انسان گـــرگِ انسان است





انسان گـــرگِ انسان است

۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ۱:۳۸

چند روزی بود که آتش‌بس شده بود و کمی خیالم راحت. رفته بودم خانه دوست تا به خیالم اندوهم را بتکانم و از اخبار مرگ و آوار، از این اضطرابی که مثل خوره به جانم افتاده بود دور شوم. فکر می‌کردم میان آدم‌هایی که سال‌ها کنارشان خندیده و گریه کرده بودم، می‌شود کمی آرام گرفت. می‌دانستم مواضع ما از زمین تا آسمان تفاوت دارد؛ اما با خودم می‌گفتم سکوت می‌کنم، محترمانه می‌گویم برای معاشرت آمده‌ام و قال قضیه را می‌کَنم و از یک ناهار و دورهمی لذت می‌برم.
اما همین که پایم را به خانه‌اش گذاشتم اندوهی بر اندوه‌هایم اضافه شد. کجا فکر می‌کردیم روزی به‌خاطر اختلاف عقیده بر سر مسائل سیاسی این‌همه شکاف بینمان بیفتد. همه تلاشم را کردم که بگویم آمده‌ام اینجا برای لحظه‌ای دورشدن از فضای جنگ و سیاست؛ اما کو گوش شنوا. هر بار که من از بحث فرار می‌کردم آن‌ها یقه‌ام را می‌چسبیدند و می‌کشاندند به رینگ و از هر طرف ضربه می‌زدند. کاش ضربه بود فقط، تهمت و افترا و تحقیر از هر طرف به سمتم سرازیر شد. من سکوت محض بودم. نمی‌توانستم یا بهتر است بگویم نمی‌خواستم با آن‌هایی بحث کنم که انگار مسخ شده بودند و فکر می‌کردند که حق مطلق‌اند. فکر می‌کردند تو یا با مایی یا بر ما.
تمام مدتی که روی صندلی نشسته بودم و لقمه‌های غذا را به‌زور فرومی‌دادم، حس می‌کردم روی زغال داغ نشسته‌ام. بغضی سمج گلویم را چسبیده بود و هرچه می‌خواستم آرام بمانم، نمی‌شد. تمام این هیاهو برای چه بود؟ اگر به من باشد می‌گویم برای هیچ. من فقط گفته بودم جنگ نمی‌خواهم. چون از موضعی شخصی حرف می‌زدم؛ از ترس‌هایم، از اضطرابی که شب‌ها نمی‌گذارد راحت بخوابم، از معیشتی که زیر سایه جنگ فرومی‌پاشد، از جان‌های عزیزی که زیر آوار می‌مانند.
اما برای آن‌ها، جان آدم‌ها انگار فقط عدد بود. هزار، دو هزار، سه هزار نفر؛ اعدادی بودند که به نظرشان چیزی نبود در مقایسه با کشته‌های دی‌ماه، انگار مرگ را می‌شد روی ترازو گذاشت و سبک‌وسنگین کرد. با اطمینان از «نقطه‌زنی» حرف می‌زدند، از اینکه هیچ بی‌گناهی کشته نشده، از اینکه تعداد کشته‌ها «کم» بوده. همان جا بود که فهمیدم بحث دیگر فقط اختلاف عقیده نیست؛ چیزی درون آن‌ها به نام انسانیت از بین رفته بود. توی سرم این جمله می‌چرخید: انسان گرگ انسان است.
من یک نفر بودم در مقابل چهار نفر. انگار نه برای گفت‌وگو که برای محاکمه دعوتم کرده بودند. حس می‌کردم در جلسه‌ای نشسته‌ام که قرار است عقایدم را از سرم بیرون بکشند و فکر دیگری را به‌زور جایش بگذارند. من اما فقط سعی می‌کردم حرمت دوستی را نگه دارم. نشد یا نتوانستم بیش‌تر از یک ساعت تحمل کنم. بهانه کار را آوردم و زود بلند شدم. حتی تا لحظه آخر یکی‌شان نپرسید حالت چطور است؟ زندگی در این روزهای سخت را چطور گذراندی یا می‌گذرانی.
بیرون که آمدم زدم زیر گریه؛ بلند، بی‌اختیار، ازته‌دل. به این فکر می‌کردم که جنگ، فقط خانه‌ها را خراب نمی‌کند، فقط جان‌ها را نمی‌گیرد؛ گاهی مثل موریانه‌ای سال‌ها رفاقت و بخشی از انسانِ درون ما را آرام‌آرام می‌جود و نابود می‌کند.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شهــرکُــشــــــی

شهــرکُــشــــــی