گزارش میدانی «پیام ما» از کاخ گلستان بعد از آسیبهای جنگ
شاهد تاریخی جنگ پشت حصار
۲۳ اسفند ۱۴۰۴، ۱۸:۴۲
یکشنبه، دهم اسفندماه ۱۴۰۴، در دومین روز جنگ آمریکا و اسرائیل با ایران، حمله هوایی شبانه به میدان ارگ و عمارت دادگستری علاوهبر تخریب چند بنای تاریخی در اطراف میدان ارگ، منجر به وارد آمدن آسیبهای جدی به مجموعه جهانی گلستان در ضلع شمالی این میدان شد.
قطار ایستاده. مسافران تک و توک از درها بیرون میآیند و روی سکو رو به خروجی پیش میروند. ایستگاه خلوت است. خلوتی به این ایستگاه نمیآید. تا بوده تصویرم از اینجا، تصویر جمعیت لبالبی بوده که از قطار پیاده و از آن پلههای آبشاری سرازیر میشدند بهسمت بازار. حالا شاید بهسختی ۲۰ نفر در ایستگاه باشند. بهجای جمعیت، سکوت است و بوی باروت و خاک. اینجا متروی پانزدهخرداد است.
توی ذهنم میروم به سالهای قبل، همین روزهای آخر اسفند، موج جمعیت در مترو و خیابان کلافهکننده بود. صدای دستفروشها خیابان را پر میکرد. همهمه بود و هیاهو و بوی نوروز. حتی در سالهایی که مردم جیبشان کوچک بود. «شب عید بازار» حالوهوای خودش را داشت. حالا هر چند جیب مردم کوچکتر از همیشه شده، اما دلیل خلوتی و سکون بازار چیزهای دیگری است. یکی از آنها اینکه یکشنبه، دهم اسفند، همینجا، چند قدم بعد از خروجی مترو، بمبها سکوت شب بازار و میدان ارگ را شکستند. خورشید که طلوع کرد، از کلانتری بازار و بناهای اطرافش تلی خاک مانده بود و کلوخهایی که به اطراف پرتاب شده. از ساختمان بلند دادگستری هم زخمی که بمب فرودآمده بر فرق سر ساختمان بهجا گذاشته بود.
پشت حصار پلاستیکی آبی ایستادهام و خاک چشم و گلویم را میسوزاند که مرد سیاهپوش جلویم را میگیرد. میگویم: «میخوام برم کاخ گلستان». با اشاره دستش مانع مردی میشود که بهسمت حصار پلاستیکی آبی میرود: «کاخ گلستان کجاست؟ از اینجا که نمیتونید برید.» با دست نشان میدهم که کاخ گلستان درست پشت سرش است. دستم جایی در غبار غلیظ خاک را نشان میدهد. ورودی کاخ، پشت پرده خاک گم شده. مرد اتمام حجت میکند که نمیگذارد وارد حریم گونیهای آبی پلاستکی شوم یا از نوار زرد عبور کنم. با مسئول روابطعمومی کاخ گلستان که تماس میگیرم، راه دیگری را نشانم میدهد. حالا ایستادهام پشت در ورودی. پشت سرم صدای آهن و شیشه که بیل مکانیکی در انبوه آن چنگ میزند، لحظهای قطع نمیشود. کاخ گلستان از حمله یکشنبهشب آسیب دیده. آمدهام تا روایت متفاوتی از جنگ را در زخمهای یک مجموعه تاریخی ببینم. مرد سیاهپوش دیگری اسمم را در لیستش چک میکند و در باز میشود.
در حیاط آرام کاخ دیگر صدای سمج بیل مکانیکی نمیآید. سکوت است، اما نه آن سکوت همیشگی. چمنهای سبز و همیشه مرتب حالا پر از نخالههای ساختمانی و تکههای آسفالتاند که در انفجار از میدان ارگ به حریم کاخ پرتاب شدهاند. درختها حالشان خوب است. صدای طوطیها هنوز لای درختانی که تک و توک به بهار نشستهاند، میپیچد؛ اما نه مثل همیشه، انگار پرندهها هم آن شب ترسیدهاند و شاید تعدادشان کم شده یا رفتهاند به جایی امنتر.
کاخ ابیض حالش خوش نیست. آنقدر که ممنوع کردهاند نزدیکش شویم. بنای ساده و آرام مجاور ساختمان دادگستری که موزه مردمشناسی در آن قرار داشت، حالا انگار کز کرده آن گوشه باغ.
آمدهام حال کاخ گلستان را بپرسم. حال این شاهد تاریخ را که حالا زخمی و نگران به تماشا نشسته. معلوم نیست بار دیگر که به دیدنش میآیم چه حالی دارد.
مقابل ایوان مرمر خردهشیشههای بناهای مجاور پای دیوار ریخته. ایستادهام به تماشای آینههای تخت سقف که حالا هزار تکه شدهاند و نور ساعت ۱۰ صبح را که از شکاف پرده مقابل ایوان به داخل خزیده منعکس میکنند. همان آینههای صدوچندساله؛ همانها که تصاویر زیادی را منعکس کرده و شاهد بودهاند که چه کسانی روی این تخت مرمرین نشستهاند. بار عام دادهاند برای نوروز و اعیاد دیگر. رو به دوربینها لبخند زدهاند و رفتهاند. این آینهها بیش از صد سال تاریخ ایران را دیدهاند و حالا خرد و شکسته در ایوان پراکنده شدهاند.
بهجای هفتسینی که هر سال همین روزها کارکنان کاخ گلستان روی تخت مرمر میچیدند، حالا تکههای آینه و چوبها و شیشههای رنگی ارسی پخش شده. خبری از نوروز نیست. بعد از چنددهسال تخت مرمر برای نوروز آماده نشده، مثل بازار تهران که بویی از نوروز ندارد. مثل تهران که انگار نه انگار که چند روز دارد تا نوروز. مثل ما که یادمان رفته زمستان آخرین نفسهایش را میکشد. ما که موسیقی روزهایمان شده صدای جنگنده و انفجار و بعد، صدای خردهشیشههایی که در سکوت و حیرت جمع میکنیم.
خلوت کریمخانی مثل همیشه است؛ آرام و بیصدا. شیشهای نداشته که بشکند. تخت مرمرین ساده سرجایش است و سنگ قبر ناصرالدینشاه هم با حفاظی نایلونی پوشیده شده. میگویند اینجا شاه قاجار استخوانهای شاه زند را از شیراز آورده بود تا هر بار مجالش را پیدا کرد بیاید و برای او سخنرانی کند و رجز بخواند. عجب تاریخی را دیده این حصار سلطنتی قاجارها.
سکوت حیاط باغ را فقط صدای شیشههایی که زیر پایمان خردتر میشوند، میشکند. پلههای منتهی به تالار آینه حالشان خوب است. آینههای قاجاری هنوز شکوهمندانه دست هم را گرفتهاند. تالار آینه اما دلگیر و تخریب شده و پر از خردههای شیشه و آینه، روایت جنگ و موج انفجار را با جزئیات نقل میکند.
کمالالملک اگر بود، چطور این صحنه را روی بوم نقاشی ثبت میکرد؟ اصلاً میتوانست سهپایه را بگذارد و رنگی به بوم اضافه کند در این اوضاع؟ مرد نقاش چطور میدید این صحنه را؟ پردهها سر جایشان نیست. تالار آینه روزهای آخر مرمت را میگذراند که موج انفجار جنگ، تمام آنچه مرمتگران ذرهذره رشته بودند، پنبه کرد. هر چند مرمتگران هنوز هم معتقدند آسیبهای واردشده قابل جبران و مرمت است، اما چقدر زمان میبرد؟ آیا آسیبها به همینجا ختم میشود؟ یا باز هم قرار است موج دیگری تن این بناها را بلرزاند؟ چه کسی میداند؟
تصویری که مقابل چشمم از تالار آینه قاب شده، هیچ شباهتی به آن نقاشی باشکوه کمالالملک ندارد. نشانی از آن همه نور و رنگ و زیبایی نیست. غبار است و خردههای شیشه و آینه. یک خالی عظیم. یک زخم دهنبازکرده در دل کاخ گلستان. فکر میکنم از بیرون اینهمه مهیب نبود این زخم. از بیرون انگار بناها حفظ ظاهر کرده بودند. سقف با آن الوارهای چوبی بدون آینههای تخت که روی الوارها را با زیباییشان پوشانده بودند، انگار غصهدار است؛ غصهدار روزهایی که پایتخت سپری میکند و لوسترها در حفاظ نایلونی، در خودشان فروریختهاند. چه کسی میداند این، بهقول قاجارها، «چلچراغها» کی دوباره نور خواهند بخشید به این تالار؟
در امتداد دیوارها هنوز خردهشیشهها ماندهاند تا شهادت دهند که آن شب چقدر شب مهیبی بود برای تن پیر و خسته کاخ گلستان. پنجرههای بیپناه از جا کنده شدهاند. ارسیها شکستهاند. در انتهای راه اما شمسالعماره هنوز ایستاده و نگران است، او آن شب همهچیز را دیده، شمسالعماره هم زخمی است و نمیداند چه روزهایی در پیش است. فکر میکنم اگر سلطان صاحبقران الان بالای عمارت بود، چه چیزی را میدید از تهران امروز ما؟ ستونهای دود و صدای انفجار را؟ این روزها در تهران خبری نیست جز این.
تهران تاریخ سختی را پشت سر گذاشته، اما نمیدانم چقدر تاب میآورد این روزها را که هر گوشهاش خاک است و دود و خون. مسیر آمده را بر میگردم. اینجا ارگ حکومتی بوده. لابد در تمام عمرش دور از جنجالها روزگار گذرانده و حالوهوای خود را داشته. فکر میکنم روزی که در تهران بلوای نان راه افتاد و مردم خانه قوام را آتش زدند و تظاهرات کردند یا روزی که مجلس را به توپ بستند یا روزهای بعد و بعدتر اینجا چه حالی داشت؟ در سکوت آرمیده بود؟ اهالی ارگ را در بر گرفته بود و در امنیت، تاریخ پشت دیوارها را نادیده میگرفت؟ نمیدانم آن روزهایی که تاریخ تهران ملتهبترین لحظات را میگذراند، در ارگ حکومتی چه خبر بود؟ در روایتها هم ندیدهام کسی از این نوشته باشد؛ جز درباره قائله توتون و تنباکو که گفتهاند شبنامهها به داخل ارگ رسیده بود و درنهایت هم زنان حرمسرا برای شاه قد علم کردند و ایستادند و قلیانها را شکستند.
روایت ارگ حکومتی اما حالا شبیه همه شهر شده، پر از لرزه و موج انفجار و خردهشیشهها. پر از ترکشهایی که از آنسوتر خودشان را رساندهاند به حریم کاخ، پر از آسیب و زخم. اما زخمی که بر تن این مجموعه مانده، زخم عمیقی است. عمیقتر از آنچه بر تن شهر است. اینجا تاریخ است که زخم برداشته.
خبر دارم که حال آثار تاریخی در شهرهای دیگر هم خوب نیست؛ از اصفهان تا لرستان و از کردستان و کرمانشاه تا بوشهر تاریخ ما زخمی شدهاند. در همین تهران هم هر روز لرزه به تن آثار و بناها میافتد از این انفجارهای تمامنشدنی در گوشهگوشه شهر.
مرد سیاهپوش قفل بزرگ روی در را باز میکند. دوباره صدای شیشه و آهن گوشم را پر میکند. دوباره خاک میدود به گلو و چشمم. لابهلای نخالههایی که کارگر نحیف با بیل در وانت میریزد، پر از پروندههای قضائی و شکایت و اعلام سرقت است. حتماً کسی و داستانی پشت هر کدام از این برگههاست. این برگهها هنوز برای بعضی آدمها مهماند، اما اینجا کسی اهمیتی به آنهمه پرونده نمیدهد. آنها حالا تنها بخشی از ویرانی جنگاند. از حصار آبی که بیرون میآیم، چند نفر ایستادهاند به تماشا و تحلیل. یعنی میدانند چه بلایی سر کاخ گلستان آمده؟ نمیدانند. از کجا بدانند؟ در این بیخبری و وضعیت اطلاعرسانی، همه گیج و گماند. کاخ گلستان هم تنها بخشی از زخم جنگ است.
میدانم که یونسکو هشدار داده و گفته نگران است. میدانم که مسئولان وزارت میراثفرهنگی نامهنگاری کردهاند تا دنیا به این جنایت فرهنگی واکنش نشان دهد. اما نمیدانم چطور میشود جلوی بمبها را گرفت. نمیدانم تا روزی که جنگ تمام شود، چقدر از تاریخ ما زخمی خواهد شد.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
تاریخ در محاصره زمان
از ورشو تا حلب؛ درسهایی درباره حفاظت اضطراری پس از جنگ
تهدید تازه علیه عرصه تاریخی دقیانوس
میــــــراث در بــرزخ
وزیر میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی:
تعیین تکلیف حقوقی بناهای تاریخی، از اولویتهای وزارت میراثفرهنگی
گامی در راستای حفاظت از میراثفرهنگی؛
اخذ سند مالکیت تکبرگی برای برج تاریخی چهل دختران سمنان
افتتاح بزرگترین باغ موزه گیاهان دارویی کشور در البرز
۲۷ اثر میراثفرهنگی ناملموس ایران در فهرست آثار جهانی ثبت است
کودکان و جنگ
تجربه زیسته کودکان، بازنمایی رسانهای و مراقبتهای ضروری در روزهای جنگ
کودکـــــــــــان خط مقدم نیستند
وب گردی
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر
- جدیدترین تغییرات قیمت ارزهای دیجیتال و تحلیل رفتار بازار جهانی
- موارد استفاده و کاربردهای فلز پلاتین بیشتر
بیشترین نظر کاربران
گنجیابی در سایه جنگ
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید