روزگاری که گذشت/100

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 677

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش یکصد
[صنعتی زاده پس از اینکه متوجه می شود که نمی تواند با (ه.م) نامزد خود زندگی مناسبی داشته باشد از ازدواج با او منصرف می شود]
تصمیم گرفتم به هر نوعی باشد شانه خود را از زیر آن بار سبک سازم و دیگر قدم به کوچه ای که خانه خانواده (هـ. م) بود و هر روز چندین دفعه از اول تا آخر آن کوچه را طی کرده می رفتم و می آمدم نگذارم. اما متاسفانه این کار که به نظرم آسان می آمد به قدری شاق و مشکل بود که برای انجام هیچ کاری دیگر پایم پیش نمی رفت. متحیر بودم چگونه عنان خودم را از این عشق موهوم و خیالی بگیرم. نمی دانستم چگونه آتش سوزانی که در درونم شعله ور بود از محبت کسی که او را ندیده و در چادر و نقابی سیاه مرا اسیر ساخته بود خاموش سازم. بهترین دخترانی که می دیدم به نظرم زشت می آمدند و تنها کسی را که دوست می داشتم همین (هـ. م) روی بسته بود. ای بسا اگر او را دیده بودم این قسم اسیرش نمی شدم و به خوبی این موضوع مهم را می دانستم که تمام این قید و بند و دلبستگی ها چیزی جزخیال نیست و آن خیالات را هم خودم می کنم و برای نجات از عفریت خیال فکرم به این جا کشید که چند صباحی از تهران دور شوم.
در جایی بروم که نه آن کوچه و نه آن خانه را که هم چون کعبه دلم بود مشاهده نمایم. همان روز با رفیقم دیدبان تهران را گذارده و به دربند شمیران رفتیم. متاسفانه به جای آن که این پناه بردن به دربند و خانه عمو جعفر تخفیفی در عشق سوزانم بدهد برعکس نتیجه بخشید. دیدار گل های سرخ و ریاحین و تپه های سبز و خرم و صدای ریزش آب قنوات و چشمه های جعفرآباد، چهچهه بلبلان بی تاب و توان ترم می کرد. با خود می گفتم حق این بود که با محبوب خود زنی که شریک عمرت می باید باشد در این جا به سر می بردی. چگونه راضی شدی خودت تنها دراین باغ و بستان و این دهکده خوش آب و هوا به سر ببری. تنها چیزی که کمی موجب تسلی خاطرم می شد، نی هفت بندی بود که با خود داشتم و می خواستم سوز دل و آتشی که در درونم می سوخت بدان وسیله خاموش سازم. اما کجا به کجا صدای سوزناک نی به جای آن که تخفیفی به آلام درونیم بدهد آن را مشتعل تر می ساخت. گاهی چنان آن مناظر طبیعت و سبزه زارها با آن وضعی که داشتم ناراحت کننده به نظرم می آمد که می خواستم سراسیمه به تهران مراجعت کنم. از آواز بلبلان و بچه دهاتی هایی که درآن حول و حوش می خواندند متنفر بودم. دلم می خواست گوشم کر بود و صدایی نمی شنیدم.
خلاصه روز و شبی سخت و دشوار گذشت و هر لحظه که دلم هوای کوی دلدار را می کرد مانند کسی که طفل گریزپایی را بخواهد گول بزند خود را گول زده و به خود نوید می دادم که چند ساعت فرو می نشیند و برطرف می شود. متاسفانه به کلی از اشتها افتادم و نمی توانستم غذایی تناول کنم. معمولا روزی خودم و رفیقم دو تومان برای سور و سات به عمو جعفر صاحب خانه که مرد پیری که تمام سر و صورتش را موهای سفید فراگرفته بود داده و او ده سیر گوشت و نان و قند و چای تهیه می کرد و ما با همان مبلغ به خوبی به سر می بردیم و خودش هم با ما ناهار و شام می خورد. این مرد زیاد حرف می زد. در بین صحبت داشتن عادت داشت که خواهی نخواهی با چند فحش سخنانش را با نمک نماید. چون عمو جعفر دفعه اولش نبود که با من نهار می خورد از این که مشاهده کرد با بی اشتهایی گاهی لقمه ای غذا تناول می کنم تعجب کرده از رفیقم علت این بی اشتهایی را پرسید. او هم به اختصار از آن چه می دانست شمه ای بیان کرد. اما آن پیر دهاتی سینی غذا را به جلوی من پیش آورده گفت:«جانم، عزیزم ناهار بخور این فکرهای دور و دراز را از خودت دورکن. آسیای آدمیزاد باید همه چیز را آرد کند. حالا گندم نشد جو آرد کند. مگر دختر کم است یا تخمش را ملخ خورده اگر خود را به دست خیالات واهی بدهی تا قیام قیامت هم گرفتار غم و اندوه خواهی بود. من تا به حال چند زن گرفته ام و هر کدام که می مردند چند هفته بعدش آشنایان دو سه قسم دختر و زن بیوه تکلیفم می کردند. این دفعه آخری گفتم چرا وقتی که یکی از گاوهایم می مرد کسی نمی آید بگوید بیا این گاو را بگیر ببر توی طویله همه برایم زن معرفی می نمایند. حالا تو هم برای چه ماتم گرفته ای؟ جوان هستی پول پله هم داری دیگر از چه می ترسی. چرا باید این طور خودت را بخوری و نفله کنی.

23

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :