بایگانی

کلیه‌های زمین خشکید، پرندگان تلف شدند

نقل است که شاه‌عباس صفوی پس از دیدن خوابی هولناک مبنی‌بر پایان جهان، تصمیم گرفت ۹۹۹ کاروانسرا بسازد تا تن خسته مسافرین راه‌های طولانی و دشوار، دمی در آنها ‌بیاساید. ایران به‌سبب اقلیم کوهستانی و کویری پر از مکان‌هایی است که مسافرین در آنها می‌آسودند، نام‌هایی مانند میان‌راه، نصف‌راه، ناهارخوران و چاشت‌خوران در سمنان و گرگان و مازندران و گیلان‌غرب و تبریز و ارسنجان و بسیاری از نقاط دیگر، یادآور اهمیت استراحت در راه‌های طولانی است. گرچه خواب ترسناک شاه‌عباس تعبیر نشد، اما خواب پرندگانی که از مسیر ایران و خاورمیانه مهاجرت می‌کنند و هر شب کابوس خشکیدن برکه و تالاب استراحتگاه بعدی را می‌بینند، در حال تعبیر شدن است. تالاب‌ها در مسیر مهاجرت پرندگان نقش مهمی ‌در تأمین غذا، پناهگاه، استراحت و جوجه‌آوری پرندگان دارند. اما با کمال تأسف طی ۳۰ سال اخیر بسیاری از این تالاب‌ها که نقش مهمی‌ در زندگی پرندگان ایران داشته کاملاً خشک شده، به تالاب‌های فصلی تبدیل شده و یا مساحتشان به‌شدت محدود شده است. حدود ۴۲ درصد و در کل ۷۰ درصد مساحت تالاب‌های ایران کاملاً خشک و به کانون تولید گردوغبار تبدیل شده است، پهنه‌های بزرگ تالابی اطراف دریاچه ارومیه و تالاب‌های هورالعظیم، بختگان،‌ هامون، پریشان و طشک و تالاب‌های بزرگ فصلی در حاشیه شمالی کویر مرکزی ایران که هر سال میزبان میلیون‌ها پرنده مهاجر بودند، از میان رفته‌اند. براساس تحقیقات جهانی در حدود ۸۷ درصد تالاب‌های دنیا در ۳۰۰ سال گذشته محو شده‌اند که این روند خطر جدی در حفظ اکوسیستم‌های تالابی جهان است. سابق بر این تصور می‌شد برخی از پرندگان کنار آبزی به‌علت اینکه کمتر شکار می‌شوند، با خطری مواجه نیستند؛ اما براساس آخرین اطلاعات فهرست گونه‌های در خطر، جمعیت پنج گونه از پرندگان ایران مانند تلیله بلوطی، سنگ‌گردان، تلیله نوک‌پهن، سلیم خاکستری و تلیله شکم‌سیاه طی فقط ۱۵ سال، به‌میزان ۴۰ درصد در سطح جهانی کاهش یافته است. مطالعات نشان داده الگوی مهاجرت پرندگان کنارآبزی، اردک‌ها و بسیاری گونه‌های دیگر منطبق بر یک شبکه از تالاب‌های مسیر است و خشکیدن هر تالاب، هرچند کوچک، می‌تواند بر ادامه مسیر تأثیر ناگواری بگذارد. متأسفانه سرعت ازبین‌رفتن تالاب‌ها و پرندگان وابسته به این تالاب‌ها بسیار بیشتر از سرعت مطالعات علمی‌ است. تالاب‌هایی که پرندگان در مسیر مهاجرت از آن استفاده می‌کنند، به سه دسته تالاب‌های دائمی، فصلی و موقت تقسیم می‌شوند و بررسی‌ها نشان داده خشکیدن تالاب‌های نیمه‌دائمی در سی سال گذشته بیشترین آسیب‌ها را به پرندگان وابسته به این تالاب‌ها وارد کرده است.

پس از خشکیدن تالاب، پرندگانی که نتوانند تالاب جایگزین پیدا کنند، از میان می‌روند و نمی‌توانند جوجه‌آوری کنند و این امر تعادل اکوسیستم منطقه و تنوع گونه‌های زیستگاه را با مخاطره مواجه می‌کند. تالاب‌ها نقش مهمی‌ در تغذیه سفره‌های زیرزمینی دارند و با ازبین‌رفتنشان پهنه بزرگی در اطرافشان نیز خشک می‌شود. یادمان نرود که گاهی حتی چاله آب کوچکی در فصل مهاجرت پرندگان، به‌ویژه در مهاجرت پاییزه که در خشک‌ترین زمان سال اتفاق می‌افتد، می‌تواند نقش مهمی‌ در افزایش ضریب موفقیت مهاجرت چندهزارکیلومتری پرندگان باشد.

تالاب‌ها را کلیه‌های زمین می‌نامند، اما چرا در طی سال‌های اخیر اغلب تالاب‌هایی که می‌شناختیم خشکیده‌اند؟ آیا فقط کاهش بارندگی و تغییراقلیم ‌موجب این فاجعه محیط‌زیستی شده است؟ گرچه تغییراقلیم نیز نتیجه فعالیت‌های انسانی است، اما برخی عوامل انسانی مستقیماً در نابودی تالاب‌ها مؤثرند. برداشت غیرمجاز آب از تالاب‌ها و اطراف آن، حفر چاه در دشت‌های اطراف تالاب برای مصارف صنعتی، شهری و کشاورزی، سدسازی و انحراف رودخانه‌هایی که به تالاب‌ها می‌ریزند و تخصیص ناعادلانه حقابه تالاب‌ها بیشترین تأثیر را در خشکیدن تالاب و تخریب زیستگاه‌های اطراف آن دارد. تالاب فریدونکنار که روزگاری از رودخانه هراز حقابه می‌گرفت، قربانی کشت برنج و ویلاسازی اطراف شد و تالاب‌های عظیم فارس، سیستان، خوزستان و ارومیه هم اسیر سدسازی و حفر چاه و برداشت مستقیم آب و سایر دخالت‌های انسانی شدند.

با روند فعلی به‌نظر نمی‌رسد برنامه منسجمی‌ برای کاهش دخالت‌های انسانی و مدیریت جلوگیری از نابودی تالاب‌ها در کشور وجود داشته باشد و اقداماتی که در جهت احیای تالاب‌ها برنامه‌ریزی یا اجرا شده، چندان جدی نبوده است. حفاظت از زیستگاه پرندگان و مسیر مهاجرتشان شاید در فهرست صد اولویت هیچ مقام مسئولی حتی در سازمان‌های مرتبط هم نباشد، اما تأثیرات اجتماعی به خطر افتادن حیات پرندگان و موجوداتی که حیاتشان به تالاب وابسته است، در آینده تبعات جبران‌ناپذیری را ایجاد خواهد کرد؛ کما اینکه هم‌اکنون نیز ریزگردها و آتش‌سوزی و خشکی همان مختصر کشاورزی‌ای که بر مقبره تالاب‌ها و با حقابه آنها ایجاد شده بود، در برخی مناطق نابود کرده و منجر به ایجاد ناآرامی‌ها و درگیری‌های منطقه‌ای شده است، نابود شدن تالاب‌ها اقتصاد جوامع محلی اطراف تالاب را نیز از میان می‌برد و با تبدیل شدن بستر تالاب به کانون ریزگرد و طوفان‌های نمکی تا کیلومترها اطراف تالاب را غیرقابل‌سکونت می‌سازد؛ تالاب‌هایی که روزگاری منبع تأمین غذای ساکنین و دام‌های اطراف تالاب بوده‌اند و مکان گردشگری و تماشای پرندگانی که در آنجا زمستان‌گذرانی یا زادآوری می‌کرده‌اند. خودسوزی تالاب‌ها که پس از خشکیدن کامل تالاب و پوشش گیاهی آن اتفاق می‌افتد، پدیده‌ای است که بر اثر وجود گازهای قابل‌اشتعال در عمق بستر تالاب‌ها اتفاق می‌افتد و تا آخرین پر کاه باقیمانده در آن تالاب را می‌سوزاند و چون آتش از اعماق است هیچ تدبیر و وسیله‌ای نمی‌تواند آن را خاموش کند. این پدیده در تالاب‌هایی مانند پریشان، خانمیرزا و هورالعظیم اتفاق افتاده است؛ گویا تالاب طاقت دوری پرندگانش را ندارد.

هربار از نو شروع کردیم، «بی‌قصه» شدیم

«از نو شروع کردن دقیقاً شبیه آن لحظه‌ای‌ست که بعد از شش سال نشستن در یک آپارتمان، صاحبخانه می‌گوید پاشو.» این جمله را مدتی پیش از «آرش حیدری»، جامعه‌شناس، در یکی از برنامه‌هایش شنیدم و احتمالاً این بخش از صحبت‌های او و توصیفش از «بی‌قصه‌شدن» را دیده‌اید.

کسی نیست که نشنیده باشد «آنچه تو را نکشد، قوی‌ترت می‌کند». داستان‌ها و زندگی‌نامه‌های افرادی که از فقر و به‌حاشیه‌رانده شدن و ناکامی‌ها به غول‌های جهانی تبدیل شدند هم زیاد است. اما فکر می‌کنم این روزها این گزاره و چنین روایت‌هایی حداقل درباره زندگی امروز ما ایرانیان، کمتر صدق می‌کند.

برای نوشتن این یادداشت سعی کردم آماری از میزان تجربه احساس ناکامی ایرانیان به دست بیاورم، اما چنین آماری نیافتم. تنها در یک مورد، در سال ۱۴۰۳ مرکز افکارسنجی دانشجویان ایران (ایسپا) در یک طرح نظرسنجی به سنجش احساسات مثبت و منفی تجربه‌شده توسط مردم ایران براساس سنجه‌های گالوپ پرداخته و نتایج به‌دست‌آمده را با نتایج حاصل از نظرسنجی مؤسسه گالوپ مقایسه کرده بود. طبق گزارش ایسپا، در بررسی شاخص تجربه احساسات مثبت، ایران «پایین‌تر از متوسط جهانی» قرار دارد.

در روزگاری که جهان بیش از هر زمان دیگری شکست را به عنوان بخشی از مسیر رشد، تجربه و آموختن تلقی می‌کند، در جامعه‌ای مثل ایران، شکست اغلب به‌عنوان یک داغ اجتماعی یا سندی از ناتوانی شخصی دیده می‌شود. اما احساس شکست در میان ایرانیان، به‌ویژه در دهه‌های اخیر، دیگر صرفاً یک تجربه فردی نیست. این احساس به بخشی از «روان جمعی» یک ملت تبدیل شده که می‌توان آن را در زیست روزمره، ادبیات، طنز و شبکه‌های اجتماعی مشاهده کرد؛ آنجا که احساس ناکامی در ابعاد مختلف به شکل‌گرفتن لطیفه‌های جمعی در فضای مجازی تبدیل می‌شود.

بازگشت به یک دهه گذشته و نگاهی به روزهایی که از سر گذراندیم، نیز اشکال مختلف این ناکامی‌ها را نشان می‌دهد. چندبار برای خرید خانه و ماشین برنامه‌ریزی کرده‌ایم و افزایش قیمت دلار برنامه‌هایمان را به‌هم ریخته است؟ چند بار خواسته‌ایم کارمان را توسعه دهیم و شرایط اقتصادی اجازه نداده؟ چندبار به آینده امید بسته‌ایم و مواجهه با بحران‌های تکرارشونده مثل یک بمب همه‌چیز را ویران کرده؟ چندبار از نو شروع کرده‌ایم و «بی‌قصه» شده‌ایم؟

مورد اخیرش همین دیروز بود. بیستم مهرماه امسال دانشجویان ایرانی در مقابل دفتر TLS آلمان برای دریافت ویزا تجمع کرده بودند. دانشجویانی که مسیر سخت مهاجرت را انتخاب کردند و کیست که نداند از گذراندن آزمون‌ها تا طی کردن پروسه پیدا کردن دانشگاه و گرفتن پذیرش چه مسیر استرس‌آوری است و حالا هم به نوع دیگری به در بسته خورده‌اند. این، تنها یک پرده از مواجهه ما ایرانیان با اضطراب و ناکامی است.

سیزدهم اکتبر مصادف با ۲۱ مهرماه روز جهانی «شکست» است و در این روز گفته می‌شود بدون احتمال شکست، پیروزی وجود ندارد. در این روز، باید کاستی‌ها یا نارسایی‌های موجود در رفتار و عملکرد خودمان را شناسایی کنیم تا به «پیروزی» برسیم. اما آیا تعریف این پیروزی از جامعه‌ای به جامعه دیگر متفاوت نیست؟ فکر می‌کنم همین تلاش برای ادامه‌دادن در زیست روزمره ما و ناامید نشدن، مفهومی در مقابل شکست است. اما آیا می‌توان آن را به مفهوم پیروزی تعبیر کرد؟ 

و بله، هر چه ما را نکشت قوی‌ترمان کرد؛ هرچند گاهی خسته‌تر و گاهی بی‌قصه‌تر.

تور ماهیگیرها در خزر کم‌جان پهن شد

«کاکا» هیچ‌وقت دریا را بیابان ندیده بود تا پیش از همین سال‌ها. او که از هفت‌سالگی پابه‌پای پدر صیادی کرده بود؛ صبح قبل از طلوع آمده بود تور و «لاکِش» (تور ماهیگیری در اصطلاح مردم مازندران) انداخته بود در دریا، عصر هم قبل از قرمزی آفتاب همه را جمع کرده بود و با سایر صیادها ماهی‌ها را بار زده بود تا ببرند صبح زود در بازار «چوب بخورد». خیلی سال‌های دور از پدربزرگش شنیده بود آب دریا گاهی کم می‌شود، اما دیگر نه این بیابان.

حالا فقط یک ساعت مانده به‌ وقتی که همه صیادها می‌آیند پای قایق‌ها و تراکتورها. چراغ کومه‌ها یک به‌یک روشن می‌شوند. خودش هم باید بلند شود و برود یک چای دم کند با «جباری» و «پرویز»، هم‌کومه‌ای‌هایش، بنوشند و بروند لب آب. حالا آب از کومه‌ها خیلی دور شده. دارد تفاله چایی شب قبل را از قوری بندزده خالی می‌کند که زیر لب می‌گوید: «یک‌سوم ماهیگیرها هم نیامده‌اند. مثلاً روز اول صید است، اما انگار کسی دلش به دریا نیست؟ چرا باشد؟ سال‌های قبل که آب بود، مگر دریا رونق داشت؟ امسال که تا چشم کار می‌کند شن و ماسه است و بستر لخت و بیرون‌زده دریا.»

میان همین فکرهاست که آفتاب کم‌کم در افق کم‌سوی دریا، سوسو می‌زند: «دیر هم شده. بسم‌الله. برویم که روزی ما دست خدا و دریاست.»


کسی نیامد

«آقای جباری» هم همین فکرها را کرده است. اما دست آخر دو شب مانده به آغاز فصل صید، تصمیم گرفته بیاید صیدگاه. می‌گوید: «بزرگترهای صید باید باشند. این‌طوری جوان‌ترها روحیه می‌گیرند. اما واقعاً یک‌سوم ماهیگیرها هم نیامدند. آب آنقدر عقب رفته است که جایی که پارسال لاکش می‌انداختیم، امسال تراکتور می‌کاریم (منظور توقف تراکتورها برای اتصال طناب تور است که در چاله‌هایی کم‌عمق انجام می‌شود.)

او می‌گوید: «هنوز چیزی از صید نگذشته است که بتوانم در مورد خوب و بد آن نظر بدهم. واقعیت این است که این چند روز صید پر و پیمانی نداشتیم. اما دریاست؛ هیچ دو روزش مثل هم نیست. روزهای رونق هم می‌آید.»

به‌نظر می‌رسد فقط اوضاع در صیدگاه «میانکاله (شرق مازندران) نیست که بی‌رونق است و صیادها کمتر برای انجام ماهیگیری آمده‌اند. «سید» در صیدگاه آشوارده‌ (گلستان) هم همین حرف‌ها را می‌زند: «تا چشم کار می‌کند خشکی بیابان است، نه دریا. هزینه‌های کار هم خیلی زیاد شده است. بالای سه تا پنج میلیارد تومان باید تور ماهیگیری داخلی را تهیه کنی. اوضاع تخصیص سهمیه بنزین و بیمه و غیره هم مانند همه سال‌های قبل است. دریا که ۱۰ سال است جان ندارد، امسال بدتر از سال‌های قبل شده است.» او تعریف می‌کند که یک هفته مانده به شروع فصل صید مجاز، به هر کدام از دوستان ماهیگیرش که تلفن زده، گفته‌اند: رفته‌اند سر کار ساختمان و صیدگاه نمی‌آیند. «بیایند هم که درآمدی گیرشان نمی‌آید. چند نفری گفتند که سر می‌زنند. شاید چند روز دیگر بیایند. ماهیگیری دیگر شغل قابل‌اتکایی برای این منطقه نبوده و نیست. الان نزدیک به ۱۰ سال است که سال‌به‌سال از تعداد صیادان تعاونی‌های «پَره» در حاشیه خزر کم می‌شود. به آمار شیلات اعتنا نکنید. اول اینکه آمار اداره‌های شیلات به‌روز نیست. دوم اینکه خیلی‌ها بیمه‌شان را از تعاونی رد می‌کنند، اما برای صید نمی‌آیند؛ می‌روند سراغ کارگری ساختمان یا هر کار دیگر. چون ماهیگیری سود ندارد. امسال هم دریا قوز بالای قوز شده است. صیدگاه تقریباً خشک است.»


دریا کجاست؟

حق با سید است. پسروی آب دریای خزر در سواحل شرقی بسیار زیاد بوده و عملاً صیدگاه‌های ماهیگیران را به بستری خشک تبدیل کرده است. موضوعی که بر زادآوری ماهیان خزر هم تأثیر گذاشته است.

اوضاع برای صیادان غرب مازندران و گیلان هم فقط کمی بهتر است. حالا دریا به مشکلات دیگر صیادان اضافه شده است؛ مشکلاتی که ماهیگیران می‌گویند باعث شده عملاً صیادی در دریای خزر هیچ سودی در پایان فصل برایشان به ارمغان نیاورد.

رئیس و مدیرعامل اتحادیه تعاونی ماهیگیران پره مازندران می‌گوید: «طبق مصوبه کمیته مدیریت صید ماهیان استخوانی سازمان شیلات ایران، صید ماهیان استخوانی پره توسط ۱۳ شرکت تعاونی منطقه میانکاله از پانزدهم مهر و مابقی از بیستم مهر آغاز شده است.»

«خشایار نواحی» می‌گوید: «ما می‌دانیم مشکلات زیادی برای صیادان وجود دارد. به‌عنوان مثال هیچ کارخانه تورسازی در شمال کشور وجود ندارد و تورهای ماهیگیری ما در بهترین حالت تولید سیستان‌وبلوچستان است. هر شرکت تعاونی در فصل ماهیگیری به سه تن تور نیاز دارد. هر ساله طوفان‌های ناگهانی و غیر قابل‌ پیش‌بینی دریا، وجود لنگرهای غیرمجاز و همچنین وضعیت نامناسب کف دریا به‌لحاظ وجود نخاله و آشغال‌های رهاشده در دریا، باعث پارگی تورها می‌شود. امسال هر کیلوگرم تور ماهیگیری ۹۰۰ هزار تومان است. ‌این قیمت نسبت به سال گذشته ۵۰۰ هزار تومان بیشتر شده است، هزینه‌ای که تعاونی‌ها را با مشکل کمبود نقدینگی مواجه کرد.»


تسهیلات می‌دهیم

نواحی اما از پرداخت ۱۰ میلیارد تومان تسهیلات به تعاونی‌های صیادی پره مازندران خبر می‌دهد و از اقدامات دیگر می‌گوید: «طبق برنامه‌ریزی، هر شرکت تعاونی پره امسال در هر ماه دو هزار لیتر بنزین و پنج هزار لیتر گازوئیل دریافت می‌کند.» سهمیه‌ای که سال‌هاست صیادان به‌ آن اعتراض دارند و می‌گویند کفاف قایق‌موتوری‌ها را هم نمی‌دهد، چه برسد تراکتور و موتورهای سیکلت و برق را.

با این‌همه، او به آسمان دلخوش است. می‎‌گوید: «مرغ‌های دریایی امسال زودتر در سواحل دریای خزر به پرواز درآمدند، حضوری که به‌اعتقاد پیشکسوتان و ماهیگیران باتجربه‌، نشان‌دهنده فراوانی ماهی در دریا است.»

حتی با وجود این امیدواری، همه می‌دانند حال خزر خوب نیست. روز نخست هفته بود که «احمدرضا لاهیجان‌زاده»، معاون محیط‌زیست دریایی و تالاب‌های سازمان حفاظت محیط‌زیست کشور، اعلام کرد از سال ۱۹۹۵ تا ۲۰۲۰ متوسط پسروی آب دریای خزر حدود ۷.۵ سانتی‌متر در سال بوده، اما در سه سال اخیر این میزان به حدود ۲۰ سانتی‌متر رسیده است و روند آن طی ۱۰ تا ۱۵ سال آینده ادامه خواهد داشت: «این پدیده تنها محدود به ایران نیست؛ دیگر کشورهای ساحلی آذربایجان، ترکمنستان، قزاقستان و روسیه نیز با کاهش سطح آب مواجه‌اند.»

کارشناسان دلایل متعددی برای کاهش سطح آب و پدیده پسروی آب خزر مطرح کرده‌اند، اما کاهش جریان رودخانه ولگا به خزر مهم‌ترین عامل شناخته می‌شود. ولگا که بزرگ‌ترین تأمین‌کننده آب خزر است، به‌شدت تحت‌تأثیر کاهش بارندگی، افزایش تبخیر، تغییراقلیم و ساخت‌وساز گسترده سدها در روسیه قرار گرفته است.

اداره منابع آب جمهوری آذربایجان سدسازی‌های روسیه بر رود ولگا را علت اصلی پسروی دریای خزر می‌داند. براساس آمار رسمی جمهوری آذربایجان، سطح آب دریای خزر در چهار سال اخیر ۲۴ سانتی‌متر سالانه کاهش یافته است. کارشناسان این کشور هشدار داده‌اند ادامه این روند ممکن است موجب آشکار شدن ۹۳ هزار کیلومترمربع خشکی در بستر دریا شود.


در اندیشه یک صیاد

«اگر دریایی نباشد، ماهی هم نخواهد بود. ماهی نباشد دیگر ماهیگیری نخواهد بود. صید برای همیشه تمام می‌شود و کنار می‌رود. بازار ماهی هم می‌شود پر از ماهی‌های پرورشی. هر صیادی که در سن بازنشستگی باشد، خودش را بازنشسته می‌کند یا ماهیگیرها می‌روند کارگری می‌کنند. خلاصه نانشان را از چیز دیگری در می‌آورند. صیادی هم فراموش می‌شود، مانند این‌همه کار و شغل دیگری که فراموش شد. ما امسال را هم می‌گذرانیم، ببینیم  دست آخر، سال دیگر چیزی از دریا مانده است؟»

اینها را «کاکا» فکر می‌کند، وقتی یک روز صید دیگر به پایان رسیده است. وقتی دارند ماهی‌ها را بار وانت می‌کنند و تورها را می‌برند کنار قایق‌های حالا دَمَرافتاده تا برای فردا وصله و پینه کنند. کاکا همیشه صیاد بوده است. اول با پدرش، حالا خودش به‌تنهایی. کاکا فکر می‌کند: «ما از نبودن دریا می‌ترسیم. مگر می‌شود دریا به این بزرگی روزی نباشد؟»

دندان‌های پوسیده و جیب‌ خالی دهه‌شصتی‌ها

سلامت دهان و دندان یکی از شاخص‌های توسعه سلامت عمومی در جهان محسوب می‌شود و در ارزیابی وضعیت بهداشتی کشورها نقش اساسی ایفا می‌کند. سلامت دهان و دندان از نظر سازمان جهانی بهداشت نمادی از عدالت اجتماعی، توسعه اقتصادی و سلامت عمومی است. به‌رغم تأکید این سازمان بر اهمیت سلامت دهان و دندان در توسعه اقتصاد و سلامت، پایش‌های وزارت بهداشت در سال‌ ۱۳۹۶ و به‌روزرسانی اخیر آن نشان می‌دهد بیش از ۸۵ درصد ایرانیان بزرگسال حداقل یک دندان پوسیده و نیمی از سالمندان نیز فاقد دندان سالم هستند.  


سالمندان فاقد دندان

بر اساس گزارش‌های جهانی حدود ۳.۵ میلیارد نفر در سراسر جهان از نوعی بیماری دهان رنج می‌برند و ۲۳ درصد از سالمندان بالای ۶۰ سال در جهان تمام دندان‌های خود را از دست داده‌اند و نزدیک به یک میلیارد نفر از بیماری‌های شدید لثه رنج می‌برند. در برخی کشورها، میانگین تعداد دندان‌های باقیمانده در سالمندان کمتر از ۱۲ عدد است. در مطالعه‌ای در مکزیک، ۲۳.۵ درصد از شرکت‌کنندگان کاملاً بی‌دندان بودند و ۹ درصد از بیماری‌های لثه شدید رنج می‌بردند.

در ایالات متحده، داده‌های در سال ۲۰۲۴ نشان می‌دهد بیش از یک‌دهم افراد ۶۵ تا ۷۴ سال و نزدیک به یک‌پنجم افراد بالای ۷۵ سال تمام دندان‌های طبیعی خود را از دست داده‌اند. همچنین خشکی دهان، که معمولاً بر اثر مصرف دارو و افزایش سن ایجاد می‌شود، در حدود ۳۰ درصد سالمندان مشاهده می‌شود.

سلامت دهان و دندان در میان سالمندان ایرانی در مقایسه با آمار اعلامی سازمان جهان بهداشت وضعیت نامناسب‌تری دارد. «علیرضا رئیسی»، معاون وزیر بهداشت، می‌گوید: «آمار افراد بالای ۶۵ سال بدون دندان کامل در ایران ۵۲ درصد است؛ یعنی بیش از نیمی از افراد بالای ۶۵ سال کشور دندان ندارند.»

او همچنین درباره هزینه‌های بالای خدمات دندانپزشکی نیز توضیح می‌دهد: «پوشش بیمه در این زمینه چندان مناسب و مطلوب نیست. با توجه به تغییرات نرخ ارز، هزینه‌های زیادی را برای تأمین مواد اولیه متحمل می‌شویم. بنابراین، باز هم تأکید بر آن است که ارتقای سطح سلامت و پیشگیری را داشته باشیم که مؤثرترین موضوع است.»

به‌گفته این مقام وزارت بهداشت: «ثابت شده که بسیاری از بیماری‌های دهان و دندان می‌توانند باعث بیماری‌های سیستمیک شوند و بسیاری از ناراحتی‌های گوارشی افراد بزرگسال به‌دلیل مشکلات دندانی است. بنابراین، باید در این زمینه نگاه جدیدی داشته باشیم.»


دهه‌شصتی‌ها بی‌دندان می‌شوند

آمار سلامت دهان و دندان در کنار افزایش جمعیت سالمندی کشور، می‌تواند از هم‌اکنون زنگ‌های خطر را به صدا درآورد. برآوردهای سازمان ملل متحد و مرکز آمار ایران نشان می‌دهد کشور در آستانه جهشی بزرگ در جمعیت سالمندی قرار دارد. پیش‌بینی می‌شود تا سال ۲۰۵۰ حدود ۳۰ درصد جمعیت ایران (حدود ۳۰ میلیون نفر) بالای ۶۰ سال باشند که از این میان دست‌کم نیمی، یعنی بیش از ۱۴ میلیون نفر، بالای ۶۵ سال خواهند بود.

از سوی دیگر براساس گزارش‌های رسمی وزارت بهداشت، وضعیت سلامت دهان و دندان در گروه سنی ۳۵ تا ۴۵ ساله (دهه‌شصتی‌ها) که در ۲۰۵۰ به سالمندی می‌رسند، نگران‌کننده است. در این گروه سنی میانگین شاخص DMFT (تعداد دندان‌های پوسیده، کشیده‌شده یا پرشده) حدود ۱۱.۶ گزارش شده است. همچنین، افزون‌بر پوسیدگی دندان، بیماری‌های لثه نیز در این گروه سنی شایع است؛ چنانکه بیش از ۹۸ درصد افراد ۳۵ تا ۴۴ ساله ایرانی دچار بیماری‌های لثه هستند. این بیماری‌ها می‌توانند منجر به مشکلات جدی‌تری مانند ازدست‌دادن دندان‌ها شوند.

براساس این داده‌ها و آمار معاون وزیر بهداشت از سلامت دهان و دندان افراد بالای ۶۵ سال، چنانچه روند کنونی تداوم داشته باشد و مداخلات مؤثری صورت نگیرد، تا سال ۲۰۵۰ بر شمار سالمندانی که تمامی دندان‌های خود را از دست داده‌اند، افزوده می‌شود و این آمار می‌تواند به هفت تا هشت میلیون نفر برسد.

بیماری‌های لثه، پوسیدگی‌های درمان‌نشده، دیابت و مصرف داروهای متعدد از مهم‌ترین عوامل تشدید مشکلات دهانی در سنین بالا هستند. در این میان، زنان سالمند، به‌دلیل امید به زندگی بالاتر، بیشتر در معرض بی‌دندانی کامل قرار دارند و پیش‌بینی می‌شود نرخ آن به حدود ۶۰ تا ۶۵ درصد برسد.

این می‌تواند یک بحران خاموش در حوزه سلامت و به‌ویژه در بخش سلامت دهان و دندان باشد. کمبود یا نبود دندان‌های سالم در میان سالمندان تنها یک مسئله زیبایی یا محدودیت در تغذیه نیست، بلکه می‌تواند زمینه‌ساز مجموعه‌ای از بیماری‌ها و اختلالات جسمی و روانی شود. بی‌توجهی به سلامت دهان در سنین بالا، پیامدهایی به‌مراتب فراتر از دهان و فک دارد و با افزایش خطر بیماری‌های قلبی، دیابت و زوال عقل همراه است.

ازدست‌دادن دندان توانایی جویدن غذا را کاهش می‌دهد و باعث می‌شود سالمندان نتوانند مواد مغذی کافی مانند پروتئین، آهن و کلسیم را دریافت کنند. نتیجه این روند، سوءتغذیه، کاهش وزن و ضعف سیستم ایمنی است. بسیاری از سالمندان بی‌دندان به‌دلیل دشواری در خوردن غذاهای سفت، به مصرف خوراکی‌های نرم و پر کربوهیدرات روی می‌آورند که خطر ابتلا به دیابت و چاقی را افزایش می‌دهد.

از سوی دیگر، پژوهش‌های پزشکی نشان می‌دهد عفونت‌های دهانی و بیماری‌های لثه با افزایش التهاب عمومی بدن، خطر بروز بیماری‌های قلبی و سکته مغزی را بیشتر می‌کنند. در بیماران قلبی، باکتری‌های دهان حتی ممکن است وارد جریان خون شوند و موجب عفونت‌های خطرناک دریچه‌های قلب شوند. همچنین، در افراد سالمند انتقال میکروب‌های دهان به ریه‌ها می‌تواند سبب ذات‌الریه شود. تحلیل استخوان فک، تغییر فرم چهره، افتادگی لب‌ها و دشواری در گفتار از دیگر پیامدهای آن به‌شمار می‌رود.

بنابراین، افزایش دندان‌های آسیب‌دیده و یا بی‌دندانی خود عامل بروز یا تشدید بیماری‌های دیگر می‌شود که این مسئله در افزایش هزینه‌های خانواده‌ها و نظام سلامت تأثیر مستقیم دارد.


طبقاتی‌شدن خدمات دندانپزشکی

موضوع دیگری که امروز مطرح است، طبقاتی شدن مراجعه به دندانپزشکی‌ها برای افراد، به‌ویژه سالمندان، است و همین مسئله در بروز بی‌دندانی یا نبود دندان‌های سالم در میان شمار زیادی از جمعیت این گروه سنی مؤثر است. چنان‌که گفته شد و براساس گفته‌های معاون وزیر بهداشت، پوشش بیمه‌های پایه در این زمینه «نامناسب» است. براساس اعلام سازمان بیمه سلامت، «خدماتی مانند ویزیت، رادیوگرافی دندان، فیشورسیلانت، وارنیش‌فلوراید و فلورایدتراپی تحت تعهد بیمه‌های پایه هستند». اما خدمات دیگر از این پوشش محروم‌اند و افراد باید هزینه کامل را پرداخت کنند.

براساس تعرفه‌های مصوب و اعلام‌شده از سوی دولت در سال ۱۴۰۴، معاینه دندانپزشکی عمومی در مراکز دولتی صد هزار تومان هزینه دارد و خدمات تخصصی مانند درمان ریشه یک کانال حدود پنج میلیون تومان و درمان ریشه چهار کانال تا هشت میلیون تومان است.

هزینه جرم‌گیری کامل دو فک در مراکز دولتی حدود چهار میلیون تومان و فلپ نیم‌فک حدود ۱۰ میلیون تومان است. همچنین، پروتز ثابت هر واحد دندان پایه حدود ۱۰ میلیون تومان و روکش تمام‌سرامیک و لمینت هر واحد دندان حدود ۱۵ میلیون تومان اعلام شده است. هزینه کامپوزیت هر واحد نیز در حدود هفت میلیون تومان است. ترمیم آمالگام یک‌سطحی یا کلاس پنج حدود سه‌ میلیون تومان، دوسطحی حدود چهار میلیون تومان و سه‌سطحی حدود پنج میلیون تومان برآورد می‌شود. هزینه ترمیم کامپوزیت یک‌سطحی حدود چهار میلیون تومان، دوسطحی حدود پنج میلیون تومان و سه‌سطحی یا کلاس چهار حدود شش میلیون تومان اعلام شده است. همچنین، ترمیم بیلداپ با آمالگام دندان دائمی حدود هفت میلیون تومان و ترمیم بیلداپ با کامپوزیت نوری دندان دائمی حدود هشت میلیون تومان هزینه دارد و نصب پین معمولی حدود دو میلیون تومان است.

معاینه و مشاوره اولیه دندانپزشکی در بخش خصوصی هم بین ۱۰۰ تا ۲۵۰ هزار تومان اعلام شده است؛ اگرچه این هزینه بسته به کلینیک و تجهیزات آن متفاوت می‌شود. جرم‌گیری کامل دندان‌ها نیز بین ۷۵۰ هزار تا ۱٫۵ میلیون تومان است.

پر کردن دندان با کامپوزیت بسته به عمق پوسیدگی بین ۸۵۰ هزار تا ۲٫۵ میلیون تومان هزینه دارد. عصب‌کشی تک‌کاناله یکی از پرهزینه‌ترین خدمات دندانپزشکی است و در سال جاری تعرفه آن بین ۱.۵ تا ۳.۵ میلیون تومان اعلام شده است.

روکش‌های ثابت فلز-سرامیک برای هر واحد دندان پایه حدود ۵.۷ میلیون تومان و روکش تمام‌سرامیک یا زیرکونیا حدود ۷.۴ میلیون تومان قیمت دارند. همچنین، روکش لمینت برای هر واحد دندان تا ۱۰ میلیون تومان اعلام شده است. هزینه پروتزهای ثابت برپایه ایمپلنت نیز بسته به تعداد پایه‌ها متفاوت است و برای هر فک با چهار ایمپلنت، حدود ۶۰ میلیون تومان برآورد می‌شود.

در بخش پروتزهای متحرک، پروتز «پارسیل آکریلی» برای هر فک حدود ۸.۵ میلیون تومان، پروتز «پارسیل کروم کبالت» و پروتز «فلکسی ژله‌ای» هرکدام حدود ۱۲ میلیون تومان و دست دندان مصنوعی با دندان ایرانی حدود شش میلیون تومان برای هر فک هزینه دارد. برای یک دست دندان با دندان ژاپنی یا ترکیه‌ای این رقم حدود ۱۰ میلیون تومان و با دندان اروپایی ایورکلار اصل تا ۲۰ میلیون تومان می‌رسد.

اعداد بالا، براساس تعرفه‌های رسمی هستند که از سوی شورای‌عالی بیمه سلامت تعیین و از سوی دولت مصوب و ابلاغ شده‌اند. ابلاغ این تعرفه‌ها به این معنی نیست که همه مراکز و مطب‌های دندانپزشکی براساس آنها خدمات خود را به بیماران ارائه می‌دهند، بلکه بسته به مکان مرکز یا مطب و معروفیت دندانپزشک، ممکن است این ارقام بیشتر شود.

گران بودن این خدمات در کنار نبود پوشش بیمه‌ای کامل، بسیاری از افراد را مجبور می‌کند درمان خود را به تعویق بیندازند و همین موضوع موجب از‌دست‌رفتن دندان برای همیشه می‌شود و نیاز به پروتز را ضروری می‌کند؛ این موضوع خود موجب افزایش هزینه‌ها آنها می‌شود. بسیاری از افراد سالمند بالای ۶۵ سال که عمده آنها اقشار بازنشسته و مستمری‌بگیر هستند، نمی‌توانند از عهده این هزینه‌ها بر آیند.

براساس آماری که «محمد رئیس‌زاده»، رئیس‌کل سازمان نظام‌پزشکی، چندی پیش اعلام کرد، ۲۹ درصد از هزینه‌هایی که خانوارهای ایرانی برای سلامت پرداخت می‌کنند، مربوط به سلامت دهان و دندان است. این بدین معنی است که بسیاری از خانواده‌ها توانایی پرداخت هزینه‌های سلامت و دهان خود را ندارند. بی‌شک وضعیت اقتصادی کنونی این موضوع را تشدید می‌کند و در سال‌های آینده باید شاهد افزایش درصد بیماری‌های دهان و دندان در میان سالمندان، به‌ویژه افرادی که در سنین پایان جوانی و آغاز دوره میانسالی خود هستند، باشیم.

سرگردانی در سرزمین بی‌تالاب

با شروع فصل سرد،‌ پرندگان مهاجر از شمال دریای خزر به‌سمت آفریقا سرازیر می‌شوند. آنها در میانه راه به ایران می‌‌رسند‌، سرزمینی که خشک شدن سریالی تالاب‌هایش،‌ باعث طوفان‌های گردوغبار در استان‌‌های مختلف نظیر خوزستان، اصفهان، تهران،‌ سیستان‌وبلوچستان و… شده است. پرنده‌های خسته از آسمان دنبال ردی از آب می‌گردند تا فرود آیند، چه آب بیابند و چه نه،‌ هر دو حالت برای آنها یک ماجراجویی پرمخاطره با احتمال مرگ بالا است.

«ایمان ابراهیمی»، حفاظتگر، معتقد است گرچه جایگاه ایران را در زمینه حفاظت از پرندگان ویژه و جهانی است، اما این مسئله نه برای مسئولان در کشورمان و نه نهادهای بین‌المللی و سایر کشورها جا نیفتاده. آنها هنوز نقش تعیین‌کننده ایران در موفقیت یا شکست حفاظت از این گونه‌ها را جدی نگرفته‌اند. تبعات این نادیده گرفتن هم واضح است؛ «کاهش چشمگیر جمعیت پرندگان مهاجر در این مسیر.»

به‌گفته او، حفاظت از پرندگان مهاجر نه‌تنها پاسداری از میراث طبیعی کشور،‌ بلکه بخشی از حفاظت از میراث طبیعی جهان است،‌ اما مسئولان نسبت به این مسئله بی‌توجهند، کشورها و نهادهای بین‌المللی دیگر هم منفعل. نمونه‌اش در نظر نگرفتن تبعات تحریم‌ها روی حفاظت از پرندگان مهاجر. «تحریم‌ها مانع برقراری بسیاری از همکاری‌ها و بهره‌مندی از حمایت‌های بین‌المللی می‌شوند.»

خشکیدن تالاب‌ها تنها مربوط به ایران نیست، همین باعث شده کشورها سراغ راه‌حل‌های مختلف برای حفاظت از پرندگان بروند، یکی از آنها «حفاظت از تالاب‌های کوچک»، یعنی تالاب‌هایی با مساحت کمتر از هزار، است. در ایران اما همچنان دغدغه مسئولان حول احیای تالاب‌های بزرگ مانند هامون، بختگان، پریشان و… است و به‌نظرشان این تالاب‌ها فرع بر مسئله هستند. همین موضوع باعث شده هر روز خبری از خشکیدن یک تالاب برسد و خیلی زود فراموش شود،‌ چه سراب نیلوفر کرمانشاه باشد، چه درگه‌سنگی آذربایجان‌غربی و… . «تالاب‌های کوچک مانند ایستگاه‌های سوخت‌گیری کوچک در مسیر پرندگان مهاجر عمل می‌کنند؛ پرندگان می‌توانند در این نقاط استراحت کنند و انرژی لازم برای ادامه مسیر را به دست آورند.»

ارومیه، هامون، بختگان،‌ پریشان و گاوخونی خشک شده‌اند،‌ تالاب‌های کوچک تا حدی می‌توانند اثرات منفی را جبران کنند. اما به‌گفته ابراهیمی، نه نقشه‌ای دقیقی از آنها وجود دارد و نه شناسایی یا علامت‌گذاری شده‌اند. بسیاری از این زیستگاه‌ها تنها برای پرنده‌نگرها و محیطبانان شناخته شده‌اند و در سطح مدیریتی و حفاظتی جایگاهی ندارند. «گاهی شکارچیان بهتر از دستگاه‌های رسمی موقعیت این تالاب‌ها را می‌دانند و از آنها بهره‌برداری می‌کنند.»

به‌عقیده این حفاظتگر، پناهگاه حیات‌وحش میاندشت نمونه‌ای موفق از ایجاد تالاب برای زمستان‌گذرانی پرنده‌های مهاجر است. محیطبانان این منطقه با همکاری فعالان محیط‌زیست با یک اقدام ساده و خلاقانه، از طریق آب‌بندی محلی، تالابی بسیار کوچک ایجاد کردند. این تالاب در فصل مهاجرت میزبان بیش از دو تا سه هزار اردک شد و نشان داد حتی یک زیستگاه محدود می‌تواند نقش مهمی در حفظ جمعیت پرندگان ایفا کند. بااین‌حال، یک مشکل نه‌چندان کوچک وجود دارد؛‌ «صدها تالاب فصلی و طبیعی کوچک در کشورمان تحت حفاظت رسمی نیستند.»

خشکیدن تالاب‌های بزرگ مانند بختگان و گاوخونی فارغ از آنکه گردوغبار را به جان خانه و زندگی مردم حاشیه تالاب می‌ریزند، دسترسی آسان جامعه انسانی به پرندگان را هم فراهم می‌کنند. با کوچک‌شدن یا ازبین‌رفتن تالاب‌ها، پرندگان ناچار به جمع شدن در مساحت‌های کوچک‌تر می‌شوند و همین، خطر شکار، آلودگی نوری و صوتی و سایر تنش‌های انسانی را به‌طرز چشمگیری افزایش می‌دهد. «هر یک کالری که پرنده‌ها ذخیره کرده‌اند، در مهاجرتشان حیاتی است. حتی صدای یک بوق یا گلوله می‌تواند موجب پرواز دسته‌جمعی پرندگان و مصرف بیهوده انرژی آنها شود و سفرشان را با مشکل مواجه کند.»

تغییر در ترکیب جمعیت گونه‌ها هم در این سال‌ها با خشکیدن تالاب‌ها اتفاق افتاده، مقوله‌ای که به‌گفته ابراهیمی، کمتر در ایران جدی گرفته شده است. در یکی‌دو دهه اخیر به‌دلیل بحران تالاب‌ها، گونه‌هایی که قدرت سازگاری بالاتری با تغییرات محیطی دارند، کاهش جمعیت کمتری تجربه کرده‌اند یا حتی افزایش یافته‌اند، درحالی‌که گونه‌های حساس‌تر به‌شدت کاهش یافته‌اند. این تغییر در نسبت جمعیتی، اکوسیستم تالاب‌ها را هم تغییر داده است. در برخی تالاب‌ها گونه‌ای مانند «چنگر»، که پرنده‌ای فرصت‌طلب و سازگار است، سهم خود از جمعیت پرندگان آبزی را از ۴ درصد به حدود ۲۵ تا ۳۰ درصد رسانده است. «چنین تغییری بر زنجیره غذایی، پوشش گیاهی و ترکیب حشرات اثر می‌گذارد و در بلندمدت می‌تواند به شکل‌گیری اکوسیستم‌هایی کاملاً متفاوت منجر شود.»

در  این شرایط که وضعیت تالاب‌های ما در این حد ناپایدار و متغیر است، نیاز فوری به داده‌های جمعیتی پرندگان داریم. بااین‌حال به‌گفته این حفاظتگر، در ۸ یا ۹ سال گذشته هیچ آمار رسمی از سرشماری پرندگان، نه در سطح ملی و نه بین‌المللی، منتشر نشده است. «فقدان داده، مانع تحلیل علمی و برنامه‌ریزی درست می‌شود و این پرسش جدی را به‌وجود می‌آورد که چرا چنین اطلاعات حیاتی در دسترس پژوهشگران و فعالان نیست.»

چالش دیگر از نظر ابراهیمی به مدل حفاظت از پرندگان برمی‌گردد که متناسب با شرایط جدید تالاب‌ها بازنگری نشده است. برای مثال، درحالی‌که در بسیاری از تالاب‌های بزرگ کشور، مانند بختگان، پرنده مهاجری باقی نمانده، اما همچنان نیروهای حفاظتی در آن مستقرند. محیطبانان در چنین مناطقی عملاً به حفاظت از کبک و تیهو مشغول‌اند. در مقابل، پرندگان مهاجر به‌دلیل تغییر شرایط، به تالاب‌های اقماری یا کوچک اطراف پناه برده‌اند که معمولاً خارج از مناطق حفاظت‌شده قرار دارند. «نبود انعطاف در نظام حفاظت، باعث شکار گسترده پرندگان در فصل مهاجرت شده است.»

ابراهیمی در کاپ ۱۵ کنوانسیون رامسر که در زیمبابوه برگزار شد، توانست عنوان قهرمان جهانی تالاب را به‌دست آورد. او در این کنفرانس در نشست‌ها و جلسات مختلفی شرکت کرد‌، نشست‌هایی که در آنها اولویت‌ به حفاظت و احیای تالاب‌ها داده می‌شد. در همین نشست‌ها بود که متوجه شد نادیده گرفتن تالاب‌های کوچک معضلی جهانی است،‌ هرچند اغلب کشورها دنبال جبران آن رفته‌اند. در ایران اما در سطح سیاستگذاری این مسئله در حاشیه قرار دارد. همین موضوع باعث شده است منابع محدود مالی و انسانی را صرف احیای تالاب‌های خشکیده کنیم، به‌جای آنکه حفظ تالاب‌های هنوز زنده‌ و در معرض تهدید را در اولویت قرار دهیم یا لااقل بخشی از بودجه را برای آنها در نظر بگیریم. «این رویه باعث شده است ستاد احیای دریاچه ارومیه داشته باشیم، اما ستاد احیای میقان نه!»

این حفاظتگر چنین رویکردی را نادرست می‌‌داند. بی‌توجهی به تالاب‌‌های کوچک و صرف بودجه برای احیای تالاب‌هایی که شاید ده سال دیگر زنده شوند، نتیجه‌ای تلخ دارد؛ «ازدست‌دادن چندین نسل از پرندگان مهاجر».


انقراض مهاجران در ایران

«فاطمه کاظمی»، مدیر انجمن «آوای بوم»، تأثیر خشکی تالاب‌ها بر پرندگان مهاجر را در چند بخش دسته‌بندی می‌کند؛‌ تغییر مسیر مهاجرت، کاهش جمعیت و درنهایت انقراض برخی گونه‌های مهاجر. به‌گفته او، خشکیدن تالاب‌ها کمیت منابع آبی و کیفیت زیستگاه‌ها را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. کاهش آب به‌معنای افزایش غلظت آلاینده‌هایی است که وارد تالاب می‌شوند. درنتیجه کارکرد خودپالایی طبیعی تالاب‌ها که به پالایش آلاینده‌ها کمک می‌کرد، به‌شدت تضعیف می‌شود و همین مسئله حیات پرندگان را تهدید می‌کند. برای نمونه در تالاب‌هایی که خشک شده‌اند یا ورودی آب آنها بسیار محدود است، اکوسیستم تالاب تغییر می‌کند و گونه‌هایی که پیش‌تر در آن زیست می‌کردند، قادر به بقا نخواهند بود. به‌هم خوردن تعادل طبیعی روی زندگی پرنده‌های مهاجر هم اثر می‌گذارد و  پرندگانی که قبلاً در این تالاب‌ها فرود می‌آمدند، دیگر بازنمی‌گردند. «ایران در یکی از مهم‌ترین مسیرهای مهاجرت پرندگان در جهان قرار دارد. بنابراین، وقتی بخش زیادی از تالاب‌های ایران خشک می‌شوند، این وضعیت می‌تواند پیامد جهانی داشته باشد و بسیاری از گونه‌های مهاجر در معرض خطر انقراض قرار دهد.»

ازبین‌رفتن زیستگاه‌های استراحت، تغذیه و زادآوری پرندگان مهاجر از دیگر پیامدهای خشکیدگی تالاب‌ها به‌گفته کاظمی است. در این شرایط تالاب‌هایی که زمانی به‌عنوان پناهگاه‌های مهم برای این گونه‌ها بودند،‌ به زمین‌های بلااستفاده بدل می‌شوند و پرندگانی که پیش‌تر برای زمستان‌گذرانی وارد ایران می‌شدند، ناچارند مسیر مهاجرت خود را تغییر دهند. گونه‌هایی که مسیرشان را تغییر ندهند، چالش‌های فراوان در آسمان و زمین ایران خواهند داشت. «نمونه‌های این وضعیت را می‌توان در دریاچه ارومیه، هامون و بختگان مشاهده کرد که هر سال آثار آن در روند زادآوری پرندگان شرایط بدتری را نشان می‌دهد.»

به‌گفته این حفاظتگر، با خشکیدگی تالاب‌ها، ماهی‌ها و بی‌مهرگان که خوراک اصلی این پرندگان بودند، از بین می‌روند و پرندگان با کمبود شدید منابع غذایی مواجه می‌شوند. درنتیجه، برخی از گونه‌ها ناگزیر به نزدیک‌شدن به زیستگاه‌های انسانی می‌شوند و در معرض شکار قرار می‌گیرند. در برخی تالاب‌ها هم با کاهش وسعت زیستگاه، تراکم پرندگان افزایش می‌یابد که رقابت، استرس و تلفات بیشتر را به‌دنبال دارد. کاظمی پیامدهای مرگ تالاب‌ها را جمع‌بندی می‌کند: «خشکیدگی این عرصه‌ها باعث برهم‌ خوردن الگوی مهاجرت پرندگان است. تغییر در مسیر، زمان و الگوی مهاجرت باعث می‌شود تعادل طبیعی از بین برود؛ پرندگان در زادآوری دچار اختلال شوند، میزان مرگ‌ومیر افزایش یابد، برخی به مسیرهای ناشناخته بروند و برخی دیگر قادر به یافتن مسیر جایگزین نخواهند بود.»


سرگردان در آسمان،‌ تشنه در زمین

«محمد سفرنگ»، پرنده‌نگر و حفاظتگر، مسیرهای مهاجرت پرندگان را مشابه اتوبان‌های هوایی می‌‌داند. به‌گفته او، تالاب‌ها در این مسیرها همانند پمپ‌بنزین‌ها عمل می‌کنند و جایی برای استراحت، تغذیه و تجدید قوا هستند تا پرندگان بتوانند پس از سوخت‌گیری مسیر طولانی مهاجرت خود را ادامه دهند. تصور کنید در مسیر مهاجرت، تالابی که سال قبل زنده و پرآب بود، امسال خشک شده باشد، پرنده با امید یافتن آب و غذا به همان تالاب می‌رسد، اما با خشکی کامل مواجه می‌شود، در این وضعیت پرنده تشنه و گرسنه به‌دنبال زیستگاه جایگزین می‌گردد. «این جست‌وجو معمولاً باعث سرگردانی پرندگان می‌شوند و بسیاری از آنها بر اثر گرسنگی و تشنگی می‌میرند.»

در مواردی پرنده‌ها ناچار می‌شوند در پساب کارخانه‌ها یا آبگیرهای مصنوعی که توسط انسان ساخته شده‌اند، فرود آیند؛ مناطقی که اغلبشان به مواد نفتی، شوینده‌ها یا فلزات سنگین آلوده شده‌اند. «در تماس با مواد آلاینده نفتی پرهای پرندگان خاصیت ضدآب و پروازی خود را از دست می‌دهند و نمی‌توانند دوباره پرواز کنند. همچنین، تغذیه از دانه‌ها یا آب آلوده به ترکیبات نفتی و سمی، باعث ضعف شدید یا مرگ تدریجی پرندگان می‌شود.»

شکارچیان می‌دانند پرنده‌ها برای غذا و آب در مسیر مهاجرت ناچار به فرود آمدن هستند. بنابراین، آبگیرهای مصنوعی ایجاد می‌‌کنند که نقش دامگاه را دارند. پرنده‌ها از آسمان آبگیر را می‌بینند و ارتفاع را کم می‌کنند، اما به وقت فرود آمدن کشته و زخمی می‌شوند. به‌گفته سفرنگ، خوش‌شانس‌ها با استرس شدید منطقه را ترک می‌کنند، بدون آنکه فرصتی برای تغذیه یا استراحت پیدا کنند. «پرندگان خسته و ضعیف، در ادامه مسیر تلفات بالایی دارند.»

این حفاظتگر هم مانند کاظمی و ابراهیمی خشکیدن تالاب‌‌ها را عامل برهم خوردن تعادل اکولوژیک و تغییر مسیرهای مهاجرت می‌داند. افزایش مرگ‌ومیر، کاهش جمعیت و تهدید بقای گونه‌های مهاجر در سطح منطقه‌ای و جهانی از دیگر تبعات این خشکیدگی است که درنهایت تنوع‌زیستی را هم در ایران و هم در دنیا تحت‌تأثیر قرار می‌دهد.

بهشت ایرانی جهنم می‌شود

«محمد منصور عابدی» استاد معماری ایرانی، درباره فراموشی میراث جهانی باغ ایرانی می‌گوید: «باغ ایرانی صرفاً یک فضای سبز نیست؛ متن فرهنگی است که انسان ایرانی در طول قرن‌ها نوشته است. در آن، نسبت میان آسمان و زمین، میان انسان و خدا و میان نظم و آزادی معنا می‌یابد. ما با تخریب باغ‌ها، بخشی از جهان‌بینی خود را ویران می‌کنیم.»

او معتقد است: «باغ ایرانی زاده بینش توحیدی است. در آن، آب از سرچشمه‌ای مقدس می‌جوشد و در مسیر خود حیات می‌پراکند. محور اصلی باغ، از ورودی تا کوشک، نه‌فقط مسیر حرکت انسان، بلکه سیر معنوی اوست. وقتی امروز این باغ‌ها را تکه‌تکه می‌کنیم و حصار می‌کشیم، این معنا را نابود می‌کنیم. ما نه‌فقط درختان را می‌بریم، بلکه فلسفه زیستن در هماهنگی با طبیعت را از یاد می‌بریم.»

به باور این استاد معماری، مشکل اصلی در ایران، نبود نگاه تمدنی به میراث است: «در کشورهای دیگر وقتی اثری ثبت جهانی می‌شود، بلافاصله طرح مدیریتی و حفاظتی دقیق برایش تدوین می‌شود. اما در ایران، ثبت جهانی گاه به‌معنای پایان کار است، نه آغاز. باغ‌های ایرانی در فهرست یونسکو قرار گرفتند، اما نظارتی برای حفاظت عملی از آنها وجود ندارد. در برخی شهرها حتی خط لوله گاز و خیابان، از حریم باغ عبور داده شده است.»

عابدی معتقد است نجات باغ‌ها تنها با رویکرد فرهنگی ممکن است: «باغ، وقتی زنده است که در آن زندگی جریان داشته باشد. باغ‌های ما تبدیل به موزه‌های بی‌جان شده‌اند؛ درحالی‌که در گذشته بخشی از حیات روزمره مردم بودند. بازگرداندن مردم به باغ، یعنی احیای روح باغ ایرانی.»


آب، نفس گمشده باغ‌ها

در دل هر باغ ایرانی، آب همچون خون در رگ‌ها جریان دارد. باغ، بدون آب، کالبدی بی‌روح است. اما امروز، کم‌آبی و نابودی قنات‌ها، ریشه حیات بسیاری از باغ‌های تاریخی را خشک کرده است. در ماهان، جوی‌های باغ شازده دیگر از دل زمین نمی‌جوشند و آب از چاه‌های پمپاژ شده می‌آید. در یزد، قنات دولت‌آباد نفس‌های آخر را می‌کشد و درختان سروش در سکوت می‌میرند.

«رضا مجلسی»، پژوهشگر منظر فرهنگی، در گفت‌وگو با «پیام ما» درباره نقش آب در باغ ایرانی می‌گوید: «در فلسفه باغ ایرانی، آب تنها مایه بقا نیست؛ مظهر حرکت، پاکی و توازن است. حضور آب، نه‌فقط برای آبیاری، بلکه برای تأمل انسان در نظم جهان است. این نگاه در معماری کوشک‌ها و تقسیم‌بندی محورها آشکار است. اما امروز ما با جایگزینی سیستم‌های مکانیکی و حذف قنات، آن نظم طبیعی را از بین برده‌ایم.» او با اشاره به پژوهش‌های خود درباره باغ‌های کویری می‌گوید: «قنات، قلب تپنده باغ ایرانی بود. قنات‌ها تنها فناوری آبرسانی نبودند؛ نوعی دانش اجتماعی و اخلاقی نیز در آن نهفته بود. تقسیم عادلانه آب میان اهالی، نوبت‌بندی و احترام به نهر مشترک، همه بخشی از فرهنگ زیستن ایرانی بود. امروز با فرسایش این نظام، نه‌فقط باغ، که اخلاق زیست‌محیطی ما هم رو به زوال رفته است.»

مجلسی هشدار می‌دهد تغییراقلیم و برداشت بی‌رویه آب‌های زیرزمینی، حیات باغ‌ها را در سراسر ایران تهدید می‌کند: «در بسیاری از باغ‌های ثبت‌جهانی‌شده، رطوبت خاک به حدی کاهش یافته است که حتی با آبیاری مصنوعی نیز نمی‌توان ساختار طبیعی گیاهان را حفظ کرد. وقتی باغ از مدار طبیعی آب جدا شود، به پوسته‌ای تزئینی بدل می‌شود. در ظاهر باغ داریم، اما در حقیقت، با یک شبح سبز مواجه‌ایم.» او تأکید می‌کند: راه نجات، بازگشت به شیوه‌های بومی مدیریت آب است. «احیای قنات‌ها، جمع‌آوری آب باران و کاشت گونه‌های مقاوم، تنها راه‌هایی هستند که می‌توانند به باغ‌های تاریخی جان دوباره دهند. ما باید از گذشته بیاموزیم، نه اینکه آن را حذف کنیم.»


باغ در محاصره شهر

اگر باغ ایرانی در گذشته در حاشیه طبیعت شکل می‌گرفت، امروز شهرها به درون آن هجوم آورده‌اند. گسترش شهرنشینی، باغ‌ها را به جزایری محصور در میان دیوارهای بتنی بدل کرده است. «فرناز مدنی»، کارشناس ارشد مرمت بناهای تاریخی، با نگاهی انتقادی به شرایط باغ‌ها در سراسر کشور می‌گوید: «در تهران، شیراز، اصفهان و بسیاری از شهرهای بزرگ، باغ‌ها دیگر جزئی از بافت طبیعی نیستند. شهر به درون باغ‌ها نفوذ کرده، خاک را از نفس انداخته و چشم‌انداز را از بین برده است. بسیاری از این باغ‌ها با خیابان‌ها و ساختمان‌ها احاطه شده‌اند و ارتباط خود را با محیط پیرامون از دست داده‌اند. درنتیجه، نظام تهویه طبیعی و مسیر باد مختل شده و باغ از کارکرد زیست‌محیطی‌اش تهی شده است.»

او معتقد است: «در باغ ایرانی، نسبت میان فضاهای باز و بسته، میان سایه و نور، حساب‌شده و دقیق است. اما در باغ‌هایی که امروز در دل شهر باقی مانده‌اند، این نسبت از میان رفته است. اطراف باغ‌ها دیوارهای بلند کشیده‌اند، ساختمان‌های مجاور حریم دید و باد را بسته‌اند. درنتیجه، حتی اگر درختان سرپا باشند، روح باغ دیگر حضور ندارد.»

مدنی همچنین به تغییر کاربری و نگاه تجاری به باغ‌ها اشاره می‌کند: «متأسفانه بخش زیادی از باغ‌های تاریخی به مراکز پذیرایی یا هتل تبدیل شده‌اند. این تغییر کاربری‌ها، گرچه در ظاهر به حفظ بنا کمک می‌کند، اما در عمل ماهیت باغ را از بین می‌برد. باغ ایرانی برپایه آرامش و خلوت شکل گرفته، نه براساس مصرف و تردد بی‌وقفه.» او بر این باور است که باید مفهوم باغ را در طراحی شهری بازخوانی کرد: «باغ ایرانی الگویی است برای نظم فضایی، برای توازن میان انسان و طبیعت. اگر شهرهای ما براساس این منطق طراحی می‌شدند، با بحران شلوغی و بی‌نظمی امروز مواجه نبودیم. باغ ایرانی به ما می‌آموزد زیبایی در تعادل است، نه در تزئین.»


بازگشت به ریشه‌ها؛ باغ به‌مثابه میراث زنده

«بهزاد فتوحی»، پژوهشگر منظر فرهنگی، راه نجات را در بازگرداندن حیات اجتماعی به باغ‌ها می‌داند. او معتقد است مرمت کالبدی، بدون احیای نقش فرهنگی، نمی‌تواند باغ را نجات دهد. او درباره نقش باغ ایرانی در زیست گذشته و امروز جامعه می‌گوید: «باغ‌ها روزگاری مرکز زندگی شهری بودند. جشن‌ها، آیین‌ها و گردهمایی‌ها در آن برگزار می‌شد. امروز ما باغ‌ها را محصور کرده‌ایم، بلیت می‌فروشیم و به تماشا می‌گذاریم. باغ باید محل زیستن باشد، نه محل بازدید. در بسیاری از کشورها، مفهوم «living heritage» یا میراث زنده، مبنای حفاظت فرهنگی است. یعنی بنا یا باغ باید در تعامل با مردم زنده بماند. در ایران نیز اگر بخواهیم باغ‌ها را حفظ کنیم، باید کارکرد فرهنگی و اجتماعی برایشان تعریف کنیم. می‌توان باغ‌ها را به مراکز گفت‌وگوی فرهنگی، کارگاه‌های هنری و فضاهای عمومی تبدیل کرد؛ نه اینکه فقط تابلوی «ثبت جهانی» بر در آن بزنیم.» او به‌عنوان نمونه به تجربه احیای فرهنگی در باغ عباس‌آباد اشاره می‌کند: «در چند سال گذشته، برگزاری نمایشگاه‌ها و برنامه‌های هنری در باغ عباس‌آباد موجب شده مردم دوباره با این فضا ارتباط بگیرند. این حضور انسانی است که به باغ جان می‌دهد، نه صرفاً آبیاری و مرمت فیزیکی. باغ ایرانی، در بنیان خود، فلسفه‌ای برای زیستن در تعادل است. در روزگاری که شهرهای ما گرفتار خشونت بصری و اضطراب‌اند، بازگشت به منطق باغ می‌تواند راهی برای بازسازی روان جمعی ما باشد.»


بازتاب بحران در آینه باغ

از صحبت‌های مطرح‌شده کارشناسان می‌توان این استنباط را داشت که باغ ایرانی در آستانه خاموشی آرام است؛ خاموشی‌ای که نه از بی‌توجهی عام، بلکه از فقدان بینش عمیق در مدیریت امروز زاده شده است. این میراث جهانی، که روزگاری تجلی تعادل انسان و طبیعت بود، اکنون میان فشار توسعه شهری، بحران آب و ناآگاهی مدیریتی گرفتار شده است. درحالی‌که جهان باغ ایرانی را نماد عقلانیت و زیبایی می‌داند، در درون کشور، آن را به ویترینی برای گردشگری تقلیل داده‌ایم؛ درختان می‌میرند، قنات‌ها فرو‌می‌ریزند و حریم‌ها در سایه مجوزها می‌لغزند. پرسش بنیادین امروز این است: اگر باغ ایرانی، آینه هویت ماست، چه بر سر ملتی می‌آید که آینه‌اش ترک بردارد؟ شاید زمان آن رسیده است که به‌جای ثبت و شعار، به باغ بازگردیم، نه به‌عنوان تماشاگر، بلکه به‌عنوان ساکن؛ زیرا نابودی باغ، تنها نابودی چند درخت نیست، فروریختن شاکله اندیشه‌ای است که برپایه هماهنگی، قناعت و احترام به زندگی بنا شده است.

سرامیک آن‌سوی ویترین

تلاش برای بازگرداندن کاشی و سرامیک به معماری

لیلا فرزانه، متولد ۱۳۵۱، فارغ‌التحصیل رشته مرمت و نقاشی و این روزها دانشجوی گردشگری در کشور پرتغال است. اما نقطه آغاز مسیر هنری‌اش، سال‌ها پیش در ایران و در کنار نقاشی، با سرامیک گره خورد. «سرامیک را همیشه کنار نقاشی می‌خواندم؛ چه در هنرستان، چه بعدها. همیشه کار سرامیک را در کارگاه‌های سنتی انجام می‌دادم و همین همکاری با کارگاه‌های سنتی در کنار تحصیلات دانشگاهی باعث شد سرامیک برای من معنای متفاوتی پیدا کند.» برای او سرامیک تنها یک ماده هنری یا تزئینی نیست، بلکه ابزاری برای بازتعریف رابطه انسان با فضا و زندگی است. «فکر می‌کردم این یک نیاز است که باید به‌شکل دیگری دیده شود، مخصوصاً در فضاهای معماری امروزی. به‌نظرم هنر ایران همیشه هنر استفاده و زندگی است، نه صرفاً تماشا. ما بر فرش‌های بزرگ می‌نشینیم، کاشی‌ها همیشه در خانه‌هایمان بوده‌اند، پارچه‌بافی‌مان کاربرد داشته و . همیشه فکر می‌کردم این نوع نگاه باید با زبان نو به زندگی امروز وارد شود؛ نه اینکه فقط یک تکه چیز قدیمی بچسبانیم روی کاشی، بلکه باید طراحی، فکر و وارد زندگی واقعی شود.»

فرزانه می‌گوید تمام تلاشش این سال‌ها همین بوده، اینکه کاشی و سرامیک دوباره به معماری و زندگی روزمره برگردند. بیش از سی سال است که او و همسرش با برند «خانه سرامیک فرزانه» در زمینه تولیدات کاشی و سرامیک فعالیت می‌کنند؛ هم در حوزه سرامیک معماری و هم در زمینه ظروف و اکسسوری‌های خانه. اما نگاه آنها فقط به تولید خلاصه نمی‌شود. موزه‌ای که امروز در نیاوران فعال است، برآمده از همین نگرش است؛ مکانی که سرامیک را نه برای تماشا، بلکه برای لمس و تجربه می‌خواهد. «ما اینجا چیزی برای آرشیو نداریم. همیشه در موزه‌ها می‌گویند: دست نزنید، عکس نگیرید، فقط نگاه کنید. اما اینجا ما می‌گوییم: راه برو، دست بزن، نوشیدنی‌ات را بخور. این نوعی فرهنگ ارتباط دوباره با سرامیک است.»

در دل این تجربه، کافه‌ای هم تعریف شده: «افرادی که برای بازدید مراجعه می‌کنند، معمولاً تمایل دارند مدت بیشتری در فضا بمانند. کافه فرصتی فراهم می‌آورد تا لحظه‌ای درنگ کنند، آنچه را دیده‌اند مرور و درک کنند، و درصورت ایجاد پرسشی مجدداً به بازدید بازگردند. منوی کافه بسیار متنوع نیست، اما این موضوع به‌نوعی هدفمند است: تمرکز بر استفاده از فضا، تجربه زندگی در آن و ایجاد ارتباط. این کافه در تعامل کامل با کلیت فضا عمل می‌کند. چنانچه فردی دغدغه یا علاقه‌ای نسبت به این محیط نداشته باشد، احتمالاً کافه نیز برای او جذابیتی نخواهد داشت.»


خانه‌ای با درخت شاتوت

پیش از آنکه «موزه سرامیک فرزانه» شکل بگیرد، لیلا فرزانه و همسرش پروژه‌های سرامیکی خود را در کارگاه‌هایی مستقل پیش می‌بردند؛ ابتدا در کرج، سپس در کاشانک و حالا در جاجرود. اما همیشه ایده‌ای دیگر در ذهنشان بود؛ «مایل بودیم فضایی مشخص و مستقل داشته باشیم تا افراد بتوانند حضور یابند و آثار ما را از نزدیک مشاهده کنند؛ مکانی که صرفاً یک کارگاه نباشد، بلکه فضایی برای تجربه، دیدن و لمس کردن فراهم آورد.»

وقتی این خانه را پیدا کردند، بنایی قدیمی و متروکه بود؛ با حیاطی خاک‌گرفته و دیوارهایی که سال‌ها رنگ نخورده بودند. اما چیزی در این خانه دلشان را بُرد: «زمانی که متوجه شدیم در حیاط این خانه درخت شاتوتی وجود دارد، با خود گفتیم خانه‌ای که در تهران درخت داشته باشد، خانه‌ای ارزشمند و خاص است. با وجود آنکه بنا در وضعیت مخروبه قرار داشت، تصمیم گرفتیم همین مکان را اجاره و بازسازی کنیم.» 

خانه اجاره‌ای بود، اما فرزانه دنبال تملک نبود؛ او می‌خواست این فضا را زنده کند، سبزترش کند و جایی بسازد که حس زندگی در آن جریان داشته باشد. «اینکه این خانه متعلق به ما نبود، برایم اهمیتی نداشت؛ تمام تلاشم را به کار گرفتم تا آن را به فضایی بهتر و کارامدتر تبدیل کنم. خانه‌ای که امروز بازدید می‌کنید، در ابتدا تنها شامل دو اتاق و یک آشپزخانه‌ بسته بود. اما اکنون، پس از بازسازی کامل، به فضای دل‌انگیزی تبدیل شده و حتی موفق به دریافت جایزه‌ معماری داخلی نیز شده است. این فضا برای بسیاری الهام‌بخش است؛ اینکه بدانی حتی در فضایی محدود هم می‌توان کاری ارزشمند انجام داد. اغلب گمان می‌کنیم کاشی فقط مناسب ویلاها یا فضاهای لوکس و دست‌نیافتنی است، درحالی‌‌که واقعیت این است که کاشی می‌تواند در خانه‌های شهری و در زندگی روزمره نیز حضور داشته باشد و حس زندگی را به فضا بازگرداند.»

فرزانه و همسرش حالا پروژه‌های طراحی خانه را هم در ایران و هم در خارج از کشور پیش می‌برند، اما برایشان مهم بود که در ایران فضایی ثابت برای معرفی این جریان داشته باشند؛ چیزی فراتر از فروشگاه یا گالری. «در بسیاری از نقاط جهان، رایج است برندها فضایی موزه‌مانند برای خود ایجاد می‌کنند؛ جایی که بازدیدکننده با ورود به آن، تاریخچه و روایت برند را به‌صورت تجربی درک می‌کند. درواقع، تعریف موزه در سطح جهانی دستخوش تغییر شده است؛ به‌گونه‌ای‌که برخی موزه‌ها فاقد هرگونه شیء فیزیکی‌اند و کاملاً برپایه رویداد، تجربه و تعامل شکل گرفته‌اند. ما نیز بر آن بودیم تا فضایی ازاین‌دست خلق کنیم.»

انتخاب این خانه و محله هم کاملاً آگاهانه بوده است. برخلاف جریان رایج که بسیاری به‌سمت محله‌های مدرن و پرزرق‌وبرق می‌روند، فرزانه نیاوران را انتخاب کرد. «نیاوران یکی از محله‌های قدیمی تهران است؛ جایی که هنوز هم همسایه‌ها یکدیگر را می‌شناسند. وقتی تا سر کوچه می‌روم، اغلب با همسایه‌ها سلام و احوالپرسی دارم. گاهی به اینجا سر می‌زنند و از خاطراتشان با این خانه می‌گویند. این محله تو را پس نمی‌زند؛ بافت تاریخی و فرهنگی خود را حفظ کرده و هنوز می‌توان زنانی را دید که با چادر سفید از کوچه عبور می‌کنند. برخی تصور می‌کنند برای برندسازی باید حتماً به سراغ محله‌های مدرن رفت، اما برای ما این محله‌ قدیمی، حسی صمیمی دارد.»


برگزاری رویدادهای فرهنگی

این برند از ابتدا با سرمایه یا حمایت خاصی آغاز نشده بود. همه‌چیز از دل تلاش‌های مداوم، آزمون‌وخطا و عشق به کار شکل گرفت و تمام هزینه‌ها از منبع شخصی تأمین می‌شد.

با شکل‌گیری موزه، فعالیت‌ها فقط به نمایش سرامیک محدود نماند. رویدادهای فرهنگی گوناگونی در این فضا برگزار شد: «در این موزه برنامه‌هایی چون اجراهای موسیقی و مراسم رونمایی کتاب برگزار شده است؛ کتاب‌هایی که با فضای موزه و موضوعات مرتبط با آن هم‌راستا بوده‌اند. به‌عنوان نمونه، مراسم رونمایی کتابی درباره‌ ایران درودی در این فضا برگزار شد.» 

به بهانه‌هایی مثل روز جهانی موزه یا روز جهانی صنایع‌دستی، کارگاه‌هایی هم برگزار شد؛ اما یکی از تجربه‌های متفاوت، فستیوال‌های سالانه‌ای بود که پنج سال متوالی ادامه داشت: «کودکان روی کاشی‌ها نقاشی می‌کردند؛ آثارشان پس از پخت در کوره، به‌عنوان المان‌های شهری در سطح شهر نصب می‌شد. برای مثال، یکی از این مجسمه‌ها هم‌اکنون در پارک کودک واقع در خیابان زعفرانیه قرار دارد. همچنین، در مجموعه‌ی برج میلاد نیز تعدادی از این المان‌ها نصب شده بود، که متأسفانه با تغییر مدیریت، تخریب شدند.»

حضور آنها فقط در تهران نماند. به دعوت شهرداری، سه سال در کرمان کار کردند و چندین المان شهری در آنجا نصب شد. 


از خلق تا ارتباط

خیلی‌ها وقتی وارد موزه می‌شوند، آنچه می‌بینند ظروفی خوش‌ساخت است، کاشی‌هایی با نقوش دقیق و فضایی پر از حس و رنگ. اما آنچه دیده نمی‌شود، پشت‌صحنه‌ای است که فرزانه بی‌پرده درباره‌اش حرف می‌زند: «کار بسیار دشوارتر از آن چیزی است که معمولاً دیده می‌شود. مسئله تنها به تولید آثار فعلی محدود نمی‌شود؛ موضوع اصلی، صبوری، برقراری ارتباط و فعالیت‌های بازاریابی است که اهمیت واقعی دارند. متأسفانه بسیاری از هنرمندان ما بر این باورند که زیبایی آثارشان به‌تنهایی کافی است و همه باید به آن احترام بگذارند، درحالی‌که‌ واقعیت چنین نیست.» 

او معتقد است امروز با وجود شبکه‌های اجتماعی آنلاین، شرایط برای دیده‌شدن ساده‌تر شده، اما هنوز ذهنیت بعضی از هنرمندان تغییر نکرده: «قبلاً تبلیغات تنها محدود به مجله‌ها بود، اما اکنون ارتباط و دسترسی میان افراد بسیار ساده‌تر شده است. بااین‌حال، انجام کار هنری به‌تنهایی باعث نمی‌شود دیگران موظف به دیدن یا خرید آثار باشند. من به‌عنوان هنرمند باید توانایی برقراری ارتباط، حضور فعال در نمایشگاه‌ها و معرفی کار خود را داشته باشم. اگر فروشی صورت نمی‌گیرد، مشکل از من است، نه از مخاطبان.»

از نگاه فرزانه، بخش زیادی از مشکلات هنرمندان به درک نادرست از بازار و جایگاه اثر هنری برمی‌گردد: «امروز مشاهده می‌کنم بسیاری از هنرمندان در اتاق‌های بسته و دور از دید عموم مشغول به کار هستند و انتظار دارند مردم پشت در صف بایستند تا آثارشان را خریداری کنند. درحالی‌که همه در این مسیر تلاش می‌کنند، تنها روش‌ها و سبک‌های تلاش متفاوت است. نباید منت گذاشت؛ اگر بتوانیم در بازار رقابتی، معرفی مناسبی از خود داشته باشیم، قطعاً فروش نیز حاصل خواهد شد. مسئله این نیست که چرا هنرمند دیده نمی‌شود، بلکه چگونه باید یاد بگیریم دیده شویم.»

اما دغدغه‌ فرزانه فقط تولید و فروش نیست. او روی تأثیر بلندمدت کارش بر زندگی روزمره‌ مردم فکر می‌کند. «همواره امیدوار بوده‌ام این موضوع وارد زندگی مردم شود، به‌گونه‌ای‌که بتوانند از آن بهره ببرند و آن را به‌عنوان یک سبک زندگی بپذیرند، نه صرفاً چیزی که به‌دلیل مد بودن، به‌سمتش گرایش پیدا می‌کنیم.»

او به مثال‌هایی ملموس از زندگی ایرانی برمی‌گردد: «زمانی که در خانه‌ خود کاشی قدیمی دارید، حتی اگر ساختمان تخریب شود، آن کاشی را حفظ و به مکانی دیگر منتقل می‌کنید. مانند فرش مادربزرگ که آن را دور نمی‌اندازید، از آن به طریق دیگری استفاده می‌کنید. آرزوی من این است که مردم به اصالت و ارزش کالای ایرانی پی ببرند و این اصالت را در زندگی روزمره‌ خود جاری کنند.» 

کدام سلامت روان آقای معاون وزیر؟

در نشست خبری هفته سلامت روان و پویش سلامت دهان و دندان، اتفاقی افتاد که با مضمون خود جلسه در تضاد کامل بود. «علیرضا رئیسی»، معاون وزارت بهداشت، در پاسخ به سؤال یکی از خبرنگاران نه‌تنها آرامش خود را حفظ نکرد، بلکه با ادبیاتی توهین‌آمیز، تحقیرآمیز و دور از شأن یک مقام رسمی، واکنش نشان داد.

جملاتی مانند «یه الف‌بچه اومده اینجا حرف مفت می‌زنه»، «شما دیگه سؤال نکن» و «خیلی دوست داری سایتت جنجالی بشه؟» و…، نه در شأن یک مسئول است، نه در قامت انسانی که درباره سلامت روان سخن می‌گوید.

 رفتار آقای رئیسی، صحنه‌ای تأسف‌برانگیز از بی‌احترامی به یکی از ارکان جامعه مدنی، یعنی رسانه، بود. خبرنگاری که در چارچوب قانون و با مجوز رسمی به نشست خبری دعوت شده، صرف‌نظر از نام رسانه‌اش، حق دارد بپرسد و مطالبه کند.

این اصل ساده‌ پاسخگویی است که ظاهراً برخی مسئولان مثل آقای رئیسی به‌مرور فراموشش کرده‌اند. آنها تصور می‌کنند حضورشان در نشست خبری لطفی‌ در حق خبرنگاران است، نه وظیفه‌ای در قبال مردم. درحالی‌که مسئول دولتی اگر نمی‌خواهد پاسخگو باشد، بهتر است اصلاً نشست خبری برگزار نکند.

 وقتی معاون وزارت بهداشت در جلسه‌ای که درباره سلامت روان برگزار شده، از کوره در می‌رود، عصبانیت خود را بروز می‌دهد و حاضر نیست حتی به توصیه اطرافیانش برای آرامش گوش دهد، نمی‌توان از مردم انتظار داشت به توصیه‌ها و برنامه‌های او درباره مدیریت استرس و سلامت روان اعتماد داشته باشند و عمل کنند. سلامت روان از رفتار شروع می‌شود، نه از سخنرانی، آقای معاون وزیر بهداشت.

 مشکل اینجاست که برخی مدیران دولتی هنوز درک نکرده‌اند رسانه دشمن نیست؛ آینه است. پرسش خبرنگار تهدید نیست؛ فرصتی‌ است برای شفاف‌سازی. بی‌احترامی به خبرنگار و رسانه در واقع بی‌احترامی به افکار عمومی است. وقتی مقام دولتی با لحنی تحقیرآمیز به خبرنگار می‌گوید «تو حرف نزن»، در حقیقت دارد به مردم می‌گوید «من نیازی به پاسخگویی ندارم».

 وزارت بهداشت این روزها بیش از هر زمان دیگری با بحران اعتماد عمومی روبه‌روست. حالا وقتی معاونش در برابر یک پرسش ساده کنترل خود را از دست می‌دهد، این بی‌اعتمادی عمیق‌تر می‌شود. اگر قرار است درباره سلامت روان مردم حرف بزنیم، شاید بهتر باشد پیش از هر چیز، مسئولان ما به سلامت روان خود فکر کنند؛ به توانایی‌شان در شنیدن نقد، در کنترل خشم و در حفظ ادب و احترام حتی در شرایط فشار.

خبرنگار هر رسانه‌ای که باشد -کوچک یا بزرگ، مستقل یا وابسته- فقط پرسشگر است، نه رقیب. پاسخ محترمانه و شفاف به پرسش‌ها نه لطف، که وظیفه‌ اخلاقی و قانونی هر مقام دولتی است. کاش آقای معاون و هم‌صنفانش این را به یاد بیاورند که احترام به مردم، از احترام به رسانه شروع می‌شود.

تاریخ مصادره‌ نمادهای ایران در جهان

در یکی از خیابان‌های قدیمی لندن، ساختمانی پنجاه‌ساله هنوز ایستاده است؛ ساختمانی که زمانی پرچم سه‌رنگ ایران را بر فراز خود داشت و «خانه‌ نفت ایران» نامیده می‌شد. نیم قرن تمام، آن‌جا دفتر رسمی شرکت ملی نفت در اروپا بود؛ جایی که نفت، زبان دیپلماسی بود و حضور ایران در بازار جهانی انرژی معنا می‌یافت. اما امروز، همان خانه در مسیر مصادره است. دادگاه عالی بریتانیا حکم داده دارایی‌های ایران در خاک این کشور برای پرداخت غرامت به شرکت اماراتی «کرسنت پترولیوم» توقیف شود؛ پرونده‌ای که از دل دو دهه اختلاف حقوقی بیرون آمده، اما معنایش برای امروز فراتر از اقتصاد است: حذف یکی از نمادهای ایران از حافظه‌ جهانی. 

«خانه‌ نفت» یک دفتر تجاری ساده نبود. بخشی از حافظه‌ ملی بود، یادگاری از دورانی که ایران می‌خواست تصویری مدرن و صنعتی از خود به جهان نشان دهد. در دهه‌ ۱۳۵۰ دولت وقت با درآمد سرشار نفت، در پایتخت‌های اروپا و آمریکا دفاتر و املاک رسمی خریداری کرد؛ از لندن و پاریس تا ژنو و نیویورک. خانه‌ نفت لندن با معماری مدرن دهه‌ ۷۰ میلادی، نماد ایران پیشرو بود؛ کشوری که می‌خواست در جهان مدرن دیده شود. اما انقلاب ۱۳۵۷ همه‌چیز را دگرگون کرد. آمریکا نخستین کشوری بود که با فرمان جیمی کارتر دارایی‌های ایران را مسدود کرد؛ بیش از ۱۲ میلیارد دلار در بانک‌ها و شرکت‌ها. بخش اندکی از آن بعدها آزاد شد، اما بخش بزرگ‌تر هرگز بازنگشت. از آن زمان، سیاست خارجی ایران در مدار بی‌اعتمادی قرار گرفت. هر بحران سیاسی، به تحریم تازه‌ای انجامید و هر تحریم، دروازه‌ای دیگر را بست؛ نه‌فقط بر تجارت، که بر اعتماد متقابل ملت‌ها. خانه‌ نفت، در معنای نمادین، «خانه‌ اعتماد» ما بود. جایی که حضور فیزیکی ایران در جهان معنا می‌گرفت. فروپاشی چنین مکان‌هایی یعنی محوشدن تدریجی ایران از حافظه‌ شهری جهان. فهرست بلند ازدست‌رفته‌های ماجرای مصادره‌ها فقط به لندن محدود نیست. دارایی‌های بانک مرکزی ایران در لوکزامبورگ در معرض توقیف قرار گرفت، سهام شرکت نیکو در مالزی تحت پیگرد است، حساب‌های بانکی در ژاپن و کره‌ جنوبی مسدود ماند و آثار باستانی ایران در موزه‌های آمریکا هنوز در انتظار بازگشت‌اند.

در هر مورد، چیزی فراتر از پول از دست می‌رود: بخشی از تصویر ملی ایران از حافظه‌جهانی برآوردها نشان می‌دهد ایران امروز بین ۱۰۰ تا ۱۲۰ میلیارد دلار دارایی بلوکه در جهان دارد، سرمایه‌هایی که بخشی از آنها در معرض مصادره‌های مشابه‌اند. برج ۶۵۰ خیابان پنجم نیویورک (Fifth Avenue) نمونه‌ بارز است: ساختمانی ۳۶ طبقه در قلب منهتن که دولت آمریکا آن را به اتهام نقض تحریم‌ها هدف گرفته است. گرچه دادگاه تجدیدنظر در سال ۲۰۱۹ حکم مصادره را لغو کرد، اما خطر هنوز پابرجاست. از حضور فیزیکی تا حافظه‌ فرهنگی ملت‌ها با نمادهایشان زنده‌اند. وقتی نمادها از میان می‌روند، حافظه‌ جمعی هم تهی می‌شود. خانه‌ نفت فقط یک ساختمان نبود؛ نقطه‌ای بود که ایران، فارغ از سیاست، در جهان حضور داشت. حالا که درها بسته می‌شوند و پرچم‌ها پایین می‌آیند، پرسش این است: در ذهن جهانیان چه تصویری از ایران باقی می‌ماند؟ این روند، تأثیری روانی نیز دارد. جامعه‌ای که بارها شاهد ازدست‌رفتن دارایی‌هایش بوده، به‌تدریج بی‌تفاوت و ازدست‌دادن برایش عادی می‌شود. همین عادت، خطرناک‌تر از خود مصادره است. نابودی حافظه‌ ملی رأی دادگاه لندن شاید در ظاهر فقط حکمی حقوقی باشد، اما در عمق، نشانه‌ شکستی عمیق‌تر است و آن را می‌توان شکستی در حفاظت از حافظه‌ ملی دانشت. از خانه‌ نفت تا برج نیویورک، از موزه‌ها تا حساب‌های بانکی، ردّی از سهل‌انگاری تاریخی دارند؛ ناکامی در تبدیل دارایی به میراث و میراث به هویت. سؤال اینجاست: اگر ما نتوانیم از نمادهای خود در بیرون از مرزها محافظت کنیم، چگونه می‌خواهیم تصویر خود را در ذهن جهانیان بازسازی کنیم؟ در جهانی که کشورها برای حفظ نشان و هویت خود سرمایه‌گذاری‌های عظیم می‌کنند، ایران در حال ازدست‌دادن خانه‌هایی است که زمانی نشانه‌ حضورش در جهان بودند. باید پرسید چه چیز دیگری را از ما خواهند گرفت و ما تا کی به تماشا خواهیم نشست؟

بوی کباب، دست‌های پُرمیوه و دل سوخته

بسیاری از مردم این‌ روزهای ایران، با یک سیخ کباب در پارک، خرید چند پاکت میوه یا یک سفر به شمال برای لحظه‌ای خود را به زندگی بهتر پیوند می‌زنند. چندی پیش، «بیژن عبدالکریمی»، استاد فلسفه، با استناد به همین موارد گفته بود: «وقتی از پارک‌ها بوی کباب بلند می‌شود و می‌بینیم مردم چهار دستشان پر از میوه است، این نشان می‌دهد وضعیت معیشتی چندان بد نیست و زندگی به‌خوبی در جریان است.» این سخن در ظاهر ساده، اما در بطن خود حامل تحلیلی از وضعیت اقتصادی و اجتماعی کشور است؛ تحلیلی که اگرچه از موضع تجربه‌ زیسته بیان می‌شود، اما خطر سطحی‌نگری در آن آشکار است.

برای مواجهه‌ علمی و فلسفی با چنین نگاهی، می‌توان از نظریه‌ اثر رژ لب (Lipstick Effect) در اقتصاد رفتاری و جامعه‌شناسی مصرف کمک گرفت. این نظریه نشان می‌دهد این «بهانه‌های کوچک خوشبختی» نه نشانه‌ رفاه، بلکه نشانه‌ای از محدودیت و بحران است.

 ۱. اثر رژ لب؛ مصرف نمادین در زمان بحران

طبق نظریه‌ اثر رژ لب، در شرایط رکود و فشار اقتصادی، مردم به‌جای دست‌کشیدن کامل از مصرف، به سراغ خرید لوکس‌هاس کوچک و ارزان اما نمادین می‌روند تا احساس «زندگی عادی» و «شادی موقتی» را حفظ کنند. خرید یک رژ لب، شلوغی کافه‌ها، خوردن یک بستنی یا ماچا، برپا کردن کباب در پارک، دقیقاً در همین دسته قرار می‌گیرد. یعنی خرید یک رژ لب به‌جای یک لباس گران‌قیمت یا خرید کمی میوه و برپا کردن کباب در پارک به‌جای سفر راحت، خوردن ماچا در کافه به‌جای خرید کالاهای بزرگ و…، اینها نه نشانه‌ رفاه، بلکه نشانه‌ تلاش برای بازسازی احساس عادی بودن زندگی در شرایط غیرعادی‌ است. مردمی که توان سفر راحت، مسکن مناسب یا امنیت شغلی و امید به آینده ندارند، به «بهانه‌های کوچک خوشبختی» پناه می‌برند.

 ۲. مشاهده‌ سطحی در برابر تحلیل ساختاری

دیدن خانواده‌ای که در پارک کباب می‌پزد یا شهروندانی که میوه در دست دارند، به‌خودی‌خود شاخصی از رفاه عمومی نیست. علم اقتصاد برای سنجش معیشت، ابزارهایی چون خط فقر، نرخ تورم، قدرت خرید و شاخص نابرابری دارد. چنان‌که در جامعه‌شناسی نیز می‌دانیم، رفتارهای نمادین افراد را باید در بستر فشارهای ساختاری دید، نه در ظاهر خوشایندشان.

 ۳. روانشناسی مقاومت اجتماعی

انسان‌ها در مواجهه با سختی‌های اقتصادی، نیاز به بازنمایی امید و شادی دارند. خانواده‌ای که در پارک کباب درست می‌کند، جوانی که برنامه کافه می‌چیند و… ممکن است برای یک روز، با اندک هزینه‌ای، شادی جمعی بسازد. این رفتار، مکانیزمی روانی برای مقاومت در برابر فرسایش امید است. به بیان دیگر، بوی کباب در پارک یا بوی ماچا در کافه، الزاماً بوی رفاه نیست؛ بوی تلاش برای زنده نگه داشتن «تصویر زندگی» است. فرد می‌کوشد با هزینه‌ای اندک، برای خود و اطرافیانش، تجربه‌ یک «زندگی عادی» را بازسازی کند. حتی اگر زندگی واقعی زیر فشار تورم و ناامنی اقتصادی خم شده باشد.

 ۴. نمونه‌های جهانی

در رکود بزرگ آمریکا یا بحران مالی ۲۰۰۸، فروش رژ لب، نوشابه کوکاکالا و قهوه‌های کوچک افزایش یافت. اما در همان دوره، میلیون‌ها نفر خانه و شغل خود را از دست دادند. اقتصاددانان دریافتند مصرف کوچک‌مقیاس نمادین، می‌تواند هم‌زمان با سقوط معیشت واقعی افزایش یابد. این تجربه‌ها نشان می‌دهد «دست پر از میوه» یا «کباب در پارک» یا «شلوغی کافه» و… هیچ‌گاه نمی‌تواند مترادف با سلامت اقتصادی جامعه باشد.

 ۵.  پرسش از مسئولیت روشنفکری

اگر یک استاد فلسفه، به‌جای تحلیل ساختارهای اقتصادی و اجتماعی، تنها به نشانه‌های سطحی اکتفا کند، خطر آن است که رنج اجتماعی نامرئی می‌شود. رسالت اندیشه، دیدن پشت‌پرده‌ ظواهر است. درواقع مردم، به‌دنبال بهانه‌های کوچکی برای خوشبختی هستند و بهانه‌های کوچک خوشبختی، حقیقت زندگی است. یعنی مردم در شرایط فشار اقتصادی، با خریدهای کوچک و نمادین تلاش می‌کنند تصویر زندگی عادی را بازسازی کنند. این رفتار بیشتر از آنکه نشانه‌ رفاه باشد، نشانه‌ محدودیت، محرومیت و جست‌وجوی شادی ارزان است؛ اما تلخی ماجرا آنجاست که این خرده‌نشانه‌ها به‌جای آنکه سند هشدار دیده شوند، مکتب رفاه معرفی می‌شوند.

دردناک و حتی تراژیک است که استادی در جایگاه فلسفه، به‌جای کاویدن عمق رنج معیشتی، بر سطح نمادین آن مکث کند. فاصله بسیار است میان پارک‌های پر از بوی کباب و کافه‌های شلوغ و سفره‌های خالی در خانه‌ها. اندوهناکتر آنکه این فاصله را چشم‌های عالمان نبینند.

از گل‌کوچیک محله تا لیگ‌ برتر در حفاظت محیط‌زیست

در دنیای امروز، جایی که چالش‌های محیط‌زیستی مانند تغییراقلیم، توسعه نامتوازن، رشد جمعیت و انواع آلودگی‌ها هر روز جدی‌تر می‌شوند، فعالیت‌های حفاظتی و محیط‌زیستی بیش از هر زمان دیگری اهمیت پیدا کرده‌اند. اما به‌نظر می‌رسد ما در ایران هنوز درگیر سوءبرداشتی جدی هستیم:
آیا این فعالیت‌ها باید به‌عنوان علاقه شخصی و فوق‌برنامه باقی بمانند، یا باید به سطح حرفه‌ای ارتقا یابند؟ آیا فعالیت فردی، خارج از سیستم خوب و فعالیت سازمانی همواره همراه با فساد است؟
به‌نظر من، تا وقتی یک فعالیت حرفه‌ای نشود، تأثیر آن محدود می‌ماند و نمی‌تواند تغییرات پایدار و بزرگ ایجاد کند. بیایید این موضوع را با یک مثال ساده بررسی کنیم: فوتبال.

دست‌کم همه ما پسرها، همکار، هم‌محله‌ای‌ یا همکلاسی‌هایی داشته‌ایم که فوتبالیست‌های فوق‌العاده‌ای بودند. دریبل‌های و شوت‌هایشان را با مسی و رونالدو مقایسه کرده‌ایم. اما آنها فقط در سالن، کوچه، دانشگاه یا مدرسه فوتبال بازی می‌کنند. صبح‌ها سر کار می‌روند، شب‌ها اگر خسته نباشند و زندگی اجازه دهد، یکی‌دو ساعتی با دوستانشان فوتبال بازی می‌کنند. شاید خیلی خوب هم بازی کنند، اما این فوتبال نهایتاً یک سرگرمی و بازی است.

این‌طور فوتبال بازی کردن اگرچه سرشار از انرژی و عشق است، نه روی زندگی خودشان تأثیر جدی می‌گذارد، نه روی دنیای فوتبال. با گذشت زمان، سنشان بالا می‌رود و این بازی‌ها به حاشیه رانده می‌شود. حالا تصور کنید اگر این استعدادها وارد لیگ حرفه‌ای شوند، چه رخ می‌داد؟

 آنجا نه‌تنها سرگرمی تولید می‌کردند، بلکه درآمدزایی می‌کردند، فوتبالیست‌های بهتری به تیم جذب می‌شدند و کل سطح فوتبال ارتقا پیدا می‌کرد. حتماً قبول دارید «لالیگا» یا «لیگ برتر جزیره» با «گل‌کوچیک» ما زمین تا آسمان فرق دارد؟

معتقدم فعالیت‌های محیط‌زیستی غیرحرفه‌ای هم دقیقاً همین وضعیت را دارند. وقتی به حفاظت از محیط‌زیست به‌عنوان یک حرفه نگاه نکنید و آن را بخش اصلی از زندگی روزمره‌تان نبینید، تبدیل به چیزی شبیه به همان گل‌کوچیک در فوتبال می‌شود. متأسفانه در جایی مانند ایران، برخی افراد با افتخار می‌گویند: «منبع درآمدم از محیط‌زیست نیست، این کار دوم من است و فقط به‌خاطر عشقم کاری می‌کنم.» این به‌خودی‌خود بد نیست؛ حتی یک ارزش است. اینکه آدم‌ها به‌رغم درگیری‌های شغلی، خانوادگی و زندگی روزمره، هنوز به مسائل محیط‌زیستی اهمیت دهند، قابل‌تحسین است. اما مشکل وقتی شروع می‌شود که این رویکرد را به‌عنوان یک افتخار در مقابل فعالیت‌های حرفه‌ای، سازمانی و سیستمی قرار می‌دهیم. انگار بگوییم فوتبال کوچه‌ای بهتر از لیگ حرفه‌ای است، چون دلی‌تر است! بله دلی است اما اثرگذار؟ نه!

در فعالیت‌های حرفه‌ای محیط‌زیستی، مانند سازمان‌های بزرگ حفاظتی، شما نه‌تنها سرگرمی و آگاهی عمومی تولید می‌کنید، بلکه درآمدزایی می‌کنید (از طریق کمک‌های مالی، پروژه‌های پایدار یا حتی اکوتوریسم)، متخصصان بیشتری جذب می‌کنید و کل سیستم حفاظت و نهایتاً زندگی انسان‌ها را ارتقا می‌دهید. به‌عنوان مثال، سازمان‌هایی مانند WWF یا Greenpeace با ساختار حرفه‌ای‌شان، تغییرات جهانی ایجاد کرده‌اند. از حفاظت از گونه‌های در معرض انقراض تا تأثیرگذاری بر سیاست‌های دولتی در گوشه‌گوشه دنیا اثری از آنها می‌بینید. در مقابل، فعالیت‌های غیرحرفه‌ای، هر چقدر هم با عشق همراه باشند، محدود می‌مانند. ذهن شما در بخش اعظمی از زمانتان، درگیر کار اصلی‌تان است، منابع محدود است و خروجی نهایی هرچند ارزشمند، در حد یک سرگرمی یا تغییر کوچک محلی باقی می‌ماند.

یکی از استدلال‌های رایج علیه فعالیت‌های سازمانی و سیستمی این است که «وقتی بزرگ می‌شوی، فساد وارد می‌شود.». درست است که در فعالیت‌های کوچک و فردی، احتمال فساد کمتر است؛ چون همه‌چیز  محدود است. اما به همان اندازه، نمی‌توانید تغییرات بزرگ و پایدار و البته مکانیسم شفافیت مالی ایجاد کنید. یک فرد تنها ممکن است بخشی از جنگل را پاکسازی یا حفاظت کند، اما برای مقابله با جنگل‌زدایی در مقیاس ملی یا جهانی، نیاز به سازمان، بودجه و همکاری دارید. فساد احتمالی را می‌توان با شفافیت، نظارت و ساختارهای قانونی مدیریت کرد، اما بدون حرفه‌ای‌گری، حتی آن عشق اولیه هم نمی‌تواند خروجی مورد انتظار ما را بدهد. نهایتاً پس از مدتی خستگی، درگیری‌های زندگی شخصی و سن شما را از چرخه حفاظت خارج می‌کند، بدون اینکه میراثی ادامه‌دار از خود برجای بگذارید.

درنهایت، باید باور کنیم حفاظت محیط‌زیست زندگی و شغلی تمام‌وقت است. اگر حرفه‌ای نباشد و با علوم دیگر مانند اقتصاد، جامعه‌شناسی یا حتی فناوری گره نخورد، تأثیری قابل‌‌سنجش و واقعی نخواهد داشت. نهایتاً خروجی‌اش هم محدود به چند کمپین کوچک یا پست‌های شبکه‌های اجتماعی می‌شود، نه تغییرات بلندمدت. اگر می‌خواهیم محیط‌زیستی سالم برای نسل‌های آینده بسازیم، زمان آن رسیده که از کوچه پس‌کوچه‌های فعالیت‌های غیرحرفه‌ای خارج شویم و وارد لیگ حرفه‌ای شویم. عشق به طبیعت پیش‌نیاز است، اما کافی نیست؛ حرفه‌ای‌گری است که عشق را به تغییر تبدیل می‌کند.

جاده سلامت نودشه و اراده سبز مردمان هورامان

طرح جاده سلامت از ایده‌های جالب و ماندگار جوانان خوش‌فکر اعضای گروه مردمی کمپین پاریز بود. روایت ما درباره کاشت درختان در یک جاده جنگی در شهر مرزی نودشه است؛ جاده‌ای خاکی که ابتدای آن از دل قبرستان شهر می‌گذرد و از آنجا می‌توان نظاره‌گر کوه بزرگ شاهو بود که با کاشت این درختان روحی تازه به این مکان بخشیده است. 

کمپین پاریز دقیقاً از همان روزهای ورود بیماری مسری و کشنده کرونا به ایران با هم‌فکری و مشورت جوانان دغدغه‌مند نودشه برای پیشگیری و آگاه کردن از این بیماری تشکیل شد و به‌درستی خدمات خوب و ماندگاری را برای مردم انجام داد. در ابتدا، این کمپین شماره حسابی را برای انجام کارهای مورد نظر خود با هدف جذب کمک‌های مردمی اعلام کرد. بعد از تهیه اقلام مورد نیاز در امور مربوط به کرونا در راستای پیشگیری از این بیماری، در اولین سالگرد تشکیل کمپین در اسفندماه سال ۱۳۹۹ که هم‌زمان با هفته درختکاری نیز بود، مدیران کمپین تصمیم گرفتند با مقدار پولی که از کمک‌های مردمی به کمپین مانده بود، فعالیتی ماندگار انجام دهند. بنابراین، با خرید ۸۰ اصله نهال بومی منطقه طی فراخوانی با حضور کودکان، بانوان، خانواده‌ها و جوانان نودشه در مسیر جاده آرامستان که در حال حاضر جاده سلامت نام‌گذاری شده است، اقدام به کاشت نهال‌ها کردند. مردم به‌طور خودجوش با پرچین کردن اطراف نهال‌ها از آنها مراقبت و آبیاری می‌‌کردند. البته از قدیم، این جاده تقریباً دو کیلومتری با چشم‌اندازهای بسیار زیبایش همواره مورد استفاده خانواده‌ها به‌ویژه بانوان دوستدار طبیعت، برای پیاده‌روی قرار گرفته است.

با توجه به دشواری‌های آبرسانی به نهال‌ها با تانکر سیار در سال اول آبیاری، در دومین سال عمر نهال‌ها، باز هم با کمک و همیاری مردم، بانیان و متولیان این فعالیت، اقدام به حفر کانال و لوله‌گذاری (آبیاری قطره‌ای) به طول ۷۰۰ متر کردند و برای همیشه آب مورد نیاز را پای درختان رساندند.

با توجه به نبود هرگونه امکانات اولیه برای استراحت در این جاده خاکی، کمپین پاریز در ادامه اهداف طبیعت‌دوستانه خود، دوباره با همت و کمک مردم شهر، اقدام به ساخت چهار سکو طبق معماری بومی منطقه در کنار بعضی از درختان کرد. ازآنجاکه این منطقه همواره با برودت سرما در زمستان همراه است، این امکان وجود دارد که برخی از این نهال‌ها خشک شوند. بنابراین، هرسال نهال‌هایی جایگزین آنها می‌شود. بعضی از کودکان شهر برای درختان جاده سلامت اسم انتخاب کرده‌اند و هرچند وقت یکبار به آنها سر می‌زنند و با درختان خود به گفت‌وگوی کودکانه می‌پردازند و با همدیگر بزرگ می‌شوند. گاهی اوقات هم زنانی که گروهی به پیاده‌روی می‌روند، در سایه درختان جوان استراحت کوتاهی می‌کنند.

به امید ساخت جاده‌های سلامت بیشتر برای مردمان طبیعت‌دوست سرزمین‌مان.