روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 633

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش پنجاه و هشت
در ظاهر دولت ایران بی طرف بود؛ اما مردم از همه جا بی خبر گول تبلیغات را خورده و بنای ضدیت و مخالفت با انگلیس ها را گذاردند و اولین بی نظمی که پیش آمد. قتل فرخ خان برادر زاده آقاخان محلاتی بود که در ظاهر برای رسیدگی به امور املاک خود به کرمان آمده اما باطناً مقصود و هدفی دیگر داشت این قتل موجب احضار رئیس ژاندارمری سرهنگ محمدخان گردید و چون مشارالیه با کمیته دموکرات و آزادی خواهان همکاری می‌کرد باعث آشوب و مخالفت با نظریات دولت گردید و چون آنها که محرک اصلی آشوب و هیجان بودند مطلع گردیدند که ژنرال ساکس در بندرعباس مشغول تهیه و تدارک سپاهیانی به نام پلیس جنوب می باشد و عدل السلطنه (سردار نصرت) در کرمان در تدارک و همراهی و مساعدت با ژنرال انگلیسی است تصمیم گرفتند او را به قتل رسانده و خاطر خود را آسوده دارند.
هنگامی که مشارالیه از باغ نشاط در دوکیلومتری مغرب کرمان با یک عده پیاده که در دو طرف اسبی که او سوار بوده می آمدند غفلتاً بمبی را منفجر کردند. ولی به مشارالیه صدمه نرسید. زیرا همان اسبی که او سوار بود سپر بلای جان او شد. ولی چهار نفر از همراهانش کشته شدند و خود او هم به کمک مردی از اهالی جوپار از آن مهلکه فرار کرد.
سردار ظفر حاکم نیز که دو سره بازی می کرد و درصدد بود که از هر طرفی از لیره های جنگ برخوردار شود با کج دار مریز به سر می برد و عاقبت به واسطه تیراندازی که از طرف مجاهدین و افراد حزب دموکرات به طرف بختیاری ها شد. بختیاری ها که تابع حاکم بودند این وضع ارباب خود را نپسندیده و او را ناگزیر کردند که جنگ نماید و پس از چند ساعت تیراندازی که بین همراهان سردار ظفر بختیاری با دموکراتهای مجاهد و ژاندارم ها رخ داد بختیاری ها موفق شدند همه را خلع سلاح کرده و توقیف نمایند و بدیهی است در این بگیر و ببند اموال بعضی را هم غارت کردند.
نتیجه ای که از این هیاهو و آشوب گرفته شد این بود که ژنرال ساکس با چند عراده توپ کوهستانی و دسته ای از نیزه داران هندی و یکصد و بیست و چهار نفر بلوچ که از بندر بوشهر به بندرعباس منتقل شده بودند به کرمان ورود کردند و آن روز در سر هر رهگذری سواری هندی کشیک می داد و سردار نصرت و همراهانش به استقبال ژنرال رفته و با احترام دوست دیرین خود را به شهر کرمان وارد کرد و بعدا ژنرال ساکس به تشکیل قشون جنوب پرداخت.
اکنون باز به شرح و بیان احوال خود بپردازم.
پس از چند روز که از دید و بازدید فراغت یافتم، درصدد افتادم پیش نمایشی را که در تهران نوشته بودم به معرض تماشای همشهریان خود بگذارم و همین که درصدد انجام این کار شدم معلومم شد که اشکالات زیادی در پیش دارم. اول در کجا این نمایش داده شود در کرمان که نمایش خانه وجود نداشت دوم آنکه آیا چه کسانی بازی نمایند. وقتی که با دوستان و جوانانی که با آنها آشنا بودم می گفتم می خواهم به کمک یکدیگر در کرمان تأتر نمایش بدهم، چون ندیده و نشنیده بودند اظهار بی اطلاعی می کردند و اینکه خود را به صورت دیگری در آورده برای خندیدن و تفریح مردم به روی سن بروند، به هیچ قسمی حاضر نمی شدند.
یقین دارم هر کس در جای من بود از انجام روبراه کردن نمایش خانه حتی برای یک دفعه نشان دادن تیاتر و نمایشی با آن اشکالات ناامید و منصرف می شد؛ اما این طور نبود. تصمیم گرفتم به هر قیمتی هست نمایش لک پلک الملک را بدهم. نخست در سرتاسر بازار کرمان جستجو کردم که اول محلی برای تماشاخانه پیدا کنم.
جایی که گنجایش عده ای را داشته باشد به جز تیمچه سرپوشیده کوچکی که آن را شخصی موسوم به نبی خان کافه کرده بود پیدا نکرده و صلاح را این دیدم که با همین شخص مذاکره کرده و با او شرکت کنم. سپس به نزد او رفته و مدتی با او صحبت داشتم. به او گفتم با این وضعی که تو داری و این که چند نفر در اینجا آمده و هر کدام یکی دو چای خورده و ده شاهی بدهند که بارت بار نمی شود.

8

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :