روایت «پیام ما» از یک دندانسازی که با گذشت نیم قرن از فوت صاحبش همچنان فعال است

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 680

روایت «پیام ما» از یک دندانسازی که با گذشت نیم قرن از فوت صاحبش همچنان فعال است

باز هم کوچه«سنگاب چوبی» واقع در بازار سرپوشیده کرمان و باز هم همنشینی با زنی که «مادربزرگ بودن» عجیب به او می آید. اصلاً مثل این که بعضی چهره ها ساخته شده اند برای مادربزرگ شدن و مادر بزرگ صدا شدن!
«بانو عصمت صمدانی» معروف به «جلیلوند» یکی از همان مادربزرگ های باصفایی است که گرچه خود هرگز مادر بودن را تجربه نکرده؛ اما بیش تر از هر پدر و مادری دور و برش شلوغ و پلوغ است. این را از رفت و آمد دو روزه ای که به خانه اش داشتم به خوبی دریافتم. برادر زاده و خواهر زاده و عروس خواهر و… پروانه وار به دورش می گردند. و این گردش بی دلیل نیست. بانویی که نیم قرن از مرگ شوهرش می گذرد. اما با گذشت این همه سال هنوز فراموشش نکرده و برای بالانگه داشتن تابلوی دندانسازی و باز نگه داشتن درب منزل او از جان و دل مایه می گذارد. حتی به علاقه مندی های او نیز بی توجه نبوده و به یادش هر ساله ۱۰ روز محرم را مراسم روضه خوانی برگزار می کند. بانویی که همیشه لبخند به لب دارد و در دهه نهم زندگی خود دقیق تر از یک جوان کار می کند و فامیل را منسجم نگه داشته است.
چند روز پیش، کاملاً اتفاقی توسط یکی از کسبه بازار سرپوشیده کرمان به او معرفی شدم. از گفت و گوی یک ساعته با او لذت بردم و تلاش کردم که با دقت بیش تر و علاقه ای دوچندان کلمات را روی صفحه سفید روزنامه بریزم. عشق مثال زدنی بانو جلیلوند به شوهرش و تلاش و کوشش او برای هر چه بانشاط نگه داشتن فرزندان خواهر و برادرش از نکات جالب و قابل توجه رفتارهای او بود. امروز در صفحه «کرمون» با این بانوی دندانساز همراه هستیم.
مردم نزد دندان ساز یهودی نمی رفتند
در کرمان قدیم چهار دندانساز کار می کردند. یکی شوهر خودم«قاسم خان جلیلوند» بود. «شفابخش» و«شفازند» هم دیگر دندانساز های کرمان بودند. یک دندانساز یهودی مشهور به «هارون یهودی» بود که مسلمانان کرمان قدیم به خاطر اعتقادات مذهبی نزد او نمی رفتند. الآن که این مسایل حل شده است.
راضی نشدم که پلاک قاسم خان پایین بیاید
من دندانسازی را نزد شوهرم یاد گرفتم. بیست سال با قاسم خان جلیلوند زندگی کردم تا این که در سال ۱۳۴۶ فوت کرد. بعد از فوت قاسم خان راضی نشدم که پلاک(تابلو) از روی در خانه پایین بیاید. به همین دلیل کار دندانسازی را به تنهایی ادامه دادم. الآن هم اگر کار نکنم مریض می شوم. بچه هم نداشتم. بعد از مرگ شوهرم، خواهرم را بزرگ کردم. بچه های خواهرم را بزرگ کردم. چهار بچه یتیم برادرم را بزرگ کردم. عروس و داماد شده اند. دانشگاه رفته اند و تحصیلات عالیه دارند. الآن هم همه امیدشان من هستم.
قانون اجازه عقد نمی داد
شوهرم خیلی از خودم بزرگ تر بود. وقتی که به خواستگاری من آمد سن و سالی از او گذشته بود در حالی که من فقط سیزده سال وشش ماه سن داشتم. یادم است که قانون، اجازه عقد نمی داد. می گفتند باید چهارده سال تمام باشد. خلاصه به خاطر این که محضر دار آشنا بود، عقد را جاری کردند و ما زن و شوهر شدیم. در طول بیست سالی هم که زن قاسم خان بودم هیچ بدی از او ندیدم. مرد خوب و مؤمنی بود. برای من هم پدر بود و هم شوهر. بارها با قاسم خان به مشهد و کربلا رفتم. هر ماه مبارک رمضان به مشهد می رفتیم. خیلی خوش می گذشت.
هیچ وقت پس انداز نمی کنم
بیش تر از ۷۰ سال است که به کار دندانسازی مشغول هستم. هیچ وقت بدون ا… و بسم ا… کار نمی کنم. همیشه برای مشتریانم دعا می کنم. بیش تر مشتری های من فقیر هستند. از همه جا که در می مانند پیش من می آیند. من هم با کمترین دستمزد کارشان را راه می اندازم. هیچ وقت هم پس اندازی برای روز بعد ندارم. همه درآمد روزم خرج بچه ها می شود.
گلیم پنبه ای زیر درخت خرما
در همان سال ها همراه قاسم خان یک بار مکه رفتم و یک بار هم کربلا. شش ماه در کربلا ماندیم. دو ماه به دو ماه باید تذکره(ویزا) را تمدید می کردیم. مسافرت های آن روزها هم که مثل الآن نبود. با ماشین های کلاته(قراضه) می رفتیم. یادم است در مدینه یک باغ خیلی بزرگ بود. زیر هر درخت باغ یک خانواده می نشست. یک گلیم پنبه ای پهن می کردیم و با یک چراغ فریموس(۱) آشپزی می کردیم. من همیشه زودتر از زیارت برمی گشتم تا کارهای آشپزی را انجام بدهم. چراغ فریموس هم با نفت کار می کرد. از کرمان یک گالن نفت با خودمان برده بودیم تا در طول مسیر از آن استفاده کنیم. آذوقه راه مان هم خشکبار بود. مثلاً گوجه خشک را توی جوغن(هاون) می کوبیدیم و در یک کیسه می ریختیم و با خودمان می بردیم. بعد از فوت قاسم خان، سه بار دیگر هم به مکه رفتم، که یک دفعه آن به نیابت از پدر شوهر و مادرشوهرم بود. پدر شوهر و مادرشوهرم هم در قبرستان مشتاقیه دفن بودند که آن ها را هم به کربلا بردیم و در آن جا دفن کردیم.
تنهایی باعث شد، که کارم را خوب یاد بگیرم
هر کس کاری را به تنهایی انجام بدهد یاد می گیرد. من در زمان زنده بودن قاسم خان هیچ وقت به طور کامل نتوانستم کار انجام بدهم. بعد از فوت او من مجبور بودم که کارها را به تنهایی انجام بدهم و همین اجبار باعث شد که همه مراحل کار دندانسازی را یاد بگیرم.
خانه را دانگ دانگ از ورثه خریدم
کارم را خیلی دوست دارم. کار بسیار سختی است؛ اما من به خاطر شوهرم سختی های کار را به جان می خرم. تا زنده ام نمی خواهم که پلاک او از در این خانه پایین بیاید و درب خانه اش بسته شود. من برای این که اسم قاسم خان زنده بماند، این خانه را به بدبختی و دانگ دانگ از دیگر ورثه خریداری کرده ام. قاسم خان خواهر و برادر نداشت. برای همین پسر عموها و پسرخاله ها ورثه او شده بودند. اگر تلاش نکرده بودم این خانه همان پنجاه سال پیش تقسیم می شد و از بین می رفت. اما هر طور که بود نگذاشتم این اتفاق بیفتد.
قاسم خان همیشه مواظبم است
قاسم خان همیشه مواظب من است. بارها و بارها او را خواب دیده ام که توی همین راهرو ایستاده است. همیشه هم تعارف می کنم که بیاید داخل؛ اما می گوید:« نه من می خواهم مواظب تو باشم.» هر ساله از روز هفتم تا هفدهم ماه محرم مراسم عزاداری و روضه خوانی دارم. این روضه خوانی هم به نیابت از قاسم خان است.

(۱)چراغ پریموس: اولین اجاق خوراک‌پزی است که با سوخت نفت فشرده شده کار می‌کند. این اجاق در قرن نوزدهم میلادی توسط یک مکانیک سوئدی ساخته شد. پریموس یک تلمبه دارد که به وسیله آن، فشار نفت داخل مخزن بیش تر می شود. هر چه تلمبه بیش تری زده شود، فشار درون مخزن بیشتر و شعله بزرگتر می شود.

39

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 11
  • امروز: 143
  • دیروز: 644
  • هفته: 6,104
  • ماه: 15,602
  • سال: 87,988