بایگانی

بازگشت به ابتدای راه

روز ملی یوزپلنگ در راه است؛ ۱۸ سال از زمانی که پیشنهاد ثبت آن از سوی انجمن یوزپلنگ ایرانی مطرح شد می‌گذرد، اما هنوز جایی در تقویم رسمی کشور ندارد. در تمام این سال‌ها ما غیردولتی‌ها، هرکجا که توانستیم، تلاش کردیم این روز را به‌عنوان نمادی برای پاسداشت طبیعت ایران زنده نگه داریم. برای من، این روز دست‌کم به‌اندازه خود یوز، نماد کوشش‌های جامعه مدنی برای حفاظت از این گونه در ایران است.

من باور دارم که ما، متخصصان مستقل این نسل در ایران، که بار اتهام‌های گوناگون را بر دوش کشیدیم، درحقیقت محصول جریان حفاظت از یوز در کشور هستیم. نسلی که با آغاز این جریان زاده شد و رشد کرد. ما نسلی گسسته بودیم؛ نسلی که از منظر علمی به پیشینیان خود پیوندی نداشت و ناگزیر کوشیدیم از اخلاق تا علم را خود به‌تنهایی بیاموزیم و تجربه کنیم.

با آغاز پروژه حفاظت از یوزپلنگ آسیایی در اوایل دهه ۱۳۸۰، نقطه‌عطفی در روند حفاظت در ایران رقم خورد. این پروژه با بودجه‌ای از سوی تسهیلات جهانی محیط‌زیست (GEF/UNDP) نه‌تنها امکان اجرای اقدامات میدانی در پژوهش و حفاظت را فراهم کرد، بلکه فضایی تازه برای ورود بازیگران غیردولتی به حوزه حفاظت گشود. در همین دوره بود که مفاهیم نوینی همچون «مشارکت جوامع محلی»، «توانمندسازی»، «برآورد جمعیت»، و… وارد ادبیات حفاظت در ایران شد و مسیر تازه‌ای پیش روی فعالان و علاقه‌مندان به طبیعت گشوده شد.

در شرایطی که مدیریت منابع‌طبیعی در ایران همواره در انحصار نهادهای دولتی بود، نخستین جرقه‌های نگاه حرفه‌ای به حفاظت در دل جامعه روشن شد. فارغ‌التحصیلان محیط‌زیست و زیست‌شناسی با ایجاد تشکل‌های غیردولتی نشان دادند که می‌شود خارج از ساختار رسمی نیز به حفاظت از حیات‌وحش اندیشید. برنامه کمک‌های کوچک سازمان ملل این روند را تقویت کرد، اما بیشترین انرژی در یک نقطه‌ خاص متمرکز شد؛ یوزپلنگ آسیایی. بسیاری از تشکل‌ها به‌طور مستقیم برای حفاظت از یوز شکل گرفتند و همین گونه در خطر، به نماد و محرک اصلی مشارکت جامعه مدنی در عرصه حفاظت از طبیعت ایران بدل شد.

هدفم بازگویی تاریخ نیست. اکنون، پس از گذشت بیش از دو دهه، ما با نگاهی نتیجه‌محور -که من خودم منتقد آن‌ هستم- بارها به خود رجوع می‌کنیم و می‌پرسیم: عاقبت یوزها به کجا رسید؟

به‌طور کلی، حفاظت از حیات‌وحش در ایران در سال‌های اخیر تحت‌تأثیر تصمیم‌های عجیب، حاشیه‌ای و بی‌ارتباط با اصل حفاظت، مسیری را طی کرد که حتی بدبینانه‌ترین نگاه‌ها نیز چنین سرنوشتی را برای جامعه مدنی فعال در این حوزه پیش‌بینی نمی‌کردند. نتیجه آنکه پس از دو دهه، نه‌تنها بر شمار تشکل‌های تخصصی و ملی افزوده نشد، بلکه همان چند نهاد تخصصی نیز زیر فشارها به‌تدریج کارکردشان را از دست دادند و به تعطیلی کشانده شدند. در همین حال، یوزپلنگ آسیایی با وجود شهرت جهانی‌اش به موضوعی امنیتی بدل شد و همین امر بسیاری را از مشارکت در حفاظت آن ترساند.

در جامعه مدنی، بسیاری تشکل‌های تخصصی را به فساد متهم می‌کنند و حتی ورود منابع مالی به پروژه حفاظت از یوز را عاملی برای بروز فساد و کاهش اثربخشی حفاظت می‌دانند. بااین‌حال، پس از نزدیک به ۲۰ سال فعالیت در این مسیر، باور دارم که اگرچه نمی‌توان فساد برخی افراد یا تشکل‌ها را نادیده گرفت، اما نباید آن را به کل این فرایند تعمیم داد. درواقع، اگر پروژه‌های حفاظتی مشابه در سطح جهان را برای گونه‌های در خطر انقراض بررسی کنیم، حتی آنها که به‌اندازه یوز در شرایط دشوار قرار نداشتند، مانند ببر یا پلنگ برفی، مشخص می‌شود که منابع مالی اختصاص یافته برای حفاظت یوز، گونه‌ای به‌شدت در خطر انقراض، در طول دو دهه، رقم ناچیزی بوده و همچنان یکی از مهم‌ترین موانع در مسیر حفاظت واقعی این گونه بوده است.

قطعاً عوامل زیادی یوز و حفاظت از آن در ایران را به این ورطه کشانده‌اند و موارد بسیار دیگری نیز وجود دارند. اما نقطه اتصال بسیاری از این مشکلات، چیزی نیست جز حکمرانی کم‌ظرفیت یا بد (در این متن وارد دسته‌بندی‌های فنی و تخصصی حکمرانی نمی‌شوم و برای ساده‌سازی بحث از واژه حکمرانی بد استفاده می‌کنم.)؛ همان چیزی که امنیتی شدن، فساد مالی، رکود بدنه کارشناسی و کاهش مشارکت جامعه مدنی و… را به‌هم پیوند داده است.

حکمرانی بد، آن حکمرانی‌ای است که نه می‌تواند در ارتباطی سازنده با دستگاه‌های امنیتی، سایه امنیتی شدن را از سر محیط‌زیست و از حضور جامعه مدنی بردارد و نه قادر است مسیر را برای مشارکت واقعی مردم و نهادهای محلی هموار کند.

حکمرانی بد، همان حکمرانی‌ای است که توان جذب منابع مالی از بیرون دولت را ندارد و درنتیجه حفاظت را به بودجه‌های محدود و ناپایدار دولتی گره زده است.

حکمرانی بد، متخصصان و دلسوزان را به‌بهانه‌های مختلف کنار می‌گذارد تا جای آنان را کسانی بگیرند که اهدافی غیر از نیازهای واقعی حفاظت را دنبال می‌کنند.

حکمرانی بد،‌ فضای رقابتی را بین تشکل‌‌ها و انجمن‌ها ایجاد می‌کند، به‌جای آنکه مشارکت همه را به‌کار گیرد. این موضوع باعث شده است انجمن‌ها به‌جای هم‌افزایی برای پیشبرد امر حفاظت، درگیر مسائل حاشیه‌ای شوند. 

کسی که خودش را صاحب طبیعت می‌داند، حتی نتوانست فضای رقابت را از تشکل‌ها بگیرد و فضایی برای مشارکت همه بسازد.

حکمرانی بد، درحالی‌که از حفاظت یوز و زیستگاه‌هایش سخن می‌گوید، هم‌زمان اجازه می‌دهد جمعیت شتر در زیستگاه‌های کلیدی یوز رشدی چشمگیر داشته باشد؛ تضادی که عملاً امکان بقا را از گونه‌ای چون یوز گرفته است.

حکمرانی بد، پس از حدود بیست سال تلاش در پروژه‌ای مانند «حفاظت از یوز آسیایی» ما را دوباره به خانه اول بازگردانده، بی‌ آنکه از نسل‌های پیشین و مجریان آن پروژه چیزی باقی مانده باشد؛ نه تجربه‌ای تثبیت‌شده، نه نهادی پایدار و نه حتی نیروی انسانی ماندگار.

آیا حکمرانی‌ای که حضور جامعه مدنی را نه به‌عنوان بازوی مکمل بلکه به چشم مزاحم و رقیب می‌بیند، اساساً می‌تواند در مسیر حفاظت از تنوع‌زیستی موفق باشد؟ حکمرانی‌ای که حضور هیچ کنشگر مسئولی را برنمی‌تابد و تنها همراهی‌های بی‌خطر را می‌پذیرد، بیشتر در پی بازتولید وضعیت موجود است تا حل مسئله. چنین ساختاری به‌جای آنکه ظرفیت‌های جامعه را در کنار خود بگذارد، انرژی خود را صرف مهار و حذف نیروهای مستقل می‌کند. درنتیجه، نه‌تنها در دستیابی به اهداف حفاظتی ناکام می‌ماند، بلکه بی‌اعتمادی و دل‌زدگی عمومی را هم تعمیق می‌کند.

سازمان محیط‌زیست حفاظتگران مستقل را که هیچ، حتی همیارانی را که برای کمک به محیطبانان استخدام می‌کند، از خود و قبیله خود نمی‌داند.

سازمان محیط‌زیست در روندی معیوب، جامعه مدنی را به ابزاری برای توجیه تصمیم‌ها و سیاست‌های خود بدل کرده است، نه به شریک واقعی در حفاظت از طبیعت. این نگاه، مشارکت فعال و اثرگذار تشکل‌های غیردولتی را محدود کرده و بسیاری از ظرفیت‌های جامعه مدنی را هدر داده است و  متأسفانه هنوز هم باور ندارد که به‌تنهایی نمی‌تواند.

حفاظت از یوز بعد از بیش از بیست سال در نقطه ابتدایی است، آن‌هم با یوزهایی به‌مراتب کمتر؛ اما جامعه مدنی بسیار قوی‌تری، اما جایی در تصمیم‌سازی‌ها ندارد.

تلاش مدیران کنونی سازمان محیط‌زیست برای تغییر روند موجود دیده می‌شود و کمی امیدبخش است، اما حقیقت این است که در مقیاس کلان، سازمان محیط‌زیست و ساختار حکمرانی آن نیازمند بازنگری اساسی است.

بازگشت یوز

میاندشت؛ الگوی موفق حفاظت

نجات یوز می‌تواند رؤیا نباشد

لذت حفاظت، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد

مشاهده تجربه تلخ انقراض

افول مشارکت مردم، مرگ یوز

 

 

 

 

نجات یوز می‌تواند رؤیا نباشد

در کشور بنین در منطقه‌ای فعالیت می‌کردم که گروه بوکوحرام تقریباً به‌صورت ماهانه به آن حمله می‌کرد و شرایط ناامنی ایجاد می‌شد. کل جریان حفاظت وابسته به تصمیمات ارتش بود؛ اگر ارتش تصمیم می‌گرفت، تمامی فعالیت‌های حفاظتی به‌طور کامل متوقف می‌شد. من تعداد زیادی از دوربین‌های تله‌‌ای و تله‌های زنده‌گیری را از دست دادم، دو دستگاه موتورسیکلت را نیز از دست دادم؛ زیرا به‌دلیل حملات بوکوحرام مجبور شدم پارک ملی پنجاری را برای همیشه ترک کنم. شاید حتی یک روز پیش از آن شرایط نیز باورم نمی‌شد که قرار است همه‌چیز رها شود و پروژه‌ام در همان نقطه متوقف شود. اما این اتفاق افتاد و پروژه‌ای که با وجود دستاوردهایی که داشت، می‌توانست نتایج به‌مراتب بهتری داشته باشد، برای همیشه نیمه‌تمام رها شد. در آن منطقه شرایط بسیار پیچیده بود. در تمام روزهای قبل می‌دانستم احتمال دارد هر لحظه چنین وضعیتی رخ دهد، اما تا آخرین روز، تا زمانی که ما را از پارک بیرون کردند، لحظه‌ای کارم را رها نکردم و با همه توان کوشیدم به نتیجه برسم.

شرایط کشور ما هم بالا و پایین‌های زیادی داشته، هرچند مثل امروز پیچیده نبوده است. در خاورمیانه اتفاقات زیادی می‌افتد و باید دید در این شرایط چه می‌شود کرد؟ مهم این است که رویکرد مدیران و کارشناسان این باشد که تا لحظه توقف کار، چقدر آن را درست انجام دهیم. نکته بسیار مثبتی که در آفریقا تجربه کردم، این بود که با وجود همه آن شرایط پیچیده، مدیران همواره تلاش می‌کردند راهکارهایی بیابند تا کار و پروژه متوقف نشود. بسیاری مواقع موفق می‌شدند و گاهی بخشی از کار از دست می‌رفت، اما کوشش خود را انجام می‌دادند. صادقانه بگویم، در شرایط کنونی ایران و مدیرانی که هم‌اکنون در سازمان حضور دارند، از رئیس سازمان گرفته تا معاونان و برخی مدیرکل‌هایی که در حوزه یوز فعالیت می‌کنند، دقیقاً آن خواست و حمیتی را که باید وجود داشته باشد، می‌بینم؛ در‌حالی‌که در بسیاری از سال‌های گذشته چنین چیزی کمتر دیده می‌شد. اکنون مدیران ما در وضعیتی هستند که واقعاً می‌خواهند برای نجات یوز اقدام کنند. اما پرسش اصلی این است که چرا به‌اندازه کافی موفق نیستیم؟

خواست مدیران بسیار مهم است و شاید بتوان گفت یکی از اصلی‌ترین فاکتورها محسوب می‌شود. داشتن مدیران درست و شایسته بسیار اهمیت دارد و اکنون تا حد زیادی این امر فراهم است. اما باید توجه کنیم که «سیستم» از مدیران مهم‌تر است، «ساختار» از مدیران مهم‌تر است. در یک ساختار، حتی اگر بهترین اجزا را در اختیار داشته باشید، اما نتوانید آنها را به‌درستی به‌کار بگیرید، سیستم شکست می‌خورد. به‌نظر من مدیران ما بیش از آنکه صرفاً به‌طور مستقیم برای نجات یوز تلاش کنند، باید در نقش تسهیلگر ظاهر شوند و ارتباط میان ذی‌نفعان حفاظت از یوز را سامان دهند. اجزایی که در این ساختار وجود دارد، از جمله کارشناسان و متخصصان داخلی سازمان، متخصصان و کارشناسان مستقل خارجی، سازمان‌های مردم‌نهاد و نهادها و ارگان‌های مختلفی که بر موفقیت و عدم موفقیت این پروژه اثر می‌گذارند، نیازمند این تسهیلگری هستند. این دقیقاً کار مدیران است؛ یعنی مدیران باید بخش عمده انرژی و زمان خود را بر این حوزه متمرکز کنند و بخش علمی و اجرایی کار را بیشتر به بخش خصوصی، کارشناسان، سازمان‌های مردم‌نهاد، افراد مستقل و حتی کارشناسان درون سیستم دولتی واگذار کنند و برای توانمندسازی، ارتقای مهارت‌ها و بهبود جایگاه آنان بکوشند. این تلاش صرفاً محدود به برگزاری دوره‌های آموزشی نیست. بسیاری مواقع همین که فضا برای حضور و نقش‌آفرینی متخصصان در تصمیم‌گیری‌ها و اجرا فراهم شود، خودبه‌خود منجر به توان‌افزایی می‌شود. سازمان‌های مردم‌نهاد در سراسر جهان با فضایی که دولت برایشان فراهم می‌کند رشد می‌کنند، نه صرفاً با تلاش فردی خودشان. زیرا اگر دولت اجازه ندهد کار انجام شود، هیچ‌کس به‌تنهایی نمی‌تواند رشد کند.

به‌نظر می‌رسد در این شرایط باید تا حدی ایدئال‌گرایی را کنار بگذاریم. اگر از زاویه ایدئال نگاه کنیم، با وجود همه تلاش‌هایی که برای حفاظت از یوز انجام شده، همچنان از روند انقراض عقب مانده‌ایم. اما این عقب‌ماندگی بر مبنای یک نگاه ایدئال شکل گرفته که در شرایط کشور، چه گذشته و چه اکنون، شاید چندان شدنی نبوده است. باید متناسب با وضعیت، امکانات و شرایط موجود فکر کنیم. اگر از این منظر نگاه کنیم، وضعیت ما آن‌چنان هم وخیم نیست؛ هرچند که برای بهبود نیازمند اصلاحات و تلاش‌های جدی هستیم.

اصل و نکته کلیدی همان تسهیلگری مدیران است، نه صرفاً اجرای تصمیمات تخصصی. اگر این تسهیلگری ایجاد شود، فضای مشارکت فراهم شود و همه ذی‌نفعان درگیر حفاظت از یوز شوند، می‌توان به نجات یوز از انقراض اندیشید. در این‌صورت، این هدف صرفاً یک رؤیا نخواهد بود، بلکه می‌توانیم گام‌به‌گام به آن نزدیک‌تر شویم.

بازگشت یوز

میاندشت؛ الگوی موفق حفاظت

بازگشت به ابتدای راه

لذت حفاظت، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد

مشاهده تجربه تلخ انقراض

افول مشارکت مردم، مرگ یوز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میاندشت؛ الگوی موفق حفاظت

سال ۱۳۹۴ برای اولین‌بار به‌عنوان حفاظتگر به پناهگاه حیات‌وحش میاندشت قدم گذاشتم. پیش‌تر، انجمن یوزپلنگ ایرانی هر سال برای پایش یوزپلنگ دوربین تله‌ای نصب می‌کرد. در بخش پژوهش انجمن، هر ثبت یوزپلنگ موجی از خوشحالی در من ایجاد می‌کرد و از اتفاقات زیستگاه مطلع بودم. تلاش مدیران در این منطقه خشک ستودنی بود. کم‌آبی و آبرسانی به آبشخورها چالش بزرگی بود که منابع زیادی طلب می‌کرد. شاهد زحمات آقای هراتی، موسوی و صفرزاده بودم که نتیجه‌اش امروز در جمعیت بالای آهو و رفع تقریباً کامل مشکل کم‌آبی دیده می‌شود.

میاندشت می‌تواند الگوی موفقی برای مناطق حفاظت‌شده کشور باشد. با وجود کمبود محیطبان و بودجه، این منطقه نشان داد تغییر ممکن است. هرچند زیستگاه یوزپلنگ بود، اما در سال‌های اخیر از حمایت کافی سازمان محیط‌زیست برخوردار نشد. پس چگونه به موفقیت رسید؟

نخست، اعتماد به دانش بومی و محیطبانان. در سال ۱۳۹۷، در سفری با حضور حامی مالی، یکی از محیطبان‌ها با الهام از روش دامداران، ساخت آب‌بند در دشت‌های سیل‌گیر را پیشنهاد داد. با حمایت مالی، طرح با ساخت هشت آب‌بند آغاز شد و امروز با مداومت مدیران منطقه در این سال‌ها به ۲۰ آب‌بند رسیده که مشکل آبرسانی به آبشخورها را حل کرده است. با تنها سه چشمه طبیعی با آبدهی پایین در ۸۵ هزار هکتار و جمعیت بالای آهو، تأمین آب با تراکتور در تابستان‌های سوزان کویر طاقت‌فرسا بود و تأمین آب از چاه‌های مردم محلی، محیطبانان را در برابر مردم محلی قرار می‌داد. حالا آب ذخیره‌شده در آب‌بندها نه‌تنها نیاز آبشخورها را برآورده می‌کند، بلکه به دامداران مجاز هم کمک می‌رساند. این همکاری، کلید موفقیت میاندشت بوده است.

اعتماد آقای صفرزاده به مردم محلی و مشارکت آنها در حفاظت، کم‌تر در مناطق دیگر دیده می‌شود. حضور داوطلبان در گشت‌زنی برای جلوگیری از تصادف یوزپلنگ‌ها، بذرپاشی اطراف آب‌بندها و… توان حفاظتی را افزایش داده و حس تعلق را در مردم بیدار کرده است. این مشارکت به حفاظت بهتر منطقه منجر شده است.

آغوش باز مدیر منطقه به طرح‌های جدید و استفاده از علم روز مورد دیگری است که باید به آن اشاره کنم. این مورد را زمانی که ایده ساخت آبشخور استاندارد را با آقای صفرزاده مطرح کردیم، به‌طور عمیق حس کردم. وجود دغدغه مشترک در این مورد و طرح پیشنهادات تکمیلی در طراحی آبشخور استاندارد و درنهایت ساخت آن برای اولین‌بار در ایران، علاقه این مدیر دلسوز را به بهبود وضعیت منطقه‌اش با در نظر گرفتن نکات علمی و تجربی نشان می‌داد؛ کاری که امروز تبدیل به یک دستورالعمل قابل‌اجرا در بسیاری از مناطق کشور شده است.

میاندشت می‌توانست بعد از ازدست‌دادن آخرین یوزپلنگ خود در سال ۱۳۹۷ به یک زیستگاه خشک و با تراکم پایین حیات‌‌وحش تبدیل شود که در گوشه‌ای از ایران با محیطبانانی بی‌انگیزه در حال غرق شدن در مشکلاتش باشد. ولی برعکس توانست با حل مسئله بی‌آبی، افزایش پوشش گیاهی، رساندن جمعیت آهو به بیش از چهار هزار فرد، مجدداً میزبان حضور یوزپلنگ‌ها بعد از گذشت شش سال شود و این چیزی نیست جز موفقیت تمام‌عیار در حفاظت. امیدوارم مدیران نیز این موفقیت را نادیده نگیرند و ارزش بالای آن را ارج نهند.  

بازگشت یوز

نجات یوز می‌تواند رؤیا نباشد

بازگشت به ابتدای راه

لذت حفاظت، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد

مشاهده تجربه تلخ انقراض

افول مشارکت مردم، مرگ یوز

 

 

 

 

بازگشت یوز

بین سال‌های ۱۳۹۷ تا ۱۴۰۳ مشاهده‌ای از یوز در پناهگاه‌ میاندشت ثبت نشد، همین موضوع بحث‌هایی درباره انقراض محلی این گونه در این زیستگاه را مطرح کرد. اما مجموعه‌ای از برنامه‌های حفاظتی که از سال ۱۳۹۹ «احمد صفرزاده»، رئیس اداره حفاظت محیط‌زیست شهرستان جاجرم،‌ همکارانش و جامعه محلی انجام دادند، یوز را بار دیگر به این زیستگاه برگرداند. به‌طوری‌که امروز پناهگاه حیات‌وحش میاندشت یکی از زیستگاه‌های اصلی یوز است. به‌گفته صفرزاده سال ۱۳۹۹ که او درگیر حفاظت از این پناهگاه حیات‌وحش شد، جمعیت آهو حدود یک هزار و ۲۰۰ تا یک‌هزار و ۳۰۰ و جمعیت قوچ‌ومیش حدود ۱۰ تا ۲۰ فرد بود. «در ظاهر شاید تعداد طعمه‌ها قابل‌قبول به‌نظر برسد، ولی سه نیاز اصلی زیستگاه که برای ما حیاتی‌اند، یعنی آب، غذا و امنیت، کاملاً دچار مشکل بود. در مناطق کویری اگر دو سه روز آب نباشد، حیوان مجبور به ترک زیستگاه می‌شود و ممکن است اتفاقات ناگواری برایش بیفتد.»

وضعیت وخیم آب باعث شد تأمین آب به‌عنوان گام نخست احیای منطقه مدنظر قرار گیرد. «از چاه‌های کشاورزی آب می‌خریدیم و با تانکر به منطقه می‌آوردیم. اما نه‌فقط در تأمین، بلکه در توزیع آب هم مشکلات زیادی داشتیم. در آن چندسال اول، آبرسانی واقعاً یکی از سخت‌ترین چالش‌های ما بود.»

در این دوره، کارهای پایه‌ای مثل ترمیم آبشخورها یا استفاده از تلمبه‌های بادی هم مدنظر قرار گرفت، اما همچنان تأمین آب با مشکل مواجه بود‌. صفرزاده و همکارانش با کمک فعالان محلی توانستند مسئله را با بهره‌گیری از دانش محلی و احداث بندسارها (بندهای خاکی) حل کنند.» در این چندسال حدود ۲۰ بند خاکی در نقاط مختلف ساختیم. البته بعضی‌ها در جانمایی مشکل داشتند، ولی کم‌کم تجربه کسب کردیم و الان می‌دانیم دقیقاً کجا باید بند بزنیم تا بهترین بازده را داشته باشد. این بندها واقعاً ما را نجات دادند. در فصل بهار، با همین بندها می‌توانیم چهار تا پنج ماه آب کافی داشته باشیم.»

در مرحله بعد،‌ ذخیره آب‌بندها به‌شکلی‌که در تابستان قابل‌استفاده باشد‌، در دستورکار قرار گرفت. «استخرهای ذخیره آب و مخازن بزرگی ساختیم که آب‌ بندسارها را ذخیره می‌کرد. امسال که بارندگی در میاندشت از همیشه کمتر بود، به لطف این ذخیره‌ها ما مشکلی برای تأمین آب نداشتیم و حتی ذخایرمان بیشتر از مصرف هم بود.»

بندهای خاکی نه‌تنها باعث ذخیره آب شدند،‌ بلکه به احیای پوشش گیاهی هم کمک کردند. «از نظر پوشش گیاهی هم بندهای خاکی به‌مرور باعث رشد پوشش سبز و علوفه شدند. امسال حدود ۱۰ هکتار بذرکاری با کمک همیاران و بدون استفاده از حتی یک ریال بودجه دولتی داشتیم. کاری که در پروژه‌های منابع‌طبیعی و محیط‌زیست با بودجه‌های سنگین انجام می‌شد، ما با ظرفیت مردمی و بدون پیمانکار انجام دادیم.»

آب که جمع شد و پوشش گیاهی بهبود یافت‌، اکوسیستمی جذاب برای پرندگان شکل گرفت: «از نتایج دیگر بندهای خاکی، حضور گسترده پرندگان مهاجر بود. همین سال گذشته، سه تا چهار هزار پرنده در میاندشت مشاهده شدند. حتی با وجود گرمای تابستان، در اطراف بندهایی که هنوز کمی آب دارند، اکوسیستمی شکل گرفته است و مجموعه‌ای از جانوران زیست می‌کنند.»

در این سال‌ها آموزش هم مدنظر قرار گرفت. «بومی اینجا هستم، از سال ۸۸ تا ۹۴ میاندشت بودم و منطقه را می‌شناختم. سال ۹۹ که دوباره برگشتم، یک تیم مردمی به‌نام «تیم مشارکت مردمی یوزپلنگ آسیایی» برای نهال‌کاری راه‌اندازی کردیم. ۱۰ کمیته داشتیم؛ از دانش‌آموزان گرفته تا دامداران و کشاورزان. هر کمیته برای خودش چندین عضو فعال داشت. گرچه انجمن نبودند، ولی همراهی می‌کردند. سه دوره همایش یوز بدون هیچ هزینه‌ای از اعتبارات دولتی برگزار کردیم و همه‌چیز با کمک مردم انجام شد. مردم احساس می‌کنند میاندشت و یوزپلنگ بخشی از هویتشان است،‌ در این سال‌ها اتحادی در شهر شکل گرفته و حفاظت از یوز مطالبه جدی برای مردم شده است.»

جمعیت آهو در این پنج سال به چهار هزار فرد رسیده است و به‌گفته صفرزاده زیستگاه ظرفیت جمعیت بیشتر را هم ندارد. «منطقه کویری و خشک و علوفه کم است. کمبود علوفه دام را هم به دردسر انداخته است، بااین‌حال، دامداران همراهی می‌کنند. وقتی می‌خواهیم بند بزنیم یا نهال‌کاری کنیم، دامداران داوطلبانه برای کمک می‌آیند.»

مجموعه اقدامات انجام‌شده در این سال‌‌ها یوزها را به‌سمت میاندشت جذب کرده است. «بعد از سال ۹۷ هیچ مشاهده‌ای در این پناهگاه حیات‌وحش نداشتیم. سال  ۱۴۰۳ یک یوز در قلب میاندشت دیده شد. امسال هم مشاهده یوز داشتیم. به‌نظر می‌رسد میاندشت دوباره به‌عنوان زیستگاه از سوی این گونه پذیرفته شده و اگر همین روند ادامه یابد، میاندشت می‌تواند یکی از زیستگاه‌های پایدار یوز در ایران باشد. تنها تفاوت ما نسبت به توران، وسعت است. توران شاید ۲۰ برابر میاندشت باشد و یوزکنام آنجا هم بیش از ۱۰ برابر یوزکنام اینجاست

گرچه در بعد حفاظت همه‌چیز در میاندشت خوب پیش می‌رفت، اما در بعد امکانات و تجهیزات‌،‌ شرایط مثل قبل و حتی بدتر بود. آنچه فرسوده می‌شد و از کار می‌افتاد غیرقابل جایگزین بود. «به‌اندازه یک‌دهم توران هم دیده‌ نشده‌ایم. از سال ۸۸ نه نیروی محیطبانی زیاد شده و نه تجهیزات. پارک ملی توران برای هر پاسگاه محیطبانی یک خودرو دارد، اما ما حتی یک خودروی عملیاتی نداریم! از ابتدایی‌ترین ابزار حفاظتی محروم‌ایم. آب داریم، ولی آبرسانی با تراکتور با ظرفیت فقط سه تا چهار هزار لیتر انجام می‌شود،‌ درحالی‌که استان‌های خراسان‌جنوبی و سمنان کامیون‌های ۱۲ هزار لیتری مخصوص آبرسانی دارند.»

از نظر صفرزاده میاندشت به حداقل امکاناتی نظیر خودرو عملیاتی، کامیون آبرسان و موتورسیکلت مناسب نیاز دارد. «اگر این امکانات تأمین شود، میاندشت قطعاً می‌تواند یکی از زیستگاه‌های اصلی یوز در کشور باشد. در دهه ۸۰ و ۹۰ به‌دلایل متعدد حضور یوز کمرنگ شد، اما الان دوباره زنده شده است. اما اگر فقط یکی‌دو هفته منطقه رها شود، تمام زحمات از بین می‌رود.»

صفرزاده یک خواسته دارد؛‌ برخورد عادلانه و منصفانه بین میاندشت و توران. «در میاندشت آب هست،‌ طعمه هست،‌ امنیت هست. نمی‌گوییم به ما اندازه توران امکانات بدهید، یک‌ششم آن برای ما کافی است تا نتیجه بهتری بگیریم. در چند سال گذشته، رشد جمعیت حیات‌وحش ما از همه مناطق بیشتر بوده و الان به مرحله سرریز جمعیتی رسیده‌ایم. ولی متأسفانه محیطبانان زیستگاه یوز در خراسان‌شمالی فراموش شده‌اند. زمانی نگاه متفاوتی به محیطبان یوز بود و آنها در سطح دیگری قرار داشتند. پروژه یوز ملی که فعال بود، جوکار و اسلامی خودشان به محیطبان‌ها سر می‌زدند، اما الان نه دوره آموزشی داریم، نه بازدید مسئولان. درحالی‌که ما باید برای حفاظت این زیستگاه‌های شکننده، محیطبان‌های توانمند و باانگیزه داشته باشیم. اگر یأس و ناامیدی غالب شود، هیچ امکاناتی ما را نجات نمی‌دهد.»


میاندشت، الگویی موفق از حفاظت

«باقر نظامی»، مدیر پروژه ملی یوزپلنگ آسیایی و زیست‌بوم‌های مرتبط، برای سال‌ها میاندشت و تحولات آن را رصد کرده است. «از زمانی که «کوشکی»، یوز نر سایت تکثیر، به میاندشت رفت، مشاهدات یوز در این منطقه افزایش پیدا کرد. با رفتن کوشکی مشاهدات کاهش یافت. امیدواریم که با توجه به الگوی مدیریت بسیار خوبی که در استان خراسان‌شمالی در این منطقه در حال انجام است، شاهد افزایش جمعیت و مشاهدات یوز در آن باشیم.»

او الگوی حفاظت در میاندشت را موفق می‌داند. «با مدیریت منابع آب به روش‌های سنتی، احیای پوشش گیاهی، حفاظت بسیار مؤثر گونه‌ای مثل آهو، یک الگو و نمونه مثال‌زدنی در میاندشت شکل گرفته است.»


هزار مانع بر سر مشارکت مردم

«ابراهیم حسینی»، از فعالان محلی، بیش از ۱۵ سال است که برای حفاظت از میاندشت فعالیت می‌کند. او در طرح ایجاد بندهای خاکی دخیل بود و با همیاری محیطبانان و… توانستند پوشش گیاهی منطقه‌ای را که به آن «دق» می‌گفتند، احیا کنند. «در زمان مدیریت آقایان آبسالان، هراتی، موسوی و اکنون صفرزاده، در منطقه فعال بوده‌ام. به‌این‌ترتیب، ۱۶-۱۷ سال است که برای حفاظت از میاندشت کار می‌کنم.»

عمده فعالیت حسینی و دوستانش در زمینه گشت، کنترل و پایش زیستگاه در کنار سرشماری است. بااین‌حال، آنها هم مشکل کم ندارند. «یکی از اصلی‌ترین مشکلات ما موضوع ثبت انجمن بود. با اینکه سال‌هاست در این حوزه فعالیت داریم، اما هر بار تلاش کردیم NGO ثبت کنیم، با مخالفت مواجه شدیم. در یک دوره نگاه امنیتی شدیدی وجود داشت. اساسنامه ما ده‌ها بار رد شد و حتی پس از اصلاح نیز مشکلاتی به‌وجود آمد و نهایتاً موفق به ثبت رسمی نشدیم.»

آنها با وجود تمام مسائل سه سال پیاپی همایش یوز را برگزار کرده‌اند. «ازآنجاکه اداره‌کل نقشی در برگزاری نداشت، با ما مخالفت کردند. درحالی‌که ما همواره نماینده‌ای از اداره‌کل را دعوت می‌کردیم. امسال هم می‌گویند همایش را برگزار نکنید. هیچ حمایتی از ما نمی‌شود. حتی اگر NGO رسمی هم می‌بودیم، باز حمایتی نمی‌کردند. در قالب تیم مشارکت مردمی هر برنامه‌ای که بخواهیم انجام دهیم، با مانع‌تراشی مواجه می‌شویم. برای برگزاری کلاس آموزشی مجوز صادر نمی‌کنند یا اجازه ورود به منطقه نمی‌دهند.»

در کنار تمام این محدودیت‌ها حسینی و دوستانش بیکار ننشسته‌اند. «کلاس‌های آموزشی متعددی برگزار کردیم؛ از جمله درباره خزندگان، پرندگان و حتی برنامه‌های دوچرخه‌سواری در حاشیه میاندشت داشتیم. در دو سال گذشته هم به کمک آقای صفرزاده تیم مشارکت مردمی تشکیل داده‌ایم.»

این فعال محیط‌زیست به افزایش جمعیت حیات‌وحش در دو دهه اخیر اشاره می‌کند. «از سال ۱۳۸۵ وضعیت بسیار بحرانی و جمعیت آهو به حدود ۱۳۰ فرد کاهش یافته بود. آن سال‌ها به‌واسطه این کاهش جمعیت تصمیم داشتند میاندشت را از فهرست مناطق چهارگانه خارج کنند، اما به لطف تلاش‌های آقای هراتی، محیطبانان و روابط سازنده با جوامع محلی، جمعیت به‌تدریج افزایش یافت و به یک‌هزار و ۵۴۰ فرد رسید. در سال ۱۳۹۵، با همین جمعیت،‌ منطقه به آقای موسوی تحویل داده شد. یکی‌دو سال خشکسالی و… موجب افت جمعیت شد. اما آقای صفرزاده با مدیریت منابع آب و برقراری روابط مؤثر با جوامع محلی توانست مجدداً شرایط را بهبود دهد.»

به‌گفته حسینی، بزرگ‌ترین چالش میاندشت طی نیم‌قرن گذشته همواره تأمین آب برای حیات‌وحش بوده است. «یکی از محیطبانان باسابقه به‌نام آقای پوررضوان که قبلاً چوپان بوده، نقل می‌کرد که ما در گذشته با بیل و ابزار ابتدایی بندهای خاکی در مسیر سیلاب می‌ساختیم تا دام‌هایمان از آب باران بهره‌مند شوند. همین دانش بومی الهام‌بخش طرح‌های جدید شد. در مسیر سیلاب، بندهای خاکی را ساختیم و اکنون، با وجود گرمای شدید و خشکسالی بی‌سابقه، همچنان دو تا سه بند دارای آب هستند و نیاز حیات‌وحش را تا زمستان و بارندگی بعدی تأمین می‌کنند. این دستاوردها مرهون تلاش محیطبانان و همراهی جوامع محلی است. ما هم هر آنچه در توان داشتیم، در زمینه آموزش و فعالیت‌های مشارکتی انجام دادیم.»

«رضا شکاریان»، مدیرکل حفاظت محیط‌زیست استان خراسان‌شمالی، تعداد مشاهدات یوز در سال ۱۴۰۳ را ۱۵ مورد و در پنج‌ماهه اخیر سال جاری را هشت مورد عنوان کرد. «با تلاش‌های صورت‌گرفته شاهد حضور دوباره یوز در میاندشت بودیم. ضمن آنکه جمعیت آهو نیز در پناهگاه حیات‌وحش میاندشت به‌شکل قابل‌قبولی افزایش یافت. در حال حاضر خراسان‌شمالی زیستگاه پرجمعیت‌ترین جمعیت آهو در ایران است.»

به‌گفته این مقام مسئول فعالیت‌های انجام‌شده در میاندشت باعث شد در سومین همایش پارک‌های ملی و مناطق حفاظت‌شده احمد صفرزاده، رئیس اداره محیط‌زیست جاجرم، جایزه ایده برتر را دریافت کند.

میاندشت؛ الگوی موفق حفاظت

نجات یوز می‌تواند رؤیا نباشد

بازگشت به ابتدای راه

لذت حفاظت، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد

مشاهده تجربه تلخ انقراض

افول مشارکت مردم، مرگ یوز

 

 

 

 

 

پارادوکسِ خلاقیت و میراث‌فرهنگی

اجرای اخیر «زینب موسوی» که بخشی از شاهنامه فردوسی را با رویکردی طنزآمیز و جنسی بازخوانی کرد، فرصتی برای بازاندیشی در جایگاه طنز در فرهنگ ایرانی و نسبت آن با ادبیات کلاسیک و نقد اجتماعی فراهم می‌آورد. این رویکرد، مستقل از واکنش‌های اجتماعی، به پرسشی بنیادین درباره مرزهای خلاقیت، آزادی هنری و مسئولیت در قبال میراثِ فرهنگی می‌پردازد.

در سنت نظری، طنز به‌عنوان مکانیسمی برای ایجاد فاصله انتقادی میان مخاطب و موضوع شناخته می‌شود؛ فاصله‌ای که امکان می‌دهد «خنده» به «بازاندیشی» و «نقد» تبدیل شود. هجو، برخلاف طنز، عمدتاً بر حمله مستقیم و تخریب بنا شده است و ارزش اصلاحی محدودی دارد، درحالی‌که هزل با تمرکز بر مسائل جنسی یا مبتذل، خنده‌ای سطحی و بی‌واسطه ایجاد می‌کند و کمتر ظرفیتِ انتقادی دارد. «پارودی»، به‌عنوان نوعی تقلیدِ آگاهانه و بازآفرینیِ متونِ شناخته‌شده، مخاطب را به تأمل درباره متن و بسترِ فرهنگی آن وامی‌دارد. تفاوتِ بنیادینِ پارودی با هزل در ظرفیتِ انتقادی و خلاقیت نهفته است؛ جایی که خنده به بازاندیشی و فهمِ فرهنگی منجر می‌شود، نه صرفاً به هیجان یا شگفتی.

براساس نظریه‌های «میشل فوکو» درباره «قدرت/گفتمان»، بازخوانی طنزآمیزِ متونِ کلاسیک می‌تواند نوعی مقاومت در برابر انحصارِ معنایی ایجاد کند و اجازه دهد معانی تازه‌ای از دلِ سنت پدیدار شود. همچنین، نظریه «مرگ مؤلف» از «رولان بارت» بیان می‌کند که متن پس از خلق، در اختیارِ خواننده است و خوانش‌های متفاوت و آزاد از آن ممکن است. این رویکرد، حتی اگر تند یا رکیک باشد، امکان بازاندیشی در رابطه جامعه معاصر با میراثِ کلاسیک را فراهم می‌آورد.

بااین‌حال، تأثیر طنز به کیفیت اجرای آن وابسته است. خنده، حتی اگر بی‌رحمانه باشد، نیازمند ظرافت و خلاقیت است تا مخاطب را به چشم‌اندازی تازه برساند. فقدان این ظرافت، اثر را به محدوده هزل محدود می‌کند و از ظرفیت انتقادی پارودی فاصله می‌دهد. در این چارچوب، خنده‌ای که صرفاً ناشی از تابوشکنی یا شوک باشد، امکان نقدِ ساختاری یا بازاندیشی فرهنگی را کاهش می‌دهد.

جایگاه شاهنامه به‌عنوان نمادِ هویتِ زبانی و حافظه‌جمعیِ ایرانیان اهمیت تحلیل چنین بازخوانی‌هایی را دوچندان می‌کند. هر بازخوانی از متونِ بنیادین، چه با رویکرد علمی و چه طنز، بارِ فرهنگی سنگینی دارد و حساسیت‌های اجتماعی و تاریخی پیرامون آن باید در تحلیل لحاظ شود. تاریخِ ادبیاتِ فارسی نشان می‌دهد شوخی با متونِ کلاسیک ممکن است و سابقه و نمونه‌های زیادی از آن هم وجود دارد، اما تنها زمانی موفق است که با خلاقیت و احترام به مؤلف و مخاطب همراه باشد.

حضور یک زن طنزپرداز در عرصه‌ای که غالباً مردانه بوده، خود نوعی کنش اجتماعی و فرهنگی است. استفاده از زبانِ جنسی و تابوشکنیِ زبانی می‌تواند بازپس‌گیری فضاهای فرهنگی و زبانی باشد که قرن‌ها در انحصار مردان بوده است. این اقدام، علاوه‌بر بعد طنزآمیز، بار نمادین قدرت و هویت زنانه را نیز بازتعریف می‌کند.

طنز، حتی در شکلِ رکیک یا سطحی، می‌تواند سازوکاری برای تخلیه هیجانی و بازاندیشی در تابوها و هنجارهای فرهنگی باشد. نظریه فروید درباره لطایف و ناخودآگاه نشان می‌دهد شوخی می‌تواند مخاطب را وادار کند رابطه خود با ارزش‌های نمادین و فرهنگی را بازنگری کند. تاریخِ ادبیاتِ فارسی، از عبید زاکانی تا صادق هدایت، نمونه‌هایی از بهره‌گیری هوشمندانه از طنز و پارودی برای نقدِ اجتماعی و اخلاقی ارائه کرده است و تفاوت اجرای موسوی با این سنت، عمدتاً در غلبه زبان جنسی و هزل صرف است، نه فاصله انتقادی و خلاقیت زبانی.

درنهایت، بازخوانی طنزآمیز شاهنامه توسط موسوی، نمونه‌ای روشن از تنش میان آزادی بیان هنرمندانه و مسئولیت در قبال میراث فرهنگی است. طنز، به‌شرط بهره‌گیری از خلاقیت، ظرافت و فاصله انتقادی، می‌تواند هم نقد اجتماعی تولید کند و هم مخاطب را به بازاندیشی درباره هویت فرهنگی و جایگاه متون کلاسیک وادار سازد. هرگونه اجرای طنزآمیز با متون بنیادین، نیازمند درک تاریخی، دقت زبانی و شناخت فرهنگی است تا خنده، به بازاندیشی و فهم اجتماعی بدل شود و صرفاً در سطح هزل باقی نماند.

خشم به‌جای نقد در ماجرای شاهنامه!

تصور کنید فردوسی، بعد از هزار سال، برمی‌گردد و گوشی هوشمند دست می‌گیرد، ویدئوی شوخی زینب موسوی را تماشا می‌کند. آیا برآشفته می‌شود و فریاد می‌زند «به حرمت شاهنامه تعرض شد»، یا با همان آرامش اسطوره‌ای، لبخند می‌زند و می‌گوید: «شوخی است، جانم! این کتاب را نوشتم تا زبان پارسی زنده بماند، نه برای اینکه در قاب تقدیس، گرد بگیرد».

طنز ذاتاً مرزها را جابه‌جا می‌کند، گاهی هم پا را از دایره عرف فراتر می‌گذارد. اما آیا هر شوخی‌ای با شاهنامه به‌معنای فروپاشی فرهنگ است؟ اگر قرار باشد طنزپرداز برای یک اجرا یا نوشته مورد فحاشی قرار بگیرد یا دادگاهی شود، چه چیزی از آزادی بیان باقی می‌ماند؟

اما سؤال مهم‌تر این است: چند نفر از مدافعان «ناموس فرهنگی» که امروز در فضای مجازی گردوخاک به‌پا کرده‌اند، اصلاً شاهنامه را خوانده‌اند؟ چند نفرشان می‌دانند رستم چند پسر داشت یا چرا موی زال سفید بود؟ دفاع از فرهنگ، با فحاشی و تهدید و توهین نمی‌خواند. طنز اگر زشت باشد، باید با نقد پاسخ داده شود، نه با خشونت. این رفتارها بیشتر از آنکه بوی غیرت فرهنگی بدهد، بوی خشم کور می‌دهد؛ خشمی که گاهی شبیه هیجان‌های کنترل‌شده برای یک هدف خاص به‌نظر می‌رسد.

در این ماجرا، به‌جای نقد عمیق، بیشتر شاهد نمایش هستیم. نمایش غیرت فرهنگی در قاب‌هایی که بوی مسابقه می‌دهد: «چه کسی بیشتر خشمگین است؟ چه کسی بلندتر فریاد می‌زند؟» این‌طور مواقع، آدم فکر می‌کند آیا همه این هیاهو فقط از سر عشق به فردوسی است یا پای چیز دیگری هم وسط است؟ به‌هرحال عجیب است برای یک شوخی، این‌همه انرژی بسیج شود، هشتگ‌ها صف ببندند، نطق‌های آتشین یکی پس از دیگری منتشر شود. گاهی این حجم از التهاب، خودش سوژه می‌شود، نه موضوع اصلی.

وقتی فضا تا این حد پرهیاهو می‌شود، نمی‌توان نپرسید: این‌همه آتش برای یک جرقه، طبیعی است؟ یا کسی هیزم روی این آتش می‌ریزد؟ شاید هدف، فقط تنبیه یک طنزپرداز نباشد؛ شاید این غوغا، برای ساختن «پروژه‌های بزرگ‌تر» به‌کار بیاید. تاریخ نشان داده بعضی بحران‌ها ناگهان ساخته می‌شوند، تا راهی برای نمایش وفاداری، یا توجیه اقداماتی دیگر باز شود. چه کسی می‌داند؟ شاید همین ماجرا فردا بهانه شود برای همایش‌های پرزرق‌وبرق، طرح‌های فرهنگی پرخرج، یا حتی تولید آثار نمایشی که قرار است «زخم غیرت ملی» را درمان کند.

البته در این میان، آزادی بیان قربانی اول است؛ قربانی خاموشی که کم‌کم حضورش در زندگی ما رنگ می‌بازد. این‌بار شدت حملات و فحاشی‌ها علیه موسوی چنان بود که گویی گرا داده می‌شد برای برخورد قضائی با او؛ همان‌طور =که درنهایت هم شد و پرونده قضائی تشکیل شد. اینجا مسئله فقط آزادی شوخی نیست، مسئله این است که از یک موج احساسی، پله‌ای برای یک اقدام رسمی ساخته می‌شود. طنز، حتی اگر تند و تلخ باشد، باید بتواند بدون ترس از زندان و اتهام، بیان شود. اگر شوخی نباشد، گفت‌وگو هم نیست. جامعه‌ای که با طنز نمی‌تواند کنار بیاید، درنهایت با نقد هم نمی‌تواند کنار بیاید؛ و این همان طنز تلخی است که هیچ‌کس به آن نمی‌خندد.

شاید فردوسی اگر امروز زنده بود، به‌جای دادگاه و تهدید، به گفت‌وگو دعوت می‌کرد. شاید حتی در دل می‌گفت: «خوب است که بعد از هزار سال، هنوز درباره شاهنامه حرف می‌زنند؛ حتی اگر با شوخی». اما ما همچنان روی طنز، مثل راه رفتن روی یک بند باریک قدم می‌زنیم؛ بندی که پایینش، نه‌فقط پرتگاه خشم، که شاید میدان دیگری برای اهدافی است که هنوز کسی بلند نگفته است.

طنزفروشی یا فردوسی‌ستیزی؟

«زینب موسوی» با نام «امپراتور کوزکو» بیشتر شناخته می‌شود؛ کمدینی که با لهجه قمی و چادر جلوی دوربین می‌نشست و با مسائل روز شوخی می‌کرد. او در سال ۱۳۹۶ با حضور در برنامه «خنداننده شو» از مجموعه خندوانه، وارد جریان رسانه‌ای شد و بیشتر کمدی او را با نوعی رک‌گویی می‌شناسند که گاهی «بی‌ادبی» تلقی می‌شود. 

حالا مدتی است که برنامه جدید او و شوخی با شاهنامه در قالب «کلیدواژه‌های جنسی» و «ادبیات تند» جنجال جدیدی به پا کرده و موجی از واکنش‌ها را به‌دنبال داشته است. او در یک ویدئو، ابیاتی منسوب به فردوسی شاعر نامدار را خواند و آن را دستمایه شوخی کرد؛ اقدامی که بسیاری، آن را «توهین مستقیم به هویت ملی» دانسته‌اند.

اما واکنش‌های مطرح‌شده چند دسته بوده‌اند. به‌گمان عده‌ای، چنین شوخی‌ای در شرایط فعلی کشور پذیرفتنی نیست؛ چراکه شوخی با چنین موضوعاتی، نشانه‌گرفتن نمادهای ملی و فرهنگی ایران است. از طرفی به‌اعتقاد برخی دیگر، نمی‌توان از آزادی بیان سخن گفت، اما توان تحمل شوخی با چنین مسائلی را نداشت.


واکنش‌ها چه می‌گویند؟

از «محمدرضا شفیعی کدکنی» تا وزیر ارشاد نسبت به این موضوع واکنش نشان داده‌اند. شفیعی کدکنی، شاعر و استاد دانشگاه تهران، با انتشار بیت «زمانه بس که پلید و پلشت و مسخره شد/ عیارسنجی خورشید کار شب‌پره شد» واکنش خود را مطرح کرده است.

صفحه اینستاگرام منتسب به «بهرام بیضایی» اقدام به انتشار عکسی از او به‌همراه بخشی از فیلمنامه «دیباچه نوین شاهنامه» کرد. بیضایی در فیلمنامه «دیباچه‌ نوین شاهنامه» داستان زندگی فردوسی و نگارش «شاهنامه» را روایت کرده و نیز ماجرای درگیری او با قدرت را به‌خاطر این کتاب و مصائبی که فردوسی و خانواده‌اش بابت تألیف «شاهنامه» متحمل شدند.

در پست اینستاگرامی منتشرشده چنین آمده است: «فردوسی: بزنید مرا- سنگ‌پاره و تپانچه و تازیانه‌های شما بر من هیچ نیست. من شما را نستوده‌ام و پدران شما را از گمنامی به درنیاوردم. من نام شما را که بر خاک افتاده بود، دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم. شما را گنگ می‌خواندند و من شما را از هوش و هنر سر برنفراختم و پارسی پدرانتان را که خوارترین می‌انگاشتند، زبان اندیشه نساختم. ترکه‌های شما مرا نوازش است و دوال‌ها پر سیمرغ. من چهره‌ شما را که میان توری و تازی گم شده بود، آشکار نکردم و سرزمین ازدست‌رفته‌ شما را به جادوی واژه‌ها بازپس نگرفتم و در پای شما نیفکندم. بزنید که تیغ دشمنم گواراتر پیش دشنام مردمی که برایشان پشتم خمید و مویم به سپیدی زد و دندانم ریخت و چشمم ندید و گوشم نشنید.» 

هنرمندانی چون «شقایق دهقان» هم به نقد این موضوع پرداخته‌اند. او در یادداشتی در صفحه اینستاگرامش به خاطره‌ای اشاره کرد که چند سال پیش، مستندی از تلویزیون پخش شد که در آن از مردم درباره هویت کودک نشسته در پای مجسمه فردوسی در میدان فردوسی تهران پرسیده می‌شد. پاسخ‌ها اغلب نادرست بودند و کمتر کسی می‌دانست که این کودک، شخصیت کودکی «زال» در شاهنامه است و اثر هنری «ابوالحسن صدیقی» محسوب می‌شود. او این ناآگاهی را بازتابی از ضعف آموزش رسمی در زمینه ادبیات و تاریخ فرهنگی کشور دانسته بود. دهقان اشاره کرده در کنار اینها، کم‌کاری نسل پیشین در انتقال اصول کمدی و نبود فرصت‌های رشد برای استعدادهای جوان، باعث شده بسیاری به فضای مجازی پناه ببرند.

«مهدی تدینی»، نویسنده و مترجم، این اجرا را تمسخر یکی از مهم‌ترین نمادهای فرهنگی ایران دانسته و آن را صرفاً تلاشی برای جلب توجه در شبکه‌های اجتماعی توصیف کرده است. در سوی مقابل، «حسین عصاران»، نویسنده، اجرای موسوی را کم‌اهمیت دانسته و یادآور شده که حتی انتقادهای تند شاملو به فردوسی چنین جنجالی به پا نکرد.

«مانا نیستانی»، کارتونیست، نیز با دفاع از آزادی بیان هشدار داده که واکنش‌های تند به این طنز، بیشتر از خود اجرا به آزادی‌های فردی لطمه می‌زنند. او تأکید کرده که می‌توان از یک شوخی خوشمان نیاید، اما نمی‌توان به‌بهانه آن، آزادی بیان را زیر سؤال برد. 

«تینوش نظم‌جو»، نویسنده، از زاویه‌ای فرهنگی‌تر به موضوع نگاه کرده و یادآور شده که در تاریخ، طنز حتی در دل فاجعه نیز ابزاری برای مقاومت و نجات روانی انسان‌ها بوده است. به‌گفته او، اگر منتقدان می‌گویند «الان وقت شوخی با شاهنامه نبود»، درواقع می‌خواهند بگویند «هیچ‌وقت نباشد» و این دقیقاً آنجاست که آزادی به تقدیس باخته می‌شود.

«سیدعباس صالحی»، وزیر فرهنگ و ارشاد، هم در نشست خبری هفته گذشته خود با بیان اینکه «توهین‌ها فقط رسوایی به‌جا می‌گذارد»، گفت: «این همان داستانی است که برخی می‌خواهند با کارهای نادر خود مطرح شوند. فردوسی هزار سال است شناسنامه هویت ایران است و چنین سخنانی چیزی از جایگاه او کم نمی‌کند. این حرف‌ها نه‌تنها ارزش ندارد، بلکه بر اشتباه گوینده هم افزوده می‌شود.»


نبود تناسب میان جرم و مجازات

روز چهارم شهریورماه دادستان تهران علیه «زینب موسوی» اعلام جرم کرد. طبق اعلام قوه قضائیه زینب موسوی در این پرونده با اتهام «بیان مطالب خلاف عفت عمومی» روبه‌رو شده است. برخی از حقوقدانان در واکنش به این موضوع به نبود تناسب میان جرم و مجازات اشاره کرده‌اند. 

«محمود پوررضائی»،‌ حقوقدان، نوشت: «خدا را شکر که فردوسی و شاهنامه این‌قدر «عزیز» شده که برخی کاربران… هم برایش گریبان می‌درند؛ خدا را شکر که حساسیت دستگاه «‌توهین‌سنج»‌تان به‌ دقت ساعت‌های اتمی رسیده؛ ولی همه حرف ما این است که جواب بیان (ولو از نظر شما توهین‌آمیز) را با بیان (ولو توهین‌آمیز) بدهید. حتی اگر دلتان خنک می‌شود، فحش بدهید.»

او در ادامه نوشته است: اما «مطالبه برخورد قضائی (ورود مدعی‌العموم، بازداشت، محاکمه و زندان) ایجاد نکنید»، «بیان‌کننده را تهدید به قتل، آسیب بدنی، تجاوز و… نکنید» و «دیگران را به برخورد فیزیکی خودسرانه تحریک نکنید».


پارودی، طنزی در تقاطع احترام فرهنگی و آزادی بیان

یکی دیگر از گفته‌های مطرح‌شده در فضای مجازی این است که چنین اجراهایی پارودی‌ است و در تمام دنیا رایج است. اما آیا می‌توان اجرای موسوی را نوعی پارودی دانست؟ پارودی به‌عنوان شکلی از طنز که با بازسازی اغراق‌آمیز و بازی با عناصر شناخته‌شده یک اثر یا شخصیت، به نقد یا شوخی می‌پردازد، نقشی مهم در حفظ و تحول فرهنگی ایفا می‌کند و اغلب وسیله‌ای برای گفت‌وگو و بازاندیشی در سنت‌ها و ارزش‌های فرهنگی است. در این چارچوب، اجرای موسوی را می‌توان نمونه‌ای از پارودی دانست که با بازخوانی طنزآمیز شاهنامه تلاش کرده با اسطور‌ه‌های شاهنامه شوخی کند. اما در جامعه‌ای که حساسیت بالایی نسبت به این نمادها وجود دارد، چنین آثار طنزی با واکنش‌های متفاوتی مواجه می‌شوند و مرز میان نقد هنری و توهین به‌سختی تعیین می‌شود. بنابراین، می‌توان گفت پارودی و آزادی بیان در این موارد به چالشی بزرگ تبدیل شده‌اند که نیازمند گفت‌وگوی عمیق و احترام متقابل است.

بااین‌حال اشاره بسیاری به خدشه‌دار شدن آزادی بیان را از این جهت می‌توان مهم دانست که آزادی بیان یکی از پایه‌های اساسی هر جامعه دموکراتیک است که به افراد امکان می‌دهد دیدگاه‌ها، انتقادها و حتی طنزهای تند و چالش‌برانگیز را بدون ترس از برخورد یا مجازات بیان کنند. این حق، نه به‌معنای پذیرش یا تأیید محتوای گفته‌شده، بلکه به‌معنای تضمین امکان شنیده‌شدن صدای متفاوت است. در جوامعی که آزادی بیان محدود یا کنترل‌شده است، فضای نقد و گفت‌وگو بسته می‌شود و این باعث می‌شود بسیاری از مسائل اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی بدون بحث و بررسی باقی بمانند. در چنین شرایطی، شوخی‌ها و پارودی‌هایی که مرزهای سنتی را به چالش می‌کشند، می‌توانند به‌عنوان نمادهایی از مقاومت و درخواست برای فضای بازتر در بیان دیده شوند.

اما زمانی که آزادی بیان محدود باشد و واکنش‌ها به این نوع شوخی‌ها شدید باشد، نه‌تنها خالق اثر ممکن است تحت فشار قرار گیرد، بلکه فضای فرهنگی و فکری جامعه نیز محدود می‌شود. اجرای شوخی‌ها و پارودی‌ها همیشه نیازمند زمان و مکان مناسبی است تا تأثیرگذاری آنها مثبت و سازنده باشد. در شرایطی که جامعه با بحران‌ها یا حساسیت‌های خاصی روبه‌رو است، انتخاب نادرست زمان برای بیان طنزهای تند ممکن است نه‌تنها اثر مثبتی نداشته باشد بلکه موجب واکنش‌های منفی و سوءتفاهم شود. 

شوخی زینب موسوی، چه هزل باشد یا پارودی در شرایط حساس فرهنگی و اجتماعی مانند راه رفتن روی یک لبه تیغ است و کوچک‌ترین لغزش می‌تواند عواقب جدی به‌دنبال داشته باشد. 

فعالیت‌های مدنی راهی برای تاب‌آوری

مطلب پیش رو خلاصه‌ای از گزارش بنیاد کارنگی برای آشنایی با دیدگاه‌ها و تجربیات جهانی و منطقه‌ای پیرامون محیط‌زیست است که نشان از فاصله زیاد ما تا مسئله مهم تاب‌آوری اقلیمی دارد؛ امری که در روزهای گرم تابستان ۱۴۰۴ اهمیت علمی و عملی آن عیان شد.


تاب‌آوری اقلیمی در خاورمیانه و شمال آفریقا

تحقیقات درباره تاب‌آوری اقلیمی و حاکمیت بر چندین سؤال کلیدی متمرکز است:

  • چگونه کسری‌های حاکمیتی (مالی، فنی و نظارتی) بر حاکمیت آب‌وهوایی در سطح ملی و اقدامات اقلیمی در سطح محلی تأثیر می‌گذارند؟ مهم‌ترین پیامدهای کوتاه‌مدت و بلندمدت این چالش‌ها برای کاهش خطرات تغییراقلیم و سازگاری با آن چیست؟
  • چگونه چالش‌های اجتماعی-اقتصادی، ظرفیت‌های سازگاری گروه‌های آسیب‌پذیر، مانند زنان، اقلیت‌ها، افراد کم‌درآمد و جوانان را تضعیف می‌کنند؟ چگونه محرومیت گروه‌های آسیب‌پذیر از سیاستگذاری بر استراتژی‌های سازگاری و کاهش تأثیر می‌گذارد؟
  • بازیگران مردمی محلی، مانند کشاورزان خرده‌پا، مقام‌های محلی و گروه‌های جامعه مدنی، در سطوح کشوری و منطقه‌ای چه نقشی دارند؟ چگونه تعامل و نبود تعامل بین دولت‌ها و ذی‌نفعان محلی، تاب‌آوری اقلیمی را شکل می‌دهد؟
  • آیا نابرابری‌ها در تولید دانش، تخصیص بودجه و اجرای سیاست، تخصص محلی را به حاشیه می‌راند و مانع حکمرانی اقلیمی عادلانه می‌شود؟
  • مدل‌های حاکمیت یکپارچه (در سطح منطقه‌ای و ملی) چگونه تلاش‌های مدیریت محیط‌زیست در کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا را در حوزه‌های مختلف، از جمله تعهدات به اکوسیستم‌های مقاوم، رشد اقتصادی و رفاه عمومی، تسهیل یا مختل می‌کنند؟

در تحلیل حکمرانی آب‌وهوایی منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا، تحقیق ما از چارچوب تحلیلی زیر بهره می‌برد:

گام اول، بررسی آسیب‌پذیری‌های پیشین است که تاب‌آوری اقلیمی را در کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا تضعیف می‌کنند. این بررسی شامل تحلیل شکنندگی‌های اجتماعی-اقتصادی، مانند فقر، وابستگی اقتصادی به سوخت‌های فسیلی و ضعف زیرساخت‌هاست که اثرات تغییراقلیم را تشدید می‌کنند. تمرکز ویژه بر کسری‌های حکمرانی‌ -‌مالی، فنی و نظارتی- است که مانع تلاش‌های کاهش و سازگاری می‌شوند. این تحقیق با بررسی مطالعات موردی در کشورهایی مانند مصر، مراکش و عراق، نشان می‌دهد که چگونه بی‌ثباتی سیاسی پیشین و ضعف‌های زیرساختی، محیطی ایجاد می‌کنند که برای مقابله با چالش‌های اقلیمی آماده نیست و آسیب‌پذیری گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده مانند زنان، جوانان و جمعیت‌های آواره را تشدید می‌کند.

گام دوم شامل ارزیابی نقش چارچوب‌های حکمرانی -یا فقدان آنها- در کاهش خطرات اقلیمی است. این تحقیق به بررسی این موضوع می‌پردازد که چگونه سیستم‌های حکمرانی پراکنده، که در آنها سیاست‌های ملی و منطقه‌ای انسجام ندارند یا قادر به مشارکت ذی‌نفعان محلی نیستند، تخریب محیط‌زیست و نابرابری‌های اجتماعی را تداوم می‌بخشند. علاوه‌براین، بر اهمیت رویکردهای حکمرانی فراگیر و چندسطحی تأکید می‌کند که دانش و تخصص محلی را در برنامه‌های اقلیمی ادغام می‌کنند.


چالش شفافیت اطلاعات اقلیمی

با وجود اینکه منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا یکی از آسیب‌پذیرترین مناطق جهان در برابر گرمایش جهانی است و در‌حال‌حاضر بحران اقلیمی قابل‌توجه‌ای را تجربه می‌کند، نبود اطلاعات شفاف و دقیق، چالشی واقعی برای انجام ارزیابی‌های قابلِ‌اعتماد ایجاد می‌کند. رسانه‌های این منطقه دسترسی محدودی به اطلاعات آب‌وهوایی قابل اعتماد دارند که این امر به تولید گزارش‌های گمراه‌کننده می‌انجامد.

این واقعیت، همراه با درگیری‌های مداوم و بی‌ثباتی سیاسی منطقه، مانع جریان آزاد اطلاعات اقلیمی می‌شود. به‌دلیل موانع بوروکراتیک، حاکمیت ضعیف اقلیمی، قوانین محیط‌زیستی منسوخ، اکوسیستم‌های اطلاعاتی غیرقابل‌اعتماد و نبود دانش و تخصص، رسانه‌ها اغلب به‌جای تحلیل عمیق، بر رویدادهای شدید آب‌و‌هوایی تمرکز می‌کنند. علاوه‌براین، رسانه‌های وابسته به دولت اغلب به روایت‌های رسمی تکیه دارند که می‌تواند ناکافی باشد.

روزنامه‌نگاران و سازمان‌های رسانه‌ای مستقل در منطقه نیز اغلب با چالش‌هایی در دسترسی به اطلاعات از سازمان‌های دولتی مواجه‌اند و بنابراین درک محدودی از علم آب‌وهوایی دارند. درگیری‌های داخلی، دخالت بازیگران غیردولتی و چندپارگی رسانه‌ها به گسترش اطلاعات نادرست و گمراه‌کننده در مورد اقلیم کمک می‌کند.

برای غلبه بر این چالش‌ها، دولت‌ها باید اقدامات شفاف‌سازی را اجرا کنند، موانع بوروکراتیک را کاهش دهند و در ظرفیت‌سازی و هماهنگی بین سازمانی سرمایه‌گذاری کنند. این منطقه همچنین به شبکه‌ای برای گزارش‌دهی اقلیمی بین‌منطقه‌ای و مراکز مستقل تحقیقات اقلیمی نیاز دارد. 

 

جوانان در خط مقدم تغییراقلیم

جوانان شمال آفریقا نقش پیشرو خود را در حوزه تغییراقلیم، از طریق اقدامات تأثیرگذار متعددی، از هدایت برنامه‌های اجتماعی گرفته تا ارائه راه‌حل‌های نوآورانه و توانمندسازی همسالان و گروه‌های آسیب‌پذیر، نشان داده‌اند. اقدامات اقلیمی جوانان در منطقه درس‌های ارزشمندی برای یادگیری و تکرار ارائه می‌دهد.

 باوجوداین، سازمان‌های مردم‌نهاد در کشورهای شمال آفریقا با منابع محدود و چارچوب‌های قانونی و سیاسی محدودکننده‌ای مواجه‌اند که مانع بهره‌‌گیری کامل از پتانسیل فعالیت‌های جوانان در زمینه تغییراقلیم می‌شود. بااین‌حال، مشارکت جوانان تا حدودی در چندین کشور نهادینه شده است. به‌عنوان مثال، گنجاندن TYCN در تونس به‌عنوان بخشی از هیئت رسمی کنوانسیون چارچوب سازمان ملل درباره تغییراقلیم (UNFCCC)، معیاری برای مشارکت جوانان در سیاست‌های آب‌و‌هوایی تعیین کرده است. جوانان مصری نیز به‌رغم قوانین محدودکننده سازمان‌های مردم‌نهاد، به‌طور فعال در اقدامات اقلیمی مشارکت دارند. مراکش با وجود چالش‌های سازمان‌های جوانان در دسترسی به بودجه و فرایند تصمیم‌گیری، اکنون به‌عنوان یکی از کشورهای پیشرو در حوزه انرژی تجدیدپذیر در منطقه در حال پیشرفت است.

بررسی عملکرد این سه کشور در محیط‌های قانونی محدودکننده، درس‌های ارزشمندی را ارائه می‌دهد و بر نیاز به حمایت نهادی، هماهنگی سیاست‌ها و همکاری منطقه‌ای برای آزادسازی پتانسیل اقلیمی جوانان در منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا اشاره دارد. یک راهکار پیشرو، فعال‌تر شدن دولت‌های شمال آفریقا در گنجاندن صدای جوانان در سیاست‌های اقلیمی و همکاری با گروه‌های جامعه مدنی برای کاهش آثار تغییراقلیم است. اقتصاد سبز و مشاغل سبز نیز می‌توانند فرصت‌هایی برای حل چالش‌های اجتماعی-اقتصادی پیش روی جوانان (مانند بیکاری) فراهم کنند و همچنین، مهارت‌های آنان را برای مقابله با برخی از چالش‌های اصلی تغییراقلیم به‌کار بگیرند.

کشورهای شمال آفریقا با تقویت مشارکت‌های معنادار میان جوانان، دولت‌ها و جامعه مدنی، می‌توانند از پتانسیل کامل جمعیت جوان خود برای پیشبرد اقدامات بلندمدت و تحول‌آفرین اقلیمی برای آینده‌ای تاب‌آورتر استفاده کنند.


شهرها و حکمرانی اقلیمی محلی

منطقه خاورمیانه و شمال آفریقا با چالش‌های اقلیمی قابل‌توجه‌ای روبه‌رو است که نیازمند اقدام هماهنگ در تمام سطوح حاکمیتی است. با‌این‌حال، کشورهای منطقه رویکردهای کاملاً متفاوتی در قبال اقدامات اقلیمی اتخاذ کرده‌اند.

مراکش و تونس در اصلاحات تمرکززدایی پیشرفت قابل‌توجهی داشته‌اند که توسط یک قرارداد اجتماعی مشارکتی و مبتنی‌بر اصول قانون اساسی تقویت شده است. در مقابل، تلاش‌های تمرکززدایی در لبنان با وجود اینکه در قانون اساسی آن گنجانده شده، تا حد زیادی تحقق نیافته است. درهمین‌حال، شهرهای حاشیه خلیج فارس در کشورهایی مانند امارات متحده عربی و عربستان سعودی، با رویکرد سرمایه‌گذاری فنی به اقدامات اقلیمی، از طریق سازوکارهایی مانند کمیسیون‌های سلطنتی، مسیر دیگری برای توانمندسازی شهری یافته‌اند.

 به‌‌رغم این تفاوت‌ها، چالش‌های مشترکی در سراسر منطقه همچنان پابرجاست. شهرهای شام و شمال آفریقا با محدودیت بودجه شهرداری برای اقدامات اقلیمی و ظرفیت‌های فنی ضعیف در سطوح محلی دست‌و‌پنجه نرم می‌کنند و اکثر شهرهای منطقه‌ای از هماهنگی ناکافی بین دولت‌های ملی و محلی رنج می‌برند. چارچوب و توصیه‌های پیشنهادی در این گزارش مسیر رسیدگی به این چالش‌های مشترک را ارائه می‌دهد، ضمن اینکه نیاز به راه‌حل‌های متناسب با شرایط محلی را نیز در نظر می‌گیرد.

 هم‌زمان با تشدید تلاش‌های جامعه جهانی برای مقابله با تغییراقلیم، منطقه شرق مدیترانه و خاورمیانه فرصتی برای یادگیری از این تجربیات ملی متنوع دارد. حرکت به‌سوی حکومت چندسطحی فراگیر اقلیمی در این منطقه نیازمند رویکردهای متفاوتی متناسب با بافت نهادی و سیاسی هر کشور است. در‌حالی‌که برخی از شهرها ممکن است بتوانند اصلاحات بلندپروازانه تمرکززدایی را دنبال کنند، برخی دیگر ممکن است ابتدا نیاز به تمرکز بر ایجاد ظرفیت‌های نهادی اساسی داشته باشند. موفقیت در این مسیر به شناخت نیازهای هر شهر و درعین‌حال حفظ تمرکز بر هدف مشترک اقدامات اقلیمی پیشرفته در سراسر منطقه بستگی دارد.


دانش، سیاست و عدالت اقلیمی

با توجه به بحران تولید دانش اقلیمی در خاورمیانه و شمال آفریقا، صرفاً واردات فناوری‌ها و سیاست‌هایی که در محیط‌های دیگر توسعه یافته و آزمایش شده‌اند و پذیرش اجتماعی محلی ندارند، نمی‌تواند فرصت‌های بکر مناطق را به تصویر بکشد. این امر تولید داده‌های قابل‌اعتماد و با وضوح بالا را به‌عنوان اولین گام برای ایجاد سیاست‌های مؤثر و مبتنی‌بر شواهد ضروری می‌کند.

«اندرو فانینگ» و «جیسون هیکل»، در مطالعه‌ای با عنوان «جبران خسارت ناشی از تصاحب منابع جوی»، استدلال می‌کنند که میزان تجمعی انتشار کربن بسیاری از کشورهای آفریقایی به سهم ۳۵۰ قسمت در میلیون نخواهد رسید و حتی در همه سناریوها، تا سال ۲۰۵۰ از رسیدن به سهم عادلانه خود از هدف ۱.۵ درجه سلسیوس بسیار دور خواهد بود. درنتیجه، این کشورها حق دریافت غرامت از کشورهای دارای انتشار بیش‌ازحد، از جمله کشورهای عضو شورای همکاری خلیج‌فارس، را دارند.

به‌طور‌خاص، کشورهای جنوب صحرای آفریقا باید براساس میزان انتشار تاریخی از ۱۹۶۰ تا ۲۰۱۹ و پیش‌بینی‌ها تحت سناریوی صفر خالص از ۲۰۲۰ تا ۲۰۵۰، حدود ۴۵ تریلیون دلار غرامت دریافت کنند. این تخمین‌ها بسیار فراتر از هرگونه بودجه برنامه‌ریزی‌شده برای خسارات و زیان‌ها یا سایر سازوکارهای مالی موجود است و فرصتی قابل‌توجه برای حفظ ذخایر عظیم کربن آفریقا و تضمین‌گذاری عادلانه است که استاندارد زندگی مناسبی را برای آفریقایی‌ها تضمین می‌کند، که با توجه به استفاده فعلی از منابع و انرژی جهانی به‌راحتی قابل‌دستیابی است.

با‌این‌حال، رژیم‌های اقتدارگرا می‌توانند کنترل متمرکز را از طریق پروژه‌های بزرگ کاهش آثار تغییراقلیم (مانند نیروگاه‌های انرژی تجدیدپذیر یا برنامه‌های احیای جنگل) ترجیح دهند و از توانمندسازی اجتماعی که سازگاری با تغییرات اقلیمی به آن نیاز دارد، اجتناب کنند. این ترجیح می‌تواند تا حدی توضیح دهد که چرا تلاش‌های سازگاری با کاهش تغییراقلیم در خاورمیانه و شمال آفریقا به‌طور متوازن پیش نمی‌رود.

حاکمیت انرژی، عدالت محیط‌زیستی و توسعه فراگیر باید در توسعه انرژی‌های تجدیدپذیر در شمال آفریقا در اولویت قرار گیرند. درنهایت، کشورهای درحال‌توسعه در خاورمیانه و شمال آفریقا باید سرمایه‌گذاری در اکوسیستم‌های در معرض تهدید آفریقا را در اولویت قرار دهند، ضمن اینکه اطمینان حاصل کنند که این تلاش‌ها به‌نفع مردم محلی است. سرمایه‌گذاری در استخراج مواد مورد نیاز برای فناوری‌های تجدیدپذیر یا نصب زیرساخت‌های انرژی تجدیدپذیر، باید به‌صورت استراتژیک به‌گونه‌ای طراحی شود که مناقشات بر سر منابع را کاهش دهد. بررسی دقیق تنش‌های موجود مربوط به منابع برای اطمینان از اینکه چنین سرمایه‌گذاری‌هایی به ثبات و توسعه پایدار کمک می‌کنند، ضروری است.


کنشگری اقلیمی و آینده تاب‌آوری

فعالیت‌های مدنی برای مقابله با تغییراقلیم در خاورمیانه و شمال آفریقا، نیرویی روبه‌رشد است که عمدتاً توسط جوانان و سازمان‌های مردمی هدایت می‌شود. تعهد استراتژیک اخیر به پایداری و گذار به‌سمت انرژی‌های سبز و تجدیدپذیر، زمینه‌ای را برای مشارکت جامعه مدنی در اقدامات اقلیمی و محیط‌زیستی فراهم کرده است.

مطمئناً، مشارکت بازیگران جامعه مدنی در سیاست‌های محیط‌زیستی هنوز به پتانسیل کامل خود نرسیده است و موانع بسیاری، مانند محدودیت‌های سیاسی و کمبود منابع، مانع از ایفای نقش اساسی‌تر و مؤثرتر آنها در شکل‌دهی به سیاست‌ها می‌شود. اما، به‌رغم چالش‌ها، این فعالان سهم مهمی در رسیدگی به مسائل محیط‌زیستی دارند. تلاش‌های آنها حوزه‌های مختلفی را در‌بر‌می‌گیرد؛ از حفاظت از منابع آب و مدیریت پسماند گرفته تا حمایت از انرژی‌های تجدیدپذیر و توانمندسازی زنان و جوانان در اقدامات اقلیمی و آموزش‌های مرتبط. اثربخشی آینده فعالیت‌های اقلیمی در منطقه به عوامل متعددی بستگی دارد، از‌جمله توانایی سازمان‌های مردم‌نهاد در ایجاد شبکه‌های قوی‌تر، دسترسی به بودجه پایدار و حمایت سیاسی. حمایت بین‌المللی و ابتکارات محلی هم نقش مهمی در توانمندسازی این فعالان برای ایجاد تغییرات معنادار در مواجهه با بحران‌های فزاینده محیط‌زیستی خواهد داشت.

هم‌زمان با اینکه منطقه همچنان با تبعات تغییراقلیم دست‌و‌پنجه نرم می‌کند، فعالیت‌های مدنی در شکل‌دهی به سیاست‌ها، افزایش آگاهی عمومی و اجرای راه‌حل‌های سطح جامعه به‌طور فزاینده‌ای اهمیت پیدا خواهد کرد. کشورهای خاورمیانه و شمال آفریقا با پرداختن به چالش‌های پیش روی جامعه مدنی و تقویت محیطی فعال برای فعالیت‌های اقلیمی، می‌توانند از قدرت مشارکت مدنی برای ساختن آینده‌ای تاب‌آورتر و پایدارتر بهر‌ه‌مند شوند.

بحران آب، آینه‌ای برای سنجش واقع‌گرایانه مدیریت

ایران امروز با مجموعه‌ای از بحران‌های مزمن و هم‌افزا روبه‌روست که از حوزه‌های زیست‌محیطی و اقتصادی عبور کرده و به زندگی روزمره مردم رسیده‌اند. بحران‌هایی که نه‌تنها شدت یافته‌اند، بلکه اثرات متقابلشان، کشور را به وضعیت فلج ساختاری نزدیک کرده‌ است. در چنین شرایطی، سخن گفتن از توسعه، بیشتر به شعاری تزئینی شباهت دارد تا یک برنامه عملی. درست مانند آن است که در صف تانکر آب، اپلیکیشنی برای مانیتورینگ کیفیت زندگی شهری معرفی شود؛ برنامه‌‌هایی پرزرق‌وبرق، اما گسسته از واقعیت زیسته جامعه. توسعه اساساً بدون ثبات و چشم‌انداز بلندمدت ممکن نیست. آنچه در اولویت امروز قرار دارد، صرفاً مدیریت روزمره بحران و جلوگیری از فروپاشی است. حال، چنانچه بخواهیم نگاهی واقع‌بینانه و منصفانه به کارنامه عملکرد دولت پزشکیان پس از گذشت یک‌سال از آغاز به کار آن -به‌ویژه در حوزه آب- داشته باشیم، بهتر آن است که آن را نه براساس سنجه‌های توسعه، بلکه در چارچوب مدیریت بحران و برپایه شاخص‌های سنجش عملکرد در شرایط بحرانی بررسی کنیم. لذا، شاخص‌هایی چون پاسخگویی اضطراری، هشداردهی زودهنگام، کاهش آسیب‌پذیری، مشارکت ذی‌نفعان و تاب‌آوری ساختاری می‌توانند مبنای واقع‌بینانه‌تری برای سنجش عملکرد آن باشد.

در طول یک‌ سال اخیر، بی‌تردید بحران آب شرب کلانشهرها یکی از جدی‌ترین عرصه‌ها برای مدیریت بحران دولت بوده است. بحرانی که به گواه مسئولین و متولیان امر، شدت و ابعاد آن در پایتخت بیش از هر منطقه دیگری در کشور بوده است. براین‌اساس، برای ارزیابی کارنامه مدیریت دولت در حوزه آب، می‌توان نگاهی هرچند گذرا به شاخص‌های سنجش عملکرد وزارت نیرو و به‌ویژه مدیریت آب پایتخت در شرایط بحرانی آب شرب در کلانشهر تهران داشت.

اگرچه اقداماتی مانند کاهش فشار شبکه و محدودسازی مصرف مشترکان پرمصرف اجرا شده، اما نبود اطلاع‌رسانی شفاف و منسجم باعث سردرگمی و کاهش اعتماد عمومی شده است. کاهش دسترسی به آمار بهنگام و ناهماهنگی در پیام‌های هشدار نیز وضعیت را بدتر کرده است. در حوزه مدیریت تقاضا، برنامه‌های منسجم برای بهبود الگوی مصرف یا به‌کارگیری فناوری‌های نوین کم‌رنگ است. همچنین، نبود سیاست‌های حمایتی مؤثر هزینه تغییر رفتار را بر دوش مردم گذاشته و تحقق اهداف صرفه‌جویی را با چالش مواجه کرده است. مشارکت مردم و بخش خصوصی نیز محدود بوده و سیاست‌ها غالباً به‌صورت دستوری اجرا شده‌اند. نبود نهاد ملی هماهنگ‌کننده میان دستگاه‌ها نیز موجب تصمیمات متناقض و اتلاف منابع شده است. لذا با توجه به فقدان شفافیت و به منظور افزایش اعتماد عمومی برای بهبود مدیریت بحران آب شرب، اقداماتی در سه حوزه اصلی شفافیت و اطلاع‌رسانی، حکمرانی و هماهنگی نهادی و نیز عدالت در خدمات‌رسانی توصیه می‌شود:

۱. شفافیت و اطلاع‌رسانی: بازگرداندن دسترسی عمومی به آمار سدها برای افزایش اعتماد، طراحی سازوکار اطلاع‌رسانی روزانه درباره منابع آب و برگزاری نشست‌های خبری منظم برای پاسخگویی به افکار عمومی.

۲. تقویت حکمرانی و هماهنگی نهادی: ایجاد نهاد یا ستاد فرابخشی با اختیارات کافی برای هماهنگی و طراحی سازوکارهای مشترک تصمیم‌سازی و تقسیم مسئولیت‌ها.

۳. عدالت در خدمات‌رسانی: تضمین توزیع عادلانه آب، به‌ویژه در پایتخت و اطلاع‌رسانی شفاف درباره محدودیت‌های فنی برای جلوگیری از احساس تبعیض. همچنین، برای کاهش فشار اقتصادی بر خانوارها -به‌ویژه در مناطق کم‌برخوردار- باید حمایت‌های مالی مانند مشوق‌ برای مصرف بهینه، یارانه تجهیزات کاهنده مصرف و تخفیف پلکانی برای مشترکان کم‌مصرف در نظر گرفته شود.

کوچ پاییزه، دام تشنه

هشدارهای احتمال کمبود علوفه در تابستان و پاییزِ پیش‌ رو برای ایلات و عشایر کشور از بهار امسال به گوش می‌رسید. هشدارهایی که یکی پس از دیگری به دلیل کمبود بارش و نزولات جوی منتشر می‌شد.

۲۴ اردیبهشت بهاری که گذشت، مدیرکل دفتر امور مراتع سازمان منابع‌طبیعی و آبخیزداری در گفت‌‎وگو با «پیام‌ ما» اعلام کرده بود با توجه به کاهش ۳۷ درصدی بارش‌ها نسبت به بلندمدت، قطع به یقین با کاهش تولید علوفه مواجه می‌شویم. به همین دلیل، همه دستگاه‌های اجرایی مرتبط شامل سازمان امور عشایر، شرکت پشتیبانی امور دام و معاونت بهبود تولیدات دامی وزارت جهادکشاورزی باید آمادگی لازم را برای تأمین علوفه مورد نیاز دامداران و عشایر داشته باشند.

«ترحم بهزاد» گفته بود: «در برنامه هفتم توسعه مقرر است ۲۰ میلیون هکتار حفظ، احیا، توسعه و مدیریت مرتع انجام شود؛ توجه به طرح مرتعداری تلفیقی، به‌عنوان یک رویکرد نوین و حیاتی برای مدیریت مراتع در دستورکار این سازمان قرار دارد. هدف کلی و اصلی مرتع‌داری تلفیقی براساس بهره‌برداری پایدار از مراتع معطوف شده است و ابعاد مختلف اقتصادی، اجتماعی و زیست‌محیطی را در نظر می‌گیرد.»

او تأکید کرده بود طرح مرتع‌داری تلفیقی با هدف ارتقای کیفیت و بهره‌وری از منابع‌طبیعی، به‌طور مستقیم به پایداری محیط‌زیست و افزایش رفاه اجتماعی و اقتصادی جوامع محلی کمک می‌کند.


مرتعی در کار نیست

حالا در آستانه شروع پاییز، جامعه محلی هنوز از مراتع ورشکسته و نبود علوفه می‌گوید. مسئله‌ای در زندگی عشایر که از سال ۱۴۰۰ و کاهش بارندگی‌ها در کشور، صورتی جدی‌تر از یک دهه گذشته به خود گرفته است. حالا ایلاتی که قشلاق را آغاز کرده‌اند یا نهایتاً باید خود را ظرف مدت یک تا دو ماه آینده برای کوچ آماده کنند، می‌گویند اصلی‌ترین نگرانی‌شان نبود علوفه و خشکی مراتع است.

«محمد» یکی از عشایر ایل «چرام» در کهگیلویه‌وبویراحمد است، می‌گوید: «اگر نتوانیم علوفه تهیه کنیم، ناچار به فروش دام‌هایمان خواهیم شد. هر کیلوگرم کاه سفید ۹ هزار تومان و یونجه ۲۲ هزار تومان است. تعداد دام در یک ایل زیاد است و هزینه تهیه علوفه و خوراک دام بسیار بالاست. خدا را شکر امسال برخی از مشکلات ما کم شد. آبرسانی به خودمان با نظم بسیار بیشتری انجام شده است. اما برای علوفه همه ایلات، نه‌فقط در کهگیلویه‌وبویراحمد، بلکه در سراسر ایران نیازمند حمایت بیشتر دولت هستند.»

محمد می‌گوید: «کشور برای تأمین گوشت قرمز، روی تولید عشایر حساب کرده است و عشایر سهم قابل‌توجهی در تأمین گوشت قرمز کشور دارند. اما اگر اوضاع همین‌طور پیش برود، همه ناچار از کاهش تعداد دام‌های خود هستند. این موضوع فقط به ضرر معیشت عشایر نیست بلکه کشور را هم دچار مشکل می‌کند.»


روستا به‌جای مرتع

در کهگیلویه‌وبویراحمد، حدود ۱۲ هزار نفر براساس آخرین سرشماری جزو ایلات کوچ‌رو به حساب می‌آیند. «خدایار» یکی از عشایر طایفه «بابوئی» در این استان نیز می‌گوید: «مشکل کمبود علوفه فقط خشکسالی نیست. صد البته که خشکسالی‌های مکرر مراتع را ورشکسته کرده است. اما بسیاری از مراتع طبیعی که قبلاً در اختیار ایلات بود، از بین رفته‌‎اند. بسیاری از مراتع امروز تبدیل به بخشی از روستاهایی شده‌اند که در مسیر «ایل‌راه‌ها» هستند. روستاها بزرگ شده و کسی جلوی گسترش آنان در مراتع را نگرفته است. خود ایل‌راه‌ها هم به همین دلیل از بین رفته‌اند.»

او ادامه می‌دهد: «وقتی با مسئولان محلی در مورد این مشکل صحبت می‌کنیم، می‌گویند این ساخت‌وسازها غیرقانونی هستند و باید جلویشان گرفته شود. اما کسی اقدامی نمی‌کند.»

«زینت» از اهالی ایل «الیکایی» در سمنان است. او نیز مانند ایلات کهگیلویه‌وبویراحمد مسئله علوفه را بزرگترین مشکل عشایر می‌داند: «دو سال قبل به‌دلیل خشکسالی و کمبود علوفه ما ۱۵۰ رأس دام خود را فروختیم. اکنون حدود ۱۵۰ رأس دام دیگر داریم. میزان تخصیص علوفه یارانه‌ای به عشایر کفاف نمی‌دهد و دولت باید برای آن فکری کند. اطلاع دارم که در سنگسر هم در همین تابستان تعداد زیادی دام عشایری به قیمت پایین فروخته شد. چون دامدار دیگر نمی‌توانست از پس هزینه‌های نگهداری و تغذیه بربیاید.»


فکری برای معیشت

«بردین» از اهالی عشایر قوم «بالاگریوه» در لرستان هستند؛ یکی از طوایفی که با اولین رحیل کوچ، ییلاق و قشلاق را آغاز می‌کنند. بردین می‌گوید: «در پاییز امسال حتماً مشکل علوفه تشدید می‌شد. چند سال قبل هم همین مشکل ایجاد شده بود. آن سال هم بسیاری از عشایر ناچار به فروش دار و ندارشان شدند. امسال مشکلات دیگری هم داشتیم. بسیاری از ما ناچار شدیم حتی برای همین خریدوفروش دام، گوسفندان خود را به استان‌های دیگر ببریم. هزینه بسیار زیادی برای جابه‌جایی دادیم. البته چاره‌ای هم نداشتیم. چون نمی‌توان حیوان را تلف کرد. وقتی نمی‌توانی نگهش داری باید بفروشی‌اش.»

او ادامه می‌دهد: «از طرف دیگر ما حتی نمی‌توانیم محصولات جانبی دامداری را به فروش برسانیم. دولت باید مراکزی ایجاد کند که محصولات دامی را فرآوری کنند. مگر چند درصد از لبنیات یا پشم تولیدشده در ایل به مصرف خود ایل می‌رسد؟ اگر مراکز فرآوری ایجاد شود، بسیاری از مشکلات معیشتی ما هم حل خواهد شد. ناچار نیستیم دام زنده بفروشیم.»‌

بردین می‌گوید: «در مورد پشم هم همین است. بخش زیادی از پشم تولیدی دامداران عشایر دور ریخته می‌شود. درحالی‌که لرستان صنایع‌دستی و گلیم بسیار مرغوبی دارد. اما ظرفیت تولید آنها به‌اندازه ظرفیت تولید پشم در استان نیست. محصولات عشایری در بازار بی‌مشتری نیست. اما دولت باید سازوکاری پیش‌بینی کند تا این محصولات در مناطق عشایری خریداری شود. همین سازوکارها باعث می‌شود عشایر بتوانند زنجیره ارزش ایجاد کنند و مجبور نباشند تعداد دام زنده را افزایش دهند و بعد هم با این مشکلات تأمین آب و علوفه روبه‎‌رو شوند.»

در ایران یک میلیون و ۵۰۰ هزار نفر، معادل ۳۸۰ هزار خانوار، جمعیت عشایر را تشکیل می‌دهند. جمعیتی که طی سال‌ها و براساس آنچه اقتصاد عشایر را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد، زیاد یا کم می‌شوند. آنچه به‌عنوان مشکلات جامعه عشایری به‌ویژه در این سال‌های خشک از سوی اهالی ایل اعلام می‌شود، مورد تأیید مسئولان امور عشایری در استان‌ها نیز است؛ اما راه‌حل چندانی برای آن  ندارند.


احشام آب ندارند

معاون توسعه و امور زیربنایی اداره‌کل امور عشایر کهگیلویه‌وبویراحمد می‌گوید: «خشکسالی و بارش کم در سال زراعی جاری، در کنار نبودن زیرساخت‌های تولید، زندگی عشایر استان را سخت کرده است.»

به‌گفته «سید مهدی عباسیان»، بزرگترین چالش عشایر نبود علوفه و نیاز به خرید خوراک دام است. ایجاد واحدهای بسته‌بندی محصولات دامی عشایر از دیگر نیازهایی است که به پایداری درآمد آنان کمک می‌کند: «خرداد امسال ۱۰ دستگاه تانکر جدید وارد چرخه خدمت‌رسانی شد و آبرسانی سیار به‌شکل مطلوبی در حال انجام است. این تانکرهای آبرسان پارسال خریداری شده بود، اما به‌دلیل نیاز به اتصال تجهیزات، امسال وارد ناوگان آبرسانی سیار شده است.»

او می‌گوید: «مطابق با برنامه سالانه بهار و تابستان برای مصرف خانواده‌های عشایر آبرسانی صورت می‌گرفت، اما امسال به‌علت بارش کم و کاهش شدید آب چشمه‌های مناطق ییلاقی، دام‌های عشایر نیز با نبود آب کافی مواجه هستند که لازم است آب مورد نیاز جمعیت یک میلیون رأسی دام‌ها تأمین شود.»

به‌نظر می‌رسد پاییز هم برای عشایر ایران با سختی از راه خواهد رسید؛ سختی‌ای که ممکن است که نه‌فقط بر معیشت عشایر و ایلات مشکلاتی تحمیل کنند بلکه بر تولید برخی اقلام خوراکی در کشور هم اثرگذار باشد.

عشایر جمعیتی کمتر از دو درصد جمعیت کشور را به خود اختصاص داده‌اند. بااین‌حال، بنا به اعلام سازمان امور عشایر کشور این قشر از شهروندان ایرانی، با این جمعیت در ۲۵ درصد امنیت غذایی و تولید ۳۵ درصد از صنایع‌دستی کشور نقش دارند. سهمی از تولید که توجه به رفع مشکلاتشان را دوچندان ضروری نشان می‌دهد.

تجلیل از مفاخر میراث‌فرهنگی با حضور اهالی سینما و سیاست

آیین نکوداشت چهره‌های ماندگار میراث‌فرهنگی با حضور اهالی سینما و سیاست و فرهنگ در ایوان عطار کاخ سعدآباد برگزار شد. «محمدرضا عارف» معاون اول رئیس‌جمهور، «غلامعلی حدادعادل» رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، «عبدالحسین خسروپناه» دبیر شورای‌عالی انقلاب فرهنگی و «مهدی چمران» رئیس شورای شهر تهران، از میهمانان و سخنرانان برنامه‌ای بودند که در آن از ۱۰ پیشکسوت حوزه میراث‌فرهنگی تجلیل شد. چهارمین دوره از آیین نکوداشت چهره‌های میراث‌فرهنگی در حالی برگزار شد که همچنان جای بزرگان بسیاری خالی بود. در سخنرانی‌ها هم ردپای سیاست پررنگ‌تر از آن بود که مجالی دست دهد برای آشنایی بیشتر و اشاره به خدمات و تلاش‌های بزرگان میراث‌فرهنگی که جان و جوانی خود را صرف حفاظت و معرفی و شناخت تاریخ و فرهنگ این سرزمین کرده‌اند. شاید این همایش می‌توانست فرصتی باشد برای بیان و مرور تلاش‌ افرادی که سال‌هاست به‌اجبار به انزوا کوچیده‌اند، اما همچنان قلبشان برای میراث‌فرهنگی این سرزمین می‌تپد. کسانی که حتی برای انتشار کتاب‌ها و مقالاتشان هم حمایتی دریافت نمی‌کنند و دانش ارزشمند و ثمره تلاش سالیان عمرشان فرصت نشر پیدا نمی‌کند. می‌شد همین یک شب را به دور از تمام شعارها و سیاست‌ورزی‌ها به آشنایی با کسانی اختصاص داد که حتی در گزارش‌های تصویری همایشی که با نام آنها برگزار شده بود، جایی نداشتند و خبرگزاری‌ها ترجیح داده بودند حضور چهره‌های آشنای سینما و سیاست را در همایشی با نام بزرگان میراث‌فرهنگی، پوشش دهند.


بزرگانی که تجلیل شدند

«مهناز عبدالله‌خان گرجی» یکی از چهره‌های شاخص و کم‌حاشیه‌ حوزه‌ مرمت و حفاظت آثار تاریخی در ایران است که در چهارمین نکوداشت مفاخر میراث‌فرهنگی از خدمات او تجلیل شد؛ زنی که بیش از سه دهه از عمر خود را صرف میراث‌فرهنگی ایران کرده است. او در سال‌های دور در بخش حفاظت و مرمت موزه ملی ایران فعالیت داشت، در شهریور ۱۳۹۲، با حکم «مهدی حجت»، قائم‌مقام وقت سازمان میراث‌فرهنگی، به ریاست موزه ملی ایران منصوب شد. اگرچه حضور او در رده مدیریتی این نهاد بزرگ، کم‌تر از سه سال به طول انجامید، اما مسیر حرفه‌ای‌اش محدود به این مسئولیت نبود؛ چراکه پیش‌ازآن، حدود ۱۹ سال در موزه ملی و حوزه مرمت آثار تاریخی فعالیت مداوم و تخصصی داشت. گرجی از آن دسته مدیرانی بود که به رسالت خود وفادار ماند. حتی پس از استعفا از سمت مدیریت موزه ملی، با همان عشق و دقت پیشین، به اتاق خود در بخش حفاظت و مرمت موزه بازگشت. در دوران مدیریت گرجی در موزه ملی ایران، نمایشگاه‌های تأثیرگذاری چون «نشانه‌های ۲۰۰ هزار سال هم‌زیستی انسان و جانوران» با همکاری سازمان محیط‌زیست برگزار شد. همچنین، نمایش آثار استردادی خوروین و چغامیش، و آثار شهر سوخته -پس از ثبت جهانی- در موزه ملی، از دیگر اقداماتی است که نام او را به‌عنوان مدیری با نگاه فرهنگی و رویکرد تخصص‌محور، در حافظه موزه‌داران و فعالان میراث ماندگار کرده است. گرجی از جمله مدیران میراث‌فرهنگی است که از بدنه کارشناسی و تخصصی این حوزه به‌سمت مدیریت رسید.

«پروین صدر ثقه‌الاسلام» یکی دیگر از بزرگانی بود که در این همایش از او تقدیر شد. او را نمی‌توان صرفاً یک مدیر فرهنگی دانست؛ او یکی از چهره‌های اثرگذار عرصه مدیریت میراث‌فرهنگی و دانشگاه در ایران است. بانویی که هم در فضای آکادمیک ریشه داشت و هم در دل یکی از فاخرترین یادگارهای تاریخی تهران. فعالیت حرفه‌ای خود را از سال ۱۳۴۶ به‌عنوان عضو هیئت‌علمی در دانشگاه تربیت معلم (خوارزمی) آغاز کرد و تا سال ۱۳۸۷ در این جایگاه، به تدریس و پژوهش پرداخت. در کنار تدریس، به‌مدت بیش از دو دهه (۱۳۵۵ تا ۱۳۷۶) ریاست کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه خوارزمی را برعهده داشت؛ در حوزه میراث‌فرهنگی اما نام پروین صدر ثقه‌الاسلام با کاخ گلستان گره خورده است. او نخستین‌بار در سال ۱۳۸۰، با حکم مهدی حجت، به مدیریت این مجموعه‌ منصوب شد؛ مسئولیتی که تا اردیبهشت ۱۳۸۹ برعهده داشت. حضور دوباره‌اش از سال ۱۳۹۲ تا ۱۳۹۴، جایگاه او را به‌عنوان رکورددار مدیریت در کاخ گلستان تثبیت کرد.

«محمد مهریار»، پیشکسوت فقید میراث‌فرهنگی که در سال ۱۳۸۳ درگذشت، یکی دیگر از کسانی بود که در این برنامه از او تقدیر شد و دخترش به‌جای پدر در این همایش حضور پیدا کرده بود. او مدیریت پروژه‌های بزرگی چون شهر تاریخی بیشاپور، مجموعه هخامنشی تخت‌جمشید، نقش‌رستم، نقش‌رجب، پاسارگاد و پروژه پل‌های تاریخی کشور را در کارنامه دارد. فعالیت‌های او در حوزه تاریخ معماری آن‌چنان گسترده بود که کمتر پژوهشی در آثار تاریخی شاخص ایران یافت می‌شود که نامی از او در میان نباشد.

«حسین رایتی‌مقدم»، معمار و مرمتگر آثار تاریخی، از دیگر چهره‌های برجسته این همایش بود. از مهم‌ترین پروژه‌های او می‌توان به مرمت مجموعه هخامنشی استان فارس، مطالعه و طراحی طرح ساماندهی طاق بستان در کرمانشاه، محوطه باستانی شوش، کاروانسرای آجری آهوان در دامغان، خانه‌های تاریخی شجاع لشگر، آثار برجا‌مانده از قلعه‌دختر در کرمان و مرمت بخش‌های مختلف سرای حاج‌آقا‌علی در کرمان اشاره کرد.

«ناصر نوروززاده چگینی»، باستان‌شناسی که اخیراً هفتمین نشان دکتر عزت‌الله نگهبان را به پاس ۵۰ سال فعالیت علمی در زمینه باستان‌شناسی دریافت کرده، نیز یکی دیگر از چهره‌های ماندگاری بود که در این دوره از او تجلیل شد. او رئیس پیشین پژوهشکده باستان‌شناسی و کاوشگر محوطه‌های متعددی در ایران بود و سال‌ها در دانشگاه‌های تهران، الزهرا و هنر اصفهان به تدریس و پژوهش مشغول بوده است.

«حسن کریمیان»، باستان‌شناس فضاهای شهری و بافت‌های تاریخی، استاد تمام دانشگاه تهران که از سال ۱۳۹۲ مدیریت علمی نخستین دایره المعارف مطالعات باستان‌شناسی ایران را برعهده دارد، یکی دیگر از چهره‌های شاخصی بود که از او تقدیر شد.

«ابراهیم حیدری» از معدود کارشناسانی است که در هر دو حوزه باستان‌شناسی و مرمت تخصص دارد. یکی از مهمترین اقدامات او در کارنامه کاری‌اش جابه‌جایی کلیسای زُرزُر در آذربایجان‌غربی است. اقدامی که در تاریخ میراث‌فرهنگی ایران بی‌سابقه است. این کلیسا که با آبگیری سد بارون زیر آب می‌رفت، به همت باستان‌شناسان و با رعایت اصول و ضوابط خاصی به‌طور کامل جابه‌جا شد و به محلی در بالای محل آبگیری سد منتقل شد و امروز با نام «کلیسای نجات‌یافته» هم شناخته می‌شود و یکی از کلیساهای ثبت‌شده در فهرست میراث جهانی است.

«سیف‌الله امینیان»، مدیر پیشین میراث‌فرهنگی استان اصفهان، که اقدامات بسیاری برای حفاظت از آثار فرهنگی و تاریخی این استان انجام داده نیز یکی از ۱۰ چهره برجسته‌ای بود که در این برنامه از خدمات او تقدیر شد.

«اکبر تقی‌زاده اصل» معمار پیشکسوتی که یکی از مهمترین و ماندگارترین اقدامات او در حوزه میراث فرهنگی، مرمت و احیای بازار تاریخی تبریز با روش مشارکتی است. اگر اقدام اصولی او و همکارانش در حوزه مرمت این بازار تاریخی نبود، این بازار هرگز فرصت ثبت در فهرست آثار جهانی یونسکو را پیدا نمی‌کرد.

«محمدحسن طالبیان» که در مقطعی معاون میراث‌فرهنگی کشور بود نیز در این همایش تجلیل شد. هرچند از نظر سنی جوان‌تر از سایر چهره‌های برجسته‌ای است که در این دوره از آنها تقدیر شد، اما به‌نظر می‌رسد حضور پررنگ و اثرگذار او در ثبت پرونده‌های ایران در فهرست میراث جهانی یونسکو در دهه اخیر نام او را به فهرست چهره‌های ماندگار میراث‌فرهنگی وارد کرده است.

اشکفت سلمان زیر تیغ شهرداری

شهرستان ایذه یکی از مقاصد شاخص گردشگری جنوب کشور محسوب می‌شود که در تمامی فصول سال، میزبان گردشگران بسیاری است. وجود رودخانه کارون، آب‌وهوای مطبوع، کوه‌های برف‌گیر، دریاچه‌های طبیعی، پوشش گیاهی، جنگل‌های بلوط، مسیر تاریخی کوچ ایل بختیاری، تالاب‌های بندان و میانگران، آثار فرهنگی شاخص از دوران عیلامی، الیمایی، اسلامی و موقعیت جغرافیایی ویژه، این شهر را به مقصد مطلوب گردشگران تبدیل کرده است؛ شهری که برای رشد در حوزه گردشگری همه شرایط را دارد، اما وقتی پای مدیریت، حفظ، معرفی و بهره‌برداری از این ظرفیت‌های بالقوه پیش می‌آید، با بی‌توجهی مدیران و متولیان روبه‌رو می‌شود.


ایذه؛ شهری که نباید صنعتی شود

فعالان فرهنگی در شهرستان ایذه معتقدند ایذه شهری با ظرفیت‌های فراوان در حوزه کشاورزی-دامپروری و گردشگری است. این شهر هرگز صنعتی نبوده و با توجه به تجربه شهرهای صنعتی و آلوده مناطق مختلف استان خوزستان، مردم نیز چندان علاقه‌ای به صنعتی‌شدن این شهر ندارند؛ چراکه می‌دانند با آمدن صنعت، باید با آسمان پاک و آبی ایذه و دهدز خداحافظی کنند. بنابراین، باید گفت اگر قرار است این شهر به رشد و بالندگی برسد، تنها راه آن رونق گردشگری است.

یکی از امیدواری‌های مردم ایذه نهایی‌شدن و نتیجه‌بخشی پرونده ثبت جهانی ایذه تحت عنوان «منظر طبیعی–تاریخی شهر ایذه» در یونسکو است؛ پرونده‌ای که برای بازگشت به مسیر درست، به‌شدت نیازمند همراهی، گفت‌وگو، پیگیری و رفع نواقص و حل‌وفصل معارضان محلی توسط مدیران شهری و استانی است. اما درست در همان نقطه‌ای که نیاز به همراهی از سوی مدیران شهری احساس می‌شود، همین مدیران به‌واسطه نداشتن درک درست نسبت به میراث‌فرهنگی و پرونده جهانی شدن ایذه، اولین ضربه را بر پیکره میراث‌فرهنگی این شهر وارد می‌کنند.

در جدیدترین گزارش‌ها، شهرداری ایذه به‌بهانه ایجاد جاده سلامت و بدون کسب مجوز از سوی میراث‌فرهنگی خوزستان و پایگاه میراث‌فرهنگی آیاپیر، قصد تعرض به عرصه محوطه ۳۲۰۰ساله اشکفت سلمان را دارد. اگر انجمن‌های دوستدار میراث‌فرهنگی نبودند، باید امروز درباره یک فاجعه صحبت می‌کردیم؛ هرچند همین حالا هم شرایط از حد نگرانی گذشته و باید تا دیر نشده، برای جلوگیری از تعرض شهرداری ایذه، فکری اساسی کرد.


مدیران شهری نگاه فرهنگی ندارند

یکی از عمده نگرانی‌های دوستداران میراث‌فرهنگی در شهرهایی مثل ایذه، نبود نگاه فرهنگی در میان متولیان شهرداری است؛ همان نگاهی که باعث شده در حرکتی غیرفرهنگی و بدون کسب مجوز، لودرهای شهرداری به جان محوطه اشکفت سلمان بیفتند. «فرامرز خوشاب»، دبیر انجمن دوستداران میراث‌فرهنگی ایذه، درباره این مسئله به «پیام ما» می‌گوید: «موضوع تعرض شهرداری به محوطه‌های میراث‌فرهنگی و تخریب آثار تاریخی، تنها محدود به امروز نیست. این اتفاق پیش از این و در دهه گذشته توسط شهرداری ایذه درباره یکی دیگر از آثار شاخص ایذه یعنی عمارت منسوب به اتابکان نیز رخ داد. در آن سال‌ها، با اقدامات قانونی اداره‌کل میراث‌فرهنگی خوزستان و تلاش‌های فعالان میراث‌فرهنگی، شهردار وقت بازداشت و از ادامه تخریب جلوگیری شد. امیدواریم در مورد تعرض و تخریب عرصه اشکفت سلمان نیز قانون از میراث‌فرهنگی حمایت کند.» به‌گفته او، با تلاش فعالان محلی در حال حاضر فعالیت شهرداری در این زمینه متوقف شده است.

موضوع تخریب‌ها و تجاوز شهرداری ایذه تنها به اشکفت سلمان و الهک محدود نمی‌شود. شنیده می‌شود که شهردار ایذه هم‌زمان با این پروژه در پی اجرای پروژه عبور جاده از روی تپه باستانی سبزعلی است، تپه‌ای که قدمتی نزدیک به ۱۰ هزار سال دارد. این اقدام، ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به میراث ملی ایران وارد خواهد کرد. هرچند شائبه‌هایی درباره اقدام در راستای کسب مالکیت زمین‌های اطراف تپه سبزعلی نیز وجود دارد، با این شرایط و تشدید تحرکات شهرداری در اطراف محوطه‌های تاریخی، باید نگران تخریب‌های گسترده‌تری در آینده باشیم؛ مگر آنکه دستگاه‌های مسئول و قضایی به‌سرعت وارد عمل شوند.

خوشاب معتقد است: «آثار شاخص ایلامی ۳۲۰۰ساله موجود در اشکفت سلمان ایذه، نه‌تنها متعلق به خوزستان بلکه متعلق به همه کسانی است که دل در گرو این آب‌وخاک دارند. به‌دلیل اهمیت اسناد موجود در این نگارکندها، این انتظار وجود دارد که وزارت میراث‌فرهنگی با جدیت بیشتری موضوع ثبت جهانی ایذه را دنبال کند.»


اشکفت سلمان نیازمند کاوش دوباره

«محمد جوروند»، مدیرکل میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی خوزستان به «پیام ما» می‌گوید: «درباره موضوعات میراثی و تعرض به محوطه‌ها، با هیچ‌کس تعارف نداریم و در این راه از تمام ابزارهای قانونی در راستای مراقبت و مدیریت از مواریث ملی و جهانی استان خوزستان بهره خواهیم برد. اشکفت سلمان یکی از سایت‌های ارزشمند و مهم تاریخ ایران است که چنانچه اقدامات شهرداری بخواهد در این محوطه ادامه پیدا کند، بدون شک این محوطه تاریخی ارزشمند آسیب‌های جدی خواهد دید.» جوروند می‌گوید: «با وجود سنگ‌نوشته‌های میخی و نقش‌نگاره‌های بسیار مهم مربوط به دوره عیلام نو در اشکفت سلمان، این محوطه نیاز به کاوش مجدد دارد و درصورت انجام کاوش‌های جدید در محوطه اشکفت سلمان توسط کارشناسان، به‌طور قطع به یافته‌های جدیدی خواهیم رسید.»

«مهدی فرجی»، مدیر پایگاه میراث‌فرهنگی آیاپیر، درباره اهمیت این محوطه به «پیام ما» می‌گوید: «اشکفت سلمان دارای جایگاه ویژه‌ای در تاریخ عیلام است و از معدود جایگاه‌های دارای چشمه آب است که نقش بسیار ارزنده‌ای در مراسم آیینی و دینی عیلامیان داشته است. جدای از جایگاه دو اشکفت کوچک و بزرگ که قداست این مکان را تا هزاره‌های بعد از دوره عیلام نشان می‌دهند، وجود چهار نقش برجسته بی‌نظیر از دوره عیلام، که نخستین هم‌راستایی و جایگاه زن را نشان می‌دهد، بر اهمیت این مکان می‌افزاید. اما باید پرسید: آیا این محدوده تنها به این نقش برجسته‌ها محدود است؟ مسلماً خیر!» فرجی تأکید می‌کند: «اشکفت سلمان خود به‌تنهایی یک رکن اصلی پرونده ثبت جهانی منظر تاریخی-طبیعی ایذه بوده و آنقدر ویژگی‌های خاص دارد که بتواند به‌تنهایی ثبت جهانی شود. دست‌اندازی به هر بهانه‌ای، بدون داشتن مجوزهای لازم و طرح و برنامه‌های مصوب، می‌تواند خسارات جبران‌ناپذیری به وجهه جهانی این محوطه وارد کند. عملکرد شهرداری ایذه در این محدوده به‌هیچ‌وجه قابل‌دفاع نیست و بیانگر اهمیت نداشتن جایگاه‌های باستانی در میان برخی نهادهاست.» هرچند این امر مسبوق به سابقه است و سال‌ها پیش، پایگاه میراث‌فرهنگی آیاپیر با همکاری انجمن دوستداران میراث‌فرهنگی ایذه از اجرای طرح‌های بدون استعلام و بی‌برنامه شهرداران پیشین جلوگیری کرد.

فرجی می‌گوید: «اجرای طرح جاده سلامت، سنخیتی با روح عرصه مصوب اشکفت سلمان ندارد؛ در این محوطه بقایای راه باستانی، خود هدایتگر گردشگران و طبیعت‌دوستان خواهد بود. تخریب و دست‌اندازی به چنین محوطه‌ای، قطعاً از دید دفتر منطقه‌ای یونسکو در ایران دور نخواهد ماند. این حرکت شهرداری ایذه که بدون هماهنگی با پایگاه میراث‌فرهنگی آیاپیر و اداره‌کل میراث‌فرهنگی خوزستان صورت گرفته است، پذیرفتنی نیست.» میراث‌فرهنگی ایذه نشانه هویت و تاریخ ارزشمند این منطقه است. تخریب این میراث به هر شکل و با هر دلیل، فقط به تاریخ ما ضربه نمی‌زند، بلکه فرصت‌های گردشگری و اقتصادی را هم از بین می‌برد. اگر مسئولان شهری، میراث‌فرهنگی و مردم محلی در کنار هم برای حفاظت از این میراث تلاش نکنند، سرمایه‌ بزرگ فرهنگی و تاریخی ایران در خطر خواهد افتاد.