همسفر قبرســـــــی
۱۱ مرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۳۲
من سفر با قطار را خیلی دوست دارم؛ نه صرفاً بهخاطر راحتی، امنیت و قیمت مناسب آن، بلکه بیشتر بهخاطر دوستیهای موقت اما گاه جذابی که در قطار شکل میگیرد. انبوهی از اطلاعات تجربی ارزشمند ردوبدل میشود و ایدههای تازهای در ذهن آدم شکل میگیرد. حتی بحثهای داخل قطار و کدورتهای لحظهای آن هم جالب است. امکان شکلگیری چنین اجتماعی در اتوبوس و هواپیما وجود ندارد؛ چون نه زمانش هست و نه حوصلهاش. در هر دو نیز عامل ترس و اضطراب حرف اول را میزند.
دیشب هم یکی از آن سفرهای جالب بود. همسفران ما یک سرباز جوان، یک بازاری و یک نفر با شغل آزاد بودند. از رنگ رخسار سرباز و بازاری میشد همهچیز را فهمید و نیازی به گفتوگوی آنچنانی نبود، اما ماجرای نفر سوم متفاوت بود. لبخندی بر لب و آرامشی در چهره داشت. در این شرایط بحرانی و میان حوادث لحظهای، چنین آرامشی غیرمعمول بود.
کنجکاوی امانم را برید و بیمقدمه پرسیدم: «شغل شما چیست؟» مرد جوان جواب داد: «در خارج از ایران شرکت باربری دارم.» پاسخ او تعجب و حیرت مرا برطرف کرد. خب، ایشان این دو سال را دور از معرکه و سرزمین بلاخیز مادری گذرانده بود و طبیعی بود که اینچنین خونسرد و خوشبینانه اتفاقات پیش رو را تحلیل کند. پرسش بعدی من درباره موطن دوم او بود و همین، بحث را حسابی گرم کرد. حدود پنج سال بود که در قبرس زندگی میکرد. من نیز در مقام مجری این گفتوگو، فرصت گلهگذاریهای تکراری را از همکوپهایهای عزیز گرفتم و میدان بحث را تماموکمال در اختیار دوست قبرسی قرار دادم.
ابتدا علت هجوم ایرانیان برای ادامه تحصیل در این کشور، با وجود دانشگاههای نهچندان معروف و معتبر آن را پرسیدم. البته پاسخ چندان دشوار نبود.
همسفر ما دریافت آسانتر ویزای تحصیلی و فرار موقت از کشور را از دلایل این استقبال دانست. خب، قبرس مستعمره سابق بریتانیاست، دروازهای به اروپا محسوب میشود و بخشی از آن نیز در اتحادیه اروپا قرار دارد؛ بنابراین شاید بتوان از طریق ورود به آن، آسانتر مهاجرت کرد. همسفر ما در آنجا شرکت باربری داشت. به گفته خودش، اقامت پنجسالهاش بهزودی کامل میشد و پس از آن پاسپورت این کشور را دریافت میکرد. او از کشوری دوتکه برای ما گفت؛ از بخش شمالی که در اختیار ترکهاست و بخش جنوبی که جمهوری قبرس بر آن حکومت میکند. بریتانیا نیز دو پایگاه مستقل در این جزیره دارد و یونان از نظر تاریخی و سیاسی با بخش یونانینشین آن پیوند نزدیکی دارد.
او از سرزمینی دوتکه با دو ساختار سیاسی جداگانه، اما آباد، امن و برخوردار از سطح رفاهی مطلوب سخن میگفت؛ جایی که مردم روزها کار میکنند و شبها پول خود را در مراکز تفریحی خرج میکنند.
با تجربه زندگی در ایران، پیش خودم گفتم مگر چنین نگاهی ممکن است؟ حتی اگر قبرس یکی از مراکز تفریح، قمار و البته پولشویی اروپا و جهان باشد، باز هم چنین چیزی باورکردنی نیست. آقا مهدی با اشاره به حمایتهای دولتی از شهروندان، خدمات درمانی رایگان و حمایت از بازنشستگان، به این تعجب من نیز پاسخ داد. البته به نظر میرسد هزینه مسکن، مانند ایران، بالاست. مثل اغلب کشورهای دیگر، مالیات بخش قابلتوجهی از درآمدهای دولت را تشکیل میدهد و فرار از پرداخت آن نیز بسیار دردسرساز و مشکلآفرین است. آقا مهدی در ادامه از اجرای جدی قوانین سختگیرانه رانندگی گفت؛ از جایی که میتوان خودروهای روز دنیا را با قیمت مناسب و حتی به تعداد زیاد خرید، اما نمیتوان مانند ایران هرطور که خواستی رانندگی کنی و دلخوریها و خشمهایت را بر سر جاده و خودرو خالی کنی.
به گفته او، جریمهها از ۱۰ هزار لیر ترکیه، معادل حدود ۴۰ میلیون تومان، آغاز میشود و تا ۱۲۰ هزار لیر، معادل ۴۸۰ میلیون تومان، ادامه دارد. افسران پلیس با خونسردی و احترام میگذارند با تلفن همراه خود هنگام رانندگی صحبت کنید، اما بعد با جریمهای ۴۳ هزار لیری، معادل ۱۷۲ میلیون تومان، شما را نقرهداغ میکنند.
این همسفر فرنگرفته در پنج سال اقامتش تصادف چندانی را به خاطر نداشت. البته این نظم آهنین را تقریباً در تمامی مستعمرات سابق بریتانیا میتوان دید. امنیت در تمام ساعات شبانهروز و اصلبودن همه اجناس، از دیگر نکات قابلتوجهی بود که همسفر خارجرفته ما به آنها اشاره کرد.
من که مشتاقانه به خاطرات او گوش میدادم، رنج دیسک گردن را به جان خریدم و همچنان از دوستی که در طبقه دوم کوپه لم داده بود، ملتمسانه اطلاعات میگرفتم. در همان حال، ناخودآگاه اطلاعاتی را که میشنیدم با شرایط موجود در ایران مقایسه میکردم.
در بیشتر این زمینهها، از جذب گردشگر و حفاظت از محیطزیست گرفته تا ایجاد امنیت پایدار، کشور ما ناکام مانده است. دوست گرامی با وجود همه این تعریفها، جمله معروف، تکراری و متناقض «هیچجا ایران نمیشود» را بر زبان آورد؛ جملهای که تقریباً از زبان بیشتر مهاجران ایرانی شنیده میشود.
جمله عجیبی است. احتمالاً نمونه عریان آن را بتوان در این شعر دید: «اگر گریزم، کجا گریزم؟ وگر بمانم، کجا بمانم؟»
همسفر خوشصحبت را رها کردم، نگاهی به همسفران غرغروی وطنی انداختم و ساکت شدم. من ماندم و این پرسش بزرگ: آیا ما ملتی همیشه معترض و شاکی هستیم؟ این همه مهاجرت از میان تمام گروههای اجتماعی، چه بر سر ما آورده و در آینده چه بر سرمان میآورد؟
قطار تکان سختی خورد و من از رؤیاهای نهچندان شیرینم بیرون آمدم. وقت خواب بود. امیدوار بودم قطار تأخیر بیشتری داشته باشد، اما انگار لج کرد و ساعت چهار صبح وارد ایستگاه شد. حتی در آن وقت صبح هم نگرانیای بابت پیداکردن تاکسی یا اسنپ نداشتم…
برچسب ها:
امنیت پایدار، جذب گردشگر، زندگی در ایران، سفر با قطار، شغل آزاد، قبرس شمالی، محیطزیست، مهاجرت، همسفر، یادداشت
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
پر ریختن و فرهیختــــن
گــــــرههای آزادی
«آمازون»؛ پروی کمتر دیدهشده
میراث سبزِ دانش سنتی برای نسل نو
نگاهی به گزارش مشترک فائو و سازمان جهانی هواشناسی
گرما، امنیت غذایی جهان را تهدید میکند
گفتوگو با یکی از فعالان محیطزیست که از ۱۴ سال پیش برای اطفای حریق تالابی در شمال فارس تلاش میکند
بهخاطر «آسپاس»؛ تالاب تنهای سوزان
هفت مرحله تا پادشکنندگی بومگردی
مرحله چهار؛ حسابداری و تنوع درآمد
معمار حفاظت از طبیعت ایـــــــــران
وطنپرست بود؛ در عمیقترین مفهومش
طبیعت بهعنوان میراث ملی؛ درس «اسکندر فیروز»
وب گردی
- قیمت بلیط اتوبوس به مرزهای غربی کشور مشخص شد
- کمک به تأمین مالی یا واردات داروی ELAHERE برای بیماران مقاوم به شیمیدرمانی در سرطان تخمدان
- آیا با کپی مدارک می توان سوار قطار شد؟
- درخواست لغو بسته شدن فرودگاه پیام
- مطالبه شفافیت در دانشگاه علوم پزشکی ایران
- خطاهای پنهان در ترجمه مدرک تحصیلی که پرونده اپلای را با تاخیر مواجه میکند
- درخواست توقف پروژه باملند برای حفاظت از درختان و طبیعت شهر لاهیجان
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405 بیشتر
بیشترین نظر کاربران
ژئوتوریسم؛ ثروتی که هنوز جدی نگرفتهایم
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید