بایگانی
آخرین آمار از تعداد کشتهشدگان را مهرماه امسال «رضا رستگار»، فرمانده یگان حفاظت محیطزیست، اعلام کرد. بهگفته او، تاکنون ۱۵۳ محیطبان در مسیر پاسداری از منابعطبیعی به شهادت رسیدهاند و ۳۸۳ نفر جانباز شدهاند. او همچنین به اهمیت تسلیحات یگان حفاظت اشاره کرد و گفت: «یگان بدون سلاح هویت ندارد؛ به همین دلیل طرح ساماندهی سلاح بهصورت پایلوت در استانها آغاز شده است. براساس این طرح، سلاحها در پاسگاهها بهطور متمرکز نگهداری و استفاده از آنها بهصورت شیفتبندی و چرخشی میان نیروها انجام میشود. این اقدام ضمن ارتقای نظم و مسئولیتپذیری، مشکلات ناشی از حمل شخصی سلاح را کاهش خواهد داد.» او بر کمبود نیرو هم تأکید و اضافه کرد: «در حال حاضر حدود سه هزار و ۸۰۰ نفر در یگان حفاظت مشغول فعالیت هستند، درحالیکه چارت مصوب، هفت هزار نیرو را پیشبینی کرده است. کمبود نیرو یکی از چالشهای جدی یگان است که باید با جذب تدریجی و برنامهریزی دقیق برطرف شود.»
همه کشتهشدگان در مصاف مستقیم با شکارچیان نبودند، گاهی سختی کار، دوری از خانه و کمبود امکانات از جمله دلایل مرگشان بوده است. نمونهاش سال گذشته است که «سید حسن حسینی»، محیطبان استان فارس، در اردیبهشتماه حین مأموریت دچار سانحه رانندگی شد و جان باخت. یا «حمید فلاح»، محیطبان پارک ملی لار که مهر پارسال از دست رفت و گفتند علت مرگ در دست بررسی است و نمونه دیگر هم «اعیانعلی عنایتنوری»، محیطبان منطقه حفاظتشده «آلمُوبَلاغ» (استان همدان) بود که ۲۰ آبان پارسال جسم بیجانش در پاسگاه محیطبانی پیدا کردند و پزشکی قانونی گفت دلیل مرگ را اعلام خواهد کرد.
در میان این خبرهای تلخ کشتهشدگان، اما بد نیست بدانیم یک روز قبل از روز ملی محیطبان امسال، «محمدامین خوارزمی»، محیطبان کرمانی، آزاد شد. او در سال ۱۴۰۱ در جریان مأموریت حفاظت از مناطق طبیعی شهرستان «رابر» بهطور غیرعمد موجب مرگ یکی از شکارچیان شد؛ حادثهای که پرونده قضائی پیچیدهای را رقم زد. اما درنهایت، با گذشت تحسینبرانگیز خانواده شکارچی جانباخته، خوارزمی پس از تحمل سه سال حبس از زندان آزاد شد؛ خبری که شیرینی روز محیطبان را دوچندان کرد.
نام ۱۵۳ کشته و جانبازان این عرصه هرچند جسته و گریخته در برخی از خبرها آمده، اما بسیاری از آنها همچنان گمناماند؛ خانواده تعداد بسیاری از کشتهشدگان همچنان در تکاپو برای اعلام شهادت آنها هستند و در بین محیطبانانی که با مشکلات قضائی روبهور شدهاند، کم هستند افرادی چون محیطبان خوارزمی که بتوانند رضایت بگیرند و آزاد شوند. نمونه تلخ آن ماجرای محیطبان «برومند نجفی» است که نیمه مردادماه سال ۱۳۹۹ در پی ورود شکارچیان غیرمجاز به منطقه حفاظتشده بیستون در استان کرمانشاه، حد فاصل روستای سهچک و پادگان حاجیآباد برومند نجفی با شلیک بهسمت ماشین حامل شکارچیها سبب قتل غیرعمد یک نفر شد. دادگاه او را محکوم به قتل کرد و خانواده مقتول درخواست قصاص کردند. بعد از گذر دو سال از محکومیت، زمان انتقال برومند از زندان به دادگاه شد در ورودی دادگاه، پدر مقتول بهسمت برومند نجفی شلیک کرد و برومند نجفی کشته شد؛ سرباز همراه او نیز مجروح و ضارب نیز متواری شد. حادثهای که هنوز در ذهن جامعه محیطبانی با غمی بزرگ و سؤالی بزرگتر باقی مانده است که چرا پرونده یک محیطبان باید با چنین پایان غمانگیزی بسته شود و برای حل مناقشه همیشگی میان حافظان طبیعت و شکارچیان چه باید کرد؟
ملاک استخدام محیطبانان آزمون است، آزمونی که رؤسای مناطق آن را ناکارآمد میدانند. بهگفته رضا شاهحسینی، رئیس پارک ملی کویر، جمع بزرگی که لیسانس و فوقلیسانس دارند، با مدرک دیپلم در آزمون شرکت میکنند. طبیعی است که خوب از پس آن برآیند؛ آنها پس از قبولشدن تازه مدرکشان را رو میکنند. مثلاً همین چندوقت پیش یک نیروی فوقلیسانس که رتبه یک ریاضی را در کارشناسی ارشد داشت، برای محیطبانی درخواست داد. «نباید آزمون را ملاک استخدام قرار دهیم. ۱۰ یا ۲۰ درصد میتواند آزمون باشد، ولی باید بقیهاش را به گزینش از ادارهکل بسپاریم.»
بهنظر شاهحسینی معیارهای گذشته برای جذب محیطبان کارآمدتر بودند؛ درست است که آن زمان هم برخی با پارتیبازی محیطبان میشدند، ولی آزمون وضعیت را بدتر کرد. «پیشنهاد من به سازمان محیطزیست این است که افراد را بهصورت قراردادی استخدام کند. یکیدو سال آنها را بسنجد و ببیند چندمرده حلاجاند و درنهایت کسانی را که توانایی دارند، استخدام کند.»
در برخی مناطق مانند پارک ملی گلستان، پارک ملی کویر، پارک ملی توران یا پارک ملی صیدوا حضور همیاران را شاهدیم، آیا آنها نمیتوانند جزو اولویتهای استخدامی باشند؟ بهگفته شاهحسینی، با توجه به اینکه در همه مناطق همیار نداریم، استخدام قراردادی راهکار درست برای انتخاب نیروهای محیطبانی است. همچنان که نیروی انتظامی نیز به همین نحو عمل میکند و پس از پنج سال نیروها رسمی میشوند.
یکی مرد جنگی به از صد هزار
مهدی تیموری، رئیس سابق پارک ملی گلستان نیز بحث محیطبانی را جدا از کارمندی میداند. «نگاه حاکم بر گزینش و آزمون محیطبانی، مشابه سایر کارمندان است. حفاظت از تنوعزیستی آدم خودش را میخواهد. کسی که آزمون میدهد، باید کار را بشناسد.»
بهگفته تیموری، شاید محیطبانی برای متقاضی قبولشده در آزمون شغل شود، اما سازمان حفاظت محیطزیست را به هدفش، یعنی همان حفاظت، نمیرساند. «بسیاری از نیروها برای دولت هزینه دارند، اما بهرهوری نه!»
نگاه کارمندی باعث شده است برخی بدون شناخت و یا از سر اضطرار وارد این حوزه شوند. «کسانی را میبینم که کار نمیکنند، اما درعوض همیشه طلبکارند که حقشان داده نشده. آنها جیره غذا و… میگیرند، اما راضی نیستند. در مقابل جامعه محلی که در قالب کار قراردادی و شرکتی کار میکند، بهواسطه عرقی که به سرزمین و داشتههایش دارد، با هزینه کمتری کار را به نتیجه میرساند.»
بهگفته رئیس سابق پارک ملی گلستان، نیروی خوب میتواند نقش مؤثری در حفاظت از یک منطقه ایفا و تعادل اکوسیستم را حفظ کند. از همین رو، باید در آزمون استخدامی محیطبانی تجدیدنظری صورت گیرد؛ «یکی مرد جنگی به از صد هزار».
در پارک ملی گلستان همیارانی هستند که نزدیک به ۱۰ یا حتی ۱۵ سال است با کمترین امکانات کار میکنند، آنها آموزش دیدهاند و امتحانشان را پس دادهاند، اما از استخدام محیطبانی جا میمانند. در مقابل آنها که سهمیه دارند، میتوانند از پس آزمونها برآیند. «حتی در استخدام سهمیهای هم باید شرایط افراد لحاظ شود. کسانی که توان اجرا ندارند، میتوانند بروند ثبتاحوال یا بانک! کسی که میخواهد استخدام محیطزیست شود، باید سختی کار را بداند؛ او فقط کارمند نیست بلکه مسئولیت حفظ سرزمین را بهعهده دارد. هزینه هر گونه کوتاهی را حیاتوحش میدهد.»
یکی از راهکارها از نظر تیموری استخدام همیاران است. او همچنین توصیه میکند لااقل از نیروهای کارآمد آزمون گرفته شود. «بهجای اینکه اول امتحان بگیرند و بعد توقع ایجاد کنند، براساس شاخصها، تعدادی نیرو انتخاب و آزمون از آنها گرفته شود. اینکه نیرو در آزمون قبول شود و بعد از یک ماه بفهمیم به کار ما نمیخورد، تنها هزینه و هدررفت منابع است. برای انتخاب افراد هم میتوانیم از بازنشستهها، کارشناسان فنی و… کمک بگیریم.»
بهجای ریاضی، از فون و فلور بپرسید
«ایاک نعبد و ایاک نستعین، از نظر عبادی یعنی چه؟ شما میدانید خانم مهندس؟ این سؤالی بود که وقت استخدام از من پرسیدند.» این را احمد درویش، رئیس سابق پارک ملی صیدوا، میگوید. او هم رویه استخدامی را دارای اشکالاتی میداند و معتقد است سازمان حفاظت محیطزیست در این زمینه باید رویهای مشابه هلالاحمر داشته باشد. «تابهحال دیدهاید هلالاحمر آزمون استخدامی برگزار کند؟ آنها نیروهایشان را از دواطلبهایشان میگیرند. اما ما الان همیاری داریم که ۱۰ سال است برایمان کار میکند، اما لباس متحدالشکل ندارد.»
او به تجربهای از منطقه حفاظتشده پرور اشاره میکند. در سالهایی بهواسطه تعداد بالای نیروی محیطبانی در پاسگاه جای خوابیدن نبود. اما ازآنجاکه ۸۰ درصد نیروها غیربومی بودند، همه به شهرهایشان برگشتند و پرور ماند با پاسگاههای خالی. «محیطبانان میگفتند هزینه زندگی زیاد شده و برگشتند.»
استخدام نیروی بومی از نظر درویش باعث میشود شبکهای از اقوام و… درگیر کار حفاظت شوند. بااینحال، مدرک تحصیلی مانعی برای این کار است. «در دوره قبلی معاونت، آقای ظهرابی گفتند از بومیها استفاده کنید. ما به شوراهای روستاها و… فراخوان دادیم تا پنج نیرو بگیریم. اما نتوانستیم، چون دیپلم هم نداشتند.»
برخی محلیها بهواسطه شرایط زندگیشان در آزمونها مشکل پیدا میکنند. «نیروی محلی در روستا امکان شرکت در نمازجمعه را ندارد و همین برایش مشکل ایجاد میکند. متأسفانه در رویههای استخدامی بدون در نظر گرفتن شرایط این شغل و زندگی افراد، تصمیمگیری میشود.»
درویش معتقد است سازمان حفاظت باید برای استخدام محیطبان برنامهریزی جدیدی داشته باشد. «بهجای اینکه از متقاضی درسی مثل ریاضی را بپرسند، ببیند چقدر مناطق چهارگانه محیطزیست و تنوعزیستی ایران را میشناسد. سؤالها در این حوزه باید تخصصی و امتیاز آزمون کتبی باید بسیار کمتر از آزمون عملی باشد.»
امتیاز همیار بودن لحاظ شود
«شش دست لباس، سه لایه جوراب پشمی و پاپوش چرم میپوشیدم و باز یخ میزدم. بارها گفتهام اگر مدعی هستید، یک شیفت بیایید و در سولگرد خدمت کنید. بادی که آنجا میوزد، به مغز استخوان میرسد. ما از ساعت ۵ صبح بیرون میزدیم و درگیر حفاظت بودیم.» اینها را مبین صوفی میگوید که چندسال سابقه همیار محیطبان بودن در پارک ملی گلستان را دارد. او هم معتقد است این شیوه استخدامی کمکی به حفاظت از مناطق تحت مدیریت سازمان حفاظت محیطزیست نمیکند. محیطبانی کاری تخصصی است و کسی که وارد این کار میشود، باید استعداد و پتانسیل انجام آن را داشته باشد. «بومیها در هر منطقهای بهترین گزینه برای استخدام هستند. آنها مناطق را بهخوبی میشناسند، بهخلاف کسانی که از شهرها و روستاهای دورتر میآیند و هیچ زمینهای از کار محیطبانی ندارند.»
خط مقدم حفاظت محیطبانها هستند؛ نه رئیس، نه معاون و نه دفتردار و کارشناس! آنها گشتزنی میکنند و بهمیزان علاقه و جدیتی که در کار دارند، میتوانند از تنوعزیستی حفاظت کنند. بااینحال، آزمونی که برای استخدام انتخاب این نیروها برگزار میشود، نمیتواند به ورود کارآمدترینشان به عرصه حفاظت منجر شود. «برحسب تجربه دیدهام محیطبان غیربومی با استشهاد محلی جعلی آمده، اما بعد از سه سال هنوز کارهای اولیه را بلد نیست؛ هنوز نمیتواند اسب زین کند، راههای منطقه را نمیشناسد، دوربینکشی بلد نیست. درحالیکه اینها را باید در شش ماه اول یاد میگرفت.»
حرف صوفی مشابه رؤسای مناطق است، اینکه برای محیطبان بودن باید عاشق طبیعت باشی، نه اینکه آن را بهشکل شغلی ببینی که با آن درآمدی به دست آوری. «بارها دیدهایم کسی که استعداد و کارایی ندارد، وارد این شغل شده. این رویه برای منطقه ضرر است؛ چون فردا و پسفردا همین افراد سرمحیطبان و… میشوند و باید حوزه و پاسگاه را مدیریت کنند.»
صوفی در دورهای که «جلیل حسنزاده» سرمحیطبان سولگرد بود، آنجا خدمت میکرد. «جلیل تا آخرین روز خدمتش کار میکرد، عاشقانه از کوه با پای پیاده بالا میرفت و از کارش لذت میبرد، همچنانکه ما از کار کردن در کنار جلیل بهعنوان فرمانده! ما با عشق کار میکردیم. اینکه جمعیت سمداران سولگرد از ۸۰۰ فرد به چهار هزار رسید، الکی نبود. این افزایش تنها با علاقه و عشق و کارایی همیار بالا میرود.»
وقتی از همیار صحبت میکنیم، منظورمان نیروهای محلی هستند که خانهشان در اطراف همان منطقه تحت مدیریت محیطزیست است. آنها هستند که احساس تعلق جدی برای حفظ تنوعزیستی منطقهشان دارند و درنهایت گره کور حفاظت را باز میکنند. «در پارک ملی گلستان ما نیروهایی داریم که حتی تا ۱۲ سال بهشکل همیار کار و خودشان را ثابت کردهاند و بهتر از هر کسی میتوانند از این پارک حفاظت کنند.»
صوفی هم سه سال بدون حقوق در این منطقه با علاقه کار کرد، مشکلاتی که برای استخدام و… وجود داشت، باعث شد او از این حرفه بیرون بیاید و درگیر مشاغل دیگر شود؛ هرچند بهواسطه زندگی در حاشیه پارک ملی گلستان و تعلق خاطری که به آن دارد، کاملاً از این حوزه جدا نشده است. آیا همیارانی که کارنامه روشنی در حفاظت دارند، نباید در اولویت استخدام باشند؟ پاسخ صوفی این است که شرایط استخدامی این اجازه را نمیدهد. درعینحال، بهواسطه آنکه همیارها از درس و مشق فاصله گرفتهاند و هزار مشغله در منطقه و زندگی شخصیشان دارند، عملاً از استخدام جا میمانند. «در آزمون استخدامی شرایط برای همه یکسان است و هشت درس را امتحان میدهند. حرف ما این است که این آزمون با معیارهای محیطبانی سازگار نیست. همیاری که از ۱۵ سال پیش درس را کنار گذاشته، چطور حالا برود آزمون استخدامی بدهد؛ فشار اقتصادی، فشار زندگی متأهلی، فشار حفاظت نمیگذارد همیار متمرکز باشد.»
راهکار از نظر این حفاظتگر، در نظر گرفتن امتیاز برای همیاران است. به این معنا افراد با چند سال سابقه کار، سهمیهای داشته باشند،؛ همانطورکه بومی بودن، جوانی جمعیت، متأهل بودن و… ضریب دارد. «این بهترین و سادهترین راه است تا اینکه بخواهیم ساختار استخدامی را تغییر دهیم که کار سخت و دشواری است. مگر اینکه آنقدر مطالبهگری شود و کارزار راه بیفتد که تغییری رخ دهد.»
آزمون ناکارآمد معیار گزینش است
یکی از مدیران محیطزیست هم که ترجیح میدهد نامش محفوظ بماند، آزمون استخدامی را ناکارآمد میداند. بهگفته او، از ۲۰ نیرو پنج نیرو به کار حفاظت میآیند که چهار نفر آنها طرحی هستند، یعنی توسط مدیر انتخاب شدهاند. «بارها شاهد بودهام که فرد در آزمون کتبی و عملی قبول شده، اما در کار حفاظت نمره قابلقبولی ندارد.»
بهگفته این منبع آگاه، نیروی محیطبان شرایط خاص خود را دارد، اما در عمل شاهدیم متقاضیانی که مدرک لیسانس و فوقلیسانس دارند، با مدرک دیپلم در آزمون شرکت میکنند. اغلب این افراد اصلاً فضای کار را نمیشناسند. «تنها نیروهایی که خودمان انتخاب میکنیم، میتوانند از مناطق حفاظت کنند.»
معیار استخدام عوض نمیشود
رضا رستگار، فرمانده یگان حفاظت سازمان حفاظت محیطزیست، اما آب پاکی را روی دست همه میریزد. «ملاک عمل ما جذب براساس آزمون است. فعلاً دستورکار ما همین است، منتها در بحث گزینش ملاحظاتی را در نظر میگیریم.»
این سیستم جذب تاکنون بهگفته بسیاری از رؤسای مناطق کارآمد نبوده، بااینحال رستگار میگوید در حال بررسی هستند، خروجیها را احصا میکنند تا افراد بومی در اولویت گزینش باشند.
شرایط اختصاصی ثبتنام آزمون استخدامی سازمان محیطزیست ۱۴۰۴ برخورداری از حداقل سن ۲۰ سال و داشتن حداکثر سن ۲۵ سال تمام را برای داوطلبان ضروری میداند. امکان حضور فرزندان و همسران جانبازان ۲۵ درصد به بالا و فرزندان و همسر آزادگان، امکان شرکت در آزمون برای خانواده شهدا از جمله مادر، پدر، خواهر و برادر(رزمندگان حتماً باید سابقه حداقل شش ماه حضور داوطلبانه در جبهه جنگ را داشته باشند.) وجود دارد و ۳۰ درصد سهمیه به آنها تعلق میگیرد. اعلام آمادگی برای خدمت در سازمان بهصورت شبانهروزی در پاسگاههای محیطبانی استان مورد تقاضا از دیگر مواردی است که درباره شرایط آزمون آمده است. بهعلاوه، تمام افراد پذیرفتهشده تا دو ماه بعد از اعلام نتایج نهایی آزمون، حتماً باید گواهینامه پایه دوم و یا سوم اتومبیل و موتورسیکلت اقدام را دریافت کنند. منابع عمومی آزمون نیز شامل ICDL فناوری اطلاعات (مهارتهای هفتگانه)، ریاضی و آمار مقدماتی، زبان و ادبیات فارسی، معارف اسلامی، زبان انگلیسی عمومی، اطلاعات عمومی، دانش اجتماعی و حقوق اساسی، هوش و توانمندیهای عمومی است. با توجه به گفتههای فرمانده یگان حفاظت سازمان حفاظت محیطزیست امسال هم با وجود نقدهای جدی به این شیوه برگزاری آزمون، استخدام محیطبانان بر همین اساس خواهد بود.
در هفتههای گذشته اتهام نسبتدادهشده تجاوز و آدمربایی به یک سلبریتی موجی از واکنشهای مختلف را برانگیخت. برخی افراد به حمایت از این سلبریتی پرداختند و برخی دیگر نیز جانب قربانی (شاکی پرونده) را گرفتند و به حمایت از قربانی (شاکی پرونده) پرداختند. از سوی دیگر، برخی واکنشها از این هم فراتر رفت و در شرایطی که هنوز اتهامی از سوی مراجع قضائی اثبات یا رد نشده، به قربانینکوهی پرداختند.
سلبریتی پدیدهای برآمده از رسانه
آنچه ما امروز بهعنوان «سلبریتی» میشناسیم، از واژه لاتین «celebritas» ریشه گرفته و از قرن پانزدهم میلادی برای اشاره به «افراد مورد ستایش عموم» وارد زبان انگلیسی شد. این نوع تعریف کمابیش تا اواخر قرن نوزدهم همچنان پابرجا بود، اما از اوایل قرن بیستم با تأسیس صنعت سینما و آغاز به کار برخی رسانههای همگانی دچار دگرگونی شد، بهگونهایکه در اواسط قرن بیستم سلبریتی به افرادی گفته میشود که شهرت خود را از رسانه گرفتهاند و رسانهها در به شهرت رسیدن او نقش بسیار زیادی ایفا میکنند.
جامعهشناسی سلبریتی
«دانیل بورستین» آمریکایی، نخستین جامعهشناسی بود که در کتاب خود (The Image) در سال ۱۹۶۱ به تحلیل نظری سلبریتی پرداخت. او در گام نخست خود به تفاوت میان قهرمان و سلبریتی پرداخت و نوشت: «قهرمان برای دستاوردش شناخته میشود و مشهور است، اما سلبریتی برای شناختهشدنش مشهور است.» اگر این تفاوت مورد نظر بورستین را در نظر بگیریم، میتوان گفت سلبریتی میتواند بهدلیل شهرت مثبت یا منفی خود شناخته شود.
پیش از بورستین، «ماکس وبر» جامعهشناس صاحبسبک آلمانی، در تحلیل واژه «کاریزما» مفهوم قدرت مبنیبر جاذبه شخصی را مطرح کرده بود. بر همین اساس، جامعهشناسانی چون «کریس راجک»، «پی. دیوید مارشال» و «گریم ترنر» که پس از بورستین به موضوع سلبریتی پرداختند، عموماً به سیاق وبر، آن را در چارچوب قدرت، رسانه و فرهنگ عمومی تحلیل و به یکی از مباحث مهم جامعهشناسی معاصر تبدیل کردند. درواقع، این افراد سلبریتی را محصول رسانه دانستهاند و به نقش سلبریتیها در بازتولید «خشونت» پرداختهاند؛ چراکه به تعبیر این افراد پدیده سلبریتی در جهان امروز تنها به حوزه سرگرمی محدود نیست، بلکه بخشی از سازوکار قدرت و اخلاق عمومی است.
سلبریتی نماد اخلاقی جامعه
کریس راجک، جامعهشناس بریتانیایی، سلبریتی را بهعنوان «نماد اخلاقی جامعه» معرفی میکند؛ چهرهای که مردم از طریق او آرزوها، تمایلات و داوریهای خود را بازتاب میدهند. بهباور او، هر رسوایی یا جرم از سوی یک چهره مشهور، نوعی «مناسک عمومیِ قضاوت اخلاقی» را در جامعه به راه میاندازد؛ جامعه ابتدا ستایش میکند، سپس محکوم و گاه دوباره میبخشد. راجک چرخه تولد، اوج، سقوط و بازگشت را «حیات شهرت» مینامد و هشدار میدهد این چرخه در رسانهها بهنوعی سرگرمی تبدیل شده و میتواند به عادیسازی خشونت، بهویژه در پروندههایی چون «آزار یا تجاوز»، منجر شود؛ زیرا جامعه همزمان هم از رسوایی لذت میبرد و هم از آن نفرت دارد.
در سوی دیگر، پی. دیوید مارشال، جامعهشناس استرالیایی، سلبریتی را نه صرفاً فردی مشهور، بلکه «شکل جدیدی از قدرت فرهنگی» میداند. او معتقد است سلبریتیها در عصر رسانه، همان جایگاهی را یافتهاند که در گذشته رهبران سیاسی یا مذهبی داشتند؛ یعنی توانایی تأثیرگذاری بر ارزشها و رفتار عمومی. از نظر مارشال، رسواییهای اخلاقی یا خشونتآمیز، بخشی از منطق حیات سلبریتیاند و نقش آنها در جامعه را تعریف میکنند. این رسواییها، صحنهای برای مذاکره دوباره در رابطه با حدود اخلاق و مسئولیت اجتماعی فراهم میکنند.
مارشال توضیح میدهد بسیاری از چهرههای مشهور حتی پس از ارتکاب جرم یا خشونت، با بهرهگیری از سرمایه نمادین خود و ابزارهایی چون عذرخواهی عمومی، فعالیت خیریه یا روایت درمان، میتوانند شهرت خود را بازسازی کنند. او این فرایند را «بازتولید نمادین قدرت» مینامد.
رسانه؛ بازتولید و مقابله همزمان با خشونت
خشونت یا تجاوز از سوی سلبریتیها تنها مسئلهای فردی نیست، بلکه بخشی از سازوکار فرهنگی قدرت و اخلاق در جوامع مدرن است؛ جایی که رسانهها، مردم و خود سلبریتی در بازتولید یا مقابله با این چرخه نقش دارند.
وقتی اتهام خشونتورزی(آزار یا تجاوز) به یک سلبریتی زده میشود، برخی از افراد، از جمله بدنه هواداران او یا دیگر سلبریتیها، به حمایت گسترده از او و نکوهش قربانی میپردازند؛ امری که طی دو هفته اخیر در جریان اتهام یک سلبریتی ایرانی نیز به کرات مشاهده شد.
وقتی سلبریتیای به خشونت جنسی یا آزار متهم میشود، واکنش جامعه معمولاً دوگانه است؛ موجی از خشم و درعینحال دفاع بیقیدوشرط از سلبریتی مورد اتهام، جامعه را فرا میگیرد. این پدیده، به تعبیر جامعهشناسان، صرفاً واکنشی احساسی نیست، بلکه بازتابی از ساختار قدرت در «فرهنگ شهرت» است.
«استنلی کوهن»، جامعهشناس بریتانیایی، در مفهوم «وحشت اخلاقی» توضیح میدهد جامعه برای حفظ نظم نمادین خود، بهسرعت یکی را شیطان و دیگری را قهرمان میسازد. در پروندههای مربوط به چهرههای مشهور، این منطق وارونه میشود، قربانی در جایگاه متهم و سلبریتی در جایگاه مظلوم مینشیند. در همین چارچوب، «سارا پروجانسکی»، استاد مطالعات رسانه و جنسیت در دانشگاه یوتا ایالات متحده آمریکا، میگوید رسانهها تجاوز را نه بهعنوان جنایت، بلکه بهصورت «بحران حیثیتی» برای مرد مشهور بازنمایی میکنند؛ به همین دلیل، افکار عمومی و حتی همصنفان سلبریتی، اغلب بهجای همدلی با قربانی، از چهره متهم دفاع میکنند.
در نگاه «کارول اسمارت»، جامعهشناس فمینیست بریتانیایی، این رفتار ریشه در ساختارهای مردسالار دارد که با افزودن عنصر «شهرت» تقویت میشود. سلبریتی با اتکا به قدرت نمادین خود، از شبکهای از هواداران و همکاران برخوردار است که دفاع از او را دفاع از ارزشهای خود میدانند. پژوهشگران معاصر مانند «الیزا ردفیلد» بریتانیایی و «آندره بروکز» آمریکایی این سازوکار را «گفتمان محافظت از سلبریتی» مینامند؛ گفتمانی که در آن شعارهایی مانند «منتظر اثبات بمانیم» یا «قربانی دنبال شهرت است» به ابزاری برای خاموشکردن صدای آسیبدیدگان تبدیل میشود.
به تعبیر پی. دیوید مارشال و کریس راجک نیز این دفاع جمعی بخشی از «آیین بازسازی مشروعیت» است؛ چراکه جامعه با سرزنش قربانی، امکان بازگشت چهره محبوب خود را فراهم میسازد و از فروپاشی اسطوره موفقیت جلوگیری میکند. درنتیجه، سرزنش قربانی نه خطای فردی، بلکه بازتابی از فرهنگی است که در آن شهرت بر حقیقت و عدالت سایه میاندازد.
دوقطبی در جامعه؛ قضاوت عجولانه
این نوع اتهامات با توجه به اینکه یک سلبریتی در مرکز آن قرار دارد، بهسرعت میتواند دوقطبی را در جامعهای که میزان هیجان آن بالا است، ایجاد کند.
مرتضی قلیچ، جامعهشناس و عضو هیئتعلمی دانشگاه امامخمینی(ره) قزوین، در گفتوگو با «پیام ما» با بیان اینکه ماجرای اخیر حول این سلبریتی ایرانی بهسرعت تبدیل به یک دوقطبی شد، میگوید: «جامعه دوقطبی یک جامعه هیجانزده است و برای هر موضوعی عواطف و احساسات آن غلیان پیدا میکند و این هیجانات را در برابر هر خبر یا واقعهای نشان میشد. در این ماجرا نیز بهسرعت یک دوقطبی شکل گرفت که در یک قطب زنان جامعه با شناسایی قربانی به همنوایی و حمایت از او پرداختند و در سوی دیگر، مردانی بودند که قربانی را یک سوءاستفادهگر از شهرت سلبریتی میدانستند.»
او میافزاید: «این دوگانه به آتش واقعه میدمد و هر دو قطب از منظر عواطف و احساسات خود خبر را دنبال میکنند. درحالیکه باید ترمزهای ذهنی خود را فعال و با مکسکردن از طریق سواد رسانهای خود ماجرا را تحلیل کنند.»
این جامعهشناس ادامه میدهد: «ما یکسری اطلاعات خام داریم، تا زمانی که این اطلاعات را با هم نسنجیم و آنها را تبیین نکنیم و از طریق خرد این پدیدهها را تحلیل نکنیم، همواره نگاهی تعصبآمیز و قطبی به بسیاری از خبرها و حوادث داریم.»
بهگفته او، نگاه تعصبآمیز نگاهی است که از منظر طرفداری شکل میگیرد و نمیتواند واقعیت را بهدرستی تحلیل کند و زوایای آن را بهروشنی درک کند.
قلیچ یادآور میشود: «شبکههای اجتماعی بزرگترین متهم ترویج این نگاه تعصبآمیز به سلبریتیها و عدم درک درست حوادث هستند. آنها مخاطبان و افراد جامعه را دچار سردرگمی و بهسوی اخباری هدایت میکنند که با عواطف این مخاطبان سازگار است و تصورات پیشین آنها را تأیید میکند.»
این جامعهشناس میگوید: «در مورد اخیر، آبروی افراد اعم از سلبریتی مورد اتهام یا قربانی در خطر است و باید صبر کرد زوایای پرونده روشن شود. زمانی که چنین مقاومتی را بهعنوان مخاطب در خود پرورش دهیم، میتوانیم قضاوت بهتری در مورد پروندهها داشته باشیم.»
پدیده سلبریتی، فراتر از شهرت فردی، بازتابی از ساختار قدرت، رسانه و اخلاق در جامعه معاصر است. سلبریتیها نهتنها نماد موفقیت، بلکه آینه ارزشهای جمعی و میدان آزمون قضاوت اخلاقی هستند. در پروندههای اتهام خشونت یا تجاوز، واکنش جامعه میان همدلی با قربانی و دفاع از چهره مشهور در نوسان است و میتواند فضا را بهشدت دوقطبی کند. تجربههای اخیر نیز ثابت کرد رسانهها و شبکههای اجتماعی میتوانند این دوگانگی را تشدید کنند و داوری عمومی را به هیجان بسپارند.
شاید نخستین گام برای رهایی از این چرخه، بازگشت به خرد انتقادی و صبوری در برابر هیاهوی شهرت باشد؛ جایی که حقیقت نه با فریاد، بلکه با تأمل شنیده میشود.
فاصله عظیم میان «میل به مهاجرت» و «اقدام عملی» برای آن، گروه اجتماعی جدیدی ایجاد کرده که از نظر ذهنی در یک «ترمینال» زندگی میکنند، نه «خانه». این استعاره نشان میدهد بیثباتی اقتصادی و سیاسی، زندگی روزمره را برای بسیاری به یک وضعیت تعلیق و انتظار دائمی تبدیل کرده که در آن، تمام فعالیتها ابزاری برای «رفتن» میشوند و فرد در یک غربت درونی، از زمان حال خود کنده شده و در رؤیای گریزی زندگی میکند که شاید هرگز محقق نشود.
آنهایی که نرفتند
گرچه همواره از افزایش مهاجرت و رفتن ایرانیان از کشور میشنویم، اما نکته کلیدی آن است که باوجود این افزایش، فاصلهای عمیق میان «میل به مهاجرت» و «اقدام عملی» برای آن وجود دارد. شاید تکاندهندهترین واقعیت در مورد این پدیده، همین شکاف عظیم باشد. براساس پیمایشهای «سالنامه مهاجرتی ایران ۱۴۰۱»، «سودای مهاجرت» به یک اپیدمی فراگیر در میان اقشار مختلف، از کارکنان و مدیران گرفته تا دانشجویان و پزشکان، تبدیل شده است که ریشه در بیثباتی اقتصادی و شیوه حکمرانی دارد. بااینحال، موانع جدی مالی، بوروکراتیک و خانوادگی باعث میشود این میل گسترده بهندرت به اقدام عملی منجر شود.
پیمایش رصدخانه مهاجرتی در «سالنامه مهاجرتی ایران ۱۴۰۱»، بهوضوح این فاصله را نشان میدهند:

همانطورکه نمودار بالا نشان میدهد، میل به مهاجرت (میله بلندتر) در تمام گروههای بررسیشده، از جمله دانشجویان، پزشکان و کارآفرینان، یک احساس فراگیر و قدرتمند است. در مقابل، اقدام عملی برای مهاجرت (میله کوتاهتر) بهشکل قابلتوجهی کمتر است که نشاندهنده وجود موانع جدی بر سر راه تحقق این میل است. برای مثال، درحالیکه نزدیک به نیمی از دانشجویان و فارغالتحصیلان رفتن را یک برنامه قطعی میدانند، تنها ۱۳ درصد از آنها موفق به برداشتن گامهای عملی برای خروج شدهاند.
این فاصله معنادار، وضعیت گروهی بزرگ از جامعه را به نمایش میگذارد که اگرچه در «سودای رفتن» بهسر میبرند، اما در عمل در یک وضعیت تعلیق و انتظار باقی ماندهاند.
مهاجران خیالی
«امید آسایش»، پژوهشگر ایرانی در حوزه مطالعات مهاجرت و جامعهشناسی است که تمرکز اصلی آثارش بر ابعاد ذهنی و فرهنگی مهاجرت، بهویژه در ایران، قرار دارد. او در مقالهای با عنوان «انسان مهاجر در برابر انسان ضدمهاجر: ظهور ناتوانی ناخواسته در جابهجایی در ایران و پیامدهای آن» به بررسی شکاف میان میل به مهاجرت و امکان واقعی مهاجرت پرداخته است. این پژوهش با معرفی مفاهیمی چون هومو امیگراتوروس (انسان در آستانه مهاجرت) پدیدهای را توصیف میکند که در آن بخش بزرگی از جامعه در وضعیت «مهاجرت خیالی» زندگی میکنند؛ یعنی در ذهن و برنامهریزی روزمره خود آماده رفتناند، اما عملاً قادر به جابهجایی نیستند. ویژگی اصلی این گروه، فعل رفتن نیست، بلکه ذهنیت زندگی در یک حالت گذار و موقتی است؛ وضعیتی که در آن، رفتن همواره گزینه اصلی روی میز تلقی میشود، حتی اگر هرگز به مرحله اقدام نرسد.
تأثیر این گروه بر جامعه بسیار عمیق است، نه بهخاطر اینکه میروند، بلکه دقیقاً به این دلیل که میمانند اما با ذهنیت رفتن زندگی میکنند. پژوهش آسایش این تأثیر را با تمثیل شهری توضیح میدهد که ساکنانش دائماً در رؤیای زندگی در شهری دیگر هستند.
ایران بهمثابه ترمینال
غالباً کشور و محل زندگی بهعنوان «خانه» در ذهن ما فهمیده میشود؛ فضایی سرشار از حس تعلق، امنیت و ثبات که آینده در آن ساخته میشود. اما وضعیت جدید انتظار و تعلیق طولانیمدت برای مهاجرت، این مفهوم را دگرگون کرده است. برای جمعیتی بزرگ که در سودای رفتن بهسر میبرند، ایران دیگر خانه نیست، بلکه به یک دوره اقامت موقت تبدیل شده که بیشباهت به ماندن در سالن انتظار یک ترمینال نیست.
«خانه» نماد تعلق، امنیت، صمیمیت و فضایی برای ساختن آینده است. در مقابل، «ترمینال» یک «غیرمکان» موقتی و بیهویت است که تنها برای عبور و انتظار طراحی شده است. وقتی فردی جامعه خود را دیگر خانه نمیبیند و آن را به ترمینال تشبیه میکند، درواقع از نظر ذهنی و عاطفی از آنجا کنده شده است. در این وضعیت، او خود را نه یک شهروند با حق و مسئولیت، بلکه یک «مسافر» موقت میبیند که تمام زندگیاش در خدمت «رفتن» قرار میگیرد و هر لحظه منتظر رسیدن پرواز بعدی برای گریز از وضعیتی است که دیگر آن را متعلق به خود نمیداند.
در ترمینال، وابستگی یک موضوع منفی است. هر چیزی که فرد را زمینگیر کند، همچون یک رابطه عاطفی یا یک تعهد شغلی، به «سرعتگیر» یا «بَند» تبدیل میشود که او را از قطار جا میگذارد.
در این موقعیت، زمان حال ارزش ذاتی خود را از دست میدهد و تماماً در خدمت آیندهای نامعلوم، یعنی «رفتن»، قرار میگیرد. فرد در برزخی دائمی از بلاتکلیفی و بیقراری بهسر میبرد؛ زیرا زندگی واقعی به بعد از مهاجرت موکول شده است. تمام فعالیتها، از تحصیل گرفته تا کار، دیگر برای بهبود کیفیت زندگی در لحظه حال نیستند، بلکه به ابزاری برای پر کردن زمان انتظار و آمادهشدن برای سفری تبدیل میشوند که شاید هرگز آغاز نشود. این توقف زمان، فرد را از اکنون خود بیگانه کرده و او را در یک وضعیت اضطرابآور دائمی نگه میدارد، جایی که تنها با «ویزا شدن» عقربههای ساعت دوباره به حرکت درمیآیند.
توشههای سفر
وقتی ذهنیت ترمینالی حاکم میشود، تمام زندگی روزمره به یک پروژه بزرگ برای «اپلای کردن» و رفتن تبدیل میشود. هر کنش، رابطه و تصمیمی، ارزش ذاتی خود را از دست میدهد و به ابزاری برای رسیدن به هدف نهایی تقلیل مییابد.
فعالیتها دیگر برای لذت یا رشد شخصی نیستند، بلکه به «ملزومات سفر» تبدیل شدهاند. درس خواندن برای مقاله، مقاله برای رزومه، رزومه برای پذیرش و پذیرش برای رفتن. این منطق ابزاری، لذت و معنا را از زندگی روزمره میرباید. همین موضوع، اقتصاد بزرگی را حول این «توشه بستن» شکل داده است؛ بازار داغ کلاسهای زبان، کارگاههای مهارتآموزی و مؤسسات مهاجرتی، همگی از این میل فراگیر تغذیه میکنند و اصرار بر دریافت گواهینامه برای هر دوره، نشاندهنده همین نگاه ابزاری است.
درنهایت، استعاره «ترمینالی شدن زندگی روزمره» یک تشخیص استعاری از یک بحران عمیقتر است: بحران امید. این وضعیت زمانی رخ میدهد که افراد، بهویژه نسل جوان و تحصیلکرده، چشماندازی برای ساختن آینده مطلوب خود در داخل کشور نمیبینند. در چنین شرایطی، فرد نهتنها از آینده، بلکه از زمان حال خود نیز کنده میشود و در برزخی دائمی از انتظار، اضطراب و بیقراری زندگی میکند و ساختن یک فانتزی از زندگی بهتر در آینده، تنها راهی است که به او کمک میکند تا رنج امروز را تحمل کند.
پرونده پرحاشیه بازنگری حریم باغ فین کاشان
ماجرا از نامهای آغاز شد که «ابوالفضل ساروقیان»، شهردار کاشان، شهریورماه امسال خطاب به «رضا صالحیامیری»، وزیر میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی، نوشت. در این نامه رسمی، شهردار خواستار بازنگری و بهروزرسانی محدوده و ضوابط ساختوساز در حریم باغ تاریخی فین کاشان شد. ساروقیان در این مکاتبه تأکید کرده بود وسعت بالای حریم فعلی، اجرای طرحهای توسعه شهری و گردشگری در منطقه فین را دشوار کرده است. او ضمن اشاره به اینکه حریم ملی مصوب شامل ۱۲ هکتار عرصه، ۲۹۶ هکتار حریم درجه یک و ۱۳۳ هکتار حریم درجه دو است، این گستره را مانعی برای پیشرفت طرحهای عمرانی و اقتصادی دانسته بود.
بهگفته شهردار، رعایت ضوابط میراثی نهتنها هزینههای سنگینی بر دوش مدیریت شهری گذاشته، بلکه به تعبیر او موجب ایجاد «چالشهای اجتماعی و عقبماندگی فرهنگی و اقتصادی» در این محدوده شده است. در بخش دیگری از نامه آمده حریم جهانی ثبتشده در یونسکو، کوچکتر از حریم ملی ابلاغی سال ۱۳۹۸ است و لازم است محدودهها برای هماهنگی بیشتر، منطبق شوند. ساروقیان در پایان نامه خود خواستار بررسی کارشناسی موضوع و صدور دستور اصلاح محدوده و ابلاغ حریم اصلاحی مطابق با نقشه جهانی شده بود.
افشای نامه و واکنش پویش ملی نجات بافتهای تاریخی
انتشار این نامه توسط پویش ملی نجات بناها و بافتهای تاریخی کشور، با واکنشهای گستردهای در جامعه میراثی روبهرو شد. «محمدمهدی کلانتری»، دبیر این پویش، نخستین کسی بود که بهصورت عمومی از وجود چنین درخواستی خبر داد و آن را «زنگ خطری خاموش برای حریم ملی باغ فین» دانست. کلانتری به «پیام ما» میگوید: «این اقدام مغایر با اصول حفاظت از میراثفرهنگی است و درصورت اجرا، میتواند الگوی خطرناکی برای سایر شهرهای تاریخی شود.» بهگفته او، شهرداری کاشان در این نامه خواستار کاهش محدوده حریم ملی و انطباق آن با حریم جهانی شده بود، درحالیکه حریم ملی براساس اصول فنی، دادههای باستانشناسی و ضوابط حفاظتی تعیین میشود و نباید تابع ملاحظات توسعه شهری باشد.
او معتقد است: «در بسیاری از شهرهای تاریخی مانند یزد، بخش ثبتشده در فهرست میراث جهانی تنها بخشی از بافت تاریخی است، اما این موضوع بهمعنای بیارزشی سایر بخشها نیست. کوچکسازی حریم ملی درواقع محدود کردن ابزارهای حفاظتی است.»
تفاوت میان حریم جهانی و حریم ملی
یکی از محورهای اصلی این مناقشه، تفاوت میان حریم جهانی و ملی است. کلانتری در توضیح این تفاوت میگوید: «در پروندههای ثبت جهانی، محدودهای محدودتر و متمرکزتر برای حفاظت در سطح بینالمللی تعریف میشود تا امکان نظارت یونسکو فراهم شود؛ اما حریم ملی معمولاً گستردهتر است تا از منظر بومشناختی، فرهنگی و تاریخی پیوستگی بافت و منظر فرهنگی حفظ شود.» بهگفته او، در مورد باغ فین کاشان، کاهش حریم ملی بهمعنای حذف بخشهایی از محور تاریخی فین تا کاشان از چتر حفاظتی است. این بخشها شامل مسیرهای تاریخی، باغهای پیرامونی و برخی خانههای ارزشمند دوره قاجار است که از نظر هویتی، مکمل ارزشهای باغ به شمار میروند.
این کنشگر حوزه میراثفرهنگی هشدار میدهد: «اگر چنین تغییری انجام شود، بخشی از منظر فرهنگی باغ به روی طرحهای شهری گشوده خواهد شد؛ خیابانکشیها، تجمیع پلاکها و ساختمانهای مرتفع میتوانند خط دید تاریخی باغ را مخدوش کنند و توازن میان عرصه و حریم را از بین ببرند.»
سکوت وزارت میراث یا حفظ موضع؟
هنوز هیچ واکنش رسمی از سوی وزیر و معاون میراثفرهنگی کشور درباره نامه شهرداری کاشان اعلام نشده است. «علیرضا ایزدی»، مدیرکل حفظ و احیای بناها، بافتها و محوطههای تاریخی کشور، اما در گفتوگویی اختصاصی با «پیام ما» بهصراحت ادعای کاهش حریم را رد میکند و میگوید: «تعیین و اصلاح حریم آثار تاریخی فرایندی کاملاً تخصصی و چندمرحلهای است و استانها بههیچعنوان اختیار تغییر در آن را ندارند.» بهگفته او، «هرگونه اصلاح یا بازنگری باید در شورای ملی حریمها مطرح و پس از بررسی فنی، با امضای وزیر میراثفرهنگی ابلاغ شود.» براساس اظهارات مدیرکل حفظ و احیای بناها، بافتها و محوطههای تاریخی کشور، هیچ تغییری در حریم ملی باغ فین کاشان صورت نگرفته و موضوع مطرحشده در رسانهها صرفاً برداشت نادرست از فرایند تطبیق نقشهها بوده است.
ایزدی در تشریح این فرایند میگوید: «نخست کارشناسان استانی محدوده پیشنهادی را تهیه و در شورای استانی مصوب میکنند. سپس پرونده به وزارتخانه ارسال میشود تا در کمیتههای تخصصی مورد بررسی قرار گیرد. درنهایت، پیشنهاد نهایی در شورای ملی مطرح و پس از انطباق با مقررات، با امضای وزیر به استان ابلاغ میشود. هر تغییری خارج از این مسیر، از نظر قانونی بیاعتبار است و وزارتخانه به هیچ نهادی اجازه دخل و تصرف در محدودههای مصوب را نمیدهد.»
علیرضا ایزدی با اشاره به نظارت یونسکو بر آثار ثبت جهانی، میگوید: «در مورد باغ فین، چون این اثر در فهرست میراث جهانی است، هرگونه تغییر در عرصه یا حریم باید با اطلاع و هماهنگی کمیته میراث جهانی صورت گیرد. چنین هماهنگیای تا این لحظه انجام نشده، بنابراین هیچ تغییری رخ نداده است.»
ایزدی تأکید میکند: «وزارت میراثفرهنگی در سالهای اخیر رویکردی تطبیقی برای هماهنگسازی نقشههای حریم ملی و جهانی در پیش گرفته است. در برخی پروندهها مانند یزد و اراک نیز اختلافاتی جزئی میان محدودههای ملی و جهانی وجود دارد و وزارتخانه صرفاً در حال انطباق و رفع ابهامهاست تا دستگاههای مختلف بتوانند با دقت بیشتری پاسخگوی مراجع قضائی و مردمی باشند.»
مدیرکل حفظ و احیای بناها، بافتها و محوطههای تاریخی کشور میگوید: «هدف ما کاهش حریم نیست، بلکه شفافسازی و هماهنگی میان اسناد است تا مرزهای قانونی بهروشنی مشخص شوند. در مورد باغ فین نیز همین مسیر دنبال شده است و هیچ دستور یا مصوبهای برای کوچکسازی وجود ندارد.»
خطر تسری کاهش حریم به دیگر شهرها
با وجود این توضیحات، محمدمهدی کلانتری همچنان نسبت به پیامدهای احتمالی چنین نامههایی هشدار میدهد. او معتقد است: نفس درخواست برای کاهش حریم، حتی اگر اجرا نشود، زمینهای خطرناک ایجاد میکند. «اگر وزارت میراث در برابر فشارهای مدیران شهری کوتاه بیاید، روند مشابهی در سایر شهرهای تاریخی شکل میگیرد. این همان چیزی است که از آن نگرانایم؛ نادیده گرفتن فلسفه حریم و تبدیل آن به ابزاری قابل چانهزنی. در سالهای گذشته در برخی شهرها مانند شیراز و تبریز، پیشنهادهایی برای بازنگری حریم آثار تاریخی مطرح شده، اما با مخالفت کارشناسان روبهرو شده است.»
بهگفته او، کاهش حریم ملی ممکن است در کوتاهمدت منافع اقتصادی برای شهرداریها داشته باشد، اما در بلندمدت موجب تضعیف هویت تاریخی و ازدسترفتن اصالت محوطهها میشود.
فین کاشان، میراثی فراتر از یک باغ
باغ فین کاشان تنها یک مجموعه تاریخی نیست؛ سندی زنده از تعامل معماری، طبیعت و تاریخ سیاسی ایران است. از دوره صفوی تا قاجار، این باغ شاهد رویدادهای سرنوشتسازی بوده است؛ از اقامت شاهعباس اول تا قتل امیرکبیر. همین ترکیب منحصربهفرد تاریخی و طبیعی، باغ فین را به یکی از شاخصترین نمونههای باغ ایرانی بدل کرده است و در سال ۱۳۹۰ در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شد. کارشناسان میراثفرهنگی معتقدند حریم این باغ، بخشی از ارزش آن است؛ زیرا بهعنوان لایهای حفاظتی، از منظر بصری و کالبدی مجموعه محافظت میکند. هرگونه ساختوساز ناهماهنگ در محدوده حریم میتواند تعادل تاریخی و منظر فرهنگی باغ را برهم زند.
تضاد دو نگاه؛ توسعه یا حفاظت؟
در قلب این اختلاف، تضاد میان دو نگاه وجود دارد: نگاه توسعهمحور مدیریت شهری که حریم را مانعی در مسیر رشد میبیند و نگاه حفاظتی میراثفرهنگی که آن را شرط بقا و اصالت میداند. شهرداریها معمولاً از منظر اجرایی، بهدنبال امکانپذیری طرحهای عمرانی، دسترسی و گردشگری هستند، درحالیکه کارشناسان میراث بر ضرورت حفظ پیوستگی تاریخی و اکولوژیکی آثار تأکید میکنند. این تعارض در باغ فین به نقطهای نمادین رسیده است؛ جایی که توسعه شهری در تقابل مستقیم با محدودیتهای حفاظتی قرار گرفته است.
کلانتری دراینباره میگوید: «کاهش حریم، بهظاهر توسعه را آسان میکند، اما نتیجهاش حذف تدریجی تاریخ از شهر است. وقتی حریمها تضعیف شوند، هیچ مرزی برای تجاوز به میراث باقی نمیماند.»
ایزدی تأکید دارد: «وزارت میراثفرهنگی هیچ پروندهای برای بازنگری حریم باغ فین در دستور کار ندارد و موضوع صرفاً در سطح بررسیهای تطبیقی فنی باقی مانده است. هرگونه تغییر نیازمند تصویب در شورای ملی حریم آثار و ابلاغ رسمی وزیر است، درحالیکه چنین مصوبهای تاکنون وجود نداشته است.» بهگفته ایزدی، در پرونده باغ فین کاشان هیچ اختلاف جدی میان حریم ملی و جهانی وجود ندارد.
پرونده باغ فین کاشان، فراتر از مرزهای یک شهر، به آزمونی ملی برای سیاست میراثفرهنگی کشور تبدیل شده است. آیا وزارت میراث میتواند در برابر فشارهای توسعهای مقاومت و از فلسفه حریم دفاع کند؟ یا اینکه رویکردی در پیش میگیرد که در آن توسعه شهری بر حفاظت تاریخی تقدم یابد؟
درحالیکه فعالان میراثفرهنگی نگران روند تدریجی تضعیف حریمها هستند، کارشناسان وزارتخانه بر لزوم شفافسازی و هماهنگی تأکید دارند. اما در هر دو دیدگاه، یک نکته مشترک وجود دارد: اهمیت حفظ هویت تاریخی و تداوم منظر فرهنگی فین بهعنوان یکی از گوهرهای بیبدیل میراث ایران.
بهنظر میرسد سرنوشت این پرونده نه در سطح محلی، بلکه در سطح ملی رقم خواهد خورد؛ جایی که تصمیم نهایی میتواند مسیر آینده حفاظت از بافتهای تاریخی ایران را تعیین کند.
پ.ن: پیگیریهای خبرنگار «پیام ما» برای دریافت توضیح رسمی از مسئولان استانی بیپاسخ مانده است. «ابوالفضل ساروقیان» شهردار کاشان، «مرتضی احمدی نجات» رئیس اداره میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی کاشان، «علیمحمد فصیحی نائینی» سخنگو و مسئول روابطعمومی ادارهکل میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی استان اصفهان، بهرغم تماسهای مکرر و ارسال پیامک برای پاسخ نسبت به این موضوع، از هرگونه پاسخگویی خودداری کردند.
این سکوت در برابر پرسشهای رسانهای، در شرایطی رخ میدهد که موضوع حریم آثار تاریخی نهتنها مسئلهای فنی و کارشناسی، بلکه از منظر حق عمومی جامعه در آگاهی از تصمیمات مربوط به میراثفرهنگی اهمیت حیاتی دارد. انتظار میرود مسئولان استانی و شهری با شفافسازی و اطلاعرسانی دقیق، زمینه ابهامزدایی از چنین تصمیماتی را فراهم کنند تا اعتماد عمومی نسبت به نحوه حفاظت از میراث ارزشمند ایران تقویت شود.
برای درک شرایط و ممنوعیتهای ایجادشده در روز کوروش، بهتر است کمی به عقب برمیگردیم.سال ۱۳۸۴ بود که بحث آبگیری سد سیوند مطرح شد، شماری از دوستداران میراثفرهنگی همچون دکتر پرویز ورجاوند با همراهی برخی افراد دیگر، کمیتهای بهنام «کمیته نجات پاسارگاد» با هدف جلوگیری از آبگیری سد سیوند راهاندازی کردند و گفته میشود در همان سال تأسیس کمیته بود که ایده نامیدن هفتم آبان به «روز کوروش بزرگ» شکل گرفت. اگرچه هم پیش از انقلاب و هم پس از آن بارها و بارها در همایشهای متعدد این ایده از سوی باستانشناسان و دوستداران تاریخ و هویت ایرانی مطرح شده بود و همچنان هم میشود.
در دولت احمدینژاد بهدنبال اقدامات پوپولیستی و افراطی، بر طبل این ماجرا بیشازپیش کوبیده شد؛ هنوز بسیاری انداختن چفیه بر گردن سرباز هخامنشی را به یاد دارند و آوردن منشور کوروش از موزه لندن به ایران را. «اسفندیار رحیممشایی» که رئیس سازمان میراثفرهنگی، صنایعدستی و گردشگری ایران در دولت اول احمدینژاد بود. اعلام کرد: «در نظر گرفتن روزی به نام کوروش تاکنون در دستورکار ما نبوده، اما این موضوع قابلبررسی است که در تقویم ملی روزی به نام کوروش یا تختجمشید داشته باشیم.» سال ۱۳۸۵، مراسمی از سوی مدیران پایگاه پاسارگاد در این مجموعه برای کوروش گرفته و مقبره گلباران شد و به مردم بلیت رایگان دادند. این رویه اما در سال ۱۳۹۵ با حضور موجی از افراطگراها که موسوم به کوروشپرستان بودند و همچنین بالاگرفتن اعتراضات مردمی، به حاشیه کشیده شد. برخی از حاضران میگفتند بیش از ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار نفر در پاسارگاد حضور داشتند. عدهای از اصولگرایان و امامان جمعه به این حضور گسترده واکنش نشان دادند و در سال ۱۳۹۶ روز کوروش بهدلیل ایجاد فضای امنیتی و ممانعت از حضور مردم در مجموعه پاسارگاد به درگیری انجامید و از آن روز تا امروز همه روزنهها به مقبره کوروش در ۷ آبان بسته شد. از آن پس تا امروز هیچگونه تدبیری برای برنامهریزی و ایجاد گردهمایی و بازشدن مجموعه انجام نشده است. بهنظر میآمد با وعدههایی که مسعود پزشکیان برای وفاق ملی داده بود، بار دیگر مردمی که دوستدار تاریخ ایران هستند بهصورت واقعی دیده شوند؛ چراکه جشن ملی اگر مبنیبر ایده ملی نباشد، تبدیل به همان مراسم بیشکل و شمایل و بیهویتی میشود که همین چندوقت پیش شاهدش بودیم. جشنی که نشاطی نداشت. کوروش یکی از مهمترین شخصیتهای مهم تاریخ بشریت است. او را به صلحدوستی و رواداری میشناسند. او نخستین قانونهای بشری را بر مبنای مدارای قومی و دینی تدوین کرد. در ورود به بابل و فتح این سرزمین، برپایه متونی که برجایمانده جنگ و خونریزی اتفاق نیفتاد. بسیاری میگویند «ذوالقرنین» که نامش به یکتاپرستی و دادگری در قرآن آمده، همان کوروش است. اما باید دید چگونه میشود حصر کوروش را شکست و این روز را در کنار مناسبتهای دیگر ایرانیان پاس داشت.
از مقبره مادر سلیمان تا آرامگاه کوروش
پاسارگاد نخستین مرکز حکومتی هخامنشیان در دشت مرغاب در شمال استان فارس امروزی واقع شده است. بنا به نوشته مورخین یونانی از جمله هرودوت، کتزیاس، استرابون و پولیانوس، کوروش در آخرین نبردش با آستیاگ، آخرین شاه ماد، در دشت مرغاب و محل کنونی پاسارگاد پیروز میشود و پادشاهی ماد را از بین میبرد. پاسارگادیان از میان شش عشیره پارسی، اصیلترین و برجستهترین بودند و خاندان هخامنشی از آن قبیله برخاستند. این مردمان در جنگ، یارای کوروش بودند و کوروش به پاسداشت خدمات آنها و بزرگداشت این قبیله، پایتخت خود را بهنام آنها نام نهاده است. در محوطه پاسارگاد ۱۱ بنا و سازه قابلمشاهده وجود دارد؛ از جمله آرامگاه کوروش، بناهای اختصاصی، بارعام، کاخ دروازه انسان بالدار، تل تخت، برج سنگی زندان سلیمان، محوطه مقدس، پل، آبگیر، باغ سلطنتی و کانالهای سنگی آن. در دوره اسلامی بعضی از این بناها به سلیمان نبی نسبت داده شدهاند، مانند آرامگاه کوروش به مقبره مادر سلیمان، تل تخت به تخت سلیمان و برج سنگی به زندان سلیمان.
در مورد مکان پاسارگاد تا قرن نوزدهم شک و تردید وجود داشت. سیاحان و جهانگردان بسیاری از پاسارگاد بازدید کردهاند و با توجه به اینکه آرامگاه کوروش به مقبره مادر سلیمان نسبت داده میشد، از هویت واقعی آن اطلاعی نداشتند. در قرن نوزدهم «جیمز موریه» اولین کسی بود که توصیفی از بناهای مختلف پاسارگاد ارائه کرد و به شباهتی که آرامگاه کوروش از نظر شکل به توصیفات نویسندگان یونانی از مدفن کوروش دادهاند، پرداخت. مورخینی که همراه اسکندر به پاسارگاد آمده بودند، مینویسند آرامگاه کوروش در یک باغ و پردیس بسیار زیبا قرار داشته و کوروش در یک تابوت طلا در داخل یک اتاقک شیروانی بر روی یک فونداسیون سنگی طبقاتی قرار داشته است. همچنین، تاریخنویسان یونانی مثل استرابون، آریان، پلوتارک نوشتهاند که لوحهای از سنگ در سردر آرامگاه بوده که بر آن چنین نوشته بودهاند: «ای انسان هر که باشی و از هر جا که بیایی، زیرا میدانم که خواهی آمد. من کوروشم که برای پارسیان این شاهنشاهی گسترده را بنیان نهادم پس بر گور من رشک مبر.»
کشف رمز خط میخی فارسی باستان در سال ۱۸۴۹ توسط سر هنری راولینسون، باعث گشوده شدن پنجرهای جدید بر دنیای باستان و بهویژه دوره هخامنشی شد. در پاسارگاد چندین کتیبه سهزبانه (فارسی باستان، عیلامی و بابلی) وجود دارد که مضمون همه آنها چنین است: «من هستم کوروش شاه هخامنشی.» هرچند این کتیبهها در دوره کوروش نقر نشده و احتمالاً در زمان داریوش بزرگ نوشته شدهاند، اما بهخوبی ما را در نسبتدادن این محوطه به کوروش بزرگ یاری میرساند.
آنچه ما در مورد هرمنوتیک کوروش شاهدیم، به صحنه تصادم گفتمانهای موجود در ایران بازمیگردد. یعنی اگر نگاه کنیم، دوگانه ایران پسازاسلام و پیشازاسلام و انباشت معنایی که فرهنگ رسمی روی یک بخش از تاریخ اعمال کرده و بخش دیگر را انکار کرده، نتیجهاش همین است.
برای مثال، چهارشنبهسوری که پیش از انقلاب بیشتر بهعنوان آیین باستانی شناخته میشد، بهدلیل محدودیتهای خاص، بهتدریج به آیینی کارناوالی تبدیل شد. این تحول بهویژه در دوران نوسازی و مدرنیته در ایران اتفاق افتاد و به داستانی پیچیده تبدیل شد. بهگفته انسانشناسان، بهویژه «ویکتور ترنر»، فاصلهای که در این دوگانگی شکل میگیرد، در یکسو قطب هنجاری را قرار میدهد و در سوی دیگر، قطب هیجانی را و درنهایت حالت کالبدهراسانهای ایجاد میشود. برای نمونه، نوروز در برابر آیین عید فطر قرار میگیرد. طبیعی است وقتی این دوگانگی تبدیل به فرهنگ رسمی و غیررسمی میشود، داستانی شکل میگیرد که امروز در مورد آیینها و شخصیتها شاهد آن هستیم.
در این بین، باید توجه کنیم میان دوره مدرن و پیشامدرن هیچگونه دره یا شکاف مطلقی وجود ندارد و این دو دوره درواقع با یکدیگر ارتباط دارند. رویکرد تبارشناسی این ارتباط را بهطور واضح نشان میدهد. «میخائیل باختین» در این زمینه مفهوم «هتروگلوسیا» را مطرح میکند. هتروگلوسیا، به تعبیر ساده باختین، بهمعنای چندصدایی است. در این مفهوم، گفتمان یا فرهنگی وجود دارد که تفاوتها را میپذیرد. در مقابل، این مفهوم «مونوگلوسیا» یا تکصدایی، قرار دارد. یعنی گفتمان و الگویی که صداهای متفاوت را نمیپذیرد. در اینجا، کوروش بزرگ در برابر گفتمانهای تکصدایی میایستد و پارادایمی خلق میکند که در آن تفاوت پذیرفته میشود؛ به جوامع مغلوب اعلام میکند شما میتوانید آیینهای مختلفی داشته باشید.
یکسو کوروش ایستاده که پارادایمی خلق میکند که در آن تفاوت پذیرفته شده است؛ شما میتوانید آیینی دیگر داشته باشید. در سوی دیگر، خسرو اول ایستاده که مانویان و مزدکیان را قتلعام میکند. بنابراین، ما با دو میراث روبهرو هستیم: یکی میراث هخامنشی و دیگری میراث ساسانی که در آن دین و قدرت در هم تنیده شدهاند و کسانی را که دینی دیگر دارند، تکفیر میکنند؛ اما کوروش این تکفیر کردن را نمیپذیرد.
همعصران کوروش وقتی سرزمینی را فتح میکردند، چه میکردند؟ این اجازه را داشتند که قتلعام کنند و خود را بهعنوان پادشاهی که بر سرزمینی غلبه کرده، معرفی کنند. کوروش این کار را نکرد. حتی در دورههای بعد هم کمتر کسی شبیه او بود. سلطانی مثل محمود غزنوی، تیمور گورکانی یا حتی نادرشاه که حافظ ایران بود، را که مطالعه میکنیم، میبینیم مثل او نبودند. نادر چه کرد وقتی هند را فتح کرد؟ معبد سومنات و دهلی را به خاک و خون کشید. حتی در دوره قاجار، به کتاب «امیرارسلان نامدار» نگاه کنید. گفتمان قدرتی که در این کتاب وجود دارد، چه میگوید؟ میگوید کسی که فتح میکند، اجازه دارد معابد را ویران کند. توصیفی که امیرارسلان در فتح روم آورده است، این است که «من کشیشها را قتلعام کردم.» اینجاست که تفاوت کوروش مشخص میشود. او نمیتواند «کرتیر» باشد، او حتی نمیتواند خسرو اول ساسانی باشد. او فقط کوروش است. کوروش عملاً ما را در برابر یک الگوواره جدید در جهان باستان قرار میدهد و وارد نهادسازی یا حکمرانی مبتنیبر مدارا میشود. قتلعام نکردن جامعه مغلوب، ویران نکردن معابد، اینها چیز کوچکی نیست.
در زمانی که حاکمان همعصر کوروش بهراحتی قتلعام میکردند، او قتلعام نکرد. من معتقد نیستم این یک ایدئولوژی است، بلکه بهباور من این یک پارادایم است. او اجازه برگزاری آیینهای بابلی را بعد از مدتها میدهد. از همه مهمتر، متنی شدن تفاوت یا مدارا در زمان او اتفاق میافتد؛ متنی شدن به این سادگی محقق نمیشود. متنی شدن از منظر انسانشناسی زمانی اتفاق میافتد که متن با قدرت درهم تنیده شده باشد و اگر متنی یافتید که اجازه میدهد در آن مدارا، صلح و پذیرش دیگری دیده شود، با یک پارادایم روبهرو هستید.
بهباور من، کوروش حتی گامی فراتر از زرتشت برمیدارد. هرچند زرتشت هم نماد دیگری از هتروگلوسیا در تبارشناسی فهم چندصدایی در ایران است. هتروگلوسیا اگرچه در کوروش به اوج میرسد، اما در زرتشت هم قابلمشاهده است.
در تاریخ ما افراد معدودی مثل کوروش بودند. ابوریحان بیرونی تداوم پارادایم هتروگلوسیا کوروش بزرگ است. او اهل انتقاد است. محمود غزنوی را نقد میکند. به زندان میافتد و بعد مجبور به گریز میشود. او در سرزمینی میتواند ظاهر شود که در آن کوروش بزرگ بوده است. او مهمترین راه کشف حقیقت را گفتوگو میداند و با روحانیون هندو گفتوگو میکند. اولین مطالعه تطبیقی فرهنگی را انجام میدهد. دیگریسازی نمیکند. تمام این موارد پارادایم کوروش بزرگ است.
ابوریحان بیرونی کسی است که چندصدایی را در برابر تکصدایی شکل میدهد. او را در برابر چه کسی باید دید؟ اگر کوروش را در برابر آشور بانیپال میبینیم، ابوریحان را در برابر چه کسانی باید دید؟ کسانی که بعد از او میآیند، اما تأثیرگذاری آنها بر تاریخ ایران تا دوره معاصر ادامه دارد: «محمد غزالی».
اوج دیگر هتروگلوسیا ایرانی حافظ است. سرزمینی که کوروش نداشته باشد، خورشید حافظ در آن طلوع نخواهد کرد. حافظ عملاً ما را با یک روایت چندصدایی روبهرو میکند. هر کس به حافظ رو میکند، تعبیری دارد. او منتقد ریاکاری است. برای همین «رند» را خلق میکند. حافظ ما را با جهانی روبهرو میکند که در آن تمام افقهای فرهنگی و نظامهای دانشی به هم پیوند میخورند. بهاینترتیب، او صورت دیگری از هتروگلوسیا ایرانی است که در مورد آن میتوان صحبت کرد.
بحث مدارا که میراث کوروش است، که به حافظ میرسد، بردباری است. وقتی میگوییم حافظ و از مدارا صحبت میکنیم، کیست که این شعر حافظ را به یاد نیاورد: «آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
پاسارگاد باغ شاهی که فرو مینشیند
پاسارگاد که در دنیای باستان با باغهای سرسبز و آبهای فراوانش شناخته میشد، امروز با تهدیدات محیطزیستی عمیقی روبهرو است. رودخانهای که دشت پاسارگاد را سیراب میکرد، بهدلیل ساخت سد سیوند خشک شده است. برداشتهای بیرویه از منابع آب زیرزمینی و تغییراقلیم این دشت را به زمینی سوخته بدل خواهد کرد و فاصلهای با متروک شدن ندارد. بحران، باغ شاهی هخامنشیان را احاطه کرده است، اما اقدامی اساسی برای آن انجام نمیشود.
«علی موسوی»، باستانشناس، معتقد است: «پاسارگاد پیش از هخامنشیان نیز مسکون بوده است. وقتی هخامنشیان به آنجا رسیدند، کوروش بزرگ آن را آباد و به نماد وحدت و یکپارچگی تبدیل کرد.» پاسارگاد، از همان دوران، نهتنها بهعنوان یک مرکز قدرت سیاسی بلکه بهعنوان مکانی با ویژگیهای طبیعی و معماری زیبا نیز شناخته میشد. بهگفته موسوی: «آثار موجود در پاسارگاد نشان میدهد کوروش با ساخت ساختمانهای سنگی بهدنبال نوآوری در سرزمین خویش بوده و پاسارگاد نمادی از یکپارچگی و تلفیق دنیای تکهتکه زمان کوروش است که پادشاهان و فرمانروایان در نزاع بودهاند و کوروش آنها را یکپارچه ساخت؛ بهنحویکه ۲۰۰ سال وحدت و یکپارچکی بر این مناطق حکمفرما بود.»
«علی سامی» باستانشناس فقید درباره نقش فرهنگی پاسارگاد نوشته است: «پاسارگاد از آن لحاظ که موطن شهریاران هخامنشی و مدفن شخصیت برجسته آن خاندان بود، مقام معنوی خود را نگاهداشت و پیوسته مورد علاقه و احترام شهریاران هخامنشی بوده است؛ بهطوریکه برخی مورخان مینویسند شاهان پس از کوروش تاجگذاری خود را در پاسارگاد با تشریفات خاص و باشکوهی برگزار میکردهاند و شاهنشاه در روز تاجگذاری لحظهای جبه کوروش را میپوشید و این کار نشان از آن بود که شاه نو باید در نیککرداری و آبادانی و توسعه کشور و ملاطفت با رعایا چون کوروش کوشش کند.»
آرامگاه کوروش؛ یادگار تاریخ
آرامگاه کوروش بزرگ در قلب پاسارگاد قرار دارد و همچنان یکی از مهمترین جاذبههای این منطقه است. مورخان یونانی، از جمله اریستوبولوس و آریان، در متون خود به توصیف این آرامگاه پرداختهاند. اریستوبولوس در سفر خود به ایران در کنار اسکندر از پاسارگاد و آرامگاه کوروش نوشته است: «مقبره کوروش در باغی دیده میشود که مثل برج کوچکی در میان اشجار مستور شده است. در بالای آن یک طبقه دیگر قرار دارد و مدخل باریکی به آن وارد میشود.» او در جای دیگری نوشته: «آرامگاه بنیانگذار دودمان شاهان پارس در وسط یکی از باغهای شاهی واقع است که آب فراوانی در آن جاری است. درختان زیاد و سبزه و چمن آن را احاطه کرده است. این مقبره بهشکل برج مربع کمارتفاعی است که درختان کهن بر آن سایه انداختهاند. در قسمت فوقانی اتاقی است که تابوت کوروش در آن جای دارد و سقف آن با سنگ پوشیده شده است. در بالای سر آرامگاه به خط و زبان پارسی چنین نوشته است: «ای انسان من پسر کمبوجیه هستم. من شاهنشاهی پارس را بنیان نهادم و بر تمام کشورها فرمانروایی کردم، برای این مقبره به من رشک مبر.»
«آریان»، مورخ قرن دوم میلادی، به زیبایی این آرامگاه اشاره کرده و نوشته است: «چیزی که اسکندر را پس از بازگشت در پاسارگاد مغموم داشت، نبش قبر کوروش بود. مقبره در وسط باغهای سلطنتی پاسارگاد واقع است و از هر طرف انبوه درختان و جویبارها و چمنهای پرپشت بر آن احاطه دارد.»
«ارنست هرتسفلد» باستانشناس، درباره پاسارگاد نوشته است: «زیر کاخ -منظور بناهای موجود در پاسارگاد است- محوطه وسیعی قرار دارد که از هر طرف دورادور آن دیواری داشته است. وضعیت متحدالشکل قصرها در داخل آن و خطوط و آثار دیوارها و جادهها و بعضی مجاری آب همه دلالت میکند که بهحقیقت آنجا یک پارک واقعی بوده است و در اطراف آن باغ معلقی شبیه به باغ معلق که «نبوکدنصر»، امپراتور بابل، در بابل برای همسر خود بنا نهاد، وجود داشته است. دروازه این پارک، بنای مجلل و باشکوهی بوده است. تقسیم آن قصر به دو قسمت بیرونی و اندرونی یعنی سرا و حرم خانه هنوز نمایان است.»
«استروناخ»، باستانشناس، مینویسد: «در متون باستانی فقط یک بار از وسعت، زیبایی و هوای خنک پاسارگاد صحبت شده و آنهم در جایی است که از باغ باشکوه اطراف آرامگاه کوروش سخن به میان آمده است. دلبستگی هخامنشیان به احداث باغ، احساسی است که ایرانیان در طول تاریخ خود آن را حفظ کردهاند.»
«پییر بریان»، ایرانشناس فرانسوی، نوشته است: «مؤلفان کلاسیک بر تعداد انبوه درختانی که در محوطه آرامگاه کاشته شده بود، تأکید دارند. آنها از مقبرهای میگویند که در پردیس شاهی واقع بود. آن را با جنگل مقدسی که انواع درختان در آن کاشته شده بود، احاطه کرده بودند که خوب آبیاری میشد و چمن پرپشتی در محوطه باغ روییده بود. حفاریهایی که در محل شده است، نشان میدهد تمام ساختمانهای پاسارگاد رو به باغهای وسیع گشوده میشدند. در این محل یک باغ شاهی کشف شده است که جویهای سنگی سراسر آن را میپیموده است و در مسیر جویها و حوضچهها تعبیه شده بود و مجموعه جویبارها از آب رودخانه پلوار استفاده میکردند که سراسر دشت را آبیاری میکرد.» این رودخانه پس از احداث سد سیوند برای همیشه خشک شد.
مطالعات انجامشده توسط هرتسفلد منجر به کشف یک سیستم پیچیده از کانالهای آبیاری شد. این سیستم در روزگار ساختهشدنش بسیار نوآورانه بوده است. بررسیها نشان میدهد احتمالاً باغها شامل درختان بادام، انار و گیلاس بودهاند. شبدر، گلهای رز و شقایق نیز احتمالاً در آنجا شکوفا میشدهاند. با تکیه بر این نتایج برخی معتقدند این مکان علاوهبر زیبایی باید معطر بوده باشد.
تهدیدات فرونشست و خطرات زیستمحیطی
توصیف امروز از پاسارگاد اما متفاوت است. هرچند آرامگاه کوروش همچنان باشکوه در میانه دشت خودنمایی میکند و روایتگر تاریخی است که حاکمی عادل و صلحجو در این سرزمین رقم زده است. اما وضعیت دشت مطلوب نیست و نگرانیهایی برای آینده این مجموعه نفیس جهانی وجود دارد. در روزهای اخیر باز هم یک کارشناس زمینشناسی هشدارهایی درباره دشت مرودشت داده است. «علی شهباز» درباره فرونشست در این منطقه گفته است: «در استان فارس تختجمشید، پاسارگاد و نقشرستم از مهمترین مکانهای باستانی در معرض خطر هستند. مناطق اطراف تختجمشید و پاسارگاد، بهدلیل برداشت بیرویه آب برای کشاورزی دچار فرونشست شدهاند. فرونشست در دشت مرودشت به ۱۴ سانتیمتر در سال رسیده و میتواند سیستمهای زهکشی و پایههای زمین را بیثبات کند. مقبرههای صخرهای نقشرستم بهدلیل فرسایش سنگ و ترکخوردگی در معرض خطر هستند.» بهگفته او، تخلیه آبهای زیرزمینی در پاسارگاد ممکن است بهمرور زمان منجر به بیثباتی مقبره کوروش شود. همچنین، بارندگیهای ناگهانی در دشت مرغاب که با تغییراقلیم تشدید میشوند، سکوی سنگی آرامگاه را تهدید میکند.
پاسارگاد نیازمند توجه ویژه است. فرونشست زمین در این منطقه میتواند تهدیدی جدی برای بقای آثار تاریخی آن باشد؛ آثاری که همچنان باستانشناسان در حال مطالعه و بررسی آنها و رسیدن به پاسخهای متعددی هستند که درباره دنیای باستان و دوران هخامنشی مطرح است. کارشناسان معتقدند تنها با اتخاذ تدابیر مناسب در زمینه مدیریت منابع آب، میتوان این بحران را کنترل و از آسیب به میراث جهانی پاسارگاد جلوگیری کرد. شاید آن جدیتی را که برای اعمال محدودیت ورود بازدیدکنندگان در روزهای ابتدایی آبان به پاسارگاد وجود دارد، باید برای کنترل بحران فرونشست در این دشت باستانی پراهمیت به کار بست.
کوروش؛ چهرهای میان تاریخ و سیاست
شخصیت کوروش در جامعه، فرهنگ و تاریخ ایران، بهدلیل استفادههای مختلفی که جریانهای سیاسی برای پیشبرد اهداف ناسیونالیستی خود از آن کردهاند، از حالت یک شخصیت تاریخی صرف خارج شده و به یک شخصیت سیاسی تبدیل شده است. هیچکس در تاریخ ایران بهاندازه کوروش جنبه سیاسی پیدا نکرده است.
تا دوره قاجار، ایرانیها شناخت چندانی از کوروش نداشتند. شاید در کتب مقدس و تورات اشارههایی به او شده بود و نام ذوالقرنین مطرح میشد که در اوایل دوره پهلوی بهطور جدیتر مورد توجه قرار گرفت. اما در گفتمان تاریخی ایران اشاره خاصی به کوروش نمیشد و همین موضوع باعث شده است امروز برخی بهکلی منکر وجود او شوند. اما در اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی، دیدگاه جدیدی در مورد تاریخ ایران شکل میگیرد که نتیجه نظرات روشنفکرانی مثل فروغی و پیرنیا است. از طرفی کشف استوانه کوروش زمینه مطالعه در مورد او را فراهم کرد.
در سال ۱۸۷۶ «هرمزد رسام» که به دستور «هنری کرِزویک راولینسون» در معبد اساگیلا در بابل شروع به کاوش کرد. در این کاوشها چند استوانه کشف شد، که یکی از آنها استوانه کوروش بود. این کشف نقطهعطفی در شناساندن کوروش به ایرانیان شد. در معبد اساگیلا احتمالاً استوانههایی از کمبوجیه و دیگر شاهان هخامنشی نیز وجود دارد، اما هنوز کاوشهای دقیقی در آن انجام نشده است. این استوانه در همان زمان به موزه بریتانیا رفت و امروز یکی از آثار شاخص موزه بریتانیا است و سالانه میلیونها نفر برای بازدید از آن به این موزه میروند.
اتفاق دیگر این بود که در این مقطع، انجمن آثار ملی تأسیس شد که افراد برجستهای در آن حضور داشتند و نقش پررنگی در شکلدادن به هویت ایران در آن زمان ایفا کردند. یکی از این افراد «ارنست هرتسفلد» بود؛ باستانشناس برجستهای که به زبانهای باستانی مسلط بود و فارسی را بهخوبی میدانست. هرتسفلد پایاننامه دکترای خود را درباره پاسارگاد نوشت. یکی از کشفیات او، نقش برجستهای است که اکنون در کاخ دروازه پاسارگاد موجود است. این نقش برجسته بهنظر میآید بهنوعی گستردگی قلمروی کوروش را نشان میدهد. ترکیب بدنی که از حالت سهرخ دوره آشور و بابل به تصویر نیمرخ دوره هخامنشی رسیده است؛ بالها آشوری و بابلی هستند، لباس عیلامی است، تاجی هم که در این نقش برجسته میبینیم، اصالتاً مصری است، اما در آن زمان در فنیقیه هم رایج بوده. در مجموع میتوان گفت این نقشبرجسته محدودهای که در کتیبه بالای سر آن ثبت شده، «من شاه جهان هستم»، را بهصورت تصویری نشان میدهد. البته این کتیبه ناپدید شده و کسی از سرنوشت آن خبر ندارد. بسیاری معتقدند این نقشبرجسته در کاخ دروازه، نقش کوروش است. اما تصویری که امروزه از کوروش به نمایش گذاشته میشود، بهنظر نمیرسد تصویر دقیقی باشد. کلاهی که به سر او گذاشتهاند، اصلاً به فرهنگ این منطقه نزدیک نیست و بیشتر به یونانی، رومی و حتی دورانهای متأخر تعلق دارد.
بهمرور زمان اطلاعات بیشتری در مورد هویت کوروش به دست آمد؛ پاسارگاد کاوش و گزارشهای هرتسفلد از این مکان منتشر شد. این دوره همزمان با اوج قدرت رضاشاه بود. دورهای که در سطح جهانی، بهویژه در اروپا، موضوع ملیگرایی مطرح بود. در ایران هم این موضوعات بهطور جدیتر به بحث گذاشته شد. در این دوره بود که ایران از دیگر کشورها درخواست کرد نام ایران را در مکاتبات و نقشهها و مناسبات بینالمللی جایگزین نام پرشیا کنند.
در همین زمان بود که روشنفکران ایرانی تصمیم گرفتند کوروش را بهعنوان شخصیت ملی و نماد تاریخ و هویت ایرانی معرفی کنند. همانطورکه برای کشورهای غربی، شخصیتهایی مثل «ویلیام فاتح» یا «جرج واشنگتن» نماد ملتهایشان شدند، روشنفکران آن دوره به کوروش بهعنوان پدر ملت ایران نگاه کردند. در دوره رضاشاه، گرایش به باستانگرایی و تمرکز بر دوره هخامنشی، بهویژه شخصیت کوروش، آغاز شد. تصویر پاسارگاد روی سکهها و اسکناسها قرار گرفت و در دوره محمدرضاشاه این گرایشها شدت بیشتری گرفت. او خود را با کوروش مقایسه میکرد و تمبرهایی چاپ میکرد و مراسمی معروف هم در کنار آرامگاه کوروش در اوایل دهه ۵۰ برگزار کرد.
در دوران محمدرضاشاه، گرایش به باستانگرایی و بهویژه کوروش بهطور برجستهتری در تاریخ ایران گسترش یافت، تا جایی که حتی یک نسخه از استوانه کوروش به سازمان ملل اهدا شد. این تحولات موجب شد کوروش بهعنوان اولین نویسنده اعلامیه حقوق بشر در تاریخ شناخته شود، هرچند که امروزه باستانشناسان معتقدند موضوع حقوق بشر یک مفهوم مدرن است که نمیتوان آن را بهطور دقیق در جامعه باستانی تعریف کرد. آنها معتقدند هرچند شیوه کشورداری کوروش متفاوت از همعصرانش بوده، اما همسانی یک مدل امروزی بر وقایعی که ۲۵۰۰ سال پیش رخ داده، منطقی نیست. در اواخر دهه ۵۰ جریانهای مخالف سلطنت در انقلاب پیروز شدند. آنها ابتدا معتقد بودند تمام نهادهای سلطنتی باید از میان بروند؛ ماجرای تخریب تختجمشید هم در این شرایط شکل گرفت. مدتی پس از انقلاب، شور انقلابی جای خود را به رفتارهای متعادلتر داد. اما درعینحال جریانهایی هم مانند پورپیرار شکل گرفت که مدعی شدند همه مطالب درباره منشور و شخصیت کوروش ساختگی است. حکومت ایران در سالهای دهه ۶۰ موضع روشنی نسبت به کوروش نداشت، اما از اوایل دهه ۷۰ کمکم به آثار باستانی توجه شد و تابوی بازدید از آثار باستانی شکسته شد. مقامات هم به بازدید آثار باستانی از جمله تختجمشید رفتند، اما همچنان توجه به پاسارگاد تابو بود. تا اینکه یکی از چهرههای تندروترِ دینی «محمود احمدینژاد» این تابو را شکست و از پاسارگاد بازدید کرد. البته این اقدام هم لزوماً از حب کوروش نبود، بلکه پیگیری برنامه خودش بود. در زمان او، منشور کوروش از بریتانیا به ایران آورده شد و با استقبال مردم روبهرو شد. حدود ۵۵۰ هزار نفر از این منشور در موزه ملی ایران بازدید کردند. در دوره ریاستجمهوری احمدینژاد، برخی اقدامات دولتی در مواجهه با کوروش نقد شد. از همان زمان، موضوع هفتم آبان و روز جهانی بزرگداشت کوروش مورد توجه قرار گرفت. در تقویم بابلی هفتم آبان روزی است که کوروش وارد بابل شد و این روز بهتدریج یکی از جشنهای ملی غیررسمی در میان ایرانیان شد؛ در این روز جمعیت انبوهی به پاسارگاد میرفتند و این روز بهانهای برای نمایش اتحاد قومی ایرانیان شد، اما از جایی بهبعد اتفاقاتی رخ داد که به مذاق برخی خوش نیامد و محدودیتها آغاز شد و همچنان ادامه دارد. اما بالاخره باید تکلیف روشن شود؛ نمیشود هر سال روز هفتم آبان مسیر را بست و مردم را دستگیر کرد.
در همین وضعیت که مردم نسبت به کوروش توجه نشان میدهند، جریانهایی در داخل ایران هم وجود دارند که شروع به بدگویی از تاریخ ایران و شخصیتهای تاریخیاش کردهاند؛ در این سالها نمونههای زیادی مطرح شده که برخی تلاش میکنند وجود او را بهکلی تکذیب کنند. این تقابل بین دو گروه یک معضل است؛ اگر حل نشود و مسئله کوروش بهعنوان یک شخصیت تاریخی تعیینتکلیف نشود، ظرف چند سال آینده به وضع وخیمی میرسیم. توصیهای که میشود به سیاستگذاران داشت، این است که عاقلانهتر درباره کوروش فکر کنند و بهطور جزماندیشانه با این موضوع برخورد نکنند. مردم کوروش را دوست دارند؛ چه خوشمان بیاید و چه نیاید. بهتر است راهحلی پیدا کنید که مردم بتوانند هفتم آبان به پاسارگاد بروند، مانع آنان نشوید.
نقشی که به کوروش در گفتمان ناسیونالیستی ایران در تمام ادوار تحولی آن داده شده، بیبدیل است. میگوییم نقش داده شده است؛ زیرا هویت یا دقیقتر بگوییم گفتمان هویتی، امری انتخابی است. در گفتمان ناسیونالیستی مدرن، کوروش جایگاه ویژه و نمادین پیدا کرد. در دوره پیشامدرن، نام کوروش گرچه از طریق اشارات کتاب مقدس برای مورخان ایرانی ناآشنا نبود، اما بهعنوان شخصیت تاریخی در میان نخبگان ایرانی، جایگاهی هموزن با پادشاهان تاریخ ملی ایران نداشت. اهمیت تاریخی کوروش در معرفی هویت ملی پدیدهای مدرن بود که دستکم از زمان انتشار کتاب «آیینه سکندری» نوشته «میرزا آقاخان کرمانی» آغاز میشود و از این بهبعد است که کوروش به شخصیتی سمبلیک در گفتمان ناسیونالیستی ایران تبدیل میشود. این اهمیت بهحدی است که هنگامی که برخی پژوهشگران ایرانی در ایرانی بودن نام کوروش تردید میکنند، با واکنش منفی برخی ناسیونالیستها روبهرو میشوند و موجی از مخالفت و اعتراض را برمیانگیزند.
درباره ریشه نام کوروش، نظریات مختلفی وجود دارد. برخی آن را واژهای ایرانی دانستهاند و معانی چون جوان، خورشید و خوارکننده دشمن برای آن در نظر گرفتهاند و بعضی نیز واژه را عیلامی دانسته و معانیای مانند محافظتکننده یا محافظتشده برای آن مطرح کردهاند. در گفتمان انترناسیونالیستی دیدگاههای متفاوتی درباره کوروش وجود دارد. در شاخه رادیکال این گفتمان حتی نقش کوروش، منفی ارزیابی شده است. در مقابل در دیدگاه فردیدی و کُربنی یا مکتب ایرانی، جنبه دینی کوروش برجسته شده و آن را با شخصیت ذوالقرنین در قرآن تطبیق میدهند. در این تفسیر، کوروش نهتنها پادشاهی بزرگ در تاریخ ایران، بلکه شخصیتی مورد تقدیر در قرآن معرفی میشود. این نگاه را میتوان بهعنوان کوششی برای ادغام دو گفتمان ناسیونالیستی ایرانی و انترناسیونالیستی تلقی کرد.
اما پرسش اساسی این است که متون کهن درباره کوروش چه میگویند و او را چگونه معرفی میکنند؟ با اینکه قرائت متون درباره کوروش در بسیاری موارد مبهم است، بهویژه بهسبب تفاوت زبانها، زمان نگارش و گرایشهای نویسندگان و گاه تناقضهای موجود در متون ملل گوناگون درباره او، میتوان چند نکته کلی را استنباط کرد. اول اینکه در این متون، هرچند به مناسک دینی انجامشده توسط کوروش اشاره شده، اما بر نیایش شخصی او تأکید چندانی نمیشود. در متون مقدس یهودی، کوروش بهعنوان منجی قوم یهود ستایش شده، اما به دین شخصی او اشارهای نشده است. در متون بابلی هم وضع به همین منوال است. ما هیچ منبع معتبری به زبان فارسی باستان در دست نداریم که از ایمان دینی یا خشکهمذهبی کوروش صحبت کند. درحالیکه در دوره داریوش، تأکید صریح بر مزداپرستی او دیده میشود و در کتیبه خشایارشا حتی نشانههایی از تحمیل دین وجود دارد. چنین اشارتی در مورد کوروش وجود ندارد.
در منابع یونانی، هرچند بر قومیت پارسی او تأکید میشود، اما او را شاه آسیا میدانند. در متون بابلی، کوروش از زبان سومشخص و به پیروی از سنت آشوری، خود را شاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند و شاه گسترشدهنده قلمرو معرفی میکند. جالب اینکه احتمالاً در اشاره به خاستگاه نخستین حاکمیتی او، کوروش نه پادشاه پارس، بلکه شاه انشان معرفی شده و بیشتر به خاستگاه عیلامی او اشاره میکند تا پارسی. این مسئله سبب شده است برخی پژوهشگران معتقد باشند خاندان هخامنشی در آغاز دو شاخه بودهاند؛ شاخه کوروشی در انشان و شاخه داریوشی در پارسه حکومت میکرد. حتی در یک متن اکدی متأخر از دوره سلوکی، کوروش شاه عیلام معرفی شده است. در هیچیک از این متون، تأکید خاصی بر قلمرو ملی یا زبان ویژه یا تبار مشخص دیده نمیشود که نشان دهد کوروش در پی تثبیت یک هویت قومی و ملی خاص بوده است. این درحالیاست که در دوره داریوش و خشایارشا، نشانههایی از شکلگیری یک ایدئولوژی سیاسی مبتنیبر مذهب، زبان، قومیت و سرزمین پدیدار میشود. ممکن است این تفاوتها بیانگر اختلاف ایدئولوژیک کوروش و جانشینانش باشد، دیدگاهی که شماری از پژوهشگران از آن حمایت کردهاند. البته احتمال دیگر این است که سکوت یا عدم توازن در پراکندگی منابع، ما را گمراه کرده باشد.
حالا بپرسیم آیا متون کهن کوروش را شخصیتی ناسیونالیست یا انترناسیونالیست نشان میدهند؟ در مجموع، متون تاریخی و دینی کوروش را منجی ملل میدانند؛ کسی که رسالتش نجات اقوام از ظلم و اسارت است. پس از نجات ملل، کوروش رسالتی برای هدایت و تربیت آنها در چارچوب یک آموزه ایدئولوژیک، برعهده نمیگیرد؛ دستکم متون این را نشان میدهند. به همین دلیل، اقدامات کوروش پس از فتوحاتش بیشتر به رفتارهای کاسموپولینیستی شباهت دارد تا سیاستی مبتنیبر ایدئولوژی انترناسیونالیستی.
بهباور من، نگریستن از دریچه ارزشها و معیارها، نظریات و گفتمانهای امروز میتواند مانع درک درست ما از حقیقت تاریخی شود و ما را از رسیدن به کنه واقعیت بازدارد. بااینحال، نمیتوان انکار کرد در چارچوب فکری و زمانی عصر خودمان اسیریم، میاندیشیم و به گذشته مینگریم. کاری که از ما برمیآید، این است که در پژوهشهای تاریخی بهسادگی اسیر پیشفرضهای تاریخی و فکری نشویم. تصویر ما از کوروش بسته به نوع نگاهمان میتواند متفاوت باشد. اگر با نگاه خوشبینانه نگاه کنیم، میشود او را یک کاسموپولینیست آزادیخواه و آزاده دانست که از فرصتهای سیاسی خود خردمندانه بهره برده است و میراثی از تساهل آزادی و انساندوستی برای ملل بهجا گذاشته. در نگاه میانه، میشود او را جهانگشای نابغه و سیاستمداری کاردان دانست که با اتکا به دستگاه تبلیغاتی کارآمد توانسته متصرفات خود را با شعارهای فراملی و خوشایند ملتها حفظ کند و اثری ماندگار از این سیاست در حافظه تاریخی بهجا گذارد. در نگاه بدبینانه، کوروش ممکن است تنها جهانگشای مکار جلوه کند که با مدیریت دیدگاههای ناسیونالیستی خود و با بهرهگیری از تبلیغات کاسموپولینیستی فریبنده، ملتهای مغلوب را مطیع و فرمانبردار خود نگه داشته است.
کوروش؛ حاکمی که عدالت و صلح را معنا کرد
«مهرداد ملکزاده»، باستانشناس، در مورد اتهاماتی که به اصالت استوانه بابلی کوروش وارد شده، میگوید: «باید توجه داشت این متن در یک تاریخ تقویمی قابل استناد و اثبات است و توسط یک باستانشناس در کشور عراق کشف شده. در ذات و اصالت آن هیچ شکی وجود ندارد.» او درباره تحریف متن استوانه کوروش توضیح میدهد: «از لحظهای که این استوانه کشف شد تا آخرین ترجمهها، همانطورکه دانش ما نسبت به خط اکدی و بابلی پیشرفت کرده است، نظرات متفاوتی مطرح شده است. اما هیچ چیزی به متن اصلی افزوده نشده و جعل نشده است. گروههای مختلفی این استوانه را ترجمه کردهاند، از جمله «عبدالمجید ارفعی» و «شاهرخ رزمجو» که این متن را به فارسی ترجمه و آن را منتشر کردهاند.» ملکزاده همچنین درباره جملات و متونی که به کوروش نسبت داده میشود، میگوید: «در شبکههای اجتماعی و میان عموم مردم، متنی بهنام «وصیتنامه کوروش» منتشر شده، این متن جعلی است. البته بیشتر این متن بر مبنای کتاب «کوروپدیا» اثر «گزنفون» است که تصویری از کوروش دوم پارسی ترسیم میکند، اما تاریخنگاری دقیقی نیست. این کتاب بیشتر یک متن اخلاقی و فلسفی است و در آن داستانهایی آمده که میتواند منبع این «وصیتنامه کوروش» باشد. در این کتاب، کوروش بهعنوان شاه آرمانی به تصویر کشیده شده که میتواند چنین وصایایی برای جانشینان خود داشته باشد.»
در مواجهه با شخصیتهای تاریخی از افراط و تفریط بپرهیزیم
در روزهای نزدیک به هفتم آبان، که چند سالی است همراه با اعمال محدودیتهایی در ورود به محوطه باستانی پاسارگاد شده است، نظریات مختلفی درباره شخصیت کوروش و میراث او مطرح میشود. نظریاتی که در مواردی از اعتدال فاصله دارد. «ابراهیم زارعی»، رئیس پژوهشگاه میراثفرهنگی و گردشگری، با اشاره به این موضوع تأکید میکند: «اگر دچار افراط و تفریط نشویم، در معرفی شخصیتهایی که بهعنوان شخصیتهای تاریخی و ملی ما شناخته میشوند، بسیار موفق خواهیم بود. گاهی اوقات ما خودمان موجب میشویم شخصیتهای بزرگمان از دست بروند و به دامان دیگران بیفتند.» او اعتقاد دارد: «کوروش بنیادی گذاشته است که میتوانیم با تأکید بر آن اتفاقات خوبی رقم بزنیم و آن، صلح و مدارا است. کوروش حتی به جانشینان خود نیز یاد داد به اقوام مختلف احترام بگذارند. در تختجمشید این موضوع بهوضوح دیده میشود؛ صلح و مدارا و تفاوتهایی که در آن دوره با احترام پذیرفته شده است. این نکات قابلتوجه است؛ بهویژه در دنیای امروز که حقوق بشر و حقوق انسانی بهراحتی نادیده گرفته میشود، چه از سوی کشورها نسبت به کشورهای دیگر و چه از سوی حاکمان نسبت به مردم خودشان. میتوان از این فرصت برای حفظ وحدت ملی و تقویت هویت ملی استفاده کرد.»
رودخانهای که پس از هشت هزار سال خشک شد
پاسارگاد منطقهای حاصلخیز و سرسبز بود که باغ شاهی در آن قرار داشت. سرزمینی که اتفاقات بسیاری را از سر گذرانده و امروز پرآبترین رود آن که پاسارگاد را سیراب میکرد، دیگر جریان ندارد. «کوروش محمدخانی»، باستانشناس که سالهاست همراه با هیئت باستانشناسی فرانسه در پاسارگاد مشغول مطالعه و بررسی است، درباره پیشینه و علت نامگذاری این منطقه و رودهایی که در آن جریان داشت، میگوید: «شریان اصلی زندگی در دشت پاسارگاد رودخانه پلوار است که از شمال سرچشمه میگیرد و دشت پاسارگاد را سیراب میکند. این رودخانه از تنگه بلاغی عبور میکند و به دشت مرودشت میرسد. در آنجا نام آن به «سیوند» تغییر مییابد و درنهایت به رودخانه کر میپیوندد و به دریاچه بختگان میریزد. تحقیقات در دشت پاسارگاد نشان میدهد این رودخانه از هشت هزار سال پیش جریان داشته است. اما از زمانی که سد سیوند در سال ۱۳۸۶ افتتاح شد، سه ماه بعد، این رودخانه خشک شد. سد سیوند آبگیری نشد، اما رودخانه پلوار بهدلیل ساخت این سد، بعد از هشت هزار سال، خشک شد.»
او به باغ شاهی که در پاسارگاد وجود داشت نیز اشاره میکند: «یکی از نکات جالب در پاسارگاد، پردیسی است که از تل تخت تا آرامگاه کوروش امتداد دارد. این باغ در نوشتههای یونانیها آمده و بهعنوان یکی از باغهای ایرانی ثبت شده است. تحقیقات باستان-گیاهشناسی در این منطقه انجام شده و توانستهایم تعدادی از گیاهان و درختان آن را شناسایی کنیم و امیدواریم در آینده بتوانیم قسمتی از باغ پاسارگاد را احیا کنیم.» محمدخانی درباره ابهاماتی که همچنان در مورد کاربری بناهای موجود در پاسارگاد وجود دارد، میگوید و اینکه بررسیها و مطالعات همچنان برای پاسخ به این سؤال بزرگ که «این بناهای پراکنده در محدوده پاسارگاد که نقوش برجستهای هم بر آنها ثبت شده، چه کاربری داشتهاند؟» ادامه دارد.
