بایگانی

آخرین فرصت برای آماده‌کردن فهرست قرمز

«سیداحمد محیط‌طباطبایی»، رئیس کمیته ملی ایکوم، در گفت‌وگو با ایسنا بار دیگر بر ضرورت تهیه فهرست قرمز آثار تاریخی تأکید کرد. او با بیان اینکه: «ایران هنوز فهرست قرمز آثار تاریخی ندارد»، گفت: این فهرست باید پیش از فاجعه تهیه شود، اما متأسفانه هنوز فهرستی تهیه نشده است. این موضوع در میان کارشناسان میراث‌فرهنگی موضوع تازه‌ای نیست؛ فهرستی که باید با همکاری متولی امر میراث‌فرهنگی و موزه‌ها در کشور تهیه شود، اما سال‌هاست به نتیجه نرسیده است. البته در مقاطع مختلف -معمولاً پس از بروز یک بحران- این موضوع با جدیت دنبال شد و حتی کارشناسانی برای تهیه آن انتخاب شدند، اما در جریان جنگ اخیر، باز هم جای خالی چنین لیستی یادآوری شد.

 

چرا فهرست قرمز مهم است؟

تهیه فهرست قرمز آثار تاریخی به‌ویژه برای کشورهایی که مالکان آثار و اشیای ارزشمند باستانی و تاریخی هستند و زیر سایه جنگ و تنش قرار دارند، اهمیت ویژه‌ای دارد. هر چند تجربه نشان داده است کشورهایی با این شرایط، همواره پس از بروز بحران و غارت اشیای ارزشمندشان به‌صرافت تهیه این لیست افتاده‌اند؛ از جمله عراق، افغانستان و سوریه که پس از بحران‌های گسترده و جنگ و بعد از آنکه بسیاری از اشیای موزه‌ای آنها غارت شد و یا آسیب دید، دست به تهیه فهرست قرمز زدند. اما کارشناسان همواره تأکید دارند: «فهرست قرمز، فهرست اشیای گمشده نیست، بلکه یکی از اهداف آن آگاهی‌بخشی عمومی است.»

هدف از تهیه فهرست قرمز آثار تاریخی محافظت از این آثار در مقابل مخاطراتی مثل قاچاق آثار باستانی و تاریخی به‌ویژه در مناطق در معرض بحران است. این فهرست معمولاً به‌صورت کشوری یا منطقه‌ای منتشر می‌شود و عموماً شامل اطلاعات دقیق و تصاویر واضح از اشیایی است که در اختیار موزه‌ها و به‌طور‌کلی در اختیار کشورهاست. تهیه این فهرست برای اشیایی که احتمال آسیب یا به‌غارت‌رفتن و قاچاق آنها در جریان ناآرامی‌ها وجود دارد، اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. پس از آنکه متولیان میراث‌فرهنگی این فهرست را تهیه کردند، آن را در سایت اینترپل منتشر می‌کنند و یا در اختیار پلیس بین‌الملل، گمرک، موزه‌های کشورهای مختلف، حراجی‌ها و نهادهای مختلف فرهنگی قرار می‌دهند تا درصورت مفقود شدن آثار بتوانند آنها را شناسایی و از خریدوفروششان جلوگیری کنند و به کشور مبدأ بازگردانند. به‌طورکلی، فهرست قرمز در سطح بین‌الملل، نقش بازدارنده از قاچاق آثار تاریخی را دارد. در کشوری مثل ایران که در شرایط صلح نیز به‌شکل گسترده‌ای با قاچاق آثار تاریخی و فرهنگی روبه‌رو است، بی‌توجهی به تهیه این فهرست برای آثار موزه‌ای و شناسنامه‌دار، نیازی فوری و حیاتی و ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است که با تساهل با آن برخورد شده است.

به‌گفته محیط‌طباطبایی، ایران به‌واسطه‌ قرارگیری در منطقه‌ای پرتنش و داشتن گنجینه‌ای گسترده از میراث‌فرهنگی، نیازمند اقدامی پیش‌دستانه در این حوزه است. او تأکید دارد: «در شرایط جنگ، اگر وضعیتی شبیه عراق یا افغانستان پیش آید و یا نظم کشور به‌هم بریزد، فهرست قرمز برای حفاظت از اشیای تاریخی مهمترین اولویت است، اما متأسفانه همیشه این فهرست پس از فاجعه تهیه شده است. با وجود اینکه همیشه تأکید داشته‌ایم فهرست قرمز قبل از فاجعه تهیه شود، اما متأسفانه هنوز هم این فهرست تهیه نشده است.»  

شورای بین‌المللی موزه‌ها (ICOM) موضوع تهیه فهرست قرمز برای آثار تاریخی و موزه‌ای کشورها را از سال ۲۰۰۰ مطرح کرد. ایده‌ای که هدف آن دسته‌بندی و معرفی اشیایی است که در معرض آسیب، به‌ویژه قاچاق، قرار دارند. تابه‌حال، ۲۰ کشور در سراسر دنیا اقدام به تهیه فهرست قرمز آثار تاریخی خود کرده‌اند. افغانستان، کامبوج، چین، مکزیک، کلمبیا، پرو، عراق، لیبی، سوریه، یمن و مصر از جمله کشورهایی هستند که فهرست قرمز آثار تاریخی را تهیه کرده‌اند؛ اما اغلب این کشورها از جمله عراق، افغانستان، لیبی و سوریه این فهرست را بعد از وقوع فاجعه و به‌شکل اضطراری تهیه کردند. اوکراین نیز در سال ۲۰۲۲ پس از آنکه توسط روسیه مورد حمله قرار گرفت، اقدام به تهیه اضطراری فهرست قرمز آثار تاریخی کرد. نسخه‌های فوری یا اضطراری از فهرست قرمز این کشورها که روی اشیای آسیب‌‌دیده در دوران جنگ یا بی‌ثباتی پس از جنگ تمرکز داشتند، پس از ناآرامی‌های گسترده در این کشورها منتشر شد. 

البته این اولین‌بار نیست که بر اهمیت این موضوع تأکید می‌شود. در ایران پیش‌ازاین اقداماتی برای تهیه این فهرست انجام شد، اما هرگز به نتیجه نرسید. سال ۲۰۱۷ اعلام شد که ایران در حال تهیه فهرست قرمز آثار تاریخی با همکاری یونسکو و ایکوم است، اقدامی که تا به امروز هنوز نتیجه آن منتشر نشده و مشخص نیست کار تا چه مرحله‌ای پیش رفته است. گفته می‌شود دلیل بی‌نتیجه ماندن این پروژه تأمین نشدن بودجه آن است که برآوردی نزدیک به دو هزار دلار دارد. 

 

آثاری که به خانه بازگشتند

در ضرورت تهیه فهرست قرمز آثار تاریخی شاید استناد به اظهارات پروفسور «هانس مارتین هینز»، رئیس وقت ایکوم جهانی، در سفری که در سال ۲۰۱۷ به ایران داشت، کافی باشد. او خطاب به مقامات ایرانی بر اهتمام در جهت تهیه این فهرست تأکید کرده و گفته بود: «لیست قرمز ایکوم امکانی است برای مقابله با قاچاق اشیای تاریخی که به کشورهای عضو ایکوم و پلیس بین‌الملل داده شده است. مقامات پلیس بین‌الملل و پلیس مقابله با قاچاق آثار تاریخی کشورها، با در اختیار داشتن این لیست، از ورود اشیای تاریخی سرقت‌شده توسط قاچاقچیان اشیای تاریخی به کشورهای مختلف جلوگیری و این اشیا را ضبط می‌کنند تا به کشور مبدأ تحویل شود. تعداد زیادی از اشیای تاریخی متعلق به افغانستان و عراق که به‌دلیل جنگ‌های داخلی در این کشورها، از موزه‌های آنها غارت شده و برای فروش به کشورهای دیگر انتقال پیدا کرده بود، با استفاده از فهرست قرمز ایکوم ضبط و به موزه‌های کابل و بغداد بازگردانده شدند.» تجربه بحران اخیر در کشور شاید بتواند تلنگری باشد که متولیان میراث‌فرهنگی بالاخره پس از سال‌ها این کار را به سرانجام برسانند و برای تهیه فهرست قرمز آثار تاریخی اقدامی جدی داشته باشند.

روایتی از رنج و مقاومت

توی شکم مادرم بودم که جنگ آغاز شد. پدرم دو زن باردار و زنی با نوزاد شیرخواره را، در ازای بیست لیتر بنزین به راننده‌ای سپرد و با مشقت فراوان از پل ایستگاه هفت آبادان راهی ماهشهر کرد. خیلی‌ها را هم با لنج از آبادان به جای امن تر جابه‌جا کرد. این‌ها را مادرم بعدها برایمان تعریف کرد و می گفت که چطور پدر زیر بمباران هواپیماهای عراقی، در بیابان‌های منتهی به جاده تا سربندر همشهری‌هایش را همراهی می‌کرد. مادر از آن شب سیاه کوچ‌ اجباری سخن می‌گفت؛ کوچ اجباری خانواده‌ها به شهرهای مختلف.
من در پنجم محرم، ۲۲ آبان، در بحبوحه همان روزهای تاریک در بندرعباس به دنیا آمدم؛ در آن بیست روزی که در این شهر جنگ‌زده بودیم. بعد رفتیم بوشهر و پنج سال را در کمپ‌های اطراف نیروگاه این شهر گذراندیم. بعد دوباره آمدیم خوزستان و شهرک «ممکو». چهار تا پنج سال در دشوارترین شرایط توی یک کانکس، میان مارها و عقرب‌ها زندگی کردیم. پدرم کارمند شرکت نفت آبادان بود و در تمام این سال‌های سخت، در آبادان، در محاصره و زیر آتش سنگین دشمن ماند. و تا آخر عمر به‌پاس این ایثار، خودش نخواست حتی یک عنوان رسمی یا امتیازی دریافت کند. جنگ که تمام شد دوباره برگشتیم آبادان؛ شهری که تا سال‌ها آثار ویرانگر آن جنگ خانمان‌سوز بر پیکره‌اش نمایان بود.
حتی پس از جنگ خلیج و حمله آمریکا به عراق، صدای هواپیماها و انفجار بمب‌ها در آبادان، خاطره آن روزهای سخت را زنده می‌کرد. ما کسانی بودیم که همه این رنج‌ها را با پوست و گوشت لمس کرده بودیم. حالا پس از سال‌ها، ایران بار دیگر درگیر جنگی ناخواسته شد؛ جنگی که هیچ‌یک از مردم این سرزمین طالب آن نبودند. این بار اما، فشار اصلی متوجه پایتخت بود. جنگ امروز، خاطرات رنج مردم آبادان و خرمشهر در جنگ هشت‌ساله و رنج‌ها و کاستی‌های دوران جنگ‌زدگی را در ذهنم تداعی کرد. اما این بار تفاوت آشکار، واکنش مردم بود: این بار، برخلاف بعضی از نگاه‌های بغض‌آلود و ناروای گذشته، قلب مردم ستم‌دیده، از استرس و فشاری که به‌ویژه بر پایتخت وارد می‌شد، به درد آمده بود. جالب آن‌که مردم شهر جنگ‌دیده من، آبادان، آغوش خود را به‌روی همه گشودند. به تعبیر مادرم این درگیری برای ما در قیاس با آن جنگ هشت‌ساله، «جنگی ساده‌تر» بود. این بار حتی لحظه‌ای هم به فکر پناه‌بردن به جای امن نبود.
امروز، مردم آگاه‌ترند و در کنار هم ایستاده‌اند. جدا از معدود افرادی که خواسته‌هایشان را در گرو هم‌سویی با دشمن خارجی می‌پنداشتند، این مردم نجیب و دوست‌داشتنی بیش از هر زمان دیگری متحد و همدل‌اند. متانت آنان در ایستادن پای وطن و مردم، علی‌رغم دلخوری‌ و بعضی گلایه‌ها از حاکمیت ستودنی است. حالا اما نوبت حاکمیت است که قدر این مردم نجیب را بداند، به گلایه‌ها و دغدغه‌های آنان با دلسوزی گوش کند، این فرصت بی‌بدیل را برای اصلاح و ترمیم رابطه با سرمایه‌های بی‌بدیل مردمی و شاید نجیب‌ترین مردم جهان غنیمت شمارد و بیش از گذشته دل آنان را به دست آورد. جنگ، در هر حالتی، برای هیچ ملتی سودمند نیست اما، شاید همین روزهای تلخ و پروحشت بهانه‌ای باشد برای صلح و آشتی میان دلسوختگان وطن‌دوست. آنچه در پایان ماندگار خواهد ماند، ایران عزیز است و مردمان قهرمان و نجیبش.

فقط یک ماه برای بازسازی روان وقت دارید

در شرایط جنگی که ناگهانی آغاز نمی‌شود و تداوم دارد، چطور می‌توان لحظه‌ شروع بحران روانی را تشخیص داد؟
وقتی حادثه‌ای رخ می‌دهد، یکی از مراحل مهم برای افراد، سه روز تا یک ماه نخست بعد از بحران است که استرس حاد داریم که ممکن است علائم فیزیولوژیک مثل تپش قلب، دل‌پیچه، حالت تهوع، لرزش و یخ‌کردن دست و پا و اختلال در خواب و تمرکز حواس رخ دهد. به‌طوری‌که فرد یا در شروع خواب مشکل پیدا می‌کند ـ با اینکه دلش می‌خواهد بخوابد، نمی‌تواند ـ یا اینکه پیوستگی خواب مشکل پیدا میکند یعنی فرد می‌خوابد و نصف شب از خواب بیدار می‌شود. از طرف دیگر ممکن است هیجانات مثبتش بسیار ضعیف شود؛ یعنی به‌‌سختی احساس خوشحالی، شادی، آرامش را تجربه کند. از طرف دیکر ممکن است تصاویر یا صداهای مربوط به حادثه برای فرد مدام یادآوری شده یا تبدیل به کابوس شود.
اینجا تلاش ما این است که این مرحله، از یک ماه طولانی‌تر نشود، چون در این‌صورت فرد از فاز استرس حاد وارد فاز PTSD (اختلال اضطراب پس از سانحه) می‌شود.
غیر از این مورد، در فاز PTSD، چیزی به نام PTSD تأخیری هم داریم که ممکن است بعد از این یک ماه خود را نشان ندهد، بلکه با گذشتن مدتی از اتفاق، علائم تأخیری واکنش‌های روانی بروز پیدا کند.

در حال حاضر موضوع جنگ چقدر به اتاق‌های درمان رسیده و مواجهه افراد چطور بوده است؟
در مراجعانی که خارج از کشورند؛ موضوعی که برای من در هفته اول جالب توجه بود و افراد زیادی را شامل می‌شد، این بود که این افراد با اینکه در کشوری کاملاً ایمن زندگی می‌کنند، می‌گویند با صدای باد یا صدای هر برخوردی، وحشت‌زده از جا می‌پریم؛ با اینکه فقط خبر خوانده‌اند و صدای پدافند و انفجار را در ویدئوها شنیده‌اند. در شرایط استرس حاد و PTSD، افرادی که مستقیم درگیر اتفاق نبوده‌اند هم ممکن است، علائم مشابهی را گزارش دهند که به‌واسطه خواندن گزارش‌ها یا پیگیری مداوم اخبار است. این موضوع در افرادی مثل خبرنگاران که مدام اخبار را مونیتور می‌کنند و حوادث را با جزئیات بیشتری رصد می‌کنند، هم رخ می‌دهد.
در جامعه آماری مراجعان خودم می‌توانم بگویم افرادی که درمانشان را از قبل شروع کرده بودند، در این واقعه بهتر توانستند هیجانشان را تنظیم کنند. خود مراجعان هم متوجه این اختلاف به نسبت اطرافیانشان بودند. مثلاً اگر فردی اختلال اضطرابی داشته و آن را درمان کرده یا در میانه درمان بوده، شرایط بهتری نسبت به دیگران داشته است. بعضی مراجعان می‌گفتند بدون مصرف دارو توانسته‌اند بخوابند. بنابراین اگر آسیب‌پذیری روانی از قبل پایین آمده باشد، ظرفیت تحمل محرک‌ها افزایش می‌یابد.

از منظر روانشناسی چیزی به اسم پساجنگ در روان وجود دارد؟
وقتی بحران اتفاق می‌افتد دو واژه برایش داریم؛ یکی PTSD (Post-traumatic stress disorder ) یا «اختلال اضطراب پس از سانحه» و دیگری PTG (Post-traumatic growth) یا «رشد پس از سانحه». مطالعات به ما می‌گوید الزاماً یک بحران یا فاجعه، مثل جنگ یا زلزله، آدم‌ها را از لحاظ روانی در مسیر سرازیری نمی‌ندازد. بعضی وقت‌ها مغز سیم‌پیچی‌اش را عوض می‌کند و رشدی پس‌ازسانحه حاصل می‌شود. در واقع ظرفیت‌های روانی افراد بعد از تجربه آن بحران افزایش می‌یابد. اما اینکه چقدر رشد پس از بحران افتاده بیفتد، بستگی به ظرفیت روانی افراد دارد؛ اینکه آیا بستر روانی مناسب‌تری دارند یا نه.

افرادی بودند که در این جنگ با وجود اضطراب زیاد، ناگهان توانستند ماجرا را کنترل کنند و مثلاً درباره ترک خانه تصمیمی قاطع بگیرند. اما حالا بعد از آتش‌بس و بازگشت شرایط نسبتاً عادی، با صدای عبور ماشین‌های سنگین و لرزش‌های ریز ساختمان، به‌شدت می‌ترسند یا خیلی ساده به گریه می‌افتند. در این فرایند عجیب چه اتفاقی برای روان می‌افتد و چطور می‌توان دوباره کنترل روان را به دست گرفت؟
در این مورد، با وقوع اتفاقی مثل جنگ، مکانیسم بقا برای کاهش تلفات یا آسیب به کار افتاده است. یعنی هیجان به جای تنظیم‌شدن، سرکوب شده است. اگر هیجان تنظیم شده بود، شاهد این احوال در روان فرد نبودیم. هیجان سرکوب شده است و حالا مثل فنری که به پایین فشرده شده بود، به ناگه برمی‌گردد بالا. بنابراین دوباره علائم اضطرابی را تجربه می‌کند. اما این فاز نباید طولانی شود؛ افرادی با این تجربه باید در همین فاز روی علائم فیزیکی، فکری و هیجانی خود کار کنند. این مرحله که هنوز زخم تازه و باز است، مناسب‌ترین زمان برای ترمیم است.

برای افرادی که در مواجهه با این جنگ، غم را بیشتر از اضطراب تجربه کرده‌اند، سوگ تا چه زمانی ادامه خواهد داشت؟
ما نمی‌توانیم واکنش اولیه افراد را پیش‌بینی کنیم. غم‌زده بودن یا مضطرب‌بودن از واکنش‌های متنوع افراد است. خود من در روزهای اخیر بیشتر از اینکه اضطراب و استرس را تجربه کنم، غم را تجربه می‌کنم. مثلاً شبی که از صدای انفجار بیدار شدم، بیشتر برایم تجربه‌ای غم‌انگیز بود تا اضطراب‌آور. در این روزها دیدم که مضطرب نبودن را نوعی مکانیسم دفاعی نام‌گذاری کرده‌اند اما اصلاً اینطور نیست. واکنش آدم با توجه به آسیب‌پذیری روانی‌اش متفاوت است. واکنش‌ها حتی می‌تواند ترکیبی از این احساسات باشد؛ یعنی من هم ترسیده باشم، هم غمگین باشم و هم شرمگین از اینکه کاری از دستم بر نمی‌آید یا نمی‌توانم از خانواده‌ام محافظت کنم، یا اینکه در این شرایط جنگ نمی‌توانم درآمد داشته باشم و همزمان خشمگین هم باشم.
این میان وقتی غم خود را نشان می‌دهد، اگر به‌خاطر تجربه سوگ باشد؛ مثلاً کسی محله‌اش را از دست داده است، یا دانشگاهش را از دست داده و تا اطلاع ثانوی نمی‌تواند به آنجا برود، یا کسی که دوستی را از دست داده یا خانواده‌هایی که عزیزشان را از دست داده‌اند، همه در روند سوگ قرار می‌گیرند. بعضی منابع می‌گویند به‌طور طبیعی روند سوگ می‌تواند حتی تا دو سال به طول بینجامد. به‌طور کلی این روند بین ۶ ماه تا دو سال طول می‌کشد. اگر غم ناشی از فقدان است باید زود پردازش شود، بعد اجازه دهیم سطح فعالیت‌ها افت کند و این آدم‌ها کمی از کار بیفتند و کم‌کم به زندگی عادی برگردند. این بازگشت به زندگی نباید سریع و اجباری باشد.

این بازگشت به وضع «عادی» برای افرادی که اضطراب را تجربه می‌کنند چطور اتفاق می‌افتد؟
کسایی که اضطراب خیلی زیاد را تجربه کرده‌اند، به‌خاطر اینکه در سیستم عصبی خودکارشان مدام سیستم گوش‌به‌زنگ بودن فعال است، سیستم روانی داغ کرده و خسته شده است. بنابراین ممکن است الان بگویند خیلی بی‌حالیم، خیلی کرختیم، اصلاً نمی‌توانیم خودمان را از رختخواب جدا کنیم و به فعالیت‌های روتین برگردیم. این عادی است چون سیستم پاراسمپاتیک در حال جبران بیش‌فعالی سیستم سمپاتیک است. مثل وقتی که وسیله‌ای برقی داغ می‌کند و شما خاموشش می‌کنید تا نسوزد و بشود دوباره از آن استفاده کرد. سیستم عصبی خودکار هم همین کار را می‌کند. دو بخش دارد؛ سمپاتیک مسئول ایجاد برانگیختگی و پاراسمپاتیک مسئول ایجاد آرمیدگی است. در شرایط بحران، سیستم سمپاتیک مدام گوش‌به‌زنگ و در حال برآورد خطر است؛ «این صدای چی بود؟»، «بهتر است پرده‌ها را بکشم»، «پنجره‌ها رو باز نگذاریم». وقتی که می‌تواند نفس راحتی بکشد، پاراسمپاتیک برای جلوگیری از سوختگی روانی، کمی سیستم را از کار می‌اندازد و به همین خاطر فرد خواب‌آلوده و کرخت می‌شود. این برای بازسازی روانی طبیعی است. ما برای بازگشت به حال عادی نمی‌توانیم زمان بدهیم؛ کسی که پیشینه افسردگی مزمن دارد با فرد دیگر خیلی فرق دارد. همه را نمی‌توان در یک ظرف سنجید.

از طرف دیگر، وقتی افراد می‌بینند آمادگی برگشت به حالت عادی را ندارند نباید زور بزنند که روتین قبلی‌شان را حفظ کنند، البته در عین حال نباید فعالیتشان صفر شود. باید فعالیت‌های حداقلی را حفظ کنند. مثلاً من باشگاه می‌رفته‌ام و الان تحمل محیط شلوغ را ندارم و مضطرب می‌شوم؛ پس نباید بروم باشگاه اما باید فعالیت فیزیکی محدودی داشته باشم که انسداد بدنی برایم رخ ندهد که منجر به بروز یا تشدید علائم روان‌تنی نشود. یا مثلاً اگر قبلاً کتاب می‌خوانده‌ام و الان تمرکز ندارم، به کارهای نیازمند تمرکز اصرار نداشته باشم چون احساس ناکافی‌بودن و بی‌کفایتی خواهم کرد، ولی دست‌کم یک پاراگراف بخوانم. نباید بگذاریم موتور روانی بخوابد؛ با این روش رفته‌رفته موتور روانی گرم می‌گیرد و می‌تواند دور بگیرد. اگر قبل از گرم‌شدن، فشار وارد کنیم، بعدها برایمان فشار روانی خواهد داشت؛ هرچند اگر به‌ظاهر حالمان خوب شده باشد.

کودکان چطور؟ آن‌ها اگر در معرض صدای انفجار و پدافند نبودند، دست‌کم در معرض اخبار جنگ و اضطراب و هیجان بزرگسالان بوده‌اند. با آن‌ها چطور باید رفتار کرد؟
طبیعتاً بخشی از سلامت روان کودکان به بزرگترها وابسته است؛ اینکه بزرگترها محیطی که برایشان می‌سازند از لحاظ سلامت روان بستر چقدر مناسبی باشد. نباید جلوی بچه‌ها تحلیل‌های جدی کرد و جزئیات اخبار را گفت اما در چنین شرایطی نمی‌توان اخبار کلی را از آن‌ها پنهان کرد. بچه‌ها باید تا حدودی بدانند که دوروبرشان چه می‌گذرد اما گفتن جزئیات غیرضروری اشتباه محض است.

شما چه کارهایی را برای بهبود روان در این شرایط توصیه می‌کنید؟
در حال حاضر فعالیت‌هایی که پاراسمپاتیک را تقویت کند، خیلی به درد مردم می‌خورد. مثل تمرین آرام‌سازی تنفسی و عضلانی. فعال کردن هر پنج منبع حسی؛ رایحه‌هایی که آرام‌بخش است، طعم‌هایی که لذت‌بخش است، تصاویری که آدم را آرام می‌کند، موسیقی آرامش‌بخش و… . پوشیدن لباس‌های راحت، ماساژ، فعالیت فیزیکی سبک؛ این‌ها خیلی کمک‌کننده است. وقتی از طریق حواس، آرام‌سازی صورت بگیرد، سیستم عصبی خودکار بخش آرمیدگی را فعال می‌کند.
موضوع دیگری که مردم در این میان تجربه کردند، حضور خانواده‌های بزرگ، افراد آشنا و غریبه در یک خانه با اعتقادات گوناگون بود. یعنی آدم‌ها با وجود این فشار روانی جنگ، ناچار بودند در یک مکان امن کنار هم باشند و در بعضی موارد این گوناگونی باعث اختلاف شد و به اضطراب‌ها دامن زد.
این هم با آنچه رخ داده مرتبط است. وقتی که چنین بحرانی اتفاق می‌افتد، تحریک‌پذیری افراد بالاتر می‌رود و تکانش‌گری افراد و خشم واکنشی‌شان تندتر می‌شود. در واقع پوسته روانی‌شان نازک است. وقتی آدم‌ها مجبور شده‌اند در شرایط اورژانسی کارشان را تعطیل کنند، خانه‌شان و اتاقشان را ترک کنند و همه با وجود پوسته روانی نازکشان در یک محیط کوچک قرار بگیرند، آسیب‌پذیرترند. این است که خیلی زود اعتراض می‌کنند، هیجانات واکنشی‌شان بالاتر است و زود اشکشان در می‌آید. یک حرف و یک نگاه تحملشان را در هم می‌شکند و دیگر حتی تحمل ناسازگاری بچه‌ها را ندارند. به همین دلیل است که تکانشگری و خشمِ واکنشی بیشتری دارند. اگر سیستم پاراسمپاتیکی که گفتم به‌درستی فعال شود، این موضوع حل می‌شود اما اگر خودمان را به آن خط پایه‌ای که داشتیم برنگردانیم، ممکن است این وضعیت آسیب‌زا ادامه یابد. کما اینکه خیلی وقت‌ها می‌گوییم که مثلاً «من اینجوری نبودم، بعد از آن اتفاق عصبی شدم، قبل‌تر آدم عصبی‌ای نبودم.» بنابراین این‌ها نباید رسوب کند.

چه خطری پیش روی جامعه‌ای است که اضطراب جمعی حل‌نشده داشته است؟
جامعه‌ای که بیش از همه نشانه‌های جنگ را تجربه کرده‌اند، اگر قبلاً آسیب‌پذیری‌های روانی مثل اضطراب، افسردگی و وسواس داشته‌اند، ممکن است با تشدید علائم مواجه شوند. به‌خصوص وسواس، چون حواسمان باید باشد که تروما ماشه‌چکان وسواس است. ممکن است وسواس نداشته باشند و حالا با این تجربه رفتار وسواسی نشان دهند و ممکن است وسواسی که داشته‌اند شدید شود؛ چه وسواس فکری، چه عملی. از طرف دیگر کسانی که آسیب‌پذیری روانی داشته‌اند ممکن است حالشان به‌شدت بد شود. دسته‌ای دیگر افرادی هستند که از قبل مشکل خاصی نداشته‌اند و حالا در گروهی قرار می‌گیرند که استرس حاد را تجربه می‌کنند؛ برای این افراد اکنون بهترین مرحله بازسازی است تا تعداد مبتلایان PTSD پایین بیاید.

شما از یک ماه طلایی گفتید که باید کاری برای کنترل و بهبود روان کاری انجام داد. ساده‌ترین اقدامی که در این مدت می‌توانیم انجام دهیم چیست؟
حداقل کاری که می‌توان کرد این است که جلساتی گروهی – که لزوماً خیلی تخصصی هم نیست – برگزار شود. آدم‌ها دور هم جمع شوند و روایت‌هایشان را از مواجهه با جنگ بگویند. سؤالاتی که در این مدت از مراجعانم پرسیده‌ام این‌هاست: خبر اولیه را چطور متوجه شدی؟ اولین واکنشت به اتفاق چه بود؟ بدترین خبری که شنیدی طی این دو هفته چه بود؟ روایت کردن، خودش درمان است. وقتی فرد بحرانی که تجربه کرده را بازگویی می‌کند و آن را به کلام می‌آورد، یعنی موضوع فقط از ذهنش نمی‌گذرد. یکی از مراحل مهم در تنظیم هیجان همین است که فرد همان‌طور که دوباره روایت می‌کند، تجربه دیگران را می‌شوند و تجربه خودش را مرور می‌کند، در این میان سیستم هیجانی، در حال بازپردازش هیجانات است. اما در بازپردازش چه اتفاقی می‌افتد؟ آن داغی هیجانات شروع می‌کند به سرد شدن و از طرف دیگر، شبکه ترسی که در بحران بیش از اندازه بزرگ شده بود، رفته‌رفته به اندازه طبیعی خودش بازمی‌گردد. امیدوارم کتابخانه‌ها یا مراکز فرهنگی، جمع‌هایی را راه‌اندازی کنند تا بازگویی روایت‌ها شکل بگیرد. من فکر می‌کنم انجمن روانشناسی ایران هم کانال معتبری است که در این زمینه خدماتی ارائه می‌دهد.
روش دیگر این است که افراد تجربه‌شان را از این شرایط بنویسند. وقتی به سیستم تنظیم هیجان کمک می‌کنیم که کار کند، به واسطه حفظ کارکرد طبیعی این سیستم، خواهی‌نخواهی هیجان تبدیل می‌شود؛ بنابراین خشم تبدیل می‌شود، ترس تبدیل می‌شود. اما اگر این چرخه قفل شود و هیجاناتی که در بحران تجربه کردم رسوب کند، به اختلالات روانی تبدیل خواهد شد و علائم روان‌تنی پایدار می‌شود. ما می‌خواهیم جلوی رسوبش را بگیریم. همان جلسات بازگویی که اشاره کردم، آسان‌ترین کاری است که می‌توان کرد. این بخشی است که در کنترل ماست. مثل این است که آدمی با کفش گلی وارد خانه شما شود و حالا به جای اعتراض، ناچار شوید به تمیز کردن، تا آلودگی گسترش نیابد. حالا که متوجه تأثیر جنگ روی خودمان هستیم، باید آسیبش را به حداقل برسانیم.

رقابت بر مدیریت مخاطرات اقلیمی

براساس این قانون، تمامی نهادهای دولتی و خصوصی، اعم از شرکت‌های فعال در مناطق آزاد، مکلف‌اند برنامه‌هایی برای کاهش انتشار گازهای گلخانه‌ای و سازگاری با تغییراقلیم تدوین و اجرا کنند. این الزام، نه در قالب توصیه یا چارچوب‌های داوطلبانه، بلکه در قالب قانون رسمی با ضمانت‌های اجرایی روشن اعمال خواهد شد.

این قانون اگرچه در ظاهر ماهیتی فنی-محیط‌زیستی دارد، اما کارکرد واقعی آن، نهادینه‌سازی نظم جدیدی در حکمرانی اقتصادی و تجاری امارات در دوران گذار از نفت است.

مهمترین ویژگی‌های این قانون عبارت‌اند از: 

«الزام تمامی نهادها و شرکت‌ها (اعم از دولتی، خصوصی و مناطق آزاد) به تدوین و اجرای برنامه‌های کاهش انتشار، ایجاد نظام ملی پایش، گزارش‌دهی و راستی‌آزمایی (MRV) مبتنی‌بر استانداردهای بین‌المللی مانند ISO ۱۴۰۶۴، نقشه راه کربن‌زدایی برای صنایع کلیدی شامل انرژی، حمل‌ونقل، ساختمان، کشاورزی و پتروشیمی، جرایم اقلیمی سنگین تا سقف دو میلیون درهم (۵۵۰ هزار دلار) برای نهادهای متخلف، ایجاد بازارهای کربن و هماهنگی با بازارهای بین‌المللی، شکیل مرجع مرکزی هماهنگی اقلیمی با اختیارات مالی و نظارتی.»

امارات با این قانون، پیوندی مستقیم میان سیاست اقلیمی و راهبردهای تجاری برقرار کرده است. صادرات کالاهای پرکربن مانند آلومینیوم یا فرآورده‌های نفتی نیز تنها درصورت دارا بودن برچسب کربنی کنترل‌شده مجاز خواهد بود؛ اقدامی که هدف آن، مصون‌سازی اقتصاد امارات از تحریم‌ها و جرایم و مالیات‌های اقلیمی خارجی است.

 

زمینه جهانی تصویب قانون

قانون اقلیمی امارات را نمی‌توان به‌عنوان حرکتی صرفاً داخلی یا نمادین در نظر گرفت. تصویب این قانون باید در بستر تحولات جهانی تفسیر شود. در سطح بین‌المللی، فشارها برای دستیابی به اهداف توافق پاریس و تعهدات بلندمدت کربن‌زدایی رو به افزایش است. درهمین‌حال، اتحادیه اروپا و کشورهایی مانند کانادا، ژاپن و کره‌جنوبی، سیاست‌های سختگیرانه‌ای برای واردات کالاهای پرکربن اعمال کرده‌اند. در چنین فضایی، کشورهای صادرکننده انرژی -به‌ویژه در خلیج‌فارس- به این نتیجه رسیده‌اند که تداوم رشد اقتصادی در آینده، بدون بازطراحی سیاست‌های اقلیمی، ممکن نخواهد بود. با همین دیدگاه بود که امارات با میزبانی اجلاس ۲۸ تغییراقلیم (CoP28)، از این فرصت برای تثبیت نقش خود به‌عنوان رهبر گذار اقلیمی در جهان عرب بهره گرفت.

در کنار آن، برنامه‌های بلندمدت و میان‌مدت سازمان‌های بین‌المللی مرتبط با تجارت همچون اتحادیه اروپا، سازمان جهانی هوانوردی و سازمان جهانی کشتیرانی برای حرکت به‌سمت اقتصاد بدون کربن، با اعمال محدودیت‌هایی چون سیستم مالیات مرزی کربن (CBAM)، برنامه کاهش و ترسیب کربن صنعت هوایی (CORSIA) و کنوانسیون جهانی کاهش آلودگی دریایی کشتی‌ها (MARPOL) رویکرد کلی جهانی به مسئله اقتصاد کربن را مشخص می‌کنند و کشورهایی که قوانین و اقتصاد خود را زودتر با این رویکردها مطابقت دهند، از بیشترین منافع آن بهره‌مند می‌شوند.

امارات، به‌عنوان بازیگری منطقه‌ای با روابط گسترده جهانی، دریافته است که تداوم نقش‌آفرینی‌اش در بازارهای جهانی و حفظ دسترسی به منابع مالی بین‌المللی، مستلزم برخورداری از چارچوب‌های قانونی مشخص در زمینه اقلیم و محیط‌زیست است. به بیان دیگر، این کشور در حال تطبیق زیرساخت‌های حکمرانی خود با الزامات اقتصاد جهانیِ در حال تغییر است.

 

چشم‌انداز راهبردی امارات

قانون جدید بخشی از طرح کلان برنامه کربن‌زدایی تا ۲۰۵۰ (Net Zero 2050) است که هدف آن، تحقق اقتصاد بدون کربن تا میانه قرن جاری است. امارات با استفاده از منابع مالی قابل‌توجه خود، در حال سرمایه‌گذاری گسترده در حوزه‌هایی چون انرژی خورشیدی، هیدروژن سبز، فناوری جذب و ذخیره‌سازی کربن، شهرهای هوشمند و بازارهای مالی سبز است. تدوین چنین قانونی، علاوه‌بر تقویت اعتبار بین‌المللی این کشور، امنیت سرمایه‌گذاری را برای شرکت‌های خارجی تضمین کرده و موقعیت امارات را به‌عنوان مرکز سیاستگذاری اقلیمی و مالی در منطقه مستحکم‌تر می‌سازد.

اگرچه انتظار می‌رود در کوتاه‌مدت، اجرای این قانون هزینه‌هایی برای صنایع سنتی، به‌ویژه در بخش انرژی به‌همراه داشته باشد، اما در بلندمدت، مزایای آن از جمله افزایش جذب سرمایه‌گذاری خارجی، توسعه فناوری‌های نوین، ایجاد اشتغال در بخش‌های جدید و افزایش قدرت چانه‌زنی دیپلماتیک، بسیار چشمگیر خواهد بود.

از منظر روابط خارجی، این قانون به امارات اجازه می‌دهد تا خود را به‌عنوان کشور پیشرو در حوزه اقلیم در جهان عرب معرفی کند. این موقعیت می‌تواند در قالب افزایش نفوذ در سازمان‌های بین‌المللی، جذب شرکای راهبردی، و حتی شکل‌دهی به نظم تجاری جدید منطقه‌ای نمود پیدا کند.

در سطح منطقه‌ای، در چند دهه گذشته، رقابت کشورهای خلیج‌فارس حول امنیت انرژی، توازن نظامی و تقابل‌های سیاسی جریان داشت. اما اکنون، کشورهای منطقه با چرخشی کم‌سروصدا، اما بنیادین، رقابت را بر سر اقتصاد مدیریت اقلیم و مشروعیت‌سازی از طریق حرکت به‌سمت اقتصاد سبز آغاز کرده‌اند.

به این نکته باید اشاره کرد که امارات تنها بازیگر این میدان در منطقه نیست. قطر نیز با سرمایه‌گذاری عظیم در پروژه‌های جذب و ذخیره کربن (CCUS) و راه‌اندازی اولین پلتفرم رسمی تجارت کربن در منطقه (GCC)، گام‌هایی هم‌سو برداشته است. می‌توان این روند را ظهور یک محور اقلیمی جدید در منطقه دانست، که اهدافی فراتر از مسائل محیط‌زیستی دارد و گسترش و مقاوم سازی اقتصادهای رو‌به‌رشد این کشورها را دربر می‌گیرد:

  • تثبیت نقش منطقه‌ای در دیپلماسی اقلیمی
  • جذب سرمایه‌گذاری خارجی در زیرساخت‌های کم‌کربن
  • تصاحب برند سبز ملی برای رقابت تجاری بین‌المللی

این محور جدید در حال تبدیل شدن به رقیبی ژئواستراتژیک برای کشورهایی چون ایران است که هنوز فاقد استراتژی جامع اقلیمی هستند.

 

تأثیرات این تحولات بر اقتصاد و جایگاه ایران

شاید مهمترین جنبه این تحولات، تأثیرات مستقیم و غیرمستقیم آن بر ایران باشد. در شرایطی که ایران با چالش‌های جدی اقتصادی، محدودیت‌های بین‌المللی و آثار ملموس تغییراقلیم دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، اتخاذ رویکردی منفعلانه یا بدون شتاب در برابر چنین تحولاتی، می‌تواند آثار زیان‌باری در پی داشته باشد.

از لحاظ اقتصادی، ایران ممکن است در آینده نزدیک با دشواری‌های بیشتری در دسترسی به بازارهای بین‌المللی مواجه شود. به‌ویژه اگر صادرکنندگان ایرانی نتوانند الزامات محیط‌زیستی و کربنی مشتریان خود در امارات متحده عربی و دیگر مناطق و کشورهای وضع‌کننده محدودیت‌های اقلیمی را برآورده کنند. وضع مالیات‌های کربنی، استانداردهای سختگیرانه گمرکی و تمایل روزافزون سرمایه‌گذاران به‌سمت پروژه‌های سبز، شرایط را برای اقتصاد نفت‌محور و بدون چارچوب اقلیمی ایران دشوارتر می‌کند.

از بعد سیاسی، خطر انزوای بیشتر ایران در مجامع بین‌المللی قابل پیش‌بینی است. در‌حالی‌که امارات، قطر و عربستان و حتی برخی کشورهای آفریقایی و آسیای مرکزی در حال کسب اعتبارات و سرمایه‌گذاری‌های جهانی اقلیمی هستند، غیبت ایران در این فضا به‌معنای کاهش نفوذ و ازدست‌دادن فرصت‌های مشارکت در معادلات جهانی خواهد بود.

از منظر توسعه‌ای نیز، با توجه به خشکسالی‌های فزاینده مرتبط با بحران آب و آلودگی هوا، نبود برنامه منسجم در حوزه اقلیم نه‌تنها یک خطر محیط‌زیستی بلکه تهدیدی برای ثبات اجتماعی و اقتصادی در داخل کشور نیز به‌شمار می‌رود. بدین‌ترتیب، بی‌توجهی مزمن به سیاستگذاری اقلیمی، ایران را به‌سمت بحران‌های عمیق‌تر اقتصادی و ژئوپلیتیکی سوق می‌دهد. تحولات جدید اقلیمی در منطقه و جهان آشکار می‌کنند که:

سرمایه‌گذاری‌های بین‌المللی اکنون به کشورهایی معطوف‌اند که دارای چارچوب اقلیمی روشن، بازار کربن فعال و ریسک اقلیمی پایین‌ هستند.

زنجیره‌های تأمین منطقه‌ای به‌سمت پایش کربن، شفافیت و استانداردهای ESG حرکت می‌کنند.

غیبت ایران در عرصه‌های دیپلماسی اقلیمی، به کاهش قدرت نرم و اثرگذاری بین‌المللی کشور انجامیده است.

اگر بخواهیم از منظر اعتبار سرمایه‌گذاری به این مسئله نگاه کنیم، در ارزیابی‌های اعتباری کشورهای ایران، قطر و امارات متحده عربی، تفاوت‌های قابل‌توجهی در رتبه‌بندی‌های سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) و مؤسسه «استاندارد اند پورز (S&P)» مشاهده می‌شود. ایران با قرار گرفتن در بالاترین سطح ریسک (دسته ۷ در OECD) و نبود رتبه اعتباری از سوی مؤسسات بزرگ مانند S&P، به‌دلیل تحریم‌ها، بی‌ثباتی سیاسی و آسیب‌پذیری‌های اقتصادی، از منظر جذب سرمایه خارجی و ارائه تسهیلات اعتباری، در شرایط دشواری قرار دارد. در مقابل، قطر و امارات با رتبه‌های اعتباری بالا (AA- از S&P و دسته ۲ در OECD) نشان‌دهنده ثبات مالی، ذخایر ارزی قوی و سیاست‌گذاری‌های مؤثر هستند. با وجود این، ریسک‌های محیط زیستی و اقلیمی از جمله کم‌آبی، گرمایش شدید و خطر افزایش سطح دریا، به‌ویژه در کشورهای حاشیه خلیج فارس، به‌تدریج به‌عنوان عوامل مؤثر بر ارزیابی‌های اعتباری تلقی می‌شوند. تفاوت اصلی در این زمینه، میزان آمادگی و پاسخ سیاستگذارانه است؛ امارات و قطر با اجرای استراتژی‌های کاهش انتشار کربن و سرمایه‌گذاری در انرژی‌های تجدیدپذیر، توانسته‌اند اثرات منفی اقلیمی بر اعتبار مالی خود را تا حدی مهار کنند، درحالی‌که ایران فاقد برنامه منسجم در این حوزه است و این می‌تواند در آینده بر ریسک اعتباری آن تأثیر منفی بگذارد.

 

راهبردهای پیشنهادی برای ایران

برای پرهیز از حذف تدریجی از نظام اقتصادی و سیاسی جهانی، ایران نیازمند یک بازآرایی اساسی در سیاست اقلیمی است. این بازآرایی باید چندلایه، واقع‌گرایانه و مبتنی‌بر ظرفیت‌های بومی باشد. پیشنهادهای کلیدی در این زمینه به شرح زیر است:

  • تدوین و تصویب قانون جامع اقلیمی؛
  • تعیین و اجرای قاطع اهداف قابل‌اندازه‌گیری کاهش انتشار در سطح ملی؛
  • تعیین یک نهاد چابک فرابخشی ذیل ریاست‌جمهوری به‌عنوان مسئول هدایت و هماهنگی؛ برنامه ریزی و اجرای استراتژی اقلیمی کشور؛
  • تخصیص بودجه اقلیمی مشخص از منابع عمومی و اقدام برای جذب منابع بین‌المللی؛
  • تشکیل شورای‌عالی اقلیم با حضور وزارت‌خانه‌های کلیدی؛
  • ایجاد و مشارکت فعال در بازارهای داوطلبانه و الزامی کربن؛
  • ایجاد نظام مشوق و الزام برای ورود صنایع و بخش خصوصی به بازار کربن؛
  • ایجاد نظام اعتبارسنجی داخلی برای پروژه‌های کاهنده کربن (MRV)؛
  • ایجاد سیستم تضمین و بیمه فرایندها و گواهی های کربن؛
  • ثبت پروژه‌های ملی در نهادهای بین‌المللی مانند Verra و Gold Standard؛
  • توسعه بازار مبادله گواهی کربن در بورس انرژی کشور؛
  • احیای زیست‌بوم‌های تخریب‌شده با نگاه اقلیمی؛
  • اجرای پروژه‌های جنگل‌کاری، مقابله با بیابان‌زایی و احیای تالاب‌ها و جنگل های حرا؛
  • اتصال این پروژه‌ها به سازوکارهای بین‌المللی کربن به‌ویژه بازارهای داوطلبانه کربن و مسئولیت اجتماعی شرکت‌ها؛
  • بهره‌گیری از مشارکت جوامع محلی، دانشگاه‌ها و نهادهای مدنی؛
  • اصلاح یارانه‌های انرژی و سیاست‌های مالی اقلیمی؛
  • هدف‌مندی یارانه‌ها به‌نفع اقشار کم‌درآمد و انرژی‌های پاک؛
  • اجرای تدریجی مالیات کربن در صنایع پرمصرف؛
  • انتشار اوراق قرضه سبز برای تأمین مالی پروژه‌های اقلیمی و استقرار نظام تضمین این سرمایه‌گذاری‌ها؛
  • بازتعریف دیپلماسی اقلیمی ایران؛
  • تقویت حضور رسمی در اجلاس‌ها و معاهدات اقلیمی جهانی از طریق افزایش کمّی، کیفی و زمانی حضور نمایندگان ایران از بخش‌های دولتی، خصوصی و نهادهای مدنی در اجلاس‌های منطقه‌ای و جهانی تغییراقلیم؛
  • بازنگری استراتژیک در نحوه استفاده از ظرفیت نهادهایی مانند دفاتر سازمان ملل، تشکل‌های غیردولتی بین‌المللی و صندوق‌های جهانی محیط‌زیست و تغییراقلیم برای بهره‌مندی از کمک‌های فنی و مالی جهانی؛
  • ایجاد اتاق‌های فکر اقلیمی در دانشگاه‌ها و وزارتخانه‌ها برای رصد روندهای جهانی.

«سند نظام فنی و اجرایی یکپارچه کشور»؛ انتظارات و ابهامات

در مقاله‌ای که در آذرماه سال گذشته نوشتم و در برخی شبکه‌ها و روزنامه‌ها منتشر شد، امیدها و بیم‌هایی را درباره اهداف کلان، محورهای کلیدی و سمت‌گیری‌های آتی «سند» مطرح کردم و نیز به برخی دغدغه‌ها و نگرانی‌ها در روند تهیه، تدوین و جمع‌بندی آن اشاره نمودم. (روزنامه پیام ما، مورخ 19/09/1403 ) موضوعاتی مهم مانند جایگاه و اعتبار قانونی سند، رویکرد توسعه پایدار، همکاری با بخش خصوصی و تشکل‌های صنفی و مهندسی، جامعیت دامنه شمول، بهبود ساختارها و فرآیندها، و مشارکت عمومی‌-‌خصوصی، از جمله مواردی بودند که به‌عنوان بخشی از انتظارات و مطالبات بخش خصوصی مطرح شده و بر ضرورت لحاظ آن‌ها در متن سند تأکید شد.

مرور روند تهیه، تدوین و بررسی «سند نظام فنی و اجرایی یکپارچه کشور» نشان‌دهنده‌ی جوانب مثبتی است که مهم‌ترین آن‌ها حضور و مشارکت نظام‌مند نمایندگان بخش خصوصی (اتاق بازرگانی و شورای هماهنگی تشکل‌های مهندسی) در تمامی مراحل تدوین و بررسی متن سند است. شنیده شدن صدای این نهادها و توجه نسبی به نظرات کارشناسی و انتظارات قانونی آن‌ها، که در طول ۹ ماه گذشته از طریق برگزاری نشست‌ها و جلسات مشترک در سازمان برنامه و بودجه و کمیسیون‌های دولت و همچنین از طریق انتشار مطالب و مکاتبات انجام شد، به‌نحوی مؤثر موجب بسط و تعمیق محتوای سند و حصول فهمی مشترک در بسیاری از موضوعات گردید.  برگزاری بیش از ۲۰ جلسه کارشناسی در سازمان برنامه و بودجه، کمیسیون دولت، اتاق بازرگانی و شورای هماهنگی تشکل‌ها، گویای گستردگی توجه و اهتمام ارزشمند نهادهای ذی‌ربط، به‌ویژه سازمان برنامه و بودجه و شورای هماهنگی، نسبت به این سند است.

از دیگر اتفاقات مهم در این فرآیند، اقدام حرفه‌ای و مسئولانه شورای هماهنگی در تهیه و تولید محتوای سند و تدوین پیش‌نویسی با کیفیت بالا و منطبق بر اصول مقرره‌نویسی با بهره‌گیری از متخصصان است. این اقدام موجب گشودگی فضای بحث‌های علمی و نظری، افزایش سطح انتظارات، و در نهایت ارتقاء کیفیت محتوای سند شد؛ تجربه‌ای موفق که می‌تواند الگویی برای تعاملات آینده با نهادهای دولتی باشد.

با این وجود، نواقص و انتقاداتی نیز در فرآیند تصویب سند مشاهده شد که بدون اشاره به آن‌ها، تحلیل واقع‌بینانه‌ای از این رویداد ممکن نیست. از این‌رو، در راستای روشنگری، یادگیری و نیز تذکر به نهادهای دولتی، به دو نکته‌ی مهم اشاره می‌کنم:

نخست آن‌که، حضور و مشارکت برخی از ذی‌نفعان اصلی، به‌ویژه دستگاه‌های مرکزی و اجرایی، بسیار کم‌رنگ و محدود بود. جز سازمان برنامه، وزارت نفت، وزارت نیرو، تا حدی وزارت کشاورزی و معاونت حقوقی ریاست جمهوری، سایر دستگاه‌ها یا در جلسات غایب بودند یا حضور نمایندگانشان جنبه‌ای تشریفاتی و رفع تکلیفی داشت. بدون تردید، اگر همه دستگاه‌های مرتبط به‌صورت مسئولانه و مؤثر در فرآیند تدوین سند مشارکت می‌کردند، نتیجه نهایی از جامعیت و کیفیت بالاتری برخوردار می‌بود و بسیاری از ایرادات کنونی در همان جلسات برطرف می‌شد. تحلیل دقیق این موضوع در چارچوب این نوشتار نمی‌گنجد؛ اما چنانچه این رویه در سایر فرآیندهای مقرره‌گذاری دولت نیز حاکم باشد، بروز کاستی‌ها و ایرادات در مصوبات، امری اجتناب‌ناپذیر خواهد بود.

نکته دومی که لازم می دانم در نوشته حاضر بیان کنم، دخل و تصرف محتوایی و بعضا سانسور و حذف برخی موضوعات کارشناسی شده و توافق شده در جلسات رسمی است که در مراحل بعدی در دستگاه دولت صورت گرفته و منجر به تغییراتی در متن سند و کاهش محسوس کیفیت آن شده است. حذف نام « شورای هماهنگی تشکل های مهندسی، صنفی و حرفه‌ای کشور » از متن سند ، حذف مقدمه یا چشم انداز کلان سند، اعمال تغییر در نحوه حضور و همکاری تشکل ها و محدود نمودن آن و بلاخره دستکاری بعضی از گزاره ها که موجب ابهام در محتوای مطالب شده از اقداماتی است که بر روی متن مصوب و توافق شده سند (بین دولت و بخش خصوصی) در کمیسیون برنامه و بودجه صورت گرفته که اولا منطبق بر موازین و اصول متعارف نیست و موجب بی اعتمادی بیشتر بخش خصوصی خواهد شد  و ثانیا باعث بروز بعضی ابهامات در برخی از مفاد سند گردیده که احتمالا در مراحل پیاده سازی و اجرای سند خلل وارد کند.

در پایان، با تأکید مجدد بر اهمیت «سند نظام فنی و اجرایی کشور» و چشم‌انداز کلان و اهداف بلندمدت آن، و با تأکید بر ضرورت نقد و به‌روزرسانی مستمر سند در فرآیند اجرا، بار دیگر بر نقش سازنده و نظام‌مند تشکل‌های بخش خصوصی در فرآیند کارشناسی و تصمیم‌سازی تأکید می‌کنم. امیدوارم با بهره‌گیری از تدابیر و سازوکارهای جدید مطرح‌شده در سند، به‌ویژه روش‌های مرتبط با «مشارکت عمومی‌-‌خصوصی» (زیرنظام دهم)، شاهد تحولات مثبت در تحقق اهداف پروژه‌های عمرانی و برنامه‌های توسعه‌ای کشور باشیم.

صیانت از «جان اشیاء» در موشک‌باران تهران

وقتی بالاخره در سال ۱۳۵۷، استخدام من در مرکز باستان‌شناسی با هزار مصیبت انجام شد، دو سال اول را در بخش تاریخی، مأمور به خدمت شدم. در نخستین روزها، ضمن نوشتن شناسنامه برای آثاری که در این بخش، نگهداری می‌شد در کمدهای بخش به شناسنامه‌های قدیمی با خط گذشتگانی که در این بخش کار کرده بودند، برخوردم که گویا می‌خواستند آن­ها را دور بریزند!! و با فیش­های جدید جایگزین کنند. با اصرار آن­ها را که در آن زمان «فیش اشیاء» می‌گفتیم، به‌عنوان «پیشینه بخش» به فیش­های جدید نوشته شده، پیوست کردم. همچنین در تمام این دوسال، مشغول چک کردن آثار فرهنگی این بخش بودیم که آن موقع ما به آن­ها می‌­گفتیم «اشیاء بخش». من و «زری کندری» در بخش اشیاء تاریخی بودیم و «هوشنگ خزاعی» و «حسن رضوی» اشیاء لرستان. رئیس بخش هم آقای «نصر‌ت‌­الله معتمدی» بود که آن زمان با رأی همه شده بود رئیس موزه و می‌خواست بخش را تحویل دهد. قرار شد خانم «زهرا کندری» بخش تاریخی و لرستان را تحویل بگیرد که به دلایلی نگرفت.

اما به‌زودی مدیر باستان‌­شناس موزه عوض شد و پس از آن موزه در اختیار چند مدیر موقت قرار گرفت. هر کدام به روش خود و بدون هیچ تخصص مربوطی آمده بودند تا ریاست کنند. مثلاً روش کار یکی از آن­ها که بسیار هم جوان بود این بود که برادرش را که به‌عنوان معاون با خود آورده بود، می‌فرستاد به بخش­ها برای چک کردن ما. او هم از روش ایستادن در راهرو و سرک کشیدن از راه دور به درون اتاق­ها استفاده می‌­کرد. بعد از چند مدیر موقت، آقای «جلیل گلشن» به ریاست موزه برگزیده شد و دوباره یک باستان‌­شناس بر سر کار آمد.

مهندس ابوذری هم که معماری خوانده بود، از راه رسید و مدیر مرکز باستان‌­شناسی شد و به زودی به ما که استخدام مرکز باستان‌­شناسی بودیم ولی به میل خود، در بخش­های موزه کار می‌­کردیم گفت: «انتخاب کنید یا موزه یا مرکز باستان‌شناسی.» سرنوشت کاری من با آمدن این مدیر جدید با سلیقه جدید، تغییر کرد. از آن زمان، دیگر در مرکز باستان‌شناسی به کارهای اداری و پژوهشی مشغول شدم و تصمیم گرفتم درباره آثار شیشه‌­ای باستانی پژوهش کنم و با اصرار به مهندس ابوذری قبولاندم که هر پژوهشگری باید خودش تصمیم بگیرد که در باره کدام آثار فرهنگی تخصص پیدا کند و نه مدیرش.

ارتباط عاطفی من با موزه ایران‌باستان و بخش تاریخی و لرستان اما، هرگز قطع نشد. دوستان من و همه آن آثار، توی اتاق­های سرد و خالی مرکز باستان‌شناسی وجود نداشتند. هر وقت همکارهای بخش یا به قول خودمان «بچه‌های بخش» یادشان می‌رفت که فلان شی در کدام یک از کمدها است یاد من می‌افتادند و از من سراغش را می‌گرفتند. به من می­گفتند کامپیوتر بخش! هر اثری روی هر طبقه‌ای از هر کدام از کمدها بود، در مغز و حافظه من مثل یک عکس حک شده بود. اگر بعد از من کسی به یکی از اشیاء دست می­زد و مثلاً آن را چپ و راست می­کرد، من حتماً می­فهمیدم. و این­طور شد که خیلی چیزها را فهمیدم!

پس چطور می‌توانستم خودم را جدا از موزه تصور کنم. حتی وقتی نمایشگاهی برپا می‌شد، باز هم من با جان و دل به یاری بچه­های همه بخش­ها می­رفتم و با دست خالی و بدون بودجه، نمایشگاه برپا می‌کردیم و کاتالوگ می‌نوشتیم و زیراکس می­کردیم. مثلاً «اشیاء توقیفی» مرز بازرگان، بدون ذکر نام افراد و به نام «اعضاء بخش» بله این بود نسل ما.

 

اشیاء جان دارند

وقتی موشک­باران به تهران رسید و بچه­ها شروع کردند به بسته‌بندی اشیاء؛ من هم بیکار نمانده و به بقیه پیوستم. رفتم بخش پیش از تاریخ کمک دوستم «ماهرخ عنقایی» که تقریباً تنها مانده بود؛ چون دوتا از همکارها از ترس مرخصی گرفته بودند و به موزه نمی‌آمدند! دو سه روزه همه اشیاء را از درون کمدهای همه اتاق­های بخش، بسته‌بندی کردیم و گذاشتیم توی کارتن‌ها که ببریم به گنجینه. کارتن‌ها را شمرده و علامت‌گذاری کردیم. پله‌های طبقه دوم را با احتیاط ولی به سرعت با کارتن‌ها یکی یکی پایین می‌آمدیم و به حیاط می­رسیدیم و از شیب گنجینه پائین می‌رفتیم و کارتن‌ها را در اتاقی که برای اشیاء بخش پیش از تاریخ در نظر گرفته شده بود، می­چیدیم. تعدادی را برده بودیم. داشتیم یکی دیگر از کارتن‌ها را می‌بردیم. یک سر طنابی که کارتن را با آن بسته بودیم توی دست ماهرخ و سر دیگرش توی دست من بود. وسط راهرو طبقه دوم رسیدیم که صدای مهیب یک موشک ما را از حرکت باز داشت. صدای موشک دوم، روی دوپا نشستیم، خشک شده بودیم. بدون حرف به هم نگاه کردیم، پرسیدیم چکار کنیم؟ فرصت نشد، صدای چهار موشک دیگر و تمام. مدتی همان­طور خشک شده مانده بودیم. چقدر طول کشیده بود یک قرن؟. نه شاید فقط شش ثانیه به اندازه بارش شش موشک. یواش یواش تکانی به پاها دادیم و بلند شدیم. طناب کارتن را همانطور محکم در دست داشتیم. به راه ادامه دادیم از پله‌ها پایین آمدیم و رسیدیم به حیاط. مهندس شیرازی و مهندس ابوذری با حال آشفته توی حیاط کنار باغچه بین موزه و مرکز ایستاده بودند، باغچه­ای که آقایان موسیوند و خنجری با دل و جان از آن و بقیه باغچه‌ها پاسداری می‌کردند. آن­ دو داشتند به سمت موزه می‌آمدند. مهندس شیرازی وقتی که دید ما کارتن به دست داریم به سمت گنجینه می­رویم گفت چکار می­کنید؟. دست از «اشیاء» بردارید و بروید پناهگاه. نتوانستم جلوی خود را بگیرم و با تمام احترامی که برای مهندس شیرازی قایل بودم گفتم: «اشیاء چه گناهی کرده­اند؟» به دنبال این حرف مهندس ابوذری گفت: «صیانت جان واجب است.» باز هم نتوانستم جلوی خود را بگیرم، گفتم: «شما بروید پناهگاه برای صیانت جان.» و آن‌ها به طرف زیرزمین موزه که حالا نقش پناهگاه را بازی می‌کرد، رفتند. همانجا که سال­ها چایخانه «عباس آقا کجیان» برقرار بود؛ با آن استکان­های کمر باریک پُر از چای پُررنگ، که برای کارمندان هم از همان چای به اتاق‌ها می‌آورد و من که اصلاً نمی‌توانستم چای پُررنگ بخورم تا روی برمی­گرداند گلدان را با آن سیراب می­کردم. ما به راه خود ادامه دادیم. توی دلم می­گفتم مگر این اشیاء جان ندارند و صیانت جان آن­ها واجب نیست. مگر جان من از جان آن­ها جان­تر است. من که هر شب خواب این اشیاء را می­بینم، چگونه بگذارم جانشان به خطر بیفتد. مگر جانِ «ونوس تپه سراب» ، «ساغرهای سفالی شوش» ، «قوری‌های سیلک» ، «جام شیشه موزائیک» و «جام زرین زندگی مارلیک» ، «کوزه‌های سفالی چغازنبیل» و… از جان من کمتر اهمیت دارد؟. یعنی بگذارم روح سازندگان آن­ها آزار ببیند. کسانی که شاید زمانی که باستان‌شناس­ها، آن­ها از میان ویرانه‌ها و گورها بیرون می‌آوردند، نفرین خود را نثار آن­ها کرده بودند، حالا یکبار دیگر نفرینشان بر ما نثار شود که چرا از جان دست‌آفریده‌هایشان صیانت نکردیم؟

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق

آن روز گذشت. فردا رفتم به بخش تاریخی و لرستان با همان هدف کمک کردن به جمع‌آوری اشیاء این بخش. وقتی وارد اتاقی که دو سال در آن با اشیاء دوره هخامنشی، اشکانی و ساسانی زندگی کرده بودم، شدم، «ناصر چگینی» را دیدم که مثل همیشه آرام آرام  و به تنهایی، دانه دانه داشت اشیاء را بسته‌بندی می‌کرد. کمک مرا رد کرد همانطور که انتظارش را داشتم. او هرگز آرامشش را با کسی قسمت نمی­کرد!. پس نتوانستم نقشی در صیانت جان «مفرغ­های لرستان» ، «آجرهای منقوش بوکان» ، «سردیس لاجوردی شاهزاده پارسی تخت جمشید» ، «جام زرین خشایارشاه» ، «تکوک سیمین اسطلخ جان» ، «سردیس شهبانو موزا» ، «موزائیک‌های بیشاپور» و… که بارها در دستانم آرمیده بودند، داشته باشم. حسرتش به دلم ماند.

موزه تعطیل شد. زمان گذشت و جنگ تمام شد. قرار شد دوباره اشیاء به بخش­های موزه برگردند. یک روز ماهرخ به من تلفن کرد و گفت: «یکی از کارتن‌ها توی گنجینه نیست. هزار بار شمردم یکی از آن­ها کم است. تو چیزی یادت نمی‌آید؟» گفتم: «راستش نه. ما که همه را شمردیم و بردیم پایین.» هر چقدر فکر کردم به نتیجه نرسیدم. مدتی بعد دوباره ماهرخ زنگ زد و گفت: «پیدا شد. داشتم از ترس می­مُردم. مونده بود پشت در آن اتاق بخش که درش را بسته بودیم و دیگر رفت و آمد نداشتیم. آن چند روز زیر موشک‌باران آنقدر با عجله کار کرده بودیم که این یکی جا مانده بود.» خوشحال شدم که هیچ موشکی به ساختمان موزه نخورد و از جان اشیاء این کارتن هم صیانت شد.

از آن زمان بیش از سی سال گذشته است. بسیاری ماجراها از این گونه اتفاق افتاد و فراموش شد. شاید فقط عکسی از زمان موشک‌باران پیرامون موزه و صیانت جان اشیاء باقی مانده باشد که آقای میرعابدین کابلی و محمدرضا ریاضی و آقا رفیع‌الله­خان رمضانی را در حال حمل چند ظرف از بخش اسلامی به گنجینه نشان می­دهد، که من برای اولین و آخرین بار همین چندسال پیش آن را دیدم که گویا «مهناز گرجی» -آن دوستم از آغاز استخدامش تا کنون- از نسل پس از من، در زمانی که بر مسند مدیریت موزه نشست، یافته بود و بر دیوار راهروی طبقه اول بخش اداری موزه، آویخته بود. آقای کابلی که همیشه یار غار همه باستان‌شناس‌ها و معاون مرکز باستان­شناسی و… بود، ریاضی که رئیس کتابخانه موزه بود و در طول سی سال خدمت او در این سمت، نگذاشت هیچ تجددطلبی چیره شود در کتابخانه‌ای که بنایش را «آندره گدار» در کنار تالار موزه ایران باستان طراحی کرده بود و «سلما مقدم» اولین موسس آن بود و بخشی از هویت موزه ایران باستان بود، و من که خوره کتاب بودم! بیشترین سود را از ریاست ریاضی بر این کتابخانه بردم و به همه کتاب­های باستان‌شناسی این کتابخانه دسترسی پیدا کردم و بیشتر آن­ها را خوردم!. و اما، آقا «رفیع‌الله‌خان» که مستخدم مخصوص دکتر باقرزاده بود و بعد مستخدم مخصوص مدیران بعدی. نمی­دانم این عکس را آقای صافی گرفته بود یا نه؟ راستش را بگویم من تنها کسی را که در این عکس نشناختم، همسرم ریاضی بود!. انگار گذر زمان بدجوری اثر کرده بود و یادم رفته بود که آن روزها هر دو جوان بودیم و ریاضی این شکلی نبود.

نسل­ ما و موزه با هم بزرگ شدیم و حتی پیر شدیم. از نسل پیش بسیاری رفتند. از نسل ما هم همینطور. نسل فعلی هم با موزه بزرگ می­شود و می­رود. موزه می­ماند و خودش با این تفاوت که می‌رویم و موزه در تنهایی خودش نه تنها نمی­رود، بلکه روز به روز، اعتبار بیشتری پیدا می­کند و نسل­های آتی را فرا می‌خواند تا در سایه‌اش بزرگ شوند و پیر شوند و بروند. 

شاید این دلنوشته را فقط هم نسل­های من در موزه و مرکز درک کنند. شاید نسل جدید در موزه از این گونه ماجراها و این دلنوشته چیزی حس نکند همانطور که نسل ما هم شاید، از ساخت و راه‌اندازی موزه در هشتاد سال پیش فقط خوانده و شنیده اما، حس نکرده بودیم. با این وجود نسل من هم، اگر نه هشتاد سال پیش و در نخستین گشایش موزه، بلکه در بازگشایی آن پس از تعطیل چندساله نقش داشتیم. من هم طبق معمول آماده کمک برای این بازگشایی. دوباره ویترین­ها چیده شد با کمترین امکانات. یادم می‌آید که چه فقیرانه اتیکت اشیاء را نوشتیم. حتی به اندازه کافی پایه که ما به روال موزه‌داران نسل پیش به آن­ها «سُکل» می­گفتیم، برای گذاشتن زیر اشیاء وجود نداشت. اما به هر روی، موزه بازگشایی شد، هرچند نیمه‌جان.

حافظ می‌گوید: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق/ ثبت است بر جریده عالـم دوام ما / مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است / زان رو سپرده اند به مستی زمام ما» بله این بود نسل ما اما ثبت نیست بر جریده موزه ایران باستان نشان ما!.

ادعایی که از اساس پوچ بود

بر اساس گزارش رویترز ایران گفته بود در واکنش به فشارهای دیپلماتیک، تأسیسات جدیدی راه‌اندازی خواهد کرد. روز قبل از اینکه اسرائیل و آمریکا تأسیسات هسته‌ای ایران را هدف قرار دهند، تهران اعلام کرده بود تأسیسات جدید غنی‌سازی ساخته و به‌زودی آن را تجهیز و راه‌اندازی خواهد کرد. ایران مشخص نکرد این تأسیسات دقیقاً در کجا قرار دارد. در این گزارش آمده است آژانس پیش‌تر گزارش داده بود که حملات روز جمعه اسرائیل به چهار ساختمان در اصفهان آسیب زده، از جمله به مرکز تبدیل اورانیوم (UCF) که در آن «کیک زرد» به اورانیوم هگزافلوراید (UF6) تبدیل می‌شود تا برای استفاده در سانتریفیوژها آماده باشد. گروسی همچنین دوشنبه به بی‌بی‌سی گفته بود به نظر نمی‌رسد فضاهای زیرزمینی در اصفهان آسیب دیده باشند. طبق گفته مقامات، همین فضاهای زیرزمینی محل نگهداری بخش زیادی از اورانیوم با غنای بالا در ایران هستند. با این حال، آژانس از زمان حملات، موفق به انجام هیچ‌گونه بازرسی‌ از تاسیسات هسته‌ای ایران نشده است.

روز سه‌شنبه گروسی در گفت‌وگویی که با فاکس نیوز داشت با سوالی مواجه شد که می‌تواند نگران کننده باشد، هر چند او تلویحا آن را رد کرد و از محل نگهداری اورانیوم غنی شده ایران اظهار بی‌اطلاعی کرد. نکته اینجا بود که گروسی در شبکه فاکس نیوز و در پاسخ به سوال «مارتا مک‌کالوم» مجری برنامه درباره اظهاراتی که مدعی شده حدود ۹۰۰ پوند اورانیوم احتمالا غنی‌شده به یک سایت باستانی نزدیک اصفهان منتقل شده است، گفت: «باید خیلی دقیق باشم، مارتا ما آژانس بین‌المللی انرژی اتمی هستیم، پس نمی‌توانیم بر اساس حدس و گمان حرف بزنیم. ما اطلاعاتی درباره محل اورانیوم غنی شده ایران نداریم.» او گفت مقامات ایران به او گفته‌اند که در حال اتخاذ تدابیر حفاظتی هستند که ممکن است شامل جابجایی این ماده باشد یا نباشد: «پس طبیعی است که شما درباره این موضوع از من سوال می‌کنید، یعنی سوال این است: این ماده کجاست؟ پاسخ این سوال را زمانی می‌توان داد که فعالیت‌های بازرسی هر چه سریع‌تر از سر گرفته شود. و فکر می‌کنم این به نفع همه خواهد بود.» البته این اظهارات او پیش از آن بود که مجلس کلیات و جزئیات «طرح تعلیق همکاری‌ها با آژانس بین المللی انرژی اتمی» را تصویب کند. گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی (IAEA)، در گفت‌وگو با فاکس نیوز تاکید کرده اورانیوم غنی‌شده ایران پس از حملات نظامی آمریکا قابل ردیابی نیست. مقامات ایرانی هم بارها اعلام کرده‌اند پیش از حملات آن را جابجا کرده‌اند اما سوال «اورانیوم غنی شده ایران کجاست؟» همچنان برای افکار بین‌المللی و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی بی پاسخ مانده است.

همین بخش کوتاه از سوال مجری برنامه از گروسی درباره ادعای مطرح شده در مورد ادعای قرار گرفتن اورانیوم در یک سایت تاریخی، در شبکه‌های اجتماعی نگرانی‌هایی را نسبت به سرنوشت آثار تاریخی اصفهان ایجاد کرده است. در روزهای اخیر چند رسانه خارجی گزارش‌های اختصاصی درباره اصفهان و حمله به تاسیسات هسته‌ای آن منتشر کرده‌اند و به مرور آثار معماری و پیشینه تاریخی این شهر پرداخته و نسبت به سرنوشت آثار تاریخی آن ابراز نگرانی کرده‌اند.

روز جمعه «محمدجواد ظریف» در توییتی نسبت به این خبر واکنش نشان داد. وزیر امور خارجه اسبق نوشت: «پس از آن که گروسی با گزارش بی‌اساسش در کشتار بی‌گناهان مشارکت کرد، اکنون با خیال‌بافی بی‌پروایش پیرامون مخفی‌شدن اورانیوم با غنای بالا در اماکن میراث جهانی در اصفهان زمینه‌ساز یک جنایت دیگر شده است.» البته در پی این توییت او، برخی عنوان کردند که گروسی چنین ادعایی را مطرح نکرده و تنها سوال مجری برنامه از او است که این مسئله را پررنگ کرده و ظریف در پاسخ نوشت: «برخی دوستان صحت توییت مرا زیر سوال برده‌اند. مجری به گروسی می‌گوید شما چنین حرفی زده‌اید. او باید این ادعا را تکذیب می‌کرد ولی این کار را نکرد.»

در بند هشتم کنوانسیون 1954 به صراحت قید شده: «‌طرف‌های مخاصمه باید در بیشترین حد ممکن: ‌الف – اموال فرهنگی منقول را از مجاورت اهداف نظامی منتقل نموده یا حمایت کافی را در محل تأمین کنند. ب- از مستقر کردن اهداف نظامی در نزدیکی اموال فرهنگی اجتناب کنند.» با این توصیف، گزارش فاکس نیوز و پاسخ گروسی و ابهامات موجود در این خبر که مربوط به هفته گذشته است اما در روزهای اخیر بازتاب گسترده پیدا کرده است، جای تامل دارد. آنچه مشخص شد این است که از اساس گروسی حتی درباره تولید اورانیوم غنی‌شده هم نمی‌دانسته و حتی ادعاهای بعدی هم پوچ بوده است. در هفته‌های گذشته فعالان میراث فرهنگی بارها درباره حفاظت آثار تاریخی ایران در جنگ افروزی اخیر ابراز نگرانی کرده‌اند و اصول و ضوابطی را یادآور شده و حتی اقدام به مکاتبه با نهادهای بین‌المللی کرده‌اند. جای تردید ندارد که ایران کشوری کهن و سرشار از آثار ارزشمند تاریخی است و ایرانیان حق دارند در جنون جنگ‌افروزان نگران این میراث ارزشمند بشری باشند.

میراث جهانی اصفهان دستمایه شایعه‌سازان

بازی رسانه‌های معاند با هویت تاریخی ایران

شهر اصفهان به‌عنوان یکی از مهم‌ترین شهرهای تاریخی جهان، جایگاهی بی‌بدیل در حافظه فرهنگی بشریت دارد. میدان نقش جهان، مسجد شیخ لطف‌الله، پل‌های تاریخی، مناره‌ها و کاخ‌های صفوی، همگی به‌عنوان شناسنامه‌های تمدنی ایران در حافظه جهانی ثبت شده‌اند. این آثار، نه‌تنها دارایی‌های ملت ایران هستند بلکه بخشی از میراث مشترک بشریت به شمار می‌روند. حال چگونه ممکن است که چنین مکان‌هایی به‌عنوان مراکزی برای نگهداری اورانیوم غنی‌شده مطرح شوند؟ اساس این ادعا نه‌تنها غیرمنطقی و غیرعلمی است، بلکه گواه دیگری بر استمرار پروژه «شبهه‌افکنی هدفمند» علیه ایران است. رسانه‌های معاند با بهره‌گیری از یک مصاحبه قدیمی و تحریف‌شده، تلاش کرده‌اند با پیوند زدن موضوعات غیر مرتبط، هم اعتماد جهانی به میراث فرهنگی ایران را خدشه‌دار کنند و هم خوراک جدیدی برای جنگ شناختی خود فراهم آورند. بررسی‌ها نشان می‌دهد که رسانه‌های معاند با بازنشر گزینشی این مصاحبه، تلاش کرده‌اند با القای مطالب نادرست، ذهنیت افکار عمومی را تحت تاثیر قرار دهند و به میراث فرهنگی ایران نیز خدشه وارد کنند. کارشناسان حوزه رسانه معتقدند که این دست از اقدامات، نمونه آشکار جنگ شناختی است که هدف آن ایجاد التهاب اجتماعی و بین‌المللی است.

 

سوءاستفاده رسانه‌ای از هویت تاریخی اصفهان

«مینا جلالی» کارشناس برجسته حوزه میراث فرهنگی در گفت‌وگو با «پیام ما» با اشاره به سوءاستفاده رسانه‌ای از هویت تاریخی اصفهان تاکید می‌کند: «متأسفانه در سال‌های اخیر، دشمنان ایران علاوه بر هجمه‌های سیاسی و اقتصادی، تمرکز ویژه‌ای بر تخریب تصویر فرهنگی و تاریخی ایران داشته‌اند. بازنشر شایعه‌ای که به آثار تاریخی اصفهان گره خورده است، نه از سر دغدغه جهانی برای میراث بشری، بلکه یک ابزار برای فشار رسانه‌ای به کشورمان است.»

به اعتقاد او: «آثار تاریخی اصفهان متعلق به ملت ایران و تمام بشریت است و چنین ادعاهای ساختگی که بدون سند و از منابع غیرموثق منتشر می‌شوند، در حقیقت بی‌احترامی آشکار به تاریخ، فرهنگ و میراث جهانی هستند.»

این کارشناس حوزه میراث فرهنگی بر این باور است: «این نخستین‌بار نیست که با وارونه‌نمایی واقعیت‌ها، تلاش می‌شود از جایگاه جهانی اصفهان به‌عنوان شهر ثبت شده در یونسکو، برای تحت فشار قرار دادن ایران سوءاستفاده شود. این فضاسازی‌ها با هدف القای ذهنیت منفی نسبت به ایران و تضعیف جایگاه فرهنگی کشور صورت می‌گیرد. کاربران فضای مجازی و فعالان رسانه‌ای باید آگاه باشند که بازنشر چنین شایعاتی در حقیقت آسیب به سرمایه‌های فرهنگی کشور است. امروز بیش از هر زمان دیگری باید هوشیار باشیم که در زمین دشمن بازی نکنیم و در حفاظت از میراث تاریخی خود مسئولیت‌پذیر باشیم.»

 

هشدار نسبت به بازنشر شایعات

«رضا صالحی» متخصص حوزه رسانه نیز در این خصوص در می‌گوید‌: «فضای مجازی بستری برای انتقال سریع اخبار است اما کاربران باید در مواجهه با مطالب غیررسمی و شایعات منتشر شده در آن، دقت لازم را داشته باشند. بازنشر اخباری که فاقد منبع معتبر هستند می‌تواند ناآگاهانه در پازل دشمنان ایران قرار گیرد. وظیفه رسانه‌های داخلی و کاربران فضای مجازی در چنین شرایطی ارتقاء سواد رسانه‌ای، توجه به صحت اخبار و عدم بازنشر اخبار نادرست است. در شرایط حساس کنونی کشور، همه باید هوشیار باشند که ناخواسته در زمین رسانه‌های معاند بازی نکنند.»

 

هویت تاریخی اصفهان ابزار جنگ رسانه‌ای

«علی توسلی» مرمتگر بناهای تاریخی و مدرس دانشگاه به «پیام ما» می‌گوید: «سوءاستفاده از تاریخ و میراث فرهنگی در بازی‌های رسانه‌ای موضوع تازه‌ای نیست. اما آنچه در این پرونده جلب توجه می‌کند، پیچیدگی تاکتیک رسانه‌ای است؛ جایی که دشمن نه از زاویه‌ای صرفاً سیاسی بلکه با استفاده از جایگاه فرهنگی ایران سعی در تحریف واقعیت دارد. به‌عبارت دیگر، هدف نه صرفاً تخریب برنامه‌های صلح‌آمیز هسته‌ای ایران، بلکه مخدوش کردن چهره جهانی اصفهان به‌عنوان یک مرکز مهم گردشگری، فرهنگی و تاریخی است.»

او معتقد است: «چنین سناریوهایی اگرچه در ظاهر ساده به نظر می‌رسند اما در لایه‌های زیرین خود به‌دنبال القای این ذهنیت هستند که حتی میراث جهانی ایران می‌تواند در پروژه‌های مشکوک مورد استفاده قرار گیرد؛ ذهنیتی که با تکرار آن در افکار عمومی جهانی، می‌تواند آسیب‌های جدی به صنعت گردشگری و جایگاه فرهنگی ایران وارد کند.»

این مرمتگر بناهای تاریخی تاکید می‌‎کند: «میراث فرهنگی هر کشور، فراتر از مرزهای جغرافیایی آن کشور، متعلق به هویت بشری است. آثار تاریخی اصفهان، چه در یونسکو و چه در حافظه جهانی، جزو سرمایه‌های گران‌بهای ملت ایران و بشریت محسوب می‌شوند. حمله به این آثار در قالب شایعه، صرفاً یک دروغ رسانه‌ای نیست؛ بلکه یک تهاجم نرم علیه هویت و تاریخ ماست. بی‌تردید، همان‌گونه که جمهوری اسلامی ایران بارها بر صلح‌آمیز بودن برنامه‌های هسته‌ای خود تاکید کرده و همکاری‌های شفاف با نهادهای بین‌المللی داشته است، دفاع از میراث فرهنگی کشور نیز جزو اولویت‌های انکارناپذیر ماست. در چنین شرایطی، صیانت از این میراث نه‌فقط وظیفه نهادهای تخصصی بلکه مسئولیت ملی همگان است.»

 

ضرورت حفظ امنیت روانی جامعه در قبال جنگ شناختی

«مریم مقدسی» مدرس دانشگاه و کارشناس سواد رسانه‌ای در این‌باره با تاکید بر اهمیت حفظ امنیت روانی جامعه، به «پیام ما» می‌گوید: «توسعه جنگ رسانه‌ای علیه جمهوری اسلامی ایران در سال‌های اخیر به شکل پیچیده و هدفمندی دنبال می‌شود و بازنشر شایعاتی از این دست با هدف تخریب اعتماد عمومی و آسیب زدن به امنیت روانی مردم صورت می‌گیرد. طرح ادعاهای غیر مستند درباره برنامه‌های هسته‌ای ایران به بهانه آثار تاریخی، یکی از ابزارهای نخ‌نمای دشمن برای ایجاد تردید و نگرانی در میان مردم است.»

به باور او: «هدف اصلی این عملیات رسانه‌ای، القای ناامنی، بی‌اعتمادی و ایجاد دوگانه کاذب میان پیشرفت علمی و حفاظت از میراث فرهنگی است. در حالی‌که جمهوری اسلامی ایران با بهره‌گیری از استانداردهای جهانی در هر دو حوزه با قدرت پیش می‌رود و در این زمینه شفاف‌ترین همکاری‌ها را با نهادهای بین‌المللی داشته است.» این کارشناس سواد رسانه‌ای تاکید دارد: «ضروری است که رسانه‌های داخلی و همچنین کاربران فضای مجازی با هوشیاری بالا، در دام این فضاسازی‌های ساختگی قرار نگیرند و با پرهیز از بازنشر شایعات، در تقویت جبهه رسانه‌ای کشور ایفای نقش کنند.»

 

هوشیاری، کلید صیانت از میراث

 امروز بیش از همیشه، حفظ آرامش روانی جامعه و جلوگیری از بازنشر شایعات هدفمند اهمیت دارد. هر بازنشر ناآگاهانه این دست اخبار، می‌تواند در امتداد همان تهاجمی باشد که هویت تاریخی ایران را نشانه گرفته است. ما موظفیم با شناخت دقیق از ابزارهای جنگ نرم و توجه به جایگاه میراث فرهنگی، اجازه ندهیم سناریوهای تحریف‌شده، آینده تاریخی و فرهنگی کشورمان را تحت تأثیر قرار دهد. حفاظت از آثار تاریخی ایران، نه‌فقط صیانت از گذشته، که پاسداشت هویت ملی برای نسل‌های آینده است.

حمله به حافظه تاریخی ایران

ایران سرزمینی است که ستون‌های هویتش بر تاریخ، فرهنگ و تمدنی هزاران‌ساله استوار شده است. آثار تاریخی این کشور، نه‌فقط بناهایی از جنس آجر و سنگ، بلکه قطعاتی از هویت یک ملت‌اند؛ گواهی زنده از شکوه فرهنگی ایران که امروز همچنان در چشم جهانیان می‌درخشند. اما در سال‌های اخیر، میراث فرهنگی ما به‌جای آنکه صرفاً محملی برای تحسین جهانیان باشد، به یکی از محورهای جنگ نرم و هدف حملات رسانه‌ای دشمنان ایران تبدیل شده است. تازه‌ترین حلقه این زنجیره، بازنشر گسترده شایعه‌ای است که طی روز گذشته در فضای مجازی به‌سرعت پخش شده است؛ شایعه‌ای که مدعی است ایران اورانیوم غنی‌شده خود را در زیر بناهای تاریخی اصفهان پنهان کرده است!

این خبر که به استناد مصاحبه‌ای قدیمی از رافائل گروسی، مدیرکل آژانس بین‌المللی انرژی اتمی بازنشر شده، در واقع تحریفی آشکار از واقعیت است. اصل مصاحبه به سال ۲۰۲۴ بازمی‌گردد؛ زمانی که یکی از خبرنگاران خارجی در قالب یک پرسش کاملاً فرضی از گروسی می‌پرسد: «آیا امکان دارد ایران اورانیوم غنی‌شده خود را در زیر آثار تاریخی پنهان کند؟» اما این سوال فرضی، اکنون توسط برخی رسانه‌های معاند به شکل یک خبر قطعی و ادعای مستند بازنشر شده است.

ساده‌لوحانه است اگر تصور کنیم هدف از این شایعه صرفاً تخریب برنامه‌های صلح‌آمیز هسته‌ای ایران است؛ موضوع بسیار فراتر از این است. این یک حمله نرم به هویت فرهنگی ماست؛ تلاشی حساب‌شده برای تضعیف جایگاه میراث جهانی ایران، به‌ویژه شهر اصفهان.

 

اصفهان؛ چرا هدف قرار گرفت؟

اصفهان یک نام ساده نیست. اصفهان برای ایرانیان، مظهر تمدن است و برای جهانیان، موزه‌ای زنده از تاریخ. آثار تاریخی این شهر نه‌تنها به‌عنوان سرمایه ملی، بلکه به‌عنوان میراث بشریت در فهرست یونسکو ثبت شده‌اند. انتخاب اصفهان به‌عنوان سوژه این شایعه کاملاً هدفمند است؛ زیرا اصفهان به‌طور ویژه در نگاه جهانی، شهری امن، فرهنگی و مورد احترام است. دشمنان ایران به‌خوبی می‌دانند که اگر بتوانند این تصویر مثبت را با شبهه و شایعه مخدوش کنند، نه‌فقط به افکار عمومی جهانی، بلکه به صنعت گردشگری و اعتماد فرهنگی به ایران ضربه خواهند زد.

این ترفند تازه نیست. در سال‌های گذشته هم بارها تلاش شده تا از مسیر روایت‌های امنیتی و رسانه‌ای، ذهنیت جهانی نسبت به اصفهان و دیگر شهرهای میراثی ایران تحت‌الشعاع قرار گیرد. شایعه پنهان‌سازی اورانیوم در زیر آثار تاریخی، ادامه همان پروژه تحریف است؛ پروژه‌ای که به‌دنبال آن است تا هویت فرهنگی ما را به ابزاری برای فشار سیاسی بدل کند.

 

اهمیت میراث فرهنگی در جنگ نرم

یکی از ابعاد کمتر شناخته‌شده جنگ رسانه‌ای، تمرکز بر نقاط نرم تمدن‌هاست. برخلاف تصور عموم که میراث فرهنگی را حوزه‌ای صرفاً گردشگری می‌دانند، امروز این حوزه به یکی از نقاط اصلی نبردهای رسانه‌ای تبدیل شده است. میراث فرهنگی در نگاه جهانیان، نشانه‌ای از صلح، تمدن و گفت‌وگوست؛ اما دشمنان ایران تلاش می‌کنند همین نشانه‌ها را به محل ابهام و تخریب تبدیل کنند. وقتی یک بنای تاریخی مانند میدان نقش جهان یا مسجد جامع عباسی، در یک شایعه امنیتی مطرح می‌شود، آنچه زیر سوال می‌رود، تنها موضوع هسته‌ای نیست؛ بلکه اصل «اعتماد فرهنگی» به ایران آسیب می‌بیند. این دقیقا همان چیزی است که طراحان این شایعات به‌دنبال آن هستند.

 

رسالت رسانه‌های داخلی و کارشناسان میراث فرهنگی

در چنین فضایی، رسانه‌های داخلی باید نقش فعال و پیش‌دستانه داشته باشند. صرف تکذیب یک خبر کافی نیست؛ ما نیاز به روایت‌سازی قوی، تحلیل عمیق و مستندسازی شفاف داریم. کارشناسان میراث فرهنگی نیز باید با ورود جدی به این حوزه، با ادبیات تخصصی اما قابل فهم برای عموم، در رسانه‌ها و فضای عمومی حاضر شوند و با قدرت از جایگاه اصفهان و سایر آثار تاریخی ایران دفاع کنند. ایران از نگاه نهادهای بین‌المللی، یکی از متعهدترین کشورها در حفاظت از آثار جهانی است و همواره در بحران‌ها و شرایط حساس، اثبات کرده که میراث فرهنگی‌اش خط قرمز ملی است. این کارنامه موفق باید به‌درستی برای افکار عمومی بازگو شود.

 

بازنشر شایعات؛ آسیب به هویت تاریخی ایران

کاربران فضای مجازی باید بدانند که بازنشر چنین شایعاتی، حتی از سر ناآگاهی، می‌تواند آسیب جدی به هویت فرهنگی کشور وارد کند. ما در برابر میراث تاریخی‌مان مسئولیم؛ بازنشر شایعاتی که این میراث را محل تردید معرفی می‌کند، در حقیقت گامی ناخواسته در پازل دشمنان ایران است. میراث فرهنگی ایران تنها یادگار گذشته نیست؛ این میراث، بخشی از قدرت نرم کشور است و یکی از مهم‌ترین دارایی‌های ملی که باید از آن در برابر هجمه‌های رسانه‌ای دفاع کرد.

 

ضرورت هوشیاری در صیانت از میراث فرهنگی

شایعه‌سازی اخیر درباره پنهان‌سازی اورانیوم در آثار تاریخی اصفهان، تنها یک خبر جعلی نیست؛ این بخشی از پروژه بزرگ‌تری است که می‌خواهد اعتبار فرهنگی و هویت تاریخی ایران را هدف قرار دهد. مقابله با این پروژه، فقط مسئولیت دولت یا نهادهای امنیتی نیست؛ این یک رسالت ملی است که رسانه‌ها، کارشناسان و حتی کاربران عادی فضای مجازی در آن نقش دارند.

ما باید در روایت‌سازی قوی‌تر عمل کنیم، از سواد رسانه‌ای جامعه حمایت کنیم و میراث فرهنگی‌مان را به‌عنوان خط قرمز ملی معرفی کنیم؛ چرا که اگر روایت ما ضعیف باشد، روایت دشمن جایگزین آن خواهد شد. میراث فرهنگی ایران، میراث انسانیت است؛ میراثی که امروز بیش از همیشه، نیازمند هوشیاری و صیانت آگاهانه است.

جنگ و ضرورتِ مبارزه برای شهر

سال 1393 در گفتگوهایمان در مجمع حق بر شهر باهمستان،­ ایده­ای مطرح شد به نامِ AA(Activism Addict)(معتاد به کنشگری) که مضمونش این بود که هرکس از کنشگری‌اش برای شهر در پیرامونِ محل زندگی یا محلِ کارش روایت کند. این ایده البته آن زمان چندان به مرحله اجرا نرسید اما بعدها در قالب‌هایی چون #بحران_من_در_تهران و #گذربهتر به نحوی دنبال شد.  #بحران_من_در_تهران فراخوانی بود در سال 1395 با این قالب: «شما امروز در شهر با چه مشکلی مواجه شدید؟عکس بگیرید و برای ما بفرستید» و #گذربهتر یک فعالیت میدانی در سال 1397 در خیابانِ فلسطین برای گزارشِ مشکلات پیاده رو به 137 بود همراه با ارائه یک چک لیستِ تصویری برای مناسب‌سازی پیاده‌روها به مردم به صورتِ یک فراخوان.

2 دی 1396، پنج روز قبل از اعتراضات دی 1396، گروهِ «تهران شهر خاکستری» در اعتراض به وضعیتِ آلودگی هوا، تجمعی را جلوی شورای شهر تهران برگزار کرد. با رهگذران که برای پیوستن به تجمع صحبت می‌کردیم، برخی پاسخ می‌دادند که هوا چیه، سیستم(حکومت) را عوض کنید.

آبان 1398 که شد، پس از آن این پرسش در گفتگوهایمان در مجمع حق بر شهر باهمستان مطرح شد که «ما کجا بودیم؟»، دلیل این پرسش این بود که هدف باهمستان «دفاع و پیگیریِ حقوق و منافعِ گروه‌های به حاشیه رانده شده در فرآیندهای شهری» تعریف شده و اکنون این سؤال مطرح بود که ما در میانه خشن‌ترین شکلِ طردِ به حاشیه رانده شده‌ها چه ارتباط و نسبتی با گروه هدفمان داریم؟ این پرسش در شرایطی بود که ما حدود 4 سال بود کارگروهی محلی در یکی از محروم‌ترین محلاتِ شهر تهران داشتیم: محله زهتابی در منطقه 17.

اسفند 1398 مجله حوالی آمد تا برایمان از «ما و فضای اطرافمان» بگوید و اکنون قرار است که پس از 4 سال با شماره ویژه «زیرزمین» از زیرزمین بیرون بیاید و قرار بود 30 خرداد امسال اگر جنگ رخ نمی‌داد مراسمِ رونمایی‌اش را برگزار کند، چنانچه چندی قبل و کمی قبل از جنگ 12 روزه، گروهِ«Ethno-Anthro» دوره «در جستجوی فضاهای از دست رفته» را برای یادآوری خاطرات و دلبستگی به شهر برگزار کرد و پیش از آن موسسه فرهنگی و هنریِ شک با دوره های «آگورا» و «آرمانشهر لوفوری» برایمان از «پیوندِ هنر،مقاومت و شهر» و «تخیلِ شهری» گفت و چندسالی است که «رادیو نیست» درباره نسبت ما با مکانهای احساس تعلقی که دیگر نیستند می­‌گوید تا مبارزه برای میراث را به زیستمان گره زند.

اواخر اسفند 1400 تنها باری که به شورای ششم شهر تهران رفتم (بنابر دعوتِ زهرا شمس‌احسان رئیس کمیته اجتماعی شورا برای مشورت)، در گفتگویی که داشتم خانم شمس‌احسان می­‌گفت که ما با همه اختلافات و جناح‌هایی که داریم همه زیر یک چتر هستیم و پاسخ من این بود که من برایم این جناح و آن جناح مطرح نیست، بلکه من شهروندِ تهرانم و برای این تکه جغرافیایم باید تلاش کنم.

این مواجهاتِ پراکنده با شهر و تهران را گفتم تا از مشاهده و احساس این روزهای مردم از مواجهه با شهر در زمانه­ جنگ بگویم. در روزهای جنگ، چه برای ماندگان و چه برای رفتگان از تهران، شهر تهران، همان تهرانِ مخوفی که از آن یاد می‌شد، به علقه‌ای مهم بدل شده بود. تهرانی دوست‌داشتنی که مردم برایش نگرانند، تهرانی که مردم آن را می‌خواهند و تهرانی که می‌خواهند برایش کاری کنند اما نمی‌دانند چه کاری و چگونه و همبودی نیز برای فعالیتشان ندارند-گرچه در میانه همین ندانستن‌ها و نتوانستن‌ها هم مثل زمانِ کرونا خیلی کارها می‌شد که نشان می‌داد شهروندانی بیدار و فعال زنده‌اند-، رفتگان از تهران این دلهره را داشتند که آیا اگر برگردند با ویرانه‌ها مواجه نمی‌شوند؟اما آیا تهران با ویرانیِ مستمر و تدریجی و زیرپوستی پیش از آن مواجه نبود؟

جین جیکوبز، نظریه‌پرداز و منتقدِ شهری در کتابِ«مرگ و زندگیِ شهرهای بزرگِ آمریکایی» مفهومِ محله را با جنگیدن برای تکه جغرافیایی که به آن تعلق داریم معنا می­‌کند، اکنون باید همین جنگیدن برای جغرافیایمان در محیطِ پیرامونمان را زنده کنیم تا مثلِ آبانِ 98 نپرسیم  «ما کجا بودیم؟» یا مانند جنگِ 12 روزه دچار استیصال و عذاب وجدان نشویم که چه می‌­توانیم کنیم. باید به جای سیستم را عوض کنید، به هوا را عوض کنیم، برگردیم. باید به جای اینکه شهر برایمان در کنشگری به مفهومی انتزاعی مثلِ «سرمایه داری» بدل شود، شهر برایمان محیط آشنایی شود در کنارِ خودمان که از اجزای ساده‌ای مثل پیاده‌رو، خیابان، بوستان، درخت و باغ ساخته شده است و برای این اجزا بجنگیم.­ باید به شهروندی بیندیشیم و آن را زندگی کنیم، همانطور که زنان به تنانگی‌شان اندیشیدند و بدنشان را زندگی کردند و این تبدیل شد به مستحکم‌ترین و فراگیرترین تغییر. اگر بتوانیم با تانکهای تخریبگرِ شهر به درستی مبارزه کنیم، تانکهای دشمن راهی به شهرهایمان نخواهند داشت.

هیچ خونی سرخ‌تر نیست

آسمان را خاکستر گرفته و بوی خون و باروت با هم ترکیب شده و صدای مهیب توپخانه رنگ از رخسار سربازان ربوده که فرمانده فریاد می‌کشد «برید جلو و نترسید ، خدا با ماست.» اندکی بعد یکی از سربازان پس از نگاه کردن به محیط پیرامونی و ارزیابی شرایط، جواب فرمانده را اینگونه می‌دهد «اگه خدا با ماست پس کی با اوناست که اینطور دارن مارو تیکه پاره می‌کنن؟» این شرح یک لحظه سینمایی نیست که رنگی از حقیقت نداشته باشد. این فقط یک دیالوگ ماندگار نیست که در فیلم «نجات سرباز رایان» نوشته و به درستی کارگردانی شده باشد. اینجا یک درنگ تاریخی برای بازگشت به صلح و دوری کردن از چند شعار جوان‌پسند و اقدامی فریب‌کارانه است. 

از ابتدای تاریخ تا همین روزگار معاصر، هیچ جنگی بر مدار عقل و منطق نچرخیده و نمی‌توان از سلاح‌های گرم انتظار آبادانی و خرمی داشت. در سال‌هایی که جهان با جنگ‌های مختلف شاهد از بین رفتن عشق و صلح و اخلاق بود، در سینما ژانر ضدجنگ بیش از پیش جاندار و ماندگار شد. سینما بهترین فضای فرهنگی و هنری موجود برای از بین برده تقدس از هر جنگی است. یکی از آثار موفق این سال‌ها فیلم کوتاه «شهر شاعران» است که توسط «سارا رجایی» در بیرون از مرزهای ایران ساخته شده اما اثر، روزگار این سرزمین را درخشان تصویر می‌کند. مخاطب در هر کجای جهان که باشد با خط روایت این فیلم کوتاه همراه می‌شود زیرا فیلمساز به خوبی جنگ و از بین رفتن خاطرات خانوادگی را لمس کرده و بسیار هوشمندانه با استفاده از آرشیو شخصی، پیرنگ اصلی روایت را به یک هذات‌پنداری انسانی تبدیل می‌کند. فیلم در فرمی ساده، شهری را را نشان می‌دهد که بی‌تاب ساختن است و نام تمام خیابان‌ها به نام شاعران ثبت می‌شود. مردم شوق زیستن دارند و در عقل آنها خونی از شعر جاریست. همه چیز طبق روال در حرکت است که جنگ هشت ساله آغاز می‌شود و این رخداد تلخ، ماهیت شهر را تغییر می‌دهد. 

زبان اثر با شعر تنظیم شده و شاعرانگی فیلمساز به اوج خود رسیده که جنگ در درون آن رخنه کرده و همین سببی برای تغییر چهره شهر می‌شود. اکنون دیگر شاعری باقی نماده که نامش را روی خیابان‌های جدید بگذارند. بسیاری از مردم آوارگانی هستند که دیگر از یاد شاعران غافل مانده‌اند و نام مردگان در شهر می‌چرخد. شهر درگیر نفرین جنگ شده و زبان شعر جایش را به بیان تند آتش داده. شهر شاعران بعد از جنگ نیز چندان روی آرامش را به خود نمی‌بیند. فیلمساز همزمان که به سراغ مادرش می‌رود، روایتش را نیز از شعر و شاعرانگی به زن و زنانگی تغییر می‌دهد. 

در این مرحله فیلم وارد یک فضای فکری دیگر شده و یکی از مهمترین آثار بعد از جنگ (محدودیت در شعر و رقص و شادی) رخ داده و گویی خرافات وارد میدان پس از جنگ شده. بعد از عنصر «شعر» حالا «زن» نیز در حصار شهری جنگ‌زده محصور می‌شود؛ و جنگ چنین بلایی است که می‌تواند یک شهر را فلج کند که در آن انسانیت در مسلخ پوچی به تماشای مرگ بنشیند. این فیلم ‌کوتاه در میان صدها اثر داستانی و مستند یکی از ظریف‌ترین و خلاقانه‌ترین فیلم‌های ضدجنگ ایرانی‌ست که بسیار کم دیده شده. 

سینمای ضدجنگ با هدف افشای واقعیت‌های تلخ و پیامدهای ویرانگر، به چالش کشیدن تجلیل از جنگ و برانگیختن بینندگان به جهت زیر سوال بردن ضرورت و هزینه‌های انسانی آن ساخته می‌شود. این آثار اغلب روایت‌های دست اول از سربازان، غیرنظامیان و سایر افراد آسیب‌دیده را به نمایش می‌گذارند و طیف وسیعی از دیدگاه‌ها را در مورد تأثیر انسانی جنگ ارائه می‌دهند. 

در این میان مستندهای ضدجنگ فراوانی نیز با هدف ارائه طیف وسیعی از دیدگاه‌ها، از جمله دیدگاه‌های سربازان هر دو طرف، معترضان ضد جنگ و غیرنظامیان ساخته شده‌اند. در این ژانر از سینما شاهد این رخداد مهم هستیم که باید انگیزه‌های پشت جنگ را زیر سوال برد. آسیب‌های روحی، آوارگی و از دست رفتن جان انسان‌ها ارمغان جهان تاریک جنگ است. در سینمای ضدجنگ این واقعیت‌ها را باید به تصویر کشید که در هیچ جنگی جایی برای افتخار وجود نداشته و انسان را تفکر انتقادی و جهانی در صلح مترقی و متمدن می‌کند.

ما رفتگان، با برف‌وبوران باز می‌گردیم

لحظه سیاسی مانند شروع یک جنگ، لحظه‌ای است که نظمِ عادیِ امور دچار اختلال می‌شود؛ دقیقاً مانند اولین مواجهه با یک پدیدار هنری یا ادبی، ما را ناگهان با «امر غریبه» روبه‌رو می‌کند. اما فارغ از این شباهت، در شرایط بحران و جنگ، هنر چه کارکردی دارد؟

 در جنگ، فضای عمومی جامعه زیر سلطه روایت‌های رسمی و رسانه‌ای شکل می‌گیرد و منازعات سیاسی، نگاه‌ها را به‌سوی تحلیل‌های نظامی و آماری سوق می‌دهد؛ اما هنر، برخلاف گفتمان‌های مسلط قدرت و رسانه، در پی بازنمایی «تمامیت» یا «حقیقتِ نهایی» نیست، بلکه امکانی برای احضار وجوهِ غایب، حاشیه‌ای و نادیده‌شده واقعیت فراهم می‌کند. منظور از تمامیت در اینجا، گفتمانی است که سعی دارد جنگ را فقط به «دفاع» یا «تهاجم» تقلیل دهد؛ بدون آنکه وجوه انسانی، پیچیده و خاکستری آن را ببیند.

در جنگ‌ها روایت‌های غالب، در دو سمتِ ماجرا،  مدام در حال بیان این گزاره‌اند که «ما» می‌دانیم حقیقتِ کامل چیست؛ بنابراین روایت‌های دیگر بی‌اهمیت یا نادرست‌اند. درحالی‌که هنر مدرن، در مقابل این ادعا مقاومت می‌کند. هنر حقیقت را شکسته، ناقص، چندپاره و پرابهام نشان می‌دهد. به صداهای حذف‌شده، حاشیه‌ای، شخصی و ناگفته «میدان» می‌دهد و یادآوری می‌کند واقعیت همواره چندوجهی، در حالِ فرار و بازتعریف است.

این جمله به «تئودور آدورنو» منسوب است که نوشتن شعر پس از آشویتس، بربرمنشانه است؛ اما او تأکید می‌کند که هنر، و به‌خصوص هنرِ مدرن، حقیقتِ رنج و شکست را در خود حمل می‌کند، بدون آنکه آن را به ایدئولوژی یا تصویرسازی ساده‌انگارانه فروکاهد. به تعبیر او، تمدن و بربریت در هم تنیده‌اند؛ هیچ سندی از تمدن نیست که هم‌زمان سندی از بربریت نباشد. به این معنا که دستاوردهای فرهنگی، هنری و فکری بشر در خود ردپای جنگ، سلطه و ستم را نیز حمل می‌کنند.

هنر مدرن، می‌تواند با پرهیز از هارمونی و زیبایی‌های دروغین، بدون ‌آنکه به تبلیغات یا تسلی‌بخشیِ ایدئولوژیک بلغزد، به این حقیقت دوگانه اشاره کند. به همین دلیل آدورنو در نهایت راهی برای هنر پس از آشویتس باز می‌گذارد، البته هنری که آگاه از شکست، گسیختگی و زخم‌های تاریخ باشد.

 هنر به‌ویژه شعر، یکی از کهن‌ترین ابزارهای انسان برای بازنمایی رویدادهای تاریخی و جمعی است. از حماسه‌های «هومر» تا مرثیه‌های جنگ در خاورمیانه، شاعران کوشیده‌اند با زبان استعاره، اسطوره و تصویر، تجربه جمعی ملت‌ها را بیان کنند. در شعر فارسی معاصر نیز این سنتِ روایتگری به‌ویژه در مواجهه با جنگ، خشونت و ویرانی، حضوری پررنگ دارد. یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های آن، شعر «نام تمام مردگان یحیی است» از «محمدعلی سپانلو» است؛ شعری که در خود، نوعی تقابلِ انتقادی با روایت‌های رسمی از جنگ و مرگ را رقم می‌زند.

 سپانلو این شعر را در سال‌های پایانی جنگ ایران و عراق سروده است. دوره‌ای که «شعرِ مقاومت» در اوج بود و بسیاری از شاعران روایت‌هایی در ستایشِ قهرمانانِ جنگ می‌نوشتند. اما سپانلو شعرِ مقاومت را در سنتی غیرمستقیم می‌نویسد، جریانی که در جهانِ عرب با «آدونیس» و «محمود درویش» پیوند دارد و در آن، استعاره جای شعار، و تردید جای قطعیت را می‌گیرد. شعر می‌تواند با برهم‌زدن نظم مرئی/ نامرئی موجود، امکان دیدن و شنیدنِ وجوهِ مغفولِ بحران را فراهم آورد. روایت‌هایی را بازنمایی کند که در گفتمان‌های  سیاسی _ نظامی حذف یا فراموش شده‌اند و یا با عباراتی مانندِ «تعداد کشتگان و زخمی‌ها»، به اعداد و ارقام تقلیل‌یافته‌اند.

 «نام تمام مردگان یحیی است» یک روایتِ آلترناتیو از جنگ است؛ روایتی که هم‌زمان هم به سنت شعرِ حماسیِ فارسی پشت می‌کند و هم روایت‌های رسمیِ رسانه‌های جنگ را پس می‌زند. این شعر، با فروکاستنِ حماسه به امرِ کودکانه، با زدودنِ نام‌های خاص و با ایجاد چندصدایی و تعلیقِ معنای مرگ، فضایی تازه می‌گشاید؛ جایی که تاریخ  نمی‌تواند به حد و حدود آن دست یابد.

 «…نامِ تمامِ بچه‌های رفته

 در دفترچه دریاست.

 بالای این ساحل

 فرازِ جنگلِ خوشگل

 در چشمِ هر کوکب

 گهواره‌ای بر پاست…»

 اینجا مرگ با فراموشی درآمیخته و نام کودکان «در دفترچه دریا» نوشته شده است. این دفتر بر خلافِ کتاب‌ها و متونِ تاریخ، جغرافیایی حاشیه‌ای، ساکت، ساکن و خاموش است. در این جهانِ فقدان، این شعر است که می‌تواند به جهانِ محذوفان، جان، موجودیت و روشنی ببخشد.

 ایده محوری سپانلو در مهندسیِ این شعر، یکسان‌سازی و نام‌گذاری تمام مردگان با یک نام است: یحیی. این نام در معنا و روایت‌های پیشین، زنده‌بودن و جاودانگی را به ذهن می‌آورد.

«بی‌خود نترس ای بچه تنها

 نامِ تمامِ مردگان یحیی است»

 متن به کودک، تسکین و تسلی می‌دهد که تو تنها نیستی و همه مردگان این نام را دارند؛ اما در این هم‌نامی حقیقتی تلخ نهفته است: هیچ‌کدام از کودکان، هویتِ یگانه و خاصِ خود را ندارند و همه در «غیاب» و «نام‌ناپذیری» مشترکند. این نام‌زدایی از مردگان، نقدی بنیادین بر شیوه تثبیتِ هویت در گفتمانِ قدرت است که بر برجسته‌سازی و جاودانگیِ فردی تأکید دارد.

 همان‌گونه که «پل ریکور» یادآور می‌شود، انسان در بسترِ روایت شکل می‌گیرد. تاریخ غالباً با خلقِ هویتی کلی و همگانی، از پرداختن به روایت‌های فردی و سرگذشت‌های یگانه می‌گریزد؛ اما سپانلو در یک موقعیتِ پارادوکسیکال، هم‌زمان با نام‌زدایی و نام‌بخشی، این روایت را ناتمام، گسسته و چندپاره می‌سازد.

 از نقاطِ اوج تصویرسازی شعر، تصویر کودکانی است که مانند گنجشکان روی سیم برق نشسته‌اند:

«… یک دسته کودک را

 که چون یک خوشه گنجشک

 بر پنج سیمِ برق

 هر شب، گِرد می‌آیند»

 در این تصویر، شهر که در روایتِ مرسوم، صحنه مقاومت و پیروزی است، به مکانی بدل شده که یحیی‌ها، یعنی کودکانِ مرده بر سیمِ برق نشسته‌اند. این تصویر به‌روشنی نقدِ روایتِ حماسی است که جا و جانِ کودکان در آن حذف شده است؛ اما زبانِ این فقدان، زبانی عجیب است: موسیقی.

«نوبت به‌نوبت، تا شبِ تحویلِ سالِ نو

 گنجشک‌ها و بچه‌های مرده می‌خوانند…»

کودکانی که مرده‌اند هر شب آواز می‌خوانند، سیم‌های برق به خطوطِ حاملِ موسیقی تبدیل می‌شوند، دریا نیز «می‌خواند». در این ترکیب صداها، تصویرِ هم‌سرایی کودکان مرده، اوجِ چندصدایی شعر است. در این تصویر، مرگ، خودِ آواز است که قدرتِ تنها صدای غالب را درهم می‌شکند.

به تعبیر «هایدن وایت»، تاریخ‌ همواره بر «انتخاب»، «اولویت‌بخشی» و «حذف» استوار است. سپانلو شعر را از سیطره گفتمانِ چیره نجات می‌دهد و به چندصداییِ حذف‌شدگان بدل می‌سازد. صداهایی که جنگ آن‌ها را از میان برده؛ اما شعر توانسته دوباره احیایشان ‌کند. سپانلو در این شعر و در تضاد با تاریخ، حذف‌شدگان را انتخاب می‌کند و به آنان اولویت و هویت می‌بخشد.

او حتی قهرمانانِ اسطوره‌ای فرهنگِ ایرانی را نیز به‌نقد می‌کشد. اسفندیار، نماد پهلوانی و جنگ در این شعر، دیگر جنگاور و شجاع نیست. روایتِ کلانِ پهلوانی، به بی‌وزنی فرومی‌ریزد. 

«اسفندیار مرده‌ای (بی‌وزن، مانندِ حبابِ کوچکِ صابون)

 تا می‌نشیند

 شعر می‌خواند…»

    گرچه فضای کلی شعر مرثیه‌گون و اندوه‌بار است؛ اما سپانلو به‌کلی در جهانِ فقدان و خاموشی متوقف نمی‌ماند. در بخش‌های پایانی، حرکت شعر به‌سوی نوعی «احتمالِ زندگی» و «امکانِ بهار» تغییر جهت می‌دهد.  این تحولِ تدریجی و زیرپوستی با حضور استعاره‌هایی از موسیقی، جشن و حتی طبیعت آغاز می‌شود. اینجا کودک، شادی، زندگیِ روزمره و بازی که همگی در هیاهوی جنگ حذف و غایب می‌شوند بار دیگر به صحنه آمده و برای یادآوریِ حیاتِ بالقوه در جهان ِخاموشی از نو زاده می‌شوند.

مفهومِ «آستانگی» که «ویکتور ترنر» به آن پرداخته، در این شعر حضوری بنیادین دارد. در واقع کل شعر بر «آستانه» ایستاده است: آستانه سال نو، آستانه مرگ و زندگی، آستانه خواب و بیداری، آستانه روایتِ رسمی و بدیلِ آن. سپانلو، با ایستادن بر این آستانه، شعرش را از خطرِ سقوط به دامِ زبانِ حماسی و قطعیت‌بخش می‌رهاند. شعرِ او در برزخ می‌گذرد، و این برزخ، فضایی برای اندیشیدن به امرِ فراموش‌شده فراهم می‌کند. شعر حتی در مواجهه با زمستان که معمولاً نماد توقف و سردی است، امیدی نهان به «بهار» را مطرح می‌کند:

«ای برف ببار

 با فکرِ بهار

 بر جنگل و دشت

 بر شهر و دیار…»

برف، در اینجا هم پوششِ مرگ است و هم پیش‌درآمدِ زایش و باروری. این تضادِ بنیادین، نقطه «امکانِ دومعنایی» در روایت است؛ لحظه‌ای که روایت می‌تواند به سمتِ یأس یا امید میل کند. سپانلو با حفظِ این ابهام، احتمالِ زندگی را زنده نگه می‌دارد. این موقعیت را «دومینیک لاکاپرا» به‌عنوان بازسازی سوژه پس از تروما می‌شناسد.

 تروما آن چیزی نیست که دیده و در حافظه ثبت شده  باشد، بلکه امری است که دیده و فهم نشده است و بعدها بازمی‌گردد. در این شعر نیز، فقدان‌های تاریخِ رسمی، به شکلِ ارواحِ آوازخوان بازمی‌گردند. چنین مواجهه‌ای با تاریخ، گشودنِ زخم‌های التیام‌نیافته است، تلاشی است برای اینکه تاریخ به‌جای خاطره‌ای کامل و مطلق، به تجربه‌ای ناگفته، گسسته و ناتمام بدل شود.

 در نتیجه، شعر سپانلو در عینِ نقدِ رادیکالِ خود به روایتِ غالب، در پایانِ راه، دَر را بر «احیای زندگی»، «تولدِ دوباره» و «حضورِ بهار» می‌گشاید. این امیدبخشی چون شعارگونه و غلوآمیز نیست، به‌مراتب باورپذیرتر و شاعرانه‌تر می‌نماید. امیدی شکننده، انسانی و صادقانه است که از دلِ ویرانی برآمده.

 بازخوانی این شعر در پرتو جنگِ امروز معنایی دوگانه می‌یابد. از سویی، همچون جنگ با عراق، مرگ و سکوت را یادآوری می‌کند؛ از سوی دیگر، با تعلیقِ پایان‌بخشِ خود، راهی برای امید باز می‌گذارد. این استمرارِ صدا در دلِ خاموشی، همان امکانِ گشودگیِ به آینده است که در بطنِ هر تعلیقِ تاریخی و هر لحظه سیاسی نهفته است.