قابی از آموزش در روستایی دوردست

تابستانی دیگر در «کهنانی‌کش»





تابستانی دیگر در «کهنانی‌کش»

۱۷ مرداد ۱۴۰۴، ۲۱:۲۵

تابستان برای همه یکسان نیست. از پیچ بزرگراه‌های تهران که به‌سمت شمال شهر گذر کنی، بیلبوردهای مدارس غیردولتی را می‌بینی؛ کلاس‌های تابستانی، شهریه‌های بالای صد میلیون تومان، آموزش زبان‌های خارجه و هزاران چیز دیگر. دو هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر، نزدیک به مرز پاکستان، تابستان شکل دیگری است. در روستای «کهنانی‌کش» سیستان‌ و ‌بلوچستان داوطلبانه معلم شده‌ام و در چشم مردمان روستا، گَجَری (بیگانه‌ای) هستم که از بزرگ‌ترین شاگردش پنج سال بزرگتر است.

در هُرم گرمای تیر و مرداد پسربچه‌هایی را می‌بینی که عصرها، پابرهنه یا با دمپایی می‌دوند و گردوخاک می‌کنند، از نخل‌های تنومند بالا می‌روند و تاب می‌خورند و دامن تو را پر از خرما می‌کنند؛ دخترکانی که همیشه در پستو‌ هستند و در گشت‌و‌گذارهای روزانه هم سهمی ندارند و دانشگاه برایشان رؤیایی‌ست نرسیدنی. پسربچه‌ها برنامه روزانه‌ مشخصی دارند، کار سر زمین و باغ از وظایف اصلی آنهاست، دختران هم سوزن‌دوزی یاد می‌گیرند و هر روز سوزن می‌زنند و لباس‌های بختشان را زینت می‌دهند تا روزی که ازدواج کنند.

در روستا همه قوم و خویش‌اند و جز با هم‌خون خود وصلت نمی‌کنند، البته چند پاکستانی و اردوزبان هم در روستا می‌بینی که نتیجه‌ تخطی از این قانون‌اند. امورات ساکنین روستا از کار کشاورزی می‌گذرد و چندنفری هم بنایی می‌کنند. در روستا هرکس چیزی می‌داند که از احتیاجات روستا فراتر نرود، مثلاً یک نفر هست که به‌صورت تجربی طبابت می‌کند و باقی امراض را با آب‌های دعاخوانده شفا می‌دهند! یک خانه بهداشت خالی‌ازپزشک دارند و اگر به بیماری جدی مبتلا شوی، باید به‌ناچار یکی از معدود اتومبیل‌های روستا را قرض بگیری و تا چابهار بروی. دو نفر را در روستا یافته‌ام که دانشجوی دانشگاه آزاد نزدیک‌ترین شهر به روستا هستند و تربیت‌معلمی می‌خواندند، قرار است معلم روستا شوند. اینجا بچه‌های یازده‌ساله نمی‌دانند مستطیل یا مثلث چیست، نوجوان‌های پانزده‌ساله فاکتورگیری و رادیکال برایشان غریب است و می‌گویند معلم‌ها اینها را درس نمی‌دهند. فکر می‌کنم آن معلمی که در آن شرایط درس می‌دهد، آیا حقوق و مزایایی برایش از سوی دولت تعیین می‌شود یا چند ماه می‌گذرد و هنوز حقوقی نگرفته؟ در روستا فقط یک مدرسه ابتدایی وجود دارد و دختران نوجوان برای ادامه تحصیل باید به گرمبید یا نوبندیان بروند، یعنی هر روز چیزی حدود یک‌ساعت‌و‌نیم راه. دختری دیدم که استعداد نقاشی داشت، اما نمی‌توانست به هنرستان برود؛ چون هنوز هنرستانی در اطراف روستا وجود ندارد.

دختری دیگر بود که دلش می‌خواست پرستار شود، اما فقط مدرسه برای رشته انسانی در دسترسش بود. آنجا مدام باید بچه‌ها را تشویق و توجیه به ادامه تحصیل و دانشگاه‌ رفتن بکنی که این، در جامعه کوچکی که به‌زور ۱۰ نفر دیپلم دارند و خانواده خشنود‌تر است فرزندش در کار کشاورزی و علف‌چینی کمک‌دستش باشد، کاری‌ست به‌غایت سخت. هم‌نسلان من مدام از آخر و عاقبت فارغ‌التحصیلی در دانشگاه‌ و کمبود کار گلایه می‌کنند، اما برای فردی که در روستا زندگی می‌کند، دانشگاه‌ رفتن تجربه زیستن در جهانی متفاوت است. رفت‌وآمد چندساله شهرنشینان، پذیرفتن داوطلب و آموزش کودکان روستا، به‌وضوح روستای کهنانی‌کش را از روستاهای اطرافی که دیدم متمایز کرده، در آداب معاشرت و خصوصاً در مسائل بهداشتی و استفاده از صابون و دستمال. شاید تغییر و تحول اینجا روندی ناگهانی نداشته باشد و بسیار آرام اما کارساز خواهد بود.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق