گفت و گو با معمرین شهر هنزا زندگی و مردگی در باغ‌های گردو

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 747

گفت و گو با معمرین شهر هنزا
زندگی و مردگی در باغ‌های گردو

زندگی جریان دارد. زندگی با امید جریان می یابد. فرقی هم ندارد کجا باشد. در حاشیه کویر، کنار دریا، لب رودخانه، میان جنگل یا در دل کوهستان ها…
مهم این است که جنبندگانی در آن جا کمر به زندگی بسته اند. مهم این است که مردمانی با آواز خروس از خواب برخیزند و تا غروب به کار و تلاش و کوشش بپردازند. مهم این است کسانی که در این مکان ها زندگی می کنند دل در گرو محل زندگی خود داشته باشند و برای آبادانی آن بکوشند. و این جا همه این ها هست. هنزا را می گویم. مردمانی در دامنه کوه ها زندگی می کنند که می گویند جد در جد کشاورز بوده اند. جد در جد در همین جا به دنیا آمده، زندگی کرده و مرده اند. درختان گردوی چند صد ساله شاهد چند نسل اولاد بشر بوده اند. چند ده سال یک بار صاحبان شان عوض شده اند و فرزندان جایگزین پدران و مادران شده اند. درختان بوده اند و صاحبان شان! همه هم گردوها را رها نکرده اند و در شهر رها نشده اند. بسیاری از مردم هنزا در زادگاه خود مانده اند و با کوه و درخت و خاک و رودخانه اش خو گرفته اند. هر کدام به کاری مشغول هستند. مواردی را که در این نوشتار آورده ام نمونه هایی از این دست آدم ها هستند.

سرپناه ندارم
«صولت داوری فر» یکی از ساکنان شهر هنزاست. روزگارش را، در چادری که در کنار درختان گردویش برپا کرده، سپری می کند. می گوید:«تابستان و زمستان در همین چادر زندگی می کنم. در کرمان خانه داشتم. همسرم بیمار شد. خانه ام را فروختم و خرج دوا و درمانش کردم. پول؛ خرج شد و همسرم هم از دنیا رفت.» داوری ادامه می دهد:«به هنزا آمدم و چادر زدم. می خواستم اتاقی برای خودم دست و پا کنم که در توانم نیست. پول ندارم.»
داوری فر، که به کار آهنگری مشغول است، می گوید:«نمی دانم متولد چه سالی هستم. خدا می داند چه قدر سن دارم. اما هشتاد سال را رد کرده ام. از بچگی آهنگری می کنم. این کار را باید از بچگی شروع کرد. جد در جد آهنگر بوده ایم. در این جا داس و وسایل کشاورزی درست می کنم. داس، سرتبر، سوزن جوالدوز و… اهالی برای تیز کردن کلنگ و چاقو هم پیش من می آیند. من تنها آهنگر این منطقه هستم. از هنزا و روستاهای سرهنگر و باغوئیه و… مشتری دارم.»
این آهنگر هنزایی در آمد خود را برای اداره یک زندگی معمولی، کافی نمی داند و می افزاید:«معمولا کشاورزان، مشتری آهنگران هستند. در قدیم کشاورزی به شکل سنتی رونق داشت. هر روز باید برای ساخت گاوآهن و ابزار و آلات کشاورزی، آهن می ساختم. اما کم کم تراکتور به میدان آمد و کاسبی آهنگری هم از رونق قبلی افتاد.»
تقاضای تنها آهنگر منطقه هنزا داشتن یک سرپناه برای مصون ماندن از سرمای زمستان است.
خاک دامن گیر
افراد دیگری هم هستند که به خاطر حب وطن، سکونت در شهر و روستای خود را بر زندگی در هر جای دیگری ترجیح داده اند. هر کسی برای ماندن در یک محل به بهانه نیاز دارد. کشاورزی یکی از مشاغلی است که انسان ها را پایبند یک محل می کند. نمی دانم شاید ضرب المثل«خاک؛ دامن گیر است!» ریشه در فرهنگ کشاورزی داشته باشد. چون عشایر دام ها و چهارپایان خود را از ییلاق به قشلاق و از قشلاق به ییلاق منتقل می کنند و محل پیشین زندگی خود ترک می گویند و در پی تدارک اسباب زندگی در محل جدید زندگی خود هستند. اما کشاورزان در بهار و زمستان در شهر و روستای خود برای تیمار درختان و زمین زراعی خود به یکجانشینی رضایت می دهند. یکی از معمرین شهر هنزا، بانو«نبات مقبلی» است. این بانوی 87 ساله می گوید:«همه آبا و اجداد ما در هنزا به دنیا آمده اند و همین جا هم مرده اند. ولادت ما، زندگی و مردگی مان در همین املاک است. من هم از اول خلقتم تا امروز در همین ملک بوده ام. هنزا را خیلی دوست دارم. در قدیم که به کشاورزی مشغول بودیم عدس، جو، ارزن و… می کاشتیم.»
نبات مقبلی برف سنگین سال 1341 را به خوبی به یاد دارد. گویا این برف آن قدر سنگین بوده که به نوستالوژی مشترک مردم هنزا تبدیل شده است.
وی در توصیف آن روزها می گوید:«7 شبانه روز برف آمد. 2 متر برف روی هم جمع شد. رفت و آمدها غیرممکن شد. خدا رحمت کند برادرم مرحوم علیجان، خیلی تنومند و قوی بود. راه را باز کرد تا من توانستم یک مشک آب به خانه بیاورم. از آردهایی که در خانه ذخیره کرده بودیم، استفاده می کردیم.»

14

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :