آرامش پس از طوفان یا آتش زیر خاکستر
۴ تیر ۱۴۰۴، ۱۹:۱۹
صدای مدام دفاع پدافندها از یکسو، صدای هجوم بمبهای دشمن که هر لحظه در یک نقطه شهر فرود میآید، از سوی دیگر آرامش شب را از شهروندان تهرانی ربوده است. تهران دوازدهمین شب حمله را تجربه میکند. هرچند برخی از شهروندان به این صداها عادت کردند و مانند شبهای اول با وحشت از خواب بیدار نمیشوند، اما هیچکس آرامش ندارد. برخی نیز از ترس جان خود شب را در ماشینهایشان سپری کردهاند. تعداد دیگری نیز شاهد شکستن شیشهها و پنجرهها، ویرانشدن خانههای خود و اطرافشان هستند و خواب برایشان بیمعناست.
حوالی ساعت چهار صبح صداها ناگهان قطع میشود. سکوت عجیبی شهر را فرامیگیرد. آرامش عجیبی شهر را فراگرفته است. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش شهر زیر صداهای وحشتناک بمبها و پدافندها جان میداد. همزمان خبر احتمال آتشبس از سوی رسانهها و شبکههای خبری منتشر میشود. دو طرف نیز تلویحاً آتشبس را قبول کردهاند.
چه اتفاقی رخ داده؟ یعنی تمام شده؟ از یکسو خوشحالی، از یکسو مات و مبهوت، از خودت میپرسی پس تکلیف اینهمه ویرانی چه میشود؟ شهروندانی که در این مدت جانشان گرفته شد، خانهها و مراکز نظامی و غیر نظامی که تخریب شد، چه؟
از پنجره به بیرون نگاه میکنی، حوالی ساعت 5 صبح دو نفر در حال پیادهروی در کوچه هستند. همچنان مبهوتم. چندساعت بعد حدود ساعت 9 تصمیم میگیرم سری به خیابانهای شهر بزنم. تجربه شهر تهران پس از چند روز آشوب باید عجیب باشد.
از خانه بیرون میزنم. کوچه خلوت است. پیاده بهسمت باغ فردوس میروم. چند شهروند عادی سوار موتور از کنارم عبور میکنند. لبخند روی لبان هیچکس نیست. حدود ساعت 11 به باغ فردوس میرسم. خلوت خلوت، آرام آرام، پرنده پر نمیزند. دو سه نفری از کنارم عبور میکنند. چند پیرمرد روی نیمکتها نشستهاند و با سکوت به روبهرو نگاه میکنند. بیشتر مغازهها بستهاند. ماشینها در حال عبور از خیابان، اما خیابان ولیعصر آرام است.
با یکی از دوستانم تماس میگیرم. میگویم: «حالا که آتشبس اعلام شده، چه خوب میشه اگر ببینمت.» در پاسخ میگوید: «نه! آتشبس نقض شد!» با تعجب میگویم: «از صبح چندبار تأیید کردند. آخرینبار هم حدود ساعت 9 تأیید کردند.» میگوید: «نه!» تلفن را قطع میکنم. سری به رسانهها میزنم و میبینم آتشبس نقض شده.
ناراحت راهم را ادامه میدهم. وارد یک کافه میشوم. چند نفری آرام روی صندلیها پشت میزها نشستهاند. مات و مبهوت به اطرافشان خیرهاند. سفارشم را میدهم. میپرسم: کارتخوانها کار میکنند؟ پاسخ میشنوم برخی. قهوهام را تحویل میگیرم بیرون میروم. کمی جلوتر وارد پلاستیکفروشی میشوم. قیمت چند دبه را میپرسم. به فروشنده میگویم: «حالا که آتشبس نقض شده، بهتر است چندتا دبه آب در خانه ذخیره داشته باشیم.» یکی دیگر از مشتریان هراسان جلو میآید و میگوید: وای نقض شد! میگویم بله. ناراحت میگوید: «آخه چرا؟ تو این یک هفته بیچاره شده بودیم. خوشحال بودم از اینکه آتشبس اعلام شده.»
از مغازه بیرون میآیم. چند نفر از کنارم رد میشوند. درحال صحبتکردناند. میگویند: حیف که آتشبس نقض شد و جنگ دوباره شروع شد. وارد یک مغازه لباسفروشی میشوم. مشغول نگاه کردن به لباسها هستم که یک مشتری دیگر به فروشنده میگوید: ظاهراً آتشبس نقض شده. فروشنده باتعجب از جایش میپرد و محکم میپرسد: «نقض شده!!» میگویم: «بله! نقض شده.» پریشان میگوید: «وای خدا!! بیچاره شدیم.» به همکارش میگوید: «زودباش زودباش زنگ بزن بگو آتشبس نقض شده، بیخود نیاید.» مشتری دیگر جلو میآید و با ناراحتی میگوید: «برادر من سندرم داون دارد. جنگ ایران و عراق باعث شد این بیچاره دچار سندرم داون شود. نمیدانید این چندوقت چقدر سخت بود. نمیشد از خانه دورش کرد. مدام بهانه خانه را میگرفت. این چند شب هم مدام بیقراری میکرد.»
از این مغازه هم بیرون میآیم. میدان تجریش آرام است. سمت غرب میدان تنها یک ماشین پلیس ایستاده است و سمت جنوب یک ماشین دیگر. سوار اتوبوسها میشوم که بهسمت خانه حرکت کنم. در اتوبوس به خانم کناریام لبخند میزنم. با لبخند میگوید: خدا را شکر تمام شد. با تلخی میگویم: نه تمام نشده. آتشبس را نقض کردند. نگران میگوید: «راست میگویید؟» بعد سر دردودلش باز میشود. میگوید: «شوهرم زانویش را جراحی کرده. باید فیزیوتراپی کند. چند جلسه فیزوتراپیست میآمد خانه اما هزینهاش بالا بود. گفتم عیب ندارد ناچارم ببرمت بیمارستان. دیروز رفتم هلالاحمر ونک که نسخهاش را بگیرم، همین که از ساختمان بیرون آمدم، پشت سرم بمب خورد؛ نه یکی، چندتا. خوابیدم روی زمین. همهجا را دود سفید فراگرفته بود. بوی بدی میداد، مثل بوی گوگرد. گلویم درد گرفت. نمیدانید چه حالی شدم. خود را به خانه رساندم. چرا این چندوقت هنگام حمله یک آژیر خطر به صدا در نیامد؟ امروز با خیال راحت آمدم بیرون که خرید کنم. بچههایم شمال هستند. به آنها خبر دهم که برنگردند.»
اتوبوس حرکت میکند. چند ایستگاه پایینتر پیاده میشوم. پیاده بهسمت خانه حرکت میکنم. همهجا سکوت است. حدود ساعت 2 به حوالی خانه میرسم. مغازهها تازه دارند باز میکنند. به خانه میرسم. دوستی زنگ میزند و میگوید: خوشحالم آتشبس شده. میگویم نقض شده! میگوید: نه، تکذیب کردند. باز خبرها را نگاه میکنم. همهچیز مبهم است. یک طراف پافشاری دارد که نقض شود. یک طرف هنوز استقامت نشان میدهد.
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
پارک پردیســـــــــان را دریابیم
میزبانی ایرانی از کاروانسرا تا بومگردی
پرفروشهای نمایشگاه کتاب تهران چه تصویری از جامعه ایران به دست میدهند؟
فهرست پرفروشها سند اجتماعی میشود
کلکِ خیـــــــالانگیز
تیــــم مــا
یادمان باشد که این خاک خشک است
مسکن و طبقه متوسط فقیرشده
گاهی بحران تمام میشود، اما سیستم هشدار مغز هنوز خاموش نشده است
ذهن در وضعیت آمادهباش
کوهنوردان راه آزادی
نگاهی به فیلم «اگر پا داشتم لگد میزدم»
فروپاشــــــی بیصدا
وب گردی
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه بیشتر
بیشترین نظر کاربران
شهــرکُــشــــــی |پیام ما
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید