چوبک‌هایی که دیده نمی‌شونــــد!

نقدی بر اسطوره‌سازی فردی در بستر موفقیت‌های جمعی





چوبک‌هایی که دیده نمی‌شونــــد!

۱۰ مرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۰۴

ثبت جهانی قلعه الموت در این روزهای دشوار، روحیه‌ای تازه به بسیاری از هموطنان بخشید. اما در حاشیه این رویداد، آنچه در فضای مجازی به موضوعی پربحث تبدیل شد، جایگاه مدیر پایگاه تاریخی قلعه الموت در محل اجلاس بود. پرسشی که برای بسیاری پیش آمد، این بود که با وجود نقشی که حمیده چوبک در این موفقیت داشت، چرا باید در ردیف دوم بنشیند؟ برخی کاربران با حذف نفرات ردیف جلو، اعتراض خود را به‌شکل تصویری نشان دادند و برخی دیگر نیز با واکنش‌های نوشتاری، نارضایتی خود را ابراز کردند. به نظر می‌رسد این حساسیت جمعی ریشه در حس عمیق عدالت‌خواهی ایرانیان دارد؛ حساسیتی که شاید از تجربه‌های ناگفته ما در محیط‌های کاری و اجرایی نشئت می‌گیرد. بااین‌حال، خود این واکنش یک‌سویه نیز خالی از نقد نیست.

در گزارش برخی روزنامه‌ها به این موضوع اشاره شد که حمیده چوبک در کنار «تیمی از باستان‌شناسان، کارشناسان و جوامع بومی منطقه»، سال‌ها کاوش و پژوهش کرده است تا بتوانند الموت را به ثبت جهانی برسانند. بااین‌حال، در فضای مجازی و حتی در پوشش خبری این رویداد، کمتر نامی از آن گروه کارشناسی برده می‌شود و تمرکز اصلی بر یک چهره است. گویی در نگاه ما فقط باید قهرمان اصلی نشان داده شود.

اینجاست که تناقضی اساسی خود را نمایان می‌کند: از جایگاه یک عضو کلیدی در ردیف دوم گلایه داریم و از سوی دیگر، خود ما نیز به‌ندرت به نقش گروه پشت صحنه اشاره می‌کنیم. این تناقض نشان می‌دهد که مسئله فقط جایگاه یک نفر در عکس نیست، بلکه الگویی فراگیر است که در آن همواره به‌دنبال یک چهره می‌گردیم و از نیروهای جمعی غافل می‌مانیم. برای روشن‌ترشدن این الگو، بهتر است آن را در نمونه‌های آشنای دیگری نیز دنبال کنیم؛ نمونه‌هایی که نشان می‌دهند این رفتار ریشه در ساختارهای جاافتاده فرهنگی و اجرایی ما دارد.

در بسیاری از پروژه‌های عمرانی، مرمتی و حتی پژوهشی، نام مدیر و سرمایه‌گذار بیش از دیگران می‌درخشد و کارشناسان و عوامل اجرایی گمنام، نه‌تنها از عکس‌ها، که گاهی از گزارش‌های پایانی نیز حذف می‌شوند. گویی در فرهنگ اجرایی ما، دیده‌شدن کارگر یا کارشناس، تهدیدی برای دیده‌شدن کارفرما تلقی می‌شود! این الگو آن‌قدر تکرار شده است که به عادتی جمعی بدل شده و کمتر به آسیب‌های پنهان آن توجه می‌شود. اما برای آنکه این ادعا به کلی‌گویی تبدیل نشود، بهتر است به سراغ نمونه‌های عینی‌تر برویم.

یکی از گویاترین نمونه‌ها را می‌توان در بناهای تاریخی‌مان مشاهده کرد. برای مثال، عکسی از زمان ساخت صحن اتابکی حرم حضرت معصومه (س) وجود دارد که تعداد زیادی از افراد و عوامل اجرایی، مانند معمار، کاشی‌تراش، حجار، کارگر، آینه‌کار و گچ‌کار، در آن حضور دارند؛ همان‌هایی که بی‌نام‌ونشان این اثر را ساخته‌اند. اما تنها نام استاد حسن قمی به‌عنوان معمار، میرزا علی‌اصغرخان، اتابک اعظم، به‌عنوان سرمایه‌گذار و ناصرالدین‌شاه بر کاشی‌ها نوشته شده است. شاید بتوان گفت این رسم تا حدی متأثر از شرایط همان دوره بوده است، اما آنچه نگران‌کننده به نظر می‌رسد، تداوم همین عادت تا امروز است. متأسفانه در سال‌های بعد نیز این روند ادامه پیدا کرده و فقط نام تولیت و گاهی نام بانی بر بدنه بنا حک شده است و کمتر از عوامل اجرایی نامی برده می‌شود. گویی فقط یاد صاحبان قدرت و سرمایه شایسته ماندن بر دیوارهاست.

این الگوی فردمحور، ریشه‌ای تاریخی در فرهنگ ما دارد که در اسناد و کتاب‌های تاریخی نیز نمایان است. در تاریخ‌نگاری ایرانی همواره بر نقش پادشاهان، وزیران و فرماندهان تأکید شده و از عموم مردم و مجریان میانی کمتر یاد شده است. علیرضا ملایی‌توانی در کتاب «گفتمان رسمی تاریخ‌نگاری دوره پهلوی پیرامون رضاشاه» به‌طور مفصل به این ویژگی تاریخ‌نگاری اشاره کرده و توضیح داده است که تاریخ‌نگاری ما همواره به‌دنبال ترسیم تصویر یک قهرمان کاریزماتیک بوده و نقش نیروهای جمعی را نادیده گرفته است. در واقع، آنچه ملایی‌توانی به‌عنوان الگوی مسلط در روایت‌های رسمی ایرانی واکاوی می‌کند، بی‌آنکه نامی از آن برده باشد، همان منطقی را بازتاب می‌دهد که در قرن نوزدهم در غرب صورت‌بندی نظری پیدا کرد؛ منطقی که تاریخ را حاصل اراده چند فرد استثنایی می‌دانست و از عامه مردم و کنشگران میانی غافل می‌ماند. این نگاه، هرچند در همان روزگار با نقدهای جدی مواجه شد، گویی در فرهنگ ما همچنان زنده است و الگوی فردمحوری را بازتولید می‌کند.

اما جای این پرسش باقی است که چرا ما در محافل عمومی کمتر از این تجربه‌ها سخن می‌گوییم و اغلب ترجیح می‌دهیم در جمع‌های صمیمی، آنها را با احتیاط بازگو کنیم؟ شاید این سکوت به‌دلیل مصلحت، حفظ منافع شخصی یا احترام به همکاری‌های پیشین باشد. اما واقعیت آن است که این‌گونه واکنش‌ها، اگر به‌موقع و درست مدیریت نشوند، می‌توانند به مانعی برای پیشرفت و توسعه کشور تبدیل شوند. هرچند اثبات این ادعا به پژوهشی مستقل و مصاحبه‌های عمیق با متخصصانی نیاز دارد که از کار گروهی کناره گرفته‌اند، گفته‌های صمیمی چند تن از استادکاران باسابقه حکایت از آن دارد که برخی از آنان ترجیح می‌دهند به‌جای حضور در پروژه‌های بزرگ، به‌شکلی مستقل فعالیت کنند تا دست‌کم نامشان در قراردادهای شخصی ثبت شود. اگر آمار و تحلیل‌های دقیق‌تر نیز این روند را تأیید کنند، می‌توان آن را هشداری جدی برای کیفیت آینده کارهای مرمتی و فرهنگی دانست.

برای روشن‌ترشدن ابعاد این مسئله، بهتر است به دو روایت عینی از دل همین پروژه‌ها نگاه کنیم.

در یکی از پروژه‌های مرمتی، هنگام اجرای طاق اتاق سوم، استاد حسین افضلی می‌گفت برخی پیمانکاران نمی‌خواهند کارفرما یا مقام‌های بالادستی با استادکار آشنا شوند تا بتوانند پروژه را به نام خود تمام کنند. او تعریف می‌کرد که هر بار برخی مسئولان برای بازدید می‌آمدند، پیمانکار به بهانه‌ای ما را به جایی دیگر می‌فرستاد. هنگام عکاسی نیز می‌خواست او و کارگران در عکس‌ها نباشند. استاد افضلی نیز با عصبانیت به پیمانکار گفته بود: «اگر نمی‌خواهی ما در عکس‌ها باشیم، برو از آجرهای کارنشده عکس بگیر!»

نمونه دیگر، تجربه شخصی خود نگارنده است. چند سال پیش، زمانی که در یک دفتر مشاوره مشغول به کار بودم، مدیر دفتر می‌خواست پرونده‌ای برای ثبت یک روستا در استان گلستان تهیه کند، اما گفت بودجه کافی ندارد و این کار صرفاً به‌عنوان تجربه و سابقه کاری می‌تواند مفید باشد. داوطلب شدم که کار را انجام دهم و قرار شد گردآوری و تنظیم پرونده به نام من ثبت شود و نام مدیر شرکت به‌عنوان «سفارش‌دهنده» در پرونده درج شود. توافق کردیم، اما او در پایان زیر قولش زد و قراردادی صوری تنظیم کرد که در آن، عنوان هر فرد تغییر کرده بود. همچنین نام شریکش را نیز، بی‌آنکه نقشی در کار داشته باشد، در گروه آورد.

این روایت به‌خوبی نشان می‌دهد که در برخی پروژه‌ها، نام افرادی در زمره همکاران یا مشاوران ذکر می‌شود که نه نقشی در کار داشته‌اند و نه حتی در جریان جزئیات آن بوده‌اند. صرفاً به‌دلیل رابطه دوستانه، سابقه همکاری قبلی یا اعتبار اجتماعی، نامشان در کنار عوامل اصلی می‌نشیند. در سوی دیگر این طیف، گاهی نیز هیچ نامی از هیچ‌کس برده نمی‌شود و اثر بی‌نام می‌ماند. در هر دو حالت، آنچه رقم می‌خورد، جفایی آشکار در حق افرادی است که واقعاً زحمت کشیده‌اند؛ چه آنگاه که نامشان حذف می‌شود و چه زمانی که جایشان را به نام‌های غیرمرتبط می‌دهند. اینها دو روی یک سکه‌اند؛ یکی سکوت مطلق است و دیگری یادکردی صوری و مصلحتی. هر دو حاصل همان نگاه فردمحوری‌اند که به‌جای ثبت دقیق واقعیت، به‌دنبال مدیریت تصویر و مناسبات شخصی است. این الگو نه‌فقط در حق کارشناسان گمنام، که در حق خود دانش جمعی کشور نیز اجحاف است؛ زیرا نسل بعدی نمی‌داند یک پروژه موفق واقعاً از چه شبکه‌ای از تخصص‌ها عبور کرده است.

لازم به ذکر است که این موارد فقط به حوزه مرمت و ساخت‌وساز محدود نمی‌شوند. این الگو در پوشش خبری رویدادهای فرهنگی و افتتاحیه‌ها نیز به‌وضوح دیده می‌شود. بیشتر تیترها و گزارش‌های تصویری حول محور مدیران و مسئولان می‌چرخند و از کارشناسانی که ماه‌ها یا سال‌ها روی یک اثر کار کرده‌اند، نامی برده نمی‌شود. اگر هم نامی از آنان به میان بیاید، در حاشیه‌ای فراموش‌شدنی قرار می‌گیرد. گویی ارزش یک پروژه، به‌جای کیفیت تخصصی آن، به جایگاه سخنرانان مراسم گره خورده است.

شاید ریشه اصلی این ماجرا به نگاه غالب ما بازگردد؛ نگاهی که همواره به‌دنبال «قهرمان اصلی» می‌گردد و پروژه‌ها را حاصل اراده یک فرد خاص می‌داند. درحالی‌که هر کار بزرگی، از ثبت جهانی الموت گرفته تا مرمت یک بنای تاریخی، حاصل شبکه‌ای از دانش، تجربه و تلاش جمعی است؛ شبکه‌ای که نام بسیاری از اعضای آن هرگز بر کاشی‌ها و گزارش‌های پایانی نمی‌نشیند. این فردمحوری، درک ما را از چیستی کار گروهی نیز مخدوش می‌کند. در بسیاری از کشورها، ذکر نام عوامل اصلی یک اثر نه‌تنها یک حسن اخلاقی، که بخشی از قوانین مالکیت فکری و معنوی است. در نظام حقوقی ما نیز چنین قوانینی وجود دارد، اما آنچه در عمل می‌بینیم، فاصله‌ای آشکار میان متن قانون و اجرای آن است؛ گویی این قوانین فقط برای ثبت نام صاحبان سرمایه و قدرت تدوین شده‌اند و افراد گمنام همواره در حاشیه این اسناد باقی می‌مانند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *