بایگانی
مقصر چاههای عمیق وزارت نیرو است
«مهدی پیرهادی» در پاسخ به حاضران مقابل ساختمان شورای شهر به «تدوین طرح جامع آب خام» اشاره کرد و گفت تدوین آن به مراحل نهایی رسیده و قرار است در شورا به تصویب برسد: «برای بهبود و رفع اشکالات این طرح از همکاری و مشورت متخصصان محیطزیست و بخش خصوصی استفاده شد تا طرحی قابلاجرا و جامع به تصویب برسد.»
بهگفته او، این طرح مشخص میکند هر نقطه شهر تهران و هر بخش فضای سبز به چه میزان آب نیاز دارد و این آب باید از چه مکانی و چگونه تأمین شود: «برای مثال اگر به خطوط انتقال نیاز است، این خطوط احداث یا با احیای قنات این آب تأمین شود.»
دورههای قبلی شورای شهر کمکاری کردهاند
پیرهادی در ادامه بر همزمانی پروژههای مطالعاتی و اجرایی تأکید کرد و گفت: «اگر قرار باشد چندسال برای مطالعه صِرف وقت بگذاریم، فضای سبز تهران از دست خواهد رفت. به همین دلیل، در حال حاضر ۹۶ پروژه مرتبط با تصفیه و انتقال آب برای فضای سبز در دست اقدام است. از این بین، ۱۲۸ کیلومتر لولههای انتقالدهنده پساب و تعدادی تصفیهخانههای محلی به مرحله اجرا رسیدهاند و بقیه در حال ساخت است.»
او در بخش دیگری از صحبتهای خود دورههای قبلی شورای شهر را مقصر دانست و یکی دیگر از دلایل خشکیدن درختان را کمکاری شورا در حوزه آب ذکر کرد: «در سال ۱۴۰۰، شورای قبلی، بودجه آبرسانی برای شهر تهران فقط ۳۹ میلیارد تومان بود. اما امسال ما پنج همت (پنج هزار میلیارد تومان)، یعنی بیش از ۱۲۰ برابر بودجه برای این بخش گذاشتهایم و اگر همان روند قبلی، نبود رسیدگی و اختصاص بودجه محدود ادامه داشت، بسیاری از درختان خشک میشد.»
حفر چاههای عمیق وزارت نیرو موجب کمآبی شده
پیرهادی از چاههای ۲۵۰ متری وزارت نیرو و همچنین کمکاری این وزارتخانه در اندیشیدن به روشهایی برای کاهش هدررفت آب در لولههای انتقال انتقاد کرد که موجب کمآبی در بخش فضای سبز شده است: «حفر چاههای عمیق ۲۵۰ متری آب شرب توسط وزارت نیرو از دلایل کمبود آب است و نزدیک به ۱۶۰ حلقه چاه بوستانها را خشک کرده. البته روند احداث آنها فعلاً متوقف شده است. اگر روند احداث این چاهها ادامه داشته باشد، هم خشکی تهران و هم مسئله فرونشست تشدید میشود.»
بهگفته او، با وجود اینکه این وزارتخانه از میزان کاهش سالانه بارشها باخبر بود، اما هیچ فکری برای تعدیل آثار این موضوع، مثل اقداماتی برای کاهش نشتی لولههای انتقال آب، انجام نداد: «اما الان به ما فشار میآورند که حلقههای چاه آبیاری فضای سبز را برای استحصال آب شرب به آنها انتقال دهیم.»
عواقب تبدیل چاههای آبیاری به آب شرب
«میترا البرزیمنش»، کنشگر محیطزیست، درباره عواقب تبدیل چاههای آبیاری به آب شرب به «پیام ما» میگوید: «از چاه آبیاری فقط هفتهای یکبار برداشت میشود، اما چاههای آب شرب بهصورت شبانهروزی و بدون توقف برداشت دارند.»
بهگفته او، همین موضوع بهدلیل حجم برداشت بالا، فشار بر سفرههای آب زیرزمینی و امکان فرونشست را بیشازپیش افزایش میدهد: «اگر این اتفاق رخ دهد، عواقب خوبی در انتظار تهران نخواهد بود.»
سنگفرش بستر درختان، مانع دسترسی درختان به آب
«محمدکریم آسایش»، کنشگر و پژوهشگر شهری، درباره صحبتهای پیرهادی و دلیل خشکی درختان به «پیام ما» میگوید: «تعارضاتی بین وزارت نیرو و شهرداری وجود دارد، اما بحث آبیاری بوستانها جدا از این موضوع است.»
او ادامه داد: «گاهی بهصورت عامدانه از آبیاری درختان جلوگیری میشود یا آبیاری منظم صورت نمیگیرد. همچنین، با سنگفرش شدن بستر درختان، هیچ آبی حتی آب باران، نمیتواند به درون خاک نفوذ کند و از دسترس گیاه خارج میشود.»
در این تجمع دغدغهمندان، پیرهادی در پاسخ به اعتراض به سنگفرش بستر نهر خیابان ولیعصر تماسی با «احسان صفایی»، معاون خدمات شهری و محیطزیست شهرداری منطقه یک، داشت. او دراینباره از توقف این اقدام خبر داد.
پرونده شهادت ۹ نفر از جانباختگان آتشسوزی جنگلها و مراتع کشور به سرانجام رسید. اینطورکه «رضا افلاطونی»، رئیس سازمان منابعطبیعی و آبخیزداری کشور خبر داده، این جانباختگان حفاظت از منابعطبیعی براساس ماده ۳ آییننامه اجرایی ماده ۲۰ قانون مدیریت بحران کشور و در هشتمین جلسه کارگروه ملی فداکاران خدمت، مورد تقدیر رسمی قرار گرفتند. او توضیح داد اعطای نشان «فداکار خدمت» و برقراری مستمری برای خانوادههای بازماندگان از جمله مزایای این مصوبه است تا «قدردانی ملموسی از جانفشانیهای آنان صورت گیرد». بیایید یکبار دیگر داستان این فداکاران خدمت را مرور کنیم.
حمید، چیاکو و خبات
حمید مرادی، چیاکو یوسفی و خبات امینی، هر سه، روز پنجشنبه دوم مرداد امسال زمانیکه برای خاموش کردن آتش جنگلهای آبیدر در سنندج به ارتفاعات رفته بودند، دچار سوختگی و جراحت شدید شدند و یکبهیک جان باختند.
حمید، وکیل پایه یک دادگستری، فعال محیطزیست و عضو انجمن «شان شنه نوژین» بود. او چهره مدنی شناختهشدهای در کردستان بود و در مدرسهها و مساجد کلاسهای آموزشی برگزار میکرد و در پروندههای متعدد حقوقی علیه تخریب طبیعت، اقدام قانونی کرده بود؛ از جمله شکایت علیه شهرداری سنندج بهدلیل تصرف اراضی و شکایتی علیه نحوه آبگیری سد ژاوه با پساب. او همان روز حادثه، بر اثر سوختگی و جراحت شدید جان خود را از دست داد. حمید تا آن زمان بیستمین داوطلبی بود که برای نجات زاگرس جان خود را فدا میکرد؛ او در آرامستان بهشت محمدی سنندج آرام گرفت.
چیاکو فعال محیطزیست و ورزشکار بود. مربی باشگاه دالکورد سنندج و البته قهرمان پنج دوره مچاندازی ایران که در قزاقستان هم مدال آورده بود. او دو ماه پیش از این اتفاق تلخ نامزد کرده بود. چیاکو برای نجات دوستانش به دل آتش زد و سه روز پس از آتشسوزی، یعنی یک روز پس از تولد ۲۴سالگیاش، در بیمارستان کوثر سنندج جان خود را از دست داد.
یک روز بعد، دوشنبه، ۶ مرداد، وقتی مردم کردستان عزادار حمید و چیاکو بودند، خبات هم جان سپرد. خبات امینی کارمند ادارهکار استان کردستان، کوهنورد و فعال محیطزیست بود. او را فردی فعال، دلسوز و اخلاقمدار میشناختند که عاشقانه برای محیطزیست وقت میگذاشت. جانباختن این سه مدافع محیطزیست مردم کردستان را بهشدت غمزده و خشمگین کرد.
«کیوان زند کریمی»، فعال مدنی، درباره این سه به «پیام ما» گفته بود: «آنها بیش از چندین سال فعالیت جدی در حوزه محیطزیست، بهویژه آگاهیبخشی درباره اهمیت محیطزیست، نقش جامعه مدنی و فعالان این حوزه، همچنین مطالبهگری از نهادها و ارگانهای مسئول داشتند و نهفقط در سنندج بلکه جایجای کردستان و حتی دیگر بخشهای زاگرس شمالی و جنوبی در همراهی و همدلی با سایر فعالان محیطزیست شهرها و استانهای دیگر، در مقابله با آتشسوزیهای عمدی و غیرعمدی حضور داشتند و دوشادوش یاران خود، بیدریغ و عاشقانه خدمت میکردند. از دغدغههای بسیار جدی و دارای اولویت برای حمید، خبات و چیاکو، آموزش مفاهیم حفاظت از محیطزیست در میان نونهالان و از همان سن پایین بود. بهعلاوه مطالبه جدی در انجامپذیری وظایف و تکالیف قانونی از سوی نهادها و ارگانهای ذیربط و مرتبط با حوزه محیطزیست بود. حمید، خبات، چیاکو و دیگر دوستان با حضور در مدارس، مساجد و محافل مردمی مختلف، همواره در تلاش برای اثربخشی و آگاهیبخشی در موارد اشارهشده بودند.»
اسماعیل، جنگلبان شهید
«اسماعیل کریمی»، جنگلبان شهرستان کامیاران، یکی دیگر از افرادی است که نامش در فهرست فداکاران خدمت آمده. او یکم مرداد ۱۴۰۳ آخرین مأموریت خود را انجام داد. وقتی با دمنده مشغول خاموشکردن آتش مراتع روستای کانیگشه بود، در محاصره شعلهها قرار گرفت. آنطورکه «وریا رحیمی»، مدیر منابعطبیعی و آبخیزداری شهرستان کامیاران گفته بود، این آتشسوزی «بر اثر بیاحتیاطی و خاموش نکردن آتش توسط عامل انسانی» به وقوع پیوسته بود. ایرنا درباره او نوشته است: «همراهانش می گویند، تا برسند خیلی دیر شده بود و اسماعیل در دل گلستانی که در آتش بیتوجهی به حلقه آتش تبدیل شده بود، سوخت.» اسماعیل دچار سوختگی صد درصدی شد و با بالگرد او را به اورژانس بیمارستان کوثر سنندج رساندند، اما فقط دو روز دوام آورد. اسماعیل کریمی سوم مرداد جان خود را از دست داد.
محمدجواد در آسمان ستاره شد
«محمدجواد مختاری»، ۱۵ تیرماه سال ۱۳۹۹ وقتی آسیبهای ناشی از سوختگی به مغز استخوانش رسیده بود، شهید شد. او داوطلب و فعال محیطزیستی ۳۱سالهای بود که با گروههای مقابله با آتش منطقه فهلیان شهرستان ممسنی استان فارس همراه شد و در حین خاموشکردن آتش، دچار سوختگی درجه ۲ بهمیزان ۸۵ درصد شد. شامگاه شنبه ۱۴ تیرماه ۱۳۹۹ به بیمارستان سوانح و سوختگی ابنسینا برده شد و بهرغم تلاشها، جانش از دست رفت.
«بهمن ایزدی»، فعال محیطزیست منطقه، در مراسم چهلم او گفت: «محمدجواد بهجای راحتطلبی و مالاندوزی و بالا بردن کرسیهای مقام، برای نجات طبیعت و جنگل به دل آتش زد و با همان امکانات ابتدایی مثل شاخوبرگ درختان و ابزار ساده در دسترس با آتش مقابله کرد و هرگز گامی به عقب برنگشت و در لهیب آتشی که جنگلهای زاگرس را در بر گرفته بود، پر کشید و در آسمان وطن ستاره شد تا نویدبخش صبح و الگوی دفاع از آب و خاک وطن شود و ثابت کند اگر جوانان ما هشت سال در جبهه جنگیدند و ایستادند تا از ذرهذره این آب و خاک دفاع کنند و جانشان را در این راه از دست دادند، هنوز هم راه آنان فراموش نشده است و آن مهربانیها، مردانگیها، ایثار و ازخودگذشتگیها هنوز از بین نرفته است؛ تا بگویند فرقی نمیکند اینجا باشی یا هزاران کیلومتر دورتر، هرجا که آب و خاک وطن در خطر است، ایستادهایم و قهرمانه از ارزشهای زیستی وطن دفاع میکنیم.»
ایزدی با اشاره به اینکه از اواخر اردیبهشت ۹۹ تا مرداد آن سال، هفت نفر از جوانان رشید این مرز و بوم را در راه مقابله با آتش از دست دادهایم، افزود: «محمدجواد یک شخص نبود، یک تفکر بود، یک اندیشه بود، او مسیر و راهی بود که به چکاد مهر میرسید و نشانگر آن بود که ابراز کند هنوز جوانمردی و پهلوانی در این مملکت نمرده است.»
مرگ تلخ خانواده بهزادی
ازدسترفتن سه نفر از اعضای خانواده بهزادی در آتشسوزی تنگه هایقر استان فارس، از تلخترین اتفاقات سال ۱۴۰۰ بود. عصر ۱۲ مرداد، ناصر بهزادی، متولد ۵۴، پدر خانواده، پسرش رضا بهزادی ۱۹ساله و حامد، پسر ۱۸ساله برادرزن او، همگی برای اطفای آتشسوزی به ارتفاعات فیروزآباد رفته بودند که گرفتار آتش شدند. آتش در این نقطه از استان فارس در کمتر از دو روز، گستره بزرگی از تنگه هایقر را سوزاند. «حسین آرگیو»، فرماندار فیروزآباد، درباره چگونگی این اتفاق گفته بود: «با گسترش این آتشسوزی، تعدادی از عشایر مشغول خاموشکردن آتش بودند که متأسفانه یک گردباد شدید موجب فراری دادن آنها میشود و سه نفر از آنان حین فرار از گردباد و آتش کشته و یک نفر نیز مصدوم شده است.» «مهدی عسگری»، فرمانده وقت یگان حفاظت، هم در آن زمان به «پیام ما» گفت: «گفتند این افراد از عشایر هستند که بهدلیل عرقی که دارند، آنجا بودهاند. البته آتش مهار شده بود و طبق آنچه میگویند آنها از منطقه کمی فاصله داشتهاند، اما وزش شدید باد باعث فعالشدن دوباره آتش و وقوع این اتفاق تلخ شده است.» اکنون بعد از چهار سال این سه نفر فداکار خدمت شناخته شدهاند.
مصطفی، جوان ایثارگر خرمآبادی
درست یک سال پیش، صبح هفتم آبان ۱۴۰۳، مصطفی عبداللهی، جان خود را در بیمارستان شهید مطهری تهران از دست داد. او روز ۲۸ مهر برای اطفای آتشی که در مجموعه بام خرمآباد شعله میکشید به کمک نیروهای یگان حفاظت منابعطبیعی شتافت. در آن زمان گفته شد اتصال ترانس برق در مجموعه گردشگری بام خرمآباد موجب آتشسوزی شده است. روابطعمومی منابعطبیعی و آبخیزداری لرستان درباره او گفته بود: «این جوان ایثارگر درحالیکه شاهد حریق در مجموعه بام خرمآباد شد، بلافاصله با کمک نیروهای یگان حفاظت منابعطبیعی خرمآباد در حین اطفا، بهعلت باد شدید دچار سوختگی شدید شد و پس از بستری در بیمارستان شهدای عشایر خرمآباد به تهران اعزام شد. او پس از اعزام به بیمارستان سوانح سوختگی شهید مطهری تهران، پس از چند روز تحمل درد و رنج، به رحمت ایزدی پیوست.»
پروندههای همیاران دیگر بررسی میشود
رئیس سازمان منابعطبیعی و آبخیزداری این جانباختگیها را از تلخترین حوادث در عرصه حفاظت از جنگلها و مراتع کشور دانسته و ابراز امیدواری کرده است دیگر شاهد چنین حوادث ناگواری نباشیم. او همچنین بر ضرورت ایجاد ساختار تشکیلاتی مناسب برای جنگلبانان و نیروهای حفاظتی تأکید کرده و گفته است: «برای بهبود حقوق و وضعیت معیشتی این نیروها تمام تلاش خود را بهکار میگیریم و از هیچ اقدامی برای حمایت از آنان دریغ نخواهیم کرد.»
«محمد داسمه»، مشاور حقوقی رئیس سازمان منابعطبیعی، هم به «پیام ما» میگوید: «برقراری مستمری برای خانواده جاننثاران، پرداخت دیه و بیمه، اعطای نشان افتخار و احداث تندیس و نامگذاری خیابانها از مزایای شناختهشدن این افراد بهعنوان «فداکار خدمت» است. این روند برای دیگر جانباختگان اطفای حریق جنگلها و مراتع ادامه خواهد داشت.»
او ادامه میدهد: «این تصمیم با اهتمام و اراده «رضا افلاطونی» رئیس سازمان منابعطبیعی و آبخیزداری و همینطور «حسین پیشقدم» معاون برنامهریزی، توسعه مدیریت و منابع، «رضا بیانی» نماینده سازمان منابعطبیعی و آبخیزداری کشور در ستاد مدیریت بحران و همچنین «امیرکیوان درویش» مسئول امور ایثارگران به انجام رسیده است و در جلسات بعدی پروندههای همیاران طبیعت و عزیزانی که در آتشسوزی و عملیات اطفای حریق جنگلها و مراتع مصدوم شده یا جان خود را از دست دادهاند، به پیشنهاد سازمان منابعطبیعی در کارگروه ملی فداکاران خدمت مطرح و تلاش میشود، حکم و تصمیم لازم را برای آن عزیزان دریافت کنیم.»
صف خودروهای سرگردان در رودبار استان گیلان چیزی نیست که بتوان آن را نادیده گرفت. مسافران ساعتها در ترافیک سنگین بین منجیل و رودبار متوقف میمانند و انرژی و هزینه بسیار زیادی را متحمل میشوند. حالا اما در شبکههای اجتماعی یک روایت آشنا تکرار میشود: «مافیای زیتون رودبار برای فروش بیشتر، عمداً تصادف ایجاد میکند خودروها از حرکت بایستند و مسافران مجبور شوند از مغازههای کنار جاده خرید کنند.» آیا این داستان واقعیت دارد یا تنها معلول خشم و خستگی رانندگانی است که در گرما و سرمای فصول مختلف در صفهای نامعلوم و مجهول ایستادهاند؟
مسیر اصلی دسترسی به استان گیلان از جنوب کشور، آزادراه قزوین-رشت است. این آزادراه پس از عبور از قزوین و منجیل، بهدلیل نیمهتمام بودن مسیر برگشت در محدوده رودبار، خودروها را مجبور میکند از آزادراه خارج و وارد جاده قدیم ۴۹ شوند. رودبار شهری کوچک و زیبا در دامنهکوه است که جاده را در دل خود جای داده و همین باعث میشود در هر سفر بزرگ، ترافیک سرسامآوری به داخل شهر کشیده شود.
گزارشهای رسمی کشور نشان میدهد در تعطیلات شهریور سال ۱۴۰۴، روزانه در حدود ۳۵۰ هزار خودرو وارد محور قزوین-رشت شدند. این درحالیاست که ظرفیت طراحیشده برای این مسیر در سال ۱۳۸۳، حداکثر صد هزار خودرو در روز بوده است؛ یعنی تقاضایی بیش از سه برابر ظرفیت و حتی در ساعاتی از شبانهروز، بیشتر از این مقدار شده است. طبیعی است هر توقف کوتاه یا حادثه کوچک در چنین شرایطی توانسته صفهای دهها کیلومتری ایجاد کند.
اما شایعهای قدیمی دوباره زنده شده است. در شبکههای مجازی برخی کاربران مدعی شدند زیتونفروشان رودبار با ایجاد تصادفهای ساختگی یا توقفهای عامدانه و غیرضروری، ترافیک را تشدید و از فرصت پیشآمده برای فروش محصول استفاده میکنند. حتی رسانههای محلی در گزارشهای خود نوشتند: «زیتونفروشان رودبار با ایجاد تصادف ساختگی، عامل تشدید ترافیک دیشب و پریشب بودهاند.» باید در نظر گرفت این گمانهها ریشه در اتفاقات گذشته دارد. درست زمانی که مردم و کسبه محلی با ساخت مسیر برگشت آزادراه مخالفت کردند، بسیاری بر این باور بودند آنها بهدلیل کاهش فروش نمیخواهند جاده از داخل شهر حذف شود. البته باید در نظر داشت اقتصاد رودبار شدیداً به باغهای زیتون و فروش محصولات جانبی وابسته است و کاهش تردد مسافران میتواند آسیب جدی به معیشت محلی بزند. درواقع، همین تعارض منافع سبب شده است این شایعه تا این حد قوت بگیرد و بهدلیلی قاطعانه برای ایجاد ترافیکهای طاقتفرسا تبدیل شود. تاکنون پلیسراه فراجا و وزارت راهوشهرسازی، این شایعات را بیاساس دانسته و اعلام کردهاند علت اصلی ترافیک، افزایش غیرمعمول سفرها و کمبود ظرفیت جادهای است. فرمانده پلیسراه نیز تأکید دارد اخیراً حجم خودروهای ورودی بیشتر از ظرفیت بوده و تصادف ساختگی در کار نبوده است. بااینحال، برآورد تقریبی برای حل این مشکل و تکمیل پروژه آزادراه به چهار هزار میلیارد تومان سرمایهگذاری نیاز است. وزیر راه نیز وعده داد طی سه تا پنج سال آینده با تکمیل آزادراه، ترافیک مسیر شمال به جنوب رودبار کاهش خواهد یافت.
براساس اصول مهندسی ترافیک، هنگامی که نسبت تقاضا به ظرفیت یک محور ارتباطی از عدد یک فراتر رود، حتی یک توقف کوتاه میتواند بهسرعت موجب شکلگیری صفهای طولانی خودروها شود. در روزهای پرتردد رودبار، حجم تقاضای سفر بیش از سه برابر ظرفیت جاده است. در چنین شرایطی، بروز یک تصادف جزئی یا هرگونه توقف غیرضروری، بهسادگی میتواند مسیر را بهطور کامل قفل کند. علاوهبراین، خودروهایی که برای خرید زیتون از کنار جاده سرعت خود را کاهش میدهند یا اقدام به تغییر خط عبور میکنند، جریان حرکت سایر وسایل نقلیه را مختل میسازند. عرض کم جاده نیز این مشکلات را تشدید میکند و مجموع این عوامل، به انسداد شدید ترافیک در منطقه منجر میشود.
از منظر فنی، همین واقعیت موجب شده است بسیاری از کارشناسان بر این باور باشند که حتی کوچکترین تأخیر عمدی نیز میتواند تأثیری قابلتوجه بر وضعیت ترافیک این مسیر بر جای بگذارد. هرچند برخی مسافران مدعیاند شخصاً توقفهایی مشکوک را مشاهده کرده و روایتهایی از آن را در فضای مجازی منتشر کردهاند، اما تاکنون هیچ مدرک رسمی درباره وقوع تصادفهای ساختگی ارائه نشده است. پلیس و رسانههای رسمی نیز این ادعاها را رد کردهاند. بااینحال، پیشینه مخالفت برخی کسبه با احداث آزادراه و وابستگی اقتصاد محلی به فروش زیتون، زمینهای فراهم کرده است تا این شایعات کاملاً باورپذیر جلوه کند. از سوی دیگر، ضعف زیرساختها و نبود مدیریت مؤثر در ساماندهی سفرها سبب شده است حتی کوچکترین حادثه، چه واقعی و چه ساختگی، بتواند تأثیری زنجیرهای و گسترده بر جریان ترافیک این منطقه بگذارد.
برای رفع مشکل ترافیکی رودبار، صرفاً تکمیل آزادراه کافی نیست؛ بلکه باید مجموعهای از اقدامات تکمیلی نیز به اجرا درآید. از جمله، طراحی و اجرای برنامههای جامع مدیریت سفر، ایجاد بازارچههای حاشیهای ایمن برای عرضه محصولات محلی و از همه مهمتر بهکارگیری سامانههای هوشمند در حوزه اطلاعرسانی و امدادرسانی میتواند نقش مؤثری در کاهش بار ترافیکی ایفا کند. تا زمانی که این تدابیر بهصورت هماهنگ و پایدار اجرا نشود، این گره ترافیکی همچنان بهعنوان یکی از کانونهای بروز شایعهها و نارضایتیهای عمومی باقی خواهد ماند.
بخش ۱۱ کیلومتری آزادراه میان منجیل و رودبار همچنان نیمهتمام مانده و همین موضوع باعث میشود خودروها ناچار به استفاده از مسیر قدیمی شوند. تکمیل این مسیر و ایجاد باندهای کمکی، میتواند مهمترین گام در رفع گلوگاه فعلی ترافیکی باشد. علاوهبراین، مطالعه و اجرای طرحهایی همچون احداث تونل یا پلهای جدید برای عبور از رودخانه و دور زدن کامل بافت شهری رودبار، میتواند راهکاری مؤثر برای تسهیل جریان عبور و مرور و کاهش تراکم در محدوده شهری نیز محسوب شود. باید دانست بسیاری از شهرهای گردشگری جهان با احداث کمربندیها یا مسیرهای رینگ، جریان عبوری خودروها را از بافت شهری جدا کردهاند. در همین راستا، ساخت جادهای حلقوی در فاصلهای مناسب از محدوده رودبار میتواند موجب کاهش حجم ترافیک عبوری در مرکز شهر شود و ایمنی تردد محلی را افزایش دهد. اجرای چنین طرحی باید با همکاری شهرداری، سازمان میراثفرهنگی و انجمنهای محلی برنامهریزی شود تا ضمن حفظ منافع اقتصادی جامعه محلی، آثار منفی احتمالی بر فروش زیتون و سایر محصولات بومی به حداقل برسد.
یکی از اصلیترین دلایل مخالفت ساکنان محلی با کنار گذاشتن جاده قدیم، نگرانی از کاهش فروش زیتون و سایر فرآوردههای بومی است. یکی از راهکارهای مؤثر و پایدار برای رفع این دغدغه، میتواند ایجاد مجتمعهای خدماتی و بازارچههای محلی در حاشیه آزادراه باشد؛ فضاهایی که با طراحی ایمن، دسترسی مستقیم و خروجی اختصاصی، گردشگران را به توقف خودخواسته و خرید محصولات محلی ترغیب کنند. این مراکز باید دارای پارکینگ کافی، سرویسهای بهداشتی، امکانات رفاهی و غرفههای فروش منظم باشند تا ضمن ایجاد تجربه دلانگیز سفر برای مسافران، از بروز گرههای ترافیکی جدید و جدی نیز جلوگیری شود.
گسترش اصولی شبکه ریلی میان تهران، قزوین و رشت میتواند بخش قابلتوجهی از تقاضای سفرهای شخصی را جذب کند و فشار ترافیکی محور زمینی را بهطور محسوسی کاهش دهد. تجربه کشورهای پیشرفته نشان میدهد راهاندازی قطارهای سریعالسیر ویژه مسافران، یکی از مؤثرترین راهکارها برای کنترل بار ترافیکی جادهها و ارتقای کیفیت سفر است. همچنین، در کنار توسعه خطوط ریلی، تقویت شبکه حملونقل ترکیبی نیز ضرورتی اجتنابناپذیر است. الزام به تجهیز ناوگان اتوبوسهای بینشهری، توسعه تاکسیهای اشتراکی و بهبود سیستم حملونقل عمومی دروناستانی هم میتواند نقش مهمی در کاهش خودروهای تکسرنشین، افزایش ایمنی مسیرها و پایداری سفرها ایفا کند.
در افق بلندمدت، تنوعبخشی به اقتصاد محلی رودبار باید فراتر از فروش جادهای زیتون تعریف شود. توسعه گردشگری روستایی، ایجاد صنایع فرآوری و بستهبندی زیتون، گسترش صادرات و راهاندازی بسترهای فروش اینترنتی و هوشمند، میتواند معیشت ساکنان را از وابستگی به ترافیک جادهای رها کند و همزمان، امنیت و آرامش منطقه را حفظ نماید. در چنین شرایطی، انگیزههای ناپیدا برای تداوم وضعیت پرترافیک موجود نیز کاهش خواهد یافت. اجرای همزمان این سیاستها، نهتنها میتواند به کاهش ترافیک پرحاشیه رودبار بینجامد، بلکه کیفیت زندگی مردم منطقه و تجربه سفر مسافران را نیز ارتقا خواهد داد. بااینحال، ضعف زیرساختها همچنان عامل اصلی تراکم ترافیک محسوب میشود؛ چراکه در شرایطی که حجم تقاضا چندین برابر ظرفیت مسیر است، حتی یک وقفه کوچک عمدی یا غیرعمدی میتواند همانند کبریتی در انبار کاه عمل کند. ازاینرو، تقویت زیرساختها، افزایش شفافیت و مدیریت هدفمند سفرها، کلید دستیابی همزمان به آرامش جادهای، توسعه اقتصادی محلی و رضایت عمومی است.
«مارگارت تاچر»، «سونیا گاندی» و «آنجلا مرکل» نامهایی آشنا در جهان هستند، که توانستند در مقاطعی رهبری کشورهای خود را برعهده بگیرند و بر سیاستهای جهانی تأثیر بگذارند.
تاچر که بهعنوان بانوی آهنین هم شناخته میشد، در دهه ۸۰ میلادی و در لندن به ریاست حزب محافظهکار انگلیس رسید و دولت را تشکیل داد. سیاستهای اعمالشده توسط او که بعدها با عنوان «تاچرسیم» شناخته میشد، بریتانیا و اروپا را تحتتأثیر خود قرار داد. تاچریسم بر اقتصاد آزاد و بازارمحور، کاهش دخالت دولت، خصوصیسازی صنایع دولتی، کنترل تورم، محدودکردن قدرت اتحادیههای کارگری و تأکید بر خوداتکایی و مسئولیت فردی تمرکز داشت. این رویکرد تأثیر قابلتوجهی بر سیاستهای اقتصادی و اجتماعی بریتانیا گذاشت. او همچنین رهبری انگلیس را در جنگ «فالکند» برعهده داشت که درنتیجه این جنگ انگلستان توانست حاکمیت خود بر این جزیره را در مقابل آرژانتین اعمال کند.
سونیا گاندی نیز در دهه ۹۰ میلادی به رهبری حزب کنگره ملی هند رسید و سالهای بعد، نقش راهبردی و تأثیرگذار خود را در سیاست هند حفظ کرد. این دوره او را به یکی از قدرتمندترین چهرههای سیاسی هند تبدیل کرد. او اگرچه نخستوزیر نشد، اما یکی از کسانی بود که نقش اصلی را در انتخاب نخستوزیرها و جهتدهی به سیاست کابینههای مختلف ایفا کرد و چنانکه امروز از او بهعنوان قدرتمندترین زن هندی معاصر یاد میشود.
آنگلا مرکل، در دو دهه اخیر بالاتر از کسانی چون «هیلاری کلینتون» و «کاندولیزا رایس» قدرتمندترین زن جهان بود؛ چراکه آلمان به رهبری او توانست خود را دوباره بهعنوان یکی از مهمترین قدرتهای جهان بازتعریف و نقش بسیار مهمی در سیاستهای جهانی ایفا کند. همچنین، سیاستهای اعمالشده او و کابینهاش توانست اقتصاد آلمان را از بحرانهای اخیر اقتصادی به سلامت عبور دهد و بهجای رکود، رشد اقتصادی را عاید این کشور کند.
پایان دولت مرکل در آلمان را بسیاری پایان قدرتمند زنان در عرصه سیاست میدانند. بااینحال، پس از او یک زن به نخستوزیری ایتالیا رسید و نقش غیرقابلانکاری در سیاستورزی و تغییر جایگاه ایتالیا ایفا میکند. از سوی دیگر، اتفاقات رخداده در سال ۲۰۲۵ جهان را بهسوی رهبری زنان متمایل کرده است. نپال، ژاپن و جمهوری ایرلند سه کشوری هستند که طی دو ماه اخیر زنان را در جایگاه رهبری خود نشاندهاند.
جهان در یَد قدرتمند زنان
با انتخاب رئیسجمهور جدید ایرلند و نخستوزیر جدید ژاپن، شمار زنانی که در حال حاضر رهبری کشورهای خود میرسند، به بیش از ۳۵ نفر افزایش پیدا کرد. تا ژانویه ۲۰۲۵ (بهمنماه ۱۴۰۳)، زنان در ۱۸ کشور در مقام رئیس دولت و در ۱۶ کشور در مقام رئیس کشور بودند. در دو ماه اخیر سه زن دیگر نیز به این فهرست افزوده شد.
در نپال و درنتیجه انقلاب نسل Z، «سوشیلا کارکی» در شهریورماه امسال بهعنوان نخستوزیر موقت و رئیس دولت انتخاب شد. او یک قاضی زن باسابقه بود که به ضدیت و سختگیری علیه فساد در این کشور معروف است.
نخستین رهبر زن ژاپن
در هفتههای اخیر نیز «سانه تاآیچی» پس از رسیدن به لیدری حزب لیبرالدموکرات ژاپن با توجه به اکثریت بودن حزب متبوع او در پارلمان این کشور به مقام نخستوزیری رسید تا اولین زن ژاپنی باشد که در کشور آفتاب تابان به ریاست دولت میرسد.
سانه تاآیچی، در تاریخ ۷ مارس ۱۹۶۱ در شهرستان «یاماتو کوریاما» استان نارا به دنیا آمد. او تحصیلات خود را در رشته مدیریت بازرگانی در دانشگاه کوبه به پایان رساند و پیش از ورود به سیاست در زمینه نویسندگی و سیاستگذاری فعالیت داشت. تاآیچی برای اولینبار در انتخابات عمومی سال ۱۹۹۳ به مجلس نمایندگان ژاپن راه یافت و از سال ۱۹۹۶ رسماً به حزب لیبرالدموکرات پیوست. تاآیچی در طول سالها در دولتهای مختلف سمتهای مهمی از جمله وزارت امور داخلی و ارتباطات و وزارت امنیت اقتصادی را برعهده داشته است و در اکتبر ۲۰۲۵ با رهبری حزب لیبرالدموکرات و رأی پارلمان، به نخستوزیری ژاپن رسید. او نخستین زنی است که هم رهبری حزب لیبرالدموکرات و هم نخستوزیری در امپراطوری ژاپن را تجربه میکند.
سانه تاآیچی پیشازاین دو بار ازدواج کرده است. همسر پیشین او، «تاکو یاماموتو»، نماینده پیشین مجلس بود که ازدواج آنها بهدلیل اختلافات سیاسی در سال ۲۰۰۴ به پایان رسید. ازدواج مجدد او در سال ۲۰۲۱ رخ داد. او دارای سه فرزند است. تاآیچی بهعنوان یک سیاستمدار محافظهکار، دیدگاههای خود را در راستای حفظ ارزشهای سنتی خانواده و ساختارهای اجتماعی ارائه میدهد و با تصویب قوانین مربوط به ازدواج همجنسگراها و جانشینی زنان در امپراتوری ژاپن مخالف است. در حوزه کار و اقتصاد، او بر سختکوشی، مشارکت فعال مردم در توسعه کشور و رشد اقتصادی تأکید دارد.
در سیاست خارجی، تاآیچی بر تقویت همکاری ژاپن با ایالات متحده و متحدان منطقهای مانند کرهجنوبی، استرالیا و هند تأکید دارد و رویکردی سختگیرانه نسبت به چین و مسائل امنیتی منطقه آسیا-پاسیفیک اتخاذ کرده است. نخستوزیر ژاپن ثبات تنگه تایوان را برای ژاپن حیاتی دانسته و بر این اعتقاد است که هرگونه تغییر وضعیت یکجانبه باید از طریق گفتوگو حل شود، اما درصورت بروز بحران، نیروهای ژاپن ممکن است وارد عمل شوند. در دوران وزارت امنیت اقتصادی، او قوانین مربوط به حفاظت اطلاعات طبقهبندیشده و همکاریهای بینالمللی را تقویت کرد.
رویکرد محافظهکارانه به محیطزیست
تاآیچی بر اهمیت منابع انرژی داخلی مانند انرژی هستهای و سلولهای خورشیدی پروسکایت تأکید دارد. او معتقد است استفاده از این منابع میتواند به کاهش وابستگی به واردات سوختهای فسیلی و کاهش هزینههای انرژی کمک کند. همچنین، او بهدنبال افزایش سهم انرژی هستهای در ترکیب انرژی کشور از کمتر از ۱۰ درصد به ۲۰ درصد تا سال ۲۰۴۰ است.
بااینحال، برخی گروههای زیستمحیطی و فعالان اجتماعی از سیاستهای تاآیچی در زمینه محیطزیست انتقاد کردهاند. آنها معتقدند ترویج فناوریهای سوخت فسیلی مانند هیدروژن، آمونیاک و گاز طبیعی مایع، ممکن است به تداوم استفاده از سوختهای فسیلی و تأخیر در انتقال به انرژیهای تجدیدپذیر منجر شود. این گروهها از تاآیچی خواستهاند بهجای تمرکز بر این فناوریها، منابع ژاپن را بهسمت حمایت از ظرفیت عظیم انرژی تجدیدپذیر در آسیای جنوبشرقی هدایت کند.
کاترین کانولی؛ صدای سبز ایرلند
دو هفته پس از به قدرترسیدن تاآیچی راستگرا در ژاپن، «کاترین کانولی»، چپگرا و حامی محیطزیست در ایرلند، به ریاستجمهوری این کشور رسید. او چهرهای متفاوت در صحنه سیاسی این کشور است؛ زنی ۶۸ساله، حقوقدان، روانشناس و فعال اجتماعی که با شعار «عدالت، همبستگی و صداقت در سیاست» در انتخابات ۲۰۲۵ پیروز شده است.
کانولی نخستین رئیسجمهور مستقل و غیرحزبی ایرلند در بیش از سه دهه گذشته به شمار میرود که با کسب بیش از ۶۳ درصد آرا در برابر نامزدهای احزاب بزرگ پیروز شد.
کانولی متولد شهر «گالوی» است و تحصیلاتش را در رشتههای حقوق و روانشناسی در دانشگاههای گالوی و لیدز به پایان رسانده است. فعالیت سیاسی او از سطح محلی آغاز شد؛ در سال ۱۹۹۹ وارد شورای شهر گالوی شد و در ۲۰۰۴ بهعنوان شهردار گالوی انتخاب شد. سپس در سال ۲۰۱۶ وارد مجلس نمایندگان شد و تا زمان پیروزی در انتخابات ریاستجمهوری، یکی از چهرههای مستقل و تأثیرگذار پارلمان ایرلند بود.
او در کارزار انتخاباتی خود بر بیطرفی ایرلند در سیاست خارجی، عدالت اجتماعی، حفاظت از محیطزیست و بازسازی اعتماد عمومی به سیاستمداران تأکید کرد. همچنین، در سخنرانی پیروزی خود گفت: «ایرلند باید دوباره کشوری باشد که بهجای منافع گروهی، به انسانیت و عدالت جهانی میاندیشد.»
تا پیش از انتخاب کانولی، سمت ریاستجمهوری در ایرلند تشریفاتی بود. بااینحال، با توجه به ویژگیهای سیاسی و شخصیتی کانولی، ممکن است او جنبهای عملگرایانهتر و اخلاقی به این سمت ببخشد.
روابط با دولت محافظهکار فعلی، بحران مسکن، مهاجرت و سیاست خارجی در قبال اتحادیه اروپا و ناتو از جمله چالشهای موجود بر سر راه او هستند.
محبوبیت شخصی، سابقه اجتماعی و تصویر ضدسیستمی او، حمایت قابلتوجهی در میان نسل جوان و طبقات برایش به ارمغان آورده است.
کاترین کانولی، رئیسجمهور جدید ایرلند، در دوران تبلیغات انتخاباتی خود بر لزوم اقدام جدی در برابر بحران زیستمحیطی تأکید کرد و آن را بزرگترین چالش اجتماعی و اخلاقی دوران حاضر دانست. او تغییراقلیم و تخریب محیطزیست را تهدیدی فوری برای تنوعزیستی، کیفیت آب و عدالت اجتماعی در داخل و خارج از ایرلند معرفی کرد.
در واکنش به گزارش اخیر اتحادیه اروپا که وضعیت محیطزیست طبیعی ایرلند را «بسیار ضعیف» ارزیابی کرده بود، کانولی این امر را «زنگ خطر جدی» دانست و بر لزوم افزایش هزینههای حفاظت از محیطزیست و مقابله با آلودگی، کاهش تنوعزیستی و افزایش ضایعات تأکید کرد.
کانولی همچنین در واکنش به بودجه ۲۰۲۶ دولت ایرلند گفته بود دولت در مواجهه با بحران اقلیمی «کاملاً شکست خورده است» و هیچ نشانهای از «شناسایی وضعیت اضطراری اقلیمی» در بودجه مشاهده نمیشود. حزب سبز ایرلند نیز در حمایت از نامزدی کانولی در انتخابات ریاستجمهوری، بر توجه او به مسائل تغییراقلیم و حقوق بشر در کمپین انتخاباتیاش تأکید کرد.
با توجه به این دیدگاهها، انتظار میرود کانولی در دوران ریاستجمهوری خود بهعنوان صدای عدالتمحور و حامی محیطزیست در عرصه سیاست ایرلند عمل کند.
روند انتخاب زنان در جایگاه رهبری کشورها نشان میدهد جهان بهتدریج به پذیرش نقش زنان در رهبری سیاسی نزدیک میشود. حضور زنان در جایگاههای کلیدی میتواند چشماندازهای تازهای برای عدالت اجتماعی، شفافیت و سیاستهای پایدار ایجاد کند و نویدبخش دورهای باشد که تصمیمگیریها با دیدگاههای متنوعتر و انسانیتر شکل گیرد. بر همین اساس، آینده حکومتهای جهان ممکن است با رهبری زنان روشنتر باشد.
اواخر شهریورماه امسال بود که «فاطمه مهاجرانی»، سخنگوی دولت از برگزاری یک جشن ملی به دستور رئیسجمهوری خبر داد. او در شبکه اجتماعی «ایکس» نوشت به دستور «مسعود پزشکیان» در یکی از جلسات هیئت دولت مقرر شده «جشن ملی» به پاس «دستاوردهای ارزشمند نخبگان علمی و ورزشی کشور» برگزار شود و مهاجرانی این جشن را «فرصتی برای شادمانی مردم و تجلی غرور ملی ایرانیان» دانسته بود.
اما حالا و در آبانماه، آنچه در عمل بهنام «جشن ملی نشاط اجتماعی ایرانیان» آغاز شده، بیش از آنکه حالوهوای یک جشن ملی را تداعی کند، تصویری نهچندان منسجم از رویدادی کمرمق و کمخبر ارائه داده است.
«محمدمهدی احمدی»، سرپرست معاونت امور هنری وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی پیشتر درباره برگزاری جشن «نشاط اجتماعی ایرانیان» در تهران و سایر استانهای کشور گفته بود براساس «دستور ویژه رئیسجمهوری»، مبنیبر لزوم ایجاد نشاط اجتماعی و افزایش امید در سطح جامعه، این معاونت مجموعه برنامههای هنری در قالب «جشن نشاط اجتماعی ایرانیان» با بخشهای متنوع همچون «اجرای موسیقی» و «آثار نمایشی» در تهران و سایر استانهای کشور در دستورکار خود قرار داده است.
براساس اطلاعیه روابطعمومی معاونت امور هنری، قرار بود پیشبرنامههای این جشن طی سه روز از یکشنبه تا سهشنبه (۴ تا ۶ آبانماه)، ابتدا در محوطه بیرونی تئاترشهر و سپس در فضای بیرونی موزه هنرهای معاصر تهران برگزار شود. در این برنامهها، اجرای خیمهشببازی، نقالی و نمایش تختحوضی، موسیقی زنده توسط هنرجویان هنرستانهای موسیقی و اجرای نقاشی زنده تدارک دیده شده بود و شرکت برای عموم مردم «رایگان» اعلام شد. همچنین گفته شد قرار است «بخش اصلی» جشن پس از ایام فاطمیه، در آذرماه و بهمدت یکماه در تهران و سایر استانها ادامه یابد.
بااینحال، آغاز این پیشبرنامهها در تهران نشان داد مسیر تحقق ایده «نشاط اجتماعی» چندان هموار نیست. آنچه از اجراها منتشر شد، از چند نمایش خیابانی کوچک، چند قطعه موسیقی هنرجویان و چند کاریکاتور فراتر نرفت. اطلاعرسانی درباره جزئیات برنامهها هم محدود بود و حتی تصاویر رسمی منتشرشده، تصویر روشنی از حضور مردم و شور جمعی ارائه نمیدهند و گویا به انتشار چند تصویر محدود بسنده شده.
این پرسش پیش میآید که مگر ایران در حوزه موسیقی، تئاتر و هنرهای تجسمی، از هنرمندان شناختهشده و چهرههای توانمند بیبهره است که در چنین رویداد ملی، از ظرفیت آنها استفاده نشد؟ مگر نه آنکه هدف اصلی، ایجاد امید و نشاط در میان مردم بود؟ پس چرا چهرههای محبوب و شناختهشده هنری در این جشن غایباند؟
طبیعی است نشاط اجتماعی با اجرای چند نمایش خیابانی و کشیدن چند کاریکاتور شکل نمیگیرد؛ بلکه نتیجه برنامهریزی دقیق، مشارکت گسترده و اعتماد متقابل میان مردم، هنرمندان و نهادهای فرهنگی است. از سوی دیگر، نبود جدول زمانی شفاف و اطلاعرسانی دقیق درباره ادامه برنامهها در سایر استانها، ابهام دیگری است که به چشم میآید. تنها یک ماه تا زمان وعدهدادهشده برای برگزاری جشن اصلی باقی مانده، اما هنوز جزئیات مشخصی از برنامهها منتشر نشده.
جامعه امروز ایرانیان بیش از هر زمان دیگری به لحظههایی از شادی و همدلی نیاز دارد که البته کنسرت خیابانی «همایون شجریان» یکی از برنامههای مهم وزارت فرهنگ و ارشاد میتوانست باشد، اما به محاق رفت. شاید تحقق چنین هدفی فقط زمانی ممکن است که نگاه مدیران فرهنگی از سطح دستور اداری فراتر رود و با مشارکت واقعی هنرمندان، گروههای مردمی و رسانهها همراه شود.
اگر قرار است جشن آذرماه، چهرهای از «نشاط ایرانیان» باشد، بهتر است برگزارکنندگان در فرصت باقیمانده، نگاه تازهای به اجراها و محتوای برنامهها بیندازند که از جمله آنها میتوان به دعوت از چهرههای شاخص موسیقی و تئاتر، میدان دادن به گروههای خلاق و جوان و حضور پررنگ رسانهها اشاره کرد.
همین جشن سهروزه شاید فرصتی بود برای بازسازی پیوند مردم با هنر و یادآوری نقش شادی در زندگی جمعی ما؛ فرصتی که با کمی برنامهریزی دقیقتر و بهرهگیری از ظرفیتهای واقعی فرهنگی، میتوانست به رویدادی ملی و مردمی تبدیل شود. اما آنچه تاکنون دیده شده، بیشتر شبیه به تکلیفی اداری است تا تجربهای فرهنگی. شاید اگر برگزارکنندگان از این آغاز کمرمق درس بگیرند، جشن آذرماه را به جشنی واقعی برای شادی مردم تبدیل کنند.
بازگشت «دنیل دیلوئیس» و تولد دوباره سینمای تأملی
بازگشت «دنیل دیلوئیس» پس از سالها کنارهگیری از سینما، صرفاً یک واقعه هنری نیست؛ بلکه یادآور شکوه نوعی بازیگری است که امروزه بهندرت میتوان نظیرش را دید. او در فیلم «شقایق دریایی» نهتنها در قامت یک بازیگر بزرگ، بلکه بهعنوان نشانهای از سینمای اندیشمند و آرام بازمیگردد.
بااینحال، فیلم فراتر از ستایش بازگشت اوست و بستری فراهم میآورد برای کندوکاوی در لایههای پنهان عشق، وجدان و زمان. روایت در ظاهر، داستانی عاشقانه و آرام دارد، اما در زیرمتن، کشمکشی عمیق میان دو جهان را آشکار میکند: جهان مردانه مبتنیبر نظم، اقتدار و سکوت و جهان زنانه زاده از شهود، پذیرش و رهایی. چهره خسته و مغرور دنیل دیلوئیس در نقش «ری» تصویر مردی است که میکوشد احساس را مهار کند؛ اما همین میل به کنترل، سرچشمه فروپاشی درونی اوست. در مقابل، زن داستان با حضوری آرام اما نافذ، مرکز معنا را جابهجا میکند و روایت را از منطق عقلانی به ساحت درک عاطفی سوق میدهد. این جدال، بیش از آنکه در کلام نمود داشته باشد، از طریق فرم بصری به تماشاگر منتقل میشود. دوربین اغلب میان دو شخصیت فاصله میگذارد؛ قابها سرد و هندسیاند، نورها مایل و سایهها در مرز میان آن دو تن میلغزند. چنین میزانسنهایی بهنوعی برزخ عاطفی اشاره دارند؛ جایی میان نزدیکی و گریز، حضور و غیاب. موسیقی نیز نه برای بیان احساس، بلکه برای تأکید بر خلأ استفاده میشود سکوتها در این فیلم همان اندازه گویا هستند که دیالوگها.
در بُعد روانشناختی، «ری» حامل دو احساس بنیادین است: گناه و شرم. گناهی که از گذشتهای ناتمام و خطایی فراموشناشدنی برمیخیزد و شرمی که از ناتوانی در بیان حقیقت وجودی خود سرچشمه میگیرد. دیلوئیس با همان نگاههای نافذ و مکثهای اندیشیده، این دوگانه درونی را بهشکلی ملموس تجسد میبخشد. حرکاتش حسابشده اما شکننده است؛ گویی هر اشاره دست یا چرخش سر، وزن سالها سکوت را حمل میکند. او مردی است که میخواهد بخشیده شود، اما از بخشیدن خویش عاجز است و همین ناتوانی هسته تراژیک فیلم را شکل میدهد.
در برابر او، «شان مارک بین» در نقش برادر ری با بازیای درونگرا و دقیق ظاهر میشود. او مکملی صرف نیست؛ بلکه صدای خفه وجدان و یاد گذشته است. در قابهای محدود و زاویههای مایل، حضورش همانقدر آرام است که تأثیرگذار. بازی او نه با گفتار، بلکه با نگاه و مکث شکل میگیرد و از خلال همین حضورِ خاموش است که تنش میان خانواده و فردیت به درخشانترین شکل نمود مییابد. از منظر فرمی، فیلم ساختاری بهشدت متقارن و درعینحال شکننده دارد. «رونان دیلوئیس»، فرزند دنیل دیلوئیس، که کارگردانی اثر را برعهده دارد، با انتخاب قابهای ثابت، حرکتهای کند دوربین و پرهیز از تدوین شتابزده، ریتمی مراقبهگونه میسازد. فضاهای خالی و میزانسنهای مینیمال، جای گفتوگو را میگیرند و تماشاگر را به مشارکت احساسی دعوت میکنند. دوربین گاهی از پشت شیشه یا میان سایهها نگاه میکند؛ گویی عشق در این جهان همیشه از فاصلهای دیده میشود، نه از دلِ آن. در لحظاتی، فیلم یادآور سینمای شاعرانه اروپای دهه شصت است؛ آثاری که با کمترین حرکت و بیشترین معنا ساخته میشدند. اما «شقایق دریایی» در عین وفاداری به این سنت، زبان بصری خاص خود را نیز میآفریند: زبانی که میان سکوت و تصویر، معنا را میزاید.
فیلم فراتر از یک ملودرام عاشقانه است. اثری است فلسفی درباره نسبت قدرت، عشق و آزادی. زن در این روایت نه قربانی احساس، بلکه خالق معناست. او در برابر تاریخ طولانی سلطه عاطفی مرد میایستد و از دل همین تقابل، معنایی تازه از رهایی را میسازد. شاید راز تأثیرگذاری «شقایق دریایی» نیز همین باشد: اینکه عشق را نه پایان رنج، بلکه آغاز فهم متقابل انسانها میبیند؛ عشقی که در سکوت میروید، در تأمل معنا میگیرد و در نگاه ری و زن، همچون خود شقایق دریایی، زیبا و زخمی است.
۴۴۵ هزار دانشآموز مهاجر پشت درهای بسته
براساس آخرین آمار وزارت کشور ۲۸۰ هزار دانشآموز اتباع غیرمجاز از کشور خارج شدهاند و در سال تحصیلی ۱۴۰۴ تاکنون ۳۲۰ هزار نفر از دانشآموزان اتباع در مدارس ثبتنام کردهاند. بهگفته رئیس مرکز امور اتباع و مهاجرین خارجی وزارت کشور، تعداد دانشآموزان اتباع افغانستانی غیرمجاز ثبتنامشده در سال تحصیلی جدید پس از اجرای طرح بازگشت این اتباع نسبت به سال گذشته که ۷۰۰ هزار نفر بود، کمتر شده است. با این حساب، طبق آمار وزارت کشور امسال ۱۰۰ هزار دانشآموز از مدرسه جا ماندهاند که وعده داده شده به مدرسه فراخوانده شوند.
سیاستگذاری براساس دادههای گزینشی
دادههای مطرحشده در بیستودومین نشست انجمن راحل از شکاف عمیق آموزشی پرده برمیدارد. در این نشست «فاطمه مقدسی»، جامعهشناس و فعال حوزه عدالت آموزشی، با استناد به دادههای طرح آمارگیری نیروی کار در سال ۱۴۰۲ گفت حدود دو میلیون و ۴۰۰ هزار کودک افغانستانی زیر ۱۸ سال در ایران زندگی میکنند که یک میلیون و ۴۷۰ هزار نفر از آنان در سن تحصیل (۶ تا ۱۷ سال) قرار دارند. این درحالیاست که آمار رسمی آموزشوپرورش در سال ۱۴۰۰-۱۴۰۱ تنها از حضور ۵۷۰ هزار دانشآموز افغانستانی در سیستم آموزشی خبر میدهد و این بهمعنای بازماندگی نزدیک به ۹۰۰ هزار کودک در سن تحصیل از چرخه آموزش رسمی است.
مقدسی با طرح این آمار از رویکرد دولت در سیاست طرد و اخراج مهاجران انتقاد کرد: «اجرای سیاستهای شدید و آشکارا غیرانسانی علیه مهاجران و کودکان مهاجر در دورهای که دولت بهاصطلاح اصلاحطلب و تکنوکرات نامیده میشود، عجیب است. این دولت با ادعای اتکا به نیروی کارشناسی و تکنوکراتها به قدرت رسید. افراد تکنوکرات در بدنه دولت گزارشهایی مبنیبر بار «مالی سنگین» مهاجران بر نظام سلامت، آموزش و جامعه ایران ارائه کردند. این دادهها اغلب کاملاً گزینشی و «شواهد مبتنیبر سیاست» هستند و نه «سیاست مبتنیبر شواهد». اعداد و ارقام بزرگ و نادرست، مانند تخمین هشت میلیون نفر جمعیت مهاجر، در فضای سیاستگذاری مطرح شد که مسیر را برای سیاستگذاریهای بیرحمانه باز کرد و سکوت عمومی را در پی داشت.»
این پژوهشگر با تشریح وضعیت مقطع ابتدایی در سال تحصیلی جاری هشدار داد: «در سن آموزش پایه (۶ تا ۱۱ سال) با جمعیت ۷۹۶ هزار کودک روبهرو هستیم، اما فقط ۳۵۱ هزار نفر در مدارس ثبتنام شدهاند. این بهمعنای بازماندگی ۴۴۵ هزار کودک تنها در مقطع ابتدایی است. این کودکان در سنی هستند که طبق قوانین داخلی و تعهدات بینالمللی ایران، آموزش برای آنها باید اجباری و رایگان باشد.»
مقدسی با اشاره به تمرکز جغرافیایی خاص این جمعیت افزود: «تحلیلهای میدانی نشان میدهد ۳۳ درصد از کل دانشآموزان مهاجر در تهران و شهرستانهای استان تهران متمرکز هستند. این درحالیاست که بررسیهای دقیق نشان میدهد تنها ۰.۲ درصد از مدارس کشور با تراکم بالای ۷۰ دانشآموز افغانستانی مواجهاند و همین موضوع ادعای تراکم کلاسی گسترده را زیر سؤال میبرد.»
«فاطمه رئیسالسادات»، فعال حقوق کودکان، نیز در تکمیل این آمار از سالهای آغازین فعالیتش گفت: «دو دهه قبل ما برای ثبتنام دختران در میان مهاجرین افغانستانی، التماس میکردیم خانوادهها اجازه تحصیل بدهند. امروز اما این والدین هستند که پیگیر تحصیل فرزندانشان شدهاند. این یک تغییر نسلی ارزشمند است که متأسفانه با دیوار سیاستهای محدودکننده روبهرو شده است.»
او با تشریح و تبیین پیامدهای مختلف بازماندگی از تحصیل کودکان و دانشآموزان مهاجر اذعان داشت «منفعت ملی ما ایجاب میکند بازماندگی از تحصیل نداشته باشیم؛ چراکه تعامل فرزندانمان با فرزندان مهاجر گریزناپذیر است».
در همین حال «نادر یاراحمدی»، رئیس مرکز امور اتباع و مهاجرین خارجی وزارت کشور، از فرصت مجدد دولت برای «تحصیل دانشآموزان اتباع غیرمجاز دارای شرایط» خبر داده است. او به ایسنا گفته است با هماهنگی وزارت آموزشوپرورش برای دانشآموزان اتباع غیرمجازی که هنوز فرصت خروج از کشور را پیدا نکردهاند و دانشآموز دارند، فراخوان میدهیم تا بتوانند از فرصت تحصیل استفاده کنند. «بسیاری از این اتباع نقشی در تصمیمگیری خروج از کشور و یا ماندن ندارند، اما فرزندان دانشآموز آنها که حتی امسال کلاس اولی هستند، نباید از تحصیل محروم شوند. البته در این راستا تلاش میکنیم از هرجومرج جلوگیری کنیم تا مجدد این دانشآموزان بهصورت غیرقانونی اقدام نکنند. باید مدارس اتباع به دانشآموزان افغانستانی آموزش دهند تا کشور خود را بشناسند و پس از کسب علم برای کمک به کشورشان بازگردند.» بهگفته مقدسی، در دو سال اخیر اطلاعرسانی دیرهنگام و محدودسازی شیوهنامه ثبتنام به کودکان دارای کد یکتا باعث شده است تمامی کودکان بدون برگه سرشماری از مدرسه جا بمانند.
واقعیتهای آماری درباره تحصیل مهاجران
گزارشی که در نشست انجمن راحل از سوی فاطمه مقدسی ارائه شد، آماری از دانشآموزان مهاجر و بازماندگی از تحصیل پیش روی ما میگذارد. بر مبنای گزارش ۲۰۲۳ کمیساریای عالی پناهندگان، یک و نیم میلیون کودک مهاجر افغانستانی در ایران ساکن بودهاند، اما دادههای طرح آمارگیری نیروی کار در سال ۱۴۰۲ شمار این کودکان را حدود دو میلیون و ۴۰۰ هزار نفر تخمین میزند. از این جمعیت حدود ۶۰۰ هزار نفر بعد از روی کار آمدن طالبان وارد ایران شدهاند و باقی (حدود ۱.۸ میلیون نفر) مربوط به قبل از آن هستند. در میان این کودکان، حدود ۷۰۰ هزار دختر در سن تحصیل قرار دارند.
جمعیت کودکان مهاجر محصل در ایران بعد از موج جدید مهاجرتی، ۲۵ درصد افزایش داشته و شامل ۱۲۰ هزار نفر است. در سال تحصیلی ۱۴۰۰-۱۴۰۱، ۵۰۷ هزار دانشآموز مهاجر افغانستانی، ۳.۱ درصد از کل جمعیت دانشآموزی ایران را تشکیل میدادند. از این جمعیت ۷۳ درصد شهرنشین و ۲۷ درصد روستانشین بودهاند و عمده آنها در مدارس استان تهران، شهرستانهای اطراف، اصفهان و خراسانرضوی متمرکزند.
آمار بازماندگی از تحصیل بالاست: براساس دادههای طرح آمارگیری نیروی کار، حدود ۹۶۸ هزار کودک مهاجر در سه مقطع ابتدایی، متوسطه اول و دوم از جریان تحصیل بازماندهاند و تنها در مقطع ابتدایی، از ۷۹۶ هزار کودک، ۴۴۵ هزار نفر به مدرسه نرفتهاند.
مسئله تراکم کلاسی در مقطع ابتدایی محدود به برخی مناطق است؛ فقط بخش کوچکی از مدارس با تراکم بالای ۵۰ یا ۷۰ دانشآموز افغانستانی مواجهاند و این شامل حدود ۵.۸ درصد مناطق آموزشی است.
بهگفته مقدسی، وزارت آموزشوپرورش با تعیین شهریه رسمی برای کودکان مهاجر از سال ۱۴۰۳، از محل دریافت هزینه از این کودکان، ۱.۵ هزار میلیارد تومان معادل ۰.۶ بودجه آموزشوپرورش، درآمد داشته است و بهدلیل تمرکز جمعیتی مهاجران در مقطع ابتدایی همزمان با موج دوم افزایش جمعیت دانشآموزی در ایران، دستکم تا سال ۱۴۰۸ بهشکلی موقت نیازمند مداخله مؤثر دولتی در برخی مناطق دارای تراکم است.
بعد از جنگ چه شد؟
پژوهشی میدانی در سال ۱۴۰۴ پیشبینی میکند بعد از اخراج کودکان دارای برگههای سرشماری، برگه حمایتی و کد یکتا، در کمترین برآورد ۲۰۰ هزار نفر و بیشترین برآورد تا ۳۰۰ هزار نفر از مدارس اخراج شدهاند که عمده این کودکان دبستانی هستند. براساس این پژوهش، از ۳۰۰ دانشآموز یک مدرسه ابتدایی ۱۵۰ کودک کم شده است. همچنین، از ۳۳۰ دانشآموز مدرسهای دیگر ۱۰۰ دانشآموز و از ۲۳۰ دانشآموز یک مدرسه ۱۷۹ کودک کم شده است. بهعلاوه در منطقهای در جنوب تهران، چهار مدرسه در اثر کاهش جمعیت دانشآموزی تعطیل شده است.
تحلیل دادههای میدانی مدارس روستایی شهرری نشان میدهد تا ۶۰ درصد از کودکان مهاجر در برخی مدارس اخراج شدهاند؛ از این آمار ۴۷.۴۰ درصد فقط دارای برگه سرشماری بودهاند، ۱۰.۳۰ درصد فقط کد یکتا و ۵.۲۰ درصد فقط حمایت تحصیلی داشتهاند.
مقدسی در بخش دیگری از لغو پذیرش کودکان مهاجر افغان در بیمارستانها و خیریههای درمانی کودکان گفت. برخی بیمارستانها از جمله مفید و دی، بهطور کامل پذیرش کودکان مهاجر را رد کردهاند. «در شرایطی که بخش بزرگی از کودکان بهدلیل لغو برگه سرشماری امکان دریافت بیمه ندارند، خدمات درمانی آنها بسیار پرهزینه خواهد بود و مراکز خیریه هم از پذیرش آنها سر باز میزنند. مؤسسه خیریه محک در چند هفته گذشته کودکان سرطانی افغان را نپذیرفته است. همچنین، فقط در یک مرکز خیریه درمانی، ۱۰ پرونده در آستانه عمل متوقف شده است.»
انتقال کودکان بدون همراه به یتیمخانههای کابل و هرات
پیشازاین سازمان نجات کودکان اعلام کرده بود بیش از شش هزار کودک بدون همراه از ایران اخراج شدهاند. بر مبنای گزارشهای میدانی، از جمعیت کودکان تحت پوشش جمعیت دفاع، از ۲۳۰ کودک، ۱۷۰ کودک اخراج شدهاند که اکثرشان بدون همراه در ایران زندگی میکردند. همچنین، در گرمخانه «طلوع بینشانها»، با هماهنگی رئیس گرمخانه و بهزیستی شش کودک اخراج شدهاند. علاوهبراین، به انجمنهای حوزه کودک کار، اخطار داده شده است اجازه ارائه خدمات به «کودکان غیرقانونی» را ندارند و از انجمنها خواسته شده فهرست کودکان تحت پوشش را به بهزیستی اعلام کنند.
طبق گزارش یکی از خیریههای افغانستان، آمارهای یونیسف افغانستان نشان میدهد روزانه بین ۳۰ تا ۵۵ کودک بدون همراه فقط از مرز اسلامقلعه اخراج میشوند.

بیشتر کودکان اخراجشده در گروه سنی ۱۴ تا ۱۸ سال هستند. اغلب آنها در مغازه، خیابان، نانوایی، مراکز خدمات شهری و حتی پرورشگاهها دستگیر شدهاند و در ایران خانواده دارند. همچنین، در میان کودکان اخراجی، دختران بدون همراه نیز مشاهده میشود که وضعیت آنها در شرایط کنونی دولت افغانستان «بسیار وخیم» است.
فرایند تعیینتکلیف کودکان اخراجشده به این صورت است که ۱۰ روز در چادرهای یونیسف نگهداری میشوند. کودکانی که آدرس و تلفنی از والدین دارند، با آنها تماس گرفته میشود و خانوادهها از ایران برای گرفتن آنها میآیند؛ با توجه به اینکه این کودکان در خارج از مرز نگهداری میشوند، کل خانواده و کودک با هم اخراج میشوند. از کل پنج هزار کودک، ۸۰ درصد از کودکان تعیینتکلیف میشوند و بعد از دیپورت با خانواده اخراج میشوند. در میان کودکان دستگیرشده بخشی از کودکان کارت آمایش دارند و حتی خانواده دارای کارت آمایش، بعد از خروج امکان بازگشت ندارد. این گزارش میگوید در این روند «بهعبارتی از کودکان بهعنوان تله اخراج خانواده استفاده شده است».
از طرف دیگر، حدود ۲۰ درصد از کودکان نگهداریشده در چادرهای یونیسف، بهدلیل نداشتن اطلاعات به خانواده بازنمیگردند و به یتیمخانه هرات و کابل فرستاده میشوند. در این مراکز اگر از اقوام کودک کسی در افغانستان پیدا شود، به ولایتهای مربوطه فرستاده میشوند و در غیر اینصورت در یتیمخانه میمانند.
چرا ایران از حمایتهای بینالمللی جا میماند؟
این گزارش در بخش دیگری به حمایتطلبی از نهادهای بینالمللی فعال در حوزه مهاجران میپردازد و میگوید حمایتهای بینالمللی در حوزه آموزش به ایران در سالهای اخیر افت کرده است. «بعد از تسلط طالبان بر افغانستان در سال ۲۰۲۱، ایران با میزبانی بیش از ۳.۸ میلیون پناهنده، به بزرگترین کشور میزبان پناهندگان جهان تبدیل شد. جمعیت کل مهاجران در ایران بین ۴.۵ تا ۶ میلیارد نفر برآورد میشود. جمعیت سوریهای جنگزده واردشده به ترکیه، در سالهای اخیر تقریباً معادل جمعیت مهاجران واردشده به ایران بعد از جنگ طالبان بوده، اما دولت ترکیه صدها میلیون دلار حمایت دریافت کرد.»
براساس این گزارش، در کشور پاکستان که جمعیت پناهندگان آن یک میلیون نفر کمتر از ایران گزارش شده است، ۵۶ نهاد بینالمللی فعالاند؛ درحالیکه در ایران ۱۵ نهاد فعالاند. در حال حاضر کمکهای بینالمللی در حوزه آموزش فقط معادل ۴.۴ درصد از کل هزینههایی است که دولت ایران برای کودکان مهاجر در مدارس دولتی هزینه میکند. با وجود دریافت شهریه از کودکان مهاجر در دو سال اخیر، عملاً کمکهای دریافتی ایران برای آموزش مهاجران در مدارس دولتی ناچیز بوده و عمده این منابع محدود کمک بینالمللی نیز صرف مدرسهسازی و هزینههای کالبدی میشود و نهادهای بینالمللی از صرف هزینهها در امور اساسیتری مانند نیروی انسانی منع میشوند.
از طرف دیگر، توزیع درونی کمکهای تخصیصیافته نشان میدهد سهم آموزش، کمتر از یکسوم بودجه حوزه سلامت است. همچنین، روندهای جذب منابع بینالمللی نشان میدهد در دو برهه ۱۳۹۵ و ۱۴۰۰-۱۴۰۱ تغییراتی در بودجه تخصیصیافته کمیساریای عالی پناهندگان به مهاجران در ایران مشاهده میشود.


جذب و تخصیص کمکهای بینالمللی موانع مختلفی دارد. مقدسی در شرح موانع داخلی گفت: «بهدلیل مخالفتهای داخلی در درون دستگاههای دولتی، منابع تخصیصیافته بهینه هزینه نمیشود و تعدد موانع داخلی بهحدی است که در سال گذشته، بخشی از منابع نهادهای بینالمللی بدون تخصیص بازگشت خورده است. از طرف دیگر، محدودکردن تعداد سازمانهای مردمنهاد مورد تأیید دولت برای تخصیص منابع در یکدهه اخیر بیشتر شده است. همچنین، محدودیت در بازدیدهای میدانی و گزارشگیریهای آماری موجب میشود حامیان بینالمللی، بیاعتماد شوند.»
از طرف دیگر، موانع خارجی هم به این روند دامن زدهاند. «تحریم بانکی ثانویه آمریکا و مسدودشدن مسیر کمک از آمریکا به ایران، محدودیتهایی را برای جذب کمک از اروپا و حتی کشورهای حاشیه خلیج ایجاد کرده است. همچنین، نبود موفقیت در تخصیص بودجهها و بازگشت مالی تخصیصهای بعدی را کم میکند. موضوع دیگر طبقهبندی اقتصادی ایران در رده کشورهای با درآمد متوسط به بالاست و درنهایت محدودیت کمک مستقیم به دولت ایران و ترجیح حامیان به کمک مستقیم افراد تحت پوشش یا سازمانهای مردمنهاد.»


صدای دلفینها مسیرم را عوض کرد
از چه زمانی و چطور وارد حوزه محیطزیست شدید و چرا محیطزیست دریایی؟
در یک جمله بخواهم بگویم همهچیز از علاقهام به دلفینها و نهنگها شروع شد. از سال ۱۳۹۲، زمانی که برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد تصمیم گرفتم مسیرم را تغییر دهم و وارد حوزه زیستشناسی دریا شوم، این علاقه شکل جدیتری به خود گرفت. علاقهام به پستانداران دریایی باعث شد موضوع پایاننامهام را در همین زمینه انتخاب کنم. در آن زمان، برخی اساتید نسبت به ادامه این مسیر توسط من تردید داشتند، اما دو نفر از آنها با اعتماد و حمایتشان نقش مهمی در دلگرمی من داشتند؛ حمایتی که هیچوقت فراموش نمیکنم. گذراندن این دوره و یادگیری درباره پستانداران دریایی علاقه من را دوچندان کرد.
از سال ۱۴۰۰ فعالیت حرفهای در حوزه حفاظت را با مؤسسه حفاظت از محیطزیست قشم آغاز کردم و در سال ۱۴۰۳ با همراهی گروهی از بانوان و متخصصان، انجمن حفاظت از طبیعت میداف را تأسیس کردیم. این انجمن حاصل تلاش جمعی و هدفش ارتقای آگاهی و حفاظت از تنوع جانوران دریایی است.
تاکنون چه کارهایی در این حوزه انجام دادهاید؟
تمرکز اصلی فعالیتهای ما بر تنوعزیستی دریای عمان و خلیجفارس بوده است. در این مسیر، مطالعاتمان بر روی مگافونهای دریایی شامل پستانداران دریایی، ماهیان غضروفی و لاکپشتهای دریایی متمرکز شده است. این مطالعات، همراه با پایشهای میدانی و گفتوگو با جوامع محلی، پایهی بسیاری از پروژههای اجرایی ما را شکل دادهاند.
در کنار فعالیتهای تحقیقاتی، آموزش نیز بخش مهمی از برنامههای ما بوده است. برگزاری کارگاههای آموزشی برای کودکان و نوجوانان با محتوای محیطزیستی، به زبان ساده و با استفاده از ابزارهای خلاقانه و همچنین، آموزشهای تخصصی برای جامعه محلی، از جمله اقدامات مستمر ماست. این آموزشها با هدف ارتقای آگاهی عمومی و توانمندسازی جوامع ساحلی طراحی شدهاند.
تلاش کردهایم یافتهها و مشاهداتمان را بهصورت مقالات علمی بینالمللی و یا گزارشهای کوتاه در سایت انجمن منتشر کنیم تا دانش تولیدشده در دسترس عموم قرار گیرد. این فعالیتها حاصل همکاری تیمی است و بدون همراهی اعضای انجمن و مشارکت جامعه محلی، ممکن نبود.
از جمله پروژههای شاخص، میتوان به پایش ماهیان غضروفی در استان هرمزگان اشاره کرد؛ پروژهای بسیار مهم بهدلیل وضعیت بحرانی این گونهها. این طرح با حمایت ادارهکل حفاظت محیطزیست استان هرمزگان اجرا شد و بار دیگر خطر صید و صادرات بیرویه این موجودات ارزشمند را برجسته کرد.
در حال حاضر نیز پروژهای با محوریت جمعآوری دانش بومی برای حفاظت از پستانداران دریایی در حال اجراست؛ پروژهای که با حمایت «هما»، اسپانسرینگ دیوار برای حفظ طبیعت، پیش میرود و تلاش دارد با کمک دانش محلی به حفاظت از آنها کمک کند. در مجموع، یکی از اهداف ما دسترسی به اطلاعات محیطزیستی، افزایش مشارکت عمومی و شفافیت در حوزه حفاظت است؛ مسیری که با همدلی، همکاری و گفتوگوی مستمر با مردم ساحل، معنا پیدا میکند.
کار شما در سواحل است، برخورد مردم با شما چطور بوده؟
برخوردها بسیار متنوع بودهاند. گاهی با تعجب یا تردید مواجه میشویم؛ بهویژه وقتی صحبت از حضور طولانیمدت روی قایق یا کار با موجودات بزرگجثه میشود. اما در کنار این نگاهها، بارها با احترام، همکاری و حتی همراهی روبهرو شدهایم و قدردان این مردم مهربان هستم. زن بودن در برخی موقعیتها مزیت محسوب میشود؛ بهویژه در آموزش کودکان و ارتباط با بانوان محلی. این ارتباط انسانی، به تداوم آموزش و انتقال مفاهیم محیطزیستی کمک زیادی کرده و باعث شده است بتوانیم با حساسیت و احترام بیشتری در جامعه محلی حضور داشته باشیم.
آیا با چالشی در کارتان مواجه شدهاید که به جنسیت شما مربوط باشد؟
بله. متأسفانه، یکی از چالشهای جدی، محدودیتهایی است که صرفاً بهدلیل جنسیت اعمال میشود. در برخی مناطق یا پروژهها، اجازه حضور نداریم، نه بهدلیل ناتوانی، بلکه فقط بهدلیل زن بودن. بااینحال، در بسیاری از موارد توانستهایم با تلاش، گفتوگو و پیگیری، این موانع را تا حدی برطرف کنیم. این مسیر آسان نبوده، اما با همراهی تیم و حمایت برخی همکاران، قدمبهقدم پیش رفتیم.
برای رفع این چالش چه کردهاید؟
سعی کردیم با استمرار در کار، جدیت در رفتار حرفهای و پرهیز از واکنشهای احساسی، نگاهها را تغییر دهیم. وقتی افراد میبینند تردیدها یا حتی خندههای تمسخرآمیز تأثیری بر ارادهمان ندارد، کمکم فضا تغییر میکند. در این مسیر، همکاران آقایی هم بودهاند که با گفتوگو و حمایتشان نقش مؤثری در باز کردن برخی درها داشتهاند. این مسیر، حاصل تلاش جمعی است و هر قدمی که برداشتهایم، نتیجه همراهی بوده است.
ادارهکل محیطزیست هرمزگان از فعالیت شما حمایت میکند؟ یا اینکه لااقل چالشهای شما را کم کند؟
بله. خوشبختانه ادارهکل محیطزیست هرمزگان، بهویژه بخش دریایی، در بسیاری از مراحل همراه ما بوده. در مواقعی که نیاز به هماهنگی یا حمایت داشتیم، همکاری خوبی شکل گرفته و این تعامل، به پیشبرد بهتر پروژهها کمک کرده است.
فکر میکنید اگر مرد بودید، خروجی کارتان همینقدر بود؟
احتمالاً در برخی موارد، بهدلیل سهولت حضور در همه اماکن و پروژهها، خروجیها میتوانست بیشتر باشد. اما با وجود محدودیتها تلاش کردهایم کیفیت کار را حفظ کنیم و به نتایج مطلوب برسیم. درست است که گاهی نگاههای از بالا به پایین به زنان وجود دارد، اما اجازه نمیدهیم این نگاهها ما را از هدفمان دور کند. آنچه اهمیت دارد، استمرار در مسیر و حفظ کیفیت کار تیمی است.
آینده حفاظت در ایران را چطور میبینید؟
آینده حفاظت در ایران نیازمند توجه جدی است و این امر آموزش و آگاهیرسانی در مناطق کمبرخوردار را بهعنوان یکی از اولویتهای اصلی میطلبد. در بسیاری از مناطق، زیرساختهای اولیه وجود ندارد و تنها راه امرار معاش، صیادی آنهم اغلب بهصورت غیراصولی است. اگر آموزش، آگاهسازی و حمایت اقتصادی از این جوامع صورت نگیرد، آینده مطلوبی برای تنوعزیستی دریایی متصور نیستم. وضعیت فعلی بسیار نگرانکننده است و نیاز به اقدام جمعی و همدلانه دارد. در کنار تمام اینها در رابطه با بسیاری از موجودات، از جمله موجودات دریایی، دادههای علمی بسیار اندک است و ما همچنان به پژوهشهای بسیاری برای دادههای پایه نیاز داریم تا بتوانیم بهسمت حفاظت اصولی پیش برویم. بدون داشتن دانش نمیتوان مسیر حفاظت را بهدرستی پیش برد و این موضوع نشاندهنده اهمیت پژوهش است.
مساجد تاریخی سمنان؛ حلقه گمشده در پرونده جهانی
این روزها که صحبت از ثبت جهانی مساجد تاریخی ایران است، امید میرود نگاهها به سمنان نیز معطوف شود؛ شهری که هنوز ساختار کهن شهرسازی ایرانی–اسلامی خود را حفظ کرده است و دو مسجد تاریخی ارزشمند «مسجد جامع» و «مسجد سلطانی» در آن قرار دارند. این مساجد، بههمراه نظام سنتی تقسیم آب و بافت زنده شهری، مجموعهای کمنظیر از میراث ملموس و ناملموس ایران هستند. بااینحال، نامی از آنها در فهرست پیشنهادی پرونده مساجد برای ثبت در فهرست میراث جهانی یونسکو دیده نمیشود. ضرورت دارد مسئولان استانی، شهری و میراثفرهنگی کشور پیگیر این موضوع باشند تا سمنان، با وجود اصالت تاریخی و فرهنگیاش، جایگاه شایسته خود را در میان شهرهای میراثی جهان پیدا کند.
سمنان، شهری تاریخی در کنار جاده اصلی و باستانی راه ابریشم، یکی از نمونههای شاخص شهرسازی کهن ایرانی–اسلامی است. ساختار این شهر با نگاهی به شهرسازی قرون اولیه اسلامی همچنان قابلشناسایی است. در آن دوران، شهرها از سه بخش اصلی تشکیل میشدند: کهندژ (شهر درونی با برج و بارو و خندق برای دفاع)، شارستان (مرکز حکومتی و مذهبی) و ربض (شهر بیرونی). کهندژها که مرکز قدرت و پناهگاه دفاعی بودند، معمولاً در نقاط مرتفع ساخته میشدند تا امکان تسلط بر محیط فراهم باشد. در شهرسازی ساسانی نیز محلهها با فاصله از هم و از طریق کوچهباغها به هم متصل میشدند؛ ویژگیای که هنوز در سمنان دیده میشود. مقدسی، جغرافیدان قرن چهارم هجری، در توصیف سمنان نوشته است: «سمنان مسجدجامع زیبایی کنار بازار دارد و آب نوبتی از آن میگذرد و استخرهای آب را پر میکند.» مطالعه شهر تاریخی سمنان نشان میدهد این شهر ساختار کهن خود را حفظ کرده است.
کهندژ تاریخی سمنان در محله ناسار قرار دارد؛ محلهای مرتفع با گذرها و دالانهای خاص که به بازار اصلی شهر متصل میشود. در چندمتری این کهندژ، استخر تاریخی ناسار قرار دارد؛ استخری که مقدسی نیز به آن اشاره کرده است. این استخر، یکی از پنج استخر تاریخی نظام تقسیم آب سمنان است؛ نظامی که بیش از هزار سال قدمت دارد و هنوز هم بهصورت سنتی و طبق اسناد تاریخی، از جمله اسناد آب عمیدالملک سمنانی در دوره تیموری، اجرا میشود. کشاورزان هر روز با چوبهای مخصوص و براساس سهمبندی کهن، آب را میان زمینها تقسیم میکنند و بدینترتیب میراث ناملموس مدیریت آب در سمنان زنده مانده است.
در چند قدمی کهندژ ناسار، مسجدجامع سمنان در کنار بازار ایلخانی قرار دارد؛ جایی که روزگاری آتشگاه بوده و امروز با باغی زیبا و جریان آبی که از استخر ناسار میگذرد، هویتی زنده دارد. دکتر «محمدعلی مخلصی» در کتاب مسجدجامع کبیر سمنان که اخیراً توسط پژوهشگاه میراثفرهنگی کشور منتشر شده، ویژگیهای خاص این مسجد را چنین برمیشمارد: «منار مسجد، بنایی هزاروبیستساله از دوران زیاری، از قدیمیترین منارههای ایران است (در کنار منار تاریخانه دامغان) و از نظر آجرکاری زیباتر و پرکارتر از منارههای اصفهان است. این مسجد از معدود بناهای قرون اولیه اسلامی است که مأذنهای زیبا دارد، هرچند در دوره صفوی ساخته شده است. مسجدجامع سمنان تنها مسجدی است که از آن بهعنوان «مسجد-باغ» یاد میشود؛ نسیم خنک باغ در شبستان چهلستون و شبستان زیرزمینی آن جریان دارد. قدیمیترین محراب آجری ایران در شبستان پامنار این مسجد قرار دارد. مسجدجامع سمنان یکی از سه مسجد تکایوانی ایران است (در کنار مسجدجامع نیریز و مسجدجامع بروجرد). بلندترین ایوان آجری مساجد ایران، با ارتفاع ۲۳/۶۰ متر، متعلق به این مسجد است؛ ارتفاعی که از طول صحن نیز بیشتر است. مسجدجامع سمنان گنجینهای از ۱۴ قرن معماری از دوره ساسانی تا قاجار را در خود جای داده است.»
پس از بازار ایلخانی و مسجد جامع، حمام تیموری قرار دارد که اکنون موزه باستانشناسی استان سمنان است. مسیر از آنجا به تکیه پهنه و سپس به مسجد سلطانی سمنان میرسد. مسجد سلطانی، که امروز بهنام مسجد امام شناخته میشود، یکی از پنج مسجد-مدرسه چهارایوانی سلطانی ایران است که به دستور فتحعلیشاه قاجار ساخته شد. این بنا با کاشیکاریهای زردرنگ و معماری برگرفته از مسجد علی و مسجد حکیم اصفهان، الگویی برای ساخت مسجد سید اصفهان بوده است. دالانهای خاص، شبستانهای متصل و تزئینات پارانشیمی گنبدخانه از ویژگیهای برجسته آن است. از نظر معماری، هنر، تعدد محرابها و کتیبهها، مسجد سلطانی سمنان در میان مساجد ایران جایگاهی منحصربهفرد دارد.
در امتداد بازار ایلخانی، هنوز هم مسیرهای تاریخی شهر پابرجاست. دروازه عراق در ابتدای بازار و کنار پارک ملت و دروازه خراسان در نزدیکی آرامگاه قرن هشتمی پیر نجمالدین قرار دارند. مسیر میان این دو دروازه، همان گذر تاریخی چاپارخانه است که در گذشته راه ارتباطی شرق و غرب شهر بوده است. در نزدیکی مسجدجامع، قلعه پاچنار و تکیه سیاه قرار دارند. بنابر اسناد عمیدالملک سمنانی، این مجموعه در قرن هشتم هجری ساخته شده و کارکرد دفاعی و مسکونی داشته است. وجود این بناها در کنار کوچهباغهایی که محلههای قدیمی را به هم پیوند میدهند، بازتاب زندهای از شهرسازی تاریخی ایران است. با وجود این ویژگیهای برجسته تاریخی، معماری و فرهنگی، جای تعجب است که مساجد تاریخی سمنان هنوز در پرونده ثبت جهانی مساجد ایرانی قرار نگرفتهاند.
شهر سمنان با نظام تقسیم آب منحصربهفرد، بافت تاریخی زنده و استمرار آیینهای کهن، نمونهای استثنایی از تداوم فرهنگ ایرانی-اسلامی در معماری و شهرسازی است. ثبت جهانی این مساجد، نهتنها گامی برای حفاظت از اصالتهای بومی سمنان است، بلکه میتواند نام این شهر را در کنار شهرهای جهانی میراثفرهنگی ثبت کند. اکنون زمان آن رسیده است که نگاهها از مرکز به حاشیه برگردد و سمنان، این شهر راه ابریشم، در فهرست جهانی یونسکو جایگاهی درخور پیدا کند.
زنان باستانشناس، راویان تازه آمازون
کتاب شما «آمازون، باستانشناسی از نگاه زنان» که در ۲۰۲۰ منتشر شد، ۲۳ باستانشناس زن و فعالیتهای آنها را معرفی میکند؛ چرا تصمیم گرفتید چنین کتابی بنویسید؟
در سال ۲۰۱۷ مقالهای خواندم که میگفت در آمازون حدود ۱۰۰ باستانشناس زن و ۵۰ مرد فعالیت دارند، اما اکثر مقالات و پژوهشها با نام مردان منتشر میشوند. این مسئله نشاندهنده جامعه پدرسالار ما بود و انگیزهای شد برای نوشتن کتاب. قبل از انتشار، با همه زنان نامبرده در کتاب تماس گرفتم و فصل مربوط به هر کدام را برای تأیید فرستادم. واکنشها همیشه مثبت نبود؛ یکی از همکاران پرسید چگونه یک مرد میتواند درباره زنان بنویسد و دیگری پرسید چرا کتاب را با یک زن ننوشتهام. صادقانه بگویم، به آن فکر نکرده بودم.
کتاب با نام «بِتی مِگِرز» آغاز میشود؛ کسی که نظریه «جبر محیطی» را پایهگذاری کرد و سالها «ملکه باستانشناسی آمازون» به شمار میرفت. حال که آن نظریه رد شده، آیا بهمعنای ازبینرفتن اعتبار اوست؟
بههیچوجه. مِگِرز نخستین کسی بود که باستانشناسی آمازون را به عرصه علمی آورد. درست است که امروز بسیاری از پژوهشگران با نظریهاش موافق نیستند، اما سهم او در بنیانگذاری این رشته انکارناپذیر است. علم پدیدهای ایستا نیست؛ پیوسته تغییر میکند و همین پویایی است که آن را زنده نگه میدارد. تصور کنید اگر نخستین باستانشناس در همهچیز درست میگفت، دیگر چیزی برای کشف باقی نمیماند.
مِگِرز روشهای علمی دقیقی ابداع کرد که هنوز هم در پژوهشها به کار میروند. او در ثبت دادههای اولیهاش دقتی مثالزدنی داشت و همان دادهها امروز منبعی ارزشمند برای تحقیقات جدیدند. علاوهبرآن، نقش مهمی در گسترش باستانشناسی در کشورهای آمازونی داشت و سالها الهامبخش نسلهای تازهای از پژوهشگران بود. اما از نیمقرن گذشته تاکنون، تحولی بنیادین در پارادایم باستانشناسی آمازون رخ داده است. نسلهای جدیدی از پژوهشگران ظهور کردهاند که با نگاهی متفاوت، تاریخ این منطقه را بازخوانی میکنند و مدام افقهای تازهای پیش روی ما میگشایند.
فکر میکنید چرا باستانشناسان زن در آمازون حضور پررنگی دارند؟
شنیدهام در دوران دیکتاتوری برزیل، باستانشناسی یکی از رشتههایی بود که زنان راحتتر وارد آن میشدند. شاید هم در دوران ریاستجمهوری «لولا» دسترسی به آموزش برای زنان بهتر شد. اما ممکن است دلیل اصلی این باشد که زنان بهطور طبیعی شجاعتر و صبورتر از مردان هستند.
بسیاری باستانشناسان روی تمدنهای بزرگ مثل روم یا مایا کار میکنند. شما چگونه به جنگلهای آمازون رسیدید؟
وقتی در سوربن بودم، انتخابهای آمریکای لاتین محدود بود: مایا، مایا یا مایا. جامعه مایا و تمرکز آنها بر قربانی و جنگ را دوست نداشتم. در سال ۱۹۸۲ فرصت کار در گویان فرانسه پیش آمد و مردم و محیط آنجا را دوست داشتم. تصمیم گرفتم دکترای خود را در همانجا ادامه دهم، اگرچه اطرافیانم میگفتند کسی به باستانشناسی آمازون علاقه ندارد و شغلی پیدا نخواهم کرد. یکی از اولین کارهایم باستانشناسی هوایی بود. وقتی با هواپیمای سبک پرواز کردم، تپههای زیادی دیدم که بهشکل منظم، شبیه صفحه شطرنج، در زمین گسترده شده بودند. بعدها شواهد کشاورزی و ابزارهای نوسنگی پیدا شد. این تپهها برای کشاورزی در زمینهای بلند ساوانا استفاده میشدند.
واکنش دیگران به یافتههایتان چه بود؟
در ابتدا بسیاری باور نداشتند و فکر میکردند این تپهها طبیعیاند یا توسط زندانیان و بردگان ساخته شدهاند. آن زمان پذیرفته نبود مردم بومی پیش از ورود اروپاییها چنین کارهایی کرده باشند. مشکل بزرگ آمازون، پیشداوری طولانی درباره مردم بومی بود. تا سال ۲۰۰۰ بسیاری از کتابهای درسی دانشگاهی تاریخ گویان فرانسه را از ،۱۶۰۴ یعنی ورود فرانسویها، آغاز میکردند و پیشازآن، مردم بومی «وحشی» خوانده میشدند.
شما یکی از باستانشناسانی هستید که از فناوریهای نو از جمله لایدار استفاده میکنید، نقشهبرداری لایدار در آمازون چگونه انجام شد و چه یافتههای تازهای به همراه داشت؟
در سال ۲۰۱۵، مؤسسه ملی میراثفرهنگی اکوادور یک خلبان روسی را -که پیشتر سرهنگ ارتش روسیه بود- برای انجام عملیات سنجش از دور استخدام کرد. ارتش اکوادور هواپیمایی در اختیار او گذاشت تا دادهها را جمعآوری کند. من چند سال منتظر ماندم تا بتوانم به این دادهها دسترسی پیدا کنم. پس از دریافت دادهها، بههمراه «آنتوان دوریزون»، باستانشناس و متخصص سنجش از دور، شروع به تفسیر تصاویر کردیم. نتیجه برایم شوکهکننده بود؛ پس از هفت سال کار میدانی، تصور میکردم نقشه نسبتاً دقیقی از منطقه دارم، اما تصاویر لایدار نشان دادند حدود شش هزار و ۴۰۰ تپه در منطقهای به وسعت ۶۰۰ کیلومترمربع وجود دارد. تنها یکی از این سایتها نزدیک به ۷۰۰ تپه داشت و دهها کیلومتر جاده مستقیم و منظم در سراسر منطقه کشیده شده بود.
پژوهشهای شما و همکارانتان باعث تغییر عمیق در درک ما از آمازون شده است. روزگاری نظریه «جبر محیطی» میگفت آمازون برای شکلگیری تمدن مناسب نیست، اما امروز تقریباً برعکس آن پذیرفته شده. آیا این یک انقلاب فکری است؟
در واقع سه انقلاب پیاپی رخ داده است. نخستین انقلاب در اواخر دهه ۱۹۷۰ آغاز شد، زمانی که انسانشناسانی چون «ویلیام بالی»، «دارل پوزی» و «فیلیپ دسکولا» نظریه جبر محیطی را به چالش کشیدند. بعدتر، باستانشناسانی مانند «آنا روزولت»، «ادواردو نِوس»، «مایکل هکنبرگر» و خود من این مسیر را ادامه دادیم. امروز تقریباً همه در جامعه علمی پذیرفتهاند آن دیدگاه قدیمی اشتباه بود، هرچند در ذهن عموم هنوز آمازون بهعنوان «طبیعت دستنخورده» شناخته میشود.
دومین انقلاب بین سالهای ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۵ رخ داد. در این دوره، پژوهشهای آمازون بهشدت گسترش یافت. در برزیل، دولت «لولا» سرمایهگذاری گستردهای در آموزش و تحقیقات انجام داد و بسیاری از زنان وارد حوزه باستانشناسی شدند. در همین سالها پیشرفتهای بزرگی در علوم وابسته مانند اقلیمشناسی تاریخی و گیاهشناسی باستانی صورت گرفت که درک ما از گذشته جنگلهای بارانی را متحول کرد.
و سومین انقلاب، از حدود سال ۲۰۱۵ بهبعد، انقلاب فناوری لایدار بود؛ ابزاری که با سنجش از دور، ساختارهای پنهان در زیر پوشش گیاهی را آشکار میکند. لایدار دید ما را نسبت به گذشته آمازون دگرگون کرد. البته باید به یاد داشت که لایدار تنها یک ابزار است؛ تفسیر و روایت آن هنوز برعهده انسان است.
این تغییر پارادایم و برداشت تازه از گذشته آمازون، چطور میتواند به ما کمک کند تا با آینده روبهرو شویم؟
بهباور من، آمازون امروز در نقطهعطفی سرنوشتساز قرار دارد. سال گذشته، شمار آتشسوزیها کمتر بود، اما تخریب بسیار گستردهتر. رطوبت همیشگی جنگل، که مانند سپری طبیعی در برابر آتش عمل میکرد، دیگر آنقدر پایین آمده که درختان بهآسانی میسوزند. نگرانم آمازون همان مسیری را برود که جنگلهای بارانی آفریقای مرکزی رفتند و بخشهایی از آن به ساوانا تبدیل شود.
بااینحال، این تغییر پارادایم روزنهای از امید نیز دارد. شاید نتوان همهچیز را نجات داد، اما میتوان بخشی از آن را حفظ کرد. این نگرش تازه، بازتابِ تغییرات عمیقتری است که در چند دهه اخیر در ذهن ما نسبت به جهان رخ داده است؛ از جمله در زمینههایی چون فمینیسم، نژادپرستی و نگاه انسانیتر به طبیعت و فرهنگها.
این تغییر نگرش چه تأثیری بر رابطه با مردم بومی دارد؟
برای مدت طولانی، پیشفرض رایج این بود که «سرخپوستها وحشیاند» و نباید به حرفهایشان گوش داد؛ سنتهای شفاهیشان فقط افسانههایی بیاساس تلقی میشد. اما امروز میدانیم بسیاری از این اسطورهها برپایه دادههای تاریخی شکل گرفتهاند. اگر یکی از کتابهای من را بخوانید، شاید یک یا دو سال بعد مطالبش را فراموش کنید، حتی خود من هم همینطور، اما اگر هر هفته همان داستانها را درباره خورشید، درختان و جگوار بشنوید، هرگز فراموششان نمیکنید. این قدرت سنت شفاهی است؛ روایتی زنده که از دل قرنها گذشته و همچنان حقیقتی درون خود دارد.
برای نمونه، بسیاری از افسانههای بومی از بارانهایی سخن میگویند که دیگر نباریدند. اکنون با کمک علم اقلیمشناسی باستانی میدانیم در قرنهای سیزدهم و چهاردهم خشکسالیهای بزرگی در آمازون رخ داده است. همچنین، مردم بومی از جنگهای بزرگی روایت میکنند و ما امروز میدانیم در همان دوران، گروههای بومی از مناطق داخلی بهسمت ساحل مهاجرت کردند تا آب و زمین بیابند، حرکتی که بهاحتمال زیاد منجر به درگیری شد.
ما باید یاد بگیریم به مردم بومی گوش دهیم؛ آنها را بهعنوان «سوژههایی که باید از آنها آموخت» ببینیم. خوشبختانه این تغییر نگرش در حال وقوع است. ۱۰ سال پیش، کسی به حرف مردم بومی توجه نمیکرد، اما امروز دانشمندان بیشتری آنها را جدی میگیرند. مهمتر از آن، تعداد فزایندهای از بومیان خود وارد دنیای علم -باستانشناسی، انسانشناسی، تاریخ- شدهاند و میخواهند تاریخ خود را از نگاه خودشان بنویسند. این اتفاقی فوقالعاده است؛ زیرا آنان جهان را از زاویهای متفاوت میبینند. «خایمه شامنوایوای»، باستانشناس بومی، میگفت: «چرا شما باستانشناسان همیشه فقط به زمین نگاه میکنید؟ سرتان را بالا بگیرید. به درختان نگاه کنید، ببینید کدامیک بومی است و اهلی شده و کدام از جای دیگری آمده است.» این نگاهی ساده، اما سرشار از بینش است.
رئالیسم شبحگون در سینمای تقوایی
باد، همچون موجودی غریب و بینام، وارد قاب میشود. صدایی از هیچ انسانی نمیآید؛ نه آغازی را روایت میکند و نه پایانی را. تنها تلاطم باد است و گردی که بر خشتها میلغزد، خشتهایی خشن و پردرد. تا جایی که دوربین از دل خاک برمیخیزد و زوماوت میکند؛ خانهای نیمهویران در برهوتی بیزمان نمایان میشود، جایی که هر دیوار در حال فروپاشی است و هر خشت، حافظهای خاموش از زیستن آنهاست که دیگر نیستند.
همراه میشویم؛ دختری از سایهها بیرون میجهد، میدود، در باد ناپدید میشود، هجوم میآورد و باز ناپدید میشود. گویی خود فضا در حال بازتولید اوست. چیزی از تکرار و جنون در او حلول کرده است. دهل میکوبد و سکوت، صدا را به فراموشی میسپارد. باد از درها و شکافها میگذرد، بر صورت دیوارها مینشیند و نفس میکشد. در پایان، تنها اوست که باقی میماند: باد، بهمثابه راوی بیبدن جهانی که خود را فراموش کرده است.
در این جهان ویران و بادزده، تقوایی بهدنبال روایت نیست؛ او بهدنبال ردی است که اشیا از زیستن آدمیان در خود نگاه داشتهاند. آنچه برای او اهمیت دارد، نه کنش شخصیتها، بلکه تأثرات مکان، حافظه خشتها و نحوه دوام چیزها در برابر فراموشی است. نگاه او به جزئیات، نگاهی است که از دل ماده عبور میکند و به تجربهای حسی و تاریخی از فضا بدل میشود؛ تجربهای که در آن، خود مکان سخن میگوید و فضا بدل به بدن جمعی ساکنانش میشود.
عناصر مکانی، تأثرات باقیمانده بر چیزها که شخصیتهای فیلمهای تقوایی در آن زیست میکنند و از آنها شکل یافتهاند و حالت گرفتهاند، اهمیتی بنیادی برای تولید فضا و استتیک در فیلمهای تقوایی دارد. فیلمی که تأثرات مکانی، حالات بر خشتها و دیوارها، تأثرات ویرانهها بر آدمیان و اجتماع را بهدقت ژرفی به تصویر میکشد، جدا از فیلمهای سینمایی تقوایی، مستند کوتاه «باد جن» است. ازاینرو، اتمسفر ماخولیایی مستند «باد جن» از یک ترکیب/سرهمبندی به دست میآید؛ ترکیب یک جمعیت/بدن با شهرهای فراموششده، ویرانههای گسترده و خانههایی که به زور خشت سرپا مانده است و دوام ماندگاری ندارد. به همین دلیل، وهم موجود در مستند «باد جن» تنها بر مراسم «زار» تکیه ندارد، بلکه آن مراسم، جمعیت و چیزها(دیوار، ویرانهها، بیابان، دریا و…) در یک پیوند درون ماندگار این وهم را میآفرینند. به همین دلیل، مکان و تأثرات مکانمند یک اصل اساسی در این فیلم است که در ادامه نیز در فیلمهای «نفرین»، «ناخدا خورشید» و «کشتی یونانی» بار دیگر ظاهر میشوند و ورای چهره ستمکش شخصیتهای موجود در فیلمهای تقوایی هستند. بنابراین، سیاست تصویر در آثار تقوایی وابسته به مکانهای حاشیهای و جمعیتهای بهحاشیهرانده است. تقوایی این سیاست را اساساً در روایت کمرنگ میکند و بهطرز محصورکنندهای آن را در قالبهای سرهمبندیشده در ترکیب با مناطق، پیوند انسان با چیزها و یا بهطورکلی انسان/جمعیت را درون مناطق زیستی، حاشیههای شهری و مناطق برونسپاریشده به تصویر میکشد. مکان در سینمای تقوایی نه پسزمینه، بلکه صحنه زیستسیاست حاشیه است: جایی که زندگیهای فراموششده، در میان ویرانهها، علیه نظم مرگمحور و حکمرانی که مسبب تولید حاشیهها، اتمسفرهای غریب و غیرخودی و فضاهای ازدسترفته است، تداوم مییابند. این تداوم فضایی میان مستند و سینمای داستانی، نشاندهنده اندیشه او درباره مکان بهمثابه حافظه جمعی و بقای ستمدیدگان است.
تقوایی شخصیتهایی را روایت میکند که از درون آوارها و حاشیهایترین مکانها برای زندگی مبارزه میکنند، این فهم از مکان بهعنوان نیروی زیستی، در تحلیل آثار بعدی او، بهویژه در «ناخدا خورشید» ادامه مییابد. در این فیلم، تبعیدیها بارها میگویند اینجا ته دنیاست و عمر این شهر تمام شده و بهراستی طبق حکمرانی مبتنیبر مرکز/حاشیه بسیاری از شهرها هستند که همچون آوار بر زیست بومیان سنگینی میکنند و نفرینشدگان نظامهای گذشته و اکنوناند. تقوایی راوی و تصویرگر مکانهاییست که عمر چندانی از آنها باقی نمانده و آدمها با نقشبستگی فرسودگی بر چهرههایشان با تمامی ستمها برای بازپسگیری مکان زیستیشان مبارزه میکنند. ازاینرو، «ناخدا خورشید» با به تصویر کشیدن لحظات پایانی یک شهر روبهویرانی نزاع طبقاتی بر سر زندگی را به تصویر میکشد. در «باد جن»، دوربین تقوایی بارها روی دیوارهای ترکخورده، کوچههای تنگ و خاکنشسته و دیوارهای خشتی که دوربین بر روی آنها مکث میکند و در میان صدای دهل سکوت برقرار میشود و پس از سکوت و عریانی کوچهها ما دوباره بهسوی صدای دهل و بدنهای لرزان هدایت میشویم. صدای باد و کوبش دهل در «مراسم زار» در فضا پخش میشود و مرز میان بدنهای انسانی و عناصر طبیعی محو میشود. این صحنهها نه بازنمایی مراسم، بلکه نوعی همجوشیاند میان انسان و ویرانه، میان صدا و فضا. همینجاست که وهم از دل خود فضا زاده میشود، نه از مناسک؛ دیوار، باد و بدن در یک سرهمبندی درونماندگار به لرزش درمیآیند. تقوایی بهجای روایت، خود مکان را به سخن درمیآورد. تصویرش از زار، رهاییبخش است؛ چون از نظم بازنمایی قومنگارانهی مرکز میگریزد و فضا را بدل به بدن جمعی حاشیهها میکند.
در مستندهای متقدم تقوایی، مانند «نانخورهای بیسوادی»، «باد جن» و در ادامه فیلم «ناخدا خورشید» یک اشتراک اساسی وجود دارد؛ دوربین در حال محسوس ساختن حاشیههایی است که همواره در حال مقاومتاند. فضاهای خودبهخودی و هرزآبادهایی که هر لحظه از زندگی افراد در آن بدل به مبارزه شده است. به همین علت، شاید بیراه نباشد، اگر بگوییم زار و مقاومت اهل هوا در برابر آنچه جن مینامند، قسمی نیرویی تمثیلی است که در باقی فیلمهای تقوایی نیز ترجمه میشود. تقوایی در پرفورماتیوترین فیلم خود «باد جن» تنهایی زخمخورده از حکمرانی و ستم را به تصویر میکشد که با رقص و شکلدادن به یک بدن جمعی، درون ویرانهها مقاومت میکنند. بهطرز ژرفی هنگامی که دوربین درون خانه در حال ضبط مراسم است، افراد درون خانه مدام به یکدیگر بدل میشوند. به بیان دیگر، در میزانس موجود تماشاگر نمیتواند یک بدن یا یک فرد را ببیند، بلکه اساساً با یک عنصر جدید ترکیبشده از مکان، صدا، بدنهای درهمرفته و چیزها روبهرو میشود. به همین علت، تصاویر تقوایی بهشدت علیه مرکزگرایی، نظام محسوسات در نظم موجود عمل میکند. از اینجهت، «ناخدا خورشید» که نزاعی طبقاتی را درون ویرانههای بندری روبهپایان به تصویر میکشد، در برابر «ای ایران» قرار میگیرد؛ فیلمی که وحدتی ارگانیک و ازپیشتعیینشده را مفروض میگیرد و در آن، مردم نه در دل حاشیه و فرسودگی، بلکه در قالب نمادهای ملی و احساسات جمعی بازنمایی میشوند. در «ای ایران»، فضا به صحنهای برای نمایش همبستگی بدل میشود، نه برای آشکار کردن شکافها و زخمهایی که زیستن در این سرزمین را ممکن میسازند. از اینرو، درحالیکه تقوایی از دل ویرانی و از درون ترکهای خشت، زندگی و مقاومت را میبیند، «ای ایران» آن زخمها را با روایتی وطنپرستانه و اخلاقی میپوشاند. تقوایی فضا را به سخن درمیآورد، اما «ای ایران» فضا را خاموش میکند تا فقط صداهای رسمی باقی بمانند.
اما در جهان تقوایی، هیچ وحدتی دوام نمیآورد؛ هر خشت ترکخورده یادآور بدنهایی است که از درون شکاف زیستهاند. فضاها نفس میکشند، دیوارها حافظه دارند و باد همچنان روایت را ادامه میدهد؛ حتی پس از خاموشی تصویر. سینمای تقوایی با بازگرداندن صدا به ویرانه و زندگی به حاشیه، جهانی را احضار میکند که هنوز در خاک میجنبد؛ جهانی که با هر دم باد، بار دیگر به یاد میآورد که زیستن، خود شکلی از مقاومت است.
به همین علت، «ای ایران» شدیداً فانتزیمحور است و همچنین آبستن یک بازنمایی صلحآمیز از خونینترین دهه تاریخ معاصر ایران است. سالهای پس از انقلاب، تاریکی شبحگونی است که فجایعی فراموشنشدنی را رقم زد و فاجعهای جمعی بر باقیماندههای یک انقلاب نقش بست. ازاینرو، شاید سکوت تقوایی خود گواهی بر شکست فیلم «ای ایران» است. ایرانی که چهره فیلمساز مستقل آن همچون ویرانههای بندر لنگه در هالهای از ماخولیا باقی بماند و شاید این سکوت تنها راه بهزبانآوردن فاجعه در زندگی و حافظه ما باشد.
«دوام حیثیت آدمی، در خاک رفته است.» چند صحنه پراکنده از دو آیین خاکسپاری.
— «مارش عزای شوپن» را میگذارم در پسزمینه پخش شود، همان که در «مستند فروغ فرخزاد» روی مراسم خاکسپاری گذاشته بودید. میخواستم حالوهوای مرگ را عمیقتر از همیشه حس کنم، مانند شما و دوستانتان که آن مستند را ساختید؛ نزدیکتر، ملموستر، مارشی برای خاکسپاری آنهایی که هرگز نمیمیرند. تلاش میکنم دوباره همهچیز را به خاطر آورم؛ اینبار به دور از جمعیت سوگوار، آشوب درونی و شکوه روز خاکسپاری شما؛ اینبار آرامتر، با افکار غمزده پراکنده، یاد شما، به آثاری که خلق کردید. به زمستان برفی ۶۰ سال پیش بازمیگردم، دوباره به زمان پرآشوب حال بازمیگردم؛ چراکه در همین پاییز ناخدای سینما، او که «دوام حیثیت آدمی است، در خاک رفته است.»
یک:
ــــ در دل یک روز پاییزی غمناک و سوگزده، بیستودوم مهرماه ۱۴۰۴، ناصر تقوایی در ۸۴سالگی از این جهان کوتهنظران پر کشید. به «مارش عزا» گوش میدهم و فکر میکنم که در این زمانه تنگنا، در این دنیای رعب و وحشت، جنگ، زندان و اعدام، در این زمانه که هر روز عزیزی را به خاک سرد و بیرحم میسپاریم، در این روزوشبهای سیاهیهای بیپایان، چگونه باید ردی از سپیدی ترسیم کرد؛ همان رنگی که شما دوست داشتید.
امروز، تن عزیز و پاکیزهتان این جهان آلوده را ترک و به خاک سرد سپرده خواهد شد. مردانی آراسته و سپیدپوش، تابوت را آوردند. «هرچیز که نو نشود، کهنه میشود.» آرام و زیر لب برایتان «ای ایران» میخوانیم. ایستاده کف میزنیم. به آن نوشته فکر میکنم؛ به صدای فروغ روی مستندی که ساختید؛ «خورشید مرده بود و هیچکس نمیدانست که نام آن کبوتر غمگین کز قلبها گریخته، ایمانست.»
دو:
ـــ «در دل زمستان برفی ۱۳۴۵ فروغ فرخزاد چون پرندهای شکسته بال از جهان پر کشید و ناصر تقوایی و گروهی بههمراهی، با دوربینهای جادوییشان، این پرواز را به مستندی ۱۸دقیقهای سیاهوسفید بدل کرد.» ۶۰ سال پیش است، «مستند فروغ» با صدای خودش و روی نماهایی از «سردر» و داخلی «ظهیرالدوله» و حرکت روی سنگقبرها آغاز و پایان میگیرد؛ روی نمایی از سنگ قبر سفید و نانوشته فروغ.
به شما فکر میکنم؛ به آن جمعیت سیاهپوش؛ چهرههایی آشنا، اهل فرهنگ و هنر، سفیدوسیاه پرکنتراست تصاویر، به سپیدی برف که از آن سیاهیها کم میکرد، به دستههای بزرگ گل که تنها سپیدی بین آنهمه سیاهی در دل آن روز برفی بود.
سه:
—- «امروز مراسم یادبودی در «خانه سینما»، برگزار شد. حاضران طبق وصیت خالق «کاغذ بیخط» لباس سفید پوشیدند.»
به جمعیت سپیدپوش، سیاهپوش که ایستاده به احترام کف میزدند، به نوای سنج و دمام و سرود «ای ایران» فکرمیکنم، به شما آقای تقوایی، به اشعار انتخابی فروغ روی آن مستند؛
«آه، ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی بهسوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها …»
صدای شما میآید:
«چه کسی پاسخگوی این زمانهای ازدسترفته عمر ما خواهد بود؟ …
«ما ملتی ادیب و شاعر هستیم. وقتی به مسائل دنیای معاصر برمیگردیم، برای ورود به دنیای مدرن واژه نداریم. مشروطه جنبشی بود که یک ملت، یکپارچه برای جبران عقبافتادگی قیام کرد…»
صدای عزیز و آرام شماست که همهجا میپیچد، همان صدای صداقت و شرافتی که سالها بود نشنیده بودیم؛ صدای ناخدای سینما در حیاط «خانه سینما»، در خیابانهای وصال و تختجمشید تهران و تمام سالنهای «سینما عصرجدید» میپیچد و میرسد تا کتابفروشیهای انقلاب و «دانشگاه» و میدان، تمام ایران؛ صدای عزیز شما و سنج و دمام جنوبی و آن جمعیت که در خیابان، پشت تابوت، کِل میکشند و دست میزنند.
چهار:
ــــ به «ظهیرالدوله» برمیگردم؛ به یاد شما و آن تصاویر میافتم، به یاد شما عشق فرهنگ و هنرها، عشاق سینما؛ که آنجا سیاهپوش، کنار هم یا پشت دوربینهایتان ایستادید؛ شانهبهشانه، با چهرههایی فروبسته و دلهایی لرزان و سوگزده تا عزیز و رفیقتان، فروغ، را تا خانه همیشگیاش همراهی کنید. به شما فکر میکنم آقای تقوایی، وقتی آن قابهای زیبای جاودانه را میبستید و در زمانه و تاریخ ثبت میکردید و هر تصویر، هر اشک و آه سینهسوز، هر نگاه خیره انسانی، خیابانها، شمیران و درختانی با انبوه شاخههای برفی و خاک سرد، آمبولانس سفید در دل آن زمستان سیاه برفی.
مرگ فروغ را به جادوی سینما جاودانگی میدادید؛ کاری که در آن استاد بودید، ناخدا.
آنجاکه به صدای نرم و آرام ایرج گرگین گفته بودید: «چرا تنها آن کسانی را که در میدانهای نبرد جان میسپارند، حرمت گذاریم؟
انسان با درآمیختن خود به هاویه وجود خویش، میتواند به همان مرتبه از بیپروایی، ابراز شجاعت کند…»
پنج:
ـــ ایستادهایم بالای تابوت، صدای شماست که همهجا میپیچد:
«روشنفکری امروز بهصورت کلمهای توهینآمیز درآمده است. وقتی به کسی میگویند روشنفکر، انگار که رکیکترین فحشها را دادهاند، چه در درون مرزها و چه بیرون مرزها…
بدون شک هنرمندان از میان روشنفکران بیرون میآیند در این که تردیدی نیست؛ هرچه این جماعت هنرمند عمر خودش و وقت خودش را بیشتر برای ملت میگذارد و هر محرومیتی را برای زندگی خودش میخرد، جوابش معکوس میشود.. این جوابها برای ما روشن است از سمت یک ملت نیست، این ناسازگاری بیشتر از طریق حکومتها اتفاق میافتد…
به همین دلیل به فیلمسازان جوان هم میگویم. وقتی نمیگذارند یا نمیشود فیلم خودت را بسازی، میتوانی بروی سرت را به کار دیگری گرم کنی تا لااقل حرمت هنرت را نگهداشته باشی.»
شما رفتهاید، اما صدایتان هنوز اینجا با ماست برای ابد، بعد «ای ایران» پخش میشود و پیکرتان با نوای سنج و دمام در دل جمعیت دوستدارانتان به «امامزاده طاهر کرج» بدرقه میشود؛ همانجاکه دوست و یاران قدیمی، عشاق هنر و فرهنگ را، در دل خاک خود پناه داده است؛ بنان، دلکش تا غزاله، شاملو، گلشیری، پوینده و مختاری و خیلیهای دیگر، عاشقان و آبروی این سرزمین.
شش:
ـــ این آخرین وداع است، باید همانی باشد که برازنده شماست. جمعیت موج میزند؛ مردم، اهالی فرهنگ و هنر.
صدای غرش بیوقفه سنج و دمام میآید؛ زیبا و غمگین. اینجا سردر «امامزاده طاهر» است. مارش عزای جنوبی همهجا پخش میشود. جمعیت در شور و سوگ غرق خواهد شد؛ گویی در مراسمی آیینی حاضر باشد. همراه با گروه نوازندگان و تابوت که روی دستها حمل میشود، همه میخوانند و کِل میکشند و دست میزنند؛ شبیه همان تصاویر جادویی خود شما که به میراث گذاشتید؛ با همان ریتم و احوالاتی که از ریشههای شما میآید، از خاک و سرزمین مادری.
به پاییز غمگین «امامزاده طاهر»، به دیگرانی که همین حوالی آرمیدهاند، به تاریخمان، به شما فکر میکنم، به مرضیه که در آن لحظات ساده و زیبای سوگواری ایرانی میدرخشید؛ چون سپیدی، در دل بیپایان سیاهی.
آنگاه که راستقامت و آزادمنش میخواند؛ «توانا بود هر که دانا بود، ز دانش دل پیر برنا بود…» چه شکوه زیبا و تمامعیاری در آن حضور بود. آیا پیشتر همه این تصاویر را با یکدیگر دیده بودید؛ ایدهها، حرف و کلامهای ناگفته، آخرین وصیتهای گرانبهایتان؟ در آخرین سالها، روزها و دقایق، در آن خلوت سرد بیمارستانی که در نبرد بیپایان بین مرگ و زندگی، کنار یکدیگر ادامه میدادید، همکلام سکوت یکدیگر بودید.
به مهر بیپایان یارتان، مرضیه، فکر میکنم؛ در آن سکوتهای طولانی، در میان نگفتنها و نساختنها.
«همه میدانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافتهایم
سخن از پچپچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجرههای باز
و هوای تازه …»
صدای ایرج گرگین در سرم میپیچد:
« …. در ظهیرالدوله، لابهلای قبرهای مردگان، که آدمی با دیدن آنها به شکست خویش ایمان میآورد و در میان سنگنوشتههای بسیار، سنگ سفید مرمرینی هست که روی آن نانوشته مانده است؛ زیر این سنگ سفید مرمر که روی آن هیچچیز نوشته نشده، دوام حیثیت آدمی در خاک رفته است.»
«خانه سیاه است» اما آنانی که بیدریغ، از روشنی چراغ دانش، از سپیدی و گشایندگی نوری که در آن است میگویند، آنانی که دوام حیثیت آدمی هستند، هرگز نخواهد مرد؛ حتی اگر زیر خاک روند؛ درست مانند خود شما؛ ناخدای سینما، ناصر تقوایی عزیز.
