مردان دلربا

مردان دلربا

یاسر سیستانی نژاد

طنزیماتچی

روزنامه شهروند درباره حضور اکبر عبدی، محسن مخملباف، جواد رضویان، محمود بصیری و… به عنوان بازیگر زن در سینمای ایران نوشت:«چه مردان دلربایی!»

تغار؛ کف دستش را روی دهانه اش گذاشته بود و به نمایشنامه ای فکر می کرد که به زودی قرار بود خلق کند. شاهد عینکی باید نقش ستون قصر پادشاه را بازی می کرد. طنزیماتچی و مخاطب خاص هم شاه و ملکه بودند. اما یک بازیگر زن هم نیاز بود تا علیه پادشاه توطئه کند. تغار نتوانست بازیگری برای این نقش پیدا کند. ناگهان فکری به سرش زد. با خودش گفت:«لباس زنانه به جناب طنزیماتچی می پوشانیم و می فرستیمش روی صحنه، مثل اکبر عبدی!» 

طنزیماتچی و مخاطب خاص و تغارناز زیر درخت گلابی تجمع کرده بودند و درباره تئاتر گفتگو می کردند. تغارناز می گفت:«به نظر من بلیت لو مِقدالی اَلزون تَل کنیم تا تغالا هم بتونن بیان.» مخاطب خاص می گفت:«نه همون 250 هزار تومن خوبه! با کلاسا بیان!» تغارناز گفت:«یعنی ما تغالا بی کلاسیم، مخاطی جون؟» مخاطب خاص گفت:«نه عزیزم، منظورم این نبود که!» تغار؛ از پنجره صدا زد:«دوستان تشریف بیارین پلاتوی تغارنیوز!» مخاطب خاص دستش را جلوی دهانش گرفت. ریز خندید و گفت:«پلاتوی تغارنیوز! خدا نَکُشَتِت تغاری!» گروه به تغارنیوز رفتند. تغار شروع به صحبت کرد:«ضمن عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان. از آن جایی که بنده در حال نگارش نمایشنامه هستم و یک بازیگر زن کم داریم. بر آن شدم که یک مرد نقش زن را بازی کند. بدین ترتیب جناب طنزیماتچی در دو نقش پادشان و زن توطئه گر بازی می کنند. زن توطئه گر از در قصر وارد می شود و پادشاه را می کشد.» طنزیماتچی چشم غره ای رفت و گفت:«اولاً من چنین نقشی بازی نمی کنم. ثانیاً من چه طوری همزمان هم شاه باشم و هم زن و بیایم و خودم را بکشم؟» تغار؛ ستون فقراتش را خاراند و گفت:«فکر اینجاش رو نکرده بودم. خُب! می گیم شاهد عینکی زن پوش بشه و شما رو بکشه.» شاهد عینکی در چارچوب در ظاهر شد. پشت کله اش را خاراند و گفت:«من که ستون قصرم. اگه از جام تکون بخورم. قصر خراب میشه.» تغار خندید و گفت:«عجب هم توی نقشش فرو رفته. خب یه لحظه پادشاه رو بکش و برگرد سر جات که قصر خراب نشه. مرد دلربایی هم هستی.» و غش غش زد زیر خنده.

 تغارناز روبان صورتی اش را لمس کرد و گفت:«به نظر من مخاطی جون دو نقش بازی کنه. هم ملکه و هم زن توطئه گَل. بیاد پادشاه لو بکشه و بَلگَلده و بِلِه!» گونه های مخاطب خاص سرخ شد. با گریه گفت:«نه من دستم رو به خون جناب طنزیماتچی آلوده نمی کنم. من با ایشون در اول نمایش پیمان وفاداری بستم. ایشون مرد دلربایی هستن. می دونی؟» تغار گفت:«اما ملکه و زن توطئه گر دو تا شخصیت هستن که شما هر دو رو دارین.» مخاطب خاص فریاد زد:«یعنی من دو شخصیته ام؟ محاله. من هیچ اختلال روانی ندارم. من سالم سالمم.» و خشمگین از در تغارنیوز بیرون رفت. تغار دوباره دست بر ستون فقرات گرفت و با خود گفت:«مشکل تازه! حالا باید یک زن پوش هم پیدا کنیم که نقش ملکه رو بازی کنه.» و نگاهی به شاهد عینکی انداخت. شاهد عینکی چشم هایش را گرد کرد و گفت:«چرا این جوری نگاه می کنی؟» طنزیماتچی هم با چشم های گرد گفت:«راست می گوید چرا این جوری نگاهش می کنی؟ نکند انتظار داری این زن من بشود؟» تغار گفت:«نقش زن!» شاهد عینکی آهسته روی زمین خم شد. دمپایی هایش را به دست گرفت. دوید و در افق محو شد. موبایل تغارناز به صدا در آمد. گفت:«سلام عزیزم. باشه، باشه، اومدم» و از در بیرون رفت. طنزیماتچی زیر چشمی نگاهی به تغار انداخت. به طرف او خیز برداشت. تغار را سر و ته کرد و روی آن نشست. 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 736
  • دیروز: 1,150
  • هفته: 4,597
  • ماه: 15,704
  • سال: 690,482