لذت حفاظت، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد





لذت حفاظت، کمرنگ و کمرنگ‌تر شد

۸ شهریور ۱۴۰۴، ۱۷:۳۴

تیرماه ۱۳۸۹ اولین‌بار با برنامه دوربین‌گذاری برای یوزپلنگ در پارک ملی سیاهکوه یزد وارد عرصه حفاظت حیات‌وحش شدم. منطقه سیاهکوه به پارک ملی ارتقا یافته و «جواد شکوهی» به‌تازگی عکسی از یک یوز مادر و سه توله‌اش در حفره‌ای در کوه گرفته بود. خوب یادم است که هم خودم شور و شوق زیادی داشتم و هم در این حیطه، جنب‌وجوش قابل‌توجهی می‌دیدم. فستیوال‌های متنوعی در جهت افزایش حساسیت اجتماعی نسبت به یوزپلنگ در جریان بود، افراد متخصص روی گونه‌های متنوعی در زیستگاه‌ها کار می‌کردند؛ ارتباطات گسترده‌ای با جوامع بین‌المللی وجود داشت. همان زمان‌ها بود که خیلی از کتاب‌ها و نوشته‌های تحلیلی و دستورالعمل‌ها در مورد یوزپلنگ و طعمه‌ها و زیستگاهش تهیه و منتشر می‌شدند. محیطبانان زیستگاه‌های یوز، جوان‌تر بودند و به‌لطف پروژه بین‌المللی حفاظت از یوز آسیایی، دانش فنی و مهارت خیلی خوبی در مورد گونه داشتند. گرچه در حال حاضر محیطبانان خیلی خوبی در کشور داریم، اما می‌توانم بگویم آن نسلِ محیطبانان یوز که در اوایل دهه ۸۰ شمسی جذب شدند، بی‌همتا بودند. به‌طورکلی، اتمسفر حفاظت از یوز و زیستگاه‌هایش برای افرادی که در بطن کار بودند، سخت اما لذتبخش بود.

تا اوایل دهه ۹۰ شرایط همین بود. فرازونشیب زیادی داشتیم (همه داشتند). خودرو نداشتیم و نقل و انتقالاتمان با اتوبوس و مینی‌بوس‌های قدیمی بود. بسیاری از محیطبانی‌ها زیرساخت‌های ضعیف‌تری نسبت به امروز داشتند؛ از تجهیزات فردی بگیرید تا خودرو و موتور و بی‌سیم و غیره. بی‌مهری‌ها، تهمت‌ها، موانع امنیتی برای کار کردن، بودجه‌هایی که به اسم بود اما به عمل نبود، جامعه آگاهی امروز را نداشت، برخی مدیران کل دانش و دغدغه امروز را مطلقاً نداشتند. اما اینها هیچ‌کدام باعث نشد مؤلفه‌های حفاظت از یوز، به‌اندازه‌ امروز کمرنگ و کم‌رمق شوند. آن روزها رؤیای من این بود که یک طرح ملی پایش جمعیت یوزپلنگ شکل بگیرد، زیر نظر سازمان محیط‌زیست و مجامع بین‌المللی؛ طرحی که زبانزد همه شود. امکانش هم وجود داشت.

اما به‌نظرم از اواسط دهه ۹۰ سایه ناامیدی بر آسمان حفاظت یوز سایه افکند. قصد تیره‌نمایی ندارم و ذکر دلایلی که به‌نظر من دخیل بوده‌اند، هم در این نوشتار نمی‌گنجد و هم نیاز به بررسی و تحلیلِ جمعی دارد. در حال حاضر که بشخصه مجوز فعالیت میدانی ندارم، برای خودم ناراحت نیستم. این شانس را داشتم که مسیر جایگزینی برای گذران زندگی‌ام داشته باشم. اما حسی که این روزها دارم، حسرت است. حسرت می‌خورم که آن تیمِ محیطبانان بی‌نظیر زیستگاه یوز، پا به سن گذاشتند و دیگر تکرار نشدند؛ از ظرفیت اجتماعی که شاهدش هستیم، آن‌گونه‌که انتظار می‌رفت، استفاده نمی‌شود؛ دستورالعمل‌ها و تجربه‌های گرانبهایی که در مسیر پایش یوزپلنگ ایجاد شد، گوشه‌ای افتاد و خاک خورد. در حال حاضر هم پایش جمعیت گونه، به‌صورت چراغ‌‌خاموش و لنگان‌لنگان پیش می‌رود و کمتر کسی می‌داند چه تیمی، کجا، با چه ابزار و روشی و به چه دلیل دارند یوزها را پایش می‌کنند. همین‌طور استفاده از تکنولوژی و روش‌های روز مانند ردیاب‌های ماهواره‌ای و پهپادها هنوز جایی در حفاظت یوز ندارد. به‌نظر من، ما از کورس حفاظت یوزپلنگ عقب ماندیم. ابتدا باید شجاعت این را داشته باشیم که بپذیریم و بعد هوشمندی، جسارت، دلسوزی و سرعت چندبرابرِ اکنون را وارد میدان کنیم تا شاید از انقراض قریب‌الوقوع یوزپلنگ جلوگیری کنیم.

اما قطعاً افراد دیگری هستند که در میدان حضور داشته باشند و خود سازمان محیط‌زیست نیز وظیفه ذاتی حفظ نادرترین گربه‌سان دنیا را دارد. امید آنکه افراد حاضر، دغدغه‌مندی و روش‌مندی صحیح برای ماندن و جنگیدن در مسیر حفاظت را داشته باشند.

بازگشت یوز

میاندشت؛ الگوی موفق حفاظت

نجات یوز می‌تواند رؤیا نباشد

بازگشت به ابتدای راه

مشاهده تجربه تلخ انقراض

افول مشارکت مردم، مرگ یوز

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق