روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 632

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش پنجاه و هفت
از خانه آقای صدر السلطنه خارج شدیم. به عبدالله خان گفتم برای چه این قدر می خواستی بخندی؟ گفت: نمی دانی آقای وزیر چه می کرد؟ گفتم: چه می کرد؟ گفت: این فرانسه دانی ایشان عبارت از تکرار یکی از قصه های کتاب ابتدایی فرانسه بود که آن را مکرر بر مکرر تکرار کرد و چون تو فرانسه نمی دانستی این قدر تو را شیفته خود کرده بود.
شش ماه توقف در تهران و ادامه و ملاقات خدمت شیخ و مطالعه و استماع صحبت های مردمانی که همه از نخبه های ساکنین پای تخت بودند مرا به هوس نویسندگی انداخت. چون چند دفعه به تاتر رفته و از تماشای بازی کنان بسیار خوشم آمده بود نخست به این فکر افتادم پیسی را بنویسم که کمدی باشد و بالاخره این کار را انجام داده و نام پیس را نتیجه معاشرت مفتخور الشعراء با لک پلک الملک گذاردم.
چند دفعه این پیس را نوشته زیر و رو کردم تا به خیال خودم ساخته و پرداخته شد. اما معلوم بود هرگز تماشا خانه های تهران حاضر نمی شدند نمایش نامه ای را که نواقص بسیاری داشت در تهران نمایش دهند. من هم تصمیم گرفتم کاری را که در تهران انجام نمی شد در آتیه در کرمان صورت بدهم و در انتظار مراجعت و فرصت بودم. مجالس صلح و سازشی که برای وصول مطالبات هندوها می شد خاتمه یافت و بالاخره بایستی به کرمان مراجعت کنیم در این دفعه چون زمستان بود به جای پالکی چهار کجاوه که سقف داشتند خریده و با قراردادی که با یک نفر شتردار از ساکنین نائین بستیم. از راه کاشان به اردستان و نائین عازم یزد و کرمان شدیم در اولین شبی که با این قافله راه افتادیم بادهای سردی می وزید. از سرما در گوشه کجاوه کز کرده و می لرزیدم. چون هوای مراجعت به شهر و دیار خود در سرم بود آن مشکلات و ناراحتی را به جان دل تحمل کرده و به روی خود نمی آوردم و هر لحظه انتظار صبح و تغییر هوا و طلوع کردن آفتاب را داشتم چون صبح شد به کهریزک رسیده بودیم.
پس از چهل روز شتر سواری با کجاوه که بیست روز آن به واسطه اینکه می گفتند دزدان راه بین عقدا و یزد را بسته اند و ناگزیر شدیم در عقدا به سر برده و علاف گیر باشیم به شهر یزد رسیده و از آنجا هم قاطر کرایه کرده پس از هشت روز برج و باروی شهر کرمان نمودار شد خوشبختانه با دست خالی نبودم. شش صندوق کتاب که در ضمن خرید وفروش کتاب در تهران منافع من بود با خود آورده بودم.
خیالم این بود آن کتاب ها را هم به معرض فروش در همان دکه چای فروشی در بیاورم و اگر فایده داشته باشد تجارت کتاب را هم به کار چای فروشی اضافه کنم. اتفاقاً کتاب ها را با نفع خوبی به فروش رسانیدم و فوراً پول فروش آنها را براتی گرفته با صورتی از کتبی که می دانستم خریدار دارد به تهران نزد تجارتخانه پارسیان که کارشان امانت داری بود فرستادم و خواهش کردم آن کتاب ها را برای من خریده و حمل کرمان نمایند.
در اینجا برای آنکه از واقعه مهمی که مردم دنیا را به خاک و خون کشید و مادران بسیاری را عزادار ساخت و دیار و ممالکی را ویرانه کرد و مبالغ هنگفتی اموال مردمان را به باد فنا داد بایستی شمه ای بنویسم.
متأسفانه به واسطه سوابقی که شرح و بیان آن بسیار مفصل خواهد بود بیشتر مردم ایران از سیاست مستعمراتی انگلیس ها خسته شده و همین که به مخالفت انگلیس ها از سال 1333 هجری دولت آلمان با متحدینی جنگ را شروع نمودند. مردم ساده لوح وطن پرست هم گمان کردند. عنقریب آلمان ها فاتح شده و دنیا را گلستان می سازند. یعنی حدود و ثغور هر کشوری از هر تجاوز و دخالت هایی مصون گشته و کسی را با کسی کاری نخواهد بود. آن وقت با اطمینان خاطر هر گونه اخباری را که رویتر یعنی خبرگزار انگلیس ها منتشر می کرد تکذیب کرده و بر خلاف اخباری را که از ناحیه آلمانی ها منتشر می گردید راست و صحیح پنداشته و به نوعی این طرفداری کاذب در تمام ایران رسوخ یافت که چون جوانکی هندی موسوم به داود علی خان به نمایندگی دولت آلمان به کرمان آمد مردم ا خورد و بزرگ زن و مرد به استقبالش شتافته و علی رغم انگلیس ها احساساتی نشان دادند که هیچ سابقه نداشت.

14

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 105
  • دیروز: 201
  • هفته: 1,469
  • ماه: 5,445
  • سال: 124,040