بایگانی
نهم شهریور روز ملی یوز امسال نسبت به سالهای گذشته با استقبال گستردهتری مواجه شد، ادارهکل حفاظت محیطزیست استان سمنان تور مطبوعاتی به اصلیترین زیستگاه زادآور این گونه، یعنی پارک ملی توران، برگزار کرد تا فعالان رسانه فعالیتهای انجامشده در سایت تکثیر در اسارت و ایمنسازی جاده عباسآباد را از نزدیک مشاهده کنند. همچنین در نشست خبری، خبرنگاران پرسشهایشان را با «سعید یوسفپور» مدیرکل حفاظت محیطزیست استان سمنان، «باقر نظامی» مدیر ملی پروژه یوزپلنگ آسیایی و زیستبومهای مرتبط، «مجید عجمی» رئیس پارک ملی توران و «علی شمس» مدیر سایت تکثیر در اسارت مطرح کردند. در خراسانشمالی هم برنامههایی برای بازدید «شینا انصاری»، رئیس سازمان حفاظت محیطزیست، جریان داشت و گزارشی درباره فعالیتهای پنجساله برای احیای پناهگاه حیاتوحش میاندشت منتشر شد. بااینحال، عصر یکشنبه نهم شهریور، یعنی روز ملی یوز، فیلمی ابتدا در صفحه اینستاگرام یک محیطبان و بعد در پایگاه اطلاعرسانی سازمان حفاظت محیطزیست قرار گرفت که توجهها را از زیستگاههای شمالی یوز بهسمت جنوب و خراسانجنوبی برد؛ مشاهده دو فرد یوز در پناهگاه حیاتوحش نایبندان! پرسش و مطالبههایی بعد از این مشاهده مطرح شده است؛ آیا آنها دو فرد جدید هستند؟ وضعیت حفاظتی در نایبندان چطور است؟ و پایش آن در چه مرحلهای است؟
«پناهگاه حیاتوحش نایبندان چندسالی بود که پایش نمیشد. با حمایت معاون محیط طبیعی قرار است با بهکارگیری دوربینهای تلهای، محیطبان، همکاران بازنشسته، علاقهمندان به طبیعت و تشکلهای محیطزیستی پایشها را انجام دهیمو مناطق مهم را دوربینگذاری کنیم.» اینها گفتههای علی خانی، مدیرکل حفاظت محیطزیست استان خراسانجنوبی است. بهگفته او، در خردادماه امسال نیز گزارشهایی توسط محیطبانان و همیاران برای مشاهده ردپای یوز دریافت شده بود؛ منتها بهدلیل نگرفتن تأیید نهایی این موضوع را رسانهای نکردند. آنها دست نگهداشتند تا هشتم شهریور که بالاخره دو یوز در قاب دوربین همیاران و محیطبانان قرار گرفتند و توانستند از آنها تصویربرداری کنند، فیلم تهیهشده گرچه کیفیت خوبی نداشت، اما وقتی پای ثبت مجدد گونهای مانند یوز در یکی از زیستگاهها پس از چندین سال مطرح باشد، کیفیت فیلم اهمیتش را از دست میدهد. همین فیلم بیکیفیت در این روزها عاملی شده برای درخواست پایش بیشتر برای بهدستآوردن تصاویر بهتر و اطلاعات گستردهتر از این منطقه و یوزها!
خانی میگوید ثبت دو فرد یوز در پناهگاه حیاتوحش نایبندان آنها را امیدوار کرده تا با جدیت بیشتری پروژه نصب دوربینهای تلهای در مناطق مختلف این پناهگاه حیاتوحش را راه بیندازند و بتوانند به اطلاعات دقیقتری برسند. بهعلاوه، مشخص شود که این یوزها از پارک ملی توران به نایبندان آمدهاند یا خیر. «تشخیص نهایی درباره این یوزها در گرو ثبت تصاویر واضحتر از این یوزهاست. اینکه آنها از خارتوران به نایبندان آمدهاند یا جمعیتهای جدا هستند که در این پناهگاه زیست میکنند.»
بهگفته مدیرکل حفاظت محیطزیست استان خراسانجنوبی، ۳۰ دوربین تلهای در منطقه فعال است. در کنار آن، پایش فیزیکی نیز توسط محیطبانان و قرقبانان انجام میشود؛ اما آنها برای پایش دقیقتر نیازمند حمایتهای بیشتر و جذب نیروی حفاظتی هستند. «پناهگاه حیاتوحش نایبندان بزرگترین پناهگاه حیاتوحش ایران با یکونیم میلیون هکتار مساحت است. ما در حاضر تنها شش محیطبان و شش همیار داریم. همیارها در تمام طول سال در این منطقه فعالیت حفاظتی انجام نمیدهند. امیدواریم با پیگیریهای سازمان مرکزی و حمایت مسئولان استانی بتوانیم محیطبان بیشتری را جذب و از این زیستگاه ارزشمند و مهم خراسانجنوبی و ایران حفاظت کنیم.»
شش نیروی محیطبان برای حفاظت از یک عرصه یکونیم میلیون هکتاری که باید در دو شیفت تقسیم شوند، وضعیت سخت حفاظت در نایبندان را نشان میدهند. همین موضوع سبب شده است تنها یک پاسگاه محیطبانی فعال در منطقه وجود داشته باشد و پاسگاه دوم هم بهصورت مقطعی مورد استفاده قرار گیرد. «هر چقدر امکانات و تجهیزات و نیروی بیشتری داشته باشیم، بهتبع آن، پایشهای ما هم دقیقتر خواهد بود و در کنار آن محدودههای گستردهتری را هم میتوانیم پوشش دهیم.»
پایش، راهی برای یافتن پاسخ پرسشها درباره یوزهای نایبندان
علی رنجبران، حفاظتگر، مشاهده این دو یوز را در پناهگاه حیاتوحش نایبندان خبری خوب میداند، اما درباره اینکه بتوان این مشاهده را بهمعنای احیای جمعیت دانست، تردید دارد. «در یکونیم سال گذشته در منطقه جنوبشرق پارک ملی توران و در حد فاصل این منطقه با پناهگاه حیاتوحش نایبندان یوزها دیده شده بودند. ما خبر دیدهشدن دو یوز را چندمرتبه در محدوده شهرستان بردسکن، در نزدیکی منطقه درونه و منطقه عشقآباد داشتهایم. آیا این به این معنا است که این مناطق همه یوز دارند؟! دیدهشدن یوز با وجود جمعیت زادآور یوز تفاوت دارد.»
مطالعات انجامشده تردد یوزها بین توران و پناهگاه حیاتوحش نایبندان را مستند کردهاند. بااینحال بهگفته این حفاظتگر، برای سالها اثری از یوز در نایبندان دیده نشده بود. «محتمل است با یوزهایی طرف باشیم که از این منطقه به توران رفتهاند. دلیل این امر هم میتواند کمبود طعمه برای پشتیبانی از همه زادههای جدید، پراکنش در میانبرهای تاریخی جابهجایی و یا دور شدن تا سرحدهای زیستگاه تاریخی برای پرهیز از درونآمیزی و… باشد. جمعیت یوزهای توران بهلحاظ خانوادگی بههم نزدیک هستند که آنها را آسیبپذیر میکند.»
این جابهجایی میتواند به شکلگیری جمعیت پایداری در نایبندان منجر شود؟ پاسخ این پرسش هم از نظر رنجبران مشخص نیست. «ما نمیدانیم یوزهایی که از توران خارج میشوند، در مسیرشان به نایبندان و… چه اتفاقی برایشان میافتد. در این مسیر پایشی انجام نمیشود.»
گرچه در این سالها مردم بیشتر با یوزها آشنا شدهاند و با استفاده از دوربینهای تلفن همراهشان از آنها عکس و فیلم میگیرند و جابهجاییها را ثبت میکنند، اما از نظر این حفاظتگر، این دادهها نمیتواند جای پایش را بگیرد و اطلاعات دقیقی از آنها استخراج شود. «اطلاعات ما درباره مسیر تردد یوزها دقیق نیست، درحالیکه این گونه در شرایطی قرار دارد که باید برای امنیت کل مسیر کریدور تلاش کنیم. بهعلاوه، نهتنها کیفیت زیستگاهها بلکه مناطق آزاد مسیر جابهجایی را هم بهبود دهیم. اگر این یوزها در نایبندان امنیت، طعمه و آب کافی داشته باشند، میتوان به احیای جمعیت در این منطقه امیدوار بود و ثبت این مشاهده را خبر بسیار خوبی دانست؛ اما متأسفانه در این پناهگاه حیاتوحش با کمبود شدید نیروی محیطبانی مواجهایم.»
بهگفته رنجبران، نایبندان برای سالها مورد بیتوجهی قرار گرفته و جمعیت طعمههای دشتی مانند جبیر احتمالاً با کاهش مواجه شده است. این احتمالات ازآنروست که باید پایشهای بیشتری در این منطقه صورت گیرد. «ما باید جنوبشرق توران و شمالغرب نایبندان را بیشتر جدی بگیریم. جمعیت یوزهای ما بهاندازهای کم است که باید تکتک آنها را دنبال کنیم. اینجاست که حفاظتگران اهمیت پیدا میکنند، آنها کسانی هستند که میتوانند با مردم محلی ارتباط بگیرند و با انواع شیوههای پایش، سرنوشت تکتک افراد را تعقیب کنند. اما متأسفانه هیچکدام از این کارها انجام نمیشود. تنها خبرهایی درباره یوز میشنویم، یوزهایی که نمیتوانیم از سرنوشتشان مطمئن شویم.»
زیستگاههای جنوبی یوز نیازمند حفاظت ویژه
حامد ابوالقاسمی، حفاظتگر و دبیر انجمن حفاظتگاههای خصوصی حیاتوحش، اهمیت این مشاهده را ازآنرو میداند که بسیاری از فرضیاتی که امروز براساس آن برنامهریزی حفاظتی یوز انجام شده و تمرکزهای حفاظتی را شکل میدهد، تغییر میدهد. «متخصصان حفاظت از یوز در طول سالهای قبل اعلام کردند گرچه مشاهدات در زیستگاههای جنوبی یوز کم شده، اما این دلیل نمیشود که پایش و حفاظت در این زیستگاهها کنار گذاشته شود.»
بهگفته این حفاظتگر، برای سالها حفاظت درخور از زیستگاههای جنوبی یوز یعنی استانهای خراسانجنوبی و یزد رها شده است. بسیاری از آنها نیروهای حفاظتیشان را از دست دادهاند و جمعیت طعمهها و تجهیزات هم در برخی از آنها بهشدت کاهش یافته است. «این زیستگاهها بهواسطه آنکه عکس یوز در آنها ثبت نشد و در نظر، اهمیت سابق را نداشتند، رها شدند. بااینحال، همواره گفته شده که پایش علمی و منظم، اساس و نیاز حفاظت است؛ چون به شما اطلاعاتی میدهد که براساس آن میتوانید برنامهریزی و سنجش عملکرد داشته باشید. مشاهده یوز در نایبندان بار دیگر یادآوری میکند که ما با یک گونه نادر با جمعیت اندک و بسیار پنهانکار مواجهایم. اینکه یک یا چند سال مشاهدهای از یوز در یک محدوده ثبت نمیشود، توجیهی برای رها کردن آن زیستگاه نیست و ممکن است از خطای عملکرد ما باشد.»
ابوالقاسمی تأکید دارد تمام زیستگاههای یوز باید با اولویتبندی مناسب پایش شوند، زیستگاههای زادآور فعلی مانند توران و محدوده حفاظت مشارکتی یوزکنام گرچه توجه بیشتری را میطلبند، اما این بهمعنای بیتوجهی به سایر زیستگاهها نیست. «متأسفانه در ایران همان زیستگاه زادآور یعنی پارک ملی توران هم چندان مورد توجه نیست. در این منطقه، حفاظت درخور شرایط فعلی یوز انجام نمیشود. حتی کار معمول محیطبانی هم بهدلایل مختلف مانند اختصاص ندادن نیرو و تجهیزات با مشکل مواجه است. بهاینترتیب، حفاظت از یک گونه بهشدت در معرض خطر انقراض در همین زیستگاه زادآور هم با اماواگرهای فراوان همراه است.»
اهمیت این مشاهده از نظر این حفاظتگر این است که ما را امیدوار میکند یوزها همچنان گستره وسیعتری را بهعنوان زیستگاه امن استفاده میکنند و همین موضوع احتمالاً میتواند به حفظ حداقلی تنوع ژنتیکی آنها کمک کند. «باید حفاظت در پناهگاه حیاتوحش نایبندان تقویت و از حفاظت حداقلی فراتر برود. در نایبندان تا چندی پیش حداقلهای حفاظت از زیستگاه هم موجود نبود، این عرصه یکونیم میلیون هکتاری تنها با شش نیروی محیطبانی حفاظت میشد، تجهیزات آن هم حداقلی بود که حضور مدیرکل جدید استان برای رفع این کسریها امیدواری ایجاد کرد. اگر میخواهیم از یوز و زیستگاه آن در این پناهگاه حیاتوحش حفاظت کنیم، نیازمند نیروی انسانی، تجهیزات، مشارکت مردم، احیای زیستگاه و مدیریت تعارض هستیم. جزئیات این موارد هم مشخص است و نیاز به مطالعه عجیب و غریب ندارد؛ تنها اقدامات مؤثر و سریع برای تمامی زیستگاههای یوز از جمله نایبندان نیاز است.»
داستان ایران درودی و موزهاش گویی داستان تقابل عشق است و بیتفاوتی، تقابل سخاوت و تنگنظری. زنی با تمام عشق به سرزمینی که همنام اوست، یک آرزوی بزرگ دارد و کسانی در مقابلش صف کشیدهاند تا این آرزو را به حسرت بدل کنند. او با تمام سرمایهاش به این میدان آمده و تلاش کرده است؛ با تمام هنری که به آن باور دارد. تا آخرین روزها و در شرایطی که کرونا نفسش را تنگ کرده بود، هنوز به آنها که مقابل آرزویش صف کشیده بودند، نامه مینوشت و به یادشان میآورد که چه قولهایی به او دادهاند.
آرزوی ایران
فکر تأسیس موزه بیش از چهار دهه در ذهن ایران خانم بود. همین بود که از فروش بعضی آثار درجه یک خودداری کرده بود و حتی در سالهای جنگ با تمام سختیها، آثاری که در پاریس بودند را به تهران منتقل کرده بود. دست رد به سینه بسیاری از مشتریان بینالمللی زده بود تا نقاشیهایش برای مردم ایران بماند. بارها گفته بود: «من نقاش سرزمین خودم هستم و باید کارهایم در مملکت خودم باقی بماند.» حالا آن آثار از پس تمام حوادث و فرازونشیبهای روزگار، در مخزنی امن چشمبهراهاند تا آرزوی سالیان ایران محقق شود. تکتم نعیمی میگوید: «با هدف تأسیس موزه در چند دهه گذشته آثار درجه یک خود را گردآوری کرد و به ایران آورد. منزلی را که در پاریس و مشرف به رود سن داشت، فروخت تا هزینه تأسیس و تجهیز آن تأمین شود.» تورم و وضعیت نابسامان اقتصادی در ایران اما ارزش پولی را که او با خود از پاریس آورده و تبدیل به ریال کرده بود، هر روز کمتر کرد. همین بود که این مبلغ کفاف تأمین زمین را نمیداد. بهگفته کارگر: «راههای مختلفی را برای تأمین ملک مورد نیاز ساختمان موزه امتحان شد؛ با نهادها و سازمانهای مختلف مذاکره شد. درنهایت، آقای قالیباف که آن زمان شهردار تهران بود، قول داد زمینی برای این منظور اختصاص دهد.» مراحل اداری طی شد و حق بهرهبرداری ملکی در یوسفآباد به مؤسسه ایراندخت درودی داده شد. نعیمی درباره طی کردن مراحل حقوقی میگوید: «تمام مجوزهای ساختمانی و نظارتی و پروانه ساختمان را دریافت کردیم؛ همه هزینههایی که برای شروع کار لازم بود، پرداخت شد. اشجار را جابهجا کردیم، دور زمین حصار کشیدیم، کانکسی برای استقرار نگهبان تعبیه و تجهیز شد و بخشی از زمین هم خاکبرداری شد. پروژه در آستانه عملیات ساختمانی بود که برای این ملک، معارض پیدا شد. ما وارد یک دعوای حقوقی شدیم. اما ازآنجاکه حق مالکیت زمین متعلق به شهرداری است، شهرداری علیه معارضین وارد دعوای حقوقی شد. درنهایت، شهرداری پس از چهار سال دعوای حقوقی موفق شد معارضین را بیرون کند. در حال حاضر، این ملک در تصرف شهرداری است و ما دوباره وارد یک فرایند قانونی شدهایم تا بار دیگر حق بهرهبرداری این زمین را برای اجرای وصیت خانم درودی در اختیار بگیریم. عجیب آنجاست که حق بهرهبرداری از این قطعه زمین و پرونده ساخت موزه سه بار به کمیسیون ماده ۵ رفته، شورای شهر آن را تصویب کرده و برای انجام آن میان شهرداری و مؤسسه، قرارداد معتبری تنظیم شده است، اما همچنان این زمین بهصورت رسمی در اختیار مؤسسه نیست. قاعدتاً وقتی شهرداری ملک را از معارضین تحویل گرفت، باید به مؤسسه تحویل میداد، ولی این اتفاق نیفتاد.»
زنی که پای رؤیایش ایستاد
اواخر اسفندماه ۱۳۹۶ و در آخرین جلسه علنی شورای شهر، ایران درودی با ویلچر وارد صحن شورا میشود. در جلسه از هدفش میگوید؛ از موزهای که یک سال پیش کلنگ ساختش را همین مسئولان به زمین زده بودند، از بزرگداشتی که برگزار کرده بودند و بعد همهچیز فراموش شده بود، از وعدههایی که دلگرمش کرده بود. گلهمندانه میگوید: «چطور ممکن است به مناسبت روز زن تصویرم را در شهر منتشر کنند و تمام بیلبوردهای شهر از آثار نقاشی من پر شود، اما اینگونه به من بیتوجهی شود؟ این درست است که با هنر این کشور این کار را کنند؟ من هنرمندم و متأسفم برای اینکه مرا بازی دادند.» امروز زادروز ایران درودی است. چهار سال از درگذشتش و نزدیک به یک دهه از وعدهها و واگذاری زمین و گرفتن عکسهای یادگاری و رونماییها و سخنرانیها گذشته و هنوز آجری روی آجر گذاشته نشده است. ایران خانم رفته و یک رؤیای شیرین هنوز گوشه این شهر نفس میکشد؛ رؤیای موزهای که بنایش را «جهانگیر درویش» هنرمندانه طراحی کرده و زینت دیوارهایش نقاشیهای «ایران درودی» است. اگر در این سالها یک نفر بهاندازه ایران خانم عاشق سرزمینش بود و پای قولهایش ایستاده بود، حالا مدتها از بهرهبرداری این بنا گذشته بود.
نعیمی درباره حضور در صحن شورا میگوید: «درخواست حق بهرهبرداری از زمین بارها به صحن شورا رفت تا تأییدیه شورای شهر را بگیرد. در جلسات مختلف در دستورکار قرار میگرفت، اما تصمیمگیری در مورد آن مدام به تعویق میافتاد تا اینکه بالاخره خانم درودی تصمیم گرفت بهرغم شرایط سخت جسمانی که داشت در جلسه شورا حاضر شود و خواسته خود را مستقیم مطرح کند. پیشازآن هم شخصاً بارها به شهرداری، اداره امور اجتماعی، دایره حقوقی و… مراجعه کرده و نتیجه نگرفته بود.» از سال ۱۳۹۴ که حق بهرهبرداری واگذار شد تا سال ۱۴۰۰ که ایران درودی درگیر کرونا شد و از دنیا رفت، پیگیری او و مؤسسه برای در اختیار گرفتن زمین بینتیجه ماند. نعیمی میگوید: «آخرین فیلمی که از او دارم، مربوط به زمانیست که به کرونا مبتلا شده و در بستر بیماری بود و در همان حال نامهای را خطاب به شهردار به من دیکته میکرد تا مکاتبه کنم و دوباره پیگیر موضوع زمین موزه شوم. تمام شش سال پایانی عمرش برای این زمین جنگید. بهواقع هیچکس بهاندازه من ندید که این زن برای تحقق این هدف چقدر از جان عزیزش مایه گذاشت و هزینه کرد. بارها بهدلیل فشار عصبی ناشی از پیگیریهای بینتیجه شهرداری راهی بیمارستان شد.»
خانهای از عشق و ایستادگی
او ۱۹۵ اثر خود را بهصورت رسمی به مردم ایران هدیه کرد. بهگفته نعیمی، در سالهای کرونا که از دیدار و معاشرت دوستان محروم بود، بار دیگر به آتلیه پناه برد و تا ماههای پایانی حیات به خلق اثر پرداخت. در حال حاضر، ۲۱۳ اثر از این نقاش بزرگ در سامانه جام ثبت شده و متعلق به «مؤسسه ایراندخت درودی» است. مؤسسهای که در سال ۱۳۹۰ به ابتکار ایران درودی با حضور متخصصان و دوستان مورد اعتماد او تشکیل شد تا با نظارت میراثفرهنگی، متولی آثار و اموال و مسئول حفظ و نگهداری آنها و تأسیس موزه ایران درودی باشد.
نعیمی میگوید برای نگهداری و حفاظت از این آثار با پژوهشکده حفاظت و مرمت پژوهشگاه میراثفرهنگی ارتباط مستمر دارد و هر چندوقت یکبار از کارشناسان پژوهشکده دعوت میکند و بهاتفاق آثار را بررسی میکنند و درصورت نیاز اقدامات لازم برای حفاظت و مرمت آنها انجام میشود. از خانه ایران خانم که قرار بود تبدیل به خانه-موزه شود و این روزها دفتر مؤسسه است، میگوید و تلاشی که برای حفظ فضای آن انجام داده است: «خانم درودی منزل شخصیاش را که ۵۰ سال در آن سکونت داشت، به مؤسسه بخشید. در چهار سالی که از فوت او میگذرد، تلاش کردیم فضای خانه را زنده نگهداریم و همهچیز بدون تغییر باقی بماند. دوستانش هنوز به خانه سر میزنند و محیط آنقدر زنده است که میشود تصور کرد ایران خانم هنوز در اتاق خودش حضور دارد.»
رؤیای ایران به قلم درویش
همان روزها که زمینی برای موزه در نظر گرفته شد، جهانگیر درویش از معماران بزرگ ایران، طراحی آن را به ایران خانم هدیه داد. طرحی که حالا دیگر بهعنوان آخرین طراحی درویش شناخته میشود. او همان روزها درباره طراحی این بنا گفته بود: «معماری این موزه در فضای باز است و وسط آن ستونی وجود ندارد. به همین دلیل، بهاصطلاح شکل زیناسبی برای آن تعبیه شده است. همچنین، بخشی را بهعنوان آمفیتئاتر در زیر ساختمان در نظر گرفتهایم. نمای بیرونی مثل ساختمان تلویزیون که سالها پیش ساختهام ساده، بتنی و همراه با شیارهای مخصوص است.» هدیه درویش آنقدر او را به وجد آورده بود که بگوید: «اگر حتی کسی برای دیدن تابلوهای من نیاید، قطعاً برای دیدن اثر معماری دکتر درویش خواهد آمد.»
نعیمی درباره طراحی بنا و تکمیل آن میگوید: «دکتر درویش فاز اول طراحی را انجام داده بود. در یکیدو سال پایانی عمرش هر بار که به ایران میآمد، به دیدارش میرفتم و در مورد ایدهها و جزئیات طرحش با او به گفتوگو مینشستم. همچنین، یک تیم مهندسی تشکیل دادم و جلساتی بهاتفاق ایشان در دفتر دکتر درویش برقرار میکردیم تا فاز دوم هم با نظر مستقیم دکتر درویش طراحی شود. حتی رنگ دیوارها و کفپوش و چگونگی نصب تابلوها، راههای ورودی و مسیر حرکت بازدیدکنندگان هم در این جلسات مشخص شد.» محمدرضا کارگر که در دورهای رئیس ادارهکل موزههای میراثفرهنگی بود، درباره طراحی این بنا میگوید: «بهنظر من، یکی از طراحیهای بسیار عالی برای یک موزه است. چنانچه این بنا ساخته شود، میتواند خود بهعنوان یک اثر هنری مورد توجه جدی قرار گیرد. آقای درویش، بهدلیل توانایی و تجربه زیاد، بنایی کاملاً مناسب با در نظر گرفتن تمام نیازهای یک موزه، طراحی کرده است.»
نعیمی میگوید اگر زمین موزه در اختیار مؤسسه قرار گیرد، طرح جهانگیر درویش با همان جزئیات اجرا خواهد شد. او درباره اینکه آیا میتوان این طرح را در محل دیگری هم اجرایی کرد یا خیر؟ میگوید: «نقشه دکتر درویش برای قواره این زمین طراحی شده و قابلاجراست. اگر قرار باشد طرح در جای دیگری اجرا شود، باید تغییراتی در آن صورت گیرد که ممکن است مشکلات محاسباتی بهوجود آورد و مسئله این است که برای این زمین تلاش و پیگیری و هزینههای حقوقی و عملیاتی زیادی شده، تمام مراحل قانونی را طی کردهایم. بنابراین، تلاش ما این است که پروژه در همین محل اجرایی شود.»
موزه ایران درودی علاوهبر بنا و آثار ارزشمند، شاخصههای دیگری هم دارد. کارگر دراینباره میگوید: «مشابه چنین موزهای با این تعداد آثار منتخب و شاخص از یک هنرمند در کشور نداریم. در موزه هنرهای معاصر، تنها چند اثر محدود از خانم درودی وجود دارد، موزه بانک ملی هم چند اثر از او دارد. اما این موزه، با این حجم از آثار، میتواند یک مرکز هنری-فرهنگی کامل و تمامعیار باشد.» او معتقد است موزهها ثروت یک شهر و کشور هستند و فرصتی به مردم میدهند تا سواد فرهنگی و آگاهی هنریشان را ارتقا دهند. علاوهبراین، کارگر تأکید میکند: «اگر امروز بخواهیم آثاری را که خانم درودی برای موزه اهدا کردهاند، خریداری کنیم، علاوهبر اینکه هرگز نمیشود تمام آثار یک هنرمند را یکجا خریداری کرد؛ بودجهای که برای خرید آثار نیاز است، بهمراتب بیشتر از هزینه ساخت یک موزه است. حالا که این فرصت فراهم شده و یک هنرمند که میتوانست در زمان حیات خود این آثار را به قیمتهای بسیار بالا بفروشد و زندگی مرفهی برای خود ایجاد کند، از نفع شخصی چشمپوشی کرده و شاخصترین آثارش را به مردم و کشورش هدیه داده است، باید تلاش کنیم این اراده هنرمندانه به ثمر بنشیند.»
سخاوتی که نادیده گرفته شد
«صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را/ تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید» مصداق این بیت سعدی، ایران درودی است. زنی که برای هدف والای فرهنگیاش از منافع شخصی چشم پوشید تا کار ماندگاری برای نسلهای بعدی ایران کند. نعیمی بهعنوان نزدیکترین کسی که تا آخرین لحظه حیات در کنار او بود، مهمترین ویژگی ایران خانم را استقلال شخصیتی و اقتدار شخصی او میداند: «آنقدر مناعت طبع داشت که هرگز خود را به کسی یا نهادی وابسته نکرد و همیشه روی پای خود ایستاد و هرگز فشارهای مالی او را از این ویژگی دور نکرد.»
مدیرعامل مؤسسه ایراندخت درودی خاطرهای از سالهای پایانی تعریف میکند، از اراده ایران خانم برای تحقق هدفش و از نگاهش به پاسداری از فرهنگ ایران، از روح مستقلی که آن را تا آخرین روزها حفظ کرده بود: «ارزش پولی که از فروش خانه پاریس به ریال تبدیل کرده و به ایران آورده بود بهخاطر شرایط تورم، از بین رفته بود. بااینحال بهرغم شرایط سختی که داشت، خیلی قناعت میکرد و به آن پول که معتقد بود برای مردم ایران و تأسیس موزه است، دست نمیزد. در همان شرایط یک روز قرار بود از یکی از بانکهای معتبر بیایند و یک اثر را برای موزه بانک خریداری کنند. از روابطعمومی تماس گرفتند و گفتند ما تا نیمساعت دیگر میرسیم. خانم درودی پرسید: «چه کسانی قرار است به جلسه بیایند؟» مسئول روابطعمومی نام یکی از اعضای هیئتمدیره را بیان کردند و یکی از هنرمندان بهعنوان کارشناس اثر هنری که متاسفانه آن شخص کارشناس بهلحاظ سلامت کاری مورد تأیید خانم درودی نبود. با هیچکس خصومت شخصی نداشت، اما چنانچه میدانست کسانی به فرهنگ و هنر کشور آسیب میزنند، از تحملش خارج بود و علنی بیان میکرد و میگفت «اینها دشمن فرهنگ و مردم ایران هستند.» وقتی اسم این کارشناس را شنید، گفت: «بگویید نیایند.» گفتم: «میخواهند کار بخرند!» با قاطعیت گفت: «لازم نکرده. بگو نیایند.» تا این اندازه عزتنفس داشت و جایگاه هنر خصوصاً نقاشی برایش مهم بود.» ایران خانم خودش هم در گفتوگویی در پاسخ به این سؤال که چرا در حراجیها شرکت نمیکند؟ بهصراحت گفته بود: «من خواهان جایگاهی در فرهنگ و هنر این سرزمین کهن هستم و از معدود هنرمندانی هستم که خریداران آثارم را خودم انتخاب میکنم.» چنین زنی را سالها در راهروهای ادارات و میان کاغذبازیها و وعدهها کشاندند و درنهایت هم سخاوت کمنظیرش در قبال سرزمین همنامش را آنقدر ندیدند که موزه آرزوهایش تبدیل به وصیتی شد که حالا دوستانش برای اجرای آن در تلاشاند. ایران درودی اما در پس تمام این رنجها، یک نقاش جهانی با هویت ایرانی باقی مانده است که ریشه در خاک نیاکانش دارد، خودش در جایی گفته بود: «دو چیز را هیچکس و هیچ مقام و قدرتی نمیتواند از من بگیرد. هویت ایرانیبودنم و حرفه نقاشی را.»
عکس: امیر جدیدی
وقتی زمین لرزید، «صدیقالله»، ساکن نورگل، با صدایی مهیب از خواب پرید؛ غرشی بم که شبیه نزدیکشدن طوفانی سهمگین بود. در آنی، بهسمت جایی دوید که فرزندانش در خواب بودند و توانست سه نفرشان را نجات دهد، اما همین که میخواست برگردد و بقیه خانواده را از مهلکه بیرون بکشد، سقف بر سرش فروریخت. «نیم تنم زیر آوار بود، نمیتوانستم بیرون بیایم.» خبرگزاری آسوشیتدپرس از بیمارستان منطقهای ننگرهار از صدیقالله نقل کرده است: «همسر و دو پسرم جان باختند. پدرم زخمی است و همراه من در بیمارستان بستری است. ما سهچهار ساعت در آوار گرفتار بودیم تا اینکه مردم از روستاهای دیگر آمدند و ما را بیرون کشیدند.»
زمینلرزه ۶ ریشتری یکشنبهشب (۹ شهریور) علاوهبر ولایتهای شرقی کنر، نورستان، ننگرهار و لغمان، کشورهای پاکستان، هند و ازبکستان را هم تکان داد. از زمان وقوع زلزله اصلی، پنج پسلرزه سنگین دیگر هم احساس شده است.
بهگزارش سازمان زمینشناسی آمریکا (USGS)، بیش از یکمیلیون و ۲۰۰ هزار نفر احتمالاً لرزشهای شدید یا بسیارشدید این زمینلرزه و چند پسلرزه نخست در طول شب را احساس کردهاند؛ حتی در کابل که بیش از ۱۶۰ کیلومتر دورتر از کانون زمینلرزه است.
این زلزله در نزدیکی سطح زمین (عمق ۸ کیلومتری) رخ داد؛ زمینلرزههای کمعمق معمولاً ویرانگرترند. تلفات و ویرانی دستکم پنج ولایت افغانستان را در بر گرفته است، اما این میان ولایت کوهستانی «کُنَر» بیشترین آسیب را از این حادثه دیده است.
طبق گزارش خبرگزاری دولتی باختر، ظهر دوشنبه، «ذبیحالله مجاهد»، سخنگوی طالبان با اشاره به مرگ بیش از ۸۰۰ نفر، گفت که تیمهای امداد هنوز نتوانستهاند از مسیر زمینی به برخی مناطق ولایت کنر برسند و به همین دلیل، هنوز آماری از تلفات این مناطق در دست نیست.
طالبان به همه ادارهها دستور داده خود را به مناطق آسیبدیده برسانند و در تدفین اجساد، درمان زخمیان و رسیدگی به آسیبدیدگان، تمام امکانات را بهکار بگیرند.
مجروحان به خون نیاز دارند. تلویزیون ملی افغانستان با نشر فراخوانی از شهروندان خواست برای اهدای خون به مراکز درمانی کنر، ننگرهار و لغمان مراجعه کنند.
براساس گزارش گاردین، انتظار میرود آمار کشتهها بهطور قابلتوجهی افزایش یابد؛ چراکه بیمارستانهای محلی از هجوم مجروحان لبریز شدهاند و صدها نفر همچنان مفقودند. پزشکان در بیمارستان شهر اسدآباد در کنر اوضاع را بحرانی توصیف کردهاند و میگویند تقریباً هر چند دقیقه بیماران تازهای به آنجا منتقل میشوند.
روستاها ویران شدند
«شرافت زمان»، سخنگوی وزارت بهداشت طالبان، خبر داده که دستکم چهار روستا در ولسوالی نورگل ولایت کنر کاملاً ویران شدهاند.
نیروهای امداد برای رسیدن به قربانیان زمینلرزه در نقاط دوردست به تکاپو افتادهاند. سیانان از باشگاه خبری افغانستان نقل کرده است که نیروهای امداد و امنیتی در چند ولسوالی این منطقه کوهستانی بسیج شدهاند، اما مسئولان میگویند شمار قربانیان ممکن است باز هم افزایش یابد. از طرف دیگر، گروههای امدادی برای رسیدن به نقاط دوردست و صعبالعبور به مشکل برخوردهاند و بهدلیل زمینلغزشها و ویرانی جادهها و راههای عبور پیشروی آنها کُند شده است.
ویدئویی از رویترز نشان میدهد برانکارد زخمیهای زمینلرزه را از هلیکوپتری در پایگاه نظامی جلالآباد پایین میآورند. تصاویر دیگری از این شهر نشان میدهد مجروحان روی تختها در بیمارستان تحت درماناند.
این زمینلرزه در پنجشیر هم خرابیهایی به بار آورده است. *اعلام آمادگی ایران و هند برای کمک
پیامهای تسلیت یکییکی روانه افغانستان میشود. «مسعود پزشکیان»، رئیسجمهور در پیامی با مردم کشور همسایه ابراز همدردی کرده است. «عباس عراقچی»، وزیر خارجه هم برای ارسال کمکهای امدادی، درمانی و انسانی اعلام آمادگی کرده است. «دلهای ما در کنار مردم مقاوم افغانستان است و امیدواریم با همکاری منطقهای و مشترک، بتوان این مصیبت را پشت سر گذاشت و تسکینی بر آلام سانحهدیدگان فراهم آورد.»
مقامهای برخی دیگر کشورها، از جمله پاکستان و هند هم پیامهایی برای تسلیت و همدردی فرستادهاند. «نارندرا مودی»، نخستوزیر هند، نیز برای ارسال کمکهای بشردوستانه و امدادی اعلام آمادگی کرده است.
طبق اعلام دفتر سازمان ملل متحد در افغانستان، تیمهای این سازمان برای کمکهای اضطراری و عملیات نجاتبخشی در محل حضور دارند. تیمهای سازمان جهانی بهداشت هم در بیمارستانها و مراکز درمانی مستقر شدهاند. دفتر اتحادیه اروپا در افغانستان هم گفته که شرکایش در محل حضور دارند و کمکهای حیاتی را به قربانیان ارائه میدهند. اما با وجود بسیج کمکها، فاجعه بزرگ است و کار امدادرسانی آسان نیست.
مردم به کندن قبر مشغولاند
کنر منطقهای فقیر و کوهستانی است که خانههایش بیشتر از گل و سنگ ساخته شدهاند. کانون زلزله در نزدیکی شهر پرجنبوجوش جلالآباد، در نزدیکی مرز پاکستان قرار داشت که بسیاری از ساختمانهای آن، کوتاهمرتبهاند و اغلب با بتن و آجر ساخته شدهاند که در برابر زلزله آسیبپذیرند.
«عبدالرحیم»، روحانی محلی، میگوید گورستانها گنجایش این همه کشته را ندارند. «در گورستانهای دره مزار، مردم پس از یک خاکسپاری دستهجمعی، میان این ویرانی، یکدیگر را در آغوش گرفته و میگریند. شمار قربانیان آنقدر زیاد است که گورستانها پر شدهاند. هر نیمساعت پیکری تازه میرسد و مردم به کندن قبر مشغولاند.»
بسیاری از خانوادهها نیمی از اعضای خانواده را از دست دادهاند. «محمد عزیز»، کارگری از ولسوالی نورگل در کنر، ۱۰ نفر از بستگانش از جمله پنج فرزندش را در این حادثه ویرانگر از دست داده است و بسیاری از مردم روستایش هنوز زیر آوار ماندهاند. «مردم فقیر این منطقه همهچیز خود را از دست دادهاند. هر خانهای کشته داده و زیر هر سقف فروریخته پیکری خفته است. خانههای گِلی یکسره از میان رفته و ویرانی همهجا را فرا گرفته است. مردم با درماندگی بهدنبال کمکاند.»
در ولایت لغمان، مقامها دستکم ۳۰ زخمی گزارش دادهاند که بیشترشان زن هستند. لرزشها در نورستان نیز احساس شد، اما هنوز آماری از میزان خسارت در آنجا بیرون نیامده است.
زلزله در روزگاری بر سر مردم افغانستان آوار شده که این کشور درگیر بحران شدید اقتصادی است. بحرانی که با تعلیق کمکهای خارجی آمریکا در اوایل امسال و بازگرداندن بیش از دو میلیون مهاجر افغان از ایران و پاکستان تشدید شده است. درست همین امروز دولت پاکستان اخراج یک میلیون و ۳۰۰ هزار اتباع بدون روادید را آغاز کرد.
بنابر اعلام سازمان ملل، بیش از نیمی از جمعیت ۴۲میلیونی افغانستان هماکنون نیازمند کمکهای بشردوستانه هستند.
۲ هزار تابلو گروگان یک موزه خیالی
بیش از هشت ماه از آغاز اختلاف میان جمعی از هنرمندان تجسمی با «علیرضا عزیزی»، مدیر مؤسسه «فرهیختگان عصر هنر»، میگذرد؛ اختلافی که در روزنامهها و رسانهها بارها مطرح شده، اما هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است. درحالیکه چند روز قبل، یکی از روزنامههای معتبر با سؤالی درباره «پایان یک اختلاف بزرگ و بازپسگیری ۲ هزار تابلو» به مسئله اختلاف این پرونده بزرگ و پیچیده ورود کرد، بسیاری از هنرمندانِ درگیر این ماجرا میگویند هیچ توافقی تا این لحظه صورت نگرفته و پرونده همچنان باز است.
آغاز ماجرا؛ وعدهی موزهای برای سهراب و فروغ
از سالها قبل، علیرضا عزیزی با عنوان «مسئول ستاد بزرگداشت سهراب سپهری و فروغ فرخزاد» به جمعآوری آثار تجسمی از هنرمندان مختلف پرداخت. او مدعی بود قصد دارد موزهای دائمی با محوریت این دو شاعر نامدار راهاندازی کند. همین وعده سبب شد حدود دو هزار اثر از هنرمندان در اختیار او قرار گیرد؛ آثاری که قرار بود در موزه نگهداری شوند و فروش آنها بههیچوجه مطرح نباشد.
اما در نشست ۲۹ آذر ۱۴۰۳، عزیزی بهطور علنی راهاندازی چنین موزهای را انکار کرد و تأکید داشت آثار در مالکیت مؤسسه اوست و هنرمندان آنها را «اهدا» کردهاند. این تغییر موضع، سرآغاز اعتراضات و پیگیریهای گسترده جمعی از هنرمندان شد.
بیانیه هنرمندان و ورود وزارت ارشاد
در تاریخ ۷ دی ۱۴۰۳، دهها هنرمند با امضای بیانیهای خواستار بازگرداندن آثارشان شدند و هشدار دادند «فاجعهای معنوی و مادی» در حال وقوع است. پسازآن، جلساتی با حضور نمایندگان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وکلای طرفین و نمایندگان هنرمندان برگزار شد. کارگروه حقوقی معاونت هنری پیشنهاد داد روند اختلاف بهجای ورود به دادگاه، از طریق «داوری و صلح» پیگیری شود.
روایت هنرمندان: هیچ توافقی حاصل نشده است
هنرمندان حاضر در این پرونده تأکید دارند:
نه بازپسگیری آثار انجام شده،
نه موزهای تأسیس شده،
– و نه توافقنامهای امضا شده است.
یکی از هنرمندان معترض میگوید: «ما نمیدانیم از کدام توافق صحبت میکنند. اکثریت قریببهاتفاق هنرمندان خواهان بازپسگیری آثارشان هستند یا تأسیس یک موزه معتبر و دائمی. هیچیک از این دو خواسته تاکنون محقق نشده.»
هنرمند دیگری میافزاید: «روش صلح و داوری که مطرح کردهاند، فاقد ضمانت اجراست. توافق در جلسات غیررسمی چه اعتباری دارد؟ ما بهدنبال تعیینتکلیف و ضمانت اجرایی هستیم.»
پرسشهای بیپاسخ
هنرمندان معترض از چند نکته کلیدی نگراناند: چرا روند پیگیری، شفاف و علنی نیست؟ اگر اسناد هنرمندان «ضعیف» است، چگونه طرف مقابل به مذاکره تن داده است؟ ضمانت اجرایی توافق احتمالی کجاست و چه نهادی مسئولیت آن را میپذیرد؟
چشمانداز مبهم
پرونده دو هزار تابلو نهتنها یک اختلاف خصوصی میان هنرمندان و یک مؤسسه نیست، بلکه حیثیت فرهنگی دو نام بزرگ -سهراب سپهری و فروغ فرخزاد- را هم درگیر کرده است. بسیاری از هنرمندان تأکید دارند بدون شفافیت، تضمین حقوقی و اجرای دقیق توافقات، این بحران به پایان نخواهد رسید.
تا این لحظه، برخلاف آنچه در برخی رسانهها عنوان شده، هیچ توافقی نهایی نشده و سرنوشت آثار همچنان در هالهای از ابهام باقی مانده است.
«وفاق» دولت، علیه «محیطزیست»
مرداد سال ۱۴۰۳ خبری از شورایعالی محیطزیست به گوش رسید؛ خبری که حکایت از تصمیمی مهم علیه محیطزیست یکی از مناطق حفاظتشده کشور میداد. ماجرا از این قرار بود که در جلسهای، در ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۲، شورایعالی محیطزیست مصوبهای را به تصویب رساند که بهموجب آن بخشی از منطقه شکارممنوع «سمیرُم» در کنار بخشی از منطقه حفاظتشده «دنا» ارتقا یابد و به منطقه حفاظتشده دیگری بدل شود. این مصوبه، منطقه حفاظتشده و ذخیرهگاه زیستکره را که مدیریتی یکپارچه داشتند، دو تکه کرد. همزمان با دو تکه کردن این منطقه، تجهیز کارگاهی برای سدی موسوم به «ماندگان» روی سرچشمه رودخانه «ماربر» در کوهپایههای دنای شرقی سرعت گرفت. ماربر یکی از سرشاخههای اصلی کارون است و سد ماندگان در دل منطقه حفاظتشده قرار گرفته. این سد نه مجوز دارد و نه مطالعاتی برای آن ارائه شده؛ لااقل سازمان حفاظت محیطزیست مطالعهای از آن را منتشر نکرده است. بلافاصله پس از انتشار و علنی شدن این اتفاق، مسئله با واکنش فعالان محیطزیست در سراسر کشور روبهرو شد.
اعتراف ناخواسته
مهر همان سال (۱۴۰۳) «حمید ظهرابی»، معاون سازمان حفاظت محیطزیست، اعلام کرد سد ماندگان پس از آغاز عملیات اجرایی هنوز مجوزی دریافت نکرده است. باوجوداین، انتشار اخباری از اختصاص اعتبار به این طرح، همزمان با این اظهارنظر، واکنش «جلیل مختار»، نماینده شهروندان آبادان در مجلس شورای اسلامی، را هم برانگیخت. مختار در تاریخ ۱۲ دی ۱۴۰۳ در نامهای به «شینا انصاری»، رئیس سازمان حفاظت محیطزیست، توقف تخصیص بودجه به پروژه انتقال آب ماندگان از سرشاخههای کارون را خواستار شد و نسبت به تبعات گسترده اجتماعی، سیاسی، امنیتی اجرای این پروژه در استانهای درگیر انتقال آب هشدار داد: «سد و سامانه انتقال آب ماندگان در سرشاخههای کارون فاقد مجوزهای قانونی نظیر مجوز محیطزیستی است. متأسفانه متولیان اجرای این پروژه بدون طی کردن روندهای قانونی با دور زدن قانون، از طریق هیئت واگذاری مجوز تخصیص بودجه این پروژه را از محل مولدسازی اخذ کردهاند.»
مداخله معاون اول
تخلفی آشکار که حتی پای دادستانی را به پرونده باز کرد. با اینهمه بهمن سال ۱۴۰۳، مداخله مستقیم معاون اول رئیسجمهوری برای تعجیل در اجرای این طرح یکبار دیگر این سؤال و شائبه را ایجاد کرد که مجری طرح چه کسی است و چرا دولت میخواهد به هر قیمتی سد ماندگان را احداث کند؟ آنهم وقتی قاطبه کارشناسان کشور بر اجرا نشدن آن تأکید دارد؟
ورود «محمدرضا عارف»، معاون اول ریاستجمهوری، و تأکید او به سازمان حفاظت محیطزیست مبنیبر حل مشکل محیطزیست در سد ماندگان، در حالی اتفاق افتاد که براساس بند ب ماده ۱۹ قانون برنامه توسعه هفتم و همچنین مطابق با ماده ۵۰ قانون محاسبات اداری هرگونه اعتبار از محل مولدسازی به «سد ماندگان»، سدی که قرار است بر سرشاخههای کارون و با هدف انتقال آب از حوضه آبریز کارون به حوضه آبریز زایندهرود احداث شود، خلاف قانون است. بار دیگر، انتشار نامهای از سوی سازمان خصوصیسازی به نماینده آبادان در فضای مجازی، موضوع سد ماندگان را به صدر اخبار انتقال آب در کشور کشاند. درحالیکه سد «ماندگان» فاقد ارزیابی محیطزیستی و بهتبع آن مجوزهای لازم از سوی این دستگاه است، نامه رئیس سازمان خصوصیسازی مدعی بود که با مداخله معاون اول رئیسجمهوری و «دستور» به رئیس سازمان حفاظت محیطزیست مقرر شده است مشکلات محیطزیستی این طرح با اولویت رفع شود. این طرح تا سال گذشته ۱۰ درصد پیشرفت فیزیکی داشت، در شرایطی که اساس احداث آن در منطقه حفاظتشده دنا زیر سؤال بود. پس از این اتفاق، سخنگوی دولت در پاسخ به پیگیری «پیام ما» اعلام کرد: «این تأکید فقط برای اولویت بررسی است و اعلامنظر هرچه سریعتر از سوی سازمان حفاظت محیطزیست بهعنوان یک دستگاه مستقل است و فشاری از سوی معاون اول در کار نبوده است.»
ردپای رئیسجمهوری
موضوع احداث این سد همچنان از سوی فعالان و کنشگران محیطزیست پیگیری شده، اما سازمان حفاظت محیطزیست هیچ پاسخی به پرسشهای مکرر در این زمینه نداده است.
هفته گذشته و در سفر رئیس سازمان حفاظت محیطزیست به استان کهگیلویهوبویراحمد اما پاسخی دقیق، شفاف و البته دور از انتظار از سوی شینا انصاری، رئیس این سازمان، به فعالان محیطزیست حاضر در جلسهای در این استان داده شد که بهروشنی مشخص میکند چرا سازمان حفاظت محیطزیست بهرغم وظیفه مشخص قانونی، از پیگیری و جلوگیری از احداث این سد توسط وزارت نیرو اجتناب میکند. انصاری گفت: «موضع ما مخالفت است، اما رئیسجمهوری تأکید کرده دستگاهها در دولت از یکدیگر شکایت نکنند. بنابراین، موضوع به معاونت حقوقی ریاستجمهوری ارجاع داده شده است.»
یعنی حالا سرنوشت منطقه حفاظتشده دنا و تعیینتکلیف احداث یا جلوگیری از ساخت سد ماندگان در دستان یک معاونت غیرتخصصی است.
«سهیلا نیک اقبالی»، از فعالان محیطزیست کهگیلویهوبویراحمد و از حاضران جلسه دیدار با انصاری، در مورد این اظهارنظر میگوید: «ما بهعنوان مطالبهگران پیرامون سد ماندگان و «خرسان» در این جلسه شرکت کردیم. سؤال اصلی ما از رئیس سازمان حفاظت محیطزیست این بود که با اینکه سد ماندگان مجوز محیطزیستی ندارد، چرا متوقف نشده است؟»
او ادامه میدهد: «ما مدتهاست که به ساخت این سد اعتراض میکنیم. مسئولان به معترضان میگویند کارشناسان باید در این مورد نظر بدهند، ولی تاکنون هیچ کارشناسی از طرف مسئولان استان ما به جلسهها دعوت نشده است و هیچ اظهارنظری از طرف ایشان وجود ندارد. «محمد درویش» با دعوت ما به یاسوج سفر کردند و در همایشی که پای دنا در شهر«سیسخت» برگزار کردیم، اعلام کرد اگر سد ماندگان و خرسان احداث شوند، دنا در آینده با معضل روبهرو خواهد شد و این را همه میدانند. یعنی کارشناسی که مورد وثوق خود سازمان است هم این موضوع را اعلام کرده است.»
نیکاقبالی میگوید: «با وجود این موضوعات، پاسخ خانم انصاری به ما این بود که رئیسجمهوری دستور دادند دستگاههای دولتی علیه هم شکایتی نداشته باشند و معاونت حقوقی سازمان محیطزیست مسئول پیگیری این قبیل شکایات است. تنها جوابی که خانم انصاری به فعالان محیطزیست دادهاند، همین است. استاندار کهگیلویهوبویراحمد هم عملاً هیچگونه پیگیریای انجام ندادهاند. با وجود اینکه جلسههای زیادی از سوی فعالان با ایشان برگزار شده است و حتی تجمعهایی جلوی استانداری برگزار شده است. در همان جلسه هم اظهار کردند که اینها حواشی و آفت توسعه است. یعنی عملاً اعتقادی به مخرب بودن سد ماندگان ندارند.»
فقط با اجازه حراست
گویی جلسه برگزارشده آب پاکی را روی دست فعالان محیطزیست کشور و کهگیلویهوبویراحمد ریخته است که رأی دولت بر اتمام طرحی است که خود سازمان حفاظت محیطزیست نیز آن را مخرب ارزیابی میکند، اما ارادهای برای جلوگیری از تکمیل آن ندارد.
«یوسف فرهادی بابادی» از دیگر فعالان محیطزیست است که مصرانه وضعیت سد ماندگان را پیگیری میکند. فرهادی نیز میگوید در هیچیک از پیگیریهای شفاهی و کتبی از سازمان به هیچ نتیجهای نرسیده است. او میگوید: «در آخرین پیگیری از طریق سامانه شفافیت موضوع را از معاونت حقوقی پیگیری کردم و درخواست کردم که «با توجه به تأیید اجرای پروژه ماندگان توسط معاونت حقوقی دولت، ارائه درخواست سازمان از معاونت حقوقی و رأی و استدلالهای حقوقی دولت موجب امتنان خواهد بود.» اما نهفقط پاسخی در رد «تأیید» از سوی این معاونت دریافت نکردم بلکه به من اعلام شد موضوع محرمانه است.»
پاسخ مکتوب به فرهادی در سامانه شفافیت (کمیسیون انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات) بهعنوان یکی از روشهای قانونی طرح سؤال شهروندان و کنشگران از مسئولان به این قرار است: «به اطلاع میرساند، با عنایت به بخشنامه شماره ۱۴.۲۴۰.۹۴۴۴۳ مورخ ۱۴۰۳/۰۴/۰۴ و نامه شماره ۱۴.۲۴۳.۱۰۵۵۷۶ مورخ ۱۴۰۴/۰۱/۲۷ مدیرکل محترم دفتر حراست و همچنین در راستای اجرای قانون انتشار و دسترسی آزاد به اطلاعات مصوب ۱۳۸۷/۱۱/۰۶ سازمان مکلف به انتشار اطلاعات عمومی میباشد، ولی آنالیز موردی و اختصاصی واحدها (تولیدی، صنعتی، معدنی و خدماتی)، جزو اسناد همان واحد میباشد و اطلاعات عمومی محسوب نمیشود؛ مگر در قالب مفاد ماده ۱۵ قانون یادشده که در این مورد نیز تشخیص امر در صلاحیت معاونتهای محترم تخصصی و با تأیید ادارهکل محترم حراست میباشد. ضمناً براساس ماده ۱۳ قانون انتشار دسترسی آزاد به اطلاعات در اختیار قراردادن اسرار دولتی ممنوع است.»
بهنظر میرسد دولت با حمایت رئیسجمهوری تصمیمش برای تکمیل سد ماندگان را گرفته است، اما هنوز قصد اعلام رسمی آن را ندارد.
«اگر مشکل محیطزیست را حل نکنیم، هیچکس امکان زندگی نخواهد داشت.» این جمله «مسعود پزشکیان» است که بهمن سال گذشته در همایش روز ملی هوای پاک گفته بود؛ جملهای که بهنظر میرسد بیشتر کلماتی زیبا بر زبان او بود تا باوری عمیق و حقیقی.
دریاچه ارومیه؛ آینه اقلیمی ایران
چیزی که باید آن را دوباره و چندباره مرور کرد، دلایلی است که باعث مرگ تدریجی و فصلی شدن یک دریاچه بزرگ با ۱۷۰ کیلومترمربع وسعت و میانگین آبی ۲۴ میلیارد مترمکعب شده است. در کنار تغییراقلیم و افت بارش، عوامل انسانساخت همچون توسعه بیرویه کشاورزی، احداث سدها و آببندهای متعدد در مسیر رودخانههای ورودی، اسکان جمعیت در شهرها و کلانشهرهای اطراف دریاچه، مدیریت اشتباه منابع آب در اطراف و دهها عامل خرد و کلان دیگر باعث شد این دریاچه تمام آبی را که در قرنهای متمادی در خود ذخیره کرده بود، از دست بدهد و اکنون وارد دورهای شود که در زمستان و بهار اندک آبی وارد این عرصه پهناور بشود و تابستان با تبخیر این داشته اندک دوباره به خشکی برسد. اما آیا این مرور و تکرار باعث زنده شدن دوباره این دریاچه خواهد شد؟ آیا فقط نگرانی و جمعآوری امضا توسط «گروه شوردیدگان دریاچه ارومیه» و درخواست کمک از دولت و حاکمیت کمکی برای بهبود وضعیت این دریاچه خواهد کرد؟ چگونه میشود این تشویش و دلشوره و اضطراب جمعی را بهسمت احیا و زندگی دوباره دریاچه سوق داد؟
اضطراب اقلیمی
اینجا مفهوم «اضطراب اقلیمی» میتواند کلیدواژهای مهم برای فهم وضعیت اجتماعی امروز آذربایجان و شمالغرب کشور باشد. اضطراب اقلیمی (Climate Anxiety) که توسط بریـت ری (Britt Wray)، پژوهشگر کانادایی حوزه سلامت روان و اقلیم مطرح شده است، نه یک واکنش روانی، بلکه واکنشی طبیعی به تهدیدی واقعی است. ساکنان این منطقه با چشم خود دیدهاند که چگونه دریاچهای که زمانی مایه غرور و هویت آنها بود، اکنون به شورهزاری بدل شده است که ریزگرد و نمک آن میتواند کشاورزی، دشتها و حتی زندگی روزمرهشان را به خطر بیندازد. این اضطراب جمعی، همانند هر بحران اجتماعی دیگر، میتواند به انفعال و ناامیدی منجر شود یا به فرصتی برای کنشگری، همبستگی و تغییر بدل گردد.
تبدیل اضطراب به کنش
از نگاه جامعهشناسی، اضطراب اقلیمی اگر بهدرستی مدیریت شود، میتواند منبعی برای سرمایه اجتماعی و کنش جمعی باشد. تجربههای جهانی نشان میدهد جنبشهای محیطزیستی دقیقاً از دل چنین احساساتی زاده میشوند: جوانانی که نگران آیندهاند، جوامعی که بقای خود را در خطر میبینند و مردمانی که نمیخواهند سکوت کنند. ارومیه امروز، بیش از هر زمان دیگر، نیازمند آن است که این اضطراب از سطح گلایه و حسرت به سطح مطالبه و عمل برسد.
چگونه میتوان چنین مسیری را پیمود؟ نخست، باید از سطح «فردی» فراتر رفت و اضطراب را به مسئلهای عمومی بدل کرد. وقتی سوگواری برای دریاچه تنها در خانهها و جمعهای کوچک باقی بماند، چیزی جز افسردگی و انفعال بههمراه ندارد. اما وقتی همین حس مشترک در قالب انجمنها مثل همین انجمن شوریدگان، کمپینهای مختلف و گفتوگوهای اجتماعی به زبان مطالبه و پرسشگری ترجمه شود، قدرت سیاسی و اجتماعی پیدا میکند. نمونه روشن این فرایند را میتوان در جنبشهای دانشآموزی و جوانان در اروپا و آمریکای شمالی دید که اضطراب از آینده زمین را به تظاهرات و مطالبه از دولتها بدل کردهاند.
در گام دیگر، باید پیوند میان اضطراب اقلیمی و دانش علمی برقرار شود. مردم منطقه باید بدانند که خشکی دریاچه فقط محصول «کمبارانی» یا «خشکسالی» نیست، بلکه نتیجه تصمیمهای مدیریتی، الگوهای توسعه و از همه مهمتر رفتار خود آنها با آب هست. باید به این آگاهی برسند که سبک زندگی «هر خانواده یک خانهباغ» در ارومیه و شهرهای حاشیه دریاچه این نتایج و عواقب را هم میتواند داشته باشد. یا اینکه چهار برابر شدن سطح زیر کشت در سی سال، تبدیل باغهای انگور به سیب و زمینهای کشاورزی به کشتهای آببر همچون یونجه و چغندر، نتیجه کار همین مردمی است که الان نگران خشکی دریاچه هستند. هرچه این آگاهی عمومی بیشتر شود، فشار اجتماعی بر نهادهای تصمیمگیر نیز افزایش خواهد یافت. جامعهشناسان معتقدند بحرانهای زیستمحیطی فقط با مهندسی و تکنولوژی حل نمیشوند، بلکه نیازمند تغییر الگوهای رفتاری و سیاستیاند. اضطراب اقلیمی اگر با دانش و آگاهی همراه شود، میتواند موتور چنین تغییری باشد.
امید جمعی، نیروی محرک تغییر
دیگر اینکه، راهحل در «امید جمعی» نهفته است. اضطراب اگر تنها بماند، فلجکننده است؛ اما اگر با چشماندازی از امکان تغییر همراه شود، به انگیزهای قدرتمند بدل میشود. نمونههایی از پروژههای کوچک احیای تالابها، تغییر الگوی کشت یا مدیریت مشارکتی آب میتوانند برای مردم الهامبخش باشند. وقتی مردم ببینند حتی تلاشهای محدود هم میتواند بخشی از دریاچه یا اکوسیستم را بازگرداند، اضطراب آنها به امید و سپس به کنش بدل خواهد شد.
باید از ظرفیت فرهنگ و هنر برای بازنمایی این اضطراب استفاده کرد. ادبیات، موسیقی، فیلم و حتی روایتهای بومی میتوانند احساسات مشترک مردم را به تصویر بکشند و آنها را از یک سوگ فردی به یک کنش جمعی ارتقا دهند. دریاچه ارومیه بخشی از حافظه فرهنگی منطقه است؛ هر اثر هنری یا رسانهای که این حافظه را زنده کند، میتواند همزمان یادآور مسئولیت و امکان تغییر نیز باشد.
درنهایت، باید از دولت و حاکمیت خواست که اضطراب اقلیمی را بهعنوان یک هشدار جدی تلقی کنند. این اضطراب فقط ترس فردی نیست، بلکه شاخصی از بحران اعتماد عمومی و نشانهای از شکاف میان سیاستهای رسمی و نیازهای زیستمحیطی مردم است. اگر این اضطراب به رسمیت شناخته شود و بهجای سرکوب یا نادیدهگرفتن، به بستری برای مشارکت مردمی و اصلاح سیاستهای آبی بدل شود، میتواند نقش تعیینکنندهای در احیای دریاچه ایفا کند.
و کوتاهسخن اینکه ارومیه تنها یک دریاچه نیست؛ آینهای است که تصویر آینده اقلیمی ایران را نشان میدهد. اضطراب اقلیمی مردم شمالغرب، پژواکی از اضطراب تمام ایرانیان در برابر خشکیدن رودها، تالابها و سفرههای زیرزمینی است. پرسش اساسی این است که آیا میخواهیم این اضطراب را به یأس و افسوس بسپاریم یا آن را به موتور محرک تغییر بدل کنیم؟ اگر راه دوم را برگزینیم، شاید هنوز بتوان امیدوار بود که روزی دوباره تالابهای مرده یا نیمهجان ایران بدرخشند و به زندگی بازگردند.
دارو در هر جامعهای فراتر از یک کالای اقتصادی، یک ضرورت حیاتی است و بهصورت مستقیم با جان، سلامت و کیفیت زندگی افراد آن جامعه پیوند دارد. بر همین اساس، هرگونه تغییری در سیاستهای تولید، توزیع و قیمت آن میتواند به بیثباتی فرایند تأمین آن و درنتیجه به خطر افتادن جان بیماران منجر شود.
درواقع، افزایش قیمتها توان خرید بیماران را کم میکند و آنان را در معرض خطر قطع درمان یا جایگزینی داروهای غیرمطمئن قرار میدهد. از سوی دیگر، کاهش یا سرکوب مصنوعی قیمتها نیز تولید و واردات را تحت فشار قرار میدهد و زمینه کمبود دارو را فراهم میسازد. این وضعیت، علاوهبر تهدید سلامت عمومی، بار مالی سنگینی بر دوش خانوادهها و نظام درمانی میگذارد. ازهمینرو، بررسی و تحلیل خطرات ناشی از نوسانات قیمتی دارو، تنها یک موضوع اقتصادی نیست بلکه موضوعی است که با سلامت جامعه نیز در ارتباط است.
نحوه تعیین قیمت دارو
قیمت دارو در ایران براساس قوانین سازمان غذا و دارو بهعنوان رگولاتوری دارو و تجهیزات پزشکی و توسط کمیسیون قیمتگذاری دارو که اعضای آن منصوب وزیر بهداشت هستند، تعیین میشود. فرایند قیمتگذاری نیز به این ترتیب است که ابتدا قیمت یک دارو از سوی تولیدکنندهای که پروانه تولید این دارو را دارد، پیشنهاد میشود و سپس، قیمت پیشنهادشده با قیمت دارو در کشورهای مرجع و میانگین سایر سازندگان در ایران مقایسه میشود. حداکثر قیمت قابلپذیرش برای داروی برند اصلی در گمرک ایران سهبرابر حداقل قیمت فروش به عمدهفروش آن دارو در کشورهای مرجع خواهد بود. حاشیه سود داروهای وارداتی بعد از اضافه کردن عوارض قانونی پرداختشده توسط واردکننده تا ۱۵ درصد برای شرکت تأمینکننده خواهد بود. ضمن اینکه قیمت داروهای برند در ایران بهصورت ریالی تعیین میشود و درصورت تغییر نرخ برابری ارز تا ۱۰ درصد قابلبازنگری است.
سیاستهای نادرست دارویی
در سالهای گذشته بهدلیل تغییرات نرخ ارز و افزایش هزینههای تولید، بسیاری از تولیدکنندگان دارو نسبت به عدم همخوانی قیمتهای تعیینشده از سوی کمیسیون قیمتگذاری دارو با هزینههای تمامشده انتقاد میکردند. این در حالی بود که بسیاری از آنها از دولت برای ورود مواد اولیه دارو یا تجهیزات دارویی ارز ترجیحی با قیمت ۴۲۰۰ تومان دریافت میکردند. این موضوع نهتنها به بازار دارویی کشور ثبات نبخشید بلکه به افزایش کمبودهای دارویی منجر شد. در سال ۱۴۰۱ و همزمان با افزایش کمبودهای دارویی، «بهرام عیناللهی» وزیر وقت بهداشت، طرح «دارویار» را اجرا کرد که براساس آن، ارز ترجیحی در حوزه دارو حذف شد و تولیدکنندگان ارز را به قیمت آزاد دریافت کردند. براساس این طرح، مابهالتفاوت قیمت ارز بهمنظور پیشگیری از افزایش قیمت دارو برای بیماران در قالب یارانه دارو به بیمهها پرداخت شد، بااینحال افرادی که تحت پوشش بیمه نبودند، دارو را به قیمت آزاد و چندین برابر قیمت قبل دریافت میکردند. از سوی دیگر، برخی از داروها نیز تحت پوشش بیمه نبودند و گران شدن آنها برای مصرفکننده کاملاً محسوس بود.
دولت ناتوان در بازپرداخت بدهیهای دارویی
در دو سال اخیر بهدلیل تأخیر بیمهها در بازپرداخت بدهی به داروخانهها و همچنین تأخیر سازمان هدفمندی یارانهها در پرداخت یارانه دارو، صنعت دارو دچار کمبود نقدینگی شده است. بر همین اساس، وزارت بهداشت در دولت چهاردهم یکی از اولویتهای خود را ساماندهی وضعیت دارو و تأمین نقدینگی آن قرار داد. بهگفته یکی از مقامات وزارت بهداشت، بودجه پیشنهادی برای حوزه دارو هیچگاه محقق نشد، تا تهدیدات این حوزه همچنان باقی بماند و احتمال افزایش قیمت دارو نیز وجود داشته باشد.
«علی جعفریان»، مشاور عالی و جانشین وزیر بهداشت، روز شنبه در نشست خبری با رسانهها با بیان اینکه سال گذشته وزارت بهداشت ۱۰۵ همت برای دارو پیشنهاد داد تا وضعیت نقدینگی این حوزه بهبود پیدا کند، اعلام کرد: «در قانون حدود ۷۰ همت تصویب شد و درنهایت پرداخت به ۵۰ همت هم نرسید؛ همین امر آسیب جدی به شرکتهای تولیدکننده وارد کرد. همچنین، وقتی اواخر سال گذشته، بدهیهای حوزه دارو پرداخت نشد، وضعیت شرکتها را تحتتأثیر خود قرار داد. قاعدتاً هر زمان که پرداختها بموقع انجام نشود یا در اواخر سال به تعویق بیفتد، شرکتهای دارویی با مشکل جدی روبهرو میشوند. وقتی تولیدکننده دارو میگوید دارویی را با هزینه مشخص تولید میکند، اما امکان فروش با قیمت منطقی ندارد، طبیعی است که تولید دچار وقفه شود.»
او درباره اقدامات وزارت بهداشت گفت: «کاری که ما بهدنبال آن هستیم، این است که از محل بدهیها ۸۰ همت بهصورت کلیدی به صنعت دارو تزریق شود تا بتوانیم از وضعیت بحرانی عبور کنیم و مشکل نقدینگی شرکتها حل شود. علاوهبرآن، منابع سال ۱۴۰۴ و نیز تفاوت نرخ ارز مصوب از ۴۲۰۰ به ۲۸۵۰۰ تومان برای تجهیزات نیز جزو منابع پیشبینی شده است، اما محقق شدن آنها نیازمند تأمین واقعی از سوی سازمان برنامه و هدفمندی یارانههاست. شخص وزیر هم هر هفته بهدنبال تزریق بموقع منابع به حوزه داروست. اگر مطالبات شرکتها با نظم و بموقع پرداخت شود، حتی اگر بخشی از طلبشان باقی بماند، امکان ادامه تولید وجود دارد؛ اما وقتی پرداختها به تعویق میافتد، شرکت توان ادامه فعالیت ندارد.»
جعفریان همچنین در رابطه با آخرین تصمیمات در مورد قیمتگذاری دارو نیز گفت: «در مورد قیمتگذاری، ذات دارو با سایر کالاها متفاوت است و نمیتوانیم به تولیدکننده زور بگوییم که با هر قیمتی که ما میگوییم تولید کند. دارو تابع نرخ ارز و هزینههای داخلی و جانبی است که هر دو همزمان با نرم تورم در حال افزایش است و طبیعی است که نمیتوان قیمت دارو را ثابت نگه داشت. این یک امر اجتنابناپذیر است. پایین نگهداشتن دستوری قیمت دارو کار اشتباهی است و نمیتوان با این کار ترمز تولید را کشید. باید قیمتها بهتدریج با نرخ تورم افزایش داشته باشد تا با کمبود دارو مواجه نشویم. از طرفی پرداخت از جیب بیماران متناسب با افزایش قیمت دارو بهطور مستمر از سوی سازمانهای بیمه با پرداخت یارانه کنترل شود. اگر نظر من را بخواهید، میگویم اینکه قیمت دارو افزایش پیدا کند، بهتر از این است که دارو با کمبود مواجه شود.»
او افزود: «ما در حال تغییر رویکرد هستیم؛ از یکسو با شرکتهای تولید و پخش دارو تعامل میکنیم و از سوی دیگر، دنبال تأمین بموقع منابع هستیم. درنهایت، این مسیر به دو حالت ختم میشود؛ یا باید قیمتها واقعیتر شوند یا منابع مالی لازم تأمین شود. اگر از من پرسیده شود کدام بهتر است، میگویم بههیچعنوان نباید صرفاً به افزایش قیمت تکیه کنیم، زیرا بیمار، بهویژه بیماری که با مشکلات سختی مثل سرطان روبهروست، توان تحمل چنین فشارهایی را ندارد.»
از گفتههای جعفریان میتوان تعیین قیمتگذاری جدید را برداشت کرد، از یکسو تولیدکنندگان از وضعیت نقدینگی و افزایش هزینهها انتقاد دارند که این امر میتواند به کاهش سطح تولید آنها منجر شود و درنتیجه افزایش کمبودهای دارویی را درپی داشته باشد و از سوی دیگر، فشار به منابع بیمهای نیز که در حال حاضر مطالبات حوزه دارو را با تأخیرهای بسیار زیاد پرداخت میکنند، افزایش یابد و درنتیجه بحران کمبود نقدینگی در این حوزه عمیقتر شود. به همین دلیل، بازار دارویی کشور باید خود را برای گرانی دارو و انباشت بیشتر مطالبات دارویی آماده کند.
حفظ آثار تاریخی و مصادیق میراثفرهنگی در جنگ و شرایط بحرانی با محدودیتها و موانعی مواجه میشود. اولویت بخشیدن به حفاظت و نجات میراثفرهنگی موضوعی است که همواره دوراهیهای اولویت بخشیدن بین جان انسانها و هویت فرهنگی آنها را ایجاد میکند. در قرن اخیر و پس از هزینههای سنگینی که در جنگ جهانی دوم بر هویت تاریخی بسیاری از کشورها تحمیل شد، سازمانهای بینالمللی حوزه میراثفرهنگی تلاش کردهاند تلاش برای حفاظت از میراثفرهنگی را در شرایط بحرانی با اقدامات بشردوستانه سازمانهایی مانند کمیته بینالمللی صلیب سرخ و دفتر هماهنگی امور بشردوستانه سازمان ملل متحد هماهنگ کنند، اما همچنان اثبات ضرورت حفاظت از میراثفرهنگی در شرایطی که جان انسانها در خطر است، بسیار دشوار است. این امری منطقی و پذیرفتهشده در افکار عمومی بینالمللی است که سازمانهای بشردوستانه اولویت را به اقدامات نجاتبخش مانند تأمین غذا، پناهگاه و خدمات درمانی دهند؛ اما درنتیجه چنین نگاهی، میراثفرهنگی موضوعی ثانویه تلقی میشود و منجر به غفلت از مصادیق آن در میانه بحرانها میشود؛ درحالیکه اماکن و اشیای فرهنگی بخش جداییناپذیر از هویت جوامع آسیبدیده هستند.
جامعه محلی بهمثابه حافظان میراث
بهباور «اوا لیچی» که مسئله حفاظت از میراثفرهنگی در بحبوحه جنگ را در تز دکترایش بررسی کرده، آموزش جوامع محلی میتواند یکی از راهکارهای اصولی برای حفظ میراثفرهنگی در شرایط بحرانی بهویژه جنگها باشد. او در مقالهای با عنوان «فراتر از ویرانهها: واکنش اضطراری سازمانهای جامعه مدنی برای حفاظت از میراثفرهنگی در مناطق جنگی» که با همکاری «ایزبر سبرین» رئیس سازمان اسپانیایی «میراث برای صلح» تهیه کرده، و انتشارات دانشگاه کمبریج آن را منتشر کرده؛ به همین موضوع پرداخته است. این پژوهش نهتنها به تنشهای اخلاقی و عملیاتی حفاظت از میراث در شرایط جنگی میپردازد، بلکه عملکرد و دستاوردهای کنشگران مدنی در این حوزه را نیز بهطور انتقادی بررسی میکند. یکی از بخشهای مهم این پژوهش، بررسی نقش جوامع محلی در حفاظت از میراثفرهنگی است. هرچند که درگیریهای مسلحانه، امکان اقدامات فیزیکی گسترده برای حفاظت را محدود میکند، اما توانمندسازی و آمادگی جوامع محلی، میتواند تفاوتی تعیینکننده ایجاد کند. نمونه بارز این موضوع در سودان تجربه شده است؛ جایی که با آغاز درگیریها در سال ۲۰۲۳، داوطلبان محلی بلافاصله وارد عمل شدند و آسیبهای وارده به سایتهای فرهنگی را ارزیابی و مستندسازی کردند. این اقدامات در شرایطی انجام شد که امنیت و زیرساختها بهشدت آسیب دیده بود، اما شبکهای از کنشگران محلی توانست جریان اطلاعات، آگاهی و حفاظت را زنده نگه دارد. لیچی بر این باور است: «مستندسازی در چنین شرایطی، فقط عملی فنی نیست؛ بلکه کنشی مقاومتی و مراقبتی است که روایت تاریخی را زنده نگه میدارد و امکان همبستگی جهانی و اقدام حقوقی را فراهم میکند. این کنش نوعی ایستادگی در برابر فراموشی و بیپاسخماندن فجایع است. اگر هدف بازسازی جوامع پس از جنگ است، باید کنشگران محلی را نهتنها بهعنوان قربانی، بلکه بهعنوان معماران آینده ببینیم. سرمایهگذاری در روابط انسانی، انتقال مهارتها و اعتمادسازی، پیششرطهایی ضروری برای بازسازی میراث و امید در دل بحران هستند.»
حفاظت از میراث در جنگهای مدرن
آنچه در پالمیرا، بامیان یا موزه بغداد اتفاق افتاد، تخریب عامدانه میراث هویتی یک سرزمین توسط یک گروه با هدف ازبینبردن نشانههای تمدنی مردم آن سرزمین بود. گروههای افراطی بهطور عمدی میراثفرهنگی را هدف قرار میدهند تا از طریق تخریب هویت فرهنگی و تاریخ جوامع، انسجام و یکپارچگی اجتماعی آنها را تضعیف کنند. هدف نهایی آنها نابودی پیوندهای فرهنگی و اجتماعی جوامع است که اثرات بلندمدتی بر زندگی مردم آن کشور خواهد داشت. نکتهای که لیچی به آن اشاره میکند، نقش کنشگران آموزشدیده و آگاه در حفاظت است: «کنشگرانی که با تواناییهای فراملی، تعامل مؤثر با جوامع محلی و واکنش سریع در شرایط بحرانی، به یکی از عناصر حیاتی در حفاظت از میراثفرهنگی تبدیل میشوند. در یکدهه گذشته، سازمانهای جامعه مدنی CSO و در معنای گستردهتر، سازمانهای بینالمللی مردمنهاد به نقشآفرینان کلیدی در اقدام عملی در برابر تهدیدات به میراثفرهنگی تبدیل شدهاند. این سازمانها اغلب موفق شدهاند جای خالی دولتها و نهادهای بینالمللی چون یونسکو را پر کنند؛ نهادهایی که در بسیاری از موارد در واکنش سریع و کارآمد به پیچیدگیهای جنگهای مدرن با مشکلات جدی روبهرو هستند. درنتیجه، سازمانهای جامعه مدنی به نهادهایی کلیدی برای حفاظت از میراثفرهنگی در شرایط بحران و درگیریهای مسلحانه تبدیل شدهاند.» رشد نقشآفرینی جامعه مدنی در حوزه میراثفرهنگی، نشانهای از شکلگیری این ادراک جمعی است که حفاظت از مکانهای فرهنگی، تلاشی جمعی و جهانی میطلبد.
هرچند نهادهای تخصصی روشهای تئوری بسیاری را برای حفاظت از میراثفرهنگی در جریان منازعات و درگیریهای نظامی تدوین و منتشر کردهاند، اما اجرای عملی این راهبردها در شرایط بحرانی اغلب با ناکامی مواجه میشود؛ زیرا موانع متعدد از جمله محدودیتهای لجستیکی، موانع سیاسی و کمبود منابع، اجرایی شدن و اثربخشی این اقدامات را بهشدت کاهش میدهد. در شرایط بحرانی بهویژه جنگ، استراتژیهایی که نیازمند دسترسی سریع به دادههای بهروز یا منابع حمایتی هستند، اغلب بهدلیل محدودیتهای تردد، تداوم درگیریهای نظامی یا زیرساختهای از کار افتاده، غیرقابلاجرا هستند. موانع سیاسی مانند سیاستهای محدودکننده دولتها یا ادعاهای متعارض حاکمیتی میتوانند مشارکت نهادهای بینالمللی و سازمانهای جامعه مدنی را در مداخلات حفاظتی با مانع مواجه سازند و یا کند کنند. اینجاست که نقش جوامع محلی پررنگ میشود. لیچی در بررسیهایش به این نتیجه رسیده است که: «ایجاد یک نظام واکنش اضطراری تابآورتر در چنین شرایطی ضروری است. سیستمی که مبتنیبر هماهنگی میان دولتها، سازمانهای بینالمللی میراث، CSOها و جوامع محلی باشد و امکان واکنش بموقع در برابر تهدیدات ناشی از درگیریهای مسلحانه و بلایای طبیعی را داشته باشد.» بهاعتقاد او، این سیستم باید بتواند چابک باشد، از توانمندیهای محلی بهره ببرد، شکاف میان استراتژی و اجرا را به کمترین میزان برساند و در مجموع باعث تقویت تابآوری میراثفرهنگی در مناطق پرتنش شود.
سودان؛ بررسی یک نمونه جهانی
لیچی فعالیت سازمان Heritage for Peace (H4P) که یک سازمان جامعه مدنی CSO تخصصی در زمینه حفاظت از میراث در مناطق بحرانی است را زیر ذرهبین برده و بررسی کرده است. سازمان H4P در سال ۲۰۱۳ و در بارسلونا، اسپانیا تأسیس شده و متعهد به حفاظت از میراثفرهنگی بهعنوان راهی برای ترویج صلح، تابآوری و توسعه پایدار در مناطق آسیبدیده از درگیری است. این مجموعه با بهرهمندی از تخصص باستانشناسان، کارشناسان میراثفرهنگی و فعالان حقوق بشر، در زمینههایی از قبیل ارزیابی و مستندسازی سایتها و اشیای میراثی که بهدلیل بحرانها در معرض خطر قرار دارند، فعالیت دارد.
محور اقدامات این سازمان ارزیابی تلاشهای حفاظتی دولتها، ارائه آموزش به جوامع محلی و کارشناسان میراثفرهنگی و مشاوره به جامعه مدنی درباره چگونگی حفاظت از میراثفرهنگی در شرایط اضطراری است. H4P هزینههای مالی خود را از طریق منابع مختلفی چون صندوقهای میراثفرهنگی، برنامههای دولتی حمایت از میراث در خطر و کمکهای خصوصی تأمین میکند.
یکی از مواردی که لیچی در مقاله خود آن را تحلیل و بررسی کرده، تجربه این سازمان در جنگ داخلی سودان است: «جنگ داخلی سودان در سال ۲۰۲۳ باعث ویرانی گسترده، آوارگی و تکهتکه شدن جوامع شد و به تخریب مستقیم و غیرمستقیم میراثفرهنگی انجامید. درحالیکه سازمانهای بینالمللی مانند یونسکو، ایکوموس و صندوق جهانی آثار باستانی چارچوبهایی برای حمایت از حفظ میراثفرهنگی در مناطق درگیر جنگ ایجاد کردهاند، تأثیر آنها اغلب در مواجهه با واقعیتهای پیچیده میدان جنگ، با محدودیتهایی روبهرو میشود. یکی از مهمترین محدودیتها، دسترسی فیزیکی به مناطق جنگی است. در این مناطق، متخصصان میراثفرهنگی اغلب هنگام تلاش برای مستندسازی یا حفاظت از سایتهای در معرض خطر، با خطرات جانی جدی مواجه میشوند. علاوهبراین، چالشهای لجستیکی، از جمله امنیت، زیرساختهای ناکافی، شبکههای ارتباطی محدود و حضور گروههای مسلح، مداخله مؤثر را بسیار دشوار میکند.» سودان اما با چالش دیگری هم مواجه بود. فضای سیاسی ناپایدار سودان، درگیریهای نظامی مداوم و تنشهای قومی، برنامهریزی بلندمدت پروژههای حفاظت از میراثفرهنگی را مختل کرده بود: «دخالت خارجی در حفظ میراثفرهنگی در کشورهایی نظیر سودان که مقامات محلی به سازمانهای بینالمللی با شک و تردید و بدبینی نگاه میکنند، چالشی جدی است. این بیاعتمادی میتواند منجر به مقاومت مسئولان شود و اثرگذاری این نهادها را کاهش دهد.» سازمان H4P بلافاصله پس از آغاز جنگ داخلی حفاظت از میراث سودان را بهعنوان یک طرح مستقل آغاز کرد. برخلاف سازمانهای بزرگ بینالمللی که اغلب بهدلیل ساختارهای نهادی خود با موانعی مواجه بودند، این سازمان که متشکل از کارشناسان محلی و بینالمللی بود، حفاظت از میراث فرهنگی سودان را با استراتژی مبتنیبر توانمندسازی محلی و مشارکت مستقیم با جوامع سودانی، بدون توجه به وابستگیهای قومی یا مذهبی، آغاز کرد. مشارکت محلی به این مجموعه این امکان را داد که بهعنوان واسطهای میان متخصصان میراث سودان و جامعه جهانی عمل کند. پیگیریهای هدفمند همراه با مستندسازی وضعیت میراثفرهنگی سودان توسط این سازمان باعث شد رسانههای بینالمللی به مسئله میراث جهانی سودان و آثاری که در بحران موجود در این کشور در خطر قرار داشتند، بپردازند. این اقدامات در شرایطی که حضور فعالان بینالمللی در این کشور با شرایط بحرانی آن تا حد زیادی غیرممکن بود، تنها میتوانست نتیجه تلاش و آگاهی کارشناسان و جوامع محلی در زمینه حفاظت و مستندسازی میراثفرهنگی باشد. تجربههای H4P بر نقش حیاتی جامعهمدنی در حفاظت از میراثفرهنگی در جریان درگیریهای نظامی نشان میدهد آنها اغلب بهعنوان نخستین گروههای اثرگذار وارد عمل میشوند؛ بهویژه در شرایطی که مداخلات نهادهای بینالمللی یا دولتی کافی نیست. براساس تجربه این سازمان، جوامع محلی و فعالان مدنی بومی نهتنها در حفاظت از میراث در شرایط بحرانی بلکه در بازسازی بلندمدت سایتهای میراثی پس از پایان درگیریها هم نقش اساسی دارند. یکی از نتایج اصلی این پژوهش، اهمیت همکاری با جوامع محلی است. تجربههای سازمان H4P نشان میدهند همکاری با افراد محلی که دانش فرهنگی لازم را دارند، برای انجام اقدامات مؤثر در بحرانها بسیار ضروری است. این همکاریها باعث میشود تلاشهای حفاظتی براساس نیازهای واقعی و حساسیتهای فرهنگی جامعه انجام شوند، که درنتیجه پایداری و تأثیر آنها بیشتر خواهد بود. بنابراین، تقویت و توانمندسازی شبکههای محلی باید از مهمترین اقدامات پیش از بروز بحران باشد.
گامهای لرزان حفاظت ژنتیکی گونهها
نمونههای برداشتشده از حیاتوحش در فریزرهای سرد و فوقسرد آزمایشگاه ژنتیک گروه زیستفناوری سازمان حفاظت محیطزیست نگهداری میشود. این مجموعه از سال ۱۳۸۵ کار خود را در دو بخش ژنتیک حیاتوحش و نگهداری نمونهها در بانک ژن آغاز کرد و شش بانک ژن در استانهای خراسانرضوی، اصفهان، هرمزگان، خوزستان، چهارمحالوبختیاری و آذربایجانشرقی با آن همکاری میکند. بهگفته مدیرکل دفتر موزه تاریخ طبیعی و ذخایر ژنتیکی سازمان حفاظت محیطزیست، در حال حاضر نزدیک به هفت هزار نمونه در بانک ژن نگهداری میشود و علاوهبراین، موزه ملی تاریخ طبیعی هم محل حفظ نزدیک به ۱۱۵ هزار نمونه از ذخایر زیستی است.
چرا بانک ژن مهم است؟
«محمدرضا اشرفزاده»، مدیرکل دفتر موزه تاریخ طبیعی و ذخایر ژنتیکی سازمان حفاظت محیطزیست، به «پیام ما» میگوید: «برای حفاظت از محیطزیست و حیاتوحش نیاز است در حوزه ژن، گونه و اکوسیستم برنامههای اختصاصی داشته باشیم. چون مجموع این سه مورد، اجزای اکوسیستم در نظر گرفته میشوند.»
او درباره اهمیت این موضوع توضیح میدهد: «همه موجودات زندهای که در طبیعت وجود دارند، چه انسان و چه گونههای گیاهی و جانوری، مجموعهای از کدهای ژنتیکی را در بر میگیرند. این کدها در کنار هم، چیدمان عظیمی را میسازند که درنهایت در صفات ظاهری دید میشوند. فنوتیپ، فرم ظاهری و ژنوتیپ چیزی است که درون گونه قرار دارد.» بهگفته او، اهمیت ژنتیک در این است که فنوتیپ دربرگیرنده تمامی صفات نیست. «ممکن است دو موجود زنده از نظر فرم ظاهری بههم شبیه باشند، اما از نظر ژنتیکی اختلاف بسیار زیادی داشته باشند. از طرف دیگر، ممکن است دو موجود زنده از نظر ظاهری اختلاف زیادی داشته باشند، اما بررسی ژنتیکی نشان دهد اختلاف چندانی ندارند و دودمان و اجدادشان بسیار نزدیک است و حتی یک گونه یا یک جمعیت محسوب میشوند. بنابراین، اگر بخواهیم حفاظت را بهشکل اصولی پیاده کنیم و بعدها به مشکل نخوریم، به تمرکز ویژه بر حوزه ژنتیک نیاز داریم.»
بهگفته اشرفزاده مطالعات ژنتیکی اخیر دانستهها درباره آهوی ایران را تغییر داده است. «در گذشته تصور بر این بود که سه گونه آهو در کشور داریم، اما مطالعات ژنتیکی در سطح ملی و بینالمللی طی چند سال اخیر تغییراتی اساسی در حوزه ردهبندی و آرایهشناسی گونهها ایجاد کرد. در مطالعهای که سال گذشته انجام دادیم، برای تهیه نقشه ژنتیکی آهوهای کشور برنامهریزی کردیم تا اقدامات مرتبط با آنها از جمله جابهجاییها، احیای جمعیت گونهها در برگیرنده پایه ژنتیکی باشد. در جنوب کشور در جزیره فارب آهویی داریم که به آن آهوی کوهی و آکاسیا میگفتیم، اما مطالعات چند سال اخیر نشان داد این آهوی کوهی نیست بلکه آهوی عربی است. همچنین، طبق نتیجه مطالعاتی دیگری که بهتازگی بهدست آمد، آرایهشناسی یکی از گونهها تغییر کرد؛ گونهای بهنام جبیر که قبلاً با نام علمی gazella bennettii خوانده میشد، اما مطالعه اخیر سازمان محیطزیست با همکاری یکی از دانشگاهها نشان داد اسم علمیاش باید عوض شود.»
این اطلاعات پایهای حوزه ژنتیک بهخصوص در جابهجایی و احیای جمعیتها اهمیت دارد. او میگوید: «در حوزه ژنتیک حفاظت و زیستشناسی حفاظت باید گونه را در گستره تاریخ تکاملی خودش احیا کنیم. اگر گونهای را خارج از گستره تکاملی خودش ببریم و دوباره انتشار دهیم، آن گونه غیربومی خواهد شد؛ درحالیکه گونههای مهاجم و بیگانه یکی از چالشهای بزرگ جهان است و از عوامل تهدید تنوعزیستی بهشمار میآید.»
نمونهای روشن از اهمیت حفظ دادههای ژنتیکی، «باغوحش منجمد» سندیگو است؛ جایی که دانشمندان طی نزدیک به پنجاه سال، مجموعهای از بیش از ۱۱ هزار نمونه سلول زنده از یک هزار و ۳۰۰ گونه و زیرگونه مختلف گرد آوردهاند، حتی از گونههایی که اکنون در طبیعت منقرض شدهاند. گاردین در گزارشی از این مرکز، این مجموعه را فراتر از مخزنی تحقیقاتی، «بانک امید» خوانده است؛ چراکه امکان بازآفرینی یا دستکم حفظ اطلاعات ژنتیکی گونهها را برای آینده فراهم میکند.
فشار تحریم بر ذخایر ژنتیکی
پیشازاین، در سال ۹۹، فریزرهای منهای ۱۵۰ درجه محل نگهداری نمونههای ژنتیکی سازمان حفاظت محیطزیست برای مدتها خاموش بود و بهگفته «لیلا عزالدینلو»، رئیس وقت گروه زیستفناوری این سازمان، دلیل این خاموشی «تحریم و محدودیت در واردات گاز» بود. او دراینباره به روزنامه شهروند گفته بود: «ما یک دستگاه حاکمیتی هستیم و خیلی علمی و تحقیقاتی نیستیم و امکانات پیشرفتهای برای نگهداری اسپرم یا تخمک و جنین نداریم. اگر داشتیم، اگر روزی نمونهای منقرض میشد، میتوانستیم دوباره احیایش کنیم، حتی اگر همین فریزرهای منهای ۱۵۰ درجه را میتوانستیم راهاندازی کنیم، میتوانستیم اسپرم و تخمک هم در آنها نگهداری کنیم. اما در حال حاضر هیچ نمونهای از اسپرم و تخمک نداریم.»
اما اکنون وضعیت چطور است؟ مدیرکل دفتر موزه تاریخ طبیعی و ذخایر ژنتیکی اینطور جواب میدهد: «ما میدانیم که در دنیا در این حوزه پویایی بیشتری وجود دارد و باید بتوانیم سیستمهایمان را بهروز کنیم، اما نسبت به گذشته تغییرات معنیدار ایجاد شده است. مثلاً فریزرها دیگر چنین مشکلی ندارد. فریزرها فعال هستند و ژنراتور و UPS هم داریم. از نظر تجهیزات زیرساختی برق اقداماتی انجام شده است؛ گرچه ما همچنان دنبال این هستیم که تا آنجا که مقدور است بالاترین استاندارد را رعایت کنیم.»
او تأکید میکند که در این زمینه استانداردها رعایت میشود و سازمان حفاظت محیطزیست بهدنبال تقویت ارتقای این استانداردهاست. «ما داریم جایی را حفاظت میکنیم که موزه ملی تاریخ طبیعی است و موزههای ملی تاریخ طبیعی بهعنوان مؤسسات علمی شناخته میشوند؛ گرچه متأسفانه تحریمها اثر خود را در حوزه موزهها گذاشته است.»
مدیرکل دفتر موزه تاریخ طبیعی و ذخایر ژنتیکی توضیح میدهد که بانکهای ژن انواع مختلفی دارند: «از بانک اسپرم تا بانک ردههای سلولی و بافت و همینطور بانک سلولهای جنسی و غیرجنسی. ما تلاش کردیم حوزههای مختلف را در بانک ژن پوشش دهیم.»
اشرفزاده با این گفتهها وعده میدهد با ترمیم اعتبارات در «چندماه یا یک سال آینده» اتفاقات خوبی در حوزه زیرساختی برای موزه تاریخ طبیعی و همچنین بانک ژن رخ دهد و میگوید: «ما برای بهروزرسانی تجهیزات زیرساختی اقداماتی را آغاز کردهایم تا با همکاری یکی از شرکتهای دانشبنیان بتوانیم تجهیزات مجموعه آزمایشگاههای ژنتیک سازمان را ارتقا دهیم.»
نمونه یوزها در مرکز ملی ذخایر زیستی
سؤال دیگر این است که با توجه به وضعیت تجهیزات و اعتبارات سازمان حفاظت محیطزیست، نمونههایی از گونههای در معرض انقراضی همچون یوز جمعآوری شده است؟ اشرفزاده در جواب میگوید: «ما برای بعضی از گونههای در خطر انقراض که خیلی اهمیت دارند، از جمله یوزپلنگ، خرس سیاه و همچنین گونههایی که در فهرست ردههای تهدید هستند، از ظرفیت مرکز ملی ذخایر زیستی و ژنتیکی ایران که زیرساخت خوبی دارد، استفاده کردیم و طی تفاهمنامهای برای نگهداری از ردههای سلولی یا بانکهای سلولی از کمک این مرکز استفاده میکنیم و نمونهها آنجا نگهداری میشود.»
بهگفته اشرفزاده، سازمان حفاظت محیطزیست بهدنبال این است که بتواند خودش کار تحلیلهای ژنتیک را پیش ببرد، ارتباط قویتری با دانشگاهها و مراکز علمی تحقیقاتی برقرار کند. او میگوید: «این کار در یک سال گذشته کمک کرد تعداد نمونههای استاندارد و معتبر بانک ژن بهشکل معنیداری افزایش یابد.»
در مسیر شناسایی گونهها
سازمان حفاظت محیطزیست از سال گذشته پیگیر «بارکدگذاری DNA» برای شماری از گونههاست. این کار درواقع استفاده از توالی کوتاه و استانداردی از DNA برای شناسایی گونههاست و یکی از اهداف این مطالعات افزایش غنای کمی و کیفی نمونههای بانک ژن است. اینطورکه مدیرکل دفتر موزه تاریخ طبیعی و ذخایر ژنتیکی میگوید فاز اول بارکدگذاری DNA خزندگان جنوب کشور شروع شده است و در فاز بعدی قرار است به خزندگان نیمه شمالی کشور پرداخته شود. این پروژه برای خفاشهای نیمه غربی کشور پیش رفته و بارکدگذاری DNA دوزیستان و جوندگان کل کشور هم در حال اجراست. فاز اول برای پرندگان هم تمام شده و بهزودی فاز دوم شروع خواهد شد.
با اینهمه بهگفته او رویکرد کلیدی سازمان حفاظت محیطزیست تمرکز بر حفاظت در داخل زیستگاههای اصلی است، چون اگر گونهای در زیستگاه از دست برود، بهراحتی نمیتوان آن را برگرداند. اشرفزاده میگوید: «حفاظت در خارج از زیستگاه بهنوعی پشتیبان برنامههای حفاظت در داخل زیستگاه است. برنامههای تکثیر در اسارت حیاتوحش در این گروه قرار میگیرد. یا حتی باغوحشها اگر برنامههایشان بهشکل اصولی پیش برود، فعالیتشان حفاظت خارج از زیستگاه محسوب میشود.»
او درباره اولویتهای بانک ژن مرکزی میگوید: «رویکرد اصلی این مرکز پشتوانه تحقیقاتی است. ما نمونههای مختلف گونههای جانوری را نگهداری میکنیم و در بخش هرباریوم موزه، ذخایر زیستی گیاهی را حفظ میکنیم. هدف دیگر بانک ژن این است که مطالعات را بهمرور تکمیل کنیم تا نیاز به دخالت در زیستگاهها کاهش یابد. در اینصورت، طرحهای تحقیقاتی و پایاننامههای دانشجویی در سطوح مختلف نیاز چندانی به ورود به مناطق و نمونهبرداری مجدد نخواهند داشت. مطالعات اخیر نشان میدهد یکی از عوامل تهدید گونهها همین مطالعات میدانی است.»
دوباره روز ملی یوز رسید. انبوهی از نوشتهها، گزارشها، نقدها و راهکارها و جلسات وزین. اما دریغ که تفاوتی در احوال یوز ایجاد کند.
تصمیم گرفتهام کوتاه بگویم. مشکل امروز یوز، مشکل حفاظت و شاید مشکل حاکمیت در کشور، نداشتن مردم است. نه مردم را از آن خود دارند و نه به آن باور دارند.
سازمان حفاظت محیطزیست هم همین است. از طرفی توانایی کمی و کیفی برای حفاظت را ندارد؛ نه در سطح مدیریتی، تصمیمسازی و تصمیمگیری، نه در سطح کارشناسی و نه در بخش اجرا. تعداد نیروی کم و با برآیند کیفی بسیار پایین. همه آنچه که وجود دارد، اندک افرادی است که در گوشهگوشه این کشور وظایف خود را شناخته و به آن عمل میکنند؛ گاهی دیده میشوند و گاهی نه. گاهی هم (که البته کم رخ نمیدهد) برای این وظیفهشناسی تنبیه میشوند!
نخبگان و متخصصان و نهادهای مدنی فعال در حوزه حفاظت هم بهبهانههای مختلف حذف میشوند. مخربترین این بهانهها انگهای امنیتی است. نهادهای امنیتی ظاهراً دیواری کوتاهتر از محیطزیست و یوزپلنگ ندیدهاند. در ارگانها و سطوح مختلف، توان خود را مشغول متخصصان محیطزیست کردهاند.
اما متخصصین حفاظت را از رفتن به زیستگاه محروم میکنند. مطالعات حیاتوحش محدود میشوند. آنهم در چه مناطقی؟! مناطقی که اساساً برای حفاظت از حیاتوحش و حضور و بهرهمندی مردم و متخصصان طراحی و تعریف شدهاند. بخش آلوده به فساد هم بهخوبی این ضعف را شناخته، هرکه را مزاحم میبیند بهراحتی دم تیغ میسپارد.
مشکلات فراواناند. اما بهنظر میرسد کلید حل مشکلات، اول پذیرفتن جامعه است که عملی نشده؛ پذیرفتن تخصص است که اجرا نشده. این کار با جلسات و همایشها انجام نمیشود. تا زمانی که این شرایط حاکم است و حضور اشخاص حقیقی و حقوقی متخصص در حفاظت محدود باشد، نتیجه میشود مرگ فرایند حفاظت. افول مشارکت مردم در حفظ سرزمین. مرگ یوز!
شانزده سال پیش، در چنین روزهایی که نتایج کنکور اعلام شد، هرگز تصور نمیکردم که پس از گذشت این سالها، بهعنوان یکی از افراد مطلع و متخصص در زمینه یوزپلنگ آسیایی مورد پرسش و مصاحبه قرار بگیرم. از همان ابتدا، با حضور در کلاسهای استاد ضیایی، به دنیای حیاتوحش علاقهمند و خیلی زود با انجمن یوزپلنگ ایرانی آشنا شدم. بهتدریج، سفرهای تحقیقاتی به زیستگاههای یوز آغاز و تحقیقات درباره این گونه خاص و جذاب، به بخش جداییناپذیری از زندگی من تبدیل شد.
در گذشته هرگز تصور نمیکردم که شاهد آخرین زیستگاهها، خانوادهها و افراد یوزپلنگ باشم. زمانی که در سال ۱۳۹۰، در پناهگاه حیاتوحش میاندشت، همراه با محیطبانان، تصویری از یک یوز ماده ثبت کردیم، تصور انقراض نهتنها در ذهنم شکل نگرفته بود، بلکه حتی جایی در افکارم نداشت. در بازدید بعدی نیز، هرگز گمان نمیبردم که میاندشت اینگونه از من تازهوارد استقبال کند و تصاویر متعددی از همان مادر و سه تولهاش در دوربینها ثبت شده باشد. مادری که خود و فرزندانش قرار بود سالها نقش کلیدی در تعریف واژه «جمعیت» در شمالشرق ایران ایفا کنند.
در تمامی عرصههای علمی، شناخت دقیق از موضوع، همواره نخستین و مهمترین گام بوده و است. بااینحال، در تمام این سالها برای من جای تعجب داشت که چرا شرایط لازم برای دستیابی به این شناخت، آنهم درباره گونهای که گفته میشد در مسیر انقراض قرار دارد، فراهم نمیشود. تجربههای جهانی بهروشنی نشان دادهاند که استفاده صرف از دوربینهای تلهای، تنها تصویری تار و نامفهوم از جمعیت ارائه میدهد. برای شناخت دقیقتر رفتار گونه، عادات، ترجیحات زیستگاهی و غذایی، بهرهگیری از فناوری گردنبندهای ماهوارهای ضروری است. این فناوری میتوانست اطلاعاتی متفاوت و حیاتی از زندگی این گونه در اختیار ما قرار دهد. شاید اگر وارد این بخش از تحقیقات میشدیم، امروز با چنین وضعیتی مواجه نبودیم. تأسفبرانگیز است که هیچگاه شرایط لازم برای استفاده از این فناوری برای این گونه ارزشمند فراهم نشد.
مرور خاطرات تلخ و شیرین این ۱۶ سال، بهروشنی نشان میدهد که ما در مسیری نادرست گام برداشتیم. گویی از ابتدا، ارادهای جدی برای حفظ و حراست از این گونه، در دشتهای کشور وجود نداشت. ما تلاش کردیم با کمترین امکانات و منابع، اما با بیشترین انگیزه و تعهد، نقشی مؤثر در روند جمعیتی یوزپلنگ آسیایی ایفا کنیم؛ اما کور بودیم و شناخت کافی نداشتیم.
امروز، حفظ آخرین افراد باقیمانده، همچون جراحی بسیار خطرناک و با خونریزی شدید شده است که نهتنها کار هر جراح و متخصصی نیست، بلکه کمتر جراح حاذق و مجربی نیز جرئت دست به تیغ شدن را دارد. البته، ذکر این نکته ضروری است که در تمام این سالها، هیچ تلاشی برای تربیت جراحانی حاذق برای چنین روزی صورت نگرفت. ازدستدادن سریعترین گربهسان روی کره زمین، تلخترین و گرانبهاترین تجربه برای یک حفاظتگر است؛ حفاظتگری که خود نیز در حال انقراض است. شاید معجزهای در انتظارمان باشد…
لذت حفاظت، کمرنگ و کمرنگتر شد
تیرماه ۱۳۸۹ اولینبار با برنامه دوربینگذاری برای یوزپلنگ در پارک ملی سیاهکوه یزد وارد عرصه حفاظت حیاتوحش شدم. منطقه سیاهکوه به پارک ملی ارتقا یافته و «جواد شکوهی» بهتازگی عکسی از یک یوز مادر و سه تولهاش در حفرهای در کوه گرفته بود. خوب یادم است که هم خودم شور و شوق زیادی داشتم و هم در این حیطه، جنبوجوش قابلتوجهی میدیدم. فستیوالهای متنوعی در جهت افزایش حساسیت اجتماعی نسبت به یوزپلنگ در جریان بود، افراد متخصص روی گونههای متنوعی در زیستگاهها کار میکردند؛ ارتباطات گستردهای با جوامع بینالمللی وجود داشت. همان زمانها بود که خیلی از کتابها و نوشتههای تحلیلی و دستورالعملها در مورد یوزپلنگ و طعمهها و زیستگاهش تهیه و منتشر میشدند. محیطبانان زیستگاههای یوز، جوانتر بودند و بهلطف پروژه بینالمللی حفاظت از یوز آسیایی، دانش فنی و مهارت خیلی خوبی در مورد گونه داشتند. گرچه در حال حاضر محیطبانان خیلی خوبی در کشور داریم، اما میتوانم بگویم آن نسلِ محیطبانان یوز که در اوایل دهه ۸۰ شمسی جذب شدند، بیهمتا بودند. بهطورکلی، اتمسفر حفاظت از یوز و زیستگاههایش برای افرادی که در بطن کار بودند، سخت اما لذتبخش بود.
تا اوایل دهه ۹۰ شرایط همین بود. فرازونشیب زیادی داشتیم (همه داشتند). خودرو نداشتیم و نقل و انتقالاتمان با اتوبوس و مینیبوسهای قدیمی بود. بسیاری از محیطبانیها زیرساختهای ضعیفتری نسبت به امروز داشتند؛ از تجهیزات فردی بگیرید تا خودرو و موتور و بیسیم و غیره. بیمهریها، تهمتها، موانع امنیتی برای کار کردن، بودجههایی که به اسم بود اما به عمل نبود، جامعه آگاهی امروز را نداشت، برخی مدیران کل دانش و دغدغه امروز را مطلقاً نداشتند. اما اینها هیچکدام باعث نشد مؤلفههای حفاظت از یوز، بهاندازه امروز کمرنگ و کمرمق شوند. آن روزها رؤیای من این بود که یک طرح ملی پایش جمعیت یوزپلنگ شکل بگیرد، زیر نظر سازمان محیطزیست و مجامع بینالمللی؛ طرحی که زبانزد همه شود. امکانش هم وجود داشت.
اما بهنظرم از اواسط دهه ۹۰ سایه ناامیدی بر آسمان حفاظت یوز سایه افکند. قصد تیرهنمایی ندارم و ذکر دلایلی که بهنظر من دخیل بودهاند، هم در این نوشتار نمیگنجد و هم نیاز به بررسی و تحلیلِ جمعی دارد. در حال حاضر که بشخصه مجوز فعالیت میدانی ندارم، برای خودم ناراحت نیستم. این شانس را داشتم که مسیر جایگزینی برای گذران زندگیام داشته باشم. اما حسی که این روزها دارم، حسرت است. حسرت میخورم که آن تیمِ محیطبانان بینظیر زیستگاه یوز، پا به سن گذاشتند و دیگر تکرار نشدند؛ از ظرفیت اجتماعی که شاهدش هستیم، آنگونهکه انتظار میرفت، استفاده نمیشود؛ دستورالعملها و تجربههای گرانبهایی که در مسیر پایش یوزپلنگ ایجاد شد، گوشهای افتاد و خاک خورد. در حال حاضر هم پایش جمعیت گونه، بهصورت چراغخاموش و لنگانلنگان پیش میرود و کمتر کسی میداند چه تیمی، کجا، با چه ابزار و روشی و به چه دلیل دارند یوزها را پایش میکنند. همینطور استفاده از تکنولوژی و روشهای روز مانند ردیابهای ماهوارهای و پهپادها هنوز جایی در حفاظت یوز ندارد. بهنظر من، ما از کورس حفاظت یوزپلنگ عقب ماندیم. ابتدا باید شجاعت این را داشته باشیم که بپذیریم و بعد هوشمندی، جسارت، دلسوزی و سرعت چندبرابرِ اکنون را وارد میدان کنیم تا شاید از انقراض قریبالوقوع یوزپلنگ جلوگیری کنیم.
اما قطعاً افراد دیگری هستند که در میدان حضور داشته باشند و خود سازمان محیطزیست نیز وظیفه ذاتی حفظ نادرترین گربهسان دنیا را دارد. امید آنکه افراد حاضر، دغدغهمندی و روشمندی صحیح برای ماندن و جنگیدن در مسیر حفاظت را داشته باشند.
