بایگانی
وقتش نرسیده قلبمان برای همخانههایمان بلرزد؟
میگفتند «مشکل ما با غیرقانونیهاست»، اما هزاران مهاجر دارای پاسپورت و ویزا را اخراج و هویتشان را جلوی چشمهایشان پاره میکنند. میگفتند «مهاجران امنیت را به خطر انداختهاند»، اما اسرائیل که به ایران حمله میکند، از دیوار کوتاه مهاجرانی که بخش مهمی از آنها خود قربانی جنگ و تهاجم هستند، متهم میسازند. میگفتند «اینها بنیادگرایان دینی هستند و اینجا امتیاز دارند»، اما زن و کودک و جوان را حتی از حضور در مساجد برای عزاداری محرم محروم میکنند. میگفتند «مشکل مدارس کشور کودکان افغانستانیاند»، اما نمیگویند حالا که دهها هزار کودک را که همینجا به دنیا آمدهاند، از تحصیل محروم کردند، مشکل آموزش حل شد؟ حالا که قوانینی مبهم و سخت و ظالمانه، در کنار هژمونشدن این دیگریستیزی افسارگسیخته در جامعه، صدها هزار آواره جدید ساخته و انسانهایی که دههها با آنها کنار هم زندگی کردیم را در سختترین شرایطی که در زندگی دیدهاند رها کردیم، آیا مسئله ریاضت اقتصادی حل میشود؟ دیگر خیالمان راحت است؟ آسمانمان به جای موشک و پدافند، ستارهباران خواهد شد؟
این ۱۲ روز که هر روزش لرزیدیم و دلمان برای نزدیکانمان تپید، آیا لحظهای به همخانههای افغانستانیمان فکر کردیم؟ محلههای شمال و شرق و غرب و تهران که خالی شده بود، چه کسانی مراقب خانههایمان بودند و به آنها اعتماد داشتیم؟ آیا آنقدر کور و سنگدل شدهایم، در روزهایی که خیلی از ما مجبور به ترک خانه و محلههایمان شدیم، نهتنها افغانستانیهای بسیاری نتوانستند به صد دلیل اقتصادی و محدودیتهای قانونی جابهجا شوند و به شهرهای دیگر بروند، برایشان موانع جدید هم تراشیدیم؟ که آزار ببینند و کتک بخورند و دستگیر شوند، پساندازیشان ستانده شود و اخراج شوند و حتی حقوق کاری که انجام دادند و خانهای که رهن کردند را دریافت نکنند؟
هرروز و هرساعت گوشیام پر میشود از مادرانی که جرئت ندارند از خانه بیرون بیایند، از نمونههای عجیبوغریب اخراجشدن و ضربوشتم و توهین به دانشجویان افغانستانی، از دخترانی که نگذاشتهاند در پارک راه بروند، از مردی که حتی صبح بعد از موشکباران به او نان نفروختهاند، از فعالانی که تهدید شدند تا خدمات درمانی به مهاجران ندهند، از مددکارانی که تهدید شدند ننویسند و حرف نزنند، از فعالانی که حسرت میخورند چرا وقتی فرصت داشتند بیشتر کار نکردند و افغانستیزی به اینجا کشید، از این پرسش که «مگر ما انسان نیستیم؟»
بله از افغانستانیهای عزیز و زیادی که پیام میدهند؛ برای این سرزمین مشترک چه میتوانیم بکنیم، به چه کسی میتوانیم کمک کنیم. یکیشان میگفت «کاش میتوانستیم همدیگر را بغل کنیم و تاپتاپ قفسه سینهمان باهم یکی شود». آنها همیشه کنار ما بودند و نخواستیم ببینیمشان.
مگر نه اینکه ما هم در شهرهای مختلفی زندگی و کار میکنیم، که متکثریم و باهم فرق داریم، که وقتی جان و زندگیمان مورد تهدید قرار میگیرد، ساکمان را میبندیم و عواطفمان را روی دوشمان میگذاریم و به هرکجا که باشد، میرویم، به هرکسی دل میبندیم و یاری میگیریم؟ هر ساختاری، هر دولتی، هر نهادی و هر دوست و آشنایی؟
ما فعالان مدنی حوزه مهاجرت بارها فکر کردیم مقالات سادهای بنویسیم که نشان بدهد مسئله کشور ما در اقتصاد، فرهنگ، سیاست همچون کشوران دیگر، مهاجرانش نیستند. میتوان سیاست مهاجرتی شمولگرا داشت که کرامت انسانی را پاس بدارد و مشارکت مهاجران را در ساختن کشور تسهیل کند؛ توضیح بدهد اخبار و آمار جعلی چطور در اذهان ما نفوذ میکنند و ترسهایمان را به خشونت و وحشت و آزار دیگران تبدیل میکنند؛ چطور از پرداختن به مسائل واقعی مانند نابرابری، امنیت، آموزش و سلامت و … منحرف میشویم؟ اما شاید اشتباه میکردیم. شاید واقعیت مقالههای ما با واقعیتِ میدان فرق داشت. شاید حالا که زمین واقعاً دارد زیر پایمان میلرزد، یکبار هم که شده قلبهایمان را برای «دیگری» باز کنیم. او را ببینیم و بشنویم و برای هم بایستیم. فکر کنیم شاید امروز ما، علیه موج سهمگین مهاجرستیز که از دولت گرفته تا رسانه و کوچه و خیابان دارد تنفر پخش میکند، در اقلیت باشیم، اما اقلیتها میتوانند مانند انداختن سنگی روی سطح دریاچه، موج و جریانی مخالف ایجاد کنند.
«یوآو گالانت»، وزیر جنگِ رژیم آپارتاید اسرائیل، در ابتدای دوره جنگ پسا هفتِ اکتبر ۲۰۲۳ ساکنانِ غزه را «حیواناتِ انساننما» نامید و این رتوریک تبلیغاتی اسرائیل در جنگ را تشکیل میداد که غزه معادل با حماس است و حتی کودکانی که کشته میشوند (و البته آمارشان انکار میشود) در آینده به عضوِ حماس و تروریست بدل میشدند. انسانیتزدایی از یک قوم، نژاد و ملت سوابق تاریخی متعددی دارد. اخراج فلسطینیها در نکبه (۱۹۴۸) و استعارههایی چون «زمین بدون مردم» (برای توصیفِ فلسطین) و کاربردِ اصطلاحِ انتقال(Transfer) برای خنثیسازیِ خشونت و سبعیتِ آوارهسازی بنیانِ نژادپرستیِ سیستماتیکِ اسرائیل را شکل میدهد. مثالهای فراوانی میتوان برشمرد چون اخراج هندیها (عمدتاً از تبار گجراتی) از اوگاندا در ۱۹۷۲ از اوگاندا توسط دولتِ عیدی امین با توصیفهایی چون «خونآشام»، «غارتگران منابع ملی»، «پارازیت» و «بار اضافی»، پاکسازی قومی و جابهجابی اجباری قومِ روهینگیا در میانمار در ۲۰۱۷ با اصطلاحاتی چون «مهاجر غیرقانونی»، «تروریست»، «خطر برای بوداییها»، نسلکشیِ کردها در عملیاتِ انفال (۱۹۸۸) در رژیم بعث عراق با توصیفِ کردها بهعنوان «خائنان»، «همدستانِ ایران»، «دشمنانِ ملت»، «میکروب»، «اهل کوه»، نسلکشیِ ارامنه (۱۹۱۵-۱۹۲۳) در امپراتوری عثمانی و توسطِ رهبرانِ ترکانِ جوان (حزب اتحاد و ترقی) در خلال جنگ جهانی اول با استفاده از واژگانی مانندِ «خائن»، «دشمن داخلی»، «غیرمتمدن»، «آفت»، «عنصر نامطلوب»، «مسئله ارمنی(Ermeni Meselesi)»، «گاوور بهمعنای کافر»، نسلکشی هزارهها در افغانستان با توصیف آنها تحت عناوینِ «کافر»، «پست» و «بیگانه»، نسلکشیِ توتسیها در رواندا (۱۹۹۴) با تشبیهِ توتسیها بهویژه توسطِ رادیو RTLM با اصطلاحاتی نظیرِ «سوسک»(Inyenzi)، یهودستیزی در آلمانِ نـازی (۱۹۳۳-۱۹۴۵) و توصـیف یهودیها به «فرو-انـسـان» (Untermensch)، «طـفیـلی» (Parasite)، «آلوده» و «سرطان جامعه» و ترسیم کاریکاتورهای ضدیهودی در نشریاتی مانندِ Der Sturmer کـه در آن یـهودیان بـا ویژگـیهای حـیوانی(بینی بزرگ، حـالـتِ خزنده) به تصویر کشیده میشدند.
انسانزدایی بروزهای مختلفی دارد؛ خـشونت نمادین، خشونت و بدررفتاری، آوارهسازی، پاکسازی قومی و نسلکشی که گاه بهصورت چرخهای در امتداد یکدیگر شکل میگیرند.
انسانزدایی از روایتسازی کاذب حاصل میشود. از تصویری یکپارچه و موهوم که از یک قوم، نژاد، ملت و مذهب ساخته میشود. همه مسلمانها تروریستاند، همه بهاییها جاسوسِ اسرائیلاند، همه یهودیها فاسدند، همه سیاهان تنبل و کمهوشاند، همه اعراب بدوی و بیابانگردند. بدیهی است این انسانیتزداییها بههماناندازه بیمعنی و پوچاند که جوکهای قومیتی درباره ترک و لر و رشتی. در موردِ اخیر، یعنی افغانستانیها این تصویرِ موهوم عبارت است از اینکه همه افغانستانیها مهاجر غیرقانونی هستند، همه آنها پشتون هستند، همه آنها حامی طالباناند، آنها اغلب مرد هستند و عده خیلی قلیلی زن که نقشِ ماشینِ جوجهکشی را ایفا میکنند، همه آنها بیسواد و بیفرهنگ هستند و همه آنها ضد ایران هستند و مترصد فرصتی برای ضربهزدن به ایران. اگرچه دیدگاههای منفی نسبت به افغانستانیها در بینِ ایرانیان، دارای ریشههای تاریخی بود و افکارسنجی شهروندان تهرانی توسط دفتر مطالعات اجتماعیِ شهرداری تهران در سال ۱۳۹۸ گویای این مسئله بود، اما در زمان سلطه مجدد طالبان بر افغانستان در سالِ ۱۴۰۰ شاهد همدلی ایرانیان با افغانستانیها بودیم و با مقاومتِ پنجشیر، همدلیای وجود داشت، ولی از اواخر سال ۱۴۰۱ بهتدریج ابتدا توسط چند اکانت در شبکههای اجتماعی و سپس چند روزنامهنگار و یکی-دو رسانه موج جدیدی از نفرتپراکنی نسبت به افغانستانیها شکل گرفت که بر دو عنصرِ «روایتسازیِ کاذب» و «خطرناک قلمداد کردنِ افغانستانیها از نظرِ جمعیتی و سیاسی» استوار بود و دامنه آن به گروههای واتساپی و تلگرامی خانوادگی نیز رسید و خود را در هشتگهایی چون «اخراج افغانی مطالبه ملی» نمود داد و همه مشکلات موجود در کشور از ناترازی انرژی، گرانی، کمبود سیبزمینی، افزایش اجارهبها، ناامنی را به آنها نسبت داد که در آخرین حلقه نیز شبکه نفوذ گسترده اسرائیل در کشور را که به اذعانِ مسئولانِ اطلاعاتی و امنیتی (از جمله «علی یونسی»، وزیر اسبق اطلاعات) در سطوح بالای حاکمیت گسترده است، به افغانستانی منسوب کرد و تقلیل داد و از آن برای تشدیدِ موجِ اخراجِ مهاجرانِ افغانستانی که پیش از جنگِ ۱۲روزه با شدت در جریان بود، بهره برد.
این روایتسازی کاذب درحالیاست که در واقعیت، افغانستان متشکل از اقوام متعددی چون پشتون، تاجیک، هزاره، ازبک، ایماق، ترکمن، بلوچ؛ پشهای، نورستانی، گوجر، عرب، براهویی، قزلباش، پامیری، قرقیز، سادات، مغول و سیک است و قانون اساسی پیشین و سرود ملی سابق افغانستان به ۱۴ قوم اشاره کرده است. ۴۹ درصد افغانستانیهای ساکن در ایران زن هستند. جمعیت زیادی از افغانستانیها جزو نسلهای دوم و سوم و چهارم مهاجران محسوب میشوند که متولد ایران هستند و اصلاً افغانستان را ندیدهاند. جمعیت قابلتوجهی از افغانستانیهای تحصیلکرده داریم (چه آنها که در ایران تحصیل کردهاند و چه آنها که در افغانستان یا کشورهای دیگر و بهدلیل سلطه طالبان بهدلیل مشاغل دولتی یا نظامی، فعالیتهای حقوق بشری یا حوزه زنان و سایر حوزههای شغلی یا فعالیتی یا سبک زندگی که زیستن در سایه طالبان را برای آنها با خطر جانی مواجه میساخت، به ایران آمدند) و بنابر برآوردها از جمعیت مهاجران ساکن در ایران بین یکسوم تا یکچهارم آنها مهاجر قانونی محسوب میشدند و بخش قابلتوجهی از آنها نیز از طریق کارت آمایش و سرشماری نیمهرسمی محسوب میشوند و تقریباً میتوان گفت آنچه تحت عنوان «مهاجر غیرقانونی» اطلاق میشد، بخش کوچکتری از آنها را در بر میگرفت، اما در موجِ اخیر اخراج شامل افغانستانیهای دارای پاسپورت و ویزا هم شده است. «هانا آرنت» در «ریشههای توتالیتاریسم» از مفهومِ «انسانهای زائد»(Superfluos People) و «بیریشگی»(Rootlessness) یاد میکند. اینکه چگونه با زائد تلقیکردن جمعیتهای انسانی، رژیمهای توتالیتر به بیریشهسازی انسانها دست میزنند که کمترینِ آنها آوارهسازی است، مسیری که در انتها به آشویتس میرسد. آرنت این فرایند را در «آیشمن در اورشلیم» فرایندِ «پیشپاافتادگیِ شر» میخواند، فرایندی که در آن فرودستسازی و تحقیرِ تاریخیِ افغانستانیها به این مرحله خشونتبار رسیده است. «پیتر گاتریش» در «The Making of the Modern Refuee» نشان میدهد چگونه اشکال مختلف انسانزدایی از جمله با عنوانِ «مهاجر غیرقانونی»، آوارگی را به یک ابزارِ سیاسی بدل میکند و «سامانتا پاور» در «Problem from Hell» از اینکه چگونه توجیهات امنیتی مستمسکی برای نسلکشی میشوند، روایت می کند.
مسئله مهم آن است که انسانزدایی تنها مغلوبانِ آن را قربانی نمیکند، انسانزدایی جدا از آنکه گسترش مییابد و قربانیان جدیدی انتخاب میکند تا جایی که حتی به تضادِ تهرانی/شهرستانی میرسد، جمعیتِ غالب را پس از مدتی با شرمندگیِ تاریخی مواجه خواهد کرد.
ناپایداری استارتاپها در ایران
«محمدنبی شهیکیتاش»، معاون فناوری و نوآوری وزارت علوم، با تأکید بر اهمیت زیرساختهای فناورانه و سرمایه انسانی خلاق، مهمترین موانع تداوم و رشد استارتاپها را در چند حوزه کلیدی خلاصه میکند: نبود نظام منسجم حمایتی، ضعف سرمایهگذاری جسورانه (VC)، کمبود تجربه مدیریتی در تیمهای استارتاپی و نبود پیوستگی میان مراحل ایدهپردازی، توسعه محصول و ورود به بازار.
بهگفته او، در ایران بسیاری از استارتاپها در مرحله رشد اولیه متوقف میشوند؛ چراکه یا به بازار پایدار دست نمییابند یا اکوسیستم حمایتی بهاندازهای بالغ نیست که بتواند مسیر بلوغ آنها را تسهیل کند.
در یک اکوسیستم نوآوری بالغ و سالم، شتابدهندهها نه بهعنوان بنگاههایی صرفاً برای تبدیل ایده به محصول، بلکه بهمثابه موتور بازتولید مستمر ایده و کسبوکار عمل میکنند. نقش آنها تسهیلگری در جریان پیوسته نوآوری است؛ یعنی ایدهها بهطور مداوم وارد چرخه میشوند، برخی رشد میکنند، برخی شکست میخورند و برخی دیگر به فروش یا ادغام میرسند، اما مهمتر از موفقیت یا شکست منفرد استارتاپها، زندهبودن این چرخه است.
«رضا جمیلی»، فعال رسانهای در اکوسیستم استارت آپ ایران معتقد است؛ شتابدهنده در یک فضای سالم و غیررانتی و غیردولتی نقشش بازتولید جریان ایده-کسبوکار در اکوسیستمهاست. فارغ از خوب یا بد بودن طول عمر استارتاپها مهم این است که جریان تولد، رشد، پایان (فروش، ادغام یا حتی شکست) متوقف نشود. متأسفانه شتابدهنده و مفهوم شکستخورده پارکهای فناوری در ایران چنین کارکردی را از دست دادهاند.
بااینحال، در چنین فضایی شکست نه یک لکه ننگ که بخشی طبیعی و حتی مفید از فرایند یادگیری و پالایش ایدههاست. همانگونهکه در سیلیکونولی و بسیاری از زیستبومهای موفق دیگر دیدهایم، آنچه حیات نوآوری را تداوم میبخشد، همین «پویایی بدون قضاوت» در مواجهه با تولد و مرگ کسبوکارهاست. اما در ایران، شتابدهندهها عموماً در فضای رانتی، شبهدولتی یا دولتی رشد کردهاند. یعنی نه از دل نیاز بازار، بلکه از دل پروژههای سفارشی، بودجههای دولتی و رقابتناپذیر بودن شکل گرفتهاند.
با نگاهی به تحلیل متخصصان این حوزه میتوان چنین برداشت کرد که این وضعیت باعث شده است شتابدهندهها بهجای آنکه نوآفرینی کنند، به «پذیرش پروژه» مشغول شوند. فضای ریسکپذیری در آنها از بین رفته و بهجای آزمون و خطا، اطمینان از بقا در اولویت آنها قرار گیرد. از سوی دیگر، پارکهای علم و فناوری نیز در بیشتر موارد به سازمانهایی بروکراتیک تبدیل شدهاند و نه به مراکزی که در نقش واسط فعال بین دانشگاه، صنعت و بازار عمل کنند. آنها بهجای کمک به بازتولید جریان نوآوری، بیشتر درگیر اجاره دادن دفاتر، دریافت بودجه یا برگزاری رویدادهای نمایشیاند.
شاید برپایه تحلیل جمیلی بتوان چنین نتیجه گرفت «جریان طبیعی تولد و مرگ استارتاپها دچار انسداد شده است.» وقتی ریسکپذیری وجود ندارد، نوآوری هم پدید نمیآید و وقتی سیاستگذار بهجای پشتیبانی از فرایند، فقط به نتیجه نگاه میکند، کل بازی به یک شبیهسازی سطحی تبدیل میشود.
بنابراین، زمان آن رسیده که نگاه از «طول عمر استارتاپها» به «پویایی جریان نوآوری» تغییر کند. آنچه باید حفظ شود، زیستبوم است، نه هر فرد یا تیم استارتاپی. این زیستبوم تنها درصورتی دوام میآورد که شتابدهندهها و پارکها از نقشهای ساختگی فاصله بگیرند و به نهادهایی خودجوش و پاسخگو به بازار و حامی ریسک تبدیل شوند.
شتابدهندهها در اکوسیستمهای موفق جهانی، نقشی فراتر از صرفاً ارائه فضا و امکانات اولیه دارند. آنها بهعنوان واسطهایی هوشمند میان ایده، تیم، سرمایه و بازار عمل میکنند. اما در ایران، بسیاری از شتابدهندهها هنوز از استانداردهای بینالمللی فاصله دارند. نبود مدلهای مالی شفاف، محدودیت در جذب منتورها و ضعف در اتصال به بازارهای جهانی، از جمله چالشهایی است که شتابدهندههای داخلی با آن مواجهاند.
«نیما حسینی»، پژوهشگر توسعه فناوری، بر این باورند که «شتابدهندهها باید وارد مرحله حرفهایسازی شوند. آنها باید مدل کسبوکار مشخص، نظام ارزیابی عملکرد و شبکه ارتباطی مؤثر با دانشگاهها و صنعت داشته باشند.»
در این میان، پارکهای علم و فناوری میتوانند نقشی ساختاری و بلندمدت ایفا کنند. آنها نهتنها به استارتاپها امکان استفاده از زیرساختهای فنی و فضای اداری مقرونبهصرفه را میدهند، بلکه با حضور دانشگاهها، شرکتهای دانشبنیان و نهادهای سیاستگذار، امکان شکلگیری «زیستبوم نوآوری منطقهای» را فراهم میکنند.
از سوی دیگر، شهیکیتاش، معاون وزارت علوم، میگوید: «توسعه پارکهای فناوری باید بر مبنای الگوی بومی و متناسب با ظرفیتهای منطقهای باشد. ما نیازمند پیوند میان پارکها و نیازهای واقعی صنعت و جامعه هستیم، نه صرفاً رشد کمی آنها.»
یکی از نقاط ضعف ساختار حمایتی استارتاپها در ایران، نبود سیاستهای مالیاتی جذاب و تسهیلگر است. در کشورهای پیشرو، معافیتهای مالیاتی بلندمدت، بستههای بیمهای خاص برای استارتاپها و سرمایهگذاران جسور و تسهیل فرآیندهای حقوقی ثبت و مالکیت فکری، به افزایش طول عمر و کیفیت فعالیت استارتاپها کمک شایانی کرده است. با وجود برخی تلاشها مانند «صندوق نوآوری و شکوفایی» یا حمایتهای پراکنده برخی استانها، هنوز نگاه سیاستگذار ایرانی به استارتاپها بیشتر پروژهمحور و کوتاهمدت است، تا نظاممند و پایدار.
اگرچه رشد کمّی استارتاپها در سالهای گذشته قابلتوجه بوده، اما آنچه امروز نیاز حیاتی زیستبوم نوآوری کشور است، عبور از مقطعینگری و حرکت بهسوی «زیستبومسازی پایدار» است. این هدف تنها با حرفهایسازی شتابدهندهها، بازمهندسی نقش پارکهای فناوری، تقویت ارتباط دانشگاه و صنعت، و تدوین سیاستهای تشویقی مؤثر، قابل دستیابی است. کاهش نرخ شکست استارتاپها تنها در گرو تزریق پول یا افزایش تعداد مراکز رشد نیست، بلکه در گرو شکلگیری زیرساختهای نرم، نظامهای حمایتی بلندمدت، و نهادهایی است که بتوانند کارآفرینی را از یک حرکت فردی به یک جریان اجتماعی و اقتصادی مؤثر بدل کنند.
مادرها اینجا با آسفالت کودکانشان را زنده نگه میدارند
دو روز پیش، بیش از ۴۰ نفر در حملات هوایی اسرائیلی در کافهای در غزه کشته شدند. این کافه که در نزدیکی بندری در شهر غزه قرار داشت، پاتوق روزنامهنگاران و دانشجویان بود؛ یکی از معدود کافههای ساحلی که دسترسی مطمئن به اینترنت را فراهم میکرد. شاهدان عینی این جنایت میگویند: «خط قرمزها را فراموش کنید. ما از آنها عبور کردیم. هیچچیز برای گفتن باقی نمانده. به هر طرف که نگاه کنید، خون میبینید.» ارتش اسرائیل به سیانان میگوید روز دوشنبه چندین نفر از عاملان حماس را در شمال نوار غزه مورد هدف قرار داده و اکنون در حال بررسی این حادثه است.
مردم در شرایط غیرانسانی زندگی میکنند، هر جا که بتوانند بهدنبال سرپناه میگردندند که شامل ساختمانهای آسیبدیده یا ویرانشده، چادرهای پرجمعیت آوارگان و فضاهای باز است. از ۱۹ می، پس از گذشت تقریباً ۸۰ روز از محاصره و ممانعت ورود کمکها و در کل هرگونه کالایی به نوار غزه، از جمله مواد غذایی، دارو و سوخت، مقامات اسرائیلی فقط به تعداد انگشتشماری از نهادهای سازمان ملل و سازمانهای مردمنهاد اجازه دادهاند تا کمکهای محدودی را وارد این باریکه کنند. مصعب ابو توهه مینویسد: «در پانزدهم می، من و همسرم «مرام» از خانهمان در سراکیوز با خانواده همسرم در بیت لاهیا، شهری در شمال غزه، جایی که هر دو در آن بزرگ شدیم، تماس ویدئویی گرفتیم. وعده غذایی آنها ظرف کوچکی از برنج سفید ساده بود.» پدر مرام که ابو توهه او را «عمو جلیل» صدا میکند، به آنها میگوید: «هفتههاست که غذایمان همین است.» در یک روز معمولی، این میزان برنج برای دو نفر کافی است، اما حالا بیش از ۷۵ روز است که اسرائیل اجازه ورود کامیونهای حامل مواد غذایی را به غزه نداده است. این وعده غذایی برای سیر کردن پدر و مادر مرام و چهار خواهر و برادر بزرگسالش است. ابو توهه چند بشقاب و کاسه را روی میز میبیند، اما هیچ غذایی داخل آنها نیست. «ما برنج میخوریم و داریم تصور میکنیم که سالاد و کمی مرغ و خیارشور هم داریم.» بهگفته ابو توهه، در بیش از ۱۹ ماه گذشته، شرایطی که بهندرت میتوانست بدتر شود، بدتر شده است. او میگوید یکی از بستگانش در تماس تلفنی گفته که صدای انفجار در شمال غزه بهگونهای است که انگار دنیا دارد به پایان میرسد. بستگان ابو توهه صدای فریاد و بعدازآن صدای انفجارهای بیشتری را میشنوند.
«صابر» دوست ابو توهه است و از اکتبر ۲۰۲۳ به جنوب غزه پناه برده است. او وقتی توانست تلفن همراهش را به شارژ بزند، با ۱۰ تماس بیپاسخ مواجه میشود. «وحشت کردم.» ابو توهه هم این احساس را درک میکند؛ چون وقتی بستگانش از غزه با او تماس میگیرند، او هم وحشت میکند. زمانی که صابر با شمارهها تماس میگیرد، متوجه میشود که حملات هوایی به خانهشان منجر به کشتهشدن برادرزاده چهارساله و خواهرزاده پنجسالهاش شده است. (سخنگوی ارتش اسرائیل میگوید از این حمله آگاهی ندارد. زمانی که از آنها درباره بمباران خانه همسایه بستگانش سؤال میشود، سخنگوی ارتش میگوید ارتش حملهای را علیه «زیرساختهای تروریستی» انجام داده است، اما از بمبارانهای متعاقب آن خبر ندارد).
در ۱۵ می، آخرین آمار مرگومیر ۱۴۳ نفر بود که بهگفته وزارت بهداشت غزه تعداد کشتهشدگان از هفتم اکتبر را به بیش از ۵۳ هزار نفر میرساند. ابو توهه میگوید معمولاً براساس اینکه چند نفر از عزیزانش آسیب دیدهاند، میتواند شدت خشونت را حدس بزند. اینبار، یکی از همکاران پیشین و پدر یکی از دوستانش در میان کشتهشدگان بودند. بسیاری از خانوادهها از جمله برخی از بستگان ابو توهه مجبور به فرار بهسمت جنوب غزه شده بودند.
ابو توهه مینویسد تقریباً یک هفته بعد، اسرائیل بالاخره اجازه داد حدوداً صد کامیون امدادی وارد غزه شوند. بنیامین نتانیاهو در شبکه اجتماعی ایکس ادعا کرد از هفتم اکتبر، اسرائیل ۹۲ هزار کامیون امدادی را به غزه فرستاده است. بیشتر این کمکها از سوی جامعه بینالمللی بودهاند، نه اسرائیل. «اما حتی اگر آمار نتانیاهو هم درست باشد، همچنان بسیار کمتر از ۲۰۰ کامیون در روز است؛ بسیار کمتر آن چیزی که سازمانهای بشردوستانه اعلام کردهاند گرسنگان غزه به آن نیاز دارند.» بهگفته ابو توهه تا قبل از هفتم اکتبر، چندصد کامیون در روز تمام کالاها را به غزه وارد میکردند. از آن زمان اکثر دامهای مردم غزه کشته شدهاند و بیشتر مزارع آسیب دیدهاند یا از بین رفتهاند.
سپس «بنیاد بشردوستانه غزه» که کارمندان آن را پیمانکاران امنیتی با پشتوانه ایالات متحده آمریکا و اسرائیل تشکیل میدهند، در جنوب و مرکز غزه مواد غذایی را پخش کردند. ازآنجاکه این بنیاد دیگر سازمانهای امدادی را دور میزند و با ارتش اسرائیل هماهنگ میکند، بیشتر جامعه بینالمللی از جمله سازمان ملل این اقدامات را محکوم و تحریم کردهاند. پیشتر سفیر آمریکا در اسرائیل به سیانان گفته بود: «اگر واقعاً به رسیدن مواد غذایی به مردم اهمیت میدهید، چرا برایتان مهم است که چه کامیونی آن را به داخل (غزه) میبرد؟» ابو توهه میگوید من از خودم میپرسم اگر شخص سفیر و اسرائیل واقعاً به غذای مردم اهمیت میدادند، چرا اسرائیل از همان اول ورود کمکها را مسدود کرد؟ مردم غزه در شمال مجبور نبودند از مرگ فرار کنند و بهسمت مواد غذایی بدوند.
آردها فاسد شدهاند
«دفعه بعدی که من و مرام با خانوادههایمان تماس گرفتیم، اخبار بدتری شنیدیم. خانوادهام با آرد و برنج سفیدی که از آتشبس قبلی، در ژانویه ۲۰۲۵، بهجای مانده است، معاش میکنند. گاهی فقط یک وعده غذایی در روز میخورند.» «آیه»، خواهر ابو توهه، میگوید آردها فاسد شدهاند و هنگام پخت نان ماسکی به دهانش میزند. اما مزه این نان حتی بدتر از بوی آن است.
عبدالله، ۲۴ساله، از بستگان همسر خواهر ابو توهه، از باغچه حیاطشان نعنا و کدو میچید که یکی از پهپادهای اسرائیلی بمبی را انداخت و او را کشت. مادر مرام که در تماس ویدئویی خسته و لاغر بهنظر میرسد با خواهر و برادرهای مرام در چادری در یکی از خیابانهای شهر غزه زندگی میکند. در تماس ویدئویی با مادر مرام که ابو توهه او را «خاله ایمان» صدایش میکند، صدای کندن آسفالت به گوش میرسد. «عمو جلیل دارد آسفالت را میکَند.» او از آسفالت برای پخت غذا استفاده میکند: «چوب و کاغذمان تمام شده. آسفالت نفت دارد.» مادر مرام میگوید هیچ نوع ماده غذایی به دستشان نرسیده؛ حتی از بنیاد بشردوستانه غزه.
خیلی زود فلسطینیهای نزدیک محل توزیع کمکهای این بنیاد کشته شدند. در ۲۷ می، هزاران نفر از مردم گرسنه به یکی از این مکانها در رفح، در نزدیکی مرز جنوبی غزه با مصر، یورش بردند که باعث شد امدادگران این بنیاد از آن خارج شوند. سربازان و تانکهای اسرائیلی که در آن نزدیکی مستقر بودند، به روی مردم آتش گشودند. چند روز بعد در اول ماه ژوئن، «سلیم الغندور»، همسایه ابو توهه میگوید نیروهایی اسرائیلی را در مکان دیگری در نزدیک گذرگاه نتزاریم دیده که به مردم شلیک میکنند: «انگار که تمام غزه آنجا جمع شده بودند.» سلیم الغندور میگوید: «با گلولهباران شدید در اطراف ما و تیراندازی سربازان اسرائیلی مرگ خیلی به ما نزدیک بود.» او میگوید، در آن روز هیچ غذایی به دست کسی نرسید.
یکی از دانشآموختگان ۲۴ساله در رشته حقوق که خواسته نامش فاش نشود، در شبکههای اجتماعی برای ابو توهه مینویسد تیراندازی در رفح را از نزدیک دیده است. او بعدها در تماس تلفنی به ابو توهه میگوید: «از بیش از یک جهت بود.» او ساعت ۶ صبح به محل توزیع رسیده بود؛ زمانی که بسیار دیر محسوب میشود. بهگفته این فرد، وقتی که تیراندازی آغاز شد، جمعیت آنقدر زیاد بود که همه نمیتوانستند روی زمین بخوابند و خیلیها بالاتنهشان مورد هدف قرار گرفت. بااینحال، خیلیها بودند که از سر استیصال، همچنان میخواستند بهسمت محل توزیع کمکها بروند و بهدنبال غذا بگردند.
پدر و مادرها
در چهارم ژوئن، شورای امنیت سازمان ملل پیشنویس قطعنامهای مبنیبر پایاندادن به اعمال محدودیتها بر کمکها، آزادی تمام گروگانها و آتشبس در غزه را به رأیگیری گذاشت. آمریکا آن را وتو کرد، با اینکه بقیه کشورهای عضو، مثل روسیه، چین، فرانسه و بریتانیا به این قطعنامه رأی مثبت دادند. در همان روز ابو توهه با صابر صحبت میکند. اولین تماس با صابر بیپاسخ میماند؛ چون او در جمعیت بهدنبال کامیونی حامل آرد در جاده صلاحالدین میدوید. وقتی بالاخره با ابو توهه تماس میگیرد، میگوید: «وقتی که رسیدم، کامیون خالی شده بود.» یک نفر در این ازدحام به زمین میافتد و زیر پای جمعیت کشته میشود. صابر به ابو توهه میگوید: «هر بار این اتفاق میافتد.» صابر و همسرش غذا نمیخورند تا برای فرزندانشان باقی بگذارند. او بهجای چادر، به غذا، دارو، پوشک و خانهای مناسب نیاز دارد. نیازهای او نیاز تمام فلسطینیان است؛ صفی برای دریافت بستههای کمکی نباشد، بر سر آرد نجنگند و آنچیزی را بخورند که با دستان خود کاشتهاند.
هفته آینده در هفتم جولای نتانیاهو به واشنگتن خواهد رفت. بهگفته یکی از مقامات اسرائیلی در واشنگتن، ترامپ و نتانیاهو قرار است درباره ایران، غزه، سوریه و دیگر چالشهای منطقه گفتوگو کنند. پس از آتشبس ششهفتهای در اوایل امسال، مذاکرات درباره تمدید صلح به بنبست رسیده است. منابع آگاه فلسطینی و مصری میگویند میانجیگران قطری و مصری تماسهای خود با طرفین این درگیری را افزایش دادهاند، اما هنوز تاریخ مشخصی برای دور بعدی مذاکرات صلح مشخص نشده است.
ما زنده ماندهایم که روایت کنیم
حالا یک هفته از آتشبس میگذرد و چهار روز است که ما بعد از آن گریههای خونین به خانه بازگشتیم. من برای خودم که حالا از ابهام آینده میترسد، یک پروژه تعریف کردهام؛ سه روز است که چندساعتی را صرف جمعآوری روایتهای جنگ و آتشبس و تجربه زیسته افراد که در رسانهها و صفحات مجازیشان منتشر کردهاند، میکنم. این پروژه که فعلاً مقصد روشنی ندارد، تنها راه گریز من از رنج روزهایی است که گذرانده و میگذرانیم.
هنوز عادت چککردن دیوانهوار اخبار از سرم نیفتاده و هر یکساعت همه خبرها را با دقت میخوانم؛ مبادا چیزی در این خاک از نظرم دور بماند، مبادا کنترلم بر شرایط بیشتر از کف برود. این خیال که هنوز کنترلی بر آنچه بر ما میگذرد، دارم، هرچند واهی، من را آرام میکند. برای همین، هر روز روایتها را میخوانم و بین خطهای ترس و اضطراب و تنهایی و وداع و پریشانی گم میشوم و دوباره برای اینکه از معادلات جهانمان سر در بیاورم، سعی میکنم راوی دیگری را پیدا کنم و به روایت دیگری چنگ بزنم بلکه معنایی از بین قصهها و این خاطرات شوم پیدا کنم. کسی پرسیده بود: «چه کسی خاطراتمان را ثبت میکند؟» من تلاش میکنم بخش کوچکی از آنها را ثبت کنم بلکه حافظه جمعی، روانمان را التیام ببخشد.
چهار سال پیش در واژگونی اتوبوس خبرنگاران، جان عزیز دوستانمان از دست رفت و یادم است که آن روزها تحریریه کوچک ما در بهت و سوگ فرو رفته بود و هر کس گوشهای افتاده بود به مویه کردن. یادم است که یک روز بعد از مشورت با مشاورم تصمیم گرفتم یک گروه حمایتی تشکیل دهم و اعضای این تحریریه کوچک را دور هم بنشانم که از زخممان بگوییم، از اینکه آن اتفاق ناگوار چه بلایی بر سر تکتک ما و زندگیها و لحظههایمان آورده است. بعد هر کس از زاویهدید خودش بارها و بارها، حوادث آن روزها را مرور کرد و آنچه بر سرش رفته بود را بازتعریف کرد. چیزی نگذشت که ما دیگر افراد جداافتاده و بیچارهای که در تنهایی خودمان عذاب میکشیدیم، نبودیم. حالا ما جمعی بودیم که هوای همدیگر را داشتیم، ساعتهایی را مشخص کرده بودیم که بعد از کار توی بالکن کوچک تحریریه جمع شویم و از زخمهایمان بگوییم. کمکم این همراهی و جمعشدن و این تعریف و بازتعریف و گفتن از زخمها به ما فهماند که ما در آنچه احساس میکنیم، تنها نیستیم.
اینها را گفتم تا شما را هم به روایت کردن دعوت کنم؛ نه لزوماً برای من یا برای انتشار، بلکه برای خودتان، برای دوستانتان، برای جمعهای کوچک حمایتی که میتوانند پناه امنی در میان این بیقراری بزرگ باشند. روایتکردن، بازگفتن، به اشتراک گذاشتن، میتواند زخمهای این خاک و روانمان را کمی التیام دهد. ما هنوز همدیگر را داریم.
مرز را پرواز تیری میدهد سامان!
آرش کمانگیر، یا آرش شیواتیر، پهلوانی نامدار است که در افسانههای ایرانی بهعنوان نماد جانفشانی و عشق به سرزمین شناخته میشود. داستان زندگی و مرگ او آنچنان پرشکوه است که سدهها الهامبخش شاعران و نویسندگان بوده است.
روایت معروف آرش به روزگاری بازمیگردد که منوچهر، شاه ایران، پس از سالها جنگ با افراسیاب تورانی در طبرستان به محاصره افتاده بود. برای پایاندادن به این جنگ فرسایشی، دو پادشاه تصمیم گرفتند مرز دو کشور را با پرتاب یک تیر مشخص کنند؛ جایی که تیر بر زمین مینشست، مرز ایران بهشمار میآمد.
در سپیدهدمی، منوچهر فرمان داد آرش برای این کار خطیر آماده شود. آرش بر بلندای کوه طبرستان یا به روایتی دماوند ایستاد و تیر را با همه توان و جان خود بهسمت شرق پرتاب کرد. تیرش به یاری بادها، از کوههای طبرستان گذشت و درنهایت بر شاخه درختی در نواحی خراسان یا کرانههای جیحون نشست. آن نقطه بهعنوان انتهای خاک ایران تعیین شد.
اما این پرتاب شگفتانگیز بهای سنگینی داشت؛ آرش که همه نیروی زندگی خود را در تیر نهاده بود، بر زمین افتاد و جان سپرد. مرگ آرش، پایانی بر جنگ و آغازی بر افسانهای شد که نسلبهنسل در ذهن ایرانیان زنده ماند.
نام او در متون کهن با لقبهایی چون «شیباتیر» بهمعنی «دارنده تیر برقآسا» آمده و در آثار حماسی مثل ویس و رامین «کمانگیر» خوانده شده است. کهنترین اشاره به آرش در اوستا و بخش تیشتریشت است؛ جایی که تیر او به پرواز ستارهای تشبیه شده است و از کوه «ایریوخشهاوثه» تا کوه «خونونت» میرسد. در متون زرتشتی مثل رساله «ماه فروردین روز خرداد»، تیر آرش نماد بازپسگیری سرزمینهای ازدسترفته و قدرت اراده ایرانیان معرفی شده است.
در دوران اسلامی، نویسندگانی چون ابوریحان بیرونی و ابومنصور ثعالبی، داستان آرش را با جزئیات روایت کردهاند. ابوریحان نوشته که تیر آرش هزار فرسنگ پرواز کرد و ثعالبی به محل پرتاب و فرود تیر در کوه رویان، خلم، خونوند و کرانههای جیحون اشاره کرده است. در بسیاری از روایتها آمده است فرشته باد تیر آرش را در مسیری طولانی هدایت کرد تا خاک ایران از چنگ دشمنان بیرون آید.
هرچند فردوسی در شاهنامه داستان کامل آرش را نیاورده، اما در ابیات متعددی به او اشاره کرده است. نام آرش در آثار تاریخی و ادبی از تاریخ طبری تا اشعار نظامی، خاقانی، قطران، انوری و خواجوی کرمانی نیز جاودانه شده و همواره او را پهلوانی دانستهاند که عشق به میهن را به زیباترین شکل به تصویر کشیده است.
در دوران معاصر، اسطوره آرش دوباره جان گرفت. پژوهشگرانی مانند احسان یارشاطر تلاش کردند این روایت کهن را به نسل جدید بشناسانند و شاعرانی چون سیاوش کسرایی در منظومه «آرش کمانگیر» او را به نمادی از امید و مقاومت تبدیل کردند. در همین دوره، آثاری همچون قصیده ارسلان پوریا، داستان نادر ابراهیمی، مثنوی مهرداد اوستا و نمایشنامه «آرش» از بهرام بیضایی، جان تازهای به حماسه این پهلوان ایرانی بخشیدند.
آرش کمانگیر هنوز از قید داربستها و پارچههای دورش رها نشده. مانند لیلا، مغازهداران دیگر دور میدان ونک هم شاهد روزهای نصب مجسمه بودند. روزهایی که جنگ شروع شد و برخی از آنها را ناچار کرد مغازهشان را تعطیل کنند. لیلا هر روز هفت صبح از امامزاده قاسم به این میدان میآید و تا هفت شب کار میکند. روزهای حملات هم این روال بههم نخورد و بدون اینکه مشتری باشد، صدای انفجارها را میشنید. به کمانی که در دست آرش است، نگاه میکند و آن را نمادی قدرتمند میداند: «نشانه این است که ایرانی میتواند هر کاری را انجام دهد.» لیلا با تأکید میگوید «من کشورم را دوست دارم.»
«محمدرضا» کارگر مغازه دیگر است. آرش کمانگیر را بهعنوان یک اسطوره میشناسد: «او یک آدم بزرگ بود. آدمی که همهجا را فتح کرد.» اما درباره حسش نسبت به این مجسمه شانههایش را بالا میاندازد و میگوید: «حس خاصی ندارم.»
همکارش با بیمیلی به آرش کمانگیر نگاه میکند و ساخت این مجسمه را بیمعنا میداند: «هزینه این کار را میدادند به چهار نفر بدبخت و بیچاره. چه فایده دارد؟ آرش کمانگیر را همه از کتابها میشناسند. اما من خودم صبحها میبینم که چندین نفر دور این میدان گدایی میکنند.»
قیمت آبهندوانه را به مشتری میگوید و صحبتهایش را ادامه میدهد: «من آرش کمانگیر را دوست دارم. نمیدانم دقیقاً کیست، اما کاش هزینه این مجسمه را جای دیگری خرج میکردند.»
حرف از جنگ میان کسبههای میدان ونک مدام تکرار میشود. روزهای حملات، در این منطقه صدای انفجار زیاد شنیده میشد و روز اول جنگ، چندمتر آنطرفتر، در چهارراه جهان کودک یک ساختمان را زده بودند. «الهام» در این روزها در گوشهای از داروخانهای که کار میکند، پناه میگرفته. نصب مجسمه را که حالا بهعنوان یک نماد ملی در وسط میدانی ایستاده که تا چند روز پیش شاهد تلخی جنگ بود، کار خوبی میداند: «دیدنش خیلی حس خوبی دارد. بههرحال آرش یک پهلوان بوده.»
«احمد» هم دور میدان بساط دارد: «همه داشتند میگفتند که مجسمه آرش را اینجا گذاشتهاند. من هم اسمش را از اینجا شنیدم. فردای شروع نصبش جنگ شروع شد.» با اینکه نمیداند در افسانهها و جنگی میان ایران و توران، این آرش بوده که باید با پرتاب یک تیر از سوی ایران مرز را مشخص میکرده، اما از وجود آن خوشحال است.
پشت به مجسمه و از خیابان برزیل بهسمت میدان، «هانیه» سبزی میفروشد. یک دسته ریحان را در پلاستیک میگذارد: «این روزها آنقدر مشغله فکری بهخاطر جنگ دارم که اصلاً آن را ندیدم. شاید باور نکنید، اما همین دیروز بود که چشمم به آن افتاد.» میگوید هیچچیز نمیخواهد، جز اینکه جنگ برای همیشه تمام شود: «جنگ همه را پریشان و نگران کرد. باید مبارزه کنیم تا وطنمان را نگه داریم.»
کمی که بهسمت بالاتر از بساط هانیه قدم برمیداری، درختهای کاج اجازه نمیدهند آرش و کمانش دیده شوند. کسبه دیگری میگوید: «من که نمیبینمش. اما بنویس این میدان مجسمه نمیخواهد. چند چراغ میخواهد که شبها اینجا روشن شود و مثل شهر مردهها نباشد.»
روایت ساخت مجسمه
در شلوغی میدان ونک و در اطراف آرش که به پشت خمیده شده تا تیرش را نشانه بگیرد و بهای پرتابش، جانش شود، صحبت از جنگ میان کسبهها هنوز میچرخد؛ انگار زخمی است که بهجای خوبشدن، هرروز بزرگ و بزرگتر میشود.
از اردیبهشتماه اعلام شده بود که قرار است این مجسمه در میدان ونک نصب شود. سیویکم خرداد این مجسمه برنزی ۱۵متری با طراحی «ایرج محمدی» بهعنوان نماد ملی و حماسی ایرانیان در بحبوحه حملات اسرائیل به ایران رونمایی شد؛ مجسمهسازی که ساخت مجسمههایی چون شاهعباس، مجسمه کاوه آهنگر و مجسمه امیرکبیر را در کارنامهاش دارد. «دهقان محمدی»، فرزند ایرج محمدی، ساخت این مجسمه را برعهده داشته که پیشتر تجربه ساخت مجسمه سعدی را در تقاطع خیابان سعدی و انقلاب داشته است. او نحوه ساخت آرش کمانگیر را در گفتوگو با «پیام ما» اینطور روایت میکند: «پدرم ماکت این مجسمه را طراحی کرد و من ساخت آن را برعهده گرفتم. ماکت ۲۰سانتیمتری این کار را پدرم ساختند. من کار را بزرگ و مدلاژ و آن را تبدیل به مجسمه کردم. ساخت آن از سال ۱۴۰۲ شروع شد و امسال تمام شد. در ساخت این مجسمه یک شاگرد داشتم و بهصورت نیمهوقت هم یک جوشکار و قالبگیر با من همکاری میکردند.»
بهگفته محمدی، مجسمه نزدیک به پنج تن برنز است: «در ایران تا به حال کاری در این ابعاد ساخته نشده و دومین مجسمه بزرگ برنزی خاورمیانه است. اولین آن در سوریه بود که در جنگ تخریب شد.»
او میگوید در روند ساخت مجسمه حمایت خوبی انجام شده: «مهدی سبحانی، از مدیران سازمان زیباسازی شهرداری تهران، پای این قرارداد ایستاد و حتی زمانی که از شهرداری رفت، باز پیگیر ساخت آن بود. میتوانم بگویم ۸۰ درصد ساخت این کار را مدیون ایشان هستیم.»
ایرج محمدی سالها پیش در مصاحبهای گفته بود: «متأسفانه در سالهای اخیر آنقدر از سوی شهرداریهای مناطق دچار مشکل شدهام و آنها به تعهدات قراردادهای خود در زمان خود عمل نکردهاند که قصد دارم دیگر مجسمه بزرگ شهری نسازم.» فرزندش درباره این تجربه همکاری جدید با شهرداری توضیح میدهد: «کار کردن با خود شهرداری مشکلی ندارد. فقط افرادی حضور دارند که اجازه کار نمیدهند.»
واکنشها نسبت به نصب این مجسمه آنقدر زیاد بوده که محمدی میگوید چنین بازخوردی را در خوابم هم نمیدیدم: «زمانی که داشتم آن را نصب میکردم، مردم خیلی از آن استقبال کردند. بهدلیل اینکه کارهای بیکیفت زیادی در تهران نصب شده، چنین کارهایی دیده میشوند و مردم هم حس میکنند به آنها احترام گذاشته شده.»
او میگوید نصب مجسمه همزمان با اتفاقات اخیر همراه بود که باعث شد بهعنوان یک نماد ملی هم از سوی دولتمردان و هم مردم مورد استقبال قرار گیرد.
حالا آرش بهعنوان نماد مرزبانی از ایران در میدان ونک ایستاده است؛ تیری در دست، خمیده بر کمان، انگار آماده است برای پرتابی دیگر، برای دفاعی دیگر. در روزهایی که جنگ سایهاش را بر شهر انداخته، مجسمهای از اسطورهای که جان داد تا سرزمین بماند، بازتاب امید به آیندهای روشنتر است. انگار آرش با قامتی بلند در میدان ونک ایستاده تا بگوید: ایران هنوز ایستاده است، با همه رنجهایش، با همه زخمهایش و با مردمی که هنوز وطنشان را دوست دارند.
مجسمهای که باید تکرار شود
| قدرتالله عاقلی، مجسمهساز |
ساخت چنین مجسمههایی از گذشتههای دور و به ویژه در شهر تهران رایج بوده، اما متأسفانه با تغییر سیاستهای مختلف در سالهای اخیر، تعداد آنها کمتر شده است و باید کارهای ملی بیشتری ساخته شود. مجسمه آرش کمانگیر هم یکی از کارهای خوب شهرداری در بیست سال گذشته است. استاد ایرج محمدی سالها کار کرده و یکی از افرادی است که در زمینه ساخت مجسمههای برنزی بزرگ تبحر دارد. او قبل از انقلاب مجسمه شاهعباس را در اصفهان و بعد از انقلاب هم کار بسیار خوب کاوه آهنگر را باز هم در اصفهان ساخت و کارهای ملی و میهنی بسیار خوبی دارد. ساخت این مجسمه با چنین تکنیکی آنهم بهصورت برنزی، کار دشواری است. میتوان گفت مجسمه آرش کمانگیر یکی از چند کار اساسی برای زیباسازی شهر تهران است. باقی کارهای شهرداری در سالهای اخیر، نه از نظر مفهومی و نه ساختاری، ماندگار نبودهاند. این مجسمه در یکی از میدانهای اصلی شهر شایان تقدیر است که بعد از مدتها رکود در زمینه زیباسازی پایتخت صورت گرفت.
این روزها در کوچهها و خیابانهای شهرهای کوچک و بزرگ، نشانههای ایام سوگواری محرم همهجا دیده میشود. بیرقهای سیاه بر سردر خانهها و مغازهها نصب شده است و از عصر که هوا رو به خنکی میرود، صدای نوحهخوانی و دستههای عزاداری در گوشهوکنار شهر میپیچد.
بااینحال، در کنار این شکوه معنوی، واقعیتی دیگر خودنمایی میکند: مصرف قابلتوجه انرژی، بهویژه برق. چراغانی گسترده، روشنایی دائمی فضاها، سیستمهای صوتی و سرمایشی و نورپردازی موکبها که گاه بیوقفه فعالاند، سهم بزرگی از بار شبکه برق کشور را میگیرند. این مصرف در گرمای طاقتسوز تابستان و همزمان با اوج نیاز به برق برای مصارف خانگی، صنعتی و زیرساختی (مانند پمپاژ آب)، حساستر و چالشبرانگیزتر میشود.
همانگونهکه شاهدیم، هماکنون بسیاری از شهرها و استانها با قطعی مکرر برق یا کاهش فشار آب دستوپنجه نرم میکنند. این وضعیت تنها یک ناراحتی گذرا نیست؛ بلکه فشاری مضاعف بر زندگی مردم، کسبوکارها و مراکز حیاتی وارد کرده و صنعت برق را در تنگنای جدی قرار داده است.
بیتردید هیچکس نمیخواهد معنویت و احترام مراسم عزاداری خدشهدار شود. اما باید قبول کنیم که روشنایی بیشازحد، لزوماً نشان ارادت بیشتر نیست. در گذشته، تکایا و مساجد با چراغهایی محدود مراسم میگرفتند. اصل ماجرا همان اجتماع، شنیدن مرثیه و زنده نگهداشتن یاد عاشورا بود. احترام به محرم در دلهاست، نه در تعداد لامپهایی که سحرگاهان هم روشن میمانند.
پرسش اینجاست: آیا میتوان هم جلوههای معنوی این ایام را پاس داشت و هم در مصرف انرژی حیاتی، مدیریت و میانهروی پیشه کرد؟ پاسخ بیشک مثبت است. مدیریت مصرف انرژی در این اماکن و هیئتها، نهتنها ممکن، نشانهای از مسئولیتپذیری اجتماعی و همدلی با هموطنان بلکه میتواند مصداقی از «امر به معروف» در حفظ بیتالمال باشد. اما چگونه؟
بازنگری در چراغانی: نور نمادین است، اما آیا ضرورتی دارد تمامی چراغها، بهخصوص نورهای تزئینی، شبانهروز روشن بمانند؟ استفاده از تایمرهای اتوماتیک برای خاموشکردن نورهای غیرضروری پس از مراسم یا در ساعات پایانی شب، راهکاری ساده و مؤثر است. تمرکز نور در محلهای اصلی تجمع نیز کمککننده است.
استفاده از فناوری کممصرف: جایگزینی لامپهای قدیمی با LEDهای پرنور و کممصرف، یکی از مؤثرترین اقدامات است. LEDها تا ۹۰ درصد کمتر برق مصرف میکنند و عمر بالاتری دارند. این سرمایهگذاری بهنفع هیئت و مسجد است.
مدیریت سیستمهای صوتی و سرمایشی: تنظیم مناسب بلندگوها هم در مصرف برق صرفهجویی میکند و هم احترام به آسایش همسایههاست. تنظیم دمای کولرها (مثلاً ۲۵ درجه) و استفاده از پنکههای سقفی، بار شبکه را کم میکند.
فرهنگسازی درون هیئتها: اعضا میتوانند با تذکرهای محترمانه و نصب تابلوهایی با پیامهایی مانند «در حفظ انرژی کوشا باشیم» یا «مصرف بهینه، همدلی با هموطنان»، فضایی مسئولانه ایجاد کنند.
برنامهریزی برای موکبها: اولویت، کاهش مصرف در خود موکب با LED و پرهیز از روشنگذاشتن دائمی دستگاههایی مانند یخچال درصورت عدم نیاز فوری است.
همکاری با شرکتهای برق: هیئتها و مساجد میتوانند برای مشاوره رایگان بهینهسازی مصرف یا دریافت لامپهای کممصرف یارانهای (درصورت وجود طرحها) با شرکت توزیع برق منطقه تماس بگیرند.
این اقدامات نباید کوچک شمرده شوند. اگر صدها هیئت و مسجد و موکب، هر کدام حتی ۱۰ تا ۲۰ درصد صرفهجویی کنند، تأثیر جمعی آن معجزهآسا خواهد بود و از دهها ساعت قطعی برق جلوگیری میکند. این صرفهجویی، عملی نیکوست که مستقیماً به آسایش هموطنان در گرمای تابستان کمک میکند.
عزاداری امام حسین (ع)، درس مبارزه با ظلم و رعایت عدالت است. بخشی از این عدالت، مصرف عادلانه منابع و حفظ حقوق نسلهای آینده است. مدیریت مصرف انرژی در این ایام، نه کاستن از شکوه مراسم، که افزودن بُعدی از مسئولیتپذیری و همدلی اجتماعی به آن است. این احترامی مضاعف به دینی است که به حفظ بنیانهای جامعه توجه دارد.
بیاییم در این ایام، در مصرف انرژی هوشمند و مسئول باشیم. این همدلی و مدیریت، خود عبادتی است در جهت حفظ وحدت و آسایش جامعه. مراسمی که با رعایت اعتدال و مسئولیت در مصرف منابع برگزار شود، هم ماندگارتر است و هم مایه افتخار بیشتر. این روزها که بحران انرژی در کمین خانههاست، هر لامپی که کمتر روشن بماند، شاید چراغی باشد که جایی دیگر به کار زندگی بیاید.
من موزهدارم باید متذکر به ایران باشم
هر کس از دریچه تفکر و دانش خود به زمانه و حوادث مینگرد، یکی با نگاه سیاسی، یکی با دانش نظامی، یکی با تحلیل اقتصادی و من موزهای و میراثی هم از دریچه نگرش موزهای و میراثی به رویدادها مینگرم و حتی مدام با تجربههای میراثی مقایسه میکنم و اینگونه بخشی از تاریخمان را که در حال شدن است و میتوان میراث معاصرمان را با میراث تاریخیمان پیوند میزنم.
آنچه در حال شدن است، باید بگذرد و انتخاب شود و بماند تا به میراث تبدیل شود، اما آنچه مانده است، یعنی میراثها، من موزهدار را به یک فصل مشترک میرساند و آن وطن است و هر آن چیزی که به آن اشاره دارد. اینگونه است که از میراث ملی یاد میکنیم و همه آن چیزی که برای ملت و این میهن است.
من موزهدار و من میراثی، در هر تکه از این میراث میهن را دیدهام و یافتهام و این میهن برای من تنها خاک نیست بلکه مفهومی است که همچنان امتداد دارد. این میراث یادآور همه غمها، دردها، شادیها، پیروزیها، شکستها، جداشدنها، ازدسترفتنها، ساختنها، ویرانیها، برآمدنها، تاراجها و بسیاری چیزهای دیگر است. این میهن در مای موزهدار و میراثی، چنان رسوخ کرده که به هر رویداد معاصر نیز در نسبت با میهن مینگریم. میهنی که ما را امیدوار میکند، به ما تذکر میدهد، ما را میهراساند و ما را ما میسازد و میاندیشیم چگونه این ما میتواند به داد میهن برسد و چگونه میهن میتواند به داد ما برسد و صبری در برابر رنجها بسازد. مای موزهدار میان تجربههای زیسته گذشته این ملت و تجربه امروزین پلی میزند تا اسطورهها را به یاد آوریم، همه روایتهای تاریخی را در مشابهت ببینیم. میراث معاصر ما همه آن روایتی است که از زمانه خودمان، از همه هراسها و همه امیدهایمان میسازیم و به یادگار میگذاریم. میراث معاصر ما تذکر به میهنیست که باید یک ملت را ملت بسازد و سرزمینی که باید حفظ شود. میراث گذشته تذکری به زنجیره ما در سرزمینمان و میراث معاصرمان روایتی از تداوم پیوند ما و میهنمان است.
چه نهادی و چگونه باید پناهگاه بسازد؟
حدود چهار هزار شهروند در مترو، در شب اول باز شدن درهای مترو در جنگ ۱۲روزه حضور داشتند. این آماری است که در روزهای اخیر بارها و بارها از زبان متولیان امر بازگو شده است. برخی از شهروندان بلافاصله بعد از چراغسبزی که سخنگوی دولت و رئیس شورای شهر تهران نشان دادند، مبنیبر اینکه مترو میتواند پناهگاه مردم باشد، در ایستگاههای مترو حضور پیدا کردند. البته در همان روزهای اول برخی از بسته بودن درها، نبود سرویس بهداشتی و سایر امکانات انتقاد کردند. اما پرسش اینجاست که آیا مترو اساساً پناهگاه مناسبی برای شهروندان بود؟ «عبدالمطهر محمدخانی»، سخنگوی شهرداری تهران، و «علی نصیری»، رئیس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهرداری تهران، در نشست خبری دوشنبه، ۹ تیر، درباره ویژگیهای مناسب پناهگاهها توضیح دادند. سخنگوی شهرداری تهران میگوید کمبودهایی در زمینه پناهگاه وجود دارد و باید در سالها و دهههای گذشته درباره آن فکر میشد. او میگوید همه ایستگاههای مترو بهعنوان پناهگاه مناسب نیستند: «برخی از این ایستگاهها شرایط اسکان را ندارند، در برخی دیگر شرایط فراهم شده است. در لایحهای که با محوریت تابآوری شهری از سوی شهرداری به شورا ارائه شد، موضوع زیرساختهای پناهگاهی بررسی شده است که راهکارهای پیشنهادی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.» او معتقد است برخی موارد زمانبر است و باید در شورا تصویب شود. اما سخنگوی شهرداری تهران تأکید دارد که برخی فکر میکنند باید پناهگاه بزرگ باشد و جمعیت زیادی را اسکان دهد، اما این ایده مخالفانی هم دارد.
پیش از پناهگاه، سامانه هشدار لازم است
علی نصیری در ادامه این نشست به یکی از الزامات پناهگاهها که وجود سامانه هشدار است، اشاره میکند: «یکی از الزامات پناهگاه موضوع سامانههای هشدار است، یعنی باید آژیر به صدا دربیاید و بعدازآن از پناهگاه استفاده شود و این مسئله خارج از اختیار مدیریت شهری است. نوع مواجهه و هجوم نیز در این مسئله مؤثر است، یعنی وقتی تشخیص زمان اصابت وجود دارد، شما میتوانید از پناهگاه استفاده کنید. اما وقتی شما علاوهبر اصابت از نقطه خارجی، شاهد هستید که از داخل هم یکسری عملیات انجام میشود و شما بعد از اصابت از آن مطلع میشوید، نشان میدهد الگوی جنگ یک الگوی کلاسیک و همیشگی نیست که بتوان مردم را بهسمت پناهگاه هدایت کرد.»
ویژگیهای یک پناهگاه شهری مناسب
پناهگاه مناسب چه ویژگیهایی باید داشته باشد؟ آیا باید در زیرزمین احداث شود؟ باید در پارکینگ باشد؟ نصیری ویژگیهای پناهگاههای شهری را توصیف کرد: باید فضای پناهگاه در زیر زمین باشد و در زیر سطح واقع شود. همچنین، باید در طبقات منفی مانند پارکینگها باشد. دیوار سقف و کف آن در حدود پنج متر از بتن مسلح پوشیده شده باشد. قرار نگرفتن در مسیر مستقیم موج انفجار دیگر موضوع مهم در این زمینه است. باید پناهگاه راههای خروجی مناسب و متعدد داشته باشد. خطوط مترو در دورههای مدیریتی مختلف ساخته شدهاند و برخی از خطوط ما تکورودی هستند. در خطوط ۸ و ۹ و ۱۰ و ۱۱ که قرار است ساخته شود، مطالعات پدافند الزام شده است و باید این پیوست به پروژهها اعمال شود. اتصال به بیمارستانها و مجهز شدن به سرویس پدافند و سرویس بهداشتی ضروری است. نبود مصالح ترکششونده نیز از دیگر ویژگیهای پناهگاه است. با وجود اینکه بنابر تشخیص شرکت بهرهبرداری مترو، شاید متروی تهران برای استفاده از پناهگاه خیلی مناسب نباشد، اما مترو پذیرای چندهزار نفر شد و از آن بهعنوان پناهگاه استفاده شد.
متولی ساخت پناهگاه در شهر کیست؟
این مسئول شهرداری به یک رفتار شهروندی هم انتقاد کرد؛ حضور در پشتبام یا حیاط خانهها: «برخی هدف قرار داده شدن پدافند و ریزپرندهها را میبینند، بالاخره براساس قانون سقوط آزاد، این اجرام سقوط میکنند.» او معتقد است که حضور در پارکینگ از حضور در پشتبام و بیرون از خانه ایمنی بیشتری دارد: «متولی ایجاد پناهگاه در شهر، مدیریت بحران نیست. کشور ما افتخارات زیادی در این جنگ داشت، اما آسیبها نیز در حال شناسایی است که پناهگاه نیز یکی از این آسیبهاست که در حال بررسی است و در مورد آن اطلاعرسانی خواهد شد.» با توجه به صحبتهای متولیان امر شهری اما بهنظر میرسد ساخت پناهگاه در لایحه شهرداری مد نظر قرار گرفته است، اما باید بررسی شود.
چرا تاکنون پناهگاه ساخته نشد؟
چرا بعد از ترور اسماعیل هنیه در تهران ضرورت ساخت پناهگاه در کشور احساس نشد؟ سخنگوی شهرداری تهران در پاسخ به این پرسش میگوید: «فارغ از اینکه چه دستگاهی در این زمینه مسئولیت دارد، باید به این موضوع هم توجه کرد که در مدیریت شهری باید با توجه به بودجهای محدود تصمیمگیری صورت بگیرد. در زمانی که مخاطره جدی در مورد موضوعی وجود ندارد، طبیعتاً بودجه بهجای ساخت پناهگاه به ساخت بوستانها یا مجموعههای مختلف اختصاص مییابد. امروز که با جنگ مواجه شدهایم، به پناهگاه فکر میکنیم.»
علی نصیری، رئیس سازمان مدیریت بحران شهرداری تهران، در نشست خبری خود در پاسخ به پرسش خبرنگار «پیام ما» درباره محل اسکانهای اضطراری شهروندان گفت: «چهار هتل خارج از شهرداری از جمله هتل شهر و شیان در اختیار شهروندانی قرار گرفت که منزل آنها آسیب دیده بود. افراد به مسجد و مدرسه نمیروند و به هتلها میروند. شهرداری بهجز هتلهای خود، از هتلهای مناسبی استفاده کرده است. فرض ما بر این است که حداقل دسترسی به غذا و استراحت برای این شهروندان فراهم شود. نصیری به دستور دیروز رئیسجمهور که آسیبدیدگان نهادهای مختلف باید مورد حمایت همان نهاد قرار بگیرند هم تاکید کرد: «افرادی که تحت مدیریت هیچیک از این نهادها نیستند، مورد حمایت دیگر بخش ها قرار خواهند گرفت.» براساس توضیحات او به «پیام ما»، تا امروز ۴۰۷ نفر در قالب ۱۳۹ خانوار در این مکانهای مشخصشده ساکن شدهاند. هرچند برخی از خانوادهها بعد از معرفی به هتلها، از اسکان در آن خودداری کردند.
براساس آخرین اطلاعاتی که شرکت مدیریت منابع آب کشور در اختیار «پیام ما» قرار داده است؛ نخستین ماه تابستان برای سراسر کشور، با تشدید بحران آب آغاز شده، بهطوریکه ۴۳ شهر در ۲۳ استان کشور با تنش آبی شدید مواجه هستند و برای اجرای پروژههای بحرانی کاهش تنش آبی برای آنان ۲۱ هزار میلیارد تومان اعتبار لازم است؛ اعتباراتی که درصورت تحقق، ۳۸ مترمکعب بر ثانیه اثربخشی خواهد داشت.
این درحالیاست که از ابتدای سال آبی ۱۴۰۳-۱۴۰۴ تا نیمه خرداد میزان کل ریزشهای جوی کشور ۱۴۳ میلیمتر بوده که نسبت به سال آبی پیشازآن ۴۰ درصد و نسبت به بلندمدت ۳۰ درصد کاهش داشته است.
بارشی که سدهای مهم کشور، بهویژه پایتخت، را در وضعیت بحرانی قرار داده است. طبق آمار استحصالشده از سوی شرکت مدیریت منابع آب کشور، استانهای سیستانوبلوچستان، هرمزگان، بوشهر و خوزستان با بالاترین سطح از کمبود آب براساس میزان بارش و پسازآن، کهگیلویهوبویراحمد، یزد، تهران، فارس، خراسانهای جنوبی و شمالی، کرمان، البرز، اصفهان، قم، مرکزی، چهارمحالوبختیاری، سمنان، ایلام و خراسانرضوی، بهترتیب بیشترین چالشهای آبی را در میان استانهای کشور دارند.
بر همین اساس، وضعیت کلی مخازن سدهای کشور پس از عبور از نیمه خرداد، در سال آبی ۱۴۰۳-۱۴۰۴، ۲۶.۲۳ میلیارد مترمکعب است. این عدد برای سال آبی پیشازآن، در همین زمان، ۳۴.۷۸ میلیارد مترمکعب ثبت شده بود که تراز منفی ۲۵ درصد اختلاف را نشان میدهد.
همچنین، در مورد سدهای پنجگانه استان تهران، حجم کل مخزن میانگین، عدد ۹۶۷ میلیون مترمکعب ثبت شده است که تراز منفی ۲۱۷ را نسبت به سال قبل و درصد پرشدگی ۲۴ را نشان میدهد.
با توجه به این وضعیت و البته تداوم خشکسالی که طی پنج سال پیاپی در کشور ادامه دارد، ۱۶۱ پروژه رفع تنش آبی با اولویت استانها و مناطق دارای بیشترین درگیری در سراسر کشور تعریف شده است. از این تعداد، بیشترین اعتبارات درنظرگرفتهشده برای تهرانِ آبی (تهران بزرگ و اقماریها) است.
این طرحها ذیل پنج برنامه و ۴۹ اقدام در قالب تأمین و عرضه آب، مدیریت مصرف و تقاضا، حفاظت از منابع آب، مدیریت مخاطرات آبی، اصلاحات نهادی و بهبود فضای کسبوکار از سوی دولت دنبال میشوند.
وضعیت مهمترین سدهای تأمینکننده آب شرب و کشاورزی پایتخت، وضعیت استانهای دارای بیشترین کاهش بارندگی، همچنین وضعیت عمومی مهمترین سدهای کشور در جداول زیر قید شده است. نکته حائزاهمیت اینکه در این جداول وضعیت سال آبی گذشته مورد مقایسه قرار گرفته است و سال آبی گذشته نیز بهعنوان چهارمین سال متوالی خشکسالی کشور شناخته میشود.

حیات انسان معاصر، پیوسته در مواجهه با بحرانهای گوناگون در حال گذر است؛ از چالشهای زیستمحیطی و همهگیری ویروس کرونا تا جنگهای خانمانبرانداز که همواره زیست بشر را در کره خاکی با تهدیدهای جدی روبهرو ساختهاند. تجربه تلخ تهاجم اخیر به کشورمان نیز یکی از همین بحرانها بود که، بهرغم مخاطرات فراوان، با تکیه بر همبستگی اجتماعی و همدلی مردم ایران، کنترل و مهار شد.
در میان این شرایط بحرانی، یکی از بیدفاعترین و درعینحال ارزشمندترین سرمایههای ملی، میراثفرهنگی ایران در تمامی اشکال آن است که در جریان جنگ اخیر نیز در معرض تهدید جدی قرار داشت. خوشبختانه با تلاشهای تحسینبرانگیز کارشناسان دلسوز حوزه میراثفرهنگی و موزهها، در زمانی بسیار کوتاه تمهیدات مؤثری برای حفاظت از آثار منقول و غیرمنقول فرهنگی و هنری کشور اتخاذ شد. بیتردید این اقدامات، حاصل دانش تخصصی، دلسوزی و وابستگی عمیق این افراد به میراثفرهنگی سرزمینمان بود.
باوجوداین، آنگونهکه از روال معمول وزارت میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی انتظار میرفت، هیچ برنامه مشخص، مدون و نظاممندی برای حمایت و صیانت از حاملان زنده میراث هنری ایران، یعنی پیشکسوتان شاخص صنایعدستی و هنرهای سنتی در این شرایط بحرانی تدوین و اجرا نشد. این کمبود، از یکسو بیانگر جایگاه کمرنگ این مقوله در ساختارهای تصمیمسازی وزارتخانه و از سوی دیگر، نمایانگر نبود شناخت، برنامه و توانمندی لازم در میان مدیران ارشد این حوزه برای اقدامات مؤثر در چنین شرایطی است؛ چراکه نمیتوان انتظار داشت شرایط یک کشور همیشه با ثبات و بیچالش باشد و بحران وجه لاینفک زندگی است. اما مسئله قابلتأمل و مهم، آمادگی و تابآوری ما برای مواجه با هر بحرانی است. چیزی که شوربختانه در واکنشها و اقدامات مدیران ارشد صنایعدستی وزارت میراثفرهنگی مشاهده نشد. همچنین، باید گفت متأثر از نبود این برنامهها، موضوع یادشده بازتابی درخور در فضای رسانهای کشور نیز پیدا نکرد؛ درحالیکه این هنرمندان، خالقان راستین میراثفرهنگی ملموس و ناملموس ایران هستند و وضعیت آنان شایسته توجه و پیگیری ویژه در چنین بزنگاههایی است.
سازمان یونسکو، پیش از تصویب کنوانسیون ۲۰۰۳ درباره میراث فرهنگی ناملموس، در سال ۱۹۹۳ برنامهای با عنوان «حاملان زنده گنجینههای بشری (Living Human Treasures)» راهاندازی کرد. در سند یونسکو، این افراد چنین تعریف شدهاند: «حاملان زنده گنجینههای بشری، افرادی هستند که دانش و مهارتهای مرتبط با اجرای یا بازآفرینی عناصر خاصی از میراثفرهنگی ناملموس را در بالاترین سطح دارا هستند.»
برپایه همین رویکرد، یونسکو از دولتها میخواهد نظامهای ملی برای شناسایی، حمایت و تداوم حیات هنری این افراد طراحی و پیادهسازی کنند؛ اقدامی اساسی برای حفظ سنتهای فرهنگی و تقویت هویت تاریخی ملتها. در ایران نیز، بخش قابلتوجهی از این حاملان، استادان و پیشکسوتان صنایعدستی و هنرهای سنتی هستند که نقش کلیدی در انتقال مهارتها و دانشهای هنری به نسلهای آینده دارند. در سند یونسکو، پیشنهادهایی نظیر تشکیل فهرست ملی و منطقهای حاملان زنده، حمایت مالی و معنوی، مستندسازی و پژوهش درباره آنان و مشارکت در فرآیندهای آموزش غیررسمی و فرهنگی بهروشنی مطرح شده است.
درحالیکه معاونت صنایعدستی کشور برنامهای برای حمایت از این هنرمندان در دوران بحران نداشت، باید تأکید کرد که این هنرمندان، گنجینههای زندهای هستند که با حضور و فعالیت خلاقانه خود، سنتهای هنری ایران را زنده نگهداشته و بستر انتقال آن را به نسلهای بعد فراهم کردهاند. در کشورهای مختلف، از جمله ژاپن، کره جنوبی، فرانسه و چین، برنامههای ملی برای حمایت از این قشر فرهنگی وجود دارد. بهعنوان نمونه، ژاپن از دهه ۱۹۵۰ نظام «گنجینههای ملی زنده» (Living National Treasures) را بنیان نهاد که الگویی موفق برای شناسایی، حمایت و معرفی هنرمندان برجسته بهشمار میرود. در ژاپن، حاملان زنده میراث هنری حتی در بحرانهایی مثل زلزله کوبه (۱۹۹۵) یا سونامی فوکوشیما (۲۰۱۱) تحت برنامههای امدادی ویژه قرار گرفتند. برای نمونه، انتقال ایمن این افراد به مناطق امن، ارائه کمکهای مالی اضطراری برای ادامه کار هنری، مستندسازی فوری آثار و مهارتهای هنرمندان برجسته و مشارکت در بازسازی فرهنگی مناطق آسیبدیده از جمله این اقدامات بود.
اما در جنگ اخیر، متأسفانه شواهد نشان داد برنامه مشخصی از سوی نهادهای مسئول صنایعدستی و هنرهای سنتی کشور یا ساختارهای مدیریت استانی برای صیانت از حاملان زنده هنری وجود نداشت. نباید فراموش کنیم این غفلت، هشداری جدی درباره تضعیف جایگاه این حوزه و نادیدهگرفتن یکی از منابع راهبردی فرهنگ ملی در سطح کلان مدیریت فرهنگی کشور است؛ چراکه در زمان جنگها، باید به همان میزان که از آثار تاریخی و میراثفرهنگی ملموس حمایت میشود، از انسانهایی که حامل مهارتها و سنتهای هنری و فرهنگی هستند نیز محافظت شود. اما این بیتوجهی، ناشی از بحرانی خاص نیست، بلکه از الگوی مدیریتی نادرست در این حوزه ریشه میگیرد؛ الگویی که در آن کمیت، نمایش و رزومهسازی جای کیفیت، عمق و دغدغه فرهنگی را گرفته است. ای کاش همانگونهکه مسئولان در نمایشگاهها و آیینهای رسمی، پیگیر حضور هنرمندان برای ثبت افتخارات مدیریتی خود هستند، در دورانهای بحرانی نیز بهجای عافیتطلبی، در کنار این هنرمندان میایستادند؛ حتی بهاندازه یک تماس تلفنی ساده برای احوالپرسی از استادی کهنسال.
در پایان، باید تأکید کرد که ما در بزنگاهی تاریخی قرار داریم؛ بزنگاهی که بیش از هر زمان، نیازمند مدیرانی با نگاه راهبردی، کلاننگر و وطندوست هستیم. مدیرانی که حفظ میراثفرهنگی را نه صرفاً در شعار، بلکه در عمل و در بحرانیترین لحظات، وظیفهای ملی بدانند.
