ساعتی با یک قلاگر کرمانی؛ خیابان مسی

سه شنبه 17 فروردین 1395

ساعتی با یک قلاگر کرمانی؛
خیابان مسی

در مسیرم به سمت دفتر روزنامه پیرمردی توجه ام را جلب کرد که تعداد زیادی ظرف مسی جلویش چیده و مشغول سفید کردن آن ها بود. این پیرمرد به شیوه ای منحصر به فرد کنار خیابان، در مسیری نسبتا شلوغ کار می کرد. از جلویش گذشتم؛ اما انگار ذهنم لابه لای ظرف های مسی جا مانده بود. اتومبیلم را جلوی دفتر که پارک کردم تصمیم گرفتم برگردم و با او صحبت کنم .چند دقیقه بعد جلوی مغازه ی او بودم. ظرف های مسی کناره ی خیابان را زیبا کرده بودند. خود را «اوستا حسن علی» معرفی کرد.
از حسن علی سوال کردم که اینجا چه می کند و کارش را برایمان معرفی کند. با لهجه ی زیبای کرمانی جواب داد:«ظرف مسی سفید می کنم، داخل ظرف های مسی سیاه است و قبل از آن که داخل آن ها غذا درست شود باید سفید شوند. باید اول به ظرف تیزآب بزنم؛ بعد با کاغذ سمباده آن ها را بسایم، یک روز بعد باید سفیدشان کنم. سفید کردن ظرف های مس یکی از کارهای کرمانی های قدیم است ،هر چند دیگه کسی نمیاد از نو شروع کند و مشغول به این کار شود. هرکس هم که الان مشغول است از قدیم بوده. اگه همین هایی هم که هستند دستشان از دنیا کوتاه شود دیگر هیچ کس نیست که این کار را بلد باشد و ادامه بدهد . قلا کردن ظرف های مسی هم برای همیشه تمام می شود.»
سنتان چقدر است و چند سال است که این پیشه را دارید؟
دقیقا نمی دانم چند سالی دارم؛ حدود هفتاد سالی دارم. من از بچگی توی بازار مس گرها کار می کردم. حدود ده دوازده سال داشتم آنجا شاگردی می کردم .حدود بیست سالی توی بازار مس گری کار کردم، حسابی اوستا شدم .قلا کردن کار آسانی نیست. کلی باید شاگردی کنید تا اوستا بشوید. بیست سالی هم هست که اومدم اینجا برای خودم مغازه زدم .من از صبح زود میام تا وقتی که هوا روشن باشد و چشمم ببیند، کار می کنم.
چند فرزند دارید ؟
من شش بچه دارم ،همه را عروس داماد کرده ام؛ ولی هیچ کدام نرفته اند. بچه ها ازدواج که می کنند زیاد می شوند و بر می گردند. بعضی وقت ها دور سفره مان جا نیست و صدا به صدا نمی رسد. خداروشکر که می آیند دور سفره پدرشان می نشینند. بعضی وقت ها پسرم کمک مان می کند. از همه بچه هایم راضی هستم .
چرا تنها کار می کنید، شاگردی ندارید؟
شاگرد برای این کار کم گیر می آید. هر کسی هم بیاید یکی دو ماه می ماند، بعد می گوید دستم درد گرفت یا کمرم درد گرفت و می رود. شاگردی که مرد این کار باشد پیدا نمی شود . باید با کاغذ سمباده ظرف ها رو بساییم. کار سختی ست؛ اما مگر پول آوردن کار راحتی است؟ هیچ کاری نیست که سخت نباشد. باید مرد کار بود، باید خرج خانواده را در آورد، مرد که الکی بهش نمی گویند مرد؛ باید ستون خانه باشد تا سقفی بالای سر بچه ها بماند. من خدا را شکر سالمم، و این هم به خاطر این است که تمام عمرم کار کردم. وقتی کار کنی و بدنت رو فعال نگه داری، مریضی توی بدن نمی ماند. همه ی درد و بیماری ها از بیکاری است.
درآمدتان کفاف خرج زندگی تان را می دهد؟
راضی ام به رضای خدا .بعضی وقت ها می شود حتی کرایه ۱۲۰ هزارتومانی مغازه را هم نمی توانم در بیاورم، اما راضی ام. خدا تا الان که ما را گرسنه نگذاشته است .یک روز هست یه روز نیست، قرار نیست که همیشه یه جور زندگی بگذرد.
اگر حرفی باقی مانده برایمان بگویید.
مردم یادشان رفته است که پدر و مادرهایشان دایم تو همین ظرف های مسی غذا درست می کردند. از زمانی که این قابلمه های جدید به بازار آمد، درد و مریضی هم بین مردم زیاد شد .چند روز پیش یک دکتر آمد ده دوازده تا ظرف آورد، برایش سفید کنم، منظورم این است که دکترها هم از این ظرف ها استفاده می کنند. سفید کردنشان هم که خیلی هزینه ندارد.من برای سفید کردن یه قابلمه ۱۵ هزار تومان دستمزد می گیرم. همیشه جدا از پولی که می گیرم وقتی یک نفر ظرفش را می آورد، من قلا کنم خوشحال می شوم ،می گویم حتما آن ها سالم تر می مانند.
سخت مشغول کار بود با کاغذ های سمباده ی خیس محکم و خشن به ظرف های سیاه مس می کشید، اما نگاهش گرم و مهربان بود؛ با لبخندی به پهنای صورت .از او که دور می شدم انگار دلم برای ظرف های مسی تنگ شده بود، دلم برای فرهنگ غنی کرمان تنگ شده بود، دلم برای مشاغلی که فراموشی تهدیدشان می کند تنگ شده بود.

کرمان
مطالب مرتبط

ارسال پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.