مقاومت و وفاداری؛ زیستن به شیوه تقوایی





مقاومت و وفاداری؛ زیستن به شیوه تقوایی

۵ آبان ۱۴۰۴، ۱۹:۴۹

رولان بارت در افتتاحیه درس خود در کُلژ دو فرانس در سال ۱۹۷۷ گفت: «فاشیسم در ممانعت از گفتن نیست، در اجبار به گفتن است». این گزاره بارت کلید فهم کارنامه تقوایی است؛ کارنامه‌ای که از سکوت‌های آگاهانه و خانه‌نشینی‌های داوطلبانه شکل گرفته است. برای او، چه در ادبیات و چه در سینما، کلمات و تصاویر همچون زبانی زنده و مستقل و بازتاب نحوه بودن ما در جهان بود.

تقوایی سانسور را در حذف این صحنه یا آن دیالوگ نمی‌دید. اگر چنین بود، مانند بسیاری از هم‌نسلانش، کج‌دار و مریز فیلم می‌ساخت و به هر شکلی که بود، فیلمش را اکران می‌کرد و بعد‌ازآن، کمی غر می‌زد و از وضع موجود احساس نارضایتی می‌کرد. اما سانسور برای او تحمیل نگاه، بازتعریف واقعیت و قسمی اجبار به بیان آن چیزی بود که دیگری از او می‌خواست. به این معنا سانسور نه صرفاً عملی سلبی و بازدارنده بلکه فرمانی ایجابی و تحمیلی بود که امکان تجربه زیستن و دستیابی به حقیقت را محدود و ناممکن می‌کرد.

او از سر لجبازی یا دلبخواهی یا برای نمایش عملی قهرمانانه، خود را از سینمای ایران حذف نکرد؛ بلکه از سر وفاداری به حقیقت، وفاداری به تصویر سینماتوگرافیک و وفاداری به همه آن چیزهایی که بودن در جهان را برایش معنا می‌کرد، از فیلم‌ساختن کنار کشید. به همین دلیل، کنش او تلاشی مصرانه برای عقب‌ نگهداشتن دیوارهای محدودکننده سانسور بود که نه‌تنها هنر، بلکه تمام زیست-جهان ما را مختل و تخریب می‌کرد.

آثار او از «آرامش در حضور دیگران» تا «ناخدا خورشید» و «کاغذ بی‌خط» گواه این مقاومت‌اند: جهان‌های کوچک و پرسوناژهای بی‌صدا، همان واقعیت‌هایی‌اند که قدرت می‌خواهد دیده نشوند. این انتخاب‌ها، این تأکید بر حضور حقیقت در لایه‌های ناپیدای میزانسن و کادراژ نشان می‌دهد مقاومت تقوایی نه در اعتراض صریح، بلکه در وفاداری به حقیقت و حفظ امکان دیدن و تجربه‌کردن است.

در واپسین فیلمش، کاغذ بی‌خط، با همان طنازی و صراحت خاصش به ما نشان داد چگونه «رژیم روایی» می‌تواند دروغ را بازتولید کند. او به ما یادآوری کرد سانسور در محدودشدن مرزهای تخیل، در حذف خرده‌روایت‌ها و در اجبار به‌ نوعی روایت واحد است؛ همان فاشیسم زبانی که بارت از آن سخن می‌گفت.

تقوایی در دهه‌های آخر زندگی‌اش، وقتی خودخواسته فیلم نساخت و میل دیگری (سانسور تا حد حذف) را از کار انداخت، تبدیل به چهره‌ای شد که حضورش خود نوعی اعتراض بود. او برخلاف بسیاری از کسان دیگر که هروقت فیلمشان نمایش داده می‌شد، یادشان می‌رفت در حکومت سانسور زندگی می‌کنند و هروقت فیلمشان متوقف می‌شد، فریاد وااسفا و وامصیبتا سر می‌دادند، از روی استیصال و به‌ناچار به انزوا نرفت. سکوت او نه از سر انفعال که آگاهانه و فعال بود. در مصاحبه‌هایش گاهی با طنزی تلخ می‌گفت: «من هنوز فیلم می‌سازم، فقط کسی نمی‌بیند». ترجیح او این بود که نادیده بماند، اما تحریف نشود.

مرگ او نه‌فقط فقدان یک فیلمساز، بلکه خاموش‌شدن وجدان اخلاقی سینمای ایران است؛ وجدان کسی که می‌دانست چگونه باید سکوت کرد تا دروغ نگفت. در دورانی که بسیاری برای دیده‌شدن حاضر بودند و هستند هر گفتاری را تکرار کنند، هر ارزشی را بازتولید کنند و تن به هر حذف و تحریف و سانسوری بدهند، تقوایی «با نساختن می‌گفت». به قول اسپینوزا: «هر آنچه زیباست، سخت‌یاب و نادر است».

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق