نگاه پژوهشگران و فعالان دانشجویی به مسئولیت اجتماعی دانشگاه در زمان جنگ

دانشگاه از دانشجو خبر ندارد





دانشگاه از دانشجو خبر ندارد

۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۴۹

|پیام ما| نهاد دانشگاه در زمانه بحران و تهدید جنگی چه مسئولیتی بر دوش دارد و چگونه باید در برابر فروپاشی‌های اجتماعی احتمالی، نقش فعال و آگاهانه‌ای ایفا کند؟ این سؤال بهانه نشست علمی «روایتگری و مسئولیت اجتماعی دانشگاه در زمان جنگ» شد. چهار پژوهشگر و فعال دانشجویی حوزه علوم اجتماعی، در پاسخ به این سؤال از ناتوانی دانشگاه در زمان بحران و بی‌خبری از دانشجو انتقاد کردند، از اهمیت روایت‌های جنگ در جایگاه کنشی اجتماعی و سیاسی گفتند و بر طرح روایت‌هایی مستقل از تراژدی و حماسه تأکید کردند. هر یک از سخنرانان از منظری متفاوت، اما مکمل، به موضوع پرداختند و گفتند دانشگاه فراتر از نهادی آموزشی، شبکه‌ای پیچیده از روابط، زیرساخت‌ها، روایت‌ها و کنش‌های اجتماعی است که در لحظه بحران، باید بتواند نقش تاریخی خود را ایفا کند.

این نشست آنلاین که دومین حلقه از سلسله مباحث «نهاد علم در زمان بحران» بود؛ روز چهارشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ به همت «مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران» برگزار شد. «محمد اسکندری‌نسب»، دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی توسعه اجتماعی در ابتدای این برنامه با اشاره به اینکه این جلسه قصد دارد نقش «خود دانشجو» را در مقام کنشگری اجتماعی که در دل بحران زندگی می‌کند، مورد واکاوی قرار دهد، گفت: «هدف ما صرفاً تحلیل وضعیت نیست؛ ما به دنبال رسیدن به یک دستور کار عملی هستیم، زیرا در زمانه‌ای سرشار از عدم‌قطعیت، باید بدانیم اگر فردا وضعیت بحرانی شود، دانشگاه چه وظیفه‌ای دارد و دانشجویان چگونه باید از خود و جامعه محافظت کنند.» طرح این مقدمه، مسیر نشست را روشن کرد؛ بحث بر سر این بود که دانشگاه چگونه باید «در لحظه تصمیم‌گیری» عمل کند؟

 

دانشگاه در زمان صلح هم حامی نیست

«نگار حیدری»، دانشجوی کارشناسی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران، سخنان خود را با تمرکز بر مسئولیتی آغاز کرد که اغلب در گفتمان رسمی درباره دانشگاه مغفول می‌ماند: وجه مادی و اجتماعی دانشگاه. او گفت: «گفت‌وگوها درباره دانشگاه معمولاً به وجه عملکرد آموزشی محدود می‌شود. آیا عملکرد دانشگاه در این بخش به بهترین شکل انجام می‌شود؟ خیر. به‌علاوه، دانشگاه به‌مثابه یک زیرساخت، بسیاری کارکردها و وظایف برعهده دارد که در زمان بحران یا جنگ از بین می‌رود. دانشگاه، پیش از هر چیز، یک نهاد اجتماعی زنده است؛ زیرساختی فیزیکی و انسانی که درون آن روابط، تعلق‌ها و تجربه‌های مشترک شکل می‌گیرد. این نهاد، فراتر از محلی برای انتقال دانش، بافتی است که زندگی و معنا در آن تنیده می‌شود.»

حیدری با نگاهی انتقادی، تأکید کرد که دانشگاه «خانه دوم» بسیاری از دانشجویان است؛ به‌ویژه آنها که از شهرستان یا نقاط کم‌برخوردار آمده‌اند. برای این گروه‌ها دانشگاه پناهگاهی است که در آن استقلال را تجربه می‌کنند، مهارت‌های زندگی جمعی را می‌آموزند، دوستی‌ها و شبکه‌های حمایتی می‌سازند، و نوعی امنیت روانی و اجتماعی حاصل می‌کنند. او گفت این زیست جمعی، بخش جدایی‌ناپذیر فرایند آموزش و رشد فکری دانشجویان است و در عمل، نوعی جامعه کوچک آموزشی ــ فرهنگی خلق می‌کند که خود مصداقی از «جامعه مدنی در مقیاس خرد» است.

این دانشجو سپس باتکیه‌بر تجربه بحران‌ها، به پیامدهای تعطیلی ناگهانی دانشگاه‌ها در شرایط جنگی، سیاسی یا بهداشتی پرداخت. او تعطیلی خوابگاه را مصداق بی‌عملی در زمان بحران دانست و گفت: «تعطیلی ناگهانی دانشگاه و تخلیه اجباری خوابگاه‌ها در زمان بحران، به معنای فروپاشی یک شبکه اجتماعی گسترده است. روابط دوستی ازهم‌گسسته می‌شوند، احساس تعلق فرومی‌پاشد، و بسیاری از دانشجویان به‌ویژه دختران یا افرادی از خانواده‌های آسیب‌زا ناگزیر به بازگشت به فضاهایی می‌شوند که ممکن است برایشان امن نباشد و از خشونت خانگی آسیب ببینند.» از دید او، تصمیم‌گیری دانشگاه در این لحظه‌ها نباید فقط بر مبنای دغدغه‌های اداری یا ترس از مسئولیت حقوقی انجام گیرد؛ بلکه باید پیامدهای اجتماعی، عاطفی و روانی چنین تصمیماتی را نیز بسنجند.

او برای درک این مسئله، به تجربه جهانی دانشگاه‌ها در جنگ اوکراین اشاره کرد و آن را نمونه‌ای آموزنده دانست. بسیاری از دانشگاه‌های اوکراین، با وجود خطرات مستقیم و بمباران‌ها، تلاش کردند شبکه ارتباطی خود را با دانشجویان زنده نگه دارند. آنها از دو رویکرد عمده پیروی کردند. یکی رویکرد ارتباطی که بر حفظ تماس فعال میان استادان و دانشجویان، راه‌اندازی خدمات مشاوره روانی آنلاین، کمک‌های مالی اضطراری، و برقراری کانال‌های رسمی برای اطلاع‌رسانی و حمایت تأکید داشت و دیگری رویکرد آکادمیک که از بحران جنگ به‌عنوان موضوعی پژوهشی استفاده کرد و دانشگاه را به مرکز تولید دانش میان‌رشته‌ای درباره پیامدهای اجتماعی و انسانی جنگ بدل ساخت، از جمله پژوهش‌هایی درباره مهاجرت اجباری، فروپاشی خانواده‌ها، تاب‌آوری جوانان و نقش زنان در بازسازی اجتماعی.

حیدری با مقایسه این تجربه با وضعیت ایران، گفت: «دانشگاه حین جنگ، از دانشگاه پیش از جنگ جدا نیست. این دو قرار است همواره در امتداد هم باشند. نهاد دانشگاه در زمانه پیش از جنگ چقدر اعتبار اجتماعی و اعتماد ایجاد کرده که بتواند در لحظه بحران به یک وزنه اجتماعی تبدیل شود و کاری کند؟ در ایران، دانشگاه حتی در زمان صلح هم نقش حمایتی خود را به‌درستی ایفا نکرده؛ نه خدمات روانی مستمر دارد، نه ساختاری برای حمایت از دانشجویان آسیب‌پذیر. پس در شرایط بحران، طبیعی است که توان ایفای نقش نجات‌بخش یا حمایتی را نداشته باشد.» او این وضعیت را «مسئولیت‌زدایی ساختاری» نامید؛ یعنی حذف آگاهانه جنبه انسانی و اجتماعی دانشگاه از وظایف رسمی آن.

از نگاه این دانشجوی جامعه‌شناسی، مسئولیت اجتماعی دانشگاه تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که دانشگاه بپذیرد «زیست دانشجو» بخشی از مأموریت ذاتی‌اش است. دانشگاه باید بداند که آموزش زمانی مؤثر است که بستر اجتماعی و روانی حیات دانشجویی نیز پایدار باشد. او در آخر گفت: «اگر دانشگاه در دوران بحران بخواهد نقشی تاریخ‌ساز ایفا کند، باید پیش از هر چیز، زیرساخت انسانی و شبکه اجتماعی خود را حفظ و تقویت کند؛ وگرنه از درون تهی خواهد شد، حتی اگر ساختمان‌ها و کلاس‌هایش سالم بمانند.»

 

روایتگری کنشی سیاسی است

سخنران دوم، «کوثر درزی‌نژاد»، دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی دانشگاه علامه طباطبایی، بحث نشست را از سطح «زیرساخت‌های مادی» به سطح «روایت» و «تجربه زیسته» برد. او توضیح داد که جنگ، بیش از آنکه مجموعه‌ای از اعداد، تلفات، نقشه‌ها یا شعارها باشد، یک پدیده عمیقاً انسانی است؛ اما در روایت‌های مسلط، انسان معمولاً حذف می‌شود. به گفته او، روایت جنگ در اغلب جوامع یا اسطوره‌ای و تقدس‌گرایانه است یا ویران‌شده و تراژیک؛ و همین دوگانه باعث می‌شود حیات روزمره انسان‌ها، لحظات ریز ترس و امید، و تجربه‌های خام رنج، نادیده بماند.
او با اشاره به آثار «سوتلانا الکسیویچ»، نویسنده بلاروسی و برنده نوبل ادبیات، تأکید کرد که «روایتگری» کنشی اجتماعی و حتی سیاسی است. روایت‌های ظاهراً کوچک، مثل حرف‌های یک پرستار، یک مادر، یک سرباز وظیفه یا یک کودک، می‌توانند بزرگ‌ترین روایت‌های هژمونیک را به چالش بکشند؛ چون حقیقتِ زیسته، ساختارهای قدرت را دچار اختلال می‌کند. قدرت معمولاً روایت خود را کامل، بی‌نقص و فراگیر معرفی می‌کند، اما روایت‌های خرد این تمامیت را ترک می‌اندازند.

درزی‌نژاد سپس بحث را به وضعیت ایران آورد و از فقر گسترده مطالعات کیفی، روایت‌پژوهی و تاریخ شفاهی درباره جنگ ایران و عراق سخن گفت: «در فاصله خرداد تا دی‌ماه ۱۴۰۴ زمینه‌ای فراهم شد که تا درباره پژوهش‌هایی با موضوع جنگ در دانشگاه‌های علوم اجتماعی جست‌وجو کنیم. نتیجه ناامیدکننده بود. خلاف تصورم کارهای علمی انجام‌شده در این حوزه تُنُک بود. این موضوع مرا به بازاندیشی درباره چرایی آن واداشت. شاید دلیل اول این باشد که جنگ در کشور ما موضوع حساسی است و همیشه باید نگران باشیم که نکند حرفی خلاف جو غالب بزنیم که هزینه داشته باشد. در واقع وجهه ژورنالیستی جنگ از وجهه علمی‌اش بیشتر بوده و انگار پژوهش درباره جنگ تابوست.»
او یادآوری کرد که با وجود گذشت دهه‌ها، هنوز در دانشگاه‌ها، پژوهش‌های کافی درباره تجربه زنان در مناطق جنگ‌زده، احساسات سربازان وظیفه، زندگی روزمره خانواده‌های آواره، یا کودکانِ درگیر با جنگ انجام نشده است. به گفته او، این کم‌کاری یک «بایکوت نانوشته» است؛ نوعی امتناع ساختاری که باعث شده تجربه واقعی و انسانی جنگ از حافظه جمعی حذف شود و تنها روایت رسمی باقی بماند که معمولاً یا حماسی است یا ایدئولوژیک.
در این زمینه، درزی‌نژاد مسئولیت دانشگاه را بسیار فراتر از آن دانست که در چارچوب رسمی و نهادی تعریف شود. دانشگاه، از نگاه او، باید فضایی مستقل برای روایتگری انسانی ایجاد کند؛ فضایی فراتر از کلان‌روایت‌های رسمی و همچنین فراتر از روایت تراژیک، تا صدای همه کسانی که صدایشان هیچ‌گاه در رسانه‌ها بازتاب نیافته، شنیده شود.

او توضیح داد که خلق چنین بستری یعنی فراهم‌کردن یک میدان علمی و اخلاقی که در آن روایت‌ها بدون سانسور، بی‌میانجی و بی فیلترهای ایدئولوژیک ثبت شوند؛ جایی که پژوهشگر بتواند با روش‌های انسان‌محور، واقعیت جنگ را از دل‌زندگی مردم استخراج کند. به باور او، دانشگاه اگر چنین نقشی را ایفا نکند، در برابر تاریخ مسئول است؛ زیرا حذف روایت‌های زیسته، به حذف انسان‌ها از حافظه جمعی منجر می‌شود و وقتی انسان حذف شود، آنچه می‌ماند نه تاریخ که فقط ایدئولوژی است.

 

گفتمان «مرگ دانشگاه»

سخنران سوم، «امیرمهدی جمشیدی‌ها»، دانشجوی کارشناسی جامعه‌شناسی دانشگاه تهران، بحث را به سطح نظریه اجتماعی کشاند و کوشید جایگاه دانشگاه را در شرایط بحران بازاندیشی کند. او سخنان خود را با نقد دو گفتمان مسلط درباره دانشگاه آغاز کرد. نخست، گفتمان «دانشگاه کارآفرین» که دانشگاه را به یک بنگاه حل مسئله فرومی‌کاهد و از آن انتظار دارد در هر بحرانی، از جنگ تا بحران‌های اقتصادی و اجتماعی، فوراً راه‌حل‌های عملی و آماده ارائه دهد. به گفته جمشیدی‌ها، این نگاه ابزاری با ماهیت دانشگاه ناسازگار است و پیچیدگی بحران‌های اجتماعی را نیز نادیده می‌گیرد.
گفتمان دوم، از نظر او، گفتمان «مرگ دانشگاه» است؛ دیدگاهی که در زمان بحران مدعی می‌شود دانشگاه کارکرد خود را ازدست‌داده و باید یا تعطیل شود یا به یک مرکز کنش سیاسی و بسیج اجتماعی تقلیل یابد. جمشیدی‌ها تأکید کرد که هر دو گفتمان، با وجود تفاوت ظاهری، در یک نقطه مشترک‌اند: هر دو دانشگاه را تابع هیجانات و فشارهای بیرونی می‌کنند و آن را از نقش مستقل و انتقادی‌اش دور می‌سازند.
او با ارجاع به آرای «ماکس وبر» و نوشته‌های او در دوران جنگ جهانی اول، مفهوم «عقلانیت سرد» را محور بحث خود قرار داد و توضیح داد که دانشگاه در لحظه‌های پرتنش باید نقش تحلیلگر را ایفا کند، نه تولیدکننده شور، ترس یا امیدهای ساده‌انگارانه. به باور او، دانشگاه کارخانه تولید نسخه‌های فوری یا باشگاه سیاسی نیست، بلکه نهادی است که باید با حفظ فاصله انتقادی، روندها را رصد، ابهام‌ها را روشن و روایت‌های نادقیق یا ایدئولوژیک را به چالش بکشد.

جمشیدی‌ها در ادامه گفت که دانشگاه نباید به بلندگوی هیچ جناحی تبدیل شود؛ نه درون قدرت و نه بیرون از آن. مسئولیت اجتماعی دانشجویان و استادان، از نگاه او، این است که «دانشگاه را دانشگاه نگه دارند»؛ یعنی از استقلال فکری نهاد علم دفاع کنند و نگذارند دانشگاه در دل بحران به ابزاری برای پروپاگاندا، هیجان‌های زودگذر یا سیاست‌زدگی افراطی بدل شود.

 

فقط روایت برایمان مانده است

آخرین سخنران نشست، «محمد محمدی»، دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی توسعه اجتماعی دانشگاه تهران، بحث خود را با تمرکز بر یکی از مخاطرات مهم فضای اجتماعی در شرایط بحران آغاز کرد: شکل‌گیری دوگانه‌سازی‌های رادیکال درباره جنگ و آینده سیاسی کشور. او توضیح داد که در فضای عمومی، دو جریان افراطی در حال شکل‌دهی به روایت‌های غالب هستند. از یک سو، برخی جریان‌های رادیکال در داخل کشور با نگاهی تقدیس‌گرایانه به جنگ می‌نگرند و آن را فرصتی برای تثبیت قدرت یا بازتولید نوعی انسجام ایدئولوژیک می‌دانند. در سوی دیگر، بخشی از جریان‌های افراطی خارج از کشور از جمله برخی گروه‌های سلطنت‌طلب، جنگ را به‌مثابه فرصتی برای تغییر سیاسی می‌بینند و گاه آشکارا از وقوع آن استقبال می‌کنند. به باور او، اگرچه این دو جریان در ظاهر در نقطه مقابل یکدیگر قرار دارند، اما در یک نکته مشترک‌اند: هر دو در تحلیل‌های خود به طور خطرناکی از هزینه‌های انسانی و اجتماعی جنگ غفلت می‌کنند و زندگی مردم را به ابزاری برای تحقق اهداف سیاسی خود فرومی‌کاهند. او همچنین توهم برخی از کنشگران سیاسی مبنی بر «فردای پس از جنگ» را نقد کرد و توضیح داد که تصور بازسازی سریع ایران پس از یک بحران نظامی، نوعی ساده‌انگاری تاریخی است. کشورهایی مانند آلمان و ژاپن پس از جنگ جهانی دوم دهه‌ها رنج، فروپاشی زیرساختی و فقر مطلق را تحمل کردند و تنها پس از تحمل این دوره طولانی توانستند به توسعه برسند. از نگاه او، کسانی که تصور می‌کنند جنگ، جامعه را به‌سرعت به آستانه «تولد دوباره» می‌رساند، عملاً با زندگی مردم قمار می‌کنند.

محمدی همچنین بر اهمیت «روایتگری» در زمان جنگ تأکید کرد. به باور او، ثبت و روایت تجربه‌های زیسته مردم می‌تواند به شکل‌گیری همدلی و درک مشترک در جامعه کمک کند. شنیدن داستان‌های رنج، ترس و زیستن در لحظه جنگ، احساس همبستگی اجتماعی را تقویت می‌کند و حتی می‌تواند به تسکین و شفای روانی افراد کمک کند. علاوه بر این، مستندسازی خرده‌روایت‌ها زمینه‌ساز شکل‌گیری گفتمان انتقادی و بازاندیشی در ساختار قدرت و نهادهای موجود نیز می‌شود.

او گفت: «رسالت دانشگاه صرفاً تولید مدرک یا فراهم‌کردن یک بستر آموزشی نیست؛ به‌ویژه در زمان بحران و جنگ، این مسئولیت گسترده‌تر و سنگین‌تر می‌شود. تجربه‌های جهانی نشان می‌دهد که دانشگاه‌ها در چنین شرایطی می‌توانند نقش‌هایی فراتر از آموزش ایفا کنند. برای نمونه، دانشگاه «شام» در دوره فروپاشی ساختار حکمرانی در سوریه برای مدتی بخشی از اداره امور اجتماعی را بر عهده گرفت، و در اوکراین نیز دانشگاه‌ها علاوه بر ادامه فعالیت‌های علمی، به پناهگاهی برای آوارگان و مرکزی برای برنامه‌ریزی کمک‌های انسانی تبدیل شدند. اما دانشگاه‌های ایران خودشان مسئله‌اند. در این جنگ بسیاری از دانشجویان آسیب دیدند؛ اما دانشگاه به آنها کمکی نکرد. خانه بعضی دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران تخریب شده و الان در هتل زندگی می‌کنند؛ اما دانشگاه خبر ندارد.»

محمدی به پیامدهای اقتصادی بحران اشاره کرد و طبق اعلام معاون وزارت کار و تأمین اجتماعی، به این اشاره کرد که نزدیک به دو میلیون نفر به طور مستقیم یا غیرمستقیم بر اثر جنگ و بحران اقتصادی شغل خود را ازدست‌داده‌اند که بخش قابل‌توجهی از آنان دانشجویان هستند؛ از تعلیق فعالیت استارتاپ‌ها گرفته تا بیکار شدن دانشجویانی که در روزنامه‌ها، صنایع، هتل‌ها یا به‌صورت ساعتی در پژوهشگاه‌ها و مراکز علمی کار می‌کردند. این پژوهشگر در ادامه گفت: «دانشگاه باید برای این وضعیت چاره‌اندیشی کند؛ از تسهیل حمایت‌های معیشتی و شغلی گرفته تا پیگیری نیازهای پژوهشی دانشجویان، به‌ویژه دسترسی به اینترنت بین‌الملل. به‌علاوه، دانشگاه می‌تواند با ایجاد فضاهای گفت‌وگو و تقویت ارتباط میان دولت، نهادهای امنیتی و جامعه دانشگاهی، به حفظ همبستگی اجتماعی در شرایط بحران کمک کند.»

در پایان نشست، محمد اسکندری‌نسب با یک جمع‌بندی جامع توضیح داد که مباحث مطرح‌شده نشان می‌دهد دانشگاه ایران برای ایفای نقش تاریخی خود در زمان بحران‌های ملی نیازمند تحول جدی است. او تأکید کرد که این تحول باید از دو مسیر هم‌زمان انجام شود: نخست نقد سیاست‌های انفعالی و مسئولیت‌گریزی نهاد دانشگاه و اجبار آن به پذیرش نقش حمایتی، روانی و اجتماعی در قبال دانشجویان؛ و دوم تجهیز دانشجویان و استادان به عقلانیت سرد، روایتگری انتقادی و مستندسازی مستقل. به‌زعم او، تنها از طریق این دو مسیر است که دانشگاه می‌تواند از حقیقت، دانش و جان انسان‌ها در برابر ویرانگری جنگ محافظت کند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شکاف دستمزدها در دانشگاه

شکاف دستمزدها در دانشگاه