چگونه واژه‌ها از طریق بدن و حافظه، زیسته می‌شود؟

جوشش شهر در رگ‌ ادبیات داستانی





جوشش شهر در رگ‌ ادبیات داستانی

۲۹ مهر ۱۴۰۴، ۱۸:۴۷

«میشل دوسرتو» در کتاب «قدم‌زدن در شهر» تأکید می‌کند راه‌رفتن در شهر نوعی نوشتن است؛ شهر همچون متنی است که با حرکت بدن‌ها نوشته و بازخوانی می‌شود. ازاین‌رو، خواننده هنگامی‌ که در متن غوطه‌ور می‌شود، همان حرکت بدن در خیابان را تجربه می‌کند؛ تجربه‌ای حسی و بدن‌مند. از سوی دیگر، فضاها نیز حامل حافظه جمعی‌اند و این حافظه بیش از آنکه شناختی باشد، احساسی و تداعی‌گر است. میدان‌ها، خیابان‌ها و بناها واکنش‌های عاطفی را در مخاطب برمی‌انگیزند و خاطراتی را بیدار می‌کنند که پیش از تفکر عقلانی، بر حواس او اثر می‌گذارند.

در نقد ادبی، فضا و شهر نیروهایی فعال در شکل‌گیری داستان و تجربه خواننده به شمار می‌آیند. از نیمه دوم قرن بیستم نظریه‌پردازانی چون «هانری لوفبور»، «میشل دوسرتو» و «ادوارد سوجا» نشان دادند فضا هم تولید می‌شود و هم در فرایند مصرف، تولیدکننده روابط اجتماعی و فرهنگی است. بر همین اساس، می‌توان از اصطلاح «شهرواژه» برای نامیدن موقعیت‌هایی فضایی بهره برد که افزون‌بر نقش بستری و زمینه‌مند خود، زبان و دلالتی ویژه دارند؛ همان‌گونه‌که واژه در متن معنا می‌سازد، شهرواژه نیز در پدیدار ادبی معنا می‌آفریند. اصطلاح شهرواژه معادل مفهوم مکان در داستان نیست. به‌اعتقاد «میشل بوتور»، محیط پیرامون ما هنگام خواندن داستان مستحیل می‌شود و جای خود را به مکانی می‌دهد که رخدادهای داستان در آن جریان دارند. درواقع، ما در فرایند خوانش، با انسان‌واژه‌ها، شیء‌واژه‌ها، زمان‌واژه‌ها و مکان‌واژه‌ها روبه‌رو می‌شویم؛ یا به تعبیری دیگر، ما در داستان‌ها شخصیت، اشیا، زمان، مکان و سایر عناصر دیگر را به آن معنا که در جهان واقع درک می‌کنیم؛ نمی‌بینیم و تجربه نمی‌کنیم.

ارتباط مخاطب با متن، تنها از راه تفسیر عقلانی صورت نمی‌گیرد؛ بافت فضایی و شهرواژه‌ای داستان، در سطحی ناخودآگاه و غیرزبانی مخاطب را درگیر می‌کند. پرسش اصلی، نسبت میان شهرواژه و تجربه‌هایی است که خواننده پیش از سطح تحلیلی و از مسیر حس، عاطفه، حافظه و بدن دریافت می‌کند. از این منظر، شهرواژه مکانی است که هم دلالتی زبانی دارد و هم از طریق ریتم، صدا، بو، حس زمان و حافظه در سطحی پیشاشناختی بر مخاطب اثر می‌گذارد. داستان در ذات خود واجد این ارزش است؛ اما در اینجا برای مثال چند نمونه درخشان از ادبیات داستانی جهان ذکر می‌شود.

رمان «خانم دالووی» نمونه‌ای برجسته از ادبیات مدرنیستی است که در آن شهر، شخصیت و زبان داستان محسوب می‌شود. «ویرجینیا وولف»، روایت را در یک روز تابستانی در لندنِ پس از جنگ جهانی اول می‌گستراند و این بستر عادی را به عنصری معناآفرین بدل می‌کند. لندن در این رمان واژه‌ای زنده است که روایت حول آن شکل می‌گیرد. صدای ساعت یکی از عناصر برجسته است که بارها تکرار می‌شود؛ هر ضربه ساعت، جریان سیال ذهن شخصیت‌ها را پاره می‌کند یا پیوند می‌دهد و در ناخودآگاه خواننده، ضرباهنگی از گذر زمان و اضطراب لندنِ پساجنگ ایجاد می‌کند. این تجربه، نمونه‌ای روشن از رابطه پیشاشناختی است؛ حسی که بیش از درک عقلانی، در بدن رسوب می‌کند.

حرکت شخصیت‌ها در خیابان‌های لندن، از «کلاریسا» تا «سپتیموس»، نوعی نوشتن شهر بر بدن‌ها و بدن‌ها بر شهر است. خواننده نیز از خلال بوها، صداها و نشانه‌های شهری، تجربه‌ای مشترک را از سر می‌گذراند. در تعبیر دوسرتو، شهر «خوانده» نمی‌شود، بلکه «زیسته» می‌شود و تکنیک جریان سیال ذهن وولف، این زیست را به خواننده منتقل می‌کند.

رمان «یولیسس» از «جیمز جویس» یکی از کامل‌ترین صورت‌بندی شهرواژه‌ها در ادبیات مدرنیستی است. دوبلین در این اثر شخصیت اصلی به شمار می‌آید؛ جویس گفته بود اگر دوبلین نابود شود، می‌توان آن را از روی یولیسس بازسازی کرد. در فصل دهم، حرکت هم‌زمان شخصیت‌ها در گوشه‌وکنار شهر، نوعی ریتم و موسیقی فضایی می‌آفریند که پیش از فهم عقلانی، در حواس خواننده جاری می‌شود. در فصل پانزدهم، فضای کابوس‌وار محله فاحشه‌خانه‌ها و هذیان ذهنی شخصیت‌ها، درهم می‌آمیزد و دوبلین به صحنه‌ای تئاتری بدل می‌شود که فشار حسی و ذهنی بر مخاطب می‌آورد؛ رابطه‌ای که در سطح پیشاشناختی شکل می‌گیرد.

در ادبیات ویکتوریایی، آثار «چارلز دیکنز» نشان داده‌اند شهر می‌تواند نیرویی روایی باشد. در رمان «خانه متروک» لندن مه‌آلود به یکی از نیرومندترین شهرواژه‌های قرن نوزدهم تبدیل می‌شود. مه در آغاز داستان، استعاره‌ای از فساد و پیچیدگی قضائی است. تکرار واژه «مه» با فاصله‌های نزدیک، حس خفگی و فشار را به خواننده منتقل می‌کند؛ تجربه‌ای که هم نشانه‌ای شناختی از نظام قضایی تیره است و هم تجربه‌ای بدنی از اضطراب و بی‌افقی.

در رمان «طاعون»، شهر «اوران» به شهرواژه‌ای فلسفی-حسی بدل می‌شود. با شروع بیماری و بسته‌شدن دروازه‌ها، شهر محصور می‌شود و خواننده همراه با شخصیت‌ها در قرنطینه گرفتار می‌شود. پیش از هر تفسیر فلسفی، فشار روانی و بدنی این وضعیت احساس می‌شود. خیابان‌های یکنواخت، نبود درخت، و صدای امواج، یکنواختی و کسالت زندگی را بازتاب می‌دهند و حس زندانی بودن را در خواننده تقویت می‌کنند. اوران در اینجا شهرواژه‌ای است که رابطه مخاطب با اضطراب، مرگ و امید را سامان می‌دهد.

در «نویز سفید» اثر «دان دلیلو» شهرواژه، فضایی اشباع از مصرف و رسانه است. فروشگاه‌ها، صدای تلویزیون و تبلیغات در هم می‌آمیزند و تجربه‌ای از چندپارگی ذهن را می‌سازند. خواننده با «نویز» دائمی درگیر می‌شود؛ انبوهی از کلمات و تصاویر که سرگیجه به ارمغان می‌آورند. صحنه‌های فروشگاه با رنگ‌ها و صداهای تکراری، هم‌زمان حس اغوا و اضطراب را القا می‌کنند. دلیلو نشان می‌دهد در جهان مدرن، شهرواژه‌ها بیشتر تجربه‌ای رسانه‌ای و مصرفی‌اند تا مکانی فیزیکی.

وجه مشترک همه این نمونه‌ها در آن است که مخاطب پیش از تحلیل عقلانی، از راه بدن، حافظه و عاطفه وارد متن می‌شود. شهرواژه‌ها همان گره‌گاه‌هایی‌اند که این ورود را ممکن می‌سازند. لوفبور در تولید فضا بیان می‌کند فضا بی‌جان و بی‌طرف نیست؛ هم محصول کنش‌های اجتماعی است و هم بستر شکل‌گیری آنها. او سه لایه برای فضا قائل است: فضای ادراک‌شده (مادی و ملموس)، فضای تصورشده (نقشه‌ها و بازنمایی‌ها) و فضای زیسته (تجربه بدنی و حسی).

لایه نخست به رابطه شناختی مخاطب با متن مربوط است. در این سطح مخاطب تصور می‌کند شناختش از متن، حین خواندن یا پس از آن حاصل می‌شود. یک رمان یا داستان کوتاه، حتی اگر برگرفته از واقعیت و تاریخ هم باشد، فاقد انسان‌ها، زمان، مکان، اشیا و… است. درواقع لایه اول مواجهه ما با متن، برخلاف آنچه آشنا و شناختی به‌نظر می‌رسد، واقعیت ندارد. لایه دوم، خوانش و رمزگشایی معناست؛ جایی که خواننده در هر مواجهه، به دالان‌های تازه‌ای از معنا هدایت می‌شود. گادامر این موقعیت را مواجه افق متن و افق خواننده می‌داند، اما این هم‌پوشانی هم ناپایدار است و مدام از ساحتی به ساحت دیگر می‌لغزد. اساساً متن، هم‌زمان که مخاطب را فرامی‌خواند، آن را پس می‌زند. این لایه، سراب پیوستگی با متن و فریب آن است. لایه سوم، مستقیماً با رابطه پیشاشناختی پیوند دارد؛ همان تجربه‌ای است که در آن مخاطب، پیش از آغاز خواندن، به‌گونه‌ای متن را می‌شناسد.

این موقعیت پارادوکسیکال و این شناخت حسی که ما پیش از آنکه متن را شروع به خواندن کنیم می‌شناسیم، اساس هم‌ذات‌پنداری با شخصیت‌ها و موقعیت‌هاست. درواقع، لذت خواندن از شکل‌گیری شبکه‌ای است که از توازی و تداخل لایه‌های دوم و سوم پدید می‌آید؛ درصورتی‌که مخاطب به‌اشتباه گمان می‌کند در لایه و سطح اول است که متن را در می‌یابد.

اهمیت این رابطه در آن است که تجربه ادبیات شهری را به چیزی فراتر از رمزگشایی معنایی تبدیل می‌کند. خواننده متن را حس می‌کند، بدن‌مندی خود را درگیر می‌سازد و ناخودآگاه با حافظه جمعی و اضطراب‌های زمانه پیوند می‌خورد. نقد ادبی اگر در سطح شناختی باقی بماند، بخش بزرگی از تجربه ادبیات شهری و غیرشهری را از دست می‌دهد. درک شهرواژه‌ها به‌عنوان گره‌گاه‌های روایی و حسی، ما را به خوانشی عمیق‌تر از ادبیات مدرن و معاصر می‌رساند؛ تجربه‌ای که پیوندی زنده میان متن، بدن و حافظه برقرار می‌سازد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *