روایتی از وداع دانشآموزان افغانستانی با معلم و همکلاسیهای ایرانی
بازگشت به وطن نادیده، خداحافظی با مدرسه
۲۷ تیر ۱۴۰۴، ۱۹:۵۲
از پنج ماه پیش که برگههای سرشماری مهاجران بیاعتبار شد، بیش از دو میلیون مهاجر افغانستانی ناگهان در وضعیت غیرمجاز قرار گرفتند. از آغاز امسال تاکنون، هشت هزار نفر از اتباع، کشور را ترک کردهاند و مسیرهای بازگشت در سه مرز میان ایران و افغانستان هنوز شلوغ است. براساس اعلام نماینده سازمان یونیسف در افغانستان، در میان این افراد، پنج هزار کودک بدون همراه نیز از مرز عبور کردهاند؛ کودکانی که برخیشان در خاک ایران به دنیا آمدهاند و اکنون به سرزمینی بازگردانده شدهاند که خاطرهای از آن ندارند و وضعیت اقامتشان مبهم است. سال گذشته، حدود پانصد هزار کودک مهاجر در مدارس ایران تحصیل میکردند، اما در افغانستان بسیاری از آنان دیگر قادر به ادامه تحصیل نیستند. آنچه در این میان بهشدت مغفول میماند، ابعاد انسانی ماجراست؛ تأثیرات عمیق روانی و اجتماعی که نهتنها کودکان مهاجر، بلکه همکلاسیها و خانوادههایشان را نیز درگیر میکند. در کنار نادیده گرفتن حقوق کودک در جریان این رد مرزها، واقعیتهای تلخ و پیامدهای انسانی چنین جابهجاییهای اجباریای کمتر دیده و شنیده میشود. در یادداشت پیش رو، یکی از معلمان از لحظات تلخ خداحافظی با این دانشآموزان نوشته است.
نامش پیش ما محفوظ میماند. ۱۵ سال دارد و سه سال گذشته را برای سوادآموزی به مرکز ما آمده و در مجموع شاید کمتر از انگشتان یک دست غیبت داشته است. حتی روزهایی که مادرش به او میگفته برای ساخت گلچینی همراهیشان کند، میگفته «معلمها بهخاطر ما میآن، باید برم سر کلاس». امروز که در راه بازگشت به افغانستان است، کلاس ششم را تمام کرده. پنجمین نفری است که از جمع کوچک کلاسششمیها به وطن بازمیگردد و گروه صمیمانه و کوچکشان هر بار با این خداحافظیها کوچکتر هم میشود.
همیشه بسیار ساکت و آرام بود، تا جایی که گاهی نگرانش میشدیم که چه چیزی در دل نگهداشته و پشت این مهروموم لبها چه فریادهایی نهفته است. اما روزی، هنر -که از درونش میجوشید و از سرانگشتانش به سوزن راه مییافت و روی پارچه نقش میانداخت- زبان بیان او شد. هر بار از ظرافت کارهایش، آنطورکه سوزن را در دست میگرفت و غرق کار میشد، حیرتزده میشدیم.
روزهای باهمبودنمان بهناگاه به پایان رسید و همین جمعه بود که برایم پیامی فرستاد: «خانم من امروز یا فردا میرم یه شهر دیگه و بعد یکشنبه میریم افغانستان. میتونید بیاید پارک نزدیک مرکز؟ همونجا با هم خداحافظی کنیم و وسایل دوختودوزم رو بهتون تحویل بدم؟ با بقیه فک نکنم بتونم خداحافظی کنم.»
قرارمان را گذاشتیم ساعت ۳ بعدازظهر. با دو معلم دیگرش هم قرار گذاشتم که اگر میتوانند، خودشان را برسانند تا بتوانند با هم خداحافظی کنند. قرار را خانه خودمان گذاشتم، ولی به او چیزی نگفتم. میدانستم خجالتیتر از آن است که قبول کند. قبل از اینکه برسد، هر دو همکارم رسیده بودند. رفتم دنبالش آنطرف خیابان و گفتم: «هوا گرم است، بیا چند دقیقه خانه ما آنجا بنشینیم، حرف بزنیم.»
با دیدن معلمهایش، به آغوششان پرید و اشکهایش جاری شد. نشستیم، حرف زدیم، اشک ریخت، اشک ریختیم. از تأسفمان گفتیم، از امیدهایمان، از اینکه نباید اجازه دهیم دوستیهایمان در راه دور از دست بروند. از این گفتیم که حالا شماها که برمیگردید، برای دختران و زنان دیگر هم پناه میشوید. میتوانید سواد یادشان دهید، دور هم جمع شوید، با هم فکر کنید، کتاب بخوانید و با هم صحبت کنید. اشک ریخت، اشک ریختیم.
از تجربه زندگیاش در ایران پرسیدیم. با آن کمگویی همیشگیاش، به زیبایی گفت: هم خوبی داشت و هم بدی. اما فرقش این است که قبلاً انگار خواب بودم و حالا که دارم برمیگردم، انگار که از خواب بیدار شدهام. با چشمان اشکآلود و میان بغض خندیدیم و گفتیم: «اگر حاصل اینجا بودن، با همه سختیها و دردهایش، همین «بیداری» بوده، مبارک است.»
از کیسه وسایلش که آورده بود تحویل بدهد، بگویم؛ یک سوزن نخکرده، یک شال سرخابیرنگ که رویش سوزندوزی کرده بود، اضافه تارهای نخی که به خانه برده بود، چند تکه فوم کوچک برای چاپ روی پارچه و یک کتاب ملانصرالدین رنگورو رفته، چاپ ۲۷ سال پیش، که از کتابخانه به امانت گرفته بود و از من خواست تا به کتابدار تحویلش دهم.
این تنها یکی از صدها قصه جدایی و خداحافظیهای تلخ با کودکان و نوجوانانی است که با امید فرصتی برای رشد و شکوفایی، در ایران مشغول به تحصیل بودهاند و حالا در سایه ناامنی و طردشدگی، ناچار به بازگشت به وطن خویشاند.
روایت دوم؛ نامههایی برای خداحافظی
دو خواهر بودند؛ یکی کلاس ششم و دیگری کلاس پنجم. از همانهایی که زندگی از چشمهایشان میبارید.
مثلاً یکبار که در اردیبهشت باران شدیدی باریده بود، یکیشان آمد و گفت: «خانم، دیروز وقتی بارون گرفت، از بالای پشتبوم رفتم زیر بارون، موهامو باز کردم و حسابی آواز خوندم و رقصیدم!» و من از این شیفتگی کودکانهاش غرق ذوق شدم و قربانصدقهاش رفتم. زنگ صدای آن یکیشان را وقتی گفت: «خانم، خیلی هیجانزدهام که امروز قراره با هم کوکوسبزی درست کنیم»، هرگز یادم نمیرود. از اولین گروههایی بودند که تصمیم گرفتند به افغانستان برگردند.
روز قبل از رفتنشان، خواهر بزرگتر برایم پیام گذاشت: «خانم، ما فردا داریم میریم. صبح ساعت ۹ اینجا باشید، قراره بچهها هم بیان، با هم خداحافظی کنیم.» گفتم: «حتماً عزیزم، سعیام را میکنم سری به شما بزنم.» گفت: «خانم، «سعی میکنم» نداریم. باید فردا ساعت ۹ اینجا باشید و پیشمون بمونید!»
صبح که رفتم، چندنفری که برای خداحافظی آمده بودند، در سکوت کامل دور یک میز نشسته بودند و چشمهایشان از شدت ناراحتی دودو میزد. خواهر کوچکتر برای خداحافظی نیامده بود. سراغش را گرفتم. خواهرش گفت: «از دیشب انقدر گریه کرده که چشمهاش پُف کرده. آخرشم بهونه آورد که لباسهام توی چمدونه و نمیتونم بیام خداحافظی.» نمیدانستند چه بگویند. من هم نمیدانستم! به فکرم رسید بینشان برگه پخش کنم و به رسم یادگار، هر کس روی آن برگه برای دیگری چند خط بنویسد. برگهها را بین هم چرخاندیم تا درنهایت، هر کس یک نامه داشته باشد که همه در نوشتنش مشارکت کردهاند.
بخشی از نامهها را اینجا میآورم:
– دوست با وفا و ریزهمیزهام، من تو را قدر بزرگی آسمان و دریا دوست دارم. از اینکه قراره بری خیلی ناراحتم و کلمات در مقابل احساسات و ناراحتی که من الان دارم، کم میاره. امیدوارم هر کجای جهان که هستی، سلامت و تندرست باشی. برای موقعهایی که ناراحتت کردم، ازت معذرت میخوام. تو بهترین دوست و رفیق من هستی و من تا ابد به یادتم. وقتی به روزهایی که باهم داشتیم فکر میکنم، دلم میگیره. چون نمیتونیم دوباره مثل قدیما با هم باشیم و بچهبازی دربیاریم.
– میدونی تو بهترین دوست فسقلی و بامزهای برای من و خواهی ماند؟ امیدوارم هیچوقت منو فراموش نکنی. من هر کجای دنیا باشم، بازم تو رو فراموش نمیکنم.
– فسقلی کوچولوموچولوی خودم، قراره از هم جدا بشیم، اما تا همیشه با همیم. از کجا معلوم یا من میام پیش شما، یا شما برمیگردین پیش من. دنیا از اون چیزی که ما فکر میکنیم کوچیکتره.
– دوست عزیزم، من واقعاً ناراحتم که قراره بری، ولی میدونم که دوباره بههم برمیگردیم. چون ما بهجز دوست، فامیل هم هستیم و میتونیم با زنگزدن و پرسوجو همدیگه رو پیدا کنیم. بههرحال یادت نره که یه گوشه این دنیا کسی هست که تو بهترین دوستشی و هیچوقت تو رو فراموش نخواهد کرد. امیدوارم موفق و سربلند باشی.
– دوست بامرامم، شریک غمهای دورانم، تو بهترین دوست و رفیقی هستی که در تمام عمرم داشتم. تو همیشه در کنارم بودی. تو بهتر از هر کس مرا درک میکردی. درست است قراره از هم جدا بشیم، ولی من تا ابد به یادتم رفیق خودم.
نامههایمان را که بههم دادیم، یکی از بچهها گفت: «خانم! خوب شد نوشتیم! داشتم دق میکردم از بیحرفی!»
نظر کاربران
دیدگاهتان را بنویسید
مطالب مرتبط
پیام ما، آینده اقتصاد ایران پس از تفاهم با آمریکا را بررسی میکند
گشایش یا چرخیدن بر مدار ناکارآمدی؟
راه دریافت جریمه تأخیر خودرو بسته شد
خریداران باید به دادگاه بروند
بیانیه ITUC در سالگرد کنوانسیون ۱۹۰؛
خشونت در محیط کار مانع اصلی برابری جنسیتی است
قربانیکردن در معابر؛ سنتی قدیمی در مواجهه با دغدغههای بهداشتی و زندگی شهری
دامپزشکی: قربانی در خیابان، ممنوع
محموله مورد نیاز داروهای بیماران دیابتی از بلاتکلیفی خارج شد
ترخیص ۲۶ تن مواد اولیه دارویی در تهران
سرنوشت پرحاشیه پخش فوتبال در سالن های سینما
بازی مجوزها
وقتــــــــی بدن زن میدان جنگ جمعیتی می شود
یک میلیارد کودک همزمان با سه خطر اقلیمی دستوپنجه نرم میکنند
سلامت و سیاستگذاری اجتماعی
سند جامع توانبخشی پس از سه سال آماده تصویب شد
معاون وزیر کشور: ۶۰ درصد مردم امیدی به بهبود شرایط آینده ندارند
وب گردی
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه بیشتر
بیشترین نظر کاربران
بازگشت به تریاک بهجای درمان | پیـام ما
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




حسین
مگه همه این ۵۰۰ هزار تا غیر قانونی هستن
چرا اینقدر در مقابل اخراج مهاجران طهیرمجاز و بدون مجوز که ۶یچ نام و نشانی ندارن ، مثال های بی ربط می زنید
می دونید چقدر امسال از هم وطنان خودمان درس نخواندن