روایتی از رنج و مقاومت





روایتی از رنج و مقاومت

۷ تیر ۱۴۰۴، ۲۰:۲۸

توی شکم مادرم بودم که جنگ آغاز شد. پدرم دو زن باردار و زنی با نوزاد شیرخواره را، در ازای بیست لیتر بنزین به راننده‌ای سپرد و با مشقت فراوان از پل ایستگاه هفت آبادان راهی ماهشهر کرد. خیلی‌ها را هم با لنج از آبادان به جای امن تر جابه‌جا کرد. این‌ها را مادرم بعدها برایمان تعریف کرد و می گفت که چطور پدر زیر بمباران هواپیماهای عراقی، در بیابان‌های منتهی به جاده تا سربندر همشهری‌هایش را همراهی می‌کرد. مادر از آن شب سیاه کوچ‌ اجباری سخن می‌گفت؛ کوچ اجباری خانواده‌ها به شهرهای مختلف.
من در پنجم محرم، ۲۲ آبان، در بحبوحه همان روزهای تاریک در بندرعباس به دنیا آمدم؛ در آن بیست روزی که در این شهر جنگ‌زده بودیم. بعد رفتیم بوشهر و پنج سال را در کمپ‌های اطراف نیروگاه این شهر گذراندیم. بعد دوباره آمدیم خوزستان و شهرک «ممکو». چهار تا پنج سال در دشوارترین شرایط توی یک کانکس، میان مارها و عقرب‌ها زندگی کردیم. پدرم کارمند شرکت نفت آبادان بود و در تمام این سال‌های سخت، در آبادان، در محاصره و زیر آتش سنگین دشمن ماند. و تا آخر عمر به‌پاس این ایثار، خودش نخواست حتی یک عنوان رسمی یا امتیازی دریافت کند. جنگ که تمام شد دوباره برگشتیم آبادان؛ شهری که تا سال‌ها آثار ویرانگر آن جنگ خانمان‌سوز بر پیکره‌اش نمایان بود.
حتی پس از جنگ خلیج و حمله آمریکا به عراق، صدای هواپیماها و انفجار بمب‌ها در آبادان، خاطره آن روزهای سخت را زنده می‌کرد. ما کسانی بودیم که همه این رنج‌ها را با پوست و گوشت لمس کرده بودیم. حالا پس از سال‌ها، ایران بار دیگر درگیر جنگی ناخواسته شد؛ جنگی که هیچ‌یک از مردم این سرزمین طالب آن نبودند. این بار اما، فشار اصلی متوجه پایتخت بود. جنگ امروز، خاطرات رنج مردم آبادان و خرمشهر در جنگ هشت‌ساله و رنج‌ها و کاستی‌های دوران جنگ‌زدگی را در ذهنم تداعی کرد. اما این بار تفاوت آشکار، واکنش مردم بود: این بار، برخلاف بعضی از نگاه‌های بغض‌آلود و ناروای گذشته، قلب مردم ستم‌دیده، از استرس و فشاری که به‌ویژه بر پایتخت وارد می‌شد، به درد آمده بود. جالب آن‌که مردم شهر جنگ‌دیده من، آبادان، آغوش خود را به‌روی همه گشودند. به تعبیر مادرم این درگیری برای ما در قیاس با آن جنگ هشت‌ساله، «جنگی ساده‌تر» بود. این بار حتی لحظه‌ای هم به فکر پناه‌بردن به جای امن نبود.
امروز، مردم آگاه‌ترند و در کنار هم ایستاده‌اند. جدا از معدود افرادی که خواسته‌هایشان را در گرو هم‌سویی با دشمن خارجی می‌پنداشتند، این مردم نجیب و دوست‌داشتنی بیش از هر زمان دیگری متحد و همدل‌اند. متانت آنان در ایستادن پای وطن و مردم، علی‌رغم دلخوری‌ و بعضی گلایه‌ها از حاکمیت ستودنی است. حالا اما نوبت حاکمیت است که قدر این مردم نجیب را بداند، به گلایه‌ها و دغدغه‌های آنان با دلسوزی گوش کند، این فرصت بی‌بدیل را برای اصلاح و ترمیم رابطه با سرمایه‌های بی‌بدیل مردمی و شاید نجیب‌ترین مردم جهان غنیمت شمارد و بیش از گذشته دل آنان را به دست آورد. جنگ، در هر حالتی، برای هیچ ملتی سودمند نیست اما، شاید همین روزهای تلخ و پروحشت بهانه‌ای باشد برای صلح و آشتی میان دلسوختگان وطن‌دوست. آنچه در پایان ماندگار خواهد ماند، ایران عزیز است و مردمان قهرمان و نجیبش.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *