به‌دنبال ردپای شخصیت تاثیرگذار انقلاب در تهران

امان‌نامه‌ای برای خانه پدر طالقانی





امان‌نامه‌ای برای خانه پدر طالقانی

۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴، ۲۰:۳۳

|پیام ما| شخصیت‌های تاریخی، در کتاب‌ها چهره‌های ثابتی دارند، با خصوصیاتی مشخص که نقش‌هایی را در مسیر تاریخ به‌عهده گرفته‌اند. عکس‌ها هم گاهی یک روایت را تکرار می‌کنند و گاهی سعی می‌کنند از زاویه متفاوتی آدم‌ها را ببینند. اما اگر اسامی را در شهر و بین مردم دنبال کنی، می‌توانی از کتاب‌های تاریخ و تمام داستان‌هایشان عبور کنی و روایت‌های جدیدی بشنوی، روایت‌هایی شنیدنی از آدم‌هایی که در تاریخ یک شهر نقش ایفا کرده‌اند. دنبال کردن قصه آدم‌ها در شهر ماجرای دلچسبی است. حال اگر این آدم‌ها مردان و زنان تاریخ باشند، روایتشان شنیدنی‌تر می‌شود و قصه‌شان پرماجراتر و دامنه اثرگذاری‌شان بر اتفاقات گسترده‌تر. «محمود طالقانی» یکی از همان آدم‌هاست؛ از آنها که می‌شود در تهران سرنخ روایتش را گرفت و به داستان‌های شنیدنی رسید. حال اگر این مسیر را با فرزندان او طی کنی و آنها از خاطرات شخصی‌شان بگویند، روایت‌هایی را می‌شنوی که کمتر می‌توان در کتاب‌های تاریخ ردشان را گرفت. این گزارش نقل غیرخطی همین روایت است، در جمعه‌روزی در بهاری که می‌گذرد و در همین تهران شلوغ و پر از داستان و ماجرا.

کوچه باریک و بلند، آرام زیر آفتاب کز کرده، انگار یادش رفته باشد آن روزهای پرتردد و پرماجرا را، آن روزهای خاکستری را که هنوز هیچ‌چیز معلوم نبود، التهاب بود و هیجان، شور بود و شلوغی و هیاهو و انتقام. شهر که تبدار انقلاب بود، مردی در این خانه آجری نشسته بود که چند روز پیش در سلول زندان مدام سیگار دود می‌کرد و قدم می‌زد. به هم‌سلولی‌اش که خواسته بود آرامش کند، گفته بود: «ما که هیچ از مدیریت نمی‌دانیم و تجربه نداریم چطور می‌خواهیم یک مملکت را اداره کنیم؟ من نگرانم.» نگران، مثل یک پدر که برای فرزندانش، برای سرزمینش برای روزهای تبدار و پرتنشش، برای آن موج انتقام و قدرت‌خواهی، برای چیزهایی که او می‌دانست و می‌دید و پیش‌بینی می‌کرد. او نگران بود و در همین خانه که حالا شکل و شمایلش تغییر کرده و درش به روی ما بسته است، نگرانی‌هایش را مدیریت کرد و سعی کرد شور انقلاب را که زیر پوست شهر نبضی تپنده داشت، کنترل کند. حالا پس از چهار دهه پسرش جلوی همان در باریک طوسی‌رنگ آهنی ایستاده و از ماجراهای آن روزها می‌گوید و دخترش خاطره روزی که پدر در حصر، دست او را در دست همسرش گذاشت و برایش دعای خیر کرد، تعریف می‌کند. اینجا پیچ‌شمیران است، کوچه طالقانی، خانه «محمود طالقانی».

مسجدی که دیوارهایش گوش داشتند
لاله‌زار قصه خودش را داشت. تئاترهایش به‌جای خود، سینماها هم که نقل خود را داشتند و کافه‌ها و کاباره‌ها هم پررونق و پرمخاطب، لاله‌زار در سال‌های دهه ۴۰ و ۵۰ چندان مورد تأیید روشنفکران و مذهبیون نبود. گوشه‌ای بود از شهر که پاتوق عده‌ای خاص شده بود و رنگ روزهای دور و طلایی‌اش را به خیابان‌های مدرن بالاشهر باخته بود. در همان حوالی اما یک پاتوق در حال شکل‌گیری بود. نامی که در اسناد ماندگار شد و بخشی از تاریخ دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی در آن رقم خورد. آنجا که روشنفکران و تحصیلکرده‌ها می‌آمدند تا مردی را ملاقات کنند که آن روزها حرف‌های متفاوتی می‌زد؛ مسجد هدایت. مسجدی که بسیاری از روحانیون منبر رفتن در آن را جایز نمی‌دانستند؛ چون معتقد بودند در محله‌ای قرار گرفته که با اصول آنها منطبق نیست. طالقانی اما قرار نبود شبیه بقیه باشد. او مسجد هدایت را به یک پاتوق فکری تبدیل کرده بود. پاتوقی که از سحابی و بازرگان تا تختی و چمران در آن رفت‌وآمد داشتند. مسجد هدایت، نه بزرگ بود و نه معماری باشکوه و عجیبی داشت؛ اما صدای مردی در آن بلند می‌شد که بلد بود مخالفانش را هم بشنود. از سال ۱۳۲۷ اینجا را انتخاب کرد تا تفسیر قرآن و نهج‌البلاغه در آن بگوید. «محمدرضا طالقانی»، آن روزها را به‌خاطر دارد: «ما همیشه چشممان به این در بود و مراقب بودیم غریبه‌ها که بیشتر ساواکی بودند، مجلس را به‌هم نریزند. ساواک به‌شدت مسجد هدایت را زیر نظر داشت تا جایی که یک جلد از کتاب‌هایی که مربوط به اسناد ساواک است، به گزارش‌های مسجد هدایت اختصاص دارد.» جایی که در آن طالقانی رسم منبر سنتی را شکست و گفت: «جوان‌ها هم باید حرف بزنند» و همین شد که او کنار محراب می‌نشست و سحابی و بازرگان و حتی دانشجویانی مثل ناصر صادق و حنیف‌نژاد پشت تریبون می‌رفتند و سخنرانی می‌کردند. در مقاطعی هم که او زندانی بود، فردی به‌نام «آسد ابراهیم» مراسم را برگزار می‌کرد. «طاهره طالقانی»، دختر او، خاطره‌ای را به‌نقل از شاهدان آن روزها تعریف می‌کند: «در مقطعی که پدر در حصر بود، حکومت یک امام جماعت برای مسجد فرستاد، وقتی که آمد اینجا و دید کسی نیست و مسجد خلوت است، پرسیده بود پس کجا هستند آن دکتر مهندس‌هایی که می‌گویند؟ نمی‌دانست که آن دکتر مهندس‌ها به‌خاطر بابا به اینجا می‌آمدند. واقعاً هم این مسجد، پایگاه نخبگان مذهبی بود، اما فقط زمانی که طالقانی در آن حاضر بود.» در فاصله‌هایی که از زندان آزاد می‌شد، بار دیگر به مسجد هدایت می‌آمد و رونق دوباره به مسجد بازمی‌گشت.
محمدرضا نقل می‌کند: «در مقطعی پدر ممنوع‌المنبر شده بود، وارد مسجد می‌شد روی زمین می‌نشست و می‌گفت: حرف زدن که ممنوع نیست، روی منبر نمی‌روم.» او درباره تصویری که از آیت‌الله طالقانی و غلامرضا تختی در مسجد هدایت ثبت شده است، می‌گوید: «وقتی جبهه ملی دوم که پدر از مؤسسین آن بود، تشکیل شد فعالیت‌ اعضا در مسجد هدایت متمرکز بود. مرحوم تختی هم عضو جبهه ملی بود. هر بار که تختی پیروز از مسابقه‌ای بازمی‌گشت، به مسجد می‌آمد و پدر به او هدیه می‌داد. در این تصویر هم پدر قرآنی به تختی می‌دهد.» طالقانی می‌خواست همه دور هم باشند، در صلح. حتی با اختلاف‌نظرهای سیاسی و عقیدتی: «پدر نمی‌خواست کسی را حذف کند. حتی هنگام بازسازی مسجد و طراحی نقش محراب تأکید داشت که ننویسند «اشهد ان علی ولی‌الله» تا اهل سنت هم اینجا را از آن خود بدانند.» این مسجد تا سال ۱۳۵۴ که آیت‌الله طالقانی برای آخرین‌بار به زندان رفت، محور فعالیت‌های فکری-مذهبی او باقی ماند. پیش از این سال بود که او تصمیم گرفته بود پایگاهی در شمال تهران برای ترویج افکار همفکرانش راه‌اندازی کند و زمینه تأسیس حسینیه ارشاد را فراهم کرده بود. به‌گفته محمدرضا طالقانی: «زمینی که حسینه ارشاد در آن احداث شد، یک باغ بود به‌نام حاج آقا شریف، معروف به باغ گیلاس، در خیابان شریعتی. پدر جلسه‌ای با بازاریان تهران ترتیب داد. دعوتشان کرد تا در خرید آن زمین مشارکت کنند. مالک زمین باغ را زیر قیمت واگذار کرد؛ شاید به احترام آقای طالقانی، شاید به امید آینده‌ای روشن‌تر. بعدها پدر از طریق پدر دکتر علی شریعتی خواست پسرش از مشهد به تهران بیاید و در این پایگاه نوپای فرهنگی-دینی سخنرانی کند. همین شد که حسینیه ارشاد، حسینیه ارشاد شد.» حالا هنوز هم این بنا جایگاه تاریخی، سیاسی و مذهبی خود را حفظ کرده، با این تفاوت که دیگر در آن اجازه برگزاری سالگرد درگذشت طالقانی به خانواده‌اش داده نمی‌شود و روایت ما هم پشت در همین بنا به پایان رسید؛ وقتی شنیدیم که گفته‌اند برای ورود فرزندان طالقانی و مهمانانشان به بنا باید از نهادهای بالاتر مجوز بیاورید.
قصه طالقانی اما اینجا به پایان نرسید.

از دانشجویان تا بازاریان در مدرسه سپهسالار
در دهه ۲۰، بعد از آنکه محمود طالقانی از نجف به ایران آمد، فصل تازه‌ای از زندگی علمی و اجتماعی‌اش در تهران آغاز شد. شاید بهتر باشد بگوییم قصه او در تهران از همین‌جا شروع شد؛ از جوار مجلس شورای ملی، از مسجد و مدرسه سپهسالار. طالقانی در کنار سخنرانی‌های رادیویی و نگارش مقالاتی در مجله «آیین اسلام» و «دانش‌آموز»، تدریس در مدرسه عالی سپهسالار را شروع کرد. هرچند هم‌نسلانش‌ معتقد بودند مدرسه را حکومت اداره می‌کند و تدریس در آن برابر است با رفتن زیر بلیت دربار، اما او اهداف دیگری را دنبال می‌کرد. او در سپهسالار قرآن و نهج‌البلاغه تدریس و تفسیر می‌کرد. محل برگزاری جلسات را نزدیک کتابخانه مدرسه انتخاب کرده بود، جایی که دانشجویان دانشکده معقول و منقول دانشگاه تهران، طلاب و حتی بازاریان گرد هم می‌آمدند تا پای صحبت‌هایش بنشینند. او بر پیوند بین دانش دینی و دنیای معاصر تأکید داشت و همین هم مدرسه سپهسالار را تبدیل به بستری مناسب برای تحول فکری از نگاه او کرده بود.
پسرش می‌گوید: «از همان ابتدا حقوق ثابتی از این مدرسه دریافت می‌کرد و همین درآمد هزینه‌های زندگی‌اش را تأمین می‌کرد. حتی برای او، برخلاف معمول علمای هم‌دوره‌اش، دوره‌ای برای بازنشستگی در نظر گرفته شده بود.» مسجد ساکت است؛ آرام و بی‌هیاهو. راهنما می‌گوید اینجا ۶۰۰ دانشجو در رشته‌های معارف و حقوق تحصیل می‌کنند؛ ۲۰۰ نفرشان زن هستند و مابقی مردانی که خود را برای مناصب دولتی و حکومتی آماده می‌کنند. سخت می‌توان زندگی و پویایی را در دالان‌های مسجد تصور کرد. مدرسه سپهسالار حالا فضای متفاوتی دارد، در جوار مجلس باید مراقب مسائل امنیتی باشی و دلت به هنرنمایی لرزاده و باقی هنرمندان نامی قاجار و پهلوی خوش باشد که چنین شکوهی به‌جا گذاشته‌اند از معماری ایرانی، وگرنه مسجد سوت و کور است.

این خانه روشن است
ایستاده‌ایم در خلوتی کوچه، گاهی دری باز می‌شود، کسی سربه‌زیر و آرام از کنارمان با نیم‌نگاهی عبور می‌کند و می‌داند نقل‌مان قصه این خانه است. خانه‌ای که بخشی از تاریخ شهر است و شاهد وقایعی که گوشه‌ای از آن در ذهن فرزندان طالقانی زنده مانده و حالا تلاش دارند خانه را آن‌طورکه بوده، احیا کنند. سال ۱۳۷۲ وقتی «غلامحسین کرباسچی» شهردار تهران بود، خانواده تصمیم گرفتند، خانه پدری را که به‌عنوان دفتر آیت‌الله طالقانی شناخته شده بود، به شهرداری تهران واگذار کنند تا به موزه‌ای برای نگهداری آثار او تبدیل شود. خانه مرمت شد و کتابخانه‌ای برقرار. خانواده کتاب‌های پدر، از جمله چند نسخه خطی، را به کتابخانه امانت دادند تا شهروندان بیشتری بتوانند از آنها استفاده کنند. اما این دوران پایدار نبود. رویکردها تغییر کرد. خانه به حال خود رها شد؛ تا جایی که همسایه‌ها گله‌مند شدند که افراد ناهنجار آن را تبدیل به پاتوق کرده‌اند. مجتمع فرهنگی‌ آیت‌الله طالقانی و فرزندان موضوع را پیگیری کردند. بخش‌هایی از خانه تخریب شد. کتاب‌های طالقانی گم شدند و بعضی از نسخه‌هایی که دست‌خط خود طالقانی هم در آن بود، در بازار فروخته شدند. پیگیری‌ها ادامه داشت تا اینکه وزارت میراث‌فرهنگی خانه را در فهرست میراث ملی ثبت کرد. اما هنوز درهای خانه بعد از حدود شش ماه باز نشده؛ به‌نظر می‌رسد مراحل اولیه بررسی مرمت آغاز شده است و باید صبور بود. ما ایستاده‌ایم پشت دری که آهنش را جوش داده‌اند و پنجره‌هایی که نفس نمی‌کشند. یک نفر به عکسی تاریخی اشاره می‌کند که آیت‌الله با مردمی که به ملاقاتش آمده‌اند، از همین پنجره صحبت می‌کند. حالا سال‌هاست کسی پنجره را باز نکرده است. آقا محمدرضا از خاطرات آزادی پدر و انبوه جمعیت می‌گوید؛ از روزهای انقلاب، از التهابی که شهر را فرا گرفته بود و شوری که قابل‌کنترل نبود و گاهی خسارت‌بار می‌شد: «آبان ۱۳۵۷، بعد از اینکه پدر از زندان آزاد شد، خانه پیچ‌شمیران به نقطه‌ای پرتردد تبدیل شد. حجم مراجعات مردمی به حدی رسید که خانواده ناچار شدند خانه را تخلیه کنند و به مکانی دیگر بروند. با‌این‌حال، آقای طالقانی خانه را به‌عنوان دفتر نگه داشت؛ جایی برای مدیریت التهاب‌های روزهای پرآشوب انقلاب.» به‌گفته پسر محمود طالقانی، خانه به محل مدیریت بحران بدل شد؛ جایی که تلاش می‌کرد از تندروی‌ها و خشونت‌ها بکاهد. او از مشاهداتش می‌گوید: «یکی از به‌یادماندنی‌ترین صحنه‌ها برای ما، صف طویل کارکنان سازمان امنیت (ساواک) بود که از سر کوچه تا دم در خانه ایستاده بودند. نوبتی وارد می‌شدند و از آیت‌الله طالقانی «امان‌نامه» می‌گرفتند. مردم آن زمان، هر کس را که ساواکی می‌دانستند، مورد آزار قرار می‌دادند؛ خانه‌هایشان را آتش می‌زدند. اما امان‌نامه‌های پدر کارساز بود. هر جا این نامه‌ها نشان داده می‌شد، مردم به احترام امضای آقای طالقانی کاری با آن فرد نداشتند.»
فرزند طالقانی می‌گوید: «ما از دل این خانه، شرایط ملتهب جامعه را به‌نوعی مدیریت می‌کردیم. هر اتاق به یک کار اختصاص پیدا کرد. یک اتاق محل جمع‌آوری کمک‌های مالی مردم بود. مردم پول زیادی می‌دادند، ما هم بخشی از آن را صرف حمایت از کارگران اعتصابی شرکت نفت می‌کردیم. بخشی برای امداد اجتماعی و پزشکی در نظر گرفته شده بود.» خانه پیچ‌شمیران که این روزها چشم‌به‌راه تصمیمات و اقدامات است، روزگاری محلی بود که مردی در آن به تدبیر برای کاهش تنش‌ها تلاش می‌کرد تا در میان آن روزها شور انقلابی منجر به بی‌عدالتی و ظلم نشود. روزی که خبر رسید مردم زنان قلعه (شهر نو) را می‌سوزانند و قلعه در آتش خشم انقلابیون گرفتار شده: «پدر به ما گفت: «سریع بروید به داد اینها برسید.» به پیشنهاد پدر، سراغ آقای سجادی رفتیم؛ روحانی‌ای خوشنام که پیش‌تر با پدر همکاری داشت. نامه‌ای رسمی نوشتیم و او را به‌عنوان نماینده دفتر آیت‌الله طالقانی معرفی کردیم. آقای سجادی به‌همراه دو نفر از اهالی قدیمی به آن منطقه رفتند. برای جمعیت سخنرانی کرد و به جمعیت هشدار داد که دست از خشونت بردارند. خبر رسید که مردم در خیابان قزوین صف کشیده‌اند تا اهالی قلعه را از بین ببرند. بلافاصله دو مینی‌بوس تهیه کردیم، زنان را سوار کردیم و آوردیم همین‌جا جلوی خانه‌. پدر دستور داد به آنها غذا بدهیم، مقداری پول بینشان تقسیم کنیم و درنهایت، بدون جلب توجه، کمک کنیم هر کدام به زندگی خود برگردند.» روایت‌ها و ماجراهای این خانه تمامی ندارد. حالا از پس چهار دهه شنیدن قصه مردی که در برهه‌ای تلاش کرد تا جو جامعه، او و همراهانش را تحت‌تأثیر قرار ندهد و رفتار معقولی در زمانه شور و هیجان داشته باشد، مرور یک مانیفست است. مانیفستی که در این خانه تبدیل به روایت شده است. بر این خانه لباس تاریخ پوشیده و در همین خانه و کنار همین پنجره‌ها بخشی از هویت این شهر شده است. وقتی روایت او را در گوشه‌وکنار شهر دنبال می‌کنی، در زندان قصر هم رد این نگاه پیداست. آنجا که «حسینعلی منتظری»، هم‌سلولی‌اش، تعریف می‌کند که طالقانی از شدت نگرانی، سیگار پشت سیگار دود می‌کرد و وقتی او را به آرامش دعوت کرده، گفته: «من نگرانم! ما هیچ‌کدام تجربه مدیریت نداریم، چطور می‌خواهیم این مملکت را اداره کنیم؟» او در تمام روزهایی که در کردستان بود و در تهران و خانه پیچ شمیران تا روزی که مرگ او را در کام کشید و فرزندانش و مردم را با انبوهی از سؤال تنها گذاشت، نگران این مردم بود و تلاش داشت تا آنها را کنار هم در صلح نگه دارد.

نقل تصاویر
طالقانی در میان هم‌عصرانش چهره‌ای متفاوت از خود به‌جا گذاشته است. تصویری از او در صفحات تاریخ ثبت شده که حرف‌های بسیاری دارد. «عباس عطار»، عکاس مشهور ایرانی، تصویری معروف از طالقانی در سنندج ثبت کرده است؛ تصویری از او در‌حالی‌که سیگاری به دست دارد. محمدرضا طالقانی درباره این تصویر می‌گوید: «این عکس مربوط به سفر سنندج در روزهای ابتدایی انقلاب است. او پس از جلسه‌ای، به اتاقی برای استراحت آمده بود، با چهره‌ای خسته و سیگاری در دست که عکاس آن عکس را ثبت کرد.» تصویر دیگری، که باز هم عباس عطار ثبت کرده، آیت‌الله را در مواجهه با زنی کُرد نشان می‌دهد؛ زنی با چفیه‌ای بر سر با لحنی معترضانه رو به طالقانی ایستاده، پسرش می‌گوید: «در آن ایام، سنندج دستخوش درگیری‌های خونینی میان گروه‌های چپ، حزب‌اللهی‌ها و مذهبیون بود. پدر در دو موقعیت سخنرانی کرد: یکی، در میدان اصلی شهر برای همه مردم و دیگری، در مسجد جامع برای مذهبیون. او باآرامش میان خشونت و التهاب ایستاد و تلاش کرد آشتی برقرار کند. این تصویر مربوط به همان سخنرانی است. زنی که نماینده گروهی از مردم بود و با عصبانیت با پدر سخن گفت، اما حتی تصویر هم گویاست که طالقانی آرام در حال شنیدن سخنان آن زن است.» قصه آدم‌های شهر را وقتی از زیر زبان کوچه‌ها و خانه‌ها و بناها بیرون می‌کشی، محال است تاریخ را به روزمرگی ببازی، محال است یادت برود که آدم‌ها در این شهر چگونه زیسته‌اند و چطور فکر کرده‌اند و جهان را از چه دریچه‌ای تحلیل کرده‌اند. دنبال کردن قصه‌های آدم‌ها در شهر، حسنش همین است؛ روایت‌هایش ته‌نشین می‌شود در ذهنت، برای همیشه و تو تاریخ را فراموش نمی‌کنی.
پ.ن: مجتمع فرهنگی آیت‌الله طالقانی «کتابخانه آنلاین طالقانی و زمانه ما» را به‌عنوان منبع بخشی از روایت‌ها و عکس‌هایی که در این بازدیدها نقل شد، معرفی کردند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

گنج‌یابی در سایه جنگ

گنج‌یابی در سایه جنگ