درباره سازوکار باورپذیری روایت‌های نادرست

همه ما «داستان» مصرف می‌کنیم





همه ما «داستان» مصرف می‌کنیم

۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۴۶

اغلب تصور می‌کنیم که معیار باورپذیری یک روایت، میزان تطابق آن با واقعیت عینی است؛ اما تجربه تاریخی، رسانه‌ای و سیاسی نشان می‌دهد که در بسیاری از موارد، روایت‌های نادرست، گاهی از حقیقت نیز «واقعی‌تر» به نظر می‌رسند. در جریان همه‌گیری کرونا، شایعه‌ای مبنی بر اینکه «ماسک باعث کاهش اکسیژن‌رسانی به مغز می‌شود» در شبکه‌های اجتماعی دست‌به‌دست شد. این روایت ساده، ترس‌آور و دارای زنجیره علّی خطی بود (ماسک، کاهش اکسیژن، آسیب مغزی). در مقابل، حقیقت علمی که ماسک‌های جراحی تأثیر ناچیزی بر سطح اکسیژن دارند و مزایای آن‌ها به‌مراتب بیشتر از مضرات احتمالی است؛ پیچیده، مشروط و نیازمند تخصص بود. نتیجه؟ میلیون‌ها نفر روایت نادرست را باور کردند، زیرا «واقعی‌تر» از حقیقت به نظر می‌رسید.

از دیدگاه «اسلاوی ژیژک»، ساختارهای نمادین، روایت‌های غالب و ایدئولوژی چارچوب‌هایی‌اند که از طریق آن واقعیت برای ما، قابل تجربه و فهم می‌شود. انسان‌ها همیشه درون شبکه‌ای از نشانه‌ها، ارزش‌ها و روایت‌های از پیش‌ساخته زندگی می‌کنند که تعیین می‌کنند چه چیزی را «واقعی» تلقی کنند و چه چیزی را نه.

نکته کلیدی در اینجا این است که حتی اگر فردی از سطح آگاهی به نادرستی یکی از اشکال روایت برسد، الزاماً این آگاهی به تغییر رفتار یا باور او منجر نمی‌شود. به اعتقاد ژیژک، ما ممکن است بدانیم که یک روایت ایدئولوژیک نادرست است، اما همچنان در عمل، مطابق آن رفتار کنیم، زیرا آن روایت در سطحی عمیق‌تر، ساختار تجربه ما از جهان را شکل داده است. پس میان دانستن و عمل‌کردن، ناهمخوانی ساختاری است.

در واقع، این روایت‌هایند که جهان را برای ما قابل زیست می‌کنند. یک روایت سیاسی یا رسانه‌ای موفق، ازآن‌رو که جهان را به شکلی منسجم، قابل‌فهم و معنادار سازمان می‌دهد، پذیرفته می‌شود؛ نه ازآن‌رو که حقیقت دارد. آن روایت به ما نمی‌گوید «چه چیزی درست است»، بلکه تعیین می‌کند «چه چیزی می‌تواند به‌عنوان حقیقت تجربه شود». در واقع، مرز میان حقیقت و دروغ، از پیش و در سطحی پیشاشناختی تثبیت شده است؛ پیش از آنکه هیچ داده تجربی یا استدلال عقلی وارد میدان شود.

«دنیل کانمن» با تحلیل سازوکارهای ذهن انسان نشان می‌دهد که ذهن ما اساساً برای پردازش سریع، ساده و کم‌هزینه اطلاعات طراحی شده است، نه برای داوری دقیق و منطقی درباره حقیقت. او میان دو نظام شناختی تمایز می‌گذارد: نظام اول که سریع، شهودی، هیجانی و خودکار است و نظام دوم که کند، تحلیلی و نیازمند تلاش ذهنی.

در زندگی روزمره، اغلب تصمیم‌ها و باورهای ما، توسط نظام اول شکل می‌گیرند. کانمن به‌درستی می‌گوید: «تفکر سریع چیزی است که برای شما اتفاق می‌افتد؛ تفکر آهسته چیزی است که شما انجام می‌دهید.»
تصور کنید در شبکه‌های اجتماعی ویدئویی می‌بینیم با این تیتر: «پیرزنی ۲۰ سال طلا زیر درخت دفن کرده بود. پس از فوتش، همسایه طلاهای او را دزدید!» دلمان می‌سوزد، هیجان‌زده یا عصبانی می‌شویم و بدون بررسی ویدئو، آن را به اشتراک می‌گذاریم. بعداً معلوم می‌شود که ویدئو ساختگی است و از یک فیلم تبلیغاتی عاریت گرفته شده است. اما تا آن زمان، روایت نادرست هزاران بار دیده شده است. در اینجا نظام اول ما، یعنی هیجان، همدلی، خشم کار خودش را کرده و نظام دوم، یعنی بررسی منبع و راستی‌آزمایی اصلاً فرصت فعال‌شدن پیدا نکرده است.

روایت‌های نادرست دقیقاً از همین نقطه‌ضعف استفاده می‌کنند. یک داستان غلط اگر از نظر روایی ساده، از نظر احساسی تحریک‌کننده و از نظر علّی منسجم باشد، به‌راحتی توسط نظام اول پذیرفته می‌شود، حتی اگر با داده‌های واقعی در تضاد باشد. در مقابل، حقیقت اغلب پیچیده، چندلایه و فاقد انسجام روایی ساده است.

کانمن مفهومی دقیق‌تر نیز دارد: «انسجام تداعی‌گر». صرف اینکه ایده‌ای، ایده دیگری را تداعی کند و زنجیره‌ای از هم‌پوشانی‌های معنایی ایجاد نماید، برای باورپذیر شدن کافی است؛ حتی پیش از هر گونه بررسی منطقی.
برای مثال، شایعه «افزایش خودکشی در میان دانشجویان به دلیل فشارهای اقتصادی» اغلب بدون نیاز به آمار رسمی باور می‌شود. چرا؟ زیرا کلمات «دانشجو»، «اقتصاد بد»، «فشار روانی» و «خودکشی» در شبکه تداعی‌گر ما به هم متصل‌اند و یک «داستان منسجم» می‌سازند. حتی اگر آمار نشان دهد که نرخ خودکشی در آن بازه زمانی، تغییری نکرده است؛ انسجام تداعی‌گر جایگزین راستی‌آزمایی تجربی می‌شود.

نظام اول بر اساس این اصل عمل می‌کند: قضاوت را صرفاً بر اساس اطلاعات موجود انجام می‌دهد و شکاف‌ها را با داستان‌سرایی پر می‌کند. پارادوکس اینجاست: اطلاعات کمتر، باورپذیری بیشتر ایجاد می‌کند، زیرا خلأ کمتری برای تردید باقی می‌ماند. روایت‌های نادرست در قلمرو آسانیِ شناختی تعریف می‌شوند: آشنا، قابل‌پیش‌بینی، هماهنگ با باورهای پیشین، تحریک‌کننده عاطفی. حقیقت اما اغلب در قلمرو دشواریِ شناختی جای دارد: غیرمنتظره، نیازمند تمرکز و گاهی ناخوشایندند.

جمله «واکسن‌های سه‌گانه، اوتیسم می‌آورند» (یک شایعه کاملاً رد شده) بسیار آسان‌تر از جمله «مطالعات طولی با نمونه ۱.۲ میلیون‌نفری نشان داده که هیچ رابطه معنادار آماری بین واکسن‌های سه‌گانه و اوتیسم وجود ندارد» پردازش می‌شود. اولین جمله را نظام اول در کسری از ثانیه می‌بلعد. جمله دوم را نظام دوم باید با زحمت هضم کند و معمولاً ترجیح می‌دهد این کار را نکند.
اگر راوی یا منبع یک روایت برای ما خوشایند، معتبر یا هم‌راستا با ارزش‌هایمان باشد، تمایل داریم همه محتوای روایت را بدون بررسی مستقل بپذیریم.
ما موجوداتی عمیقاً اجتماعی هستیم. نیاز به تعلق، تأیید و هماهنگی با گروه، اغلب بر نیاز به حقیقت‌جویی غلبه می‌کند. باور به یک روایت مشترک، یک کنش هویتی است و این نیاز را برآورده می‌کند.
در بسیاری مواقع، پایبندی به یک روایت نادرست، از سر جهل و نادانی نیست. فرد با حفظ روایت نادرست، خود را از کسانی که «فریب روایت دیگر را خورده‌اند» متمایز می‌کند و بدین‌وسیله موقعیت نمادین خود را بازتولید می‌نماید.
در فضای دیجیتال، این وضعیت چندبرابر پیچیده‌تر شده است. اقتصادِ توجه و الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی، محتوای تحریک‌کننده عاطفی را تقویت می‌کنند. این مؤلفه‌ها شرایطی ایجاد کرده‌اند که در آن، سرعت انتشار و شدت عاطفی یک روایت، بسیار مهم‌تر از صحت آن است. در چنین محیطی، روایت‌هایی که بتوانند خشم، ترس یا امید فوری تولید کنند، بسیار سریع‌تر از گزارش‌های دقیق، اما پیچیده منتشر می‌شوند. این مسئله باعث می‌شود که حقیقت، اغلب یک نقطه‌ضعف در بازار روایت‌ها باشد.

در حوزه سیاست نیز همین منطق قابل‌مشاهده است. کنش سیاسی مدرن بیش از آنکه مبتنی بر استدلال‌های عقلانی باشد، بر تولید و تثبیت روایت‌های هویتی استوار است. هر گروه سیاسی، تلاش می‌کند روایت خاص خود را به‌عنوان چارچوب اصلی تفسیر واقعیت تثبیت کند. در این فرایند، حقیقت به مسئله‌ای ثانویه تبدیل می‌شود و جای خود را به «قابلیت باورپذیری جمعی» می‌دهد.

در مناظره‌های انتخاباتی، هواداران یک جریان هر ادعایی را که نماینده آن جریان مطرح می‌کند، حتی اگر ثانیه‌ای بعد راستی‌آزمایی و رد شود، باور می‌کنند؛ صرفاً چون «او بازگوکننده حرف دل ماست». همین پدیده در مورد هواداران جریان یا جریان‌های مخالف نیز صادق است.

باید گفت روایت‌ها بیش ازآنکه بازتاب‌دهنده واقعیت اجتماعی باشند، سازنده آن‌اند. آنچه ما واقعیت می‌نامیم، در بسیاری از موارد محصول توافق‌های روایی تثبیت‌شده است. اگر روایتی به‌اندازه کافی تکرار شود، از نظر اجتماعی واقعی‌تر از واقعیتِ تجربی عمل می‌کند. در اینجا می‌توان فهمید چرا روایت‌های نادرست، گاهی چنان قدرتی پیدا می‌کنند که حتی شواهد تجربی نیز نمی‌توانند آن‌ها را به‌راحتی از بین ببرند.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق