خبرنگار مُرد، زنده باد خبرنگار!





خبرنگار مُرد، زنده باد خبرنگار!

۱۵ مرداد ۱۴۰۴، ۲۱:۵۹

شاید باورتان نشود ما خبرنگاران از ۱۷ مرداد سال ۱۳۷۷ دچار یک تناقض تاریخی شده‌ایم. از وقتی طالبان «محمد صارمی»، خبرنگار «ایرنا» را در مزارشریف شهید کردند و قرعه این روز به نام ما خورد: «روز خبرنگار». البته این سرنوشت را ما نمی‌خواستیم. ما از قدیم‌الایام در امتداد شکل‌گیری همه دولت ملت‌ها در زمانه مدرن، می‌خواستیم صدای مردم باشیم و حق‌وحقوقشان را فریاد بزنیم. گفتمان جدید بر آن بود که ما وظیفه‌ای پیامبرگونه داریم تا ارزش‌های ملی، هویتی و مدنی را پاسداری کنیم و بی‌طرفانه از واقعیت بنویسیم. تحقق این امر اما یک ضرورت اساسی می‌خواست: «آزادی بیان». روزگار اما با ما خوب تا نکرد و با گذر زمان «مدرن» ما هم هیچ‌گاه چندان «مدرنیته» نشد. ما مجبور شدیم که مدام بمیریم تا ثابت کنیم هستیم. درواقع شهادت صارمی بسیار نمادین بود و ثابت می‌کرد؛ ما در خاورمیانه هنوز در امتداد یک‌رویه دیرین قرار داریم؛ مرگ روزنامه‌نگاری برآمده از جامعه مدنی به دست افراطیون سنت‌گرا. همان‌طور که پیشتر بارها مرده بودیم. «جهانگیرخان صوراسرافیل» را به یادآوریم. مردی که به جرم طرفداری از مشروطه و قانون در باغشاه جلوی «محمدعلی شاه» به قتل رسید و جنازه‌اش را به پشت خندق انداختند. 

«میرزاده عشقی» را به یادآوریم که هرچند سرود: 

«خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم/ خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟ من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک/ وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاک/ ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم» او را در خانه و در وطنش اما به خاک و خون کشیدند. 

ما جلو آمدیم؛ اما در واقع خیلی جلو نیامدیم. «محمد مسعود» را به یادآوریم که در خیابان «اکباتان» تهران هنگام بیرون آمدن از چاپخانه گلوله‌باران شد. 

ما جلو آمدیم؛ اما کور خوانده‌اید اگر فکر کنید که این تجربه تاریخی ما را رها کند. پس به‌جاآوردن آن سنت دیرین مجهز به شیوه‌های مدرن شد. مردن که همیشه نمی‌تواند در «تن» معنا پیدا کند، گاهی مرگ «روح»، صدها برابر تلخ‌تر است. در دودهه گذشته بسیاری از خبرنگاران ایران را ترک کردند. آن‌هایی که ماندند؛ اما همه خبرنگار نماندند. احمد شاملو بی‌دلیل نسرود: «غم نان اگر بگذارد.» نان ابزاری شد برای پراکنده شدن گرایش‌ها، افکار و تصمیم‌گیری‌ها برای عملکرد در میدان پر مین وطن. شوالیه‌های نور و تاریکی در برابر هم قد علم کردند. در این میان اما زنانی که به‌تدریج و به‌دشواری توانستند درس بخوانند و آگاهی کسب کنند، وارد این میدان شدند با چراغ‌های سبز، سفید و قرمز. من دیگر به لایه‌های پنهان این میدان پیچیده وارد نمی‌شوم. هر چیزی می‌تواند تف سربالا باشد. 

غرض این است که ما در این تناقض تاریخی که با آن سروکله می‌زنیم و گاهی نمی‌دانیم چقدر اخلاقی است که سالگرد یک خبرنگار مرده، این مناسبت را جشن بگیریم و این روز را گرامی بداریم؛ باید بگوییم ما را درک کنید. ما تجربه‌های عجیبی را از سر گذراندیم. ما مردم خود را، مخاطب خود را در تمام این سال‌ها از دست دادیم و به برون‌مرزی‌ها سپردیم. ما دوستان بسیاری را از دست دادیم. ما شاهد رشد مرده‌خورها بودیم. شاهد تصاحب نام «خبرنگار» بودیم. ما خیلی کم شدیم. ما بارها مرده‌ایم. اما واقعیت این است که جنگ ۱۲روزه‌ای که پشت سر گذاشتیم به ما یادآوری کرد که باوجود همه این دشواری‌ها، خطاها، سختی‌ها باید در این میدان ماند. ما یادآور شدیم که درست است که در امتداد مردگانیم اما همچنان قلب‌های تپنده‌ای داریم. رسالتمان گمشده اما همچنان رسالت‌مداریم و این راه باریک و تاریک را هرچند که در دستمان چراغ کم‌سویی باشد باید پشت سر بگذرانیم. بحران‌هایی که امروز ایران را محاصره کرده از مسائل بنیادین اقتصادی و ساختاری تا بی‌آبی و بی‌برقی و بی‌هویتی تنها راه عبورش آگاهی است. از این سرنوشت گریزی نیست. پس «خبرنگار مرد، زنده باد خبرنگار!»

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *