یک روزنامه‌ دست‌نویس در بنگلادش صدای مردم شده است

داستان خبرنگاران یک روستای دورافتاده ساحلی





داستان خبرنگاران یک روستای دورافتاده ساحلی

۱۱ شهریور ۱۴۰۴، ۱۹:۰۹

با وجود هجوم بی‌وقفه شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی که دنیای اطلاعات را در لحظه در دسترس قرار داده‌اند، هنوز هم روزنامه‌ها در گوشه‌وکنار جهان، به‌عنوان رسانه‌های مرجع و صدای واقعی مردم باقی مانده‌اند. مثل روستای ساحلی سوناتالای غربی در بنگلادش، جایی که روزنامه‌ای دست‌نویس به‌نام «اندارمانیک» به سردبیری «حسن»، کارگر روزمزد و خیاط محلی، منتشر می‌شود. این روزنامه با وجود سختی‌ها و کمبود امکانات دیجیتال، داستان‌های واقعی مردم محروم و مبارزه‌شان با بحران‌های اقلیمی را با قلمی صمیمی و دست‌نویس روایت می‌کند و امید را به جامعه‌ای فراموش‌شده می‌آورد. این گزارش روایتی است از یک روز این روزنامه که «الجزیره» آن را منتشر کرده است.

یک روز عادی برای اندارمانیک (Andharmanik)، یک روزنامه‌ محلی کوچک، از یک بازار ماهی شلوغ آغاز می‌شود. وقتی از جاده به‌سمت اسکله‌ ماهیگیری در شهری نزدیک خلیج بنگال پایین می‌روید، بوی تند نمک و ماهی فضا را پر کرده است. کنار سکوی اصلی تخلیه‌ ماهی، قایق‌های ماهیگیری رنگارنگی با رنگ‌های قرمز، آبی و سبز که رنگشان کم‌رنگ شده، پهلو گرفته‌اند.

در این بازار شلوغ در اواخر ماه ژوئیه، انبارهای بزرگ ماهی و دکه‌های کوچک و ساده‌ چوبی در کنار هم قرار گرفته‌اند. در یکی از این دکه‌های کوچک با سقف حلبی، «حسن پرویز»، ۴۴ساله، با شلوار نخی مشکی که تا زانو بالا زده، مشغول ریختن یخ داخل جعبه‌های پلاستیکی‌ است که پر از ماهی نقره‌ای‌رنگ محبوب بنگلادش هستند. 

حسن در میان بشکه‌ها و جعبه‌های پلاستیکی‌ای کار می‌کند که با صید تازه روز برق می‌زنند و در پس‌زمینه همیشه صدای یکنواخت موتور قایق‌های دیزلی به گوش می‌رسد؛ قایق‌هایی که مدام در حال ورود و خروج از اسکله هستند.

حسن با لبخند می‌گوید: «صبح شلوغی‌ست، اینجا هم بازار ماهی است، با تمام شلوغی و هرج‌ومرجش.»

او در فصل باران‌های موسمی، به‌عنوان یک کارگر روزمزد در آنجا کار می‌کند؛ ماهی‌ها را دسته‌بندی، وزن‌کشی و در جعبه‌های سفید یونولیتی بسته‌بندی می‌کند. در فصل خشک، در یک کوره آجرپزی نزدیک مشغول به‌ کار می‌شود و در ماه‌های زمستان، حدود دسامبر و ژانویه، در بازاری که ماهی خشک‌شده‌ معروف به «شوتکی» فروخته می‌شود، کار می‌کند.

روز کاری حسن در بازار از حدود ساعت ۴ بامداد با نماز صبح و یک لیوان چای شروع می‌شود. او روزانه حدود ۶۰۰ تاکا (معادل ۵ دلار) درآمد دارد.

حسن بی‌قرار است که کارش را زودتر تمام کند. چون علاوه‌بر این شغل که برای تأمین معاش خانواده‌اش ضروری است، یک کار دیگر هم دارد که باید به آن برسد. او سردبیر یک روزنامه‌ دست‌نویس محلی به‌نام «اندارمانیک» است؛ واژه‌ای که در زبان بنگالی به‌معنی «گوهر تاریکی» است و همچنین نام رودخانه‌ای در همان نزدیکی. این روزنامه به روایت داستان‌ها و اخبار روستای او، سوناتالای غربی، می‌پردازد.

حسن این روزنامه را هر دو ماه یک‌بار از خانه‌اش در یک روستای ساحلی، که حدود یک ساعت با جاده تا بازار ماهی فاصله دارد و بیش از هشت ساعت از داکا دور است، منتشر می‌کند.

ازآنجا‌که حسن و تیمش رایانه‌ای ندارند و استفاده هم نمی‌کنند، روزنامه را با دست می‌نویسند و سپس از آن کپی می‌گیرند. اما آنها باور دارند که نوشتن مطالب با دست، به‌ویژه در جایی که پیش از اندارمانیک هیچ روزنامه‌ای وجود نداشت، باعث می‌شود این نشریه احساس صمیمیت بیشتری ایجاد کند و جامعه‌شان را به‌هم نزدیک‌تر کند.

درنهایت، حدود ساعت ۱۱ صبح، وقتی آخرین جعبه‌های ماهی بار چرخ‌دستی‌ها شد و کف مغازه تمیز شد، حسن آماده می‌شود که به خانه برگردد.

او سوار یک ون‌گاری می‌شود تا به خانه برگردد؛ وسیله‌ای سه‌چرخه با باتری که در قسمت عقب آن یک سکوی چوبی بزرگ برای نشستن مسافران دارد.

حسن توضیح می‌دهد که خانه‌ سه‌اتاقه‌ای که با همسرش «سلما بیگم» و سه دخترشان در آن زندگی می‌کند، درواقع همان دفتر تحریریه‌ روزنامه‌ اندارمانیک هم است. او در همین خانه، در هر چرخه‌ انتشار، یک یا دو بار با تیمش جلسه برگزار می‌کند.


بحران‌های اقلیمی؛ جرقه شکل‌گیری روزنامه

در مسیر خانه‌اش، از جاده‌ای پردست‌انداز و خراب که از کنار شالیزارها و خانه‌های پراکنده می‌گذرد و گاه‌گاهی موتورسیکلت یا ریکشای برقی از روبه‌رو عبور می‌کند، حسن درباره انگیزه‌اش برای راه‌اندازی روزنامه توضیح می‌دهد. با صدای بلندتر از موتور پرسر‌وصدای ون‌گاری می‌گوید: «از بچگی زیاد شعر می‌نوشتم. همیشه به خواندن و نوشتن علاقه داشتم.»

او نوشته‌های «رابیندرانات تاگور»، شاعر هندی برنده‌ نوبل، و کتاب‌های خودیاری را می‌خواند. اما با وجود علاقه‌اش به یادگیری و مطالعه، نتوانست مدرسه را تمام کند. در ۱۴سالگی، به‌عنوان فرزند بزرگ خانواده‌ای با دو برادر و دو خواهر، مجبور شد درس را رها کند و برای کمک به خانواده به‌عنوان کارگر روزمزد کار کند. او توضیح می‌دهد: «قرار بود امتحان پایان دوره دبیرستان را سال ۱۹۹۶ بدهم، ولی به‌دلیل مشکلات مالی نتوانستم.»

حسن تا ۳۵سالگی (یعنی در سال ۲۰۱۵) موفق به گرفتن مدرکش نشد. دو سال بعد، دبیرستان را به پایان رساند و در سال ۲۰۲۱ در مقطع کارشناسی رشته هنر در کالجی در کالاپارا، حدود ۱۰ کیلومتری خانه‌اش، ثبت‌نام کرد.

با وجود مسئولیت تأمین خانواده، کار روزنامه و تحصیل، او هنوز در ترم دوم دانشگاه است. بااین‌حال می‌گوید این مسیر برایش مهم است، چون آینده‌ روزنامه به آن وابسته است.

حسن می‌خواهد روزنامه‌اش را در سطح شهرستان به‌عنوان یک رسانه رسمی ثبت کند؛ چون معتقد است این کار می‌تواند از روزنامه در برابر ناپایداری‌های سیاسی محافظت کند. او می‌گوید: «برای این کار، طبق قانون، ناشر باید مدرک لیسانس داشته باشد.»

ایده‌ انتشار روزنامه در ژوئن ۲۰۱۶ به ذهن حسن رسید؛ زمانی که با «رفیق‌المنتو»، روزنامه‌نگار محیط‌زیستی مستقر در داکا که برای بازدید به منطقه آمده بود، آشنا شد. منتو در مورد تأثیر بحران اقلیمی در مناطق ساحلی بنگلادش گزارش می‌نویسد و در طول سال به این مناطق سفر می‌کند. یک روز، حسن او را در حال عکاسی از رودخانه‌ اندارمانیک دید. با کنجکاوی به‌سمت او رفت و با او صحبت کرد. در این گفت‌وگو، حسن چند شعر و نوشته‌ خودش را به منتو نشان داد؛ مطالبی که در آنها به مشکلات روستایش اشاره کرده بود؛ مثل طوفان‌های دریایی و شرایط اقلیمی‌ که زندگی کشاورزان را سخت‌تر کرده است. هیچ روزنامه‌ای به این مسائل نمی‌پرداخت و کمک‌های دولت محلی هم اغلب دیر می‌رسید، طوری‌که مردم احساس می‌کردند فراموش شده‌اند. منتو که تحت‌تأثیر قرار گرفته بود، حسن را تشویق کرد که این داستان‌ها را به‌شکل یک روزنامه منتشر کند.

منتو می‌گوید: «او واقعاً می‌خواست کاری برای جامعه‌اش انجام دهد. به او گفتم می‌تواند یک روزنامه راه بیندازد و اخبار محلی را پوشش دهد. گفتم تمرکزش را روی ترویج امید و اعتماد در جامعه‌اش بگذارد.»

منتو پیشنهاد داد نام روزنامه را از روی رودخانه‌ای بگذارند که همان‌جا کنار آن ایستاده بودند و به حسن یاد داد که چطور گزارش بنویسد، تیتر بزند و با موبایلش عکس بگیرد.

درنهایت، به‌عنوان ادای احترام به جامعه‌ کارگری سوناتالای غربی، شماره‌ اول این روزنامه در اول می ۲۰۱۹، روز جهانی کارگر، منتشر شد.


فراموش‌شده در آن‌سوی دنیا

نزدیک ظهر، درحالی‌که باران نم‌نم می‌بارد، حسن به روستایش در دل طبیعتی آرام نزدیک می‌شود. شالیزارهای سبز در دو طرف جاده گسترده‌اند و درختانی که در امتداد مسیر ایستاده‌اند، از باران خیس شده‌اند.

اردک‌ها در چندین برکه کنار جاده شنا می‌کنند. ون‌گاری روی بخش‌های شکسته‌ جاده بالا و پایین می‌پرد، تا اینکه جاده کاملاً تمام می‌شود. راننده دیگر نمی‌تواند جلوتر برود.

از اینجا تا خانه‌ حسن، باید حدود ۱۰ دقیقه در مسیرهای گِلی پیاده‌روی کرد.

فقط یک نوار باریک و گِلی برای راه رفتن وجود دارد و باران‌های موسمی شرایط را بدتر کرده‌اند. روستاییان چاره‌ای ندارند جز اینکه پابرهنه راه بروند و کفش یا دمپایی‌شان را در دست بگیرند.

حسن عجله دارد؛ چراکه با تیمش قرار گذاشته‌ تا درباره نسخه‌ ماه آگوست روزنامه گفت‌وگو کنند. روزنامه‌ای که با ۱۰ نفر شروع شده بود، حالا تیمی ۱۷ نفره دارد که به‌صورت داوطلبانه داستان‌ها و عکس‌هایشان را برای چاپ می‌فرستند.

سوناتالای غربی محل زندگی ۶۱۸ خانواده است که بیشتر آنها کشاورز، ماهی‌گیر یا کارگر روزمزد هستند. برق فقط چند سالی‌ست که به روستا رسیده. حسن می‌گوید: «یک درمانگاه عمومی در روستا داریم، ولی هیچ دکتری ندارد. کسانی که مریض می‌شوند، باید به بیمارستان‌های کالاپارا منتقل شوند.»

او ادامه می‌دهد: «هیچ روزنامه‌ ملی یا منطقه‌ای به روستا نمی‌رسد و بیشتر خانه‌ها هم تلویزیون ندارند. کسانی که گوشی هوشمند دارند، اخبار را از طریق گوشی دنبال می‌کنند، اما آنقدر اینترنت ضعیف است که همین کار هم سخت است.»

او گوشی‌اش را نشان می‌دهد که هیچ آنتنی ندارد: «منطقه‌ ما آنقدر دورافتاده و از اطلاعات پایه محروم است که حس می‌کنیم از دنیای اصلی جا مانده‌ایم و فراموش شده‌ایم. همین احساسِ به‌حاشیه‌راندگی بود که باعث شد اندارمانیک را راه بیندازم. این روزنامه‌ جامعه‌ ماست؛ برای اینکه بتوانیم داستان‌های خودمان را با صدای خودمان روایت کنیم.»


کار گروهی

در اتاق نشیمن خانه حسن، دیواری پر شده از قاب‌هایی که تکه‌هایی از روزنامه را در خود دارند و چند قفسه کتاب پر از کتاب‌های بنگالی وجود دارد. یک میز چوبی بلند وسط اتاق قرار دارد که گزارشگران حسن یکی‌یکی از مسیرهای گل‌آلود به آنجا می‌آیند و دور میز جمع می‌شوند. سه نفر از آنها باوجود باران شدید به جلسه آمده‌اند؛ «عبدالطیف»، «روسیا بیگم» و «نذرالاسلام بلال».

این گروه کوچک اما متنوع است و همه اعضا در نزدیکی هم، در یک خوشه از روستاها زندگی می‌کنند. عبدالطیف، ۴۲ساله، معلم زبان انگلیسی در دبیرستان است. نذرالاسلام، ۳۱ساله، برق‌کار است. روسیا، ۴۳ساله، یکی از سه زن تیم است و در خانه‌اش در سوناتالای غربی، کسب‌وکار خیاطی دارد.

یک عضو دیگر تیم اصلی که به‌خاطر باران نتوانست در جلسه شرکت کند، «ساهانا بیگم» ۵۵ساله است که به‌دلیل فلج اطفال، پای راستش لنگ می‌زند. ساهانا که خیاط است، در سوناتالای غربی زندگی می‌کند و درباره مسائل زنان می‌نویسد. همچنین، «آشییش گارامی» ۲۹ساله هم یکی دیگر از اعضای این تیم اصلی است. سایر همکاران به‌عنوان رانندگان ریکشای برقی و کشاورز فعالیت دارند و برخی نیز بیکار هستند.

عبدالطیف می‌گوید: «ما به‌صورت یک جمع گروهی کار می‌کنیم. روزنامه ما بر اخبار محلی، رویدادهای جامعه و اتفاقات سوناتالای غربی و گاهی روستاهای اطراف تمرکز دارد.»
او از سال ۲۰۲۱ به اندارمانیک پیوسته است: «در این شماره، قصد دارم درباره وضعیت بد جاده‌ها بنویسم و نشان دهم که مردم در فصل موسمی چگونه به‌خاطر این وضعیت رنج می‌برند.» عبدالطیف می‌گوید: «بحران دلیل انتشار اندارمانیک است. اینکه حسن مشکلات روستای ما را از طریق نوشته‌هایش نشان داد، باعث شد من به تیم بپیوندم.»


چیزی زیبا اتفاق افتاد

روسیا از ابتدا عضو تیم حسن بوده است. او توضیح می‌دهد که پیش از ازدواج با یک کشاورز روستا، تحصیلاتش را تا پایه دهم ادامه داده است. برای کمک به تأمین مخارج خانواده، کسب‌وکار خیاطی را آغاز کرد که پنجره‌ای به‌سوی مشکلات پنهان روستا برایش گشود. او می‌گوید: «وقتی زنان برای دوخت لباس به من مراجعه می‌کنند، دردودل می‌کنند. من درباره مشکلاتی می‌شنوم که هرگز به دنیای بیرون راه پیدا نمی‌کنند؛ به‌ویژه دردهایی که زنان و کودکان در سکوت تحمل می‌کنند.»

یکی از داستان‌های او درباره زنی به‌نام «آبجان بیگم» است. آبجان در سال ۲۰۲۳ خانه‌اش را در سیل ویرانگر از دست داد و مجبور شده بود به کلبه‌ای موقت که از پلاستیک ساخته شده بود، پناه ببرد.

بیگم می‌گوید: «داستان من توسط حسن در صفحه فیسبوکش به اشتراک گذاشته شد. سپس اتفاقی زیبا رخ داد؛ کمک‌ها از سوی بنگلادشی‌های مقیم خارج شروع به رسیدن کرد. در مجموع، او ۶۰ هزار تاکا (۴۲۰ دلار) برای ساخت خانه جدید و خرید چند بز دریافت کرد.» روسیا می‌گوید امروز آبجان دوباره در یک خانه سه‌اتاقه زندگی می‌کند.

داستان‌های آنها به دیگران نیز کمک کرده است. برای یک شماره، حسن شعری درباره دختری به‌نام «روبینا» در روستایشان نوشت که همراه با مادربزرگ و مادرش در کلبه گلی خراب زندگی می‌کرد. مادر روبینا مشکلات روانی داشت. به‌دلیل فقر شدید، روبینا مجبور بود برای غذا گدایی کند. پس از انتشار آن شعر، توجه مسئولان محلی جلب شد و تصمیم گرفتند زمین و خانه‌ای برای روبینا و خانواده‌اش اختصاص دهند.

حسن و تیمش اغلب بر داستان‌هایی تمرکز می‌کنند که نشان می‌دهد مردم چگونه تحت‌تأثیر بحران اقلیمی قرار دارند. مناطق ساحلی بنگلادش به‌ویژه در برابر سیل، موج‌های گرما، افزایش سطح دریا و نفوذ آب شور آسیب‌پذیر هستند. بلال، مالک یک قطعه زمین کوچک برنج است و احساس نزدیکی با دیگر کشاورزان منطقه دارد، به‌ویژه چون هر سال برداشت او به‌دلیل بارش نامنظم کمتر می‌شود.

او می‌گوید: «در شماره بعدی، درباره مشکلات کارگران روزمزد محلی در فصل موسمی خواهم نوشت.»

خبرنگاران حسن گزارش‌هایشان را روی برگ‌های دفترچه‌هایشان می‌نویسند. او می‌گوید: «همکارانم داستان‌هایشان را به‌صورت دست‌نویس می‌فرستند. من تصمیم نهایی درباره مطالب روزنامه را می‌گیرم و آن را ویرایش می‌کنم.» سپس با خودکار روی کاغذهای سایز A3 می‌نویسد و آنها را در یک چاپخانه فتوکپی می‌کند.

هر نسخه روزنامه چهار صفحه دارد و با نوار پلاستیکی رنگی به‌هم متصل می‌شود. حسن ۳۰۰ نسخه چاپ می‌کند که هزینه چاپ هر نسخه حدود ۱۰ تاکا (۰.۰۸ دلار) است. این فرایند وقت‌گیر است و نوشتن دستی، چاپ و صحافی تقریباً یک هفته طول می‌کشد.

پس از چاپ، حسن و تیمش روزنامه را در سوناتالای غربی و روستاهای نزدیک پخش می‌کنند. آنها هیچ غرفه روزنامه‌فروشی یا سیستم اشتراک ندارند و فقط به تقاضای محلی اتکا می‌کنند. روزنامه را رایگان می‌دهند یا درصورت امکان، با قیمت تمام‌شده می‌فروشند. حسن می‌گوید: «مردم روستای ما فقیرند، بنابراین بیشتر به رایگان داده می‌شود. راستش، من از این کار سودی نمی‌برم و هدف هم این نیست.»


یک خواننده وفادار

«عزیزالرحمان خان»، ۸۴ساله، ساکن سوناتالای غربی، یکی از وفادارترین خوانندگان روزنامه و همسایه حسن است. او در دو سال گذشته هر شماره را خوانده و با خوشحالی بابت هر نسخه پول پرداخت می‌کند.

خان می‌گوید: «به شور و اشتیاق حسن برای روایت داستان‌های شادی و غم اهالی روستا احترام می‌گذارم. وقتی بقیه دنیا ما را فراموش کردند، این اندارمانیک بود که داستان ما را به جهان منتقل کرد.»

این مأمور مالیاتی بازنشسته می‌گوید به دشواری‌های مالی‌ای که حسن برای انتشار روزنامه تحمل می‌کند، آگاه است و اضافه می‌کند: «از خدا می‌خواهم روزی برسد که همه‌چیز درست شود و این روزنامه هر دو هفته منتشر شود.»

خان که چند کیلومتر با رودخانه اندارمانیک فاصله دارد، درباره معنای نام روزنامه توضیح می‌دهد که از دو کلمه بنگالی «اندار» به‌معنی تاریکی و «مانیک» به‌معنی جواهر گرفته شده است. او به‌آرامی و درحالی‌که به آسمان تیره و بارانی بیرون خانه‌اش نگاه می‌کند، می‌گوید: «حسن «اندارمانیک» ماست؛ جواهری درخشان در تاریکی ما.»

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *