یلدا؛ کودکانگی دستهجمعی
۲۹ آذر ۱۴۰۴، ۱۷:۵۹
در ایستگاه اتوبوس نشستهام، هوا سرد شده است. کوهها دیده نمیشود؛ همینطور که اتوبوس تا منتهیالیه خیابان دیده نمیشود. چیزی به انتهای پاییز نمانده. تقویم ورق میخورد و حالا پاییز هزار رنگ تمام نمیشود، مگر با رسیدن یلدا. یلدا که خود سراسر آغاز است. دستم را در جیب کاپشنم جابهجا میکنم. سرما مصممتر است.
یلدا را عجیب دوست داشتیم، ما هفده نوه با فاصله سنی کم و پشت سر هم به دنیا آمده بودیم. هرکاری از ما برمیآمد، چه آن عملیات که زود توسط بزرگترها شناسایی و خنثی میشد، چه آنها که در بزرگسالی خودمان با خنده اعتراف کردیم و چه آنها که هرگز فاش نشد، شاید حتی فراموش شده باشند؛ لابد در حجم کارخرابیها، خردهشیطنت بودهاند. بی گفتوگو و بدون برنامهریزی عملیات چیده میشد. خودبهخود هماهنگ بودیم. از آن هفده نفر، چهار نفرش من و خواهرانم بودیم و مابقی دختران و پسران داییها و خالهها.
اما حساب یلدا فرق میکرد. نه اینکه شب یلدا بهناگهان حافظخوان شویم؛ نه! در یلدا بزرگترها شبیه ما میشدند. همه میدانستند یلدا خانه مادربزرگ و پدربزرگ هستیم؛ حتی زنداییها. انگار قانون ازلی و ابدی باشد. این رسم تا مدتها بود، حتی تا آنجا که من دانشجوی کرمان بودم و دیگر خبری از عملیات فتنهبرانگیز آن باند هفدهنفره مخوف نبود، اما باز خودم را به تهران رساندم تا شب یلدا را از دست ندهم. چند تنی ازدواج کرده بودند، دو نفری هم مهاجرت کرده بودند، اما باز یلدا، یلدا بود. شاید چون هنوز پدربزرگ بود و مادربزرگ را آلزایمر قورت نداده بود.
شب یلدا یک چیزی بود شبیه بچگی، شبی که هیچکس انتظار نداشت ما بزرگ باشیم، شبی که حتی پدرها بچه میشدند. از شگفتی شب یلدا بود این کودک شدن دستهجمعی؛ بازگشت به کودکی همزمان با آغاز فصل کودکی خورشید. پدرها نقشهای خندهدارتری داشتند آن شب، هر چه بلد بودند بیدریغ رو میکردند. مادرها آب و تابش را زیاد میکردند و همه ما در غباری از خنده بیامان نفس میکشیدیم. صدای یلدا خانه مادربزرگ و پدربزرگ، چیزی شبیه قهقهه کشدار بود. در آن میان، صدای مادربزرگ گرمتر و رنگیتر از صداهای دیگر بود.
– بفرمایید میوه.
-آقا رضا شما بشقاب دارید؟
– فرح پَس چرا میترا دیر کرده؟
-اکرم برای بچهها غذا بکش.
بعد از اینکه همه میرسیدند و خیالش از کموکاستیها راحت میشد. صدای مادربزرگ هم کمکم به بچگی میگرایید. شبیه قصهها میشد. قصههایی که از خانه خان میگفت. میگفت با دخترهای خان، منیژه و حلیمه، همبازی بوده. قصهها را از آن دوران آورده بود. از آن عمارت که در ذهن هر کدام از ما یک شکل و یک رنگ متفاوت داشت. ما قصههایش را دوست نداشتیم، انگار مال ما نبود. دوست داشتیم برویم و در گروه مخوف خودمان، به سر و کله هم بزنیم. اما مادربزرگ بلد بود چطور قلاب بیندازد. بیبصرمان میکرد، قلاب را میکشید و بصارتمان میداد. اول دستمان را با گندم برشته و برنجک پر میکرد، تا به خودمان میآمدیم، میدیدم دهانمان دارد میجنبد و چشمان به دهان مادربزرگ دوخته شده. یکدفعه خودمان را در عمارت خان پیدا میکردیم جایی که داشتیم دنبال منیژه و حلیمه میچرخیم و هراسان بودیم که در حوض نیفتیم یا خان از راه نرسد و بازیمان را به هم نزند. خان در قصههای عمارت مادربزرگ، گاهی دیو قصه بود و با آمدنش نفس بچهها به شماره میافتاد و حلیمه و منیژه و «همهگل» (مادربزرگ)، هر کدام در پستویی پنهان میشدند تا شنگول و منگول و حبهانگور خورده نشوند. شاید بهخاطر آهنگ اسمش بود که همیشه در ذهنم نقش حبهانگور سهم مادربزرگ من بود، گاهی هم خان حاکم و فرزانه قصه میشد؛ از آنها که کلامش، ختم همه قائلههاست و حجت بیقیدوشرط. جغدی میشد بر بالاترین شاخههای جنگل نشسته و از بالا همهچیز را رصد میکرد و خیر و شر را تشخیص میداد.
ما ولی بههرحال همان بودیم؛ گروهی از کودکان هفتهشت تا دهدوازدهساله سربههوا که در آبانبار عمارت مادربزرگ و پدربزرگ نقشه میکشیدیم و دستمان از قصهها و گندم برشته پر بود.
یلدا اعجاز مادربزرگ بود، اعجاز تماشای کودکی خورشید و «همهگل»، اعجاز دستهایی که همیشه گرم بودند، همیشه بوی ماست و نان میدادند و هیچوقت در هیچ خیابانی و در انتظار هیچ اتوبوسی یخ نمیزدند.
برچسب ها:
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
جانِ نحیفِ جهانهای جدیـــــد
اکنــــونِ جامعـه ما و امـکان روایـــــــــت
کودکان و جنگ
تجربه زیسته کودکان، بازنمایی رسانهای و مراقبتهای ضروری در روزهای جنگ
کودکـــــــــــان خط مقدم نیستند
حال ناخوش کسبوکارهای گردشگری اصفهان؛
حمایتهای وعده دادهشده به کجا رسید؟
سرنوشت نامعلوم فرشهای دستباف مسجد نصیرالملک شیراز پس از جایگزینی با فرشهای ماشینی
معرفی ۱۱۳ طرح صنایعدستی لالجین به بانکها برای دریافت تسهیلات
شیراز، مکث تقویم در شهــــــر راز
گفتوگوی «پیام ما» با رئیس موزه هنرهای معاصر تهران درباره برگزاری نمایشگاه «هنر و جنگ» در این موزه
گذر از شرایط بحرانی به کمک فرهنگ و هنر
زن جوان و دریا
روایت نبرد و تابآوری در مسیر تاریخسازی
وب گردی
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر
- جدیدترین تغییرات قیمت ارزهای دیجیتال و تحلیل رفتار بازار جهانی
- موارد استفاده و کاربردهای فلز پلاتین بیشتر
بیشترین نظر کاربران
زمـانی بـرای نـزیستـن
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید