از گسست دیالوگ تا ضرورت تاریخی

پارادوکس خشونت و سیاست





پارادوکس خشونت و سیاست

۲۷ تیر ۱۴۰۵، ۲۱:۴۹

اگر مطابق سنت آرنت، سیاست را نه ابزاری برای رسیدن به هدف، بلکه عرصه‌ای گشوده برای دیالوگ و تکثر بدانیم، خشونت به معنای دقیق کلمه، ضدِ سیاست است. هانا آرنت در کتاب در باب خشونت استدلال می‌کند که خشونت نه‌تنها فاقد سرشت سیاسی است، بلکه دقیقاً از همان‌جا که خشونت آغاز می‌شود، سیاست پایان می‌یابد. در این ساحت، خشونت عریان ناتوان از تولید معناست؛ زیرا دیالوگ مستلزم حضور دیگری به‌مثابه سوژه‌ای برابر است، در حالی که خشونت، دیگری را به ابژه‌ای تقلیل می‌دهد که باید حذف شود. این همان نقطه‌ای است که سکوت آغاز می‌شود. در اینجا، خشونت دیگر نه زبانی دیگر، بلکه گسستِ زبان است. رژیم‌های توتالیتر که آرنت توصیف می‌کند، دچار نوعی الکنی هستی‌شناختی‌اند. آن‌ها با توسل به خشونت، فضای عمومی را از دیالوگ آزاد تهی می‌کنند و جای آن را با تکرار شعارها پر می‌کنند؛ شعارهایی که در واقع نه گفت‌وگو، بلکه پژواک خشونت‌بار سکوت‌اند.

در تقابل با این نگاه، جرج لوکاچ در تزهای بلوم با رویکردی دیالکتیکی، خشونت را از انتزاع اخلاقی خارج و در متن تاریخ قرار می‌دهد. از نظر لوکاچ، پرسش اخلاقی صرفاً این نیست که آیا خشونت بد است، بلکه این است که کدام ضرورت تاریخی، خشونت را اجتناب‌ناپذیر می‌کند. او معتقد بود سوژه انقلابی باید مسئولیت اخلاقی عمل خشن خود را بپذیرد؛ یعنی خشونت را نه به‌عنوان خیری مطلق، بلکه به‌مثابه گناهی ضروری ببیند. لوکاچ، متأثر از هگل، خشونتِ سوژه انقلابی را در موقعیت‌های خاص، نه شر مطلق، بلکه مسئولیتی تراژیک برای گذار از وضعیتی می‌داند که در آن دیالوگ واقعی ناممکن شده است. در این دیدگاه، خشونتِ موجه، خشونتی است که به گشایش فضای سیاسی آینده معطوف باشد. این استدلال، اخلاق فردیِ پرهیز از خشونت را در برابر اخلاق تاریخیِ پذیرش مسئولیت جنایت برای آزادی قرار می‌دهد؛ تقابلی که فرد را در موقعیتی تراژیک قرار می‌دهد؛ جایی که کنشگر سیاسی ناگزیر است برای تحقق سیاست، به فعلی دست بزند که خودِ سیاست را محو می‌کند.

بسط خشونت در واقعیت سیاسی، همواره به پوششی زبانی نیاز دارد. خشونت به‌تنهایی ابتر است؛ بنابراین، برای کسب مشروعیت باید به نامی متصل شود: «به نام ملت»، «به نام نظم»، «به نام مصلحت». در اینجا، زبان در خدمت پنهان‌سازی حقیقت خشونت قرار می‌گیرد. هنگامی که سوژه می‌گوید «تو را می‌کشم برای…»، در واقع نوعی جراحی زبانی انجام می‌دهد؛ او حقیقت آن انقطاع فیزیکی، یعنی مرگ دیگری، را زیر لایه‌ای از مفاهیم ایدئولوژیک پنهان می‌کند. از منظر پسا‌ساختارگرایانه، این «نام‌ها» تله‌هایی هستند که ماهیت خشونت را از یک جنایت به یک رسالت تغییر می‌دهند. محمد مختاری در دهه هفتاد، از نخستین کسانی بود که به سیاستِ دست‌کاری زبانی به‌عنوان یکی از ابزارهای اصلی قدرت اشاره کرد. سیاست زبانی حاکم، نه‌تنها واژگان مخالف را از دایره کاربرد روزمره بیرون می‌راند، بلکه با جایگزینی اصطلاحات تهی، حافظه جمعی را نیز دچار زوال می‌کند. در چنین وضعیتی، زبان دیگر نه عرصه حضور «دیگری»، بلکه گورستانی برای مفاهیم فراموش‌شده است؛ جایی که کلمات، بیش از آنکه برای بیان حقیقت به کار روند، برای پوشاندن جنایت‌ها و توجیه سکوت مرگبار به کار گرفته می‌شوند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *