درباره اهمیت روایتگری در گفت‌وگو با «مهدی سلیمانیه»، «مهسا اسدالله‌نژاد» و «علی‌اصغر سیدآبادی»

ما هم روایـــــــت‌خود را داریم

• هر صدای هژمونی که باقی صداها را خفه کند، صلاحیت سیاسی‌اش زیر سؤال می‌رود • روایت، قدرت است. کسی که روایت نکند، نتواند روایت کند و روایتش شنیده نشود، انگار نیست • راوی در برابر فراموشی و مرگ می‌ایستد و می‌گوید چیزی ارزش ثبت‌شدن دارد





ما هم روایـــــــت‌خود را داریم

۱۵ خرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۴۸

بعد از روزها و هفته‌ها و ماه‌ها سکوت، آدم‌ها یکی‌یکی دارند روزگار رفته را حکایت می‌کنند. روایت‌هایی از جنگی دوازده‌روزه، زمستانی خونین و دوباره چهل روز بمباران و بازی جنگ و آتش‌بس. بر ما که نوروز را زیر آتش گذراندیم چه گذشت؟ چه نامی می‌توان بر تمام روزهای رفته گذاشت؟ راویان استنباط خود را از آنچه شد، تصویر می‌کنند و تاریخ در روایت‌هایشان تجلی پیدا می‌کند. دانسته‌های ما از واقعه، برآمده از همین روایت‌هاست؛ اما هنوز روایت‌های ناشنیده بسیار است. چه چیز راویان را به سکوت کشاند؟ چه کسی آنها را مرعوب و سرکوب کرد؟ این گزارش درباره اهمیت روایت و موضع‌گیری بدون ترس از دیگری است. روایت‌ها به تعداد راویان متکثرند؛ اما در دالان سکوت گرفتار شده‌اند؛ در این باره گفت‌وگوهایی پیش روست با «مهدی سلیمانیه»، «مهسا اسدالله‌نژاد» و «علی‌اصغر سیدآبادی» که جامعه‌شناس، پژوهشگر و نویسنده‌اند.

روایت‌های ناشنیده میان دو قطب

«علی‌اصغر سیدآبادی»، نویسنده و پژوهشگر ادبیات روزهای پیش از جنگ در صفحه شخصی اینستاگرام خود از «ما ۹۰ میلیون آدم» نوشته بود که باید بلد باشیم کنار هم زندگی کنیم و «هی نگوییم که باید یک بخشی را بریزیم توی دریا». «مثلاً می‌گویند چپ‌ها را بریزید به دریا، ایران رستگار می‌شود، مذهبی‌ها را، سلطنت‌طلب‌ها را. بحثم این است که ما ۹۰ میلیون نفر فارغ از اینکه کدام حکومت بالای سر ماست، باید کنار هم زندگی کنیم. هر ایده سیاسی که هم‌زیستی این ۹۰ میلیون آدم را به رسمیت نشناسد از ابتدا دچار مشکل است.»

از او درباره حذف صدای میانه می‌پرسم. چه اتفاقی افتاده که واکنش به روایت‌هایی درباره سختی زندگی در جنگ به سرکوب راوی انجامیده؟ در جواب از دو سطح روایت می‌گوید؛ یکی در سطح افکار عمومی و دیگری روایتی عمیق‌تر در سطح روان یا خاطره جمعی. روایت جمعی در بستری تاریخی – اسطوره‌ای شکل می‌گیرد و روایت افکار عمومی به‌وسیله رسانه – چه دولتی و چه مخالف آن – قابل درستکاری است؛ اما روایت جمعی چندان تحت‌تأثیر دست‌کاری‌ها قرار نمی‌گیرد. روایت جمعی کمی با تأخیر ساخته می‌شود و با آنچه رسانه می‌سازد خیلی فرق می‌کند.

«مشکل اکنون این است: ازآنجاکه جامعه ایران پاره‌پاره و ازهم‌گسیخته شده و فقط دو طیف آن فضای روایت را در دست دارند، این تصور وجود دارد که با دوقطبی مواجهیم؛ معمولاً هر کسی غیر از این دو حرف می‌زند از سوی این دو قطب مورد هجوم یا انتقاد قرار می‌گیرد. درحالی‌که من تصور می‌کنم که روایت‌های ناشنیده بسیاری بین این دو قطب وجود دارد که چه‌بسا اکثریت باشد.

ما تجربه‌های مختلفی در تاریخ ایران داریم. مثلاً اگر به ۲۸ مرداد برگردیم، طبق اسناد سیا، افکار عمومی تحت‌تأثیر دو پروژه مستقل رسانه‌ای آمریکا و انگلیس آمادگی دارد علیه مصدق عمل کند؛ اما بعد از آن درحالی‌که مصدق در حصر است و هیچ سرمایه‌گذاری‌ای برای دفاع از او در کار نیست، روایتی جمعی شکل می‌گیرد که به نفع مصدق است و کماکان این روایت عمل می‌کند؛ گاهی در سال‌های انقلاب و گاهی در حوادث دیگر. این نشان می‌دهد که آن روایت جمعی عمیق‌تر، خیلی با روایت حاصل از دست‌کاری در افکار عمومی یا روایت رسانه‌ای الزاماً هم‌راستا نیست.

بنابراین فکر می‌کنم که آنچه با آن مواجهیم یک بازنمایی دوقطبی است. در واقع جامعه چندقطبی است. اگرچه در موضوعاتی دو قطب دیده می‌شود، یک جامعه متکثر داریم که چون این تکثر به رسمیت شناخته نمی‌شود، جامعه‌ای ازهم‌گسیخته به نظر می‌آید؛ دوقطبی طرف‌داران جنگ و مخالفان آن، دوقطبی گروه طرف‌دار حفظ حکومت و گروه طرف‌دار براندازی. همین‌قدر ساده‌شده. درحالی‌که این میان کلی آدم هست که دیدگاه‌های متنوعی دارند. این تنوع در فضاهای سیاسی‌شده و رادیکال از بین می‌رود و همه از آدم انتظار دارند که یا این‌طرفی باشند، یا آن‌طرفی. اینجا، وسط‌بودن، میانه‌بودن یا متفاوت‌بودن، مثل یک جرم و انگ سیاسی است که وجود دارد.

به نظر من حداقل در آستانه جنگ و همین‌طور در جریان اعتراضات خون‌بار دی‌ماه موفق شدند صدای میانه را حذف کنند. الان باتوجه‌به اینکه پیامدهای جنگ را دیده‌ایم به نظر می‌رسد صداهای میانه دارد شنیده می‌شود.
هر صدای هژمون یا برجسته‌شده‌ای که بتواند باقی صداها را خفه کند، ساکت کند و از بین ببرد، صلاحیت سیاسی‌اش زیر سؤال می‌رود؛ چه از طرف حاکمیت باشد، چه برانداز حاکمیت. وضعیت مطلوب وضعیتی است که همه صداها باشند، همه صداها امکان بروز داشته باشند و خفه نشوند.»

ما خودمان را جدی نمی‌گیریم

-چرا روایت‌های میانه، ضدخشونت و انسانی کم‌صداتر از روایت‌های رادیکال است؟ چرا آدم‌ها وقتی صلح را مطالبه یا ترس از جنگ را روایت می‌کنند با اتهام مواجه می‌شوند؟ آیا توان روایت‌کردن و موضع‌گیری ازدست‌رفته است؟
«مهدی سلیمانیه»، پژوهشگر جامعه‌شناسی و استاد دانشگاه به این سؤال‌ها جواب می‌دهد:

 

«باید به عقب برگشت. ماجرا فقط جنگ یا وقایع ۱۴۰۴ نیست. ما به دلایل زیاد و پیچیده، خودمان را به‌موقع، دقیق و شفاف روایت نمی‌کنیم. استبداد و فشار اجتماعی از دلایل این وضع است؛ اما به نظر من استبداد نقش پررنگ‌تری دارد

مهم‌تر این است که ببینیم چرا در موقعیت‌های دیگر از جمله جنگ و جنبش‌های اجتماعی کمتر روایت می‌کنیم؟ بخشی این است که ما خودمان را کمتر جدی می‌گیریم. «سارا شریعتی» از «غفلت از امر نزدیک» می‌گوید و به نظر من تعبیر درستی است. این «خود» فقط جامعه خودمان نیست؛ ما حتی در آسیای غربی و شمال آفریقا هم از نظر خودمان آن‌قدر جدی نبودیم که صاحب روایت باشیم. شهر ما، محله‌مان، خانواده و زندگی شخصی‌مان هم هیچ‌وقت آن‌قدر جدی تلقی نشد.»

پایان‌نامه دکتری سلیمانیه بر خودزندگی‌نامه‌ها و بیوگرافی‌ها متمرکز بوده و در جریان تهیه آن دیده است که پژوهشگران از شروع «قصه» در عصر مشروطه نوشته‌اند و اینکه ایرانی‌ها بعد از خواندن رمان‌های غربی یاد گرفته‌اند خود را روایت کنند. هرچند ما سنتی چگال و پررنگ در روایت خود داشته‌ایم؛ در تراجم احوال، سرگذشت‌نامه‌ها و سیره‌ها و…

«ما بیش از ۱۷ نمونه روایت‌کردن خود داشته‌ایم؛ اما از یک دوره‌ای به بعد چون خودمان را جدی نمی‌گیریم، نه بلاهایی که بر سرمان می‌آید، نه اتفاقات خوبی که برایمان می‌افتد و نه آدم‌های مهم دوروبرمان را جدی نمی‌گیریم. چند فیلم مستند خوب مثلاً درباره “توران میرهادی” داریم؟ دو یا سه تا… درباره بعضی آدم‌ها که عمرشان را گذاشته‌اند، هیچ نداریم. مثلاً به ضرس قاطع می‌گویم که حتی یک مستند خوب درباره “میرزاحسن رشدیه” نداریم.»
چرا خودمان جدی نمی‌گیریم؟

«خیلی چیزها دست‌به‌دست هم داده‌اند. خلاصه بگویم، “محسن گودرزی” (پژوهشگر اجتماعی) تعبیری دارد که بعد از اعتراضات ۹۸ می‌گوید، می‌توانیم با سه کلمه بگوییم الان در چه موقعیتی هستیم: «شهروند عاصی مستأصل». این را بر اساس پیمایش‌های کمی می‌گوید. ترکیب درخشانی است؛ اولاً شهروندیم و می‌دانیم چه حق و حقوقی داریم و از مشروطه به بعد این را می‌دانستیم و حتی حلقه‌های فمینیستی ۵۰ سال قبل از آغاز مشروطه می‌دانستند که حق و حقوقشان چیست. عاصی هستیم؛ به این معنا که شرایطمان با آن چیزی که از حق‌وحقوق می‌شناختیم یکسان نبوده، یکی می‌گفته این‌طور بپوش، یکی می‌گفته حجابت را بردار، یکی می‌گفته بچه‌دار شو و البته مستأصلیم؛ درست است که حقوقمان را می‌دانیم و شرایط بیرون هم خوب نبوده؛ اما واقعیت این است که ما در این ۱۴۰ سال هر کاری کردیم، در خیلی از حوزه‌ها نتیجه نگرفته‌ایم و به‌خاطر این ناکامی، از بودن در این موقعیت آن‌قدر خسته‌ایم که از روایت درمانده‌ایم. این باعث فراموشی شده است؛ که بگذار بگذرد.

هنوز اتفاقات ۱۴۰۱ را جمع نکرده، ۱۴۰۴ می‌رسد و جنگ اول و اعتراضات دی و در پی آن جنگ دوم رخ می‌دهد. «موریس هالبواکس» جامعه‌شناسی که نظریه‌پرداز حافظه جمعی است و کتابش را ترجمه کردم، (موریس هالبواکس و حافظه جمعی، انتشارات سینا) می‌گوید جامعه همان‌طور که به حافظه نیاز دارد گاهی به دلیل شرایط و موقعیتش نیاز دارد که فراموش کند. ما گاهی وقت‌ها به‌صورت جمعی برای اینکه ادامه حیات دهیم، نیاز به فراموشی داریم. مگر ما چقدر توان داریم؟ و روایت‌کردن خلاف این است.

دلیل دوم استبداد است. بیش از صدسال درگیری با این روند باعث شده تا می‌آمدیم روایت کنیم که چه بر ما گذشت، باید به اشکال مختلف هزینه می‌دادیم. شکل این هزینه‌دادن عوض شده، اما اصل ماجرا هنوز همان است.
از آن طرف با استعمار روبه‌روییم. به دلایل مختلف مدام گفته‌ایم که ما نمی‌دانیم و نگاهمان به اروپای غربی و آمریکای شمالی بوده است. ما مرعوب تجربه، دانش، داشته‌ها و تولیدات آنها شده‌ایم و احساس می‌کنیم که هرچه به آنها شبیه شویم، به آن میزان مهم نمی‌شویم. گویی در یک ناخودآگاه به این توافق رسیده‌ایم که به آن میزان جدی نیستیم. پژوهشگران و نظریه‌پردازان کمی هستند که می‌گویند ما هم بالاخره کسانی هستیم.
از طرف دیگر نابرابری در ابزارهای روایت‌کردن جدی بوده است. به‌طوری که زنان امکان روایت‌کردنشان با مردان برابر نبوده است. البته سرعت تحولات زیاد است؛ اما در گذشته زنان با اسم مردانه روایت می‌کرده‌اند. حتی در دوره‌ای درس‌خواندن زنان مسئله بوده است.

در جامعه‌ای که پژوهش‌ها نشان می‌دهد درصد اشتغال زنان ۱۱ درصد است و ۹۰ درصد مالکیت کالاهای سرمایه‌ای در دست مردان است، زنان در نهایت مالک کالاهای مصرفی هستند و نمی‌توانند درباره سرنوشتشان تصمیم بگیرند. اینها در توان روایت‌کردن تأثیر می‌گذارد. کسی که به دلیل نبود شغل و مالک نبودن احساس ناامنی دارد، نمی‌تواند روایت کند. فرد برای روایت‌کردن خود به عاملیت نیاز دارد. مهاجران افغانستانی هم همین‌طور. نسل‌های جدید هم همین‌طور. بن‌بست نسلی کاری کرده که نسل‌های جدید حتی نمی‌توانند بگویند که زیر چه فشاری دارند خودکشی می‌کنند و مهاجرت می‌کنند و بیان ندارند. به‌هرحال نابرابری در روایت همه اینها را تشدید کرده است. کسی که روایت کرده ژنرال بوده، صاحب‌منصب بوده… شریعتی از «تاریخ بزرگ‌بین» می‌گوید که اگر روایتی هم هست، روایت سرآمدان است، نه روایت مردم.»

سلیمانیه که حافظه و روایت در این سال‌ها برایش جدی بوده، در جنگ اخیر در تهران ماند تا روایت کند. او یکی دو هفته است که روزنوشت‌هایش از جنگ را در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کند. «می‌دانم خیلی‌های دیگر این کار را می‌کنند و این مایه خوشحالی است که داریم تحول مقاومتی را در روایت می‌بینیم که نه! روایت، فقط روایت رسمی نیست و فقط روایت سرآمدها نیست و ما هم روایت‌های متکثر خود را داریم.»

و در این روایت‌کردن با چه مواجه شدید؟

«ماجرا این است که جامعه غایب است. شریعتی تعبیر جالبی دارد و از «گفت‌وگو در تنهایی» می‌گوید. ما داریم روایت می‌کنیم تا خودمان صدای خودمان را بشنویم که بدانیم زنده‌ایم ولی در تاریکی‌ای هستیم که دیگری در آن گم شده. همه هنوز به اینترنت دسترسی ندارند و این همان نابرابری در روایت است. هنوز هیچ واکنشی به نوشته‌ها ندیده‌ام؛ چون جامعه نیست. فقط داریم با صدای بلند فریاد می‌زنیم و می‌گوییم که این بر ما گذشته است.»
نتیجه روایت چیست؟ ادبیات و روایت شخصی چه می‌کند که تحلیل سیاسی در انجام آن ناتوان است؟

«این روایت‌ها شخصی نیست. در واقع به نظر می‌رسد که شخصی است؛ اما خودمان هم می‌دانیم که از لباس پوشیدن تا غذا خوردنمان، تا دردها، امیدها و بغض‌هایمان، همه جمعی است. در موارد کمی شخصی است. هر کسی یک‌تکه از پازل «ما» را روایت می‌کند. این ماجرا اصلاً سیاست نیست. بسیار بزرگ‌تر از سیاست است. هرچند سیاست بخشی از زندگی ماست که توجهات را جلب می‌کند، بر زندگی‌ها اثر می‌گذارد، بهترین آدم‌های ما را می‌گیرد و امید و آرزو تولید می‌کند؛ اما ماجرا خیلی اجتماعی‌تر و فرهنگی‌تر از این حرف‌هاست.

اگر روایت‌ها بود اشتباهات تکرار نمی‌شد. وقتی هیچ‌کس روایت نکند آدم‌ها آن تجربه‌ها را ندارند و باید همه را از اول بگذرانند. بخشی از این تکرار در سیاست و بخشی در خانواده است؛ بنابراین مدام در ساحت اجتماع که بزرگ‌تر از سیاست است و سیاست بخشی از آن است، این تجربه‌ها را تکرار می‌کنیم و با هزینه‌های خیلی بیشتر به نتایج کوچک‌تری می‌رسیم. درحالی‌که اگر آن روایت‌ها در کنار هم قرار بگیرند، این‌طور نمی‌شود.
اصل ماجرا این است: روایت قدرت است. کسی که روایت می‌کند قدرت پیدا می‌کند و ازآنجاکه جهان، جهان رؤیت‌پذیری است، کسی که روایت نکند، نتواند روایت کند و روایتش شنیده نشود، انگار نیست. حالا هزاری هم آن زنان پیشامشروطه کار و تلاش کرده باشند، اصلاً نمی‌دانیم آنها کیستند. ما فقط می‌دانیم که حلقه‌های زنانی بوده و آنها این کار را کرده‌اند. به‌خاطر این به نظرم ماجرا این است که اگر می‌خواهیم اثرگذار باشیم و اصلاً باشیم، باید روایت کنیم، چون روایت قدرت است.»

روایت جهان را پیچیده‌تر می‌کند

-چرا به راویان حمله شد؟ چه چیزی آدم‌ها را به سمت دوقطبی‌ها کشانده؟
«مهسا اسدالله‌نژاد»، جامعه‌شناس و پژوهشگر به این سؤال‌ها پاسخ می‌دهد.
«روایت خیلی وقت‌ها روبه‌روی دوقطبی‌ها می‌ایستد. روایت، به‌ویژه روایت‌هایی که شخصی بیان می‌شود، خصوصیت‌هایی دارد که دوقطبی حاضر را به هم می‌زند. وقتی زیست مادی فرد تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد، دیگر به‌سادگی در یک دوقطبی جا نمی‌گیرد و دوقطبی به نظرش بیهوده می‌آید؛ فرد نمی‌تواند با هیچ‌کدام این قطب‌ها همراه باشد، چرا که نقش آنها را در موقعیتی که گرفتارش شده، پررنگ می‌بیند.
این بار هم همین اتفاق افتاد. چرا که روایت شخصی به جزء اهمیت می‌دهد و می‌گوید روایت کلانی که در رسانه‌ها از زبان چهره‌های برجسته مطرح می‌شود برایم مهم نیست؛ من به روایت تو کار دارم. فرد به واسطه روایت خرد خودش احساس بودن می‌کند، احساس می‌کند که زندگی‌اش ارزش دارد، هرچند زندگی خرد و کوچکی باشد، زندگی مهمی است و شایسته روایت‌شدن است. چون ما معمولاً چیزی را روایت می‌کنیم که فکر می‌کنیم ارزش روایت‌کردن دارد. وگرنه به طور کامل فراموش می‌شود و برای همین است که همواره گفته می‌شود راوی به‌نوعی در برابر فراموشی و نیستی و مرگ می‌ایستد و می‌گوید چیزی ارزش ثبت‌شدن دارد.

بنابراین همان‌طور که راوی خود را در آن دو قطب نمی‌بیند و نمی‌تواند زندگی واقعی را آن‌چنان مقوله‌بندی‌شده درون ساحت منافعی که از جانب دوقطبی‌ها پیش رانده می‌شود جا بدهد، در مقابل خیلی طبیعی است که آن قطب‌ها هم نمی‌توانند روایت شخصی را ببینند و فکر می‌کنند که آن روایت و درد شخصی – که هم از دی و هم از جنگ متأثر می‌شود و هر کدام به شیوه‌ای زندگی را برای او دشوارتر و رنجش را افزون‌تر می‌کنند – را نمی‌تواند تاب بیاورد؛ چون برهم‌زننده مقوله‌ای است که سعی شده گاهی به شکل معقول ساخته شود.

روایت خیلی وقت‌ها روبه‌روی استدلال قرار می‌گیرد. هر کدام آن قطب‌ها می‌توانند استدلال بیاورند که مقصر این وضعیت کیست. قطب‌ها می‌توانند تلاش کنند و با هم جدل کنند و سهم خود را از وضعیت معقول کنند؛ اما روایت می‌گوید من کاری ندارم که کی مقصر بود. مسئله این است که بدنم، عاطفه‌ام، زیست و بقایم تحت‌تأثیر قرار گرفته و می‌خواهم بگویم نه! من در مفاهیم تو جا نمی‌شوم. اگر تو جنگ را نجات‌بخش می‌بینی، می‌توانم به تو نشان دهم که من از وحشت بمب رهایی پیدا نکرده‌ام و اگر تو فکر می‌کنی کسانی که جلوی جنگ ایستاده‌اند خیر و صلاح مردم را می‌خواهند، می‌توانم بگویم، نه! این‌طوری نبوده. به طور طبیعی یک روایت جزئی، برهم‌زننده یک مقوله معقول و کلان است و هر چقدر اصرار کند، روایت آن را پس می‌زند.»
اینجا معقول یعنی چه؟
«منظورم از معقول، بیشتر کارکردن با مفاهیم موجود است؛ با خیروشرهای ساخته شده. دو قطب طرف‌دار و مخالف جنگ با مفاهیمی کار می‌کند که برایش معقول شده. مفاهیمی که از پیش دارد. یک‌جور هم‌خوانی مفاهیم در کنار یکدیگر در این دوقطبی‌ها وجود دارد و گویی هیچ تردید و شکی درش نیست و مفاهیم با هم هم‌خوان‌اند. به طور مثال می‌گویند من اگر می‌گویم باید جنگ شود، برای این است که جنایتی اتفاق افتاده و اگر کسی با این مخالفت کند دارد جنایت را انکار می‌کند؛ چون او فکر می‌کند این دو مفهوم با هم هم‌سازند. ولی روایت وارد می‌شود و می‌گوید نه! زندگی من در چیزی که تو به‌عنوان امر معقول جاانداخته‌ای جا نمی‌شود. ممکن است من، هم بگویم جنگ بد است و هم بگویم قبل از آن فاجعه‌ای را تجربه کرده‌ام.
در واقع دوقطبی چینشی از گزاره‌ها، مفاهیم و داوری‌ها را پیش رو می‌گذارد و می‌گوید این چینش منسجم است، هیچ خللی درش نیست؛ اگر A است، آنگاه B و آنگاه C… و به طور مدام بین اینها پیوند می‌سازد. ولی روایت این را می‌شکند و می‌گوید آن چیزی که تو فکر می‌کنی خیلی منسجم است، منسجم نیست. چرا که خیلی جاها ممکن است من نتوانم بین حس‌ها و تجربه‌هایم نسبت معقولی پیدا کنم. در روایت می‌توانم این احساسات متناقض را تجربه کنم. چون روایت مقوله‌های به‌ظاهر منسجم را نشان می‌دهد؛ من می‌توانم هم این باشم و هم آن. هم این را نقد کنم، هم آن. قرار نیست در یک دسته جا بگیرم و برای همین روایت پس‌زننده است و سعی می‌کنند بی‌ارزشش کنند و بگویند به‌اندازه کافی معقول نیست و عاطفی است. می‌گویند بحث فکری نیست و مقوله‌بندی‌ها معمولاً سعی می‌کنند این روایت‌ها را پس بزنند. انگار این روایت‌ها نمی‌توانند چهره موردنظر آنها از یک کل را بازنمایی کنند.»
چه چیزی آدم‌ها را به سمت باورهای دوقطبی یا این مقوله‌های به‌ظاهر منسجم می‌کشاند؟

«روایت پر از پیچیدگی است و سعی می‌کند جهان را پیچیده‌تر کند. معمولاً ذهن‌های خسته و فرسوده که به‌اندازه کافی مهیای مواجهه با پیچیدگی نیستند، این پیچیده‌شدن برایشان آزارنده است و تمایلشان به سمت ساده‌سازی و مقوله‌های حاضر و آماده است. به همین دلیل روبه‌روی روایت می‌ایستند. راوی ابهام تزریق می‌کند و این ابهام برایشان آزارنده می‌شود. چون مقوله‌بندی می‌تواند از درجه ابهام وضعیت به طور دروغینی کم کند. دوقطبی به طور دروغین به تو پاسخ‌های ساده می‌دهد و از ابهامی که تو تجربه می‌کنی به طور دروغینی کم می‌کند؛ اما روایت یادآوری می‌کند که موضوع پیچیده‌تر از این حرف‌هاست و شاید ذهن خسته و ناتوان از فکرکردن و به تحقق رساندن خواسته‌ها و نیازهایش، خواه‌ناخواه به سمت باورهای دوقطبی کشیده می‌شود؛ باورهایی که خیر و شر دارند. دوقطبی بیش از همه وقتی شکل می‌گیرد که خیر و شرهای ثابتی ایجاد می‌شود و آن کهن‌الگوی خیر مطلق و شر مطلق فعال و ساخته می‌شود.»

اکنون روایت غالب کدام است؟

«فکر می‌کنم ما در شرایطی به سر می‌بریم که یک‌جور تعارض و رقابت است بین روایت‌های کلان برای غالب‌شدن. ما روایت غالب نداریم. در زمان جنگ ایران و عراق تکلیف روشن‌تر بود که دشمن متجاوز کیست و چطور باید دفاع کرد. آنجا یک روایت غالب وجود دارد، هرچند آن روایت غالب پرشور حماسی، یک‌سری صداها را حذف می‌کند. اما در حال حاضر می‌توان گفت این روایت غالب را نداریم. در واقع فضای روایتِ دو رقیب، حاکم است. دو روایت رقیب به‌شدت با هم می‌جنگند؛ روایتی که داخلی ساخته می‌شود یا روایت دیگر که توسط اپوزیسیون خارج ساخته می‌شود یا تلاش می‌شود ساخته شود و به طور مداوم یکی سعی در مهار دیگری دارد تا آن را از مهمات خالی کند یا تصاحبش کند. بیشترین کاری که انجام می‌دهد تصاحب و از آن خود کردن و معنای جدید دادن است. مثلاً اگر رستم قبلاً یک فیگور ملی بود که می‌توانستند در روایت پهلوی‌گرایانه روی آن مانور بدهند، اکنون می‌بینیم وارد مداحی شده و معنای جدیدی گرفته. این همان از آن خود کردن و معنای جدید دادن است. درواقع شما با یک تعارض روبه‌رویید و یک جنگ روایت، نه روایتی که موفق شده به‌تمامی هژمونیک شود. حتی در جنگ دوازده‌روزه هژمونیک شدن روایت ضدجنگ بودن خیلی بیشتر بود تا امروز. الان یک دوقطبی و تعارض برقرار است که گاهی به سمت B میل می‌کند گاهی به سمت A. از مواجهات و رصدکردن روایت‌ها آدم متوجه یک نوسان دائمی می‌شود. نوسانی که نشان می‌دهد هیچ‌کدام این قطب‌ها نمی‌توانند واقعیت را نشان دهند. حالا در نبود روایت غالب، یک عالم روایت‌های خرد داریم که تلاش می‌کند این دوقطبی را به هم بزند.»

و چرا هنوز شاهد سکوتیم؟

«به نظر من فضاهای امن برای روایت‌کردن خیلی کم شده و مداوم کاهش پیدا کرده است؛ شاید برای همین با سکوت مواجهیم. آدم‌ها سخت می‌توانند از تجارب شخصی‌شان در این شرایط صحبت کنند. احساس امنیت کم شده. آدم‌ها فکر می‌کنند اگر واقعاً بگویند هم این حس و هم آن حس را دارند متهم می‌شوند به هم‌دستی. مسئله هم‌دستی به این سکوت روایت دامن زد. این شکلی از بازتولید وضعیت پلیسی است که وضعیتی آسیب‌نشان است. در شرایطی که مدام به دنبال شناسایی همدستان وضعیت هستیم، آدم‌ها ترجیح می‌دهند سکوت کنند. این اتفاق می‌افتد؛ چون ما معمولاً نمی‌توانیم مرجع اصلی قدرت – که نقش پررنگی در این وضعیت دارد – را پاسخگو کنیم. توان پاسخگوکردن آن قدرت و مهار آن را نداریم و برای همین شروع می‌کنیم دنبال همدستان این وضعیت گشتن که ایده خیلی خطرناکی است.

آدم‌هایی که خودشان از این وضع متأثرند و رنج‌های متکثری را متحمل شده باشند ناگهان بدل می‌شوند به همدستان وضعیت. این خود وضعیتی آسیب‌شناسانه است. نشان‌دهنده این است که شما نتوانسته‌اید یک قدرت و مرجع قدرت واقعی را پاسخگو کنید.»

 

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

بوم‌گردی در بحران هویت

بوم‌گردی در بحران هویت