از تهران تا روستاهای دوردست شاهرود؛ روایت زنی که برای توسعه اقتصاد جامعه محلی تلاش می‌کند

توسعه در دل غذا صنایع‌دستی و قصه‌های محلی





توسعه در دل غذا صنایع‌دستی و قصه‌های محلی

۵ شهریور ۱۴۰۴، ۱۸:۲۰

چهارده سال از عمرش را پشت میزهایی گذراند که پر بودند از نقشه‌های توسعه. اما در میان این‌همه خط‌کشی و محاسبه، چیزی کم بود: «همه این خط‌ها و نقشه‌ها اگر به درد زندگی واقعی آدم‌ها نخورد، چه ارزشی دارد؟» عضویت در موسسه‌ای که برای حفاظت از محیط‌زیست و توسعه معیشت پایدار در مناطق روستایی فعال بود، باعث شد تا دوازده سال پیش، جاده‌ای خاکی او را به روستاهای حاشیه پارک ملی توران (رضاآباد و احمدآباد) و پناهگاه حیات‌وحش خوش ییلاق (کلاته خیج و جیلان) برساند؛ جایی که زندگی با صنایع‌دستی، معماری بومی و نبرد برای تأمین معاش گره خورده بود. زن جوان که اقتصاد نظری و شهرسازی خوانده و روزگاری پشت میزها نقشه توسعه می‌کشید، حالا با زنان و مردانی کار می‌کرد که باید محصولاتشان را استاندارد و به‌روز می‌کردند تا کاربران امروز، قصه‌هایشان را بشنوند. رفت‌وآمد به روستا، او را با تورهای گردشگری و دنیای تازه‌ای از ارتباط میان مردم شهر و جوامع محلی پیوند داد؛ از چشیدن طعم غذاهای محلی، دیدن صنایع‌دستی تا شنیدن داستان‌های بومی. این مسیر تنها ماجرای سفر و دیدن نبود؛ تلاشی شد برای راهنمای تور بودن در حوزه جامعه محلی و ساختن اقتصادی مکمل از راه گردشگری که هم سفره روستاییان را پر کند و هم باری از دوش طبیعت و مناطق حفاظت‌شده بردارد. تجربه‌ای که امروز، در آستانه ۴۶سالگی، برای «مریم لاوی» معنایی فراتر از شغل یافته است؛ مأموریتی برای تغییر و امید.

وقتی تصمیم گرفتید وارد کار با جوامع محلی شوید، چه حسی داشتید؟ اطرافیان یعنی خانواده یا دوستان چه واکنشی نشان دادند؟
آن روزها به‌عنوان عضوی از مؤسسه طنین طبیعت تیرگان در پروژه توانمندسازی زنان شاغل کار می‌کردم. این پروژه با عنوان «توان‌افزایی جوامع محلی ساکن در حاشیه پارک ملی توران و پناهگاه حیات‌وحش خوش ییلاق» در یک تفاهم‌نامه همکاری با مؤسسه بوم پژوهان به‌عنوان راهبر اصلی انجام می‌شد. هفته‌هایم پر بود؛ شنبه تا چهارشنبه در تهران، و عصر چهارشنبه راهی شاهرود می‌شدیم تا پنجشنبه و جمعه را در روستاها بگذرانیم. بعد دوباره غروب جمعه به تهران برمی‌گشتم. خانواده هیچ مانعی ایجاد نکردند و من هم با اینکه فشار کاری زیاد بود، آن‌قدر از کار لذت می‌بردم که خستگی به چشمم نمی‌آمد. همین سفر و حس مفیدبودن، موتور محرکه‌ام بود.

قبل از اینکه وارد فضای میدانی کار شوید، چه تصوری از آن داشتید؟ فکر می‌کردید چه چیزهایی سخت یا عجیب خواهد بود؟
هیچ تصویر واقعی نداشتم. تسهیل‌گری کار آسانی نیست؛ ما یک دوره آموزشی چندروزه را گذراندیم و بلافاصله وارد میدان کار شدیم. برای من که در شهر بزرگ شده بودم، ورود به روستاها تجربه‌ای غریب بود. کار ما فقط توانمندسازی زنان نبود؛ موضوعات توسعه‌ای مثل کشاورزی یا گردشگری، مردان روستا را هم درگیر می‌کرد. بزرگ‌ترین ترس من همیشه این بود: نکند حضور ما آسیبی به جامعه محلی بزند؟ مثلاً توسعه گردشگری اگر درست مدیریت نشود (فراتر از توان ظرفیت محیطی برنامه‌ریزی شود)، به تخریب محیط یا شکل‌گیری اقامتگاه‌های بی‌کیفیت می‌انجامد. همین وسواس همیشه همراهم بود.

آیا در برخورد با جوامع محلی و روستایی، با مقاومت یا نگاه متفاوتی نسبت به زن بودنتان مواجه شدید؟ چه چیزهایی برایتان چالش‌برانگیز بود؟
ما چون در قالب گروه وارد جامعه محلی می‌شدیم، اعتمادسازی آسان‌تر بود. بعدتر که گاهی به‌تنهایی یا با یک همراه زن به روستا می‌رفتیم، همان اعتمادسازی قبلی ادامه پیدا می‌کرد. بله، ممکن است گاهی فردی با نگاه مردسالارانه برخورد کند، اما تجربه شخصی من این است که در زندگی روستایی، زن و مرد آن‌قدر در کنار هم کار می‌کنند که نگاه‌های جنسیت‌زده پررنگ نمی‌شود.

در طول سفرهایتان، تابه‌حال پیش‌آمده که فقط به‌خاطر زن بودن، جدی گرفته نشوید یا کارتان زیر سؤال برود؟
اینکه در مواجه با جامعه محلی با مقاومت یا نگاهی متفاوت نسبت به زن بودن خودم مواجه شوم، فکر می‌کنم در ارتباط با هر جامعه‌ای همیشه ممکن است افرادی باشند که این نگاه را به تو القا کنند؛ مثلاً دهیار روستا باشد یا روحانی روستا یا یک مردی از اهالی. ولی واقعیت این است که در برخوردی که من با جامعه محلی داشتم آن‌قدر این مسئله کم بوده که اصلاً خاطره‌ای در ذهنم روشن نیست که الان بخواهم تعریف کنم. من فکر می‌کنم اساساً در جامعه روستایی چون زن و مرد در کنار هم به‌اصطلاح کار می‌کنند و زندگی زن و مرد درهم‌تنیده است آن نگاه مردسالارانه را من از این جامعه نگرفتم.

در این مدت ناچار شدید بخشی از خودتان را پنهان کنید، یا برای اینکه بتوانید در محیط کاری‌تان دوام بیاورید، خودتان را تغییر بدهید؟
واقعیت این است که زندگی در ایران و شرایطی که همه ما در موردش آگاهی کامل داریم، ما را خیلی در این موقعیت قرار داده که مجبور شویم جاهایی یک بخش‌هایی از خودمان را پنهان کنیم. شاید که این سازوکار دفاعی ما برای زیستن در یک چنین جغرافیایی باشد و قاعدتاً من هم از این امر مستثنا نبودم. تغییر تا جایی که منجر به تقویت مهارتی در من بشود برایم جذاب است و از آن استقبال می‌کنم. ولی درصورتی‌که نیازمند تغییر اساسی و هویتی در من باشد ترجیحم به خروج از آن محیط کار است.

ساختارهایی مثل نگاه جامعه، قوانین، نهادهای رسمی گردشگری یا فرهنگ‌سازمانی چه تأثیری روی مسیر حرفه‌ای شما گذاشته‌اند؟ اگر مرد بودید، فکر می‌کنید تجربه‌تان چقدر فرق می‌کرد؟
قاعدتاً همه ما راجع به اینکه یک جاهایی نگاه‌های سازمانی یا حتی قوانین نسبت به دو جنس زن و مرد این احساس نابرابری را ایجاد می‌کنند، واقف هستیم. بزرگ‌ترین مانع امروز ما نه قوانین و ساختارها، بلکه شرایط ناپایدار سیاسی و اقتصادی است. سفر برای بسیاری از خانواده‌ها به یک امر لوکس تبدیل شده است و از سبد هزینه‌ها کنار گذاشته می‌شود. این یعنی هم گردشگری داخلی و هم ورود گردشگری خارجی هر دو ضربه می‌خورند. در چنین بازاری، حفظ استانداردها سخت است.

اولین تجربه میدانی یا اولین تور مستقلی که هدایت کردید در یادتان است؟ چه چیزی در آن تجربه برایتان ماندگار شد؟
بله، سفری به روستای قلعه‌بالا در نزدیکی شاهرود. این روستا به واسطه فعالیت‌های قبلی دوستان ما در انجمن‌های دیگر آماده پذیرش گردشگر شده بود. معماری روستا چشم‌نواز بود، صنایع‌دستی رونق داشت و اقامتگاه بوم‌گردی «عمو حسین» و خانواده مهربان و صمیمی او تجربه‌ای فراموش‌نشدنی برای ما ساخت. آن سفر هنوز در ذهنم زنده است؛ بدون هیچ خاطره تلخ، فقط پر از گرمی و پذیرایی دلنشین.

آیا هنوز هم برای ماندن در این مسیر باید بجنگید یا حالا فضا برایتان هموارتر شده و جا افتاده‌اید؟
جنگیدن بخشی از این مسیر است. اما باید واقع‌گرا بود: امروز کمتر می‌توان صرفاً با تور لیدری گذران زندگی کرد. بیشتر همکارانم برای تأمین معیشت، فعالیت‌های دیگری هم در کنار این کار دارند.

سفرهای پیاپی، مدیریت تور، ارتباط با آدم‌ها و مواجه با شرایط گوناگون چه تأثیری روی بدن، روان یا روابط شخصی شما گذاشته؟ اضطراب، خستگی، فرسودگی یا برعکس، انرژی؟
مهم‌ترین دستاورد برای من صبورتر شدن و شنواتر شدن است. کمتر قضاوت می‌کنم و بیشتر می‌شنوم. البته خستگی و اضطراب هم وجود دارد، اما دستاورد انسانی کار آن‌قدر ارزشمند است که سختی‌ها به حاشیه می‌روند.

در طول کارتان، تا حالا لحظه‌ای بوده که بخواهید همه چیز را رها کنید؟ آن لحظه را یادتان هست؟ چه چیزی شما را نگه داشت؟
بله، لحظاتی پیش‌آمده که فشارها به اوج رسیده، چالش‌هایی پیش‌آمده که بخشی‌اش خارج از اختیارم بوده. کنترل احساسات در چنین موقعیت‌هایی سخت است، اما یاد گرفتم باوجود اشک‌هایی که پشت پلک جمع می‌شوند، محترمانه بمانم، توضیح بدهم و از آنچه درست می‌دانم دفاع کنم.

آیا تجربه‌ای در طول سفر داشتید که عمیقاً شما را تکان داده یا نگاهتان را به زندگی یا کارتان عوض کرده باشد؟
قطعاً خیلی لحظه‌های زیادی بوده که در مواجه با زنان محلی تجربه تکان‌دهنده‌ای بوده. همیشه یک چیزهایی در زندگی روستایی وجود دارد که تو وقتی می‌بینی نمی‌دانی که چطوری یک زن این شرایط را می‌تواند به‌اصطلاح اداره کند. شگفت‌زده می‌شوی. اما چیزی که حالا حضور ذهن دارم دیدار با زنی سالخورده در حوالی میمند بود. این زن در اتاقی ساده کنار آغل زندگی می‌کرد، اما پر از مهر و آرامش بود. فرش می‌بافت و گیاه محلی خشک می‌کرد. او با چای و لبخند از ما پذیرایی کرد. در دل بیابان، با کمترین امکانات، حالش خوب بود. من توان تحمل آن شرایط را در خودم نمی‌بینم، اما او باعزت و شادی زندگی می‌کرد. این ماجرا هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود.

وقتی با زنان جوامع محلی و روستایی ارتباط می‌گیرید، چه چیزی بین شما و آن‌ها ردوبدل می‌شود که شاید در ظاهر قابل‌دیدن نیست؟ آیا احساس نزدیکی، تضاد یا همدلی خاصی دارید؟
دررابطه‌با زنان روستایی تا به آن مرحله برسی که آن اعتمادسازی اتفاق بیفتد قاعدتاً باتوجه‌به تفاوت‌های فردی، این اعتماد هم‌زمان بین تک تک آن زنان و تو اتفاق نمی‌افتد و یک سری تردیدها و سوءبرداشت‌هایی ممکن است این وسط باشد. متأسفانه یک جاهایی این نگاه وجود دارد که تو به‌عنوان دختر شهری درس‌خوانده ممکن است که بیشتر از من زن روستایی درس نخوانده یا کم‌سواد بدانی. اما زمانی که این همدلی اتفاق می‌افتد و تو وارد این تعامل می‌شوی که او به‌عنوان یک زن روستایی یک چیزهایی و یک روش‌هایی را بلد است که من بلد نیستم، یک دانش بومی دارد که من ندارمش، زمانی که به این خودباوری می‌رسد برای اینکه چیزی دارد برای عرضه‌کردن، آن شاید خوشحال‌ترین نقطه‌ای باشد که تو در کار با جامعه محلی با آن مواجه می‌شوی و از آنجا به بعد است که آدم احساس می‌کند یک ارتباط برابری دارد شکل می‌گیرد و یک بده‌بستان خوشحال‌کننده بین شما اتفاق می‌افتد. آن لحظه، خوشحال‌ترین نقطه کار است؛ وقتی او توانمندی‌اش را عرضه می‌کند و من می‌کوشم پلی بسازم تا محصولش به بازار برسد.

فکر می‌کنید کاری که می‌کنید واقعاً تغییری در نگاه یا زندگی زنان آن جوامع ایجاد می‌کند؟ یا بیشتر در سطح باقی می‌ماند؟
تغییر نگاه، شاید. اما تغییر واقعی زمان و تداوم می‌خواهد. من سه سال در یک پروژه درگیر بودم. یاد گرفته‌ام که هیچ گروهی برای همیشه در یک روستا نمی‌ماند، اما همان مدت کوتاه اگر درست و منصفانه عمل شود، می‌تواند جرقه‌ای بزند.

روایت شما چه چیزی برای زنان جوان‌تر و تازه‌کار دارد؟ از تجربه‌تان چه چیزی می‌شود یاد گرفت؟
من به کسی که بخواهد وارد کار تور لیدری شود اول توصیه می‌کنم که قبل از کار به‌عنوان راهنمای تور، بسیار سفر برود. من حدود ۱۰- ۱۲ سال سفر می‌رفتم و حالا آن زمان مثلاً توی این فکر هم نبودم که بخواهم تور لیدر بشوم. تور لیدری فقط گذراندن یک دوره و گرفتن کارت نیست؛ تجربه می‌خواهد. دوم اینکه مهارت‌های نرم مثل کار تیمی، کنترل خشم و حل مسئله را جدی بگیرند، و در آخر، اینکه فضای گردشگری شلوغ و پرچالش است. خوب است که اولین تجربه‌ها (مثل کمپینگ) با گروه‌های حرفه‌ای و شناخته شده شروع شود و از تجهیزات و آموزش درست بهره برد تا اولین تجربه‌ها امن و خوشایند باشد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران