حکایت مرد دانا





حکایت مرد دانا

۸ دی ۱۴۰۴، ۱۷:۳۴

اولین‌باری که نامش را شنیدم، در زمان اکران «شاید وقتی دیگر» بود. برادرم ذوق‌زده درباره‌ فیلم حرف می‌زد. دیالوگی که درباره‌اش حرف زد و خوب آن را به یاد دارم، این بود: «کیان، تو یه مانتوی ماشی‌رنگ نداری؟»

خوب به یاد ندارم «باشو غریبه‌ کوچک» کی از تلویزیون پخش شد، فقط نگاه گیرای «سوسن تسلیمی» را به یاد می‌آورم که با روسری سفید صورتش را می‌پوشاند، طوری‌که فقط چشمان قاب‌گرفته‌اش دیده شود. آن پوشاندن صورت درست مثل خفتان رزم پوشیدن و کلاهخود به سر گذاشتن قهرمانان اساطیری شاهنامه بود؛ «نایی جان» قرار بود به جنگ پندارها و کردارهای پوسیده‌ کسانی برود که تاب دیدن تفاوت‌ها را نداشتند. بعدها قهرمانانِ اغلب تنها و شجاع برساخته‌ «بهرام بیضایی» را بهتر شناختم. قهرمانانی شبیه خودش؛ دانا، قوی و سرشار از اراده برای پیروزی بر جهل.


هزار و سیصد و هفتاد، سینما فرهنگ

تمام بلیت‌های عقب سالن تمام شده بود و من و خانواده‌ام در ردیف جلو نشستیم؛ درست توی پرده‌ سینما. خوب یادم است که وقتی «مسافران» هرگز به تهران نرسیدند و خانواده‌ داغدار در باغ خزان‌زده عزاداری می‌کردند، بعضی تماشاچی‌ها با صدای بلند شروع کردند به خندیدن. منِ نوجوان همان‌طورکه در همدلی با شخصیت‌ها گریه می‌کردم، سرم را آرام به پشتی صندلی کوبیدم از فرط خشم؛ خشم از نادانی مردمانی که بعدها بیشتر با آنها آشنا شدم.


تابستان هزار و سیصد و هفتادویک، باغ‌فردوس

ما جوان بودیم و او مردی میانسال که با وجود جثه‌ کوچک، حضورش فضا را پر می‌کرد. او ما را نمی‌شناخت، اما ما حضورش را در آن خیابان زیبا دنبال می‌کردیم و می‌دانستیم چه روزهایی از راه می‌رسد و نگاه آبی جدی‌اش را می‌دوزد به دورها. آن روزها آماج حملات راست‌های افراطی بود. فکر می‌کنم روزنامه‌ رسالت در مطلبی کوتاه و آشفته، به خصوصی‌ترین تصمیم زندگی‌اش تاخته بود و در اشاره‌ای بی‌رحمانه به تفاوت سنی سی‌ساله‌ او و مژده‌ شمسایی پرداخته بود. آن روزها با عقل نوجوان‌های هجده‌نوزده‌ساله هم حتی می‌فهمیدیم کسی حق ندارد با اتکا به اختلاف‌نظر با دیگری، در خصوصی‌ترین ساحت زندگی‌اش دخالت کند و آن را نکوهش کند.

یکی از روزهایی که اتومبیلش را در باغ‌فردوس آن روزها، که هنوز پیاده‌راه نشده بود، پارک کرد و به ساختمان مرکز اسلامی فیلمسازی (موزه‌ سینمای امروز) وارد شد، یادداشتی همدلانه زیر برف‌پاک‌کن اتومبیلش گذاشتیم. آن روزها هنوز نمی‌دانستیم تاختن راست‌گرایان افراطی به او، دلیلی به‌جز اختلاف‌نظر صرف دارد. آنها چشم دیدنش را نداشتند، چون در عقاید مذهبی فقط خودشان را قبول داشتند و دیگران از نظرشان نجس و جهنمی بودند.


انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

خیلی پیش از اینکه «دیوان نمایش» منتشر شود، تا سال‌ها انتشارات روشنگران و مطالعات زنان به مدیریت شادروان شهلا لاهیجی آثار درخشان بهرام بیضایی را در مجلدهای جداگانه منتشر می‌کرد. با پول توجیبی اندک آن روزهایم و بعدها با درآمد دانشجویی، یکی‎یکی آثارش را خریدم. گاهی هم دوستانم که می‌دانستند چقدر آثارش را دوست دارم، به‌بهانه‌ هدیه دادن کمکم می‌کردند مجموعه را کامل کنم؛ هرچند برای خواندن آثار پیش از انقلابش لازم بود از آرشیو کتابخانه‌‌ تخصصی هنر و معماری حوزه‌ هنری استفاده کنم؛ کتابخانه‌ای که از طنز تلخ روزگار منسوب به زنی بود با عقایدی خرق عادت عصر خود!

کتاب «نمایش در ایران» کمیاب بود و کتابخانه فقط یک نسخه از آن را داشت که فقط برای مطالعه در سالن بود و آن را امانت نمی‌دادند. یک ماهی طول کشید که خردک‌خردک آن را خواندم و یادداشت برداشتم.

در میان همه‌ آثاری که انتشارات روشنگران از او منتشر کرد، «دیباچه‌ نوین شاهنامه» و «طومار شیخ شرزین» به‌نظرم درخشان‌تر از همه بودند. یکی درباره‌ غربت فردوسی بزرگ که عمرش را بر سر زبان فارسی و داستان‌های کهن گذاشت و دست آخر جسدش را بیرون حصارهای شهر توس به خاک سپردند و دیگری درباره‌ مرد دانای تیره‌بختی که به‌خاطر فرسنگ‌ها فاصله‌ای که با نادانان زمان خود داشت، آواره شد و دست آخر به دست مردمانی مثله شد که عمرش را برای آنها صرف کرده بود. گفتم این آثار درخشان‌تر بودند، ولی لازم است بگویم او، دست‌کم در آثار نوشتاری‌اش، هیچ کار ضعیفی نداشت. آن نثر درخشان که حتی در شرح سکانس‌های فیلمنامه و شرح صحنه‌های نمایشنامه‌هایش دیده می‌شد، به‌قول شاملو «یگانه بود و هیچ کم نداشت».

داستان من با بیضایی و آثارش همان‌جا تمام نشد و سال‌ها ادامه یافت. در صف جشنواره‌ فجر جلوی سینما بهمن برای دیدن «سگ‌کشی»، در تئاترشهر برای تماشای «کارنامه‌ بندار بیدخش» و «بانو آئویی» و در تالار وحدت برای تماشای «افرا» (یا روز می‌گذرد) و… . هرگز در عمرم کسی را مانند او ندیدم که تا این اندازه به زبان مادری مسلط باشد و به میهنش عشق بورزد؛ میهنی که مهمان‌نواز خوبی برای او نبود. 

ترک خاک آباواجدادی هیچ‌ کار آسانی نیست، چه برسد به اینکه در هفتادسالگی به‌ناچار انجامش دهی. او به‌گواه سخنان خودش همیشه خود را در ایران فرض می‌کرد. در تمام این سال‌ها تنها دلخوشی علاقه‌مندان آثار بیضایی این بود که او بدون دق پژوهش می‌کند و می‌نویسد و نمایش به صحنه می‌برد. پنج دی‌ماه برای تبریک هشتادوهفتمین زادروزش نوشتیم و شش دی‌ماه خبر فوتش ما را شوکه کرد؛ گرچه شاید بارها در ذهن خود آن را تجسم کرده بودیم.

لابد جسم بهرام بیضایی نیز مانند هدایت و ساعدی و که و که و که، در سرزمین غریب به خاک سپرده خواهد شد. اگر در روزگار بهتری بودیم و همه‌چیز سر جای خودش بود، بیضایی در خانه‌اش در تهران از دنیا می‌رفت و شاید در توس آرام می‌گرفت؛ جایی کنار مزار مهدی اخوان ثالث که عاشقانه فردوسی را دوست می‌داشت. در این روزگار جبار و سال‌های نامرادیِ به‌نظر بی‌پایان، دفن او در کشوری دیگر، آن‌سوی کره‌ زمین، مانند دفن فردوسی خارج از حصارهای توس است؛ همان‌قدر غریب، همان‌قدر تنها، همان‌قدر دلتنگ.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

عیدیان

همان‌قدر غریب، همان‌قدر تنها، همان‌قدر دلتنگ...
روحشون در آرامش
قلم خانم محمودی همیشه گیراست. دست‌مریزاد👏🏻

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *