بایگانی

«شاپور» تخت‌جمشید

برجسته‌ترین محقق ایرانی تاریخ ایران باستان در دنیا «علیرضا شاپور شهبازی» یازدهم شهریور ۱۳۲۱ در شیراز متولد شد. لیسانس خود را در رشته تاریخ و جغرافیا گرفت و بعد راهی لندن شد تا در رشته باستان‌شناسی آسیای غربی تحصیل کند. پس‌ازآن، به ایران بازگشت و در دانشگاه شیراز به تدریس پرداخت. چند سال بعد برای ادامه تحصیل دوباره به لندن بازگشت و در سال ۱۳۵۲ دکترای باستان‌شناسی ایرانِ هخامنشی را دریافت کرد و باز هم به ایران آمد تا رئیس بخش تاریخ موزه ملی ایران شود و در دانشگاه تهران تدریس کند. همان سال‌ها رئیس هیئت حفاری تخت‌جمشید شد و ازآنجاکه به ارزش و اهمیت پژوهش و مطالعات علمی در معرفی و شناخت تاریخ ایران واقف بود، «بنیاد تحقیقات هخامنشی» را در مجموعه تخت‌جمشید تأسیس کرد. پس از سال ۵۷ از ایران مهاجرت کرد و در دانشگاه‌های بزرگ دنیا از هاروارد تا کلمبیا و از گوتینگن تا اورگن شرقی مشغول تدریس و پژوهش شد. در آلمان هم‌زمان با تدریس در دانشگاه توانست در مقطع فوق‌دکتری در زمینه تاریخ‌نگاری ایران باستان تحصیل کند. در دهه هشتاد، بار دیگر به ایران آمد و به‌عنوان مشاور عالی «بنیاد پژوهشی پارسه-پاسارگاد» فعالیت کرد. شاپور شهبازی در سال ۱۳۸۵ بر اثر ابتلا به سرطان در آمریکا درگذشت. پیکرش به ایران منتقل شد و در جوار حافظ در زادگاهش آرام گرفت. از جمله آثار برجسته‌اش می‌توان: «جهانداری داریوش بزرگ»، «کوروش کبیر؛ زندگی و جهانداری» و «زندگینامه تحلیلی فردوسی» را نام برد. او کتاب‌های «شرح مصور تخت‌جمشید» و «شرح مصور نقش‌رستم فارس» را به چهار زبان فارسی، انگلیسی، فرانسوی و آلمانی برای معرفی این دو اثر شاخص به جامعه جهانی منتشر کرد. در ۲۸سالگی، معروف‌ترین کتاب خود «کوروش کبیر؛ زندگی و جهانداری» را نوشت که عنوان کتاب برگزیده سال ۱۳۴۹ را به‌دست آورد. به زبان‌های انگلیسی و آلمانی تسلط داشت و با زبان‌های فرانسوی، یونانی، عربی و آرامی آشنایی کامل داشت. در میان زبان‌های باستانی ایران، به‌ویژه بر فارسی باستان تسلط کامل داشت. ۱۷ کتاب، ۱۸۰ مقاله و نقد و ۷۸ مدخل در دانشنامه ایرانیکا ثمره زندگی علمی اوست. بیشتر پژوهش‌هایش در زمینه‌های باستان‌شناسی، تاریخ، فرهنگ و تمدن و جغرافیای تاریخی ایران باستان بود و علاقه ویژه‌ای به فردوسی و شاهنامه داشت. از نویسندگان برجسته دانشنامه ایرانیکا بود و بسیاری از مدخل‌های مربوط به تاریخ، جغرافیای تاریخی، فرهنگ ایران باستان این دانشنامه معتبر جهانی، به قلم او نوشته شده‌اند. کتاب «تاریخ ساسانیان: ترجمه بخش ساسانیان از کتاب تاریخ طبری و مقایسه آن با تاریخ بلعمی» عنوان آخرین کتاب اوست که پس از درگذشتش منتشر شد. کتاب مفصلی که در آن تعلیقات دقیقی بر تاریخ طبری نوشته است.

 بسیاری از صاحب‌نظران او را بزرگ‌ترین محقق ایرانی تاریخ ایران باستان در سطح بین‌المللی می‌دانند. او تنها ایرانی‌ای بود که موفق شد در مجله معتبر «تاریخ باستان آمریکا» مقاله بنویسد. کتاب‌ها و مقالات متعددی از او در نشریات اروپایی و آمریکایی منتشر شده است. آن‌چنان به شاهنامه دلبسته بود که دوستانش به‌نقل از او گفته‌اند در دوران کودکی، یک بار از روی شاهنامه رونویسی کرده بود تا اگر روزی نسخه اصلی آن از میان رفت، نسخه دست‌نویس را داشته باشد.

در سال‌های پایانی عمرش، تابستان‌ها به ایران می‌آمد و در تخت‌جمشید اقامت می‌کرد. گاهی هم در تهران با مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی و مرکز نشر دانشگاهی همکاری می‌کرد. مشاور مرکز نشر دانشگاهی و عضو هیئت‌تحریریه مجله‌های «باستان‌شناسی و تاریخ» و «نامه ایران باستان» بود. یک سال پیش از آنکه سرطان مغلوبش کند، از دانشگاه اورگن شرقی بازنشسته شد. پس از درگذشت او، وب‌سایت این دانشگاه نوشت: «پروفسور شهبازی انسانی فداکار بود و همه توان خود را وقف مهم‌ترین علایق زندگی‌اش یعنی خانواده، کشور و تحقیقات علمی‌اش کرد. افزون‌بر هوش سرشار، به داشتن اراده‌ای استوار، اخلاق نیکو، شوخ‌طبعی دوست‌داشتنی، دلسوزی و گشاده‌دستی معروف بود. او جنتلمنی واقعی بود.»


باستان‌شناسِ شاهنامه‌پژوه

شاپور شهبازی علاوه‌بر تمامی منابع معتبر تاریخی، در پژوهش‌هایش با استناد به شاهنامه فردوسی که از کودکی علاقه ویژه‌ای به آن داشت، به‌مرور تاریخ عصر ساسانی و همچنین مطالعه شخصیت فردوسی پرداخته است. در دیباچه کتاب «زندگینامه تحلیلی فردوسی» نوشته است: «در خاندان من، فردوسی و شاهنامه نام‌هایی بودند که از آنها با احترام یاد می‌شد. در دوران کودکی، همه داستان‌های رستم و کیکاووس را باور می‌کردم. این داستان‌ها را عمویم محمود، که به‌راستی شبیه جوانی‌های رستم بود، از روی شاهنامه برایمان می‌خواند یا آنها را به زبان خود تعریف می‌کرد. پدرم، حاجی ابراهیم، شناخت ژرفی از اندیشه‌ها و دستاوردهای فردوسی به من ارزانی داشت. در فاصله سنین ۱۳ تا ۱۹ سالگی، هر شب بخشی از شاهنامه را برای پدر می‌خواندم و او با مهربانی، همه خطاهای مرا تصحیح می‌کرد، بر خوانش کهن‌واژه‌ها تأکید می‌کرد، بیت‌های دشوار را شرح می‌داد و هنگامی که به بیت‌های ناب با مفاهیم والا می‌رسیدیم، سخت به هیجان می‌آمد. بدین‌سان، ما سرتاسر شاهنامه را دوباره خواندیم و پس از پایان دور دوم، شاهنامه همواره همدم و راهنما و یگانه منبع لذت من به‌شمار می‌آمد.» 


سرمایه بی‌تکرار

«ریچارد فرای»، ایران‌شناس بزرگ آمریکایی، درباره او گفته است: «نه‌تنها دانش او، بلکه شیوه منطقی و منظمش در مطالعه و بررسی موضوعات گوناگونِ تاریخ هخامنشی، مرا به‌شدت تحت‌تأثیر قرار می‌داد. او بهترین نویسنده و مأخذ تاریخ هخامنشی نه‌فقط در ایران، بلکه در سراسر جهان بود؛ باریک‌بینی و دقت او در بازبینی منابع در کنار دانشی عمیق درباره باستان‌شناسی، تاریخ هنر و ایران باستان، با بینش و بصیرت درباره سرزمین و مردمش درهم‌آمیخته بود. هرآنچه می‌نوشت، مورد احترام همگان قرار می‌گرفت؛ گرچه ممکن بود برخی با نتیجه‌گیری‌ها و استنتاج‌های او موافق نباشند. او همواره منطقی بود و به نظرات تندروانه و بی‌اعتبار توجه نمی‌کرد. او هرگز تاب تحمل آن ایرانیانی را که برای پیشرفت ملی یا منافع شخصی، آثار تاریخی را نابود می‌کردند، نداشت.»

«مسعود آذرنوش»، باستان‌شناس فقید، درباره او گفته بود: «او ایران‌دوستی واقعی بود که در سال‌هایی که به‌دلایلی ناگزیر شد در دانشگاه‌های آن‌سوی مرزهای وطن تدریس کند، هرگز وطن خود را از یاد نبرد و ارتباطش را با سرزمین مادری حفظ کرد. او همچنین در حوزه باستان‌شناسی ایران به‌ویژه در دوره هخامنشی، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کرد و تا پایان عمر، از تحقیق در این زمینه دست نکشید.» گسترش و تجهیز کتابخانه تخت‌جمشید و اجرای طرح‌های حفاظتی و مسائل مربوط به حریم تخت‌جمشید از دیگر اقدامات او برای فرهنگ ایران است. شاپور شهبازی سرمایه بزرگی است که باید او را دوباره شناخت و الگویی دانست در ایران‌دوستی و خدمت به فرهنگ و تلاش برای معرفی تاریخ این سرزمین.

دو جایزه «آقاخان» برای ایران

هیئت داوران شانزدهمین دوره جایزه آقاخان (۲۰۲۵-۲۰۲۳) اعلام کرده است برندگان این دوره ظرفیت معماری را در جایگاه محرکی برای کثرت‌گرایی، تاب‌آوری و تحول اجتماعی، گفت‌وگوی فرهنگی و طراحی سازگار با اقلیم به نمایش گذاشته‌اند. حالا برندگان ایرانی از استودیوهای معماری «زاو» و «کا»، در کنار برندگانی از کشورهای فلسطین، بنگلادش، چین، مصر و پاکستان، باید کمتر از دو هفته دیگر برای شرکت در شانزدهمین دوره این جایزه خود را به بیشکک، پایتخت قرقیزستان، برسانند.


ماجرای هرمز و میدانگاه جهاد

هتل ماجرا اثر استودیو معماری «زاو» مجموعه‌ای با گنبدهایی رنگارنگ است که رنگ‌های چشم‌نواز خاک این جزیره را بازتاب می‌دهد و میزبان گردشگرانی است که به هرمز سفر کرده‌اند. در طول ساخت این مجموعه انتقادات بسیاری درباره تضاد این پروژه با اصول توسعه پایدار مطرح بود و حاشیه‌های زیادی داشت؛ از جمله اینکه اقامتگاه ماجرا در فاصله کوتاهی از دریا ساخته شد، در جزیره‌ای که زیستگاه دو گونه لاک‌پشت پوزه‌عقابی و لاک‌پشت سبز است. با همه این انتقادات هیئت داوران جایزه آقاخان این پروژه را «مجمع‌الجزایری زنده از کاربری‌های متنوع» توصیف کرده که به‌تدریج اقتصادی جایگزین در حوزه گردشگری ایجاد می‌کند.

ساخت این اقامتگاه با زیربنای ۱۰ هزار و ۳۰۰ مترمربع در جاده ساحلی هرمز و نزدیکی «فرض خاکی» در سال ۱۳۹۹ به پایان رسید و همان سال توانست رتبه دوم جایزه «معمار» را در بخش ساختمان‌های عمومی دریافت کند.

وب‌سایت «جامعه معماران ایران»، درباره این اثر می‌نویسد: «پروژه ماجرا به‌خاطر هماهنگی با طبیعت جزیره و پایداری زیست‌محیطی، به‌شکل گنبدهای ساخته‌شده به روش ابرخشت نادرخلیلی، خرد شده و مقیاسی انسانی دارد. گنبدهای ابرخشتی مثل آب‌انبارهای قدیمی موجود در شهر فرمی ساده و آشنا برای مردم هستند. با استقرار مجموعه در زمین پست، بنا هرچه بیشتر از تسلط به آدم‌ها پرهیز می‌کند و هژمونی قاطع پروژه‌های بزرگ را ندارد.»

اثر دیگری که برنده این جایزه معماری شده، پلازای ایستگاه متروی جهاد در تهران، کار استودیو معماری «کا» است. هیئت داوران جایزه آقاخان استفاده از آجر دست‌ساز بومی را عامل تقویت پیوند با میراث غنی معماری ایران دانسته و بافت گرم و ظریف این بنا را نشانه‌ای از تبدیل‌شدن ایستگاه به یک بنای یادبود شهری نوین عنوان کرده است.

 این اثر معماری که شهرداری تهران کارفرمای آن است، خرداد پارسال هم برنده «ریبا» جایزه مؤسسه سلطنتی معماران بریتانیا شد.  

ساخت میدانگاه متروی جهاد با مساحت ۸۰۰ مترمربع در سال ۲۰۲۲ به پایان رسید، اما همان‌طورکه در وب‌سایت جامعه معماران ایران آمده است، پیش‌ازاین، میدانگاه متروی جهاد بلوکی یک‌طبقه و فرسوده بود که در تقاطعی بی‌روح از شهر قرار داشت. «با افزودن مجموعه‌ای از طاق‌های آجری با جزئیاتی ساده، که به‌عنوان پوششی جدید بالای پله‌برقی‌ها ساخته شده‌اند، معماران توانسته‌اند ورودی جدید را به فضایی سه‌طبقه و باز برای ورود و خروج مسافران ارتقا دهند.»


پیام ما امید بود

«فرخ درخشانی»، مدیر جایزه معماری آقاخان که بیش از چهار دهه با آن همراه بوده، این ابتکار را «پیامی گزینشی به جهان» توصیف می‌کند؛ پیامی که با زمانه دگرگون می‌شود. او به وب‌سایت معماری ArchDaily می‌گوید هر دوره سه‌ساله این جایزه مرتبط با زمانه و بازتاب‌دهنده تغییرات علایق جامعه است. او بر این باور است که معماری امروز با ارزش‌های مشترک جهانی شناخته می‌شود، هرچند معیار نهایی موفقیت، تناسب با بستر است.

از نگاه داوران جایزه آقاخان، پروژه برنده باید به‌شکلی هوشمندانه از مصالح و نیروی انسانی در دسترس استفاده کند تا راه‌حل‌هایی ارائه دهد که از نظر اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مناسب جامعه خاص خود باشند. به‌گفته درخشانی، برندگان امسال از میان بیش از ۳۶۰ اثر ارسال‌شده انتخاب شده‌اند تا پیامی جمعی از امید را منتقل کنند و قدرت معماری در ایجاد تغییرات مثبت را نشان دهند. او می‌گوید: «امروزه در جهان ما… نباید صرفاً بگوییم موزه‌، گالری هنری، مدرسه. بلکه باید گفت مرکز. ما به فضاهایی عمومی نیاز داریم که مردم بتوانند در طول سال و با برنامه‌های گوناگون از آن استفاده کنند. معماران این کار را با درک دقیق بستر و زمینه محل انجام داده‌اند.»


برندگان دیگر را بشناسیم

جایزه آقاخان که در سال ۱۹۷۷ بنیان گذاشته شد، به‌دنبال شناسایی و تشویق طرح‌های معماری است که به نیازهای کالبدی، اجتماعی و اقتصادی جوامعی با حضور پررنگ مسلمانان پاسخ دهند و درعین‌حال، آرمان‌های فرهنگی آنان را نیز در نظر گیرند.

در بررسی برندگان این دوره از جایزه، درخشانی بر نحوه پیشبرد تفکر معماری توسط هر پروژه تأکید می‌کند. او به پروژه «خودی باری» اثر «مارینا تبسوم» در بنگلادش اشاره می‌کند که سیستم مسکن بامبویی قابل‌تکرار را به‌نحوی پیشگامانه ارائه می‌دهد. هیئت داوران آقاخان این پروژه را به‌خاطر چارچوب عمیق زیست‌بوم‌شناسانه‌اش تحسین کرده است؛ چراکه به پیشبرد جهانی استفاده از بامبو به‌عنوان یک مصالح ساختمانی کمک می‌کند. درخشانی می‌گوید: «موفقیت کلیدی این پروژه در ایجاد چارچوبی است که به جامعه امکان می‌دهد طرح را پذیرفته و خود آن را رشد دهد و نقش معمار را، به‌عنوان تسهیلگر، تعریف مجدد کند.»

از نگاه او «مرکز اجتماعی روستای وست ووسوتو» در چین اثر «ژانگ پنگجو» نمونه‌ای از توسعه روستایی است که به‌دلیل طراحی شکیل، استفاده هوشمندانه از آجرهای بازیافتی و نیروی انسانی محلی در دسترس مورد ستایش قرار گرفته است. هیئت داوران درباره این اثر گفته است: «فضاهای اجتماعی و فرهنگی برای ساکنان و هنرمندان فراهم می‌کند و درعین‌حال به نیازهای فرهنگی جامعه چندقومیتی محلی، از جمله مسلمانان هویی، پاسخ می‌دهد. این پروژه یک خُردجهان اشتراکی و فراگیر را در دل یک کلان‌جهان انسانی روستایی پدید می‌آورد.»

در اسلام‌آباد پایتخت پاکستان هم «ویژن پاکستان» اثر دی‌بی استودیوز به توانمندسازی اجتماعی می‌پردازد و با ارائه ساختمانی شاد و دقیق، کرامت آموزش‌های حرفه‌ای برای جوانان محروم را فراهم می‌کند و حس غرور را در آنان ایجاد می‌کند. این اثر ساختمانی چندطبقه با نماهایی شاداب الهام‌گرفته از هنرهای دستی پاکستانی و عربی است که برای توانمندسازی جوانان محروم، میزبان خیریه‌ای است که بر آموزش‌های فنی تمرکز دارد. طبق نظر هیئت داوران این بنا علاوه‌بر اینکه آموزش نوین را در خود جای داده، سرشار از نور، فضایی جذاب و از نظر اقتصادی بصرفه است.

سایر برندگان، ظرفیت معماری برای احیای منظرهای پیچیده شهری و فرهنگی را به نمایش می‌گذارند. پروژه «احیای تاریخی اسنا» در مصر به‌خاطر رویکرد جامع خود ستوده شده است؛ رویکردی که حفظ میراث تاریخی را با ابتکارهای اجتماعی و اقتصادی تلفیق می‌کند تا جمعیت محلی از گردشگری بهره‌مند شود، بدون اینکه لایه‌های تاریخی نادیده گرفته شوند. هیئت داوران تصریح کرد این پروژه متابولیسم شهری تاریخی را فعال کرده تا بتواند با چالش معاصر بهبود شرایط انسانی مقابله کند.

در ایران، دو پروژه این اصل را نشان می‌دهند؛ یکی ماجرا که «اقتصادی نو و پایدار برای گردشگری ایجاد می‌کند که ریشه در مناظر منحصربه‌فرد دارد» و دیگری میدانگاه متروی جهاد که «یک گره شهری رهاشده را به فضای عمومی زنده‌ای تبدیل می‌کند که با صداقت معماری قابل‌توجه خود برجسته می‌شود».

درنهایت، از نگاه درخشانی، «کابینت شگفتی» در بیت‌الحم فلسطین اثر AAU Anastas به‌عنوان مرکزی حیاتی برای تولید فرهنگی و هویت عمل می‌کند؛ «نوعی معماری فعالگر که فضای اجتماعی مقاومی می‌سازد و هویت مدرن را در زمینه‌ای سیاسی برجسته می‌کند». این اثر فضایی چندمنظوره، غیرانتفاعی و نمایشی-تولیدی است که با مشارکت صنعتگران و پیمانکاران محلی ساخته شده و قرار است به کانونی کلیدی برای صنایع‌دستی، طراحی، نوآوری و آموزش تبدیل شود. هیئت داوران دریافت که این بنا الگویی برای معماری پیوندآفرین ارائه می‌دهد که ریشه در بازنمایی‌های معاصر هویت ملی دارد و اهمیت تولید فرهنگی را به‌عنوان ابزاری برای مقاومت تثبیت می‌کند.

مراسم اهدای جوایز شانزدهمین دوره در ۱۵ سپتامبر در تالار فیلارمونیک ملی قرقیزستان به‌نام «توکتوگول ساتیلگانوف» در بیشکک برگزار خواهد شد. این جایزه نه‌تنها به معماران، بلکه به شهرداری‌ها، سازندگان، کارفرمایان، استادکاران و مهندسانی اعطا می‌شود که در پروژه‌ها نقش مهمی ایفا کرده‌اند.

مدیر جایزه معماری آقاخان معتقد است معماری می‌تواند و باید محرکی برای امید باشد. «هم در شکل‌دادن به فضاهایی که در آن زندگی می‌کنیم و هم در ساختن آینده‌ای که تصور می‌کنیم. در عصری که با بحران اقلیمی، نابرابری منابع و شهرنشینی شتابان تعریف می‌شود، جایزه معماری آقاخان پروژه‌هایی را گرامی می‌دارد که جامعه، پایداری و کثرت‌گرایی را به‌هم پیوند می‌زنند تا جهانی هماهنگ‌تر و تاب‌آورتر را توانمند سازند.»

این جایزه در سال ۱۹۷۷ توسط شاهزاده کریم آقاخان چهارم (درگذشته بهمن ۱۴۰۳) بنیانگذاری شد. در ۱۶ دوره سه‌ساله این جایزه که در سال‌های گذشته برگزار شده، ۱۳۶ پروژه برنده شده و نزدیک به ۱۰ هزار پروژه ساختمانی مستندسازی شده‌اند.

حق گمشده عابران

اولین بستر تماس شهروند با محیط عمومی، پیاده‌رو است؛ جایی که انسان بی‌واسطه با کالبد شهر روبه‌رو می‌شود. در نظریه‌های معماری و شهرسازی، پیاده‌رو صرفاً یک مسیر حرکتی نیست، بلکه عرصه‌ای برای تعامل اجتماعی، تبادل فرهنگی، تجربه فضایی و حتی شکل‌گیری هویت شهری است. اگر شهر را خانه‌ای بزرگ بدانیم، پیاده‌رو همان بخشی است که باید به همه شهروندان احساس امنیت، آرامش و تعلق دهد.

بااین‌حال، در تهران این فضای حیاتی سال‌هاست که نادیده گرفته شده. پیاده‌روها به‌جای آنکه قلمرو امن برای عابران باشند، به صحنه‌ای از بی‌قانونی و بی‌توجهی بدل شده‌اند؛ وضعیتی که آنقدر تکرار شده که ما ناخواسته به آنها عادت کرده‌ایم، تا جایی که رنج پیاده‌روی در این شهر به بخشی عادی از زندگی روزمره‌مان تبدیل شده است.


خشونت پنهان در دل شهر

عرض بسیاری از پیاده‌روهای تهران کمتر از دو متر است؛ درحالی‌که در استانداردهای جهانی، خیابان‌های پرتردد به دست‌کم سه متر یا بیشتر نیاز دارند. از نگاه معمارانه، این مشکل فقط به ابعاد فیزیکی محدود نمی‌شود، بلکه به‌معنای حذف امکان تعامل انسانی است. مسیر باریک، جریان حرکت را مختل می‌کند؛ تنه‌زدن‌ها، توقف‌های ناخواسته و نگاه‌های معذب جای آرامش را می‌گیرند. در این میان، مادران با کالسکه، کودکان پرجنب‌وجوش و سالمندانی که آهسته‌تر حرکت می‌کنند، نخستین قربانیان چنین وضعیتی‌اند.

نتیجه روشن است: بسیاری از عابران برای رهایی از این تنش ناچارند پیاده‌رو را ترک کنند و وارد خیابان‌های پرخطر شوند. به‌این‌ترتیب، جایی که باید امن‌ترین بخش شهر باشد، به‌دلیل ازدحام تحمیلی مردم را به دل خطر می‌فرستد. این همان خشونت پنهانی است که حقی ساده و طبیعی را از شهروند می‌گیرد: حقِ آرام و بی‌دغدغه قدم‌زدن.


سلب مالکیت از مردم

حتی در خیابان‌هایی که عرض مناسبی برای حرکت باقی مانده، این فضا به‌سادگی در اختیار عابران نیست. مغازه‌داران کالاهای خود را روی پیاده‌رو می‌چینند، دستفروشان بساط پهن می‌کنند، تیرهای چراغ برق و مخازن زباله درست وسط مسیر قرار می‌گیرند و موتورسواران هم پیاده‌رو را میان‌بُر شخصی خود می‌دانند.

از نگاه طراحی شهری، پیاده‌رو باید قلمروی امن عابر باشد، اما در تهران این فضا غصب شده است و شهروند در آن احساس بیگانگی می‌کند. وقتی کسی ناچار است میان موتورهای روشن یا بساط‌های شلوغ راه باز کند، درواقع پیامی آشکار دریافت می‌کند: «این فضا متعلق به تو نیست.» این وضعیت صرفاً مشکل کمبود جا نیست، بلکه معنایی عمیق‌تر دارد؛ یعنی سلب مالکیت از مردم. پیاده‌رو دیگر قلمرو عابر نیست، بلکه به حاشیه‌ای بی‌صاحب تبدیل شده است. در چنین شرایطی، شهروند هر روز با این حس روبه‌رو می‌شود که در فضایی قدم می‌زند که به او تعلق ندارد. این سلب مالکیت کالبدی، آشکارترین ظلمی است که بی‌وقفه تکرار می‌شود.


ناایمنی و مصالح بی‌کیفیت

سنگ‌های لق، موزاییک‌های شکسته، شیب‌های غیراستاندارد و آسفالت‌هایی که با اولین باران ترک می‌خورند، روایت دیگری از بی‌توجهی‌اند. در معماری، همین جزئیات کوچک هستند که کیفیت فضا را تعیین می‌کنند، اما در پیاده‌روهای تهران اغلب نادیده گرفته می‌شوند.

وقتی سالمندی زمین می‌خورد یا کودکی به‌دلیل لغزندگی آسیب می‌بیند، پرسش اساسی این است: مسئولیت با کیست؟ شهروندی که تنها قصد دارد قدم بزند، قربانی بی‌کیفیتی مصالح و غفلت مدیریت شهری می‌شود. چنین رخدادهایی به‌روشنی نشان می‌دهد شهر حتی توان تضمین ابتدایی‌ترین حق شهروندان، یعنی امنیت حرکت را ندارد.


پیاده‌رو، لایه فراموش‌شده معماری

در نظریه‌های معماری شهری، پیاده‌رو «فضای میانی» است؛ حدفاصل میان کالبد ساختمان و بستر خیابان. فضایی که باید هم کارکردی باشد، هم اجتماعی و هم هویتی. اما در تهران، این لایه حیاتی یا حذف شده یا کیفیت خود را از دست داده است.

از منظر معمارانه، وقتی پیاده‌رو باریک است، تعامل اجتماعی از میان می‌رود؛ وقتی اشغال می‌شود، مالکیت فضایی از عابر گرفته می‌شود؛ و وقتی ناایمن و بی‌دوام ساخته می‌شود، معنا و هویت خود را از دست می‌دهد. نتیجه روشن است: پیش از آنکه شهروند وارد ساختمان یا میدان شود، در نخستین تماس خود با شهر، شکست را تجربه می‌کند.

تهران نمونه‌ای گویاست؛ شهری با بزرگراه‌های عظیم و برج‌های بلند، اما پیاده‌روهایی پر از زشتی، فرسودگی و بی‌عدالتی. پیاده‌روهای این شهر آینه‌ای از ظلم‌اند: ظلم فضایی، اجتماعی، بصری و ایمنی که هر روز تکرار می‌شود و آنقدر تکرار شده که به عادت شهری بدل گشته است. محروم کردن شهروند از حق پیاده‌روی، تنها گرفتن یک مسیر نیست؛ سلب آرامش، امنیت، برابری و حس تعلق است.

اگر مدیریت شهری واقعاً به کیفیت زندگی مردم می‌اندیشد، باید از همین‌جا آغاز کند: بازگرداندن پیاده‌رو به صاحبان اصلی‌اش. افزایش عرض پیاده‌روها در معابر پرتردد، جلوگیری از اشغال آنها توسط کسبه و موتورسواران، کف‌سازی ایمن و زیبا، و طراحی دسترس‌پذیر برای همه شهروندان -از کودک تا سالمند و فرد کم‌توان- نه یک امتیاز، بلکه حقی مسلم است.

شهر انسانی از پیاده‌رو آغاز می‌شود. تا زمانی که تهران نتواند ابتدایی‌ترین حق مردم، یعنی امکان قدم‌زدن آرام را فراهم کند، هیچ برنامه‌ای برای توسعه پایدار یا ارتقای کیفیت زندگی معنایی نخواهد داشت.

پس پرسش مستقیم از مدیران شهری چنین است: چرا هنوز ابتدایی‌ترین حق مردم در این شهر، یعنی حق راه‌رفتن، قربانی بی‌عدالتی است؟

داستان خبرنگاران یک روستای دورافتاده ساحلی

یک روز عادی برای اندارمانیک (Andharmanik)، یک روزنامه‌ محلی کوچک، از یک بازار ماهی شلوغ آغاز می‌شود. وقتی از جاده به‌سمت اسکله‌ ماهیگیری در شهری نزدیک خلیج بنگال پایین می‌روید، بوی تند نمک و ماهی فضا را پر کرده است. کنار سکوی اصلی تخلیه‌ ماهی، قایق‌های ماهیگیری رنگارنگی با رنگ‌های قرمز، آبی و سبز که رنگشان کم‌رنگ شده، پهلو گرفته‌اند.

در این بازار شلوغ در اواخر ماه ژوئیه، انبارهای بزرگ ماهی و دکه‌های کوچک و ساده‌ چوبی در کنار هم قرار گرفته‌اند. در یکی از این دکه‌های کوچک با سقف حلبی، «حسن پرویز»، ۴۴ساله، با شلوار نخی مشکی که تا زانو بالا زده، مشغول ریختن یخ داخل جعبه‌های پلاستیکی‌ است که پر از ماهی نقره‌ای‌رنگ محبوب بنگلادش هستند. 

حسن در میان بشکه‌ها و جعبه‌های پلاستیکی‌ای کار می‌کند که با صید تازه روز برق می‌زنند و در پس‌زمینه همیشه صدای یکنواخت موتور قایق‌های دیزلی به گوش می‌رسد؛ قایق‌هایی که مدام در حال ورود و خروج از اسکله هستند.

حسن با لبخند می‌گوید: «صبح شلوغی‌ست، اینجا هم بازار ماهی است، با تمام شلوغی و هرج‌ومرجش.»

او در فصل باران‌های موسمی، به‌عنوان یک کارگر روزمزد در آنجا کار می‌کند؛ ماهی‌ها را دسته‌بندی، وزن‌کشی و در جعبه‌های سفید یونولیتی بسته‌بندی می‌کند. در فصل خشک، در یک کوره آجرپزی نزدیک مشغول به‌ کار می‌شود و در ماه‌های زمستان، حدود دسامبر و ژانویه، در بازاری که ماهی خشک‌شده‌ معروف به «شوتکی» فروخته می‌شود، کار می‌کند.

روز کاری حسن در بازار از حدود ساعت ۴ بامداد با نماز صبح و یک لیوان چای شروع می‌شود. او روزانه حدود ۶۰۰ تاکا (معادل ۵ دلار) درآمد دارد.

حسن بی‌قرار است که کارش را زودتر تمام کند. چون علاوه‌بر این شغل که برای تأمین معاش خانواده‌اش ضروری است، یک کار دیگر هم دارد که باید به آن برسد. او سردبیر یک روزنامه‌ دست‌نویس محلی به‌نام «اندارمانیک» است؛ واژه‌ای که در زبان بنگالی به‌معنی «گوهر تاریکی» است و همچنین نام رودخانه‌ای در همان نزدیکی. این روزنامه به روایت داستان‌ها و اخبار روستای او، سوناتالای غربی، می‌پردازد.

حسن این روزنامه را هر دو ماه یک‌بار از خانه‌اش در یک روستای ساحلی، که حدود یک ساعت با جاده تا بازار ماهی فاصله دارد و بیش از هشت ساعت از داکا دور است، منتشر می‌کند.

ازآنجا‌که حسن و تیمش رایانه‌ای ندارند و استفاده هم نمی‌کنند، روزنامه را با دست می‌نویسند و سپس از آن کپی می‌گیرند. اما آنها باور دارند که نوشتن مطالب با دست، به‌ویژه در جایی که پیش از اندارمانیک هیچ روزنامه‌ای وجود نداشت، باعث می‌شود این نشریه احساس صمیمیت بیشتری ایجاد کند و جامعه‌شان را به‌هم نزدیک‌تر کند.

درنهایت، حدود ساعت ۱۱ صبح، وقتی آخرین جعبه‌های ماهی بار چرخ‌دستی‌ها شد و کف مغازه تمیز شد، حسن آماده می‌شود که به خانه برگردد.

او سوار یک ون‌گاری می‌شود تا به خانه برگردد؛ وسیله‌ای سه‌چرخه با باتری که در قسمت عقب آن یک سکوی چوبی بزرگ برای نشستن مسافران دارد.

حسن توضیح می‌دهد که خانه‌ سه‌اتاقه‌ای که با همسرش «سلما بیگم» و سه دخترشان در آن زندگی می‌کند، درواقع همان دفتر تحریریه‌ روزنامه‌ اندارمانیک هم است. او در همین خانه، در هر چرخه‌ انتشار، یک یا دو بار با تیمش جلسه برگزار می‌کند.


بحران‌های اقلیمی؛ جرقه شکل‌گیری روزنامه

در مسیر خانه‌اش، از جاده‌ای پردست‌انداز و خراب که از کنار شالیزارها و خانه‌های پراکنده می‌گذرد و گاه‌گاهی موتورسیکلت یا ریکشای برقی از روبه‌رو عبور می‌کند، حسن درباره انگیزه‌اش برای راه‌اندازی روزنامه توضیح می‌دهد. با صدای بلندتر از موتور پرسر‌وصدای ون‌گاری می‌گوید: «از بچگی زیاد شعر می‌نوشتم. همیشه به خواندن و نوشتن علاقه داشتم.»

او نوشته‌های «رابیندرانات تاگور»، شاعر هندی برنده‌ نوبل، و کتاب‌های خودیاری را می‌خواند. اما با وجود علاقه‌اش به یادگیری و مطالعه، نتوانست مدرسه را تمام کند. در ۱۴سالگی، به‌عنوان فرزند بزرگ خانواده‌ای با دو برادر و دو خواهر، مجبور شد درس را رها کند و برای کمک به خانواده به‌عنوان کارگر روزمزد کار کند. او توضیح می‌دهد: «قرار بود امتحان پایان دوره دبیرستان را سال ۱۹۹۶ بدهم، ولی به‌دلیل مشکلات مالی نتوانستم.»

حسن تا ۳۵سالگی (یعنی در سال ۲۰۱۵) موفق به گرفتن مدرکش نشد. دو سال بعد، دبیرستان را به پایان رساند و در سال ۲۰۲۱ در مقطع کارشناسی رشته هنر در کالجی در کالاپارا، حدود ۱۰ کیلومتری خانه‌اش، ثبت‌نام کرد.

با وجود مسئولیت تأمین خانواده، کار روزنامه و تحصیل، او هنوز در ترم دوم دانشگاه است. بااین‌حال می‌گوید این مسیر برایش مهم است، چون آینده‌ روزنامه به آن وابسته است.

حسن می‌خواهد روزنامه‌اش را در سطح شهرستان به‌عنوان یک رسانه رسمی ثبت کند؛ چون معتقد است این کار می‌تواند از روزنامه در برابر ناپایداری‌های سیاسی محافظت کند. او می‌گوید: «برای این کار، طبق قانون، ناشر باید مدرک لیسانس داشته باشد.»

ایده‌ انتشار روزنامه در ژوئن ۲۰۱۶ به ذهن حسن رسید؛ زمانی که با «رفیق‌المنتو»، روزنامه‌نگار محیط‌زیستی مستقر در داکا که برای بازدید به منطقه آمده بود، آشنا شد. منتو در مورد تأثیر بحران اقلیمی در مناطق ساحلی بنگلادش گزارش می‌نویسد و در طول سال به این مناطق سفر می‌کند. یک روز، حسن او را در حال عکاسی از رودخانه‌ اندارمانیک دید. با کنجکاوی به‌سمت او رفت و با او صحبت کرد. در این گفت‌وگو، حسن چند شعر و نوشته‌ خودش را به منتو نشان داد؛ مطالبی که در آنها به مشکلات روستایش اشاره کرده بود؛ مثل طوفان‌های دریایی و شرایط اقلیمی‌ که زندگی کشاورزان را سخت‌تر کرده است. هیچ روزنامه‌ای به این مسائل نمی‌پرداخت و کمک‌های دولت محلی هم اغلب دیر می‌رسید، طوری‌که مردم احساس می‌کردند فراموش شده‌اند. منتو که تحت‌تأثیر قرار گرفته بود، حسن را تشویق کرد که این داستان‌ها را به‌شکل یک روزنامه منتشر کند.

منتو می‌گوید: «او واقعاً می‌خواست کاری برای جامعه‌اش انجام دهد. به او گفتم می‌تواند یک روزنامه راه بیندازد و اخبار محلی را پوشش دهد. گفتم تمرکزش را روی ترویج امید و اعتماد در جامعه‌اش بگذارد.»

منتو پیشنهاد داد نام روزنامه را از روی رودخانه‌ای بگذارند که همان‌جا کنار آن ایستاده بودند و به حسن یاد داد که چطور گزارش بنویسد، تیتر بزند و با موبایلش عکس بگیرد.

درنهایت، به‌عنوان ادای احترام به جامعه‌ کارگری سوناتالای غربی، شماره‌ اول این روزنامه در اول می ۲۰۱۹، روز جهانی کارگر، منتشر شد.


فراموش‌شده در آن‌سوی دنیا

نزدیک ظهر، درحالی‌که باران نم‌نم می‌بارد، حسن به روستایش در دل طبیعتی آرام نزدیک می‌شود. شالیزارهای سبز در دو طرف جاده گسترده‌اند و درختانی که در امتداد مسیر ایستاده‌اند، از باران خیس شده‌اند.

اردک‌ها در چندین برکه کنار جاده شنا می‌کنند. ون‌گاری روی بخش‌های شکسته‌ جاده بالا و پایین می‌پرد، تا اینکه جاده کاملاً تمام می‌شود. راننده دیگر نمی‌تواند جلوتر برود.

از اینجا تا خانه‌ حسن، باید حدود ۱۰ دقیقه در مسیرهای گِلی پیاده‌روی کرد.

فقط یک نوار باریک و گِلی برای راه رفتن وجود دارد و باران‌های موسمی شرایط را بدتر کرده‌اند. روستاییان چاره‌ای ندارند جز اینکه پابرهنه راه بروند و کفش یا دمپایی‌شان را در دست بگیرند.

حسن عجله دارد؛ چراکه با تیمش قرار گذاشته‌ تا درباره نسخه‌ ماه آگوست روزنامه گفت‌وگو کنند. روزنامه‌ای که با ۱۰ نفر شروع شده بود، حالا تیمی ۱۷ نفره دارد که به‌صورت داوطلبانه داستان‌ها و عکس‌هایشان را برای چاپ می‌فرستند.

سوناتالای غربی محل زندگی ۶۱۸ خانواده است که بیشتر آنها کشاورز، ماهی‌گیر یا کارگر روزمزد هستند. برق فقط چند سالی‌ست که به روستا رسیده. حسن می‌گوید: «یک درمانگاه عمومی در روستا داریم، ولی هیچ دکتری ندارد. کسانی که مریض می‌شوند، باید به بیمارستان‌های کالاپارا منتقل شوند.»

او ادامه می‌دهد: «هیچ روزنامه‌ ملی یا منطقه‌ای به روستا نمی‌رسد و بیشتر خانه‌ها هم تلویزیون ندارند. کسانی که گوشی هوشمند دارند، اخبار را از طریق گوشی دنبال می‌کنند، اما آنقدر اینترنت ضعیف است که همین کار هم سخت است.»

او گوشی‌اش را نشان می‌دهد که هیچ آنتنی ندارد: «منطقه‌ ما آنقدر دورافتاده و از اطلاعات پایه محروم است که حس می‌کنیم از دنیای اصلی جا مانده‌ایم و فراموش شده‌ایم. همین احساسِ به‌حاشیه‌راندگی بود که باعث شد اندارمانیک را راه بیندازم. این روزنامه‌ جامعه‌ ماست؛ برای اینکه بتوانیم داستان‌های خودمان را با صدای خودمان روایت کنیم.»


کار گروهی

در اتاق نشیمن خانه حسن، دیواری پر شده از قاب‌هایی که تکه‌هایی از روزنامه را در خود دارند و چند قفسه کتاب پر از کتاب‌های بنگالی وجود دارد. یک میز چوبی بلند وسط اتاق قرار دارد که گزارشگران حسن یکی‌یکی از مسیرهای گل‌آلود به آنجا می‌آیند و دور میز جمع می‌شوند. سه نفر از آنها باوجود باران شدید به جلسه آمده‌اند؛ «عبدالطیف»، «روسیا بیگم» و «نذرالاسلام بلال».

این گروه کوچک اما متنوع است و همه اعضا در نزدیکی هم، در یک خوشه از روستاها زندگی می‌کنند. عبدالطیف، ۴۲ساله، معلم زبان انگلیسی در دبیرستان است. نذرالاسلام، ۳۱ساله، برق‌کار است. روسیا، ۴۳ساله، یکی از سه زن تیم است و در خانه‌اش در سوناتالای غربی، کسب‌وکار خیاطی دارد.

یک عضو دیگر تیم اصلی که به‌خاطر باران نتوانست در جلسه شرکت کند، «ساهانا بیگم» ۵۵ساله است که به‌دلیل فلج اطفال، پای راستش لنگ می‌زند. ساهانا که خیاط است، در سوناتالای غربی زندگی می‌کند و درباره مسائل زنان می‌نویسد. همچنین، «آشییش گارامی» ۲۹ساله هم یکی دیگر از اعضای این تیم اصلی است. سایر همکاران به‌عنوان رانندگان ریکشای برقی و کشاورز فعالیت دارند و برخی نیز بیکار هستند.

عبدالطیف می‌گوید: «ما به‌صورت یک جمع گروهی کار می‌کنیم. روزنامه ما بر اخبار محلی، رویدادهای جامعه و اتفاقات سوناتالای غربی و گاهی روستاهای اطراف تمرکز دارد.»
او از سال ۲۰۲۱ به اندارمانیک پیوسته است: «در این شماره، قصد دارم درباره وضعیت بد جاده‌ها بنویسم و نشان دهم که مردم در فصل موسمی چگونه به‌خاطر این وضعیت رنج می‌برند.» عبدالطیف می‌گوید: «بحران دلیل انتشار اندارمانیک است. اینکه حسن مشکلات روستای ما را از طریق نوشته‌هایش نشان داد، باعث شد من به تیم بپیوندم.»


چیزی زیبا اتفاق افتاد

روسیا از ابتدا عضو تیم حسن بوده است. او توضیح می‌دهد که پیش از ازدواج با یک کشاورز روستا، تحصیلاتش را تا پایه دهم ادامه داده است. برای کمک به تأمین مخارج خانواده، کسب‌وکار خیاطی را آغاز کرد که پنجره‌ای به‌سوی مشکلات پنهان روستا برایش گشود. او می‌گوید: «وقتی زنان برای دوخت لباس به من مراجعه می‌کنند، دردودل می‌کنند. من درباره مشکلاتی می‌شنوم که هرگز به دنیای بیرون راه پیدا نمی‌کنند؛ به‌ویژه دردهایی که زنان و کودکان در سکوت تحمل می‌کنند.»

یکی از داستان‌های او درباره زنی به‌نام «آبجان بیگم» است. آبجان در سال ۲۰۲۳ خانه‌اش را در سیل ویرانگر از دست داد و مجبور شده بود به کلبه‌ای موقت که از پلاستیک ساخته شده بود، پناه ببرد.

بیگم می‌گوید: «داستان من توسط حسن در صفحه فیسبوکش به اشتراک گذاشته شد. سپس اتفاقی زیبا رخ داد؛ کمک‌ها از سوی بنگلادشی‌های مقیم خارج شروع به رسیدن کرد. در مجموع، او ۶۰ هزار تاکا (۴۲۰ دلار) برای ساخت خانه جدید و خرید چند بز دریافت کرد.» روسیا می‌گوید امروز آبجان دوباره در یک خانه سه‌اتاقه زندگی می‌کند.

داستان‌های آنها به دیگران نیز کمک کرده است. برای یک شماره، حسن شعری درباره دختری به‌نام «روبینا» در روستایشان نوشت که همراه با مادربزرگ و مادرش در کلبه گلی خراب زندگی می‌کرد. مادر روبینا مشکلات روانی داشت. به‌دلیل فقر شدید، روبینا مجبور بود برای غذا گدایی کند. پس از انتشار آن شعر، توجه مسئولان محلی جلب شد و تصمیم گرفتند زمین و خانه‌ای برای روبینا و خانواده‌اش اختصاص دهند.

حسن و تیمش اغلب بر داستان‌هایی تمرکز می‌کنند که نشان می‌دهد مردم چگونه تحت‌تأثیر بحران اقلیمی قرار دارند. مناطق ساحلی بنگلادش به‌ویژه در برابر سیل، موج‌های گرما، افزایش سطح دریا و نفوذ آب شور آسیب‌پذیر هستند. بلال، مالک یک قطعه زمین کوچک برنج است و احساس نزدیکی با دیگر کشاورزان منطقه دارد، به‌ویژه چون هر سال برداشت او به‌دلیل بارش نامنظم کمتر می‌شود.

او می‌گوید: «در شماره بعدی، درباره مشکلات کارگران روزمزد محلی در فصل موسمی خواهم نوشت.»

خبرنگاران حسن گزارش‌هایشان را روی برگ‌های دفترچه‌هایشان می‌نویسند. او می‌گوید: «همکارانم داستان‌هایشان را به‌صورت دست‌نویس می‌فرستند. من تصمیم نهایی درباره مطالب روزنامه را می‌گیرم و آن را ویرایش می‌کنم.» سپس با خودکار روی کاغذهای سایز A3 می‌نویسد و آنها را در یک چاپخانه فتوکپی می‌کند.

هر نسخه روزنامه چهار صفحه دارد و با نوار پلاستیکی رنگی به‌هم متصل می‌شود. حسن ۳۰۰ نسخه چاپ می‌کند که هزینه چاپ هر نسخه حدود ۱۰ تاکا (۰.۰۸ دلار) است. این فرایند وقت‌گیر است و نوشتن دستی، چاپ و صحافی تقریباً یک هفته طول می‌کشد.

پس از چاپ، حسن و تیمش روزنامه را در سوناتالای غربی و روستاهای نزدیک پخش می‌کنند. آنها هیچ غرفه روزنامه‌فروشی یا سیستم اشتراک ندارند و فقط به تقاضای محلی اتکا می‌کنند. روزنامه را رایگان می‌دهند یا درصورت امکان، با قیمت تمام‌شده می‌فروشند. حسن می‌گوید: «مردم روستای ما فقیرند، بنابراین بیشتر به رایگان داده می‌شود. راستش، من از این کار سودی نمی‌برم و هدف هم این نیست.»


یک خواننده وفادار

«عزیزالرحمان خان»، ۸۴ساله، ساکن سوناتالای غربی، یکی از وفادارترین خوانندگان روزنامه و همسایه حسن است. او در دو سال گذشته هر شماره را خوانده و با خوشحالی بابت هر نسخه پول پرداخت می‌کند.

خان می‌گوید: «به شور و اشتیاق حسن برای روایت داستان‌های شادی و غم اهالی روستا احترام می‌گذارم. وقتی بقیه دنیا ما را فراموش کردند، این اندارمانیک بود که داستان ما را به جهان منتقل کرد.»

این مأمور مالیاتی بازنشسته می‌گوید به دشواری‌های مالی‌ای که حسن برای انتشار روزنامه تحمل می‌کند، آگاه است و اضافه می‌کند: «از خدا می‌خواهم روزی برسد که همه‌چیز درست شود و این روزنامه هر دو هفته منتشر شود.»

خان که چند کیلومتر با رودخانه اندارمانیک فاصله دارد، درباره معنای نام روزنامه توضیح می‌دهد که از دو کلمه بنگالی «اندار» به‌معنی تاریکی و «مانیک» به‌معنی جواهر گرفته شده است. او به‌آرامی و درحالی‌که به آسمان تیره و بارانی بیرون خانه‌اش نگاه می‌کند، می‌گوید: «حسن «اندارمانیک» ماست؛ جواهری درخشان در تاریکی ما.»

پیش‌بینی حضور نیم‌‌میلیونی مردم در میدان آزادی

ما همیشه از ضعف حافظه‌ جمعی رنج برده‌ایم و این ضعف زمانی بیشتر به چشم می‌آید که شبکه‌های اجتماعی و اینترنت، روزبه‌روز ما را از پدیده‌های قدیمی‌تر دور می‌کنند و همه‌چیز را اصطلاحاً «به‌روز» می‌کنند. اما چه به‌روزکردنی که به قیمت ازدست‌رفتن حافظه تاریخی باشد! این مقدمه را گفتم تا برسم به اینکه خبرنگاران قدیمی و فعال در رسانه‌های باسابقه‌تر می‌دانند «همایون شجریان» چه زمانی که بیش‌ترین فعالیتش در موسیقی ایرانی بود و چه زمانی که به موسیقی پاپ روی آورد، در نشست‌های خبری همیشه یک آرزو را بیان می‌کرد: اجرای کنسرت خیابانی رایگان برای مردم. هرچه همایون از نظر ابعاد رسانه‌ای بزرگ‌تر شد، این «دوست داشتن» تبدیل به آرزو و رؤیا شد.


لزوم موافقت نهادهای امنیتی برای اجرای گسترده

در روزهای بیم و امید جنگ و زمانی که کوچک‌ترین صداها، از دویدن همسایه تا رد شدن موتورسیکلت در کوچه، خواب همه را برهم می‌زند و تصور جنگ دوباره در ذهن شکل می‌گیرد، خبری مثل بمب در تهران ترکید: کنسرت خیابانی و رایگان همایون شجریان.

برخی معتقدند این هنرمند با دستگاه‌های امنیتی هماهنگی دارد و می‌خواهند وجهه‌ دیگری از همایون بسازند. اما همه می‌دانیم اجرای یک برنامه هنری خیابانی در پایتختی چون تهران نیازمند هماهنگی با صدها دستگاه و نهاد است، حتی کنسرت «علیرضا قربانی» در جوار ورزشگاه آزادی با مخاطب هشت هزار نفری، بدون موافقت چندین دستگاه فرهنگی و امنیتی، محال است برگزار شود. حالا تصور کنید همایون بخواهد کنسرت رایگان و خیابانی با مخاطب بیش از نیم‌میلیون نفری اجرا کند؛ آیا چنین جمعیتی بدون موافقت دستگاه‌های امنیتی ممکن است؟ اما نکته‌ مهم‌تر این است که این خواست جمعی جامعه است نه یک نهاد یا سازمان خاص و نهادی خاص نباید آن را به‌نفع خود مصادره به مطلوب کند.


کنسرت رایگان؛ نه خیریه

با توجه به اسپانسرینگ یکی از بانک‌ها در برنامه‌های همایون شجریان، برخی مطرح کردند که چرا او از اسپانسر مبلغی دریافت می‌کند (که در حد شایعه است). اما وقتی نام کنسرت رایگان به میان می‌آید، یعنی تماشاگران نیازی به بلیت ندارند. این به‌معنای آن نیست که تمام دست‌اندرکاران باید مجانی کار کنند، مگر آنکه کنسرت خیریه باشد.


اتحاد همه دستگاه‌ها برای برگزاری بی‌دردسر

جمعه‌شب، با حجم بالای ترافیک و گره‌های شدید در غرب تهران، اجرای چنین کنسرتی پیچیدگی زیادی دارد. وجود پایانه مسافربری غرب و فرودگاه مهرآباد در محدوده کنسرت، سختی‌ها را دوچندان می‌کند. اگر جمعیت از شهرهای دیگر هم برای دیدن همایون وارد تهران شوند، مسائل بیشتری مثل پذیرایی، سرویس‌های بهداشتی، استقرار آمبولانس و ماشین‌های آتش‌نشانی ایجاد می‌شود. به‌نظر می‌رسد تمام این تمهیدات انجام شده باشد، وگرنه هیچ‌کس تهران را در یک چاله بحران قرار نمی‌دهد.


کنسرتی به‌مثابه همدلی جمعی

ایده‌ کنسرت خیابانی در روزهای جنگ و موشک‌باران شکل گرفت؛ زمانی که رئیس‌جمهور آمریکا به مردم تهران شهر هشدار تخلیه این شهر را داده بود. اما «علی قمصری» با همراهی نهادهای فرهنگی، کنسرتی زیر برج آزادی برگزار کرد، جایی که مخاطبان با پوشش‌ها و نگرش‌های مختلف برای ایران خواندند.

کنسرت همایون شجریان -اگر به همان شکل برگزار شود- بزرگترین نماد همدلی مردم در یک رخداد هنری در تاریخ ایران خواهد بود. این فرصت را قدر بدانیم. شاید باید به بلوغی برسیم که هیچ هنرمندی در ذات خود مقدس نیست. همایون شجریان -با وجود نقدهای جدی نگارنده نسبت به آثارش در ۱۰ سال گذشته- قرار است خط‌شکنی کند و حاکمیت، موسیقی را نه‌فقط به‌عنوان یک هنر، بلکه به‌عنوان یک ضرورت در زیست مردم بپذیرد.

اما غایب بزرگ این رویداد بزرگ مردی است که در سال‌های اخیر عمرش ممنوع‌الکار بود و اجازه‌ خواندن در وطن نداشت؛ استاد محمدرضا شجریان که اگر بود، مانند اولین کنسرت فرزندش، همایون، روی سن می‌رفت و با مردم می‌خواند: 

ای خدا ای فلک ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن

جنگیدن حتی در زمان صلح

شیما مفید نامش با ابرسین گره خورده، اما پیش‌ازآن نیز شما فعالیت‌های متعددی در حوزه محیط‌زیست داشت؟ از چه سالی وارد این حوزه شدید و چرا محیط‌زیست؟

اولین تجربه‌های حفاظت از محیط‌زیست و اهمیت دادن به حفظ روابط عناصر یک اکوسیستم و احترام به نقش همه اجزا، از کوچک تا بزرگ، دقیقاً به روزهای کودکی و نوجوانی من برمی‌گردد. آن سال‌ها در کنار بزرگان خانواده (در ابتدا پدربزرگ و مادربزرگ مادرم و سپس پدربزرگ و مادربزرگ خودم و دایی عزیزم) شاگردی می‌کردم. آنها را سال‌ها تماشا کردم که چگونه ارتباط معنادار هر موجود زنده (اعم از گیاه و جانور) را می‌دیدند و به آن احترام می‌گذاشتند و در طرح‌های توسعه روستایی داوطلبانه‌شان، دیدن اکتشافی و اهمیت حفظ محیط‌زیست را به دیگران هم آموزش می‌دادند.
من از کودکی از پدربزرگ آموختم که هیچ حیوانی بی‌دلیل خلق نشده و هیچ علفی  در این عالم هرزه نیست. برای همین، گرگ همیشه حیوان مهمی ‌بود و کفتار حافظِ پاکی طبیعت. گراز اگر گودالی در کف مزرعه می‌کند، هنرمند بود و شغال اگر به مرغ‌دانی می‌زد، هنر دسترسی به غذای خوشمزه و آسان را داشت!

در دوران لیسانس که وارد دنیای زمین‌شناسی شدم، ذهنم به‌شدت درگیر مطالعه شیوه‌های احیای مجدد سایت‌های معدنی در کشورهای پیشرو و پیدا کردن اصولی بود که پایداری زیستگاه‌ها را تا حد ممکن برهم نزند، گیاهان منطقه را نابود نکند و اثر منفی بر حیات‌وحش و گونه‌های در تهدید انقراض نداشته باشد. به‌این‌ترتیب، از سال ۱۳۷۷ که به بدنه زمین‌شناسی کشور پیوستم و وارد شرکت‌های معدنی و پژوهشی شدم، مستقیماً با این مقوله روبه‌رو بودم. ضمن آنکه زیرنظر مادربزرگم (در بستر امور خیریه و کارآفرینی اجتماعی) پروژه‌های زیادی به‌طور داوطلبانه در روستاهای کشور انجام می‌دادیم که برپایه توان‌افزایی و ایجاد فضای رشد برای شکل‌گیری کسب‌و‌کارهای محلی بود و من را با محیط‌زیست و تهدیدهای آن مواجه می‌کرد.
از سال ۱۳۹۳ هم با حمایت بی‌دریغ زنده‌یاد استاد محمدعلی اینانلو که قاطعیت و اعتمادبه‌نفس به من آموختند و ریسک‌پذیری بالایشان از من انسانی قوی ساخت، به تیم عاشقان حفاظت محیط‌زیست ایران پیوستم.


ابرسین به چه معناست؟ چه شد به فکر تشکیل آن افتادید؟

در اوستا از کوهی به‌نام «اوپائیری سَئِنَه» upāiri saēna یاد شده که گیاه «هوم» در آن می­روید. نام این کوه اساطیری ایرانی (که با راهنمایی دوست عزیزم کامران کشیری -پژوهشگر فرهنگ و زبان‌های باستانی- انتخاب شد)، در فهرست کوه‌هایی آمده که همیشه پوشیده از برف است و در هنگام آفرینش، پس از البرز از زمین رستند.
در بخش نهم کتاب پهلوی «بُندهشن» هم اشاره شده که «ابرسین» abarsēn یا «ابورسین» abursēn پس از البرز، بزرگترین رشته‌­کوه ایران بوده است؛ کوهی که بن او به سیستان، سرش به چینستان و تیغه‌ای از او نیز به خراسان است و کوههای سرزمین پارت از ابرسین رسته‌اند.
در پاسخ به افراد زیادی که با شنیدن نام ابرسین، بلافاصله از من می‌پرسند: آیا این کوه، نمودِ واقعی هم دارد یا فقط در اساطیر است؟ باید بگویم این توصیف اساطیری به‌خوبی با موقعیت رشته­کوه‌های هندوکشِ امروزی مطابقت دارد و ردپای آن را می‌توان در شرق فلات ایران امروزی جست‌وجو کرد. اما در زمان انتخاب نام، من با آن قسمتی از ابرسین کار داشتم که می‌گفت: «سَئِنه»، یعنی همان سیمرغ پرنده مشهور اساطیری، به‌دلیل بلندی زیاد کوه ابرسین نمی‌تواند از روی آن پَرِش کند. معنای لغوی ابرسین نیز همین است: فراتر از پرواز سیمرغ!


استقبال از برنامه‌های ابرسین چقدر بوده؟ و چند نفر در دوره‌های شما شرکت کرده‌اند؟

در ابرسین در دو حوزه نوجوانان (۱۰ تا ۱۷ سال) و بزرگسال (۱۸ سال به بالا) فعالیت داریم. ما می‌خواهیم پلی باشیم میان میراث طبیعی و فرهنگی و کمک کنیم به حفظ بیشتر میراث از طریق ایجاد ارتباط معنادار بین اجزای تمام این اکوسیستم پویا. در این سه سال تاکنون بیش از هزار و ۵۰۰ شاگرد در ابرسین به کسب علم و ارتقای سطح مهارت‌ پرداخته‌اند. شاید برایتان جالب باشد که بگویم از بین این هزار و ۵۰۰ شاگرد، ۶۵ درصد (۹۷۰ نفر) را تا این لحظه زنان و ۳۵ درصد (۵۳۰ نفر) را مردان تشکیل می‌دهند. ما در حوزه نوجوانان توانسته‌ایم تاکنون میزبان ۴۴۰ نوجوان باشیم که حدوداً ۶۰ درصد دختر و ۴۰ درصد پسر هستند. در بخش اکران مستند نیز ما تاکنون موفق به برگزاری ۴۰ برنامه شده‌ایم و به‌طور متوسط میزبان بیش از دو هزار نفر بوده‌ایم.


در دوره‌های
آموزشی مؤسسه، به‌ویژه کارگاه‌های مرتبط با حیات‌وحش، زنان حضور فعالی دارند؟

بله. خیلی قاطعانه می‌توانم بگویم هر روز به تعداد زنان علاقه‌مند به آشنایی و فراگیری دانش و مهارت‌های این حوزه اضافه می‌شود. همین الان هم آمار زنان شرکت‌کننده در کارگاه‌های فعلی ما در زمینه آشنایی با تنوع‌زیستی ایران چشمگیر است. به‌طورکلی، با دقت و جدیت زیادتری درس می‌خوانند، نکات علمی‌ را پیگیری می‌کنند و در همراهی علمی ‌اساتید و یا انجام پروژه‌های عملی، غالباً پیشرو و داوطلب می‌شوند. آنها مشتاق‌اند وظایف متعددی در این زمینه به آنها سپرده شود تا فرصت تمرین و یادگیری بیشتر برایشان باشد.


آیا زنان توانسته‌اند در ابرسین درس‌آموخته‌های خود را با دیگران به اشتراک بگذارند؟

ما در ابرسین، چه در حوزه تاریخ و فرهنگ و معماری و هنر، چه در حوزه طبیعت و حیات‌وحش و یا محیط‌زیست، از فرصت تدریس و همراهی علمی ‌مدرسین عزیزِ زن همیشه بهره‌مند بودیم. طبیعی است به‌دلیل حضور کمرنگ‌تر زنان طی سال‌های گذشته، برای نقش‌آفرینی به‌عنوان مدرس در حوزه حیات‌وحش، آمار مربیان زن از مربیان مرد کمتر باشد.
با توجه به تغییرات اجتماعی کشور و افزایش حضور باانگیزه خانم‌ها در سال‌های اخیر، این نسبت در حال تغییر است و در ابرسین نیز قطعاً تعداد مربیان خانم بیشتر خواهد شد.


در طول این سال‌ها فعالیت با چالش یا مشکلی مواجه شده‌اید که اگر مرد بودید، تبدیل به مسئله برای شما نمی‌شد؟

رشته تحصیلی من در سال ۱۳۷۷ که وارد دانشگاه شدم، زمین‌شناسی بود. در تمام طول سال‌های تحصیل، چه در دوران کارشناسی و چه کارشناسی ارشد، با محدودیت‌های بی‌شماری مواجه بودم و بخش زیادی از انرژی من دائم صرف حل مسئله، اثبات علاقه و مبارزه برای به‌دست‌آوردن حقوق برابر با مردان می‌شد. خیلی وقت‌ها تلاش‌هایم ناکامی‌های سنگین به بار می‌آورد و با خودم فکر می‌کردم: آیا جنبه‌های مختلف زندگی‌ام را درست کنار هم گذاشته‌ام که جواب نمی‌دهد؟ و خودم را سرزنش می‌کردم. آنقدر برای به‌دست‌آوردن هر چیز ساده‌ای جنگیده بودم که حتی در میانه صلح هم عادت کرده بودم بجنگم و آدابِ ساده دیدن از یادم رفته بود. همیشه و دائم از خودم می‌پرسیدم: انتخاب تو چیست؟ و تلاش می‌کردم در وادی ناله نمانم.

قطعاً برای بسیاری از خانواده‌ها، امن‌ترین حوزه برای تحصیل دخترانشان، رشته‌هایی بود که بدون داستان به پایان برسد و یا درنهایت به استخدام کارمندی در یک محیط ساختارمند ختم شود. اما قبولی در رشته زمین‌شناسی شروع انواع دردسرهای من با مخالفت‌های خانواده از نوع انتخاب رشته‌ام و کادر علمی‌ دانشگاه در محیطی تماماً مردانه بود. زمین‌شناسی سبک زندگی کاملاً متفاوتی را می‌طلبید و متفاوت بود با آنچه آن روزها از یک زن انتظار می‌رفت. از نوع پوشش و نوع سلیقه اجتماعی تا تیپ حلقه‌های دوستی و نوع گفتمان و… من خیلی آگاهانه رشته‌ام را انتخاب کرده بودم. از کودکی، دیوانه‌وار عاشق حیات‌وحش، سنگ‌ها و فسیل‌ها و پدیده‌های زمین‌شناسی بودم و همیشه می‌دانستم یا زیست‌شناس می‌شوم و یا زمین‌شناس. اتاق و کمدها و جیب‌های شلوار من همیشه پر بود از جانوران ریز و درشت زنده و مرده. در کنارش، تحقیقات علمی‌ روی ژنتیک مگس‌ها و قارچ‌ها و علاقه زیاد به جمع‌آوری مجموعه‌های کلکسیونی جانوری و سنگ و… داشتم.
برای انتخاب رشته کنکور هم فقط سه رشته را زدم (در فرم انتخاب رشته‌ام ۹۷ گزینه را خالی گذاشتم)؛ جانورشناسی، زیست‌شناسی و مدیریت. به‌نوعی زیست‌شناسی و زمین شناسی را هم‌زمان خواندم.

در آن سال‌ها زنان در اغلب سفرهای علمی‌ و صحرایی شرکت نمی‌کردند و اغلب اوقات به‌دلیل سختی‌های زیادی که داشت، هیچ تمایلی به شرکت در این برنامه‌ها به خرج نمی‌دادند. لذا از چالش‌های همیشگی من تک افتادن و پیدا کردن راهی برای همراهی قانونی و غیرقانونی با تیم مردان برای رفتن به بیابان، معدن و انجام عملیات‌های صحرایی برای تمرین مهارت‌های علمی‌ در زمین بود. از سویی، تیم‌های اکتشاف هم همیشه مردانه بسته می‌شد و صد البته نباید فراموش کرد که شرایط اجتماعی کشور هم در آن زمان‌ اصلاً اجازه فراتر رفتن نمی‌داد. چنانچه حضور یک زن تعریف سفر را تغییر می‌داد و مردان از حضور او معذب بودند، ترجیح می‌دادند زنی همراه آنها نباشد. بارها با لباس مردانه حاضر در سفرها حاضر می‌شدم تا کسی متوجه حضور یک خانم نشود یا به‌جای یک آقا و با نامِ یک آقا، فرم پر می‌کردم تا بتوانم در برنامه‌های عملیاتی شرکت کنم. در بسیاری مواقع رزومه من برنده می‌شد و زمانی که متوجه می‌شدند خانم هستم، از پذیرفتن من سر باز می‌زدند. در اوقات فراغت برای دانشجویان آقا در سطح کارشناسی ارشد یا دکترا مقاله‌های انگلیسی ترجمه می‌کردم و یا مقاطع نازک آنها را در آزمایشگاه تهیه می‌کردم و آنها برای من از معدن نمونه‌های کانی و سنگ می‌آوردند. یا در روزهای جمعه که معادن تعطیل بودند، رفاقتی برای من در سایت تحقیقات پایان‌نامه‌شان، بازدید خصوصی می‌گذاشتند که حال‌و‌هوای خاموش یک معدن فعال را از نزدیک ببینم و تحلیل‌های ژئومورفولوژیک را تمرین کنم. بارها از دیوار معادنی بالا رفتم که ورود خانم‌ها ممنوع بود، اما آرزو داشتم فقط برای لحظه‌ای داخل پیت (گودال اکتشاف) را با چشم خودم تماشا کنم و بسیاری راه‌های عجیب و غریب دیگر که بماند! از آن روزها که حضور زنان در فضای زمین‌شناسی و معدن محدود و سخت بود، فقط خاطره بامزه‌اش برای من مانده و لبخندی از شیطنت‌های دوران جوانی و انرژی بی‌پایانی که می‌جنگید تا تحت هر شرایطی راهی پیدا کند.


آیا در این سال‌ها  تغییری در نگاه به زنان مشاهده کرده‌اید؟

بله! این تغییر بسیار چشمگیر و تحسین‌برانگیز است. شرایط فعلی با ۲۷ سال پیش که من وارد دانشگاه شدم، خیلی فرق کرده و گشایش‌های زیاد سیاسی و اجتماعی به‌واسطه تلاش مستمر زنان شکل گرفته است. این موضوع باعث شده فضای حضور زنان در عرصه‌هایی که قبلاً با عرف جامعه هم‌خوانی نداشت، رو‌به‌رشد باشد.

دریاچه‌ ارومیه نگینی که دیگر فیروزه‌ای نیست!

دریاچه‌ ارومیه، که زمانی بزرگ‌ترین دریاچه‌ آب شور خاورمیانه و یکی از جاذبه‌های طبیعی ایران بود، امروز در آستانه‌ نابودی قرار دارد.

این دریاچه نه‌تنها زیستگاهی مهم برای پرندگان مهاجر و گونه‌های منحصر‌به‌فردی چون آرتمیا اورمیانا محسوب می‌شد، بلکه نقش تعیین‌کننده‌ای در تعدیل اقلیم منطقه‌ آذربایجان و پایداری اقتصادی-اجتماعی میلیون‌ها نفر ایفا می‌کرد، اما آنچه امروز دیده می‌شود، بی‌آبی و بستر نمکی گسترده و بحرانی است که فراتر از یک مسئله‌ محلی، به دغدغه‌ای ملی بدل شده است.

آمارها نشان می‌دهد وسعت دریاچه از حدود پنج تا شش هزار کیلومترمربع در دهه‌ ۱۳۷۰ به کمتر از دو هزار کیلومترمربع در سال‌های اخیر کاهش یافته و هم‌زمان، عمق متوسط آن از بیش از ۶ متر، به حدود ۱٫۵ متر رسیده و غلظت نمک به بیش از ۳۰۰ گرم در لیتر افزایش یافته است.

این شرایط حیات آبزیان را نابود کرده و بستر خشک‌شده را به کانون بالقوه‌ طوفان‌های نمکی بدل ساخته است؛ طوفان‌هایی که سلامت مردم و اراضی کشاورزی اطراف را به‌طور مستقیم تهدید می‌کند.

بررسی علل بحران نشان می‌دهد عوامل طبیعی و انسانی به‌طور هم‌زمان در خشک شدن دریاچه نقش داشته‌اند. تغییراقلیم و کاهش حدود ۲۰ درصدی بارش در سه دهه‌ اخیر، همراه با افزایش میانگین دما، تبخیر آب را تشدید کرده است. در کنار آن، توسعه‌ بی‌رویه سدسازی و انحراف مسیر رودخانه‌ها، موجب کاهش ورودی آب به دریاچه شد و برداشت بی‌حساب از منابع زیرزمینی و حفر هزاران حلقه چاه غیرمجاز، تعادل آبی منطقه را بر هم زد. از سوی دیگر، الگوی کشاورزی پرمصرف و تمرکز بر کاشت محصولات پرآب‌بری مانند چغندرقند و سیب‌ درختی، فشار مضاعفی بر منابع زیرزمینی وارد کرد.

البته در اینجا نباید از نقش ناکارآمدی مدیریتی در تشدید بحران غافل شد‌؛ طرح‌های متعدد احیای دریاچه، از جمله تشکیل «ستاد احیای دریاچه ارومیه»، به‌دلیل پراکندگی وظایف، تغییر مکرر سیاست‌ها و کمبود منابع مالی، نتوانستند اثرگذاری پایداری داشته باشند و نتیجه آنکه مشکلات هر سال عمیق‌تر شد و امید نسبت به موفقیت طرح‌ها، کاهش یافت.

از دیگر سو، نابودی دریاچه را نباید صرفاً یک مسئله‌ محیط‌زیستی دانست و این پدیده‌ شوم به‌سرعت پیامدهای اجتماعی و اقتصادی پیدا کرده است. افزایش طوفان‌های نمکی و آلودگی هوا سلامت مردم را تهدید می‌کند و موجب گسترش بیماری‌های تنفسی می‌شود. زمین‌های کشاورزی حاصلخیز اطراف به‌دلیل رسوب نمک، در معرض نابودی قرار گرفته‌اند و حتی خطر مهاجرت اجباری جمعیت نیز جدی است؛ موضوعی که می‌تواند بافت اجتماعی و اقتصادی شمال‌غرب کشور را دگرگون کند.

برای عبور از این بحران، نگاه‌ مقطعی و شعاری کافی نیست و نیاز به راهکارهای جدی عملی و بلندمدت است:

اصلاح الگوی کشت: تغییر به‌سمت محصولات کم‌آب‌بر و بهره‌گیری از روش‌های نوین آبیاری باید در اولویت قرار گیرد. این اقدام می‌تواند مصرف آب بخش کشاورزی را تا ۳۰ درصد کاهش دهد.

تخصیص کامل حقابه‌ سالیانه: دست‌کم سه میلیارد مترمکعب آب در سال باید برای تثبیت سطح اکولوژیک دریاچه اختصاص یابد. این تصمیم نیازمند بازنگری در سیاست‌های سدسازی و مدیریت منابع آب سطحی است.

مدیریت منابع زیرزمینی: انسداد چاه‌های غیرمجاز، نصب کنتورهای هوشمند و کنترل برداشت آب می‌تواند مانع از فروپاشی کامل منابع زیرزمینی شود.

مشارکت مردم و نهادهای محلی: هیچ طرحی بدون همراهی مردم بومی، کشاورزان و جوامع محلی به نتیجه نمی‌رسد. آموزش، حمایت مالی و ایجاد مشاغل جایگزین برای ساکنان منطقه، شرط لازم و ضروری موفقیت برنامه‌های احیا است.

سرمایه‌گذاری در پژوهش‌های علمی: به‌کارگیری فناوری‌های نوین برای کاهش تبخیر، بازچرخانی آب و مدیریت هوشمند منابع می‌تواند پشتوانه‌ای برای برنامه‌های عملی باشد.

دریاچه ارومیه امروز به آینه‌ای از چالش‌های مدیریتی و محیط‌زیستی ایران بدل شده است و رخداد این بحران نشان می‌دهد توسعه بدون توجه به ظرفیت‌های طبیعی، پیامدهایی جبران‌ناپذیر به‌دنبال دارد.

بااین‌حال، اگر منابع آبی به‌طور علمی و عادلانه مدیریت شوند، اگر کشاورزی منطقه اصلاح شود و اگر مشارکت مردم جدی گرفته شود، شاید بتوان روند خشک‌شدن را متوقف و امید به احیای تدریجی دریاچه را زنده کرد. آینده‌ دریاچه ارومیه تنها سرنوشت یک پهنه‌ آبی نیست؛ بلکه به‌طور مستقیم با آینده‌ محیط‌زیستی، اجتماعی و اقتصادی میلیون‌ها ایرانی گره خورده است.

شهروند درجه ۲؛ پزشکی درجه ۲؟!

در سنت آموزش عالی ایران، ورود به دانشگاه‌ها برخلاف خروج از آن، همراه با دشواری بسیار است و به‌قولی حکم «قیف وارونه»‌ را دارد. این دهانه تنگ برای ورود به رشته پزشکی حتی تنگ‌تر از سایر رشته‌هاست، به‌طوری‌که قبولی در پزشکی دانشگاه‌های معتبر دولتی به مسابقه ملی بدل شده که تنها نخبه‌ترین‌ها را به خود راه می‌دهد. شاید همین موضوع سبب شده است هر دانشجوی پزشکی خود را دارای اعتبار اجتماعی خاصی بداند.

اکنون آنچه بهرامی بدان اشاره دارد، ماجرا را برای دو استان سیستان‌وبلوچستان و هرمزگان متفاوت نشان می‌دهد: بررسی ظرفیت‌های اعلام‌شده در کنکور ۱۴۰۴ نشان می‌دهد از پنج هزار صندلی پزشکی -پذیرش به شرط خدمت- حدود سه هزار صندلی به این دو استان اختصاص یافته است. این بدان معنا است که داوطلبانی که شاید در حالت عادی رتبه و نمره‌ لازم را به‌دست نمی‌آوردند، می‌توانند با تعهد خدمت، سفیدپوش شوند. بهرامی این وضعیت را «تبدیل قیف وارونه به تونلی با دو سر آزاد» توصیف می‌کند.

این میزان سهل‌گیری به چه‌ معناست؟ آیا به‌راستی مردمان دو استان جنوبی باید به‌جای پزشکان سختکوش و نخبه، به پزشکانی اعتماد کنند که صرفاً با رتبه‌های دور از معیارهای ملی وارد دانشگاه شده‌اند؟


انگیزه‌های پنهان و آشکار

از سال ۱۴۰۰ موضوع «افزایش دانشجویان و متخصصین حوزه‌های پزشکی» با هدف کمبود نیرو در مناطق محروم در شورای‌عالی انقلاب فرهنگی مطرح و در همان سال با افزایش جذب سالیانه ۲۰ درصد دانشجوی پزشکی نسبت به سال قبل به‌مدت چهار سال موافقت شد. از همان سال تا کنون، ظرفیت پزشکی از سالانه حدود هشت‌هزار نفر، به ۱۶ هزار و ۵۸۸ نفر رسیده است. این یعنی در مدت چهار سال عملاً ظرفیت پذیرش پزشکی بیش از دو برابر شده است! حال امسال بخش قابل‌توجهی از این افزایش ظرفیت هم به دو استان سیستان‌وبلوچستان و هرمزگان اختصاص یافته است.

مدافعان و بانیان این طرح در شورای‌عالی انقلاب فرهنگی می‌گویند هدف چیزی جز «عدالت در سلامت» نیست. سال‌هاست مناطق محروم از کمبود پزشک رنج می‌برند. در روستاهای دورافتاده‌ بلوچستان، باید کیلومترها راه پیمود تا به درمانگاهی با یک پزشک عمومی رسید. حتی در شهرهایی مانند چابهار یا میناب، دسترسی به متخصص چشم یا قلب گاهی به رؤیایی دست‌نیافتنی شبیه است. پس چرا نباید ظرفیت‌های ویژه‌ای برای این استان‌ها در نظر گرفت؟ چرا نباید جوانان بومی را، ولو با نمرات پایین‌تر، وارد چرخه آموزش کرد تا پس از فارغ‌التحصیلی به مردم خود خدمت کنند؟

پرسش در ظاهر منطقی است، اما مشکل اینجاست که مسئله کمبود پزشک را نمی‌توان با حساب و کتاب‌های ساده‌ کمّی و افزایش بی‌دروپیکر ظرفیت دانشگاه‌ها جبران کرد. پزشکی از جمله معدود رشته‌هایی است که کیفیت آموزش در آن، مستقیماً با جان انسان‌ها گره می‌خورد. همان‌طورکه کسی حاضر نیست سوار هواپیمایی شود که خلبانش با حداقل آموزش و نمره هدایتش را برعهده گرفته، مردمان محروم هم نباید مجبور باشند تن خود را به تیغ جراح یا نسخه‌ پزشکی بسپارند که تنها با «امتیاز بومی» به دانشگاه راه یافته است.


تجربه‌های شکست‌خورده گذشته

این نخستین‌بار نیست که سیاستگذاران برای جبران کمبود پزشک در مناطق محروم به سراغ راه‌حل رفته‌اند. در دوره‌ دولت حسن روحانی و وزارت سیدحسن قاضی‌زاده هاشمی نیز طرح‌هایی برای جبران کمبود پزشک اجرا شد. طرح‌هایی که روی کاغذ خوب بود، اما در عمل راه به جایی نبرد.

آن زمان هم با شعار «عدالت در سلامت» قرار شد پزشکان در مناطق محروم خدمت کنند. در ظاهر، طرح می‌خواست فاصله‌ مرکز و حاشیه کشور را کم کند، اما در واقعیت، تسهیلات در‌نظرگرفته‌شده برای راهی کردن پزشکان چنان کم بود که پزشکان پس از پایان تعهد، بلافاصله مناطق محروم را ترک کردند. در اغلب مواقع زیرساخت‌های درمانی آنقدر ضعیف بود که حتی پزشکانی که ماندند، نتوانستند خدمات مؤثری ارائه دهند. درنتیجه کمافی‌سابق پزشکان در کلانشهرها متمرکز ماندند و همچنان مناطق محروم بی‌نصیب از خدمات ماند.


خطای تشخیص: کمبود پزشک یا توزیع ناعادلانه؟

رئیس کمیته پزشکی خانواده انجمن پزشکان عمومی کشور در سخنانش بر نکته‌ای مهم دیگری نیز انگشت می‌گذارد: ایران با کمبود پزشک مواجه نیست، بلکه با توزیع نامناسب پزشکان روبه‌روست.

 آمارها نشان می‌دهد بخش بزرگی از پزشکان در کلانشهرها متمرکز شده‌اند؛ تهران، اصفهان، مشهد و شیراز. در مقابل، بسیاری از شهرستان‌ها و مناطق مرزی تقریباً خالی مانده‌اند.

سیاستگذاران به‌جای اصلاح نظام توزیع و ایجاد مشوق‌های واقعی برای حضور پزشکان در مناطق محروم که مستلزم برنامه‌ای جدی و صرف هزینه است، راه آسان‌تری برگزیده‌اند: کاهش معیارهای علمی و ایجاد مسیر فرعی برای تولید پزشک بومی. به زبان ساده، به‌جای اینکه پزشکان کارآزموده را به سیستان‌وبلوچستان و هرمزگان ببریم، تصمیم گرفته‌ایم استانداردهای آموزش پزشکی را در همان استان‌ها پایین بیاوریم.

این تصمیم شاید در کوتاه‌مدت، آمار کمبود پزشک را حل کند، اما در بلندمدت کیفیت نظام درمان ایران را که سال‌ها به آن می‌بالیدیم، با به خطر انداختن جان بیماران از میان می‌برد و اعتماد عمومی را تهدید می‌کند.


وقتی اعتماد به پزشک خدشه‌دار می‌شود

در جامعه‌ای که پزشک جایگاهی ممتاز دارد، ورود نیروهای کم‌سوادتر می‌تواند به‌مرور این سرمایه‌ اجتماعی را تضعیف کند. اگر مردم بلوچستان حس کنند پزشکان محلی‌شان کمتر از پزشکان تهرانی یا اصفهانی آموزش دیده‌اند، نتیجه‌ای جز بی‌اعتمادی ندارد. بیمار ترجیح می‌دهد برای یک عمل ساده به کرمان یا یزد سفر کند، حتی اگر پزشک شهر خودش هم همان عمل را انجام دهد.

این همان چیزی است که بهرامی آن را «تبدیل مردم به شهروند درجه دو» می‌نامد: مردمی که ناچارند به خدمات درمانی درجه دو تن دهند.


سیاستگذاری با چاشنی تبعیض

در این میان، مسئله فقط پزشکی نیست. بهرامی یادآور می‌شود که حتی در رشته‌هایی مثل مامایی، پذیرش بدون آزمون و از میان داوطلبان گروه هنر و انسانی صورت می‌گیرد! آیا جان مادران باردار و نوزادان آنقدر کم‌اهمیت است که می‌توان آموزش تخصصی ماما را با چنین معیارهایی واگذار کرد؟

این نگاه تبعیض‌آمیز نه‌فقط مسئله‌ای آموزشی، بلکه زخمی بر پیکر انسجام ملی است. چه کسی تضمین می‌کند که فردا در حوزه‌های دیگر، از مهندسی و آموزش گرفته تا مدیریت، همین منطق دنبال نشود؟ مگر نه اینکه عدالت اجتماعی یعنی برابری فرصت‌ها در سراسر کشور؟


تجربه‌های جهان؛ از هند تا کانادا

شاید بد نباشد به تجربه‌های دیگر کشورها که مشکلاتی چنین داشتند، توجه کنیم. در هند نیز پزشکان در شهرهای بزرگ تمرکز یافته‌اند و دولت هند برای حل این مشکل، مشوق‌های مالی و امتیازات شغلی در مناطق محروم در نظر گرفته است، نه اینکه کیفیت آموزش را پایین بیاورد.

در کانادا پزشکان برای کار در مناطق شمالی و کم‌‌جمعیت، علاوه‌بر حقوق بالاتر، امتیازهای خاصی در مسیر پیشرفت شغلی می‌گیرند. حتی در کشورهای اسکاندیناوی، پزشکانی که حاضر به خدمت در مناطق سرد و دورافتاده می‌شوند، از مزایای بازنشستگی زودتر یا امکانات رفاهی بیشتر برخوردارند.

هیچ‌کدام از این کشورها مسیر میان‌بری به‌نام «پزشکی درجه دو برای شهروند درجه دو»! را برنگزیده‌اند.


عدالت در توزیع، نه تخفیف در کیفیت

اگر واقعاً دغدغه‌ نظام تصمیم‌گیر عدالت در سلامت است، راه‌حل‌ چیست؟ نگاهی به اظهارات صاحب‌نظران این حوزه و تجربیاتی سایر کشورها که بدان اشاره شد، راهکارها را به‌خوبی بیان می‌کند؛ از افزایش حقوق و مزایا برای پزشکانی که در مناطق محروم خدمت می‌کنند گرفته تا تضمین امنیت شغلی و اجتماعی برای آنان و خانواده‌هایشان، از سرمایه‌گذاری در زیرساخت‌هایی چون امکانات آزمایشگاهی و ارتباطات مناسب تا اعزام دوره‌ای متخصصان برجسته به مناطق محروم. همه اینها در کنار گسترش استفاده از فناوری‌های نوین  برای ارائه خدمات پزشکی از راه دور می‌تواند بدون کاستن از کیفیت آموزش پزشکی، دسترسی مردم به خدمات درمانی را عادلانه‌تر کنند.

حتی چنین بهبودی در سیستم می‌تواند مانع مهاجرت بسیاری از پزشکانی شود که در شهرهای بزرگ مملو از متخصص، آینده‌ای برای خود نمی‌بینند.


سیاست‌زدگی آموزش پزشکی

اما چرا با وجود این راه‌حل‌ها، باز هم ساده‌ترین و پرخطرترین گزینه انتخاب می‌شود؟ شاید پاسخ را باید در سیاست‌زدگی نهادهایی چون شورای‌عالی انقلاب فرهنگی، مجلس شورای اسلامی و دیگر نهادهای تصمیم‌گیر جست‌وجو کرد که به‌گفته‌ بهرامی «با فشار به وزارت بهداشت» چنین طرح‌هایی را به کرسی می‌نشانند.

وقتی تصمیم‌های حیاتی در حوزه سلامت به‌جای کارشناسی، با ملاحظات سیاسی یا نمایشی گرفته شود، نتیجه همین خواهد بود: نسخه‌ای سریع و ساده که در ظاهر مشکل را حل می‌کند، اما در واقع زخمی تازه بر تن جامعه می‌نشاند.

باید به یاد داشت که تغییر در سیاست آموزش پزشکی در کوتاه‌مدت رخ نشان نمی‌دهد. دانشجویانی که امروز با تسهیلات ویژه وارد دانشگاه می‌شوند، بیش از ۱۰ سال دیگر پزشکان فعال جامعه خواهند بود؛ یعنی تصمیم امروز سرنوشت نسلی دیگر را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد.

آیا انصاف است که به‌جای اصلاح ساختار و هزینه‌کرد برای عدالت واقعی، مردمان یک منطقه را آزمایشگاه تصمیم‌های شتابزده کنیم؟ آیا جان کودکی در چابهار یا مادری در قشم، کمتر از جان کودکی در تهران یا مادری در اصفهان ارزش دارد؟

این پرسش‌ها را باید نه‌تنها مسئولان وزارت بهداشت، که نمایندگان مجلس و اعضای شورای‌عالی انقلاب فرهنگی پاسخ دهند.

افزایش ظرفیت دانشجوی پزشکی اگرچه با شعار عدالت آغاز شده، اما در عمل چیزی جز تعمیق تبعیض نیست. مردم سیستان‌وبلوچستان و هرمزگان سزاوار بهترین پزشکان و باکیفیت‌ترین خدمات هستند، نه نسخه‌های درجه دو. مشکل نظام سلامت ایران کمبود پزشک نیست، بلکه کمبود عدالت در توزیع است.

اگر به‌راستی به‌دنبال عدالت‌ایم، باید استانداردها را برای همه یکسان نگه‌داریم و با سیاست‌های هوشمندانه، انگیزه‌ خدمت در مناطق محروم را افزایش دهیم؛ نه اینکه با راهکارهای ارزان و شعارهای توخالی از عدالت دم بزنیم و در عمل شهروندان را درجه‌بندی کنیم.

ورود گردشگر ممنوع

آیین‌نامه‌ای که سفر مستقل گردشگران خارجی به ایران را عملاً ممنوع می‌کند و براساس آن متقاضیان باید علاوه‌بر فرم‌های استاندارد درخواست ویزا، رزومه‌ای جامع شامل اطلاعات سفرهای قبلی، سوابق تحصیلی، حرفه‌ای و حتی لینک پروفایل‌های شبکه‌های اجتماعی خود را ارائه دهند. علاوه‌براین، آنها ملزم می‌شوند قراردادی با یک اپراتور رسمی تور شامل برنامه دقیق سفر همراه با تاریخ، مسیرها، مقاصد و جزئیات دیگر منعقد و برای دریافت ویزا ارائه کنند. 

در شرایطی که جامعه‌ جهانی برچسب سطح ۴ سفر را به ایران نسبت داده‌، تدوین آیین‌نامه‌های انقباضی در مورد گردشگر ورودی و سفر به ایران چه تأثیرات کوتاه‌مدت و بلندمدتی برای این بخش دارد؟

مجموعه سیاست‌های اتخاذشده از جانب وزارت میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی پس از جنگ در مسیری پیش می‌رود که نگرانی و ابهامات فراوانی را برای اقشار مختلف گردشگری به‌دنبال دارد. «شراره ظفری» با ۲۲ سال فعالیت در حوزه‌های مختلف گردشگری هم‌اکنون مشغول بازرگانی تورهای ورودی است. ظفری روند ورود گردشگر به ایران را چنین بیان می‌کند: «پیش‌تر گردشگران ورودی در سه گروه تقسیم‌بندی می‌شدند: فهرستی متشکل از حدود ۴۲کشور که برای ورود به ایران لغو روادید بودند. حدود ۷۰ کشور امکان دریافت ویزای فرودگاهی داشتند و دسته آخر تبعه سه کشور آمریکا، انگلیس و کانادا بودند که برای گردش و سفر در ایران روند متفاوتی را نسبت به سایر ملل دنبال می‌کردند. ویزای فرودگاهی نیز در دولت سیزدهم با قوانین جدیدی روبه‌رو شد. نهایتاً مسیر ورود گردشگر به‌گونه‌ای رقم خورد که سفر به ایران را سخت‌تر کرد.»


هفت‌خوان صدور ویزای ایران

ظفری به آخرین آیین‌نامه صادره از جانب وزارت میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی اشاره می‌کند. آیین‌نامه‌ای بدون زمان‌بندی که باعث تغییر در روند صدور ویزا و ورود گردشگر به ایران شده است: «در این آیین‌نامه بدون مشخص کردن ملیت‌ها، مسافران باید چندماه پیش از ورود به ایران تمامی خدمات تور اعم از راهنما، هتل و راننده را از آژانس خریداری کنند و آژانس‌ها موارد فوق را در سامانه وزارتخانه ثبت کنند. این روند پیش از جنگ مسبوق به سابقه بود، ولی جزئیاتی چون مواضع فکری مسافر، لینک شبکه‌های اجتماعی، شماره تماس خانواده‌ و رزومه شغلی به‌تازگی الزام شده‌ است. از طرفی آژانس‌ها موظف‌اند اطلاعاتی نظیر مشخصات راننده‌ و شماره پلاک ماشینی که تور را همراهی می‌کند، به انضمام برگه تاییدیه رزرو هتل را سه ماه قبل از ورود گردشگر در سامانه بارگذاری کنند. درصورتی‌که ثبت و رزرو خدمات تور در ایران از سه ماه قبل، امری غیرممکن است و این روند پرتکلف مسیر گردشگر ورودی را دشوار می‌کند. این درحالی‌است که قانون لغو روادید ۴۲ کشور کماکان پابرجاست و اطلاعی از چگونگی اجرای قوانین پیشین و فعلی در دست نیست.» 


یک آیین‌نامه پرابهام

وضعیت فعلی کشور و بیم نفوذ و جاسوسی گزاره قابل‌درکی در نگاه تصمیم‌گیران است، اما چگونگی پرداختن و توجه به این گزاره در بازار گردشگری ایران مبهم است. ظفری دراین‌باره می‌گوید: «بخش قابل‌توجهی از گردشگران ورودی به ایران از کشورهای لغو روادید، نظیر عراق و پاکستان، هستند. کشورهایی که عمدتاً به‌واسطه آشنایی با زبان فارسی بدون خرید خدمات تور به ایران وارد می‌شوند و عملاً در چرخه اقتصاد توریسم نقشی ندارند. این کشورها مشمول هیچ قانونی نمی‌شوند و امکان گردش آزاد در ایران را دارند، ضمن اینکه حضور و اقامت آنها قابل‌ پیگیری نیست.»


مقدمات یک بحران

«میلاد اسماعیل‌نژاد» هشت سال است که به‌صورت تخصصی راهنمای گردشگر ورودی است؛ راهنما بودن شغل اصلی او است. در روزهایی که فصل سفر و پرکاری راهنمایان گردشگری به‌حساب می‌آید، اسماعیل‌نژاد بیکار است. این راهنمای گردشگری بیمه تأمین اجتماعی ندارد و از تصمیمش برای تدریس زبان انگلیسی به‌جهت گذران زندگی می‌گوید. اسماعیل‌نژاد وضعیت فعلی گردشگری در ایران را نه یک بحران مقطعی، بلکه سونامی دهشتناکی می‌داند که عواقب دیرپایش در آینده نمودار می‌شود. آینده‌ای که درهای کشور به روی مسافر باز می‌شود، اما به‌علت ازبین‌رفتن زیرساخت‌ها، تعطیلی مراکز اقامتی و مهاجرت راهنمایان با چالش جدی روبه‌رو خواهیم بود. اسماعیل‌نژاد وضعیت فعلی اغلب راهنمایان گردشگری را چنین بیان می‌کند: «در شرایط فعلی اغلب همکاران من بیکار شده‌‌اند؛ تعدادی از آنها مهاجرت کرده و بعضاً تغییر شغل داده‌اند و جهانی از دانش و تجربه را بی‌استفاده در پستوی شرکت‌های خصوصی جا می‌گذارند.» این راهنمای گردشگری تدوین و ابلاغ آیین‌نامه‌های دستوری را که نگاه جامع و فراگیر به مقوله گردشگری ندارند، فاقد قابلیت اجرایی می‌داند. 


گردشگری یک‌جانبه

سفر به‌مثابه حقی برای همه در سال ۲۰۱۶ به‌عنوان شعار سازمان جهانی گردشگری انتخاب شد. کشورهای مختلف به‌جهت تسهیل راه‌های ورودی اقداماتی نظیر لغو روادید، ویزای فرودگاهی، تنوع و تکثر مراکز اقامتی و گسترش حمل‌ونقل عمومی را در دستورکار خود قرار داده‌اند. اقداماتی که بعضی از ‌آنها در ایران اجرا شد و در دوره‌هایی شاهد رشد مقطعی در گردشگری بودیم. در شرایط فعلی توجه به وجهه جهانی ایران در کنار مدیریت مسیر‌های ورودی و خروجی راهی برای بقای آنی و دیرپای گردشگری است.

«مینا قربانی» راهنمای گردشگری کوهستان است و از نگاه اقلیتی حاکم بر وضع قوانین گردشگری سخن ‌می‌گوید. نگاهی که با بازار عرضه و تقاضای این بخش نسبتی ندارد: «در این نگاه، نفع عمومی و نگاه جامع به تمامی اشکال گردشگری دیده نمی‌شود. در بادی امر چنین به‌نظر می‌رسد که با وضع قوانین سختگیرانه گردشگر ورودی ضابطه‌مند می‌شود و تمامی مسافران از مسیر قابل پیگیری آژانس‌های گردشگری وارد کشور می‌شوند؛ اما این رویکرد در درازمدت کوچک شدن بازار گسترده گردشگری را به‌دنبال دارد‌؛ در این وضعیت شاهد حذف پرشمار اقامتگاه و مشاغل خردی خواهیم بود که چرخ‌دنده‌های نادیدنی این بخش هستند.»

 

گردشگری انفرادی حذف می‌شود

قربانی ویترین اصلی معرفی ایران را نه تورهای ورودی و بلاگرهای خارجی که مسافرانی می‌بیند که با منش مردم ایران آشنا شدند و سر سفره همین مردم نشستند. قربانی معتقد است: «چنین گردشگرانی با تبلیغ مثبت در خارج از مرزهای ایران سبب جذب گردشگران و تورهای بیشتری در درازمدت به ایران می‌شدند. اما در نگاه فعلی چنین طیفی از گردشگر انفرادی که سفر با تور انتخابش نیست، امکان ورود به ایران را ندارد و عملاً ویترینی پایدار از معرفی ایران را از دست می‌دهیم.»


ایران کشوری گران با خدماتی نازل

برخلاف تصور عمومی، سفر در ایران ارزان نیست. این واقعیت را تورم ۳۵ درصدی و ضعف زیر‌ساخت‌های گردشگری به ما می‌گوید. قربانی با توجه به تنوع پایین مراکز اقامتی و محدودیت حمل‌و‌نقل عمومی، سفر در ایران را در مقایسه با سایر کشورهای آسیایی امری پرهزینه می‌داند. امری که به‌واسطه تبیین آیین‌نامه‌های جدید، ایران را به مقصدی گران با خدمات بی‌کیفیت در گردشگری تبدیل می‌کند. 


مالیات بر بیکاری

بیکار شدن و تعدیل نیرو، واقعیت انکارنشدنی بخش خوش آب‌ورنگ گردشگری در ایران است. این ‌درحالی‌است که با وجود تمامی مشکلاتی که این چرخه را به مرز ورشکستگی رسانده‌ است، از ابتدای امسال نیز راهنمایان برای صدور و یا تمدید کارت راهنمای گردشگری‌شان ملزم به دریافت کد یکتا هستند؛ کدی که راهنمایان گردشگری پس از رسمیت یافتن شغلشان ملزم به دریافت آن شدند. راهنمایان به‌تبع این کد، موظف به پرداخت مالیات بر مبنای گردش مالی حساب بانکی خود هستند. حسابی که تنخواه تور به آن واریز و مشمول مالیات می‌شود. «محمد یزدانی»، رئیس انجمن صنفی راهنمایان استان تهران، از تلاش این انجمن برای حذف مالیات بر درآمد راهنمایان سخن می‌گوید: «با توجه به ماهیت آسیب‌پذیر شغل راهنمای گردشگری و دستمزدمحور بودن درآمد آن تلاش می‌کنیم راهنمایان از الزام به کد یکتا و مالیات معاف شوند. در غیر این‌صورت، باید سازو‌‌‌‌‌کاری تدوین شود که مالیات به‌جای گردش مالی برپایه دستمزد راهنما محاسبه شود. این در‌حالی‌است که تورهای ورودی معاف از مالیات‌اند، اما راهنمایان همان تورها ملزم به پرداخت مالیات هستند.»


مُسکن موقت گردشگری ایران

یزدانی با اشاره به آیین‌نامه اخیر وزارت گردشگری، این آیین‌نامه را در کوتاه‌مدت مسکن موقتی برای گردشگری ایران می‌داند، اما معتقد است در درازمدت پیام منفی به جهان مخابره می‌کند؛ پیامی مبنی‌بر اینکه ایران توریست‌پذیر نیست و گردشگر به‌تنهایی نمی‌تواند در ایران سفر کند. یزدانی به خلأهای این آیین‌نامه از جمله مشخص نبودن ملیت‌ها و زمان‌دار نبودن آن اشاره می‌کند.

*گردشگری سوداگرانه

درحالی‌که بحث بر سر گردشگری و نوع گردشگرانی است که به ایران وارد می‌شوند، «الناز نجفی»، پژوهشگر فرهنگی، نظر متفاوتی به مقوله گردشگری در سرزمینی نظیر ایران دارد. نجفی از غلبه نگاه سوداگرانه به گردشگری صحبت می‌کند: «نگاهی که در آن گردشگر، صاحب‌ محضر و کنشگر اصلی پنداشته می‌شود و مقاصد گردشگری به کالا تنزل داده می‌شوند.» نجفی معتقد است: «ایران در زمره معدود سرزمین‌هایی است که در آن گردشگر فرصت ملاقات با فرهنگی کهن و متداوم را پیدا می‌کند و در‌عین‌حال اهالی‌ای دارد که بنا به فرهنگشان همواره آغوشی گشوده به تعامل با دیگران داشته‌اند؛ در این سرزمین لازم است نگرشی نو به گردشگری مبتنی‌بر سرشت ایران و ایرانیان داشته‌ باشیم.» 


میزبانی از گردشگر: خریداری یا فروشندگی؟

این پژوهشگر فرهنگ در تکمیل مفهوم گردشگری سوداگرانه می‌گوید: «در نگاه سوداگرانه مقاصد گردشگری به‌سرعت نقد و تبدیل به پول می‌شوند. در این بازار سوداگرانه همه‌چیز فروختنی است، حتی خود ایران! به‌جای اینکه گردشگر به محضر ایران بیاید، این ایران است که به محضر گردشگر می‌رود؛ چراکه پول دست اوست. این گردشگری‌ای است که در بهترین حالت عایدی آن پول است و این پول چون ماحصلِ به‌جا نیاوردنِ ارزش‌هاست، معمولاً صرف مخدوش کردنِ ارزش‌ها نیز می‌شود.» نجفی مثال بارز این نگاه را در اصفهان یافته‌ است: «اینکه جواهری مثل میدان نقش جهان، با بنجل‌فروشی‌هایی احاطه شده که هیچ تناسبی با عیار خود میدان ندارد، فقط و فقط ناشی از همین موضعِ فروشندگی است؛ معنایش این است که ما متوجه تفاوت خرمهره و جواهر نشده‌ایم و جواهری را به‌بهای خرمهره‌ای عرضه کرده‌ایم.» این نویسنده تغییر معادله گردشگری را از چنین مسیری میسر می‌داند: «تغییر این معادله منوط به این است که ما خود «خریدار» و نه «فروشنده» ایران شویم و این مهم محقق نمی‌شود جز اینکه ایران را «به‌جا بیاوریم»». 


کم‌رونق شدن گردشگری یک فرصت است!

نجفی از دو نگاه ایجابی و سلبی به وضعیت اخیر گردشگری سخن ‌می‌گوید: «نگاه سلبی با قوانین محدودکننده، ورود گردشگر به ایران را تهدیدی برای کشور و گردشگری می‌داند؛ اما نگاه ایجابی این محدودیت‌ها را که وضع یا تعلیق آن در اراده ما نیست، فرصت مغتنمی برای بازاندیشی در الگوی ویژه گردشگری ایران در نظر می‌گیرد.» نجفی درباره تمایز و تفاوت گردشگری در ایران چنین می‌گوید: «به‌رغم تصور چنددهه‌ای که آرمانی‌ترین الگوی گردشگری را الگوی استاندارد توریسم اروپایی می‌داند یا دائماً ایران را با مالزی و دبی مقایسه می‌کند، ایران مقصدی منحصربه‌فرد است که همین متمایز بودن هم جذابیت‌های ویژه‌ای برایش رقم زده که صرف‌نظر کردن از آنها ممکن و معقول نیست. ایرانیان که با آداب گردشگری، نه از خلال شیوع گردشگری در یک سده اخیر، بلکه به‌تبع سنت چندسده‌ای میهمان‌نوازی، آشنایند باید الگوی ویژه خود را پدید آورند. رفتن از مسیرِ تمایزات سبب می‌شود گردشگران با اذعان به تفاوت ایران با یک مقصد استاندارد گردشگری، «ملاقات» با ایران را وجهه همت خود قرار دهد.»

نجفی نسبت به تغییر معادله گردشگری در ایران از فروشندگی به خریداری امیدوار است. او معتقد است: «تغییرات ماندگار معمولاً از سطوح پایین و در مقیاس خرد رخ می‌دهند. نظیر جریانی که در موضوع اقامتگاه‌های بومگردی و در خانه‌ها به‌طور خاص رخ داد. در این الگو دیگر خبری از اقامتگاه و خدمات‌دهنده نیست، بلکه صحبت از خانه، میهمان و میزبان است. میهمانی که اگر آداب میهمانی را به‌جا آورد، میزبان نیز بنا به آداب میزبانی، برای او تجربه سفر را به تجربه ملاقاتی فراموش‌نشدنی تبدیل می‌کند.»

گردشگری در ایران، نه یک بخش پویا که به خاطره‌ای دور تبدیل شده است. در غیاب سیاست‌های هم‌راستا با واقعیت‌های جهانی و همراه با تخریب وجهه بین‌المللی ایران مسیر سفر به ایران برای بسیاری از گردشگران به بن‌بست رسیده‌ است. آنچه باقی مانده، مجموعه‌ای از تجربه‌های نیمه‌کاره، اقامتگاه‌های خاموش و راهنمایانی‌ است که یا مهاجرت کرده‌اند یا در سکوت، شغلشان را کنار گذاشته‌اند. شاید بازگشت مسافر به ایران روزی ممکن شود؛ اما تا آن روز باید پذیرفت که «ایران بی‌مسافر» فقط یک تیتر نیست بلکه برآیند مجموعه سیاستگذاری‌های چندین دهه است‌.

جدال سیاسی بر سر «آب و برق»

سه‌شنبه ۱۱ شهریور نشست علنی مجلس شورای اسلامی به ارائه گزارش کمیسیون انرژی درباره ناترازی آب و برق و استماع توضیحات وزیر نیرو گذشت. طی یک سال گذشته این دومین بار است که مجلس از وزیر نیرو برای ارائه توضیحات دعوت می‌کند و البته هر بار پیش از این دعوت نیز نمایندگان کمیسیون انرژی، دولت و وزیر نیرو را تهدید به استیضاح می‌کند.


ناترازی بی‌سابقه

«عباس علی‌آبادی» وزیر نیرو در صحن علنی مجلس شورای اسلامی اعلام کرد: «ناترازی اقتصادی موجب شده طی سالیان گذشته بدهی پیمانکاران و سرمایه‌گذاران حوزه آب و برق بموقع پرداخت نشود. بسیاری از کارشناسان، بزرگترین مشکل و شاید مادر همه مشکلات در صنعت آب و برق را مشکل اقتصادی می‌دانند. قیمت‌های تکلیفی توانست، تشکیل سرمایه را متوقف سازد و مصرف برق و آب را به‌صورت غیرهدفمند و غیربهره‌ور رشد دهد و بالاخره موجبات ناترازی را فراهم آورد. به‌طوری‌که در ابتدای دولت و در تابستان ۱۴۰۳ این ناترازی به عدد بی‌سابقه حدود ۲۰ هزار مگاوات بالغ شد. این مسئله باعث شد از یک سو محیط کسب‌وکار برای سرمایه‌گذاران ناامن و غیرجذاب شود و از دیگر سو مصرف به‌شدت افزایش یابد، به‌نحوی‌که سال گذشته رشد مصرف از عدد ۸.۵ درصد فراتر رفت.»

علی‌آبادی ادامه داد: «این ناترازی که برای نخستین بار در سال ۹۷ بیشتر خود را نشان داد، در سال ۱۴۰۳ به اوج رسید، به‌گونه‌ای‌که مطابق مستندات و گزارش‌های موجود، شرایط بحرانی در این حوزه کاملاً مشهود بود. پیش‌تر نیز اشاره کرده بودم این گزارش‌ها به‌دقت این وضعیت را توضیح داده‌اند و تحلیل‌های لازم را ارائه کرده‌اند؛ برخی از اعداد و ارقامی که در گزارش‌ها مطرح شده، دقیق نیستند. با توجه به اینکه در گزارش کمیسیون  نیز به این موضوع اشاره شده است، خواهشمندم اعضا و مسئولان مرکز پژوهش‌های مجلس، در فضایی مشترک با وزارت نیرو بنشینیم و باتفاق، جزئیات این موارد را مرور و بررسی کنیم. مستندات و اطلاعات لازم برای شفاف‌سازی این موضوعات کاملاً آماده است.»

آنچه در صحن علنی مجلس شورای اسلامی بیان می‌شد، کاملاً شفاف نبود و برخی از توضیحات در هاله‌ای از ابهام گفته می‌شد، مانند آنچه وزیر آن را دلایل کمبود سوخت نیروگاه‌ها در سال گذشته عنوان کرده است. او گفت: «در سال گذشته، به‌دلایلی‌که اغلب شما از آن آگاه هستید، در ابتدای دوره با کمبود شدید سوخت مواجه شدیم. بخشی از سوخت مورد نیاز نیروگاه‌ها از منابع مازاد و خارج از برنامه تأمین شد. این شرایط باعث شد عملیات تعمیرات اساسی نیروگاه‌ها به‌سختی انجام شود و بخشی از تجهیزات آسیب ببیند. نتیجه آن، کاهش راندمان، کاهش توان تولید و افزایش فشار بر شبکه بود. به‌دلیل تبعات زیست‌محیطی این شرایط، بارها و بارها مدیران وزارت نیرو برای پاسخگویی به نهادهای نظارتی و قضائی احضار شدند؛ موضوع سوم، مربوط به خشکسالی‌های پی‌درپی در پنج سال گذشته است. همان‌گونه‌که مستحضرید، نیروگاه‌های برقابی نقش بسیار مهمی در تولید برق کشور ایفا می‌کنند. اما متناسب با کاهش بارش‌ها، از ابتدای سال جاری تاکنون، تولید انرژی این نیروگاه‌ها با کاهش چشمگیر ۴۰ درصدی مواجه شده است. خشکسالی‌های مداوم در سال‌های اخیر باعث شده است بخش قابل‌توجهی از ظرفیت برقابی کشور از دست برود. متأسفانه، در روزهای اخیر نیز با وجود بهبود نسبی شرایط دمایی در پایان تابستان، به‌دلیل تداوم خشکسالی، ظرفیت تولید برخی از واحدهای برقابی کاهش یافته و در مواردی نیز به‌طور کامل از مدار خارج شده‌اند. در برخی مناطق، محدودیت در تأمین انرژی، منجر به تداوم خاموشی‌ها شده است؛ در چنین شرایطی، سامانه‌های تأمین برق در مناطقی که با کمبود آب مواجه‌اند، ممکن است به‌صورت کامل از مدار خارج شوند که این مسئله اثر مستقیمی بر پایداری شبکه دارد.»


برنامه ششم بدون خرید

وزیر نیرو همچنین در بخش دیگری از صحبت‌هایش گفت: «در طول برنامه ششم توسعه، هیچ قرارداد خرید تضمینی برای احداث نیروگاه‌های جدید منعقد نشده است. این درحالی‌ست که بیش از ۱۵ هزار مگاوات از ظرفیت نیروگاهی کشور فرسوده است و عملاً عمر مفید خود را از دست داده‌اند. متأسفانه این نیروگاه‌ها حتی قادر به تولید برق به‌میزان قدرت عملی خود نیز نیستند. درباره شبکه برق نیز، با وجود اینکه شبکه انتقال و توزیع برق کشور یکی از بزرگ‌ترین و گسترده‌ترین شبکه‌ها در منطقه محسوب می‌شود، اما متأسفانه بخشی از این شبکه‌ها فرسوده هستند و نیازمند نوسازی و تقویت جدی است؛ شبکه برق کشور عمر بیش از عمر مفید خود دارد و نیازمند نوسازی و به‌روزرسانی است. در بخش آب نیز مشکلات و چالش‌های مهمی وجود دارد که هرگز در یک روز ایجاد نشده‌اند و ریشه‌ای و بلندمدت هستند.»


طرح‌های نیمه‌تمام

 به‌گفته علی‌آبادی، در حال حاضر در هر استان به‌طور متوسط حدود ۱۰ طرح نیمه‌تمام وجود دارد و مجموعاً ۶۷ طرح نیمه‌تمام در بخش آب کشور با بودجه‌های مربوط به سال ۱۴۰۳ فعال هستند. درحالی‌که کل بودجه‌های پیش‌بینی‌شده برای سال ۱۴۰۴ در شرایط مطلوب تنها پاسخگوی بخش کوچکی از نیازها خواهد بود. «برای تکمیل این پروژه‌ها با منابع پیش‌بینی‌شده حدود ۲۰ سال زمان نیاز خواهیم داشت. یکی دیگر از چالش‌های مهم، ناترازی در بخش آب است که ناشی از تغییر تقاضا و مصرف‌ها در برابر منابع آب تجدیدشونده است. همان‌گونه‌که نمودارهای مرتبط نشان می‌دهند، با افزایش جمعیت کشور در هفت دهه گذشته و کاهش منابع آب، سرانه منابع آب از حدود شش هزار و ۸۰۰ مترمکعب در سال ۱۳۳۵ به حدود یک‌هزار و ۳۰۰ مترمکعب در سال جاری کاهش یافته است. پیش‌بینی می‌شود این سرانه تا سال ۱۴۲۰ به حدود ۹۷۰ مترمکعب برسد. وزارت نیرو برای غلبه بر چالش‌های بخش آب برنامه‌های متعددی را تدوین و در حال اجرا دارد که در ادامه به تفصیل به آنها پرداخته خواهد شد و در افق میان‌مدت تا سال ۱۴۲۰ که هم‌زمان با پایان برنامه هفتم توسعه کشور و پایان دولت است، وزارت نیرو برنامه راهبردی ترکیبی بخش آب را با نگاهی کلان و همه‌جانبه تدوین کرده است. این برنامه با هدف تقسیم بهینه منابع و مدیریت جامع وضعیت آب در سراسر کشور ارائه شده است.»


محدودیت چاه‌ها را بردارید

«محمدجواد عسکری»، رئیس کمیسیون کشاورزی، آب و منابع‌طبیعی مجلس، در این جلسه مجلس شورای اسلامی در هنگام رسیدگی به گزارش کمیسیون انرژی و ارائه نظرات کمیسیون‌های عمران و کشاورزی، آب، منابع‌طبیعی و محیط‌زیست در مورد مشکلات تأمین برق، آب شرب، آب کشاورزی و حقابه‌های محیط‌زیستی نیز گفت: «کشاورزی بزرگ‌ترین بخش اقتصاد کشور است که ۴.۵ میلیون نفر بهره‌دار داشته و ۲۵ درصد اشتغال کشور را در بر می‌گیرد. تاکنون کاری برای کاهش قطعی برق چاه‌های کشاورزی نشده است. بحران عمیقی در این حوزه ها داریم و شاهد نابودی محیط‌زیست، تهدید امنیت آبی و تشدید خشکسالی هستیم که به‌علت ضعف اجرا و نبود عزم ملی است و برای رفع این مشکلات باید براساس برنامه هفتم عمل شود.»

او  ادامه داد: «رویکردسازی غلط و سنتی وزارت نیرو که بر مدیریت عرضه متمرکز شده و باعث شده است سدسازی‌های بی‌رویه را شاهد باشیم. همچنین نادیده گرفتن حقآبه‌های محیط‌زیستی باعث تشدید خشکسالی تالاب‌ها شده است.»

به‌گفته عسکری ترویج الگوی کشت نادرست باعث افزایش کشت آب‌بر در کشور شده است. با این‌همه او به‌دنبال برداشتن محدودیت خاموشی از چاه‌های آب است: «این اتفاق باعث افزایش تقاضای مصنوعی آب شده و فرسودگی حکمرانی آب نیز باید متناسب با برنامه هفتم اصلاح شود. نبود هماهنگی میان دستگاه‌ها از جمله وزارت نیرو، وزارت کشاورزی و سازمان حفاظت محیط‌زیست مورد انتقاد است. لازم است هرچه سریع‌تر هماهنگی با هم‌افزایی در دستگاه‌ها در این زمینه افزایش یابد. ماده ۳۸ قانون برنامه برای بازنگری در مدیریت آبفا و ماده ۴۰ این قانون در رابطه با کشت فراسرزمینی با هدف تأمین امنیت ملی که به امنیت غذایی گره خورده، ضروری است و ما نیز در مجلس برای آن ظرفیت‌سازی می‌کنیم. برخی از شرکت‌های زیرمجموعه وزارت نیرو باید افزایش فروش آب داشته باشند، درحالی‌که بهره‌وری در این زمینه براساس برنامه هفتم بسیار مهم است. از سوی دیگر، شاهد قوانین قدیمی در این حوزه هستیم که مشکلات را به‌ویژه در حوزه توزیع عادلانه آب افزایش داده و این قانون پاسخگوی بحران فعلی نیست. فرونشست زمین و افزایش مشکلات خاک از دیگر چالش‌های حوزه انرژی است، بازدهی آبیاری بسیار پایین آمده و وزارت نیرو باید برنامه برای توسعه شبکه‌های آب براساس برنامه هفتم داشته باشد.» 


مردم تحمل می‌کنند

«محمدباقر قالیباف»، رئیس مجلس، نیز پس از شنیدن گزارش و اظهارات وزیر نیرو، رؤسای کمیسیون و نمایندگان گفت: «ما باید موضوع تولید را از طریق سرمایه‌گذاری حل کنیم. در حوزه مصرف نیز طبیعتاً باید صرفه‌جویی انجام شود. بنابراین، صرفه‌جویی باید در اولویت کارهایمان قرار گیرد.»

او ادامه داد: «مردم به‌ویژه در حوزه آب ناراضی هستند که جناب‌عالی نیز به بخشی از این نارضایتی‌ها اشاره کردید. باید توجه داشت پایان زمستان گذشته، برخی معتقد بودند تابستان امسال با ناترازی برق یا قطعی برق مواجه نخواهیم بود، اما به‌دلیل کاهش بارش و ازدست‌دادن حدود ۱۰ تا ۱۲ هزار مگاوات ظرفیت تولید برق، ما این مسئله را جدی نگرفتیم. مردم بعضی اوقات قطعی برق را تحمل می‌کنند، اما بی‌نظمی و ناعدالتی در قطعی برق را قبول ندارند؛ کسی که برق خود را پیش‌خرید کرده، هزینه پرداخت کرده و تضمین گرفته که برق او قطع نشود، این وضعیت را نمی‌پذیرد. بخش خصوصی نیز که سرمایه‌گذاری کرده، انتظار دارد برق خود را دریافت کند و نمی‌پذیرد سرمایه‌اش هدر برود.»

رئیس مجلس ادامه داد: «ما با مجموعه‌ای از این مشکلات مواجه هستیم که دولت و مجلس باید آنها را حل کنند. سند ما برای حل این مشکلات برنامه هفتم است. به ماده ۹۶ برنامه هفتم مراجعه کنید که در حوزه صرفه‌جویی برای همه موضوعات تعیین‌تکلیف کرده است. مجلس یازدهم با افزایش قیمت برق و تثبیت قیمت‌ها تلاش کرده است درآمد حوزه انرژی افزایش یابد، اما در برخی موارد خروجی‌ها به‌اندازه کافی نیست و این نیازمند توجه جدی است.»

او با بیان اینکه ما در برنامه پنج‌ساله، هدف‌گذاری کرده‌ایم ۱۲ هزار مگاوات برق از منابع تجدیدپذیر تولید شود، عنوان کرد: «دولت و مجلس این هدف را قبول دارند، اما در نحوه اجرای آن مشکلاتی وجود دارد که باید رفع شود تا فرصت جبران از دست نرود. قوانینی مانند قانون رفع موانع تولید رقابت‌پذیر و قوانین مربوط به تأمین منابع مالی سرمایه‌گذاری می‌توانند کمک‌کننده باشند و باید به‌خوبی بهره‌برداری شوند. در حوزه کولرهای آبی که حجم مصرف برق قابل‌توجهی دارند، اگر بتوانیم صرفه‌جویی انجام دهیم، می‌توانیم تا ۵۰ درصد کاهش مصرف داشته باشیم. اما وقتی گواهی صرفه‌جویی تضمین نشود و انگیزه‌ها به‌درستی ایجاد نشود، نمی‌توان انتظار تحول داشت. کمیسیون انرژی باید با وزارتخانه به‌صورت روشن و براساس سند برنامه هفتم، موضوع صرفه‌جویی، تولید و ضمانت تولید از طریق بخش خصوصی را پیگیری کند و در قالب یک برنامه مشخص، هدف‌ها و مراحل رسیدن به آنها را تعیین کند.»


درخواست ضمانت

قالیباف در بخش دیگری از صحبت‌هایش اعلام کرد: «حل مسائل عنوان‌شده باید توسط وزارت نیرو ضمانت شود و تفاهمی میان کمیسیون و وزارتخانه شکل بگیرد تا در مدت چهار ماه آینده نتایج ملموسی حاصل شود. انتظار ما این است که در جلسه بعدی گزارش عملکرد صرفه‌جویی‌ها و اقدامات انجام‌شده ارائه شود. وزیر و تیم وزارتخانه در حوزه آب و برق چه در زمینه صنعتی و مدیریتی، تجربه و توانمندی دارند و ما امیدواریم که این موضوعات را به‌خوبی پیش ببرند.»

فرزندِ «ایران» به دنیا نیامد

«ایران درودی» با نور، نقاشی کرد و با رنج، زیبایی آفرید. او شاعرِ بوم‌ها بود و راویِ جهانی دیگر؛ جهانی رؤیایی، سرشار از بی‌زمانی و لامکانی؛ جهانی که در نقشه‌ها نمی‌گنجید و در تعاریف مرسوم هنر نیز. یک روز منتقدی غربی او را «شاعر» نامید و انگار این درست‌ترین تعریفی است که می‌توان از این زنِ نقاش ارائه داد؛ چراکه نقاشی بدون جوهر شعر نمی‌تواند این‌چنین جهان‌هایی عاشق، پراضطراب و ژرف را تصویر کند. او شاعری بود با قلم‌مو و رنگ. هرچه بود، «ایران» بود و عاشقِ موطن خویش؛ ایرانی ساخته از خاک و باد، از رنج و البته از نور. 

در بررسی آثارش می‌توان ردپای یک مضمون مشترک را دید: «نور» و «ایران». درودی در آثارش، خواه در کویر و سیل، خواه در امواج خلیج‌فارس، خواه در لوله‌های نفت و طبیعت‌ِ فراخ، به‌دنبال روشنایی و ریشه‌های ایرانی بود که خود می‌گفت: ثروت واقعی‌اش دو چیز است. نخست آنکه اسمش را ایران گذاشته‌اند و دوم آنکه عشق به وطن برایش به عشقی فرهنگی تبدیل شده است. 

و همین عشق است انگار که تا همیشه نامش را بر تارکِ هنرِ این سرزمین درخشان باقی خواهد گذارد که آنچه او را یگانه می‌کرد، بومی‌سازی هنری دیگرجایی بود. او از خاک ایران، از اسطوره‌ها و از تاریخ، استعاره‌هایی تازه می‌ساخت. نقاشی‌هایش روایت هم‌زمانِ زخم و التیام بودند؛ گواهی بر این حقیقت که رنج می‌تواند سرچشمه‌ آفرینش باشد. او نشان داد هنر تنها زیبایی نیست، بلکه معجزه‌‌ای است برای آنکه تاریکی را بدل به روشنایی کند.  

آنان که او را از نزدیک می‌شناختند و من نیز سعادتِ آن را نیز داشتم که سالیانی دراز با او نشست‌وبرخاست داشته باشم، می‌دانیم او نقاشی می‌کرد تا ترس‌هایش را رام کند. وقتی می‌خواست خاطره‌ای در آن میز بزرگ آشپزخانه پرنورش تعریف کند و ناگزیر به خوردن قسم بود به دو چیز سوگند یاد می‌کرد: به نور و به عشق. مرگ را نیز باشکوه می‌دید و اشباح هراسناکِ زندگی را با قلم‌موی خود به تسلیم در برابر نور وامی‌داشت. نقاشی برای او نوعی کشف حقیقت بود؛ حقیقتی که میان رنگ‌ها پنهان می‌کرد و چون سرابی لغزان، گریزپا می‌نمود. 

«ژان کوکتو» در جایی، در فیلم «بازگشت اورفه» می‌گوید: «فقط مرگ است که هنرمندان را جاودانه می‌سازد.» ایران درودی از نور می‌گفت و به مرگ می‌اندیشید و خودش در گفت‌وگویی به این نکته اشاره کرده که: «دغدغه هر انسانی مرگ است و چگونگی مردن. مرگ، هنرمند و غیرهنرمند نمی‌شناسد. به مرگ نمی‌اندیشم، به او افتخار خواهم داد که به من بیندیشد.»

اما ورای تابلوها، زندگی شخصی او نیز پر از رنج‌ها و دلبستگی‌ها بود. درودی در خانواده‌ای مرفه در مشهد زاده شد، اما آرامش کودکانه‌اش با جنگ جهانی دوم، مهاجرت‌ها و بیماری‌ها در هم شکست. همین جابه‌جایی‌ها و زخم‌ها بود که بعدها در آثارش به‌صورت جست‌وجوی «خانه‌ای جاودانه» و جهانی بی‌مرز تبلور یافت. او ازدواجی عاشقانه با «پرویز میرغفاری» (فیلمساز و کارگردان ایرانی) داشت، اما مرگ نابهنگامِ همسرش زخمی عمیق بر جانش گذاشت. ازآن‌پس، تنهایی همراه همیشگی‌اش شد و نقاشی تنها پناهگاهش. درودی فرزندی نداشت و گویی همه مهر مادری‌اش را نثار تابلوهایش می‌کرد: «وقتی وارد آتلیه‌ نقاشی‌ام می‌شوم، دنیا و مسائل مربوط به آن را پشت در آتلیه می‌گذارم و وارد جهان دیگری می‌شوم که با جهان ماورا و باورهایم سروکار دارد. بدین‌گونه نقاشی‌هایم به‌گونه‌ای ترجمان و تصویر دنیای ذهنیات من هستند.» 

در دوره‌ای از زندگی‌اش با سرطان روبه‌رو شد و از آن تجربه به‌عنوان «معجزه زندگی» یاد کرد. می‌گفت: «هیچ سیاهی مطلق نیست و در هر سفیدی نقطه‌ای از سیاهی است.» برای او، رنج‌ها، سرچشمه‌ای برای امید بودند. به همین دلیل، در کتابش نوشت که زندگی را باید بلعید، با همه سختی‌ها و زیبایی‌هایش؛ زیرا حتی تلخی‌ها نیز بخشی از حقیقت زندگی‌ هستند. فلسفه زندگی‌اش روشن و استوار بود: «انسان همان نتیجه اندیشه‌های خویش است.» از نظر او، اگر زندگی ما را به مبارزه بطلبد، باید خود را مجهز کنیم و دوباره بسازیم. او به کسانی که ناامید بودند، می‌گفت: «مگر از موهبت زنده بودن برخوردار نیستید؟»

ایران درودی در زندگی با بسیاری از بزرگان فرهنگ و ادب ایران نشست و برخاست داشت. از «ابراهیم پورداوود» عشق به ایران زمین را آموخت، از «سیمین بهبهانی» جرئت را، از «احمد شاملو» و شعرش وسعت تخیل را، از «سهراب سپهری» فروتنی را، از «فروغ فرخزاد» شفافیت شکننده واژه‌ها را و از «عباس کیارستمی» ریتم در نقاشی را. اما در میان همه، پدرش را بزرگ‌ترین آموزگارش می‌دانست؛ کسی که هنرمند نبود، اما «نگاه کردن» را به او آموخت: همان اولین درس نقاشی.

در سال‌های پایانی زندگی، آرزوی بزرگش تأسیس «بنیاد ایران درودی» بود؛ بنیادی که قرار بود محلی برای نمایش آثارش و مکانی برای آموزش‌وپرورش نسل‌های آینده هنرمندان باشد. او بارها تابلوهایش را در سفرهای متعدد به ایران آورد؛ گاه با هواپیما و همیشه با دشواری‌های فراوان، اما آخرین بار، تابلوی بزرگی از تخت‌جمشید را با کامیون و بسته‌بندی محکم از فرانسه به ایران رساند. خودش می‌گفت: «این کار نشان داد که دیگر منزلی در فرانسه ندارم. باید صفحه‌ای از زندگی‌ام را ورق می‌زدم و قدرتش را در خود یافتم.»

ایران درودی هدفی روشن داشت: ساخت بنیادی با هیئت امنایی منتخب، برای حفظ و نمایش آثارش. او هیچ‌گاه آثار مهم خود را به فروش نگذاشت؛ زیرا آنها را «صفحاتی از تاریخ ایران» می‌دانست و معتقد بود چنین آثاری نمی‌توانند در خانه شخصی جای بگیرند. درودی بارها تأکید کرده بود سهم او از این موزه، بخشیدن آثارش است و باقی به یاری نهادها و هموطنان هنردوست بستگی دارد. او وصیت کرده بود تمام دارایی و تابلوهایش وقف این بنیاد شود. درودی سال‌ها برای تحقق این رؤیا جنگید، قراردادها بست، زمین خرید، پیگیری‌های بی‌پایان کرد، اما سنگ‌اندازی‌ها و بروکراسی اداری، او را در حسرت گذاشت. در روزگاری که نفس‌های آخر را می‌کشید، هنوز چشم‌به‌راه افتتاح موزه‌ای بود که آن را فرزند ناتمام خود می‌دانست: «می‌خواهم در سرزمینی که دوستش دارم، بمانم و پس از مرگم هم به آن خدمت کنم.»

ایران درودی سرانجام در آبان ۱۴۰۰ چشم از جهان فروبست. موزه‌ای که آرزویش را داشت، در زمان حیاتش هرگز به سرانجام نرسید. اما آنچه باقی ماند، نوری است که در آثارش می‌درخشد و عشقی است که بی‌واسطه به ایران بخشید. او در فاصله دو نقطه زیست: نقطه‌ای که بود و نقطه‌ای که هنوز هست؛ همان جایی که هنرمند جاودانه می‌شود و مرگ، تنها قابی خالی است در برابر تابلویی بی‌پایان.

ترک الکل ممنوع!

مصرف مشروبات الکل در ایران اگرچه به‌لحاظ شرعی و قانونی ممنوع است، اما به یک چالش در حوزه سلامت تبدیل شده است. از یک‌سو، وزارت بهداشت در رابطه با میزان مصرف الکل در ایران ابراز نگرانی می‌کند و از سوی دیگر، با وجود وظیفه قانونی خود در رابطه درمان و ترک الکل در کشور، توسعه مراکز مرتبط با ترک الکل را متوقف کرده است.

روز یکشنبه نهم شهریورماه «علیرضا رئیسی»، معاون وزیر بهداشت، مصرف مشروبات الکلی در ایران را بسیار بالا دانست و گفت: «وقتی این مسائل را مطرح می‌کنیم، یک عده می‌گویند الکل کجا بود؟ کشور اسلامی مگر الکل مصرف می‌کند؟ بله مصرف می‌کند. خوب هم مصرف می‌کند. اتفاقاً سرانه مصرف بالاست. این مشکل را باید بپذیریم. بخش پیوند کبد تهران و شیراز را نگاه کنید، ببینید چند درصد آنها به‌خاطر مصرف الکل است؟»

او همچنین افزود: «یکی از چالش‌های نظام سلامت، مصرف الکل است. من بر این باور هستم که مراکز ترک الکل در کشور وجود داشته باشد. اگر صورت‌مسئله را پاک کنیم، هرگز به جایی نمی‌رسد.»


قربانیان الکل در جهان

بنابر اعلام سازمان جهانی بهداشت (WHO)، میزان سرانه مصرف مشروبات الکلی در جهان برای افراد بالای ۱۵ سال در سال ۲۰۱۹ حدود ۵.۵ لیتر در سال بوده است. به‌گفته این نهاد، مصرف‌کنندگان به‌طور میانگین روزانه ۲۷ گرم الکل مصرف می‌کنند. همچنین براساس اعلام همین سازمان، مصرف الکل در سال ۲۰۱۹ موجب ۲.۶ میلیون مرگ زودرس در جهان شده که از این میان حدود ۱.۶ میلیون مورد به بیماری‌های غیرواگیر همچون سرطان‌ها و بیماری‌های قلبی‌-عروقی مربوط بوده است. این بدان معناست که ۳ تا ۴ درصد از کل مرگ‌های ناشی از بیماری‌های غیرواگیر قابل‌ انتساب به الکل است. در حوزه حوادث ترافیکی نیز الکل نقش چشمگیری دارد. براساس اعلام سازمان جهانی بهداشت، در سال ۲۰۱۹ حدود ۲۹۸ هزار مرگ جاده‌ای به مصرف الکل نسبت داده شده است؛ رقمی که نزدیک به ۲۳ درصد از کل تلفات جاده‌ای جهان را شامل می‌شود.

الکل همچنین سهم بالایی در ایجاد ناتوانی و معلولیت دارد. داده‌های جهانی نشان می‌دهد ۴.۷ تا ۵.۲ درصد از کل سال‌های ازدست‌رفته به‌دلیل ناتوانی، ناشی از مصرف مشروبات الکلی است. 


میزان مصرف الکل در ایران

اگرچه به‌گفته رئیسی، میزان مصرف الکل در ایران بالاست، بااین‌حال آمارها مربوط به مصرف الکل در ایران متفاوت است و بسیاری از نهادهای رسمی از ارائه این آمار پرهیز می‌کنند و آمار رسمی عمدتاً برپایه‌ گزارش‌های قدیمی‌تر منتشر می‌شوند. اردیبهشت‌ماه سال گذشته مؤسسه ملی تحقیقات سلامت وابسته به وزارت بهداشت، برپایه پیمایش استپس ۱۳۹۵ در جمعیت بالای ۱۸ سال و وضعیت مصرف الکل براساس گزارش جهانی ۲۰۱۸، در جمعیت ۱۵ سال و بالاتر منتشر کرد. برپایه این گزارش، «سرانه مصرف الکل در ایران، یک لیتر در سال است که این میزان در ایران از روش‌های ثبت غیررسمی به‌دست آمده است. همچنین، در بین افراد الکلی، این میزان ۲۸.۴ لیتر در سال است و این افراد به‌طور متوسط ۶۱.۴ گرم در روز الکل مصرف کرده‌اند. بر همین اساس، پیش‌بینی شده است در سال‌های آتی یک درصد جمعیت مصرف الکل داشته باشند.»

گزارش مؤسسه ملی تحقیقات سلامت اعلام کرده شیوع «الکلی‌های قهار» یک‌دهم درصد در جمعیت بالای ۱۵ سال است. همچنین، یک درصد از جمعیت مصرف‌کننده، مشکلات ناشی از مصرف الکل دارند و پنج‌دهم درصد از این جمعیت به‌دلیل مصرف الکل جان خود را از دست می‌دهند.

براساس نتایج یک مطالعه ملی دیگر استپس که در سال ۲۰۲۱ از سوی وزارت بهداشت انجام شد، حدود ۶.۹ درصد از بزرگسالان ایرانی حداقل یک‌بار در طول زندگی الکل مصرف کرده‌اند و ۳.۸ درصد نیز در ۱۲ ماه منتهی به این مطالعه الکل نوشیده‌اند. سرانه مصرف خالص الکل در میان افراد بالای ۱۸ سال حدود ۰.۱۲ لیتر در سال برآورد شده است.

اگرچه آمارهای اعلام‌شده توسط وزارت بهداشت نشان می‌دهد میزان مصرف الکل نسبت میانگین جهانی کمتر است، بااین‌حال وضعیت مرگ‌ومیر به‌دلیل مصرف الکل تا حدود بسیار زیادی نگران‌کننده است. گزارش‌های پزشکی قانونی نشان می‌دهد طی سال‌های ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۰، بیش از ۲ هزار و ۲۴۰ نفر در کشور بر اثر مسمومیت الکلی جان باخته‌اند. تنها در سال ۱۳۹۸، ۶۲۷ فوت ناشی از الکل ثبت شد که نسبت به سال قبل ۱۴۲ درصد افزایش نشان داد.

همچنین، در پنج ماه نخست سال ۱۴۰۲، تعداد ۳۹۲ مرگ ناشی از مسمومیت الکلی به ثبت رسید که نسبت به مدت مشابه سال قبل ۴۱.۶ درصد کاهش داشت. از این تعداد، ۹۵ نفر به‌طور مشخص بر اثر مصرف متانول (الکل چوب) جان خود را از دست دادند. در سال قبل این آمار حدود ۶۱.۷ درصد بیشتر بود.

همان‌گونه‌که آمارهای پزشکی قانونی نشان می‌دهد، تعداد افرادی که به‌دلیل مصرف متانول جان خود را از دست داده‌اند، بسیار زیاد است. از سوی دیگر، به‌دلیل غیرقانونی بودن عرضه مشروبات الکلی در ایران بخش زیادی از موارد مرگ و آسیب ناشی از مصرف، به الکل‌های تقلبی و آلوده به متانول مربوط می‌شود.


مراکزی که محدود ماندند

آمار نشان می‌دهد الکل نیز سهم برجسته‌ای در مرگومیر یا بیماری‌های غیرواگیر منجر به مرگ ایفا کند. بر همین اساس، می‌توان همانند اعتیاد به مواد مخدر مراکزی برای ترک آن اختصاص داد؛ امری که در بسیاری از کشورهای جهان وجود دارد و حتی انجمن‌های الکلی‌های گمنام نیز سهم بالایی در اداره این مراکز ایفا می‌کنند. براساس اطلاعات و آمار سازمان ملل متحد، بیش از ۹ هزار مرکز درمان و کاهش آسیب در زمینه مواد مخدر و مشروبات الکلی در ایران فعال هستند. این آمار مشخص نمی‌کند چه تعداد از آنها در زمینه درمان اعتیاد به الکل فعالیت می‌کنند.

نخستین مرکز ترک اعتیاد الکل در ایران در سال ۱۳۹۳ از سوی دانشگاه علوم‌پزشکی تهران آغاز به کار کرد و در همان سال اعلام شد در ایران ۱۵۰ مرکز به فعالیت در حوزه درمان و کاهش آسیب مصرف الکل می‌پردازند. از آن سال تا به امروز آمار جدیدتری در این حوزه منتشر نشده است و به‌نظر می‌رسد توسعه این مراکز در همان زمان متوقف شد؛ چراکه به‌گفته مسئولان وقت وزارت بهداشت، ترک الکل نیازمند مراکز درمانی مجزا از اعتیاد به مواد مخدر ندارد. در همان زمان «احمد حاجبی»، مدیرکل وقت دفتر سلامت اجتماعی، اعتیاد و روان وزارت بهداشت در رابطه با توقف روند توسعه مراکز ترک اعتیاد الکل در همان زمان گفت: «ما اعتقاد نداریم که برای ترک الکل مرکز مجزایی راه‌اندازی شود. دلیلش هم این است که پتانسیل مراکز درمان اعتیاد موجود در کشور، برای این کار کافی است. همچنین، به پزشکانی هم که در این مراکز مستقر هستند، در زمینه ترک الکل آموزش می‌دهیم. بنابراین، همان پزشک می‌تواند در این زمینه اقدام کند. در حال حاضر آموزش‌هایمان در زمینه ترک الکل را با ۱۵۰ مرکز ترک اعتیاد آغاز کرده‌ایم.»

بااین‌حال، براساس اطلاعات «پیام ما» پزشکانی که در زمینه درمان اعتیاد به مواد مخدر فعالیت دارند و به‌صورت علمی توانایی درمان اعتیاد به الکل را نیز دارند، هیچ‌گاه اجازه فعالیت در زمینه درمان اعتیاد به الکل و کاهش آسیب‌ها را پیدا نکردند. این درحالی‌است که بیشتر مراکز درمان ترک اعتیاد به مواد مخدر از سوی این پزشکان تأسیس و اداره می‌شوند که خود نشان می‌دهد ترک الکل و درمان اعتیاد آن سهمی بسیار ناچیزی از ۹ هزار مرکز اعلام‌شده توسط سازمان ملل متحد نداشته است.

گویا به‌رغم نگرانی مسئولان وزارت بهداشت از مصرف الکل و آسیب‌های ناشی از آن و با وجود صراحت قانون بر اینکه این موضوع در حوزه اختیارات وزارت بهداشت است، درمان مصرف الکل در ایران عملاً بی‌متولی مانده است.

سازمان بهزیستی در ایران با وجود اینکه به آسیب‌دیدگان ناشی از اعتیاد کمک می‌کند، ورودی به حوزه الکل و ترک آن ندارد. در سال ۱۳۹۳ «انوشیروان محسنی بندپی»، رئیس اسبق این سازمان، اعلام کرد:  «بهزیستی به‌لحاظ قانونی نمی‌تواند به موضوع ترک الکل ورود کند. ما فقط می‌توانیم به مصرف‌کنندگان الکل که داوطلب دریافت خدمات باشند، با مشارکت تیم ارتقای روحیه، تیم مددکاری و تیم اجتماعی شرایط بازگشت به جامعه را برای آنها فراهم کنیم که این تنها در مواردی است که فرد مصرف‌کننده به درجه‌ای از بیماری‌های روانی رسیده باشد. مصرف الکل در جامعه ما قبح دارد و از نظر شرعی و قانونی دچار اشکال است و برخورد با این آسیب اجتماعی باید متناسب با قبح آن باشد.»

در آن سال‌ها بهزیستی خود را از درمان اعتیاد به الکل کنار کشید، امروز نیز وضعیت به همین منوال است. «محمدرضا اسدی»، سرپرست دفتر ریاست، روابط عمومی و امور بین‌الملل سازمان بهزیستی کشور، به «پیام ما» گفت: «سازمان بهزیستی تنها مجوزی که ارائه می‌دهد مرتبط با ماده ۱۶ قانون مبارزه با مواد مخدر است که مرتبط با تأسیس مراکز ترک این مواد است و وظیفه‌ای در حوزه ترک اعتیاد الکل ندارد.»

به‌گفته او، اعتیاد به الکل به حوزه روان‌پزشکی و بیماری‌های مرتبط با آن برمی‌گردد و به همین دلیل ارتباطی با بهزیستی ندارد.

حال به‌نظر می‌رسد با وجود تصریح وزارت بهداشت در رابطه با میزان مصرف الکل و آسیب‌های ناشی از آن در ایران، هنوز اعتیاد به الکل در ایران رسمیت نیافته و به همین دلیل، این حوزه عملاً بدون متولی خاصی باقی مانده است و این می‌تواند در سال‌های آینده وضعیت بیماری‌ها و مرگ‌ومیرهای ناشی از اعتیاد به الکل را افزایش دهد.