شورش «شهرنو»





شورش «شهرنو»

۲۷ مرداد ۱۴۰۴، ۲۰:۰۶

تاریخ آزمونی است که از سر گذرانده‌ایم، اما بزنگاه‌هایش را آزادانه و موشکافانه بازخوانی نکردیم. ما هیچ‌وقت نخواستیم صدای زنانی که چماق به‌دست گرفته و همراه مردان عربده‌کشان فریاد ‌زدند: «مرگ بر مصدق» را بشنویم. چرا صدای آنها را نشنیدیم؟ شاید دلیل این باشد که تحلیل‌ها و رویکردها همواره نگاه مسلط مردانه داشته‌اند. شاید زنان قدرت اظهارنظرهای خارج از بافت ضخیم جامعه را نداشتند. به‌هرروی، بنابر برخی روایت‌های تاریخی، زنانی که از شهرنو علیه مصدق به خیابان ریختند، نزدیک چهار هزار تا چهار هزار و پانصد نفر بودند. آنها از پشت دیوارهای نمور و ترک‌خورده محصور در بوی عرق تن مردان آمده بودند. گویی پرداختن به روسپیانی که به‌ازای ۵۰ تومان ملعبه بازیگران اصلی سیاست شدند، پشیزی ارزش پرداختن در روند جریان اصلی تاریخ ندارد. آنها مگر جز ابزاری در تخت و میدان سیاست هستند؟ شاید تقلیل یکی از سرنوشت‌سازترین حوادث تاریخی ایران به مسئله این زنان، بی‌دلیل و پیش‌پاافتاده می‌نماید.
حتی ذهن من زن روزنامه‌نگار امروزی هم به‌سختی برمی‌تابد از زیر یوغ هزاران الگوی درهم‌تنیده و تعاریف مسلط جامعه و تاریخ بیرون بیاید و آن را به رشته تحریر بیاورد. اما زمان آن نرسیده که خارج از بحث‌های پژوهشی و دانشگاهی، حتی اگر ناقص و ناپخته به وضعیت این زنان نگاه کرد؟ زنانی که قدرت که هیچ، حتی صدا هم نداشتند؛ چون فقط زمانی برایش هورا کشیده می‌شود که اوامر قدرتمندان‌ را اجرا کنند. چماق به دست بگیرند و همراه اراذل و اوباش که گاهی نامشان لوطی و عیار می‌شود، به‌سمت خانه مصدق راه بیافتند و به مردی که بی‌شک چندان نمی‌شناختند، «مرده باد» بگویند و علیه پیرمرد لجوج قاجاری که برای ملی‌شدن صنعت نفت جلوی استعمارگران جهانی ایستاد، شورش کنند. اگرچه کارنامه مصدق چندسالی است که در محضر تحلیلگران سیاسی و تاریخی زیر تیغ انتقادها قرار گرفته؛ اما من در این متن، به امر واکاوی این جریان کاری ندارم و فقط می‌‌خواهم به لحظه‌ای برمی‌گردم که زنان شهرنو شورش کردند و در شکل‌گیری بزنگاه تاریخ مشارکت. بی‌شک اولین مسئله‌ای که به ذهن خطور می‌کند، این است که آنها ملعبه‌ای بیش نبودند.
زنان بزرگی در تاریخ ایران از مشروطه تا کودتای ۲۸ مرداد حضور داشتند و برای تحقق حقوق زنان کوشیدند‌. اما کدام زنان؟ مادر مصدق؟ خواهر فاطمی؟ زنان خانواده‌های اشرافی قاجار؟ زنان پرستار؟ زنان معلم؟ خواهر شاه؟ مادر شاه؟ عجیب است که گرایشات چپ که همواره مدعی بالا بردن پرچم زنان در جهان بودند هم نام زنی را در این بزنگاه نمی‌برند که خواهر و مادر و زن و معشوقه رجال و یا حتی فعالان سیاسی آن دوران نباشد و شخصیت مستقلی داشته باشند. اگرهم باشد،
آنقدر بی‌‌قدرت است که صدایش در طول تاریخ بازتابی نداشته یا نگذاشته‌اند بازتاب پیدا کند. «افسانه نجم‌آبادی»، استاد مطالعات زنان دانشگاه هاروارد، در کتاب «چرا شد محو از یاد تو نامم؟» درخشان شرح می‌دهد که اگرچه دختران قوچانی نقش مؤثری در شکل‌گیری مشروطه داشتند، اما بعد از به قدرت رسیدن مشروطه‌طلبان ناگهان محو می‌شوند. او می‌‌نویسد: «یادآوری حکایت دختران قوچان به‌نوعی پیشنهادی است برای پیکربندی مجدد حافظه‌ جمعی ایرانیان درباره تاریخ مشروطه و نوشتن تاریخ مدرن ایران به‌شیوه‌ای دیگر.»

او به‌درستی دست روی نقطه‌ای می‌گذارد که وقایع بعدی تاریخ را رقم می‌زند. واقعیت این است، زنان بعد مشروطه چنان به انزوا کشیده شدند که باورنکردنی است. درواقع، هویت مدنی زنان که تازه داشت از زیر خروارها خاک مردسالاری جوانه می‌زد، در مسلخ سیاست مثله شد؛ به‌طوری‌که نتوانست جایی در دنیای جدید دولت‌ملت‌ها پیدا کند. البته که باید زنان در این دوران حضور پیدا می‌کردند، وگرنه امورات مملکتی پیش نمی‌رفت و از طرف دیگر، ساختارهای پیچیده روانی، ایدئولوژی، تاریخی و … برنمی‌تافت که اسطوره مقدس مادرانگی و مهربانی، توانمند و قدرتمند شود. برای کنترل این زن جدید که درس می‌خواند و به‌اجبار نباید حجاب داشته باشد، باید از روش‌های ناپیدایی برای کنترل چون انگ‌ها استفاده کرد، شاید یکی‌اش سلیطه‌بودگی باشد. زنان باید سربزنگاه‌ها به میدان می‌آمدند و بعد که طوفان‌ها فرومی‌نشست، دوباره سازوکار مردانه آنها را پس می‌زد‌. این را به‌نوعی دیگر «منصوره اتحادیه»، پژوهشگر تاریخ وقتی درباره زندگی نجم‌السلطنه مادر محمد مصدق می‌پردازد، بازتولید می‌کند. او بی‌رحمانه اسم کتابش را «زنانی که زیر مقنعه کلاهداری نموده‌اند» می‌گذارد.
گویی زنان قدرتمند تأثیرگذار «سر» نداشتند و باید حتماً کلاه می‌داشتند و در پوشش مردانه (حتی اگر اصطلاح باشد) فرو می‌رفتند. نمونه بارزش شاید اصطلاح «رجال سیاسی» در قوانین و ادبیات سیاسی امروز باشد که «اعظم طالقانی» بارها به‌صورت شفاهی و عملی درباره‌ آن اعتراض کرد. این موقعیت را بیشتر زنان، اگر به خودآگاهی برسند، با گوشت و پوست و استخوان خود درک می‌کنند. نمود عمیق آن بیشتر در زنانی است که در خانواده‌های سنتی با ساختار پیچیده آبروداری (پوششی برای به سلطه‌کشیدن) بزرگ شده‌اند. درواقع، جامعه در ناخودآگاه خود آموخته است چگونه روح و قدرت زنان را به زنجیر بکشد. بیشتر مردان بدون اینکه حتی قصد و عمدی داشته باشند، نظرات خود را در هر موقعیتی ارجح بر نظر زنان در هر موقعیتی می‌دانند. به‌نظرشان این اعمال نظر عادی است. فقط کافی است عکس‌های  نشست رئیس‌جمهور با اهالی رسانه را نگاه کنید. کم نیستند ازاین‌دست موقعیت‌ها درحالی‌که آخرین گزارش‌های سازمان ملل اعلام می‌کند فقط ۲۷ درصد زنان در کرسی‌های مدیریتی در جهان حضور دارند. اصلاً بیاییم این تصاویر و اعداد و رقم‌ها را رها کنیم.
نمی‌دانم چقدر و چند بار ممکن است شما در این تله مردسالارانه گیر افتاده کرده‌اید؟
بیایید با هم این لحظه خفگی را وقتی که بی‌دلیل نظرات شما به حساب نمی‌آید، در جلسات مهم تصمیم‌گیری صدایتان نمی‌کنند، به یاد آوریم. بیایید با هم به اتاق‌های پر از آینه‌های شکسته، رختخواب‌های چرک، ماتیک‌های قرمز چرب و کثیف (تصاویر کاوه گلستان از شهرنو) برویم. آیا این زنان نباید به‌ازای پول یا گوشه‌نگاهی عروسکی شوند که به‌قول فروغ فرخزاد «با هر فشار هرزه دستی بی‌سبب فریاد بزند آه چقدر من خوشبختم؟» واقعاً آن زنان برای لحظاتی حق نداشتند در خیابان‌های تهران احساس خوشبختی کنند وقتی فریاد می‌زدند؛ «مرگ بر مصدق»؟ بی‌شک این احساس خوشبختی را می‌توانید کاذب ارزیابی کنید و واقعیت هم همین است.  صدای ملکه اعتضادی را فقط از در پس‌زمینه می‌توان شنیده می‌شد. وقتی میراشرافی داشت آن خطابه تکان‌دهنده را علیه مصدق می‌خواند. وقتی بی‌بی‌مریم‌ها از یاد می‌روند و دولت‌آبادی‌ها به انزوا کشیده می‌شوند. وقتی زنان در ساختار آموزشی هم نمی‌توانند توانمند شوند. اینگونه می‌شود که ساختار پیچیده قدرت، هم اجازه ابراز وجود می‌دهد و هم نمی‌دهد. هم زن را توانمند می‌کند و هم توانایی‌اش را به زنجیر می‌کشد.
نمونه بارز این شیوه برخورد در بازخوانی زندگی «ملکه اعتضادی» از ابتدا تا رسیدن به کودتای ۲۸ مرداد عریان می‌شود. او در فرانسه درس خوانده بود، اما وقتی به ایران برمی‌گردد سازوکار قدرت او را تبدیل به
«مو طلایی شهر ما» می‌کند. انگار بین ملکه‌بودگی و روسپی‌بودگی هیچ فاصله‌ای نیست. او هم مجله درمی‌آورد و هم رئیس شهرنو می‌شود. هر جایی که به‌کار آید، عزیز می‌شود. هر جور که بخواهند، او را می‌چرخانند. بی‌رحمانه است؟ این زندگی بیشتر ما زنان است. اگرچه این هم بس نیست. شاید باید شهرنو را به آتش کشید تا دوباره نگاه سنتگرا به حالت قبلی خود برگردد؟ «ویرجینیا وولف»، نویسنده زن انگلیسی را در فیلم «ساعت‌ها» اثر «مایکل کانینگهام» به یاد آوریم که سه‌ زن داستانش در مواجهه با مردان دچار از خودبیگانگی می‌شوند؛ چون هر اقدام متهورانه‌ای که نظم زندگی مردانشان را به‌هم بریزد، محکوم به شرم و نیستی است. این به‌وضوح قابل درک و لمس است، اگر تجربه متفاوت زیستن را داشته باشید. اما هر بار می‌توانیم بزنگاه‌های تاریخ را مرور کنیم و هر بار بپرسیم و تحلیل کنیم که چگونه می‌توان راه باریک آزادی و آینده روشن را طی کرد، وقتی زنان جامعه سر ندارند یا سر در کلاه دارند؟

زنان علیه مصدق

پس‌لرزه‌های کودتا بر حقوق زنان

زن پرنفوذی که در تاریخ ناپدید شد

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق