روایتی دربارۀ رد مرز مهاجران
استیصال پشت درهای اردوگاه
۵ شهریور ۱۴۰۳، ۱۰:۰۲
داشتم حاضر میشدم به جلسۀ مدیران و دبیران انجمن جامعهشناسی برسم که موبایلم زنگ خورد. فکر کردم حتماً میخواهد کتابی که صحبتش را کرده بودیم، به دستم برساند. اما وقتی جواب دادم، دیدم ماجرا چیز دیگری است؛ گفت میخواستم با مترو به انقلاب بیایم که دستگیرم کردند. پرسیدم مگر مدرکت همراهت نبود؟ گفت چرا همراهم است، اما باز مرا به اردوگاه آوردهاند و میخواهند رد مرز کنند. نشانی اردوگاه را پرسیدم و بهجای جلسه، راهی کرج شدم. با خودم گفتم شاید منِ ایرانی بروم و با مسئولان آنجا صحبت کنم، تأثیر داشته باشد.
رانندهای که درون ماشینش نشسته بود، سر صحبت را باز کرد. گفت: من ماههاست که میآیم اینجا مسافر میبرم و میآورم. چند وقت اخیر خیلی سختگیری زیاد شده. میگویند یک نفر افغانستانی جنایتی مرتکب شده و از آن به بعد بگیروببندها اینجا زیاد شده
مقصد را دقیق در نقشۀ اسنپ ثبت نکرده بوم. پیاده که شدم، از مأمور جلوی در سؤال کردم و گفت: برای رفتن به اردوگاه، باید از این کنار بروی و دو کوچه بعدتر است. فکر کردم دو کوچه نزدیک است و پیاده رفتم سمت اردوگاه، ولی در گرمای تابستان احساس میکردم چقدر دور است و هرچه میروم، نمیرسم. خلوت بود و در ظهر وسط تابستان طبیعی بود. بالاخره به کوچهای که گفته بود رسیدم. البته خیلی شبیه کوچه نبود؛ جادهای پهن که بخشی از آن خاکی بود و بعد دوباره به آسفالت میرسید. ایستادم و اطراف را نگاه کردم؛ نمیدانستم از کدام طرف بروم که صدای آقایی که ابتدای سمت راست جاده روی صندلی نشسته بود، مرا متوجه خودش کرد. «اردوگاه از این طرف!»
باید جاده را تا انتها ادامه میدادم تا به اردوگاه برسم. اینجا چند نفر دیگر هم با فاصله از من بهسمت اردوگاه میرفتند و دیگر مطمئن بودم چند دقیقۀ دیگر میرسم. داشتم با خودم فکر میکردم چطور عصبانیت خودم را از نقض این قانون پنهان کنم که فرد با مدرک را گرفتهاند و میخواهند رد مرز کنند؟ چه بگویم که راضی شوند رهایش کنند؟
رسیدم به در اردوگاه، از در کوچکی که همه وارد میشدند، وارد شدم. در واقع وارد یک سولۀ بزرگ شدم که چند ردیف صندلی آهنی داشت. گوشۀ سمت راست در ورودی یک دکه بود. کنارش پنجرهای بود که میلههایی شبیه میلۀ زندان داشت و با دیوار باریکی به بلندی یک متر، قسمت زنان و مردان از هم جدا میشد.
میلههای جلوی صفِ مردها در داشت، اما جلوی زنها فقط پنجره بود. سری چرخاندم و آدمهایی که آنجا بودند را برانداز کردم. زن، مرد و بچه گوشههای سوله در گرما روی زمین نشسته بودند. بعضی خانوادگی آمده بودند و برخی تنها. روی صندلیها پر بود. تعدادی هم پشت میلهها در صف بودند. نزدیک شدم و پرسیدم صف چطوری است و چطور میشود با مسئولان صحبت کرد؟ زن جواب داد باید منتظر بمانی تا خودشان بیایند و اسم بخوانند یا ازشان بپرسی. پشت میلهها را نگاه کردم. جلوی میلهها راهرویی با میلههای آهنی درست کرده بودند که حدود دو متر ادامه داشت. حیاط بزرگ بود و با فاصلۀ زیاد اتاقک نگهبانی درب اصلی ورودی بود که سربازی جلوی درش نشسته بود. یکی از مردها که ایرانی بود، سرش را بین میلهها قرار داد و با صدای بلند سرباز را صدا زد. سرباز با داد پاسخ داد: باید منتظر بمانید؛ من نمیتوانم پستم را ترک کنم. همانجا پشت میلهها ایستاده بودم و به صحبتها گوش میکردم. مرد ایرانی که در صف بود، گفت: «خیلی الکی گیر میدهند و میگیرند. منو دوستم با هم بودیم. با لباس شخصی آمدند سمت ما. به دوستم گفتم فرار کن. ترسید و فرار نکرد. گرفتنش.»
چند زن آمدند در صف، انگار با هم بودند، یکیشان خیلی عصبانی بود، دل پُری داشت و یکبند حرف میزد. زنی که ابتدا با او صحبت کرده بودم، بهش اشاره کرد و من را نشان داد که این ایرانی است، اما اعتنا نکرد و ادامه داد. «بچۀ کر و لال را گرفتهاند و میخواهند رد مرز کنند. خُب من چه کار کنم؟ باید خودم هم بروم؟!»
دو ساعتی بود که اینجا بودم. خسته شده بودم و گلویم خشک شده بود. رفتم یک بطری آب معدنی از دکه خریدم دَه هزار تومان. دیدم یکی از صندلیها خالی شده، رفتم روی صندلی کنار یک خانم محجبه نشستم و سر صحبت را باز کردم. گفت: چند وقت است آمدهای؟ با حالت شاکی گفتم: دو ساعت است که اینجا هستم و هیچ خبری نیست. اصلاً یک نفر نمیآید بگوید چرا اینجا هستید و داخل هم که نمیشود رفت! خیلی آرام گفت: من از ساعت هفت صبح اینجا هستم! سکوت کردم. او ادامه داد: شوهرم را گرفتهاند و میخواهند رد مرز کنند. میگویند باید طرح صد میلیونی ثبتنام میکردید. آنهایی که در این طرح ثبتنام کردهاند را آزاد میکنند. همه که پول ندارند صد میلیون بدهند! پرسید دنبال کار که آمدهای و مدرکش چیست؟! این سؤال را همه از همدیگر میپرسیدند. بعد جواب داد: ویزاها را رد مرز میکنند. اینجا هم تا ساعت ۴ است؛ فردا صبح زود بیا!
سربازی آمد پشت میلهها و پسری همراهش بود. تعداد زیادی رفتند سمت میلهها. من هم بلند شدم و رفتم نزدیک. همهمه شده بود و هرکس اسم یک نفر را میپرسید که اینجاست یا نه. پسر برخی اسمها را بهخاطر میسپرد تا اگر داخل بود، بگوید کسی آمده پیاش. مردی که برای دیدن پسر آمده بود، کولهپشتی برای پسر آورده بود. کولهپشتی از میلهها رد نمیشد. سرباز در را باز کرد و کولهپشتی را گرفت و بهسرعت بست. پسر را میبرد، اما تا صدا بهش میرسید، اسم میگفتند. این هم آمدن مأمور مربوطه! انگار کل ارتباط با داخل اردوگاه در همین حد بود. دیگر ناامید شدم که کاری از پیش ببرم!
برگشتم از پسر داخل دکه هم دربارۀ ساعت بستن و رد مرز پرسیدم و بازگشتم روی صندلی نشستم. نمیدانستم باید چه کار کنم. مرد ایرانی که سمت چپم نشسته بود، گفت: من مسافر آوردهام و چندین ساعت است اینجا منتظرشان ماندهام. بعد گفت: بیا برویم جلوی آن یکی در، میشود داخل را دید. همراهش بیرون رفتم. در آهنی و بزرگ بود و رویش دریچهای کوچک بود که سرباز پشت در میتوانست باز و بسته کند. روی در و دیوارهای اطرافش سیمخاردار بود. عدهای پشت در ایستاده بودند یا روی زمین کنار دیوار نشسته بودند. لای در درز باریکی بود. همه هی از درز نگاه میکردند. من هم رفتم داخل درز را دیدم. حیاط بسیار بزرگ بود و کنار ساختمان انتهای حیاط افرادی با فاصلههای منظم زیر نور آفتاب روی زمین نشسته بودند. اتوبوسی هم گوشۀ سمت راست حیاط بود. چند مأمور ایستاده بودند و هرازگاهی کسی بلند میشد و سمت اتوبوس میرفت. مرد ایرانی همراهم گفت: اینها که بلند میشوند، اسمشان را خواندهاند تا سوار اتوبوس شوند و رد مرز شوند. فرد دیگری گفت: یک میلیون و پونصد هم باید بدهند تا سوار اتوبوس شوند و رد مرز شوند. گفتم اگر کسی پول نداشته باشد، چه؟ گفت: آنقدر نگهش میدارند تا پول را بدهد؛ خانوادهاش بیایند اینجا و برایش پول بیاورند.
هرازگاهی سرباز نگهبان میآمد دریچۀ کوچکی که روی در بود را باز میکرد و کسی را صدا میزد که برود داخل. اینها کسانی بودند که وسایلی از قبل مانده بود و میرفتند تحویل بگیرند. دریچه بسته بود، یک نفر در زد تا سرباز پشت دریچه بیاید و سؤالی بپرسد. سرباز آمد و بهجای جواب، دادوبیداد کرد که چرا در میزنید و من مبهوت ماندم!
چند دقیقه بعد در باز شد و مأموری آمد. رفت سوار ماشین ۲۰۶ آن سمت خیابان شد. من و مرد ایرانی که پی دوستش آمده بود، رفتیم سمتش تا ازش کسب اطلاع کنیم. گفت: ویزا رد مرز میشود. گفتم وقتی ویزای معتبر دارد، چرا رد مرز میشود؟ گفت: صبر کنید تا ماشین را بگذارم داخل و بیایم جوابتان را بدهم؛ رفت و دیگر نیامد.
زنگ زدم به دوستی که گیر افتاده بود، گفتم اینجا هیچ راهی به داخل نیست و کسی نیست که من صحبت کنم؛ خودت میتوانی با مأموران صحبت کنی؟ گفت ما اینجا در یک سولۀ گرم نشستهایم. هرکس هم بلند شود و بخواهد حرف بزند، اجازه نمیدهند صحبت کند. اینجا ۳۰، ۴۰ نفر دیگر هم با ویزا هستند که برخی چند روز است اینجا هستند.
شده بودم جز جمعیت سرگردان جلوی اردوگاه و هی درونشان میچرخیدم. رانندهای که درون ماشینش نشسته بود، سر صحبت را باز کرد. گفت: من ماههاست که میآیم اینجا مسافر میبرم و میآورم. چند وقت اخیر خیلی سختگیری زیاد شده. میگویند یک نفر افغانستانی جنایتی مرتکب شده و از آن به بعد بگیروببندها اینجا زیاد شده. «میدانی یک آب معدنی را داخل چند میفروشند؟» گفتم ۱۰ هزار تومان. گفت: «نه، این قیمت دکۀ بیرون است. داخل اردوگاه ۳۰ هزار تومان است.» بعد ادامه داد: «اگر کسی اقامت داشته باشد یا در طرح صد میلیونی ثبتنام کرده باشد، رد مرز نمیشود. اگر کسی ویزای سیاحتی داشته باشد و سر کار او را بگیرند هم رد مرز میکنند.» گفتم: «سر کار نبوده، داشته از کرج با مترو به تهران میآمده که او را گرفتهاند.»
خانمی از در بیرون آمد. دخترکی همراهش بود و وسیلۀ آهنی بزرگی که بهسختی حملش میکرد و من نمیدانستم چیست را در دست داشت. راننده که انگار او را میشناخت، ازش پرسید: پیدا کردی؟ گفت: فقط همین یکی را پیدا کردم. مدارکهایمان باز پیدا نشد. خانم گفت: شوهرم نظامی بود. طالبان که آمد، آمدیم ایران. اینجا کار ساختمان میکند. پاسپورت و ویزا هم داریم، اما گرفتنش و گفتن با ویزا چرا کار میکنی؟ رد مرزش کردند. من و بچههایم ماندیم اینجا. راننده پرسید: برگشته؟ زن با لبخند گفت: آره خداروشکر چند روز بعد برگشت. راننده گفت: نگی بهشون. زن گفت: به شما میگوییم، جلوی آنها (مأمورها) که نمیگویم. راننده نصیحتش کرد که اگر میتوانید برگردید افغانستان. الان پول ایران ارزش ندارد. زن گفت: آنجا دخترهایم نمیتوانند درس بخوانند. اگر دخترهایم اینجا هم نتوانند درس بخوانند و بدانیم که طالبان با شوهرم کاری ندارد که دیگر برمیگردیم.
در باز شد و اتوبوس بیرون آمد و رد مرزیهای امروز رفتند. من تماس گرفتم تا مطمئن شوم که دوستم در اتوبوس امروز نبوده و راهی شدم. راننده گفت: فردا صبح زود نیا؛ ساعت ۹ بیا!
برچسب ها:
نظر کاربران
رامتین صلاحی
تو ایرانی نیستی بیشرف اگر بودی تجاوز به دختر ۴ ساله همیشه جلوی چشمت بود
دیدگاهتان را بنویسید
مطالب مرتبط
اپراتور عزیز ببخشید، ولی نه!
فرصتی برای مستأجـــــــران؟
سخنگوی دولت در اظهاراتی درباره «اینترنت پرو» عامل قطعی اینترنت را دشمن خواند
انکار رسمی اینترنت طبقاتی
بلاتکلیفی دانشآموزان در سایه جنگ
کنکوریها در انتظار یک تاریخ قطعی
تحلیل گردشگری
تغییر ماهیت سفرها؛ از «تفریحمحور» به «امنیتمحور» و «مهاجرت معکوس»
نگاه پژوهشگران و فعالان دانشجویی به مسئولیت اجتماعی دانشگاه در زمان جنگ
دانشگاه از دانشجو خبر ندارد
نشست «اینترنت» کارزار با حضور فعالان این حوزه و در غیبت مسئولان برگزار شد
محدودیتِ بـــدونِ شفافیـت
ارزیابی کارشناسان از یک پدیده غیرمنتظره؛ جنگ، صعود قیمتها را در بازار مسکن متوقف نکرد
غافلگیری مستأجـــــــــران
تفاوت «پایه سنوات» و «پایه سنوات تجمیعی»؛
هشدار درباره محاسبه نادرست حقوق کارگران
برخاستن از آتــــــش
وب گردی
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر
- جدیدترین تغییرات قیمت ارزهای دیجیتال و تحلیل رفتار بازار جهانی بیشتر
بیشترین نظر کاربران
شکاف دستمزدها در دانشگاه
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




سهیل
با این گزارشات مضحک نمی تونید افکار عمومی را در برابر هجوم اتباع بیگانه بی خیال کنید. بچه کرو لال معلوله و خرج داره
چرا ایران باید خرج هر کور و کچلی بده؟