جنگافروزان آرزوهای محمد را پرپر کردند
۶ تیر ۱۴۰۴، ۱۶:۵۶
وقتی «محمد» کتوشلواری را که برای عروسی خواهرزادهاش خریده بود امتحان میکرد، هنوز اسرائیل به ایران حمله نکرده بود. سالها سرباز وطن بود و تازه یک ماه از بازنشستگیاش میگذشت. شب حادثه به تاریخ ۲۵ خرداد از او خواسته بودند که برای کمک برود. او هم لحظهای تردید نکرده بود. هر چه به محمد که هنوز به پنجاهسالگی نرسیده بود، گفتند تو دیگر بازنشسته شدهای، چرا میروی؟ گوشش بدهکار نبود. میگفت برای مردم میروم. میخواهم به مردمم خدمت کنم. سرنوشت اما به پاشنهآشیل درنوشت. جنگ خانمانسوز است. جنگ پدری را نمیفهمد، درکی از مادر چشمانتظار ندارد، با قلب تپنده خواهر و همسر و فرزند بیگانه است، جنگ انسانهای بیگناه را هدف قرار میدهد.
حالا «مریم»، خواهر محمد، عزادار است؛ ابری است که میبارد، قلبی است که تاب ندارد. او از برادرش به ما میگوید: «نهفقط برای دو بچهاش پدری کرده بود که پدر بچههای من هم بود. برای عروسی پسرم لحظهشماری میکرد…» جنگ اما شادیهای آنها را به آتش کشید؛ شادیای که چند شب پیش در مهمانی خانوادگی داشتند، برایش برنامهریزی میکردند. همه آنها دود شد و پاشید در آسمان آبی. دل ملت ایران را سیاه کرد: «خندههایش دلم را آتش میزند. مدام به چشمان زنش نگاه میکرد و دلش پر از مهر بود. نمیدانی چطور برای بچههایش پدری میکرد!…» او دو فرزند داشت؛ یکی ۹ساله و دیگری ۱۸ساله. قرار بود بزرگشدن آنها را ببیند؛ درس خواندنشان را، بازی کردنشان را، دانشگاه رفتنشان را. چه کردید با اینهمه زندگی که پیشرویش بود؟ «نمیدانی چه قلب مهربانی داشت. حال همه را میپرسید. مدام به من زنگ میزد؛ روز مادر، روز خواهر، روز پرستار.
یکبار به او گفتم من که پرستار نیستم؛ چرا این روز را به من تبریک میگویی داداش؟ گفت تو برای پدر و مادرم پرستاری کردی. من دستت را میبوسم.» این قلب مهربان حالا کجاست هیچکس نمیداند: «رفتم دورش بچرخم… آخر دورم میچرخید. هر کاری داشتم برایم انجام میداد. آخ…» صدای خواهر در میان اشکهایش گم میشود… «فاطمه، فاطمه… نمیدانی چقدر خوب بود. چقدر مؤمن بود، مؤمن واقعی. هر چه دخترها میپوشیدند، میرفتند، میآمدند، کاری نداشت. دلش همیشه با مردم بود… برای مردم هم شهید شد. برادرم… والامقام من… والامقام ببین همه مردم برایت آمدهاند…» نفس کم میآید. تکرار میکنم: «چه جوانانی… چه جوانانی…» حالا «محمد شاکری» را به خاک میسپارند، اما من او را پیش رویم میبینم که کتوشلوار نو خود را پوشیده. جشن است. عروسی است. همه جمعاند. مادر و پدر و خواهر و همسر و فرزندانش… عروس و داماد دارند از ماشین گلزده پیاده میشوند. روی سرشان نقل میپاشند و زنان کل میکشند. به زور او را که رقص دوست ندارد، میکشند وسط برای شادی… برای خاطر دل همه میآید. دارد دستهایش را تکان میکند. لبخند از لبش محو نمیشود. چه شادند همه… داماد را در آغوش میکشد و شادباش میگوید. صدای دست زدن اوج میگیرد. برف شادی روی سر همه میریزد. آیا جنگ به پایان رسیده است؟
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
پارک پردیســـــــــان را دریابیم
میزبانی ایرانی از کاروانسرا تا بومگردی
پرفروشهای نمایشگاه کتاب تهران چه تصویری از جامعه ایران به دست میدهند؟
فهرست پرفروشها سند اجتماعی میشود
کلکِ خیـــــــالانگیز
تیــــم مــا
یادمان باشد که این خاک خشک است
مسکن و طبقه متوسط فقیرشده
گاهی بحران تمام میشود، اما سیستم هشدار مغز هنوز خاموش نشده است
ذهن در وضعیت آمادهباش
کوهنوردان راه آزادی
نگاهی به فیلم «اگر پا داشتم لگد میزدم»
فروپاشــــــی بیصدا
وب گردی
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه بیشتر
بیشترین نظر کاربران
شهــرکُــشــــــی |پیام ما
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید