تابستانِ همیشگیِ ناصر





تابستانِ همیشگیِ ناصر

۵ آبان ۱۴۰۴، ۲۱:۰۰

الان دیگر می‌توانی تابستان همه‌ سال‌ها را با آرامش در حضور دیگران سپری کنی

به‌قول بابا (صفدر تقی‌زاده): ناصر تقوایی آدمی ذاتاً هنرمند است. اگر کارگردان سینما نمی‌شد، احتمالاً نقاش یا خطاط یا عکاس یا نویسنده از کار درمی‌آمد. کمااینکه کار هنری‌اش را هم با نویسندگی آغاز کرد، با نوشتن داستان‌هایی که بکر بود و در ادبیات داستانی ما زمینه قبلی نداشت.

انسان ذاتاً هنرمند به هر کاری دست بزند، شاهکار می‌شود.

ادبیات در همه جنبه‌های زندگی‌اش حضور داشت؛ در نگاه نافذش، در دقیق‌بینی  درونی‌اش، در عکس‌های بی‌نظیرش که ساعت‌ها با مرضیه درباره‌شان در نمایشگاه عکاسی حرف می‌زدیم. ادبیات، در دست‌خط تمیز روی فیلمنامه‌هایش که برای بابا می‌آورد تا نظرش را بشنود هم نمایان بود و با او اخت بود؛ تا جایی که شنیدن تجزیه و تحلیل فوتبال از زبان خودش هم در گوش به‌زیبایی نواخته می‌شد. دلمان می‌خواست صدای لعنتی تلویزیون را کم کنیم تا تحلیل ناصر را بشنویم.

او روح زمانه را خوب درک می‌کرد. با قصه‌نویسی به دنیای هنر رو آورد.

به‌قول خودش: هنرها توفیری با هم ندارند، اما اگر از من پرسیده شود که کدام‌یک از ابزار بیان فرهنگی را ترجیح می‌دهی، بی‌شک ادبیات را برمی‌گزینم. ادبیات گویاتر است.  

قدرت ادبیات را در همه کارهایش به‌وضوح می‌بینیم. فیلمسازی‌اش که از مستند آغاز شد، به‌خاطر وسوسه ضبط دیدارها از مکان‌های بکر بود، همراه با  فیلمنامه‌هایی که خودشان انگار داستان نو آن زمان‌ها بودند. این داستان‌ها ولی  کهنه نمی‌شوند، در هر دوره‌ای که بخوانی‌شان با حس‌و‌حال زمان هم‌سو است؛ انگار قصه همین الان نوشته شده است.

شبی که شنیدم رفت و دیگر هیچ‌وقت «چای تلخ» تمام نمی‌شود، باافسوس شروع کردم به‌مرور کارهایش؛ کارهای نابش. دوباره «ناخدا خورشید» را تماشا کردم؛ دیالوگ‌های جذاب که نشئت‌گرفته از درک کامل او از زبان همینگوی بود. دوباره «تابستان همانسال» را خواندم. با ورق زدن کتاب مجموعه «کوچک جنگلی» اشک ریختم و دلم باز هم سوخت. دوباره «کاغذ بی‌خط» را تماشا کردم. انگار اولین‌بار بود که این فیلم را می‌دیدم. یک لایه دیگری از فیلم را دیدم که تابه‌امروز ندیده بودم. قصه وقتی ناب است، هر بار بشنوی با روحت بازی می‌کند. دنیا پر است از رؤیا و جهان با پیچیدگی‌های ذهنی‌شان با داستان‌های نانوشته رؤیا و جهان‌های نگران از ذهن خیال‌پرور رؤیاهایشان.

 همیشه دلم می‌خواست می‌شد زمان به عقب می‌رفت و می‌توانستم در کلاس‌های مشترکی که ناصر تقوایی و صفدر تقی‌زاده برگزار می‌کردند برای تدریس و خواندن داستان‌های کوتاه برای دانشجویان و برگرداندن آن داستان‌ها به فیلمنامه، شرکت کنم. عشق به ادبیات و داستان از آبادان تا تهران همیشه همراهشان بود.

جای خالی‌اش را با نگاه کردن به «نخل‌های سوخته»اش روی دیوار خانه پر می‌کنم؛ نخل‌های سوخته‌ای که هر کدام قصه‌های ناگفته‌ای دارند. قصه‌هایی که حتماً با درس‌هایی که از نگاه نافذ و دقیقش به زندگی و عشقش به ادبیات از او گرفته‌ای، خواهی شنید.   

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

، ،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زمـانی بـرای نـزیستـن

زمـانی بـرای نـزیستـن