«حسن کامشاد» در آستانه یک قرن‌شدگی درگذشت

در سوگ و عشقِ یاران





در سوگ و عشقِ یاران

۳ خرداد ۱۴۰۴، ۱۹:۳۴

«دوستی با حسن [کامشاد] خاصیت دیگری دارد؛ چنان عمیق است که انگار از عمر ۵۰ساله‌اش قدیمی‌تر است. انگار ریشه در تاریخ دارد. به زمان‌های دورِ گذشته، به سال‌های دورِ پیشِ از تولد ما برمی‌گردد.»
شاهرخ مسکوب

 

«حسن کامشاد» هم رفت. همین‌روزها بود که داشتم فکر می‌کردم برای زادروز یک‌صدسالگی‌اش که چهارِ چهارِ چهار (چهارم تیر ۱۳۰۴) بود، جشن‌نامه‌ای در یکی از مجله‌ها یا روزنامه‌ها فراهم آورم، اما صد درد و دریغ که درست یک‌ماه پیش از رسیدن بر آستانِ یک‌قرن‌شدگی دار فانی را وداع گفت. حالا از هم‌قطارانِ هم‌سال‌اش، دیگر کسی نمانده است و عجب نسلی بودند این زادگانِ سال ۱۳۰۴. غول‌هایی که هریک در حیطه و حوزه خود یگانه بودند و درخشیدند.

دراین‌میان، کامشاد یکی از برجسته‌ترین‌هایشان بود؛ بزرگمردی که اگرچه دست‌کم در این نیم‌قرن اخیر که آغازش به‌سبب مسئولیت نمایندگی شرکت نفت در لندن بود و بعد با وقوع انقلاب، تا همین اکنون تداوم یافت. دور از وطن زیست و یکی از آخرین عکس‌های حضورش در ایران، جشن زادروز ۷۸سالگی عزت‌الله فولادوند در زمستان ۱۳۹۲ بود، اما با همین ترجمه‌هایی که به دست داد، همه ما را تا همیشه مدیون و مرهون خود کرد.

نخستینش، «تاریخ چیست؟» اثر ادوارد هالِت کار (خوارزمی، ۱۳۵۱) بود و آخرینِ آنها، «درک یک پایان» نوشته جولین بارنز (نو، ۱۳۹۴). این یعنی او با آن پیشینه در تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه‌های کمبریج و UCLA، نیم‌قرنِ تمام به این فرهنگ خدمت کرد و آثار مهمی در گونه‌های مختلف برگرداند و البته از ترجمه آثاری در تاریخ ایران نیز برکنار نماند و «در خدمت تخت طاووسِ» پرویز راجی، «قبله عالمِ» عباس امانت و «شکسپیر، ایران و شرق» و «ایران؛ برآمدن رضاخان، برافتادن قاجار و نقش انگلیسی‌ها»ی سیروس غنی را برگرداند و البته آثاری چون «مترجمان، خائنان: مته به خشخاش چند کتاب» و «پایه‌گذاران نثر جدید فارسی» را به رشته تحریر درآورد و «درآمدی بر اساطیر ایران»، «در سوگ و عشق یاران»، «درحال‌وهوای جوانی»، «شکاریم یکسر همه پیش‌ مرگ» و «سوگ مادرِ» شاهرخ مسکوب را گردآوری کرد. هرچند رشحات قلم او را باید در خاطرات‌اش با نام «حدیث نفس»‌ جست‌وجو کرد.

من کامشاد را هیچ‌گاه ندیدم، اما ۹ سال پیش، وقتی در روزنامه ایران بودم، موفق شدم گفت‌وگویی، طبعاً از بعید، با او داشته باشم. صدایی گرم و گیرا داشت و در آن سن، همچنان حافظه‌اش دقیق بود و جزئیات را درست به یاد می‌آورد. با آنکه مرا نمی‌شناخت، اما به وسعت مشرب و گشودگی خاطر تقاضایم را پذیرفت و چه گفت‌وگوی دل‌نشین و خاطره‌انگیزی شد.

یک اصفهانیِ تمام‌عیار و درس‌خوانده دانشکده حقوق دانشگاه تهران که در سال‌های جوانی، سینه‌زن حزب توده بود و چپ‌گرایی دوآتشه اما در شرکت ملی نفت ایران و ایام تدریس در اروپا و آمریکا، هرچه رفت و آمد و گفت و خواند و نوشت، جز از برای وطن نبود. در همان گفت‌وگو گفت که «همچنان در ۹۰ سالگی روزی نیست که پشت میز تحریرم ننشینم و چیزی قلمی نکنم یا به ناشری زنگ نزنم و جویای پیشرفت کارهایم نشوم و این چیزی است که زنده نگه‌ام داشته است.»

او شیفته ایران و زبان فارسی بود و هزار افسوس که به‌خاطر دور از میهن بودن، نسل جدید و جوان، از فیض حضورش بی‌بهره ماندند و حیف که خاطراتش در جایی ثبت و ضبط نشد، اما تا همین آنِ آخر، دمی از فکر ایران برون نشد؛ «دلم همواره برای وطن تنگ است. روزی نیست که چندین‌ساعت با زبان و فرهنگ ایران درگیر نباشم. تا دو سال پیش که پیرسالی سستی و کاهلی آورد، هر سال بهار را در ایران گذراندم، دوستان و بستگان را دیدم و بر کرانه زاینده‌رود بی‌آب قدم زدم» او که دوست داشت سوگنامه‌اش را عزیزترین رفیقش، شاهرخ مسکوب بنویسد، اما حالا خودش از قفای دودهه، به آن دوست شفیق شتافته است.

در سوگ و عشقِ یاران اثری از شاهرخ مسکوب به‌کوشش حسن کامشاد

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زمـانی بـرای نـزیستـن

زمـانی بـرای نـزیستـن