چهره درخشان سید علی اکبر صنعتی

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 775

چهره درخشان
سید علی اکبر صنعتی

بخش ۳۰
پرورشگاه صنعتی کرمان که به همت حاج اکبر صنعتی در سال ۱۲۹۵ تاسیس شده، بزرگانی را در دامان خود پرورده است. یکی از این بزرگان«سیدعلی اکبر صنعتی» است. سید علی اکبر صنعتی نقاش و مجسمه ساز معروف ایران است. کتاب«چهره های درخشان» نوشته حبیب یوسف زاده به روایت زندگی این هنرمند شهیر پرداخته است؛
در میدان راه آهن تهران، جلوی ساختمانی که مجسمه ها در آن زندانی شده بودند، میوه و تره بار فروش ها بساط کرده بودند و جعبه های پر از میوه و سبزی را حتی تا جلوی در قفل شده نمایشگاه چیده بودند. استاد، هر وقت که برای دیدن مجسمه هایش می رفت، مجبور بود با زحمت از میان چرخ ها و گاری های آن ها رد شود و خود را به پشت میله های آن زندان متروک برساند و با حسرت به تماشای حاصل یک عمر زحمت و تلاش خود بنشیند. گاهی از این که مجسمه هایش به حبس ابد محکوم شده بودند، دلش می گرفت و اشک می ریخت. تنها دل خوشی اش این بود که چهره های غبار گرفته آن ها هنوز سالم مانده است. امیدوار بود که بتواند روزی آن ها را آزاد کند و این امید دیری نپایید.
عاقبت روزی رسید که همه آن زندانیان بی جان، به دست جهل اعدام شدند. در شلوغی های دوران انقلاب، عده ای آدم ناآگاه و سودجو که می دیدند در و پنجره ساختمان زنگ زده و متروکه شده است، به این خیال که با سوء استفاده از شلوغی زمانه می توانند از آب گل آلود ماهی بگیرند و ساختمان را تصرف کنند، قفل را که سال ها بسته بود، شکستند و با تیشه و چکش و پتک، مجسمه ها را خرد کردند و تابلوها را دریدند. شاید می خواستند مجسمه ها را دور بریزند تا جا برای چیدن جعبه ها باز شود! شاید هم فکر می کردند که آن همه مجسمه ارتباطی با حکومت شاه دارد و هر نشانه ای از شاه ستمگر باید نابود شود! غافل از این که خالق آن آثار ارزشمند، خود نیز درد کشیده و ستم دیده بود. شاید هم علت دیگری داشت؛ اما هرچه بود، طولی نکشید که جای آن همه یادگار عشق و هنر و حاصل سال ها بی خوابی شبانه و تحمل سختی ها و خون دل خوردن ها را خروارها میوه و سبزی گندیده، غصب کرد.
«چند روز بعد از این واقعه باور نکردنی، دوستان و آشنایانم مرا آرام آرام در جریان این حمله و هجوم و ویرانی قرار دادند. درست مثل باخبر ساختن پدری از مرگ فرزندان دلبندش. کمرم شکست. خمیده شدم. به گریه افتادم و نالیدم:خدایا! چرا من باید به جزای عقوبتی این چنین سنگین دچار شوم؟ مگر من چه خطایی کرده بودم؟ دلم از این می سوخت که دیگر پیر شده بودم. توان هیچ جبرانی برایم نمانده بود. با تمامی این احوال، در دل برای کسانی که از روی نادانی چنین ضربه هولناکی بر دل و روح من وارد آوردند، دعا کردم. دعایشان کردم که خدا بر عقل و معرفتشان بیفزاید و هدایتشان کند.
از این حادثه مدتی هاج و واج و کلافه بودم که یک باره به خودم نهیب زدم:مرد! نشستن و سر در گریبان گرفتن چرا؟ تمامی مجسمه هایت را شکستند و از بین بردند. پرخاطره ترین تابلوهای نقاشی ات را پاره کردند و دور ریختند و به غارت بردند که تو بنشینی به غصه و اندوه و نومیدی؟ مگر با غصه خوردن می توانی آن همه یادگار عزیز را دوباره بازیابی؟ بلند شو مرد! تا آن جا که می توانی جبران کن. همین بود که دلتنگی و اندوه را از خود دور ساختم.

8

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :