آن سوی خبرهای هرمزگان

کودکان «هنگام» از شیرجه در دریا تا شنیدن صدای انفجار





کودکان «هنگام»  از شیرجه در دریا تا شنیدن صدای انفجار

۲۵ تیر ۱۴۰۵، ۰:۴۸

چند روز پیش در فضای مجازی، ویدئویی از «ارمیا»، پسربچه‌ای از جزیره هنگام دیدم. در این ویدئو از او درباره روزهای جنگ پرسیده بودند؛ از انفجارهایی که شنیده و آدم‌هایی که جانشان را از دست داده بودند. وقتی از او پرسیدند «ناراحت شدی؟» با تعجب جواب داد:

«آدم ناراحت نمی‌شه؟ آدم مرده، تو ناراحت نمی‌شی؟»

همین چند جمله کوتاه، مرا به عکس‌های هنگام برد؛ به قاب‌هایی که طی چند سال عکاسی از این جزیره ثبت کرده‌ام؛ به بچه‌ها، زن‌ها و آدم‌هایی که زندگی‌شان با دریا، کار و رفت‌وآمد مسافران گره خورده است.

«معاد» یکی از همان بچه‌هاست. او را در کودکی و نوجوانی دیده‌ام؛ پسری که ساعت‌های زیادی از روزش کنار آب می‌گذشت و دریا بخش مهمی از زندگی‌اش بود. در عکس‌هایم، معاد را می‌بینم که با شوق خودش را به آب می‌سپارد؛ کودکی که آرام‌آرام با شنا، کایاک و فضای دریا بزرگ می‌شود.

«ملیحه»، صاحب کافه چیسکو، در همان حوالی کلوپ دریایی داشت و به بچه‌های جزیره شنا و کایاک آموزش می‌داد. آنجا برای بسیاری از کودکان هنگام، جایی برای یاد گرفتن، تمرین کردن و ساختن خاطره‌های کودکی بود.

غروب‌های هنگام را بیشتر از هر جای دیگری از همان حوالی به یاد دارم. صندلی‌ها آرام‌آرام پر می‌شدند، نور خورشید روی آب می‌افتاد و بچه‌های جزیره از اسکله به دریا می‌زدند. شیرجه می‌رفتند، شنا می‌کردند و برای بهتر پریدن با هم کل‌کل داشتند. گردشگرها دوربین‌به‌دست ایستاده بودند و بچه‌ها بی‌توجه به نگاه‌ها، دنیای خودشان را زندگی می‌کردند.
صبح‌های جزیره حال‌وهوای دیگری داشت. از ساعت شش صبح، بازارچه محلی هنگام آرام‌آرام باز می‌شد. زنان غرفه‌هایشان را آماده می‌کردند، نان محلی می‌پختند و محصولاتشان را برای فروش می‌چیدند. ظهر که می‌رسید، بوی ماهی و میگو در کوچه‌های اطراف می‌پیچید و بازارچه جان می‌گرفت.

زندگی بسیاری از خانواده‌های هنگام در سال‌های گذشته با گردشگری می‌گذشت. مسافرانی که به جزیره می‌آمدند، برای قایق‌ها، اقامتگاه‌ها، غرفه‌های بازارچه و محصولات محلی رونق می‌آوردند و همین رفت‌وآمدها بخشی از چرخ زندگی مردم را می‌چرخاند.

چند ماهی است شرایط تغییر کرده است. رفت‌وآمدها کمتر شده و اثر آن در گوشه‌وکنار جزیره دیده می‌شود. بازارچه‌ها مانند گذشته شلوغ نیستند، بعضی کسب‌وکارها روزهای سخت‌تری را می‌گذرانند و خانواده‌هایی که درآمدشان به حضور گردشگران وابسته بود، با نگرانی بیشتری روزها را سپری می‌کنند.

کودکان هم از این تغییرها دور نمانده‌اند. ارمیا از صدای انفجار حرف می‌زند و معاد در عکس‌هایم در روزهایی دیده می‌شود که دریا بخش بزرگی از کودکی‌اش بود. فاصله میان این دو تصویر، بخشی از حال امروز هنگام است.

وقتی نام هرمزگان در خبرها می‌آید، معمولاً تصویرهایی از اتفاق‌های بزرگ دیده می‌شود؛ اما پشت هر خبر، زندگی آدم‌هایی جریان دارد که صبح زود کارشان را شروع می‌کنند، با دریا روزگار می‌گذرانند و چشم به روزهای آرام‌تر دارند.

آرشیو عکس‌هایم را که ورق می‌زنم، همان قاب‌ها دوباره پیش چشمم می‌آیند؛ بچه‌هایی کنار اسکله، زنانی در بازارچه، قایق‌هایی روی آب و کوچه‌هایی که ظهرها بوی ماهی و میگو می‌گرفتند.

حالا تصویر ارمیا هم به این قاب‌ها اضافه شده است؛ کودکی که با چند جمله ساده، بخشی از حال این روزهای جزیره را روایت کرد.
هر عکس، زمانی را نگه می‌دارد. گاهی سال‌ها بعد، همان قاب‌ها کمک می‌کنند بفهمیم آدم‌ها در روزهای دشوار چگونه زندگی کرده‌اند.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *