روایتی از «بی بی سلطان» سازنده سفیداب سنتی توپ تخم مرغی‌های له شده

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 811

روایتی از «بی بی سلطان» سازنده سفیداب سنتی
توپ تخم مرغی‌های له شده

هنوز دست چپ و راستم را نمی شناختم. من بودم و مادر و خواهر. پدر، صبح علی الطلوع می رفت سلاخ خانه. بعد هم با گوسفند سلاخی شده به قصابی برمی گشت. تا گوشت ها فروخته نمی شد، به خانه برنمی گشت. یخچال نبود. برق نبود. هر کسی هم که دستش به گوشت نمی رسید. مردم، روزشان را با «قاتق بنه» شب می کردند. تابستان ها هم آب دوغ خیار. شب هم لقمه نانی خورده و نخورده زیر لحاف های پاره پوره و چرکتاب می خزیدند. فقط عیان ها هر از گاهی «سی سنگ» گوشت می خریدند و دلی از عزا در می آوردند. سهم دیگر مردم محل از گوشت، فقط بوی دود کبابی بود که در کوچه های خاکی «تقی آباد» می دوید تا به مشام بچه های فقیر و ندار برسد. حتی ما که پدرمان قصاب بود هم یک شکم سیر، گوشت نمی خوردیم. نمی توانستیم. هر شبی که مشتری کم تر بود، تکه گوشتی باقی می ماند. پدر؛ تکه گوشت را با خود به خانه می آورد و آن شب، شب عید نوروزمان می شد. سال های سختی بود. یک روز که پدر به خانه آمد، کیسه بزرگی بر پشتش بود. به سنگینی قدم بر می داشت. دالان خانه را پشت سر گذاشت و به حیاط خانه رسید. کیسه را روی زمین ولو کرد و از پله های اتاق نشیمن پایین آمد.
ناهار«آبگرمو» بود. مادر؛ کاسه نیکل را از آبگرمو پر کرد و جلوی پدر گذاشت. پدر لقمه های گنده گنده نان را با دست توی کاسه می چرخاند و بالا می برد. هرچند لقمه ای که می خورد، با پشت دست به سبیل های پرپشتش می کشید. لقمه بعدی، لقمه بعدی…
وقت غذا خوردن حرف نمی زد. به کاسه غذا زل می زد و مادر هم به چشم های پدر. وقتی خیالش راحت می شد که پدر از غذا بدش نیامده، آرام آرام شروع به خوردن می کرد.
آن روز پدر وسط غذا خوردن آروغی زد و گفت:
-عیال! اون گونی رو اون ور خونه دیدی؟
-ها، دیدم!
– توش پیه گوسفنده، از سلاخ خونه آوردم.
– پیه گوسفند برای چی؟
پدر ته مانده غذا را با انگشت از لای دندان هایش بیرون کشید و قورت داد.
-صبر کن… دارم میگم… اینا برای درست کردن سفیدابه!
-ها، شنیدم. پیه و مُل و چیزای دیگه
– آ بارک ا… همینه. پیه توی سلاخ خونه تا دلت بخواد هست.
-خُب
– مل و پل و این چیزا رو هم به اوس ابرام گفتم از جایی برامون جور کنه… زندگی سخته… باید دست به کار بشین… خودت و ربابه بنا کنین سفیداب درست کردن… هم احتیاج مردمه. هم تو خونه نشستین یه کاری هم انجام میدین. سرگرم هستین و بخور و نمیری هم در میارین…
مادر وسط حرف پدر پرید:«من که بلد نیستم…»
پدر بی حوصله دستش را روی کاسه زانویش گذاشت و به طرف مادر، گردن کشید و گفت:«من نمی دونم تو بلد نیستی؟ می دونم. خب یه احمقی میگم بهت یاد بده… رخساره سفیداب ساز زیر بازار رو می شناسی که؟»
-ها، می شناسم.
– باهاش حرف زدم که یادت بده.
فردای آن روز مادر پیش رخساره سفیداب ساز رفت و چند روزی شاگردی کرد. خانه مان شد کارگاه سفیداب سازی. یک سفره پارچه ای وسط حیاط خانه زیر درخت توت پهن می شد. مادر پیه ها را می کوبید. ربابه، خواهر بزرگم هم کمک می داد. سفیداب ها را کف دستشان گلوله می کردند و بَرِ آفتاب می گذاشتند تا خشک شود. آن وقت همسایه ها و اهالی محل می آمدند و سفیداب می خریدند. حمام قریشی پر می شد از جمعیتی که سفیداب ها را به لیف ها می مالیدند و لیف را روی دست و پا و پشت و کمرشان می کشیدند. چرک ها از بدن ها جدا می شد. لوله می شد و کف حمام می ریخت.
پدر هر روز یک کیسه پیه توی حیاط خانه می گذاشت. مادر پیه ها را می کوبید و فردای آن روز سفیداب ها بر آفتاب صف می کشیدند.
یک روز که توی حیاط بازی می کردم. ربابه زیر درخت توت بود. خندید. گفت:«سِلی! سلی! بیا!» یک مشت خمیر سفیداب به دستم داد و گفت:«گردالی کن! گردالی کن!»
خودش هم یک مشت خمیر سفیداب به دستش گرفت. دست هایش را نگاه کردم. خمیرها را توی دستش گرد کرد و از دو طرف فشارشان داد. گلوله؛ پهن شد. ربابه گلوله پهن شده سفیداب را بر آفتاب گذاشت.
-حالا گردالی کن! گردالی… گردالی…
خمیرهای سفیداب را در دست های کوچولویم این ور و آن ور کردم. خمیرها از دو طرف و لابه لای انگشت هایم روی زمین می ریخت. خمیر را گردالی کردم. یک گلوله کوچولو شده بود. اندازه یک توپ تخم مرغی.
-فشارش بده دادا! فشارش بده سلی
خمیر را کف دست راستم گذاشتم. دست چپم را رویش گذاشتم. توپ تخم مرغی پهن شد. گفتم:«پچ شد!» مادرم و ربابه قهقهه زدند. من هم خندیدم. تشویق شدم. تند تند خمیرها را برمی داشتم و توپ تخم مرغی درست می کردم. اما دلم نمی آمد پهن شان کنم. ربابه توپ ها را از دستم می گرفت و پهن شان می کرد و می گذاشت برِ آفتاب. از همان روز وردست ربابه و مادر شدم. کارم سفیداب سازی شد. همدمم شد پیه گوسفند و مل و خاک سنگ. کارم شد ساختن توپ تخم مرغی و ترکاندن توپ تخم مرغی! پدرم رفت. مادرم رفت. ربابه هم رفت. شدم «بی بی سلطنت سفیداب ساز» مشتری هایم زیاد شدند. الآن خیلی کم تر شده. مردم مثل قدیم سفیداب نمی زنند. خودشان را آب می کشند. نمی دانند سفیداب چی هست؟ نود سال است که سفیداب درست می کنم. نود سال تمام…

30

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :