حاشیه‌نشینی صنایع‌دستی در سیاستگذاری، پیامد یک سکوت نهادیِ ساختاری است

نقص حکمرانی فرهنگی در صنایع‌دستی





نقص حکمرانی فرهنگی در صنایع‌دستی

۱۶ دی ۱۴۰۴، ۱۶:۴۹

از زمان شکل‌گیری وزارت میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی در مرداد ۱۳۹۸، نشانه‌هایی از تغییر در اولویت‌های ساختاری و گفتمانی این وزارتخانه پدیدار شده که در ظاهر ممکن است کوچک و کم‌اهمیت به نظر برسند، اما در بستر سیاستگذاری عمومی و تحلیل نهادی، واجد دلالت‌های مهمی هستند.

یکی از نشانه‌های تغییر در اولویت‌های ساختاری و گفتمانی وزارت گردشگری و صنایع‌دستی، انتقال نام «صنایع‌دستی» از میان به انتهای عنوان وزارتخانه است؛ تغییری که در ساده‌ترین حالت می‌تواند یک جابه‌جایی اداری تلقی شود، اما در فهم مدیریتی و تحلیل سیاست‌های عمومی، چنین تغییراتی بیانگر جایگاه ادراکی یک حوزه در ذهنیت مدیران ارشد و ترسیم مجدد سلسله‌مراتب اهمیت در یک نهاد است.

این جابه‌جایی را می‌توان بخشی از یک روند بزرگ‌تر یعنی کاهش تدریجی وزن و اهمیت صنایع‌دستی در پارادایم مدیریتی وزارتخانه میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی دانست. روندی که طی سال‌های اخیر از سطح نشانه‌ها فراتر رفته و در عمل خود را در بودجه‌بندی، برنامه‌ریزی، سیاستگذاری، جهت‌گیری رسانه‌ای و نحوه مواجهه با مطالبات صنفی این حوزه نشان داده است. از منظر کلان، چنین جابه‌جایی‌هایی نه‌تنها بر حال، بلکه بر آینده این حوزه تأثیر می‌گذارد، زیرا مسیر ۵ تا ۱۰ساله توسعه صنایع‌دستی وابسته به امروز سیاستگذاری است و هر تصمیم کوچک مدیریتی می‌تواند پیامدهایی بلندمدت برای اکوسیستم این هنر-صنعت کهن ایران به‌همراه داشته باشد.

این کاستی‌ها در کنار فقدان برنامه‌های عملیاتی بلندمدت برای برون‌رفت از مشکلات ساختاری، مجموعه‌ای از چالش‌ها را ایجاد کرده که به‌تدریج باعث کاهش ضریب تاب‌آوری صنایع‌دستی، افزایش آسیب‌پذیری تولیدکنندگان خرد، کوچک شدن بازار و حتی تهدید برخی رشته‌های در معرض انقراض شده است. هم‌افزایی منفی میان نبود سیاست‌های حمایتی، تصمیم‌های متناقض و کم‌توجهی به اولویت‌های واقعی این حوزه، در سال‌های اخیر فضای سنگینی بر صنایع‌دستی تحمیل کرده است؛ فضایی که اگر استمرار پیدا کند، تبعات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی آن می‌تواند غیرقابل‌جبران باشد.

در این میان، رفتار رسانه‌ای و سیاست اطلاع‌رسانی وزارتخانه نیز به‌شکلی قابل‌توجه در همین مسیر حرکت کرده و این امکان را فراهم کرده که موضوعات واقعی صنایع‌دستی از سطح گفت‌وگوی عمومی حذف یا کمرنگ شوند. این وضعیت را می‌توان با استفاده از «نظریه گرداب سکوت» الیزابت نوئل‌نویمان بهتر فهم کرد. براساس این نظریه، زمانی که یک نهاد یا مجموعه رسانه‌ای تلاش کند تا روایت خاصی از واقعیت را تثبیت کند، به‌طور هم‌زمان موضوعات ناهم‌سو با این روایت را به حاشیه می‌راند و شرایطی ایجاد می‌کند که نقدها، اعتراض‌ها و مطالبات واقعی، به‌تدریج وارد چرخه سکوت شوند. اینجا امکانات رسانه‌ای وزارتخانه نقش مهمی ایفا می‌کند؛ انتخاب موضوعات قابل‌طرح، حذف یا کمرنگ‌سازی برخی مسائل و بازنمایی گزینشی از وضعیت صنایع‌دستی از مصادیق آن به شمار می‌رود. این سازوکار در حکم یک «فیلتر گفتمانی» عمل می‌کند؛ فیلترى که تعیین می‌کند چه چیزی قابل دیدن و چه چیزی قابل حذف شدن است.

از جمله نمودهای این روند را می‌توان در مواجهه وزارتخانه با مطالبات صنفی مشاهده کرد. حذف معافیت مالیاتی هنرمندان صنایع‌دستی در سال‌های گذشته، ابهام در وضعیت بیمه هنرمندان، نحیف شدن نمایشگاه صنایع‌دستی، لغو برخی رویدادهای سراسری و برگزاری هم‌زمان نمایشگاه صنایع‌دستی با گردشگری بدون توجه به آسیب‌های احتمالی آن، همگی نمونه‌هایی‌اند که در هسته گفتمان رسمی وزارتخانه جایی ندارند. نه موضع‌گیری شفاف، نه گزارش کارشناسی و نه حتی توضیح اولیه درباره آنها ارائه نشد. سکوت ساختاریافته، عملاً این موضوعات را از سطح دستورکار عمومی کنار زده است.

در مقابل، داده‌ها و آمارهایی مانند افزایش تعداد شهرها و روستاهای جهانی صنایع‌دستی، رشد نامشخص بازار یا اقدام نمادین سندنویسی با شدت بیشتری برجسته می‌شوند. نشست‌های خبری، استفاده از ظرفیت رسانه‌های رسمی و تکرار دستاوردهای گزارش‌شده، نمای بیرونی موفقیت‌محور می‌سازد که با واقعیت‌های میدانی، شکاف عمیق دارد.

 این نامتقارن بودن در سیاست اطلاع‌رسانی پیامدهایی چندگانه دارد: نخست اینکه موجب کاهش قدرت کنشگری هنرمندان و فعالان صنفی می‌شود. هنرمندانی که می‌بینند نقدها و مطالباتشان بازتابی پیدا نمی‌کند، به‌تدریج انگیزه خود را برای مشارکت در گفت‌وگوهای جمعی از دست می‌دهند. پیامد بعدی تضعیف شفافیت نهادی و پاسخگویی سازمانی است. وقتی وزارتخانه خود را ملزم به توضیح درباره تصمیمات بحث‌برانگیز نمی‌بیند، امکان نظارت اجتماعی کاهش می‌یابد و راه برای خطاهای بیشتر باز می‌ماند، پدیده‌ای که به‌وضوح قابل‌مشاهده است.

در کنار این موارد، گم‌شدن مسائل واقعی در میان دستاوردهای نمادین پیامد دیگر این وضعیت است. تأکید بر ثبت‌های جهانی یا رویدادهای تشریفاتی، مانع توجه به مشکلات ساختاری مانند بیمه، مالیات، مواد اولیه، زیرساخت مالی و بازارسازی می‌شود. درنتیجه موارد پیشین ما شاهد تشدید فاصله میان دولت و جامعه صنایع‌دستی هستیم. چنین شکافی در بلندمدت اعتماد را فرسایش می‌دهد، اعتمادى که برای زیست‌پذیری هر حوزه فرهنگی ضروری است. ولیکن شوربختانه هرگز این خسران مورد توجه جدی قرار نگرفته است.

در این چارچوب، آنچه امروز در حوزه صنایع‌دستی می‌بینیم، نه یک اتفاق مقطعی، بلکه پیامد یک الگوی حکمرانی رسانه‌ای و تصمیم‌گیری کلان است که طی چندین سال اخیر تثبیت شده است. خروج از این چرخه و بازگرداندن صنایع‌دستی به جایگاه شایسته خود، مستلزم پذیرش یک واقعیت بنیادی است: تا زمانی که مسائل واقعی صنایع‌دستی دیده نشوند، راه‌حل واقعی نیز شکل نخواهد گرفت.

وضعیت کنونی، اگرچه قابل‌اصلاح است، اما درصورت تداوم، می‌تواند خساراتی نه‌تنها اقتصادی، بلکه هویتی، فرهنگی و اجتماعی به این حوزه وارد کند. صنایع‌دستی عرصه‌ای است که پیوندی مستقیم با هویت فرهنگی، حافظه تاریخی و اقتصاد خلاق ایران دارد. به حاشیه‌ راندن آن، به‌معنای ازدست‌دادن فرصت‌های توسعه پایدار، تضعیف اقتصاد روستایی و عمیق‌تر شدن شکاف میان سیاستگذار و جامعه تولیدکنندگان خواهد شد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

گنج‌یابی در سایه جنگ

گنج‌یابی در سایه جنگ