بایگانی
یلدا؛ شبِ مشترکِ نور، افقِ مشترکِ گفتوگو
یلدا نهفقط بلندترین شب سال که بلندترین روایت صبر در حافظه انسان است؛ شبی که تاریکی را میشناسد، اما به روشنایی ایمان دارد. در سنتهای ایران و افغانستان یلدا آیین ایستادن است؛ ایستادن در برابر شب، بیآنکه چراغ معنا خاموش شود. آیینی که میآموزد پایداری، پیشدرآمد روشنایی است و انتظار، کنشی آگاهانه.
یلدا میراثی است زنده و مشترک؛ مشترک نه از سر شباهت ظاهری، بلکه از عمق حافظه فرهنگی مردمانی که قرنها با شعر، روایت، خوراک و همنشینی، تاریکی را به زبان معنا ترجمه کردهاند.
در منطق پرونده ثبت جهانی، یلدا نه «جشن»، بلکه کنش اجتماعی بیننسلی است؛ آیینی که در آن دانش زیستن از زبان کهن به گوش نو میرسد و خانواده به نخستین و پایدارترین نهاد پاسداری از فرهنگ بدل میشود.
این آیین، نه در آیینهای رسمی، بلکه در جمعهای صمیمی خانگی تداوم پیدا میکند؛ جایی که روایتها منتقل میشوند، پیوندها بازسازی میشوند و معنا بیواسطه زیسته میشود.
اهمیت ثبت جهانی آیین یلدا در آن است که این فرایند، فراتر از به رسمیت شناختن یک آیین کهن، به تقویت پاسداری آگاهانه از یک میراث زنده میانجامد که کارکردهای اجتماعی، فرهنگی و انسانی آن همچنان در زندگی روزمره جوامع حامل جاری است. ثبت جهانی یلدا، توجه سیاستگذاران و نهادهای فرهنگی را به نقش این آیین در تقویت همبستگی خانوادگی، گفتوگوی بیننسلی، بازتولید امید جمعی و ارتقای احترام به تنوع فرهنگی جلب میکند و زمینهای فراهم میسازد تا این میراث نه بهعنوان عنصری ایستا، بلکه بهمثابه کنشی پویا و معاصر پاسداری شود.
در همین چارچوب، ثبت جهانی یلدا بهعنوان میراث فرهنگی ناملموس مشترک، امکان تبادل تجربهها، توسعه همکاریهای منطقهای و بینالمللی و شکلگیری رویکردهای مشارکتی را تقویت میکند؛ رویکردهایی که میراثفرهنگی ناملموس را به ابزاری مؤثر برای صلح، تفاهم متقابل و توسعه انسانی پایدار بدل میسازند.
در افقی گستردهتر، تمایل کشورهای دیگری چون تاجیکستان و ارمنستان برای پیوستن به پرونده یلدای ایرانی، نشانهای معنادار از پویایی و فراگیری این آیین است و نشان میدهد یلدا ظرفیتی فراتر از یک جغرافیا دارد و میتواند به بستری مؤثر برای همگرایی فرهنگی منطقهای بدل شود.
این تمایل، چراغی روشن در مسیر دیپلماسی فرهنگی است؛ دیپلماسیای که نه از مسیر گفتوگوهای رسمی، بلکه از دل آیینهای مشترک، حافظههای همریشه و روایتهای انسانی شکل میگیرد.
در چارچوب کنوانسیون ۲۰۰۳ یونسکو برای پاسداری از میراثفرهنگی ناملموس، ثبت جهانی آیین یلدا بهعنوان عنصری مشترک، نمونهای روشن از ظرفیت میراث زنده برای تقویت گفتوگوی بینفرهنگی و همگرایی منطقهای است. تمایل اعلامشده برخی کشورهای همریشه برای پیوستن به این پرونده، بیانگر قابلیت این عنصر برای گسترش همکاریهای چندملیتی برپایه مشارکت جوامع حامل، احترام متقابل و انتقال بیننسلی دانشها و آیینهاست؛ فرایندی که میتواند به ایجاد شبکههای پایدار همکاری، تقویت دیپلماسی فرهنگی و ارتقای صلح و تفاهم میان ملتها بینجامد.
یلدا در این خوانش، نه صرفاً شب بلند، که افق روشن گفتوگوست؛ میراثی که به ما یادآور میشود فرهنگ، پیش از سیاست، و معنا، پیش از مرز، زبان پیوند انسانها بوده است.
یلدا، شب مشترک نور است و میراثی که در دل تاریکی، راه آینده را روشن میکند.
«مهر» ایزد خورشید و نگهبان راستی، همان نوری است که یلدا به یمن زایش او گرامی داشته میشود؛ نوری که از دل تاریکترین شب سال متولد میشود تا نوید روشنایی به جهان دهد. در متون پهلوی، این شب با عنوان «زایش مهر» یا «زایشن» شناخته میشود؛ مفهومی که نهفقط تولد یک ایزد، بلکه تولد دوستی، عهد و پیمان و بازگشت نور را معنا میکند.
آیین مهر؛ ریشههای یک جهانبینی کهن
جشن یلدا نزدیکترین آیین باستانی ایران به آیینهای مهر و میترایی است. آیین مهر یا میترائیسم، یکی از کهنترین لایههای اعتقادی ایران باستان است که ریشههای آن به دوران پیشازرتشتی میرسد. در این آیین، «مهر» یا «میترا» ایزد پیمان، راستی، نور و نظم کیهانی بود؛ مهر نگهبان نور و راستی به شمار میرفت و خورشید نماد و تجلی او محسوب میشد. در متون اوستایی مهر جایگاهی فروتر از اهورامزدا دارد و در ردیف یزدان یا «یزتهها» قرار میگیرد. در اسناد کهن ایران باستان آمده است که میترا «چشم روز» و خورشیدی افولناپذیر است؛ نسبت به افراد پلید و بداندیش بیرحم و قهار، و در برابر نیکوکاران مهربان و دلسوز بود. در باورهای مزدیسنایی، مهر ایزد راستی، دلیری، سلحشوری، فروغ و روشنی، نگهبان گاو و چهارپایان، پاسدار چراگاههای فراخ، حافظ عهد و پیمان و مجازاتکننده دروغگویان و پیمانشکنان است.
ایرانیان باستان نگاه عمیقی به چرخههای طبیعت داشتند. کوتاه و بلند شدن روز و شب، بهویژه در انقلاب زمستانی، جایگاهی نمادین در جهانبینی آنان داشت. طولانیترین شب سال، اگرچه اوج تاریکی به حساب میآمد، اما همزمان نشانه شکست قریبالوقوع تاریکی هم بود؛ چراکه از فردای آن شب، روزها رو به بلندی میرفتند و نور بار دیگر قدرت خود را نشان میداد.
در آیین مهر، نور تنها پدیدهای طبیعی نبود، بلکه مفهومی کیهانی و اخلاقی به شمار میرفت. مهر نگهبان نظم جهان و ناظر بر گردش زمان بود و پیوندی تنگاتنگ با مفهوم «اشه» یا راستی کیهانی داشت. در این چارچوب، حرکت خورشید، تغییر فصلها و کوتاه و بلند شدن روز و شب، نشانههایی از کارکرد نظمی بزرگتر تلقی میشد که مهر پاسدار آن بود. از همینرو، انقلاب زمستانی نه صرفاً رخدادی نجومی، بلکه لحظهای نمادین از داوری طبیعت تلقی میشد؛ زمانی که تاریکی به اوج میرسد تا بلافاصله روند افول آن آغاز شود. در این نگاه، یلدا نه جشن تاریکی، بلکه جشن شکست تدریجی آن است؛ شبی که نظم کیهانی، وعده بازگشت نور را میدهد.
در چنین بستری، آیینهایی چون «خورروز» و «دیگان» شکل گرفتند که بعدها در فرهنگ عامه با نام «شب چله» شناخته شدند. این آیینها با مفهوم نوزایی، امید و پیروزی نیکی بر بدی پیوند داشتند و بهطور نمادین با مهر گره خوردند.
نفوذ آیین مهر به ایران محدود نماند و دامنه آن تا نقاط مختلف اروپا گسترش یافت و حتی بر برخی آیینها و نمادهای مسیحیت تأثیر گذاشت. در دنیای امروز، هرچند پرستش مهر بهظاهر از میان رفته، اما ردپای آن را میتوان در باورها و رسوم بازمانده از جهان کهن دید. یکی از شناختهشدهترین نمونهها، درخت کریسمس است؛ درخت کاجی که در زمستان نیز سبز میماند و نماد آغاز سال نو میلادی و میلاد مسیح است، اما ریشه آن به درخت همیشهسبز آیین مهر میرسد. در سنتهای کهن مهرپرستی، سرو یا کاج نماد زندگی جاوید بود؛ مردمان آرزوهای خود را به آن میآویختند و زیر آن هدیه میگذاشتند.
آیین مهر به قلمرو امپراتوری روم هم رسید. این آیین بهویژه میان سربازان و طبقات نظامی، تبدیل به نمادی برای ایجاد همبستگی، انضباط و وفاداری شد. مهرابهها در سراسر اروپا، از آسیای صغیر تا بریتانیا، ساخته شدند و آیینهای رازآمیز مهر، با تأکید بر آزمون، وفاداری و تولد دوباره، شباهتهایی ساختاری با برخی آیینهای بعدی مسیحی پیدا کردند. تداوم نمادهایی چون نور، تولد در دل تاریکی، معابد درون غار و درخت همیشهسبز، نشان میدهد برخی مفاهیم کهن ایرانی، در قالبهایی تازه به حیات خود ادامه دادهاند.
اما فارغ از نمادهای ملموس، یکی از بنیادیترین جنبههای آیین مهر، نقش اجتماعی آن بود. مهر ایزد پیمان و تعهد به شمار میرفت و شکستن عهد، نه صرفاً خطایی اخلاقی، بلکه گسست از نظم کیهانی محسوب میشد. به همین دلیل، مهرپرستی نقشی مهم در تثبیت اعتماد اجتماعی، روابط اقتصادی و حتی ساختارهای سیاسی جوامع کهن داشت.
برخی پژوهشگران بر این باورند که تأکید بر وفاداری، راستی و دلیری در فرهنگ ایرانی، ریشه در همین لایههای مهرپرستانه دارد؛ لایههایی که بعدها در آیینهای زرتشتی، عرفان ایرانی و حتی سنتهای پهلوانی مانند ورزش زورخانهای تداوم پیدا کرد. تمام این مصادیق نشانههایی از زنده ماندن یک جهانبینی کهن در قالبهایی نو است.
یلدا یادگار جهانی است که در آن انسان، طبیعت و اخلاق از هم جدا نبودند. جشنی که با تکیه بر آیین مهر این باور را تقویت کرد که هیچ شبی، هر قدر طولانی و سمج، بیپایان نیست.
شبی که جامعه را بازتعریف میکند
مهمترین ویژگی آیینهای ایرانی مانند یلدا یا شب چله سنتهای آن است که وقتی از منظر جامعهشناسی دیده شود، میتواند معنایی فراتر از یک سنت باستانی و قدیمی را از آن استنباط کرد.
اگر از منظر سنت جامعهشناسی کلاسیک، بهویژه نظریه «همبستگی اجتماعی» «امیل دورکیم» به آیین شب یلدا نگاه شود، این سنت صرفاً یک رسم فرهنگی یا تجمعی برای سرگرمی نیست، بلکه «سازوکاری برای تولید و بازتولید همبستگی اجتماعی» است. از منظر دورکیم آیینها لحظاتیاند که جامعه در آنها خود را به اعضایش یادآوری میکند و افراد با فاصله گرفتن از زندگی روزمره فردی، وارد تجربهای جمعی میشوند.
در چارچوب این نگاه، سنتهای یلدایی با گردهمایی خانوادهها و کنشهای نمادین آن، مانند خوردن هندوانه یا انار و آجیل، گرفتن فال حافظ و قصهگویی، نوعی «جوشش جمعی» ایجاد میکند که موجب ایجاد احساسی مشترک برای تقویت تعلق به گروه، امنیت و پیوند اجتماعی میشود.
آیین یلدا میان امر عرفی (روزمره) و امر متمایز (قُدسی) مرزی نمادین ایجاد میکند و به بلندترین شب سال معنایی خاصتر از یک پدیده طبیعی و تکرارشونده میبخشد. از سوی دیگر، در شرایط بد اقتصادی از منظر دورکیم آیین شب یلدا میتواند کارکردی «ضد آنومیک» داشته باشد و با بازتولید ارزشهایی چون خانواده و تداوم امید، همچنان جامعه ایرانی را زنده نگهدارد.
یلدا بهمثابه کنشی فرهنگی و مقاومت در برابر معناهای مسلط
یلدا را میتوان کنشی فرهنگی برای حفظ استقلال معنایی جامعه در برابر هژمونی غالب دانست. از منظر «آنتونیو گرامشی»، این کنش نوعی «مقاومت نرم» است که در سطح معنا، سبک زندگی و حافظه جمعی عمل میکند.
از نظر گرامشی هژمونی صرفاً سلطه سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه شبکهای از ارزشها، معناها و «عقل سلیم» حاکم است که از طریق فرهنگ و زندگی روزمره تولید و بازتولید میشوند. شب یلدا که بخشی از فرهنگ عامه است، بهعنوان یک «هژمونی بدیل» عمل میکند و با ایستادگی در برابر این شبکه ارزشها و معناهای حاکم، از طریق سنتهای ویژه خود به بازپسگیری معنا از نظم و هژمونی مسلط میپردازد.
«حسین حیدری»، عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات اجتماعی جهاد دانشگاهی، در گفتوگو با «پیام ما» بر این دیدگاه که یلدا نوعی مقاومت فرهنگی جامعه در برابر روایتهای مسلط است، تأکید میکند و میگوید: «برجستهشدن آیینهایی مانند شب یلدا را نمیتوان صرفاً به احیای یک سنت کهن یا بازگشت احساسی به گذشته فروکاست، بلکه این پدیده را باید در نسبت آن با فرهنگ رسمی و هژمونی حاکم تبیین کرد. در سالهایی که تلاش شده برخی مناسبتها و اعیاد رسمی و برجسته شود، بخشی از جامعه بهطور ناخودآگاه یا خودآگاه واکنشی معکوس نشان میدهد و بهسمت پررنگکردن آیینهای سنتی و غیررسمی حرکت میکند. این واکنش نه لزوماً سیاسی، بهمعنای کلاسیک آن، بلکه نوعی مقاومت فرهنگی در سطح زندگی روزمره است.»
حیدری شب یلدا را امتداد یک جریان اجتماعی فراگیر میداند که در آن ملیگرایی فرهنگی و مقاومت نرم در برابر فرهنگ رسمی در هم تنیده شدهاند: «تا حدود ۱۵ یا ۲۰ سال قبل، بازنمایی «شب یلدا» جایگاه منسجم و رسانهای امروز را نداشت و در بسیاری از مناطق کشور به یک دورهمی ساده خانوادگی محدود میشد که مهمترین نماد آن خوردن هندوانه یا انار بود. بهتدریج اما این آیین، همزمان با تحولات اجتماعی و تقویت آرام اما مستمر گرایشهای فرهنگی ملیگرایانه و باستانگرایانه، وارد مرحلهای جدید شد. از دوران پس از جنگ هشتساله و بهویژه از دهههای بعد آن، نوعی بازگشت به عناصر هویتی پیشامدرن و ملی در جامعه ایران شکل گرفت که برجستهسازی یلدا یکی از نمودهای آن است.»
این جامعهشناس با بیان اینکه شب یلدا را باید در کنار دیگر آیینها و نمادهای هویتی مانند چهارشنبهسوری، جشنهای مرتبط با ایران باستان یا حتی بازتعریف روز عشق ایرانی دید، میگوید: «از این منظر، یلدا حلقهای از یک زنجیره گستردهتر برای بازسازی هویت ملی است که در تقابل یا تمایز با فرهنگ رسمی معنا پیدا میکند. شبکههای اجتماعی نیز در این فرایند نقش مهمی ایفا کردهاند. این شبکهها نه بهعنوان عامل اصلی، بلکه بهمثابه ابزاریاند که امکان دیدهشدن، بازنمایی و تقویت این آیینها را فراهم کرده و آنها را از فضای خصوصی به عرصه عمومی منتقل کرده است.»
بهاعتقاد او، تا زمانی که این مطالبات در سطح سیاست فرهنگی به رسمیت شناخته نشوند یا صرفاً با رویکردهای کنترلی مواجه شوند، این نوع مقاومت فرهنگی نهتنها تضعیف نخواهد شد، بلکه در قالب آیینهایی مانند یلدا پررنگتر و گستردهتر میشود.
یلدا؛ میدان نمایش تمایز
در سالهای اخیر، بهویژه با ظهور شبکههای اجتماعی، اتفاقات دیگری رخ داده و آیینها و جشنها به ابزاری برای برجسته کردن تمایز اجتماعی یا بهگفته «پییر بوردیو» جامعهشناس فرانسوی میدانی برای نمایش، رقابت و بازتولید تمایزات طبقاتی تبدیل شده است. در این میدان «سلیقه»، «سبک زندگی» و «مصرف فرهنگی» معنا پیدا میکند. از نظر بوردیو، سلیقه صرفاً امری فردی یا طبیعی نیست، بلکه محصول آداب و رفتارها و جایگاه افراد در ساختارهای طبقاتی و میزان سرمایه «فرهنگی یا اقتصادی» آنان است.
در این نگاه، نحوه برگزاری آیین شب یلدا، نوع خوراکیها، چیدمان سفره یلدایی، انتخاب موسیقی، شعرخوانی و نحوه بازنمایی این شب در شبکههای اجتماعی، نشانههایی از سرمایههای مختلف افراد هستند. برای برخی گروهها تأکید بر سادگی، بازگشت به عناصر بومی یا روایت اصالت فرهنگی، نشانه سرمایه فرهنگی بالاتر تلقی میشود، درحالیکه برای گروههای دیگر سفرههای مجلل، خوراکیهای خاص و حضور عناصر گرانقیمت ابزار نمایش سرمایه اقتصادی است.
شبکههای اجتماعی هم به یاری نمایش این تمایز آمده و این آیین را به عرصهای عمومی برای رقابت نمادین تبدیل کردهاند تا افراد خود را از دیگران متمایز کنند. از سوی دیگر، میتواند میدانی میشود که در آن سرمایه فرهنگی، اقتصادی و نمادین به یکدیگر تبدیل شوند و نابرابریهای اجتماعی، در قالبی آیینی و زیباشناختی، بازتولید شوند.
حیدری نیز در این چارچوب به موضوع طبقاتی شدن یلدا نگاه میکند و بر این اعتقاد است طبقاتی شدن تنها برای جلوههای این آیین اتفاق افتاده و سنت یلدا بر سر جای خود باقی مانده است: «تبدیلشدن برخی جلوههای این آیین به نمایش سفرههای پرهزینه یا خوراکیهای گرانقیمت را نباید با «اصل سنت یلدا» یکی دانست. این وضعیت بیشتر به منطق تمایز و رقابت فرهنگی بازمیگردد که در همه جوامع و در حوزههای مختلف زندگی روزمره وجود دارد. همانگونهکه انتشار تصاویر سفرهای خارجی، رستورانگردی یا سبکهای خاص مصرف، کارکرد تمایزی دارد، بازنمایی یلدای مجلل نیز بخشی از همین سازوکار است و الزاماً ریشه در خود آیین ندارد.»
عضو هیئتعلمی پژوهشگاه علومانسانی و مطالعات اجتماعی جهاددانشگاهی یادآور میشود: «تمایز فرهنگی هم در درون طبقات اجتماعی و هم میان آنها عمل میکند. درون یک طبقه، افراد برای کسب جایگاه نمادین بالاتر، وارد نوعی رقابت فرهنگی میشوند و کیفیت برگزاری آیینها میتواند به سرمایه فرهنگی تبدیل شود. بااینحال، این تمایز همیشگی نیست و با عمومیشدن یک الگو، اثر نمادین آن کاهش مییابد و جای خود را به شکلهای تازهتری از تمایز میدهد.»
بنابراین، یلدا را میتوان آیینی چندلایه دانست که همزمان سه کارکرد اجتماعی مهم، شامل بازتولید همبستگی اجتماعی، مقاومت فرهنگی در برابر معناهای مسلط و بازنمایی تمایزات اجتماعی را در خود جمع کرده است. از یکسو، کارکردی انسجامبخش دارد و در شرایط ناایمن اقتصادی و اجتماعی، با زنده نگهداشتن ارزشهایی چون خانواده، پیوند جمعی و امید، نقش ترمیمکننده ایفا میکند. از سوی دیگر، میتواند نوعی مقاومت نرم و روزمره در برابر هژمونی فرهنگی رسمی و بخشی از روند تقویت ملیگرایی فرهنگی باشد. درعینحال، آنچه امروز بیش از خود آیین دیده میشود، رقابت برای نمایش تمایزات اجتماعی درون و میان طبقاتی است. این تمایزهای نوظهور بیش از آنکه سنت یلدا را دگرگون کنند، نشاندهنده تحولات سبک زندگی و نابرابریهای اجتماعیاند و تأکید دارد بهرغم تمامی تفاوتها در جلوههای آیینی آن یلدا همچنان زنده، منعطف و در حال تولید معنا در جامعه ایرانی است.
در ایستگاه اتوبوس نشستهام، هوا سرد شده است. کوهها دیده نمیشود؛ همینطور که اتوبوس تا منتهیالیه خیابان دیده نمیشود. چیزی به انتهای پاییز نمانده. تقویم ورق میخورد و حالا پاییز هزار رنگ تمام نمیشود، مگر با رسیدن یلدا. یلدا که خود سراسر آغاز است. دستم را در جیب کاپشنم جابهجا میکنم. سرما مصممتر است.
یلدا را عجیب دوست داشتیم، ما هفده نوه با فاصله سنی کم و پشت سر هم به دنیا آمده بودیم. هرکاری از ما برمیآمد، چه آن عملیات که زود توسط بزرگترها شناسایی و خنثی میشد، چه آنها که در بزرگسالی خودمان با خنده اعتراف کردیم و چه آنها که هرگز فاش نشد، شاید حتی فراموش شده باشند؛ لابد در حجم کارخرابیها، خردهشیطنت بودهاند. بی گفتوگو و بدون برنامهریزی عملیات چیده میشد. خودبهخود هماهنگ بودیم. از آن هفده نفر، چهار نفرش من و خواهرانم بودیم و مابقی دختران و پسران داییها و خالهها.
اما حساب یلدا فرق میکرد. نه اینکه شب یلدا بهناگهان حافظخوان شویم؛ نه! در یلدا بزرگترها شبیه ما میشدند. همه میدانستند یلدا خانه مادربزرگ و پدربزرگ هستیم؛ حتی زنداییها. انگار قانون ازلی و ابدی باشد. این رسم تا مدتها بود، حتی تا آنجا که من دانشجوی کرمان بودم و دیگر خبری از عملیات فتنهبرانگیز آن باند هفدهنفره مخوف نبود، اما باز خودم را به تهران رساندم تا شب یلدا را از دست ندهم. چند تنی ازدواج کرده بودند، دو نفری هم مهاجرت کرده بودند، اما باز یلدا، یلدا بود. شاید چون هنوز پدربزرگ بود و مادربزرگ را آلزایمر قورت نداده بود.
شب یلدا یک چیزی بود شبیه بچگی، شبی که هیچکس انتظار نداشت ما بزرگ باشیم، شبی که حتی پدرها بچه میشدند. از شگفتی شب یلدا بود این کودک شدن دستهجمعی؛ بازگشت به کودکی همزمان با آغاز فصل کودکی خورشید. پدرها نقشهای خندهدارتری داشتند آن شب، هر چه بلد بودند بیدریغ رو میکردند. مادرها آب و تابش را زیاد میکردند و همه ما در غباری از خنده بیامان نفس میکشیدیم. صدای یلدا خانه مادربزرگ و پدربزرگ، چیزی شبیه قهقهه کشدار بود. در آن میان، صدای مادربزرگ گرمتر و رنگیتر از صداهای دیگر بود.
– بفرمایید میوه.
-آقا رضا شما بشقاب دارید؟
– فرح پَس چرا میترا دیر کرده؟
-اکرم برای بچهها غذا بکش.
بعد از اینکه همه میرسیدند و خیالش از کموکاستیها راحت میشد. صدای مادربزرگ هم کمکم به بچگی میگرایید. شبیه قصهها میشد. قصههایی که از خانه خان میگفت. میگفت با دخترهای خان، منیژه و حلیمه، همبازی بوده. قصهها را از آن دوران آورده بود. از آن عمارت که در ذهن هر کدام از ما یک شکل و یک رنگ متفاوت داشت. ما قصههایش را دوست نداشتیم، انگار مال ما نبود. دوست داشتیم برویم و در گروه مخوف خودمان، به سر و کله هم بزنیم. اما مادربزرگ بلد بود چطور قلاب بیندازد. بیبصرمان میکرد، قلاب را میکشید و بصارتمان میداد. اول دستمان را با گندم برشته و برنجک پر میکرد، تا به خودمان میآمدیم، میدیدم دهانمان دارد میجنبد و چشمان به دهان مادربزرگ دوخته شده. یکدفعه خودمان را در عمارت خان پیدا میکردیم جایی که داشتیم دنبال منیژه و حلیمه میچرخیم و هراسان بودیم که در حوض نیفتیم یا خان از راه نرسد و بازیمان را به هم نزند. خان در قصههای عمارت مادربزرگ، گاهی دیو قصه بود و با آمدنش نفس بچهها به شماره میافتاد و حلیمه و منیژه و «همهگل» (مادربزرگ)، هر کدام در پستویی پنهان میشدند تا شنگول و منگول و حبهانگور خورده نشوند. شاید بهخاطر آهنگ اسمش بود که همیشه در ذهنم نقش حبهانگور سهم مادربزرگ من بود، گاهی هم خان حاکم و فرزانه قصه میشد؛ از آنها که کلامش، ختم همه قائلههاست و حجت بیقیدوشرط. جغدی میشد بر بالاترین شاخههای جنگل نشسته و از بالا همهچیز را رصد میکرد و خیر و شر را تشخیص میداد.
ما ولی بههرحال همان بودیم؛ گروهی از کودکان هفتهشت تا دهدوازدهساله سربههوا که در آبانبار عمارت مادربزرگ و پدربزرگ نقشه میکشیدیم و دستمان از قصهها و گندم برشته پر بود.
یلدا اعجاز مادربزرگ بود، اعجاز تماشای کودکی خورشید و «همهگل»، اعجاز دستهایی که همیشه گرم بودند، همیشه بوی ماست و نان میدادند و هیچوقت در هیچ خیابانی و در انتظار هیچ اتوبوسی یخ نمیزدند.
ادبیات کلاسیک ما، گنجینهای عظیم از داستانها، حکایتها و افسانههای ماندگار است. اما زبان پیچیده و کهن این آثار، باعث میشود بسیاری از مخاطبان امروزی نتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. ازاینرو بازنویسی و بازآفرینی، دو راهکار مهم برای زنده نگهداشتن این میراث ارزشمند و انتقال آن به نسل جدید است. بازنویسی بهمعنی ساده و روان کردن متون کهن است که در آن، نویسنده بدون تغییر در داستان اصلی، زبان و جملهبندی اثر را تازه میکند و بهشکل امروزی درمیآورد تا برای خوانندگان قابلفهم باشد. بهعبارتی بازنویسی میکوشد به متن وفادار بماند و تنها آن را روانتر و امروزیتر کند.
اما نویسندگان در بازآفرینی قدمی فراتر میگذارند. به این معنی که از یک داستان یا افسانه کهن الهام میگیرند و براساس آن، اثری نو و متفاوت خلق میکند. بهدنبال بازآفرینی، ممکن است عناصر تازهای به داستان افزوده شود. شخصیتها تغییر کنند یا ماجرا در فضایی جدید روایت شود. درواقع، بازآفرینی نوعی آفرینش دوباره برپایه یک اثر قدیمی است و تنها به ساده کردن و بازگویی متن محدود نمیشود. روشن است که دنیای امروز ما به بازنویسی و هم بازآفرینی نیاز دارد؛ زیرا هر دو روش، راههاییاند برای حفظ قصهها و پیوند نسل امروز و گذشته فرهنگیاش.
بهروز شدن: ویژگی قصهها و افسانهها
«محمدرضا شمس»، نویسنده، بازنویسی را تنها به روان و قابلفهم کردن متن محدود میداند، درحالیکه بازآفرینی، از نگاه او، معنایی فراتر دارد و در آن، نویسنده اثری نو میآفریند که با شرایط روزگار هماهنگ شده است. بهعبارت دیگر، بازنویسی تنها به سادهسازی زبان و وضوح و روشنی بیشتر متن است، درحالیکه بازآفرینی بهنوعی تولد دوباره یک اثر به شمار میرود.
نویسنده کتاب «من، بابام، دماغ زنبابام»، که هم در بازنویسی و هم در بازآفرینی متون و افسانههای کهن فعالیت کرده، معتقد است: «قصهها، از نخستین روزهای پیدایش بشر با او همراه بودهاند و در باورها، آرزوها و نگرشهای مردم ریشه دارند. به همین دلیل است که هرگز کهنه نمیشوند، اما نمیتوان این واقعیت را نادیده گرفت که ویژگی افسانهها و علت بقایشان این بوده که از نسلی به نسل دیگر منتقل و بهروز میشدهاند.»
او میگوید: «لازم است هم داستانها و متون کلاسیک، چون شاهنامه و مثنوی و عطار، و هم اسطورهها و افسانهها برای مخاطبان، با هر گروه سنی، به زبان و قالبی نو و امروزی درآیند. خود من تلاش کردهام در آثار خود، داستانهای کهن را با بهرهگیری از زبان امروزی و موضوعات معاصر به بازآفرینی و حفظ ارتباط میان متون کهن و خوانندگان امروز که با اینترنت و گوشیهای هوشمند سروکار دارند، بپردازم.»
آنگونهکه شمس میگوید: «افسانهها به دوران کودکی بشر تعلق دارند و در طول زندگی با او همراه بودهاند. به همین خاطر، همیشه برای آدمها جذاباند و به سن و سال خاصی تعلق ندارند و میتوانند با همه انسانها، در هر سن و سالی، ارتباط برقرار کنند. اما لازم است بهروز شوند و در هر زمانهای، بسته به شرایط جغرافیایی، سیاسی و اجتماعی، بازنگری شوند و دستخوش تغییر قرار بگیرند. اصلاً این دگرگونیها، ویژه روزگار فعلی نیست و همواره وجود داشتهاند. همین تغییرات، موجب پایداری و ماندگاری افسانهها شده است.»
بهگفته گردآورنده کتاب «افسانههای ملل»، در دوران معاصر با توجه به رشد فناوری، شکل انتقال افسانهها تغییر کرده و ما ناچاریم بهجای انتقال سینهبهسینه و روایت شفاهی قصهها، به ثبت و انتشار مکتوب و البته بهروز کردنشان بپردازیم. او میگوید: «بیگمان در دنیای پرسرعت امروز، بازآفرینی قصهها و افسانهها میتواند جذابتر و مؤثرتر از بازنویسی صرف باشد. اصلاً بازآفرینی، خلاقهتر است و فرصت و آزادی بیشتری در اختیار نویسنده میگذارد تا خیالپردازی کند. البته این بدان معنا نیست که بازنویسی کار ساده و پیشپاافتادهای است. یک بازنویسی خوب میتواند مخاطب را به خواندن اصل داستان تشویق کند.»
شمس به اینکه بسیاری از آثار پرمخاطب جهان برپایه قصهها و اسطورهها استوار شدهاند، اشاره و بیان میکند: «کتابهای جذابی چون «هری پاتر، ارباب حلقهها، ماجراهای نارنیا و…» براساس افسانهها نوشته شده و خوانندگان بسیاری را در سراسر دنیا با خود همراه کردهاند. پیش از رولینگ، یک ایرانی بهنام نقیدالممالک که ندیم ناصرالدین شاه بوده، همه قصهها را در هم آمیخته و خاطرات ناصرالدینشاه را هم به آن اضافه کرده است. جالب اینکه هم قصهها و هم خاطرهها را با مسائل روز تطبیق داده و یک کتاب جذاب نوشته است. اما چند نفر در ایران، نقیدالممالک را میشناسند؟ درحالیکه مردم بسیاری در جهان با رولینگ و هریپاتر آشنا هستند.»
محمدرضا شمس، گفتههای خود را با افسوس ادامه میدهد و میگوید: «کشورهایی که گذشته و تاریخ ندارند، برای خود موزه میسازند و فرهنگ و هویت ساختگی خود را به بهترین و جذابترین شیوه معرفی میکنند. آنوقت ما قدر داشتههایمان را نمیدانیم؛ یا نابودشان میکنیم یا با بیکفایتی، ثروت و میراث خود را به دیگران میبخشیم. این ما هستیم که اجازه میدهیم مولانا و رازی و بوعلیسینا از آنِ کشورهای دیگر شوند.»
خلق آثاری جذاب با حفظ بنمایههای کهن
«محمد میرکیانی» از سالها پیش تاکنون قصه مینویسد. از او تاکنون بیش از ۸۰۰ قصه در قالب ۸۰ کتاب منتشر شده و مخاطبان امروز بیشتر او را با مجموعه ۱۰جلدی «قصه ما مثل شد» میشناسند که بهعنوان کتاب سال برگزیده و به زبان چینی و استانبولی نیز ترجمه شد؛ پویانمایی آن نیز در رسانههای بصری تولید شده است.
میرکیانی، سردبیر و قصهنویس مجموعه «قصه ظهر جمعه» رادیو هم بوده و روزگاری مدیریت گروه کودک شبکههای مختلف سیما و انتشارات کانون پرورش فکری کودک و نوجوان را برعهده داشته است. بهگفته او، همه آدمها دوست دارند با ریشهها و تاریخ و فرهنگ و هویتشان آشنا شوند و یکی از راههای رسیدن به این شناخت، دسترسی مخاطبان امروز به میراث ادبی و تاریخی کشورمان است. ازاینرو، متولیان فرهنگی باید زمینههای لازم برای آشنایی کودکان و نوجوانان و حتی بزرگسالان با داستانها و حکایات کهن را فراهم و به آنها کمک کنند ریشههای خود را بازشناسند و ارتباطی مؤثر و پایدار با گذشته خود داشته باشند.
بهگفته نویسنده مجموعه سهجلدی «بچههای کوچه»، در بازنویسی با ساختار و شکل ظاهری ادبیات کلاسیک خود روبهرو هستیم و به دنیای کلمات وارد میشویم و آنها را آسانتر میکنیم؛ اما در بازآفرینی، تحتتأثیر قصه اصلی به خلق داستانی تازه میپردازیم. از سوی دیگر، بازنویسی و بازآفرینی برای کودکان با بزرگسالان تفاوت دارد. به این معنی که هسته اصلی ادبیات کلاسیک ما را فلسفه و مفاهیم فلسفی تشکیل میدهند و پرداخت این موضوع برای بچهها و انتخاب زبان مناسب برای آنها، کاری بهمراتب دشوارتر است.
میرکیانی بر این باور است که قصهها، اسطورهها و حکایتهای قدیمی، بنابه گفته یونگ، به ناخودآگاه جمعی ما تعلق دارند. به همین دلیل، آدمها در هر دوره و زمانهای با افسانهها و داستانهایی که در تاریخ و فرهنگشان ریشه دارد، احساس همدلی و همذاتپنداری میکنند و حکایتها و قصهها، هرگز کهنه نمیشوند و جذابیت خود را از دست نمیدهند، بهشرط اینکه آنچه نوشته میشود، خواندنی و بهروز باشد.
بهگفته نویسنده «قصههای شیرین»، افسانهها و متلها، ادبیات شفاهی ما را تشکیل میدهند که برخلاف ادبیات رسمی، محصول ذوق و تجربه مردم عادیاند و بهصورت سینهبهسینه منتقل میشوند. گنجینههایی گرانبها که هویت فرهنگی و تاریخی یک ملت را تشکیل میدهند. وظیفه نهادهای فرهنگی است که در حفظ و پاسداشت این میراث ارزشمند بکوشند و از کسانی که در گردآوری، ثبت و بازنشر آن کوشیدهاند، حمایت کنند.
میرکیانی، گفتههای خود را اینگونه ادامه میدهد: «شاید بعضی گمان کنند دوره قصه گفتن و قصه شنیدن به پایان رسیده و نسل امروز با توجه به سرعت تکنولوژی و با وجود اینترنت و بازیهای جذاب کامپیوتری، دیگر به قصه نیازی ندارد. ممکن است برخی تصور کنند پرداختن به فضای اسطورهای، ما را از واقعیتهای عینی و زندگی روزمره دور میکند. اما حقیقت این است که نیاز به قصه گفتن و داستان شنیدن، بخشی از فطرت و سرشت انسان است. گاهی قصهها، ویژگی جبرانکننده دارند و ما را از دنیای تلخ و دردناک واقعیت رها میکنند و به دنیای جادویی خیال میبرند. به همین دلیل است که قصهها، همواره مخاطبان خاص خود را داشتهاند و این ویژگی با تغییر شرایط و سبک زندگی از بین نمیرود.»
بهگفته نویسنده مجموعه «قصههای شب چله»، اگر قصهای توجه مخاطب را به خود جلب کند و قابلیت پیگیری داشته باشد، در هر مکان و زمانی جذاب است و کهنه نمیشود. از نگاه او داستانها و ادبیات کلاسیک ما همچنان زنده و تأثیرگذارند و باید بهروز شوند.
میرکیانی به ضرورت آموزش قصهگویی اشاره و بیان میکند: «قصهخوانی با قصهگویی تفاوت دارد. امروز پدر و مادرها، حوصله قصهگفتن ندارند. اگر هم حوصلهای باشد، راه و روش این کار را نمیدانند. به همین دلیل، خوب است در قالب فیلم و کتاب و حتی کلاسهای آموزشی، شیوههای قصه گفتن به والدین آموزش داده شود. حتی مراکزی چون شهرداریها با وجود اینهمه فرهنگسرا و خانه فرهنگ، کتابخانههای عمومی و کانون پرورش فکری میتوانند دورههایی برگزار کنند و قصهگویی را آموزش دهند؛ چون هیچ شیوهای جذابتر از ارتباط چهرهبهچهره با آدمها وجود ندارد. امیدوارم مناسبتهایی چون شب چله ما را با اهمیت قصه و قصهگویی آشنا کند.
«حلوا کنجدی» جاجرم؛ از آیین شب چله تا میراث ناملموس
شب یلدا، طولانیترین شب سال، بهعنوان یکی از زیباترین سنتهای فرهنگی ایران شناخته میشود. این شب فرصتی طلایی برای دورهمیهای خانوادگی، یادآوری احترام به بزرگترها و امید به روزهای روشن بهاری است. در شهرستان «جاجرم»، این مراسم با آداب و رسوم خاصی همراه است که نمایانگر تاریخ و فرهنگ غنی این منطقه است.
در جاجرم، یکی از رسوم منحصربهفرد شب یلدا، مراسم «چلگی» است. در این برنامه، خانواده نو داماد با شیرینیهای مخصوصی همچون حلوا کنجدی و دیگر تنقلات، به منزل عروس میروند تا عید چله را به خانواده او تبریک بگویند. مجمعههای بزرگ با دقت و محبت چیده میشوند و عطر دلنشین شیرینیها و تنقلات، فضای صمیمی و دوستانهای را برپا میکند.
علاوهبراین، در این شب زیبا، خانوادهها به خواندن اشعار حماسی شاهنامه میپردازند. این سنت با ریشه در تاریخ و تمدن خراسان، یادآور شجاعت و دلاوری اجداد ماست. لحظاتی که بزرگترها به ذکر مناقب اهل بیت (ع)، بهویژه مولای متقیان امیر مؤمنان علی (ع)، میپردازند، به محفل شب یلدا گرما میبخشد و پیوندهای عمیق خانوادگی را مستحکم میکند.
«حلوا کنجدی» یکی از شیرینیهای شهرستان جاجرم در خراسانشمالی است که از گذشته تا امروز، مردم آن را برای شب یلدا یا همان چله تهیه میکردند.
پروسه تهیه این شیرینی طولانی است و تقریباً هشت ساعت زمان میبرد. تمام محصولات محلی منطقه جاجرم همچون کنجد، شیره انگور، ریشه گیاه بیخ و… جزو مواد اولیه این شیرینی محلی است.
این حلوا فصلی است و از آبانماه تا شب عید نوروز طبخ میشود و در دسترس مردم قرار میگیرد. در اصل این حلوای محلی مختص شب یلداست و در مراسم چلهبرون یکی از طبقهایی که آماده میکنند، طبق حلوای کنجدی است.
برای تهیه این حلوا اجاقهایی را که با کاهگل درست شدهاند، راه میاندازند و شیره انگور را در دیگ چدنی (غازان) روی حرارت آن قرار میدهند و با پارویی چوبی شروع به هم زدن میکنند. حدود پنجشش ساعت زمان میبرد تا شیره قوام بیاید و رنگ آن روشن شود. سپس ریشه گیاه بیخ را دو سه بار میجوشانند و کفی را که بعد از جوشاندن روی آن ایجاد میشود، به شیره انگور اضافه میکنند که موجب روشن شدن رنگ شیره میشود. وقتی رنگ شیره کاملاً باز شد، وقت اضافه کردن کنجد است.
این مراحل دشوار هم زدن، از ابتدا تا کنون آمادهکردن این حلوا برعهده مردان بوده و زنان در فراهم کردن مقدمات اولیه به مردان کمک میکردند. بعد از هشت ساعت که حلوا خوب قوام آمد و به غلظت مناسب رسید، پودر گندم بریان را آرد میکنند و روی مجمعهای (سینی) مسی میپاشند و سپس حلوا را داخل مجمعها میریزند و قالبگیری میکنند.
این شیرینی محلی بهجز نوع کنجدی آن در دو نوع دیگر هم تهیه میشود؛ در یک نوع آن به جای کنجد چهارمغز اضافه میکنند که به آن «حلوا نقره» گفته میشود. در مدل دیگر که حلوا تهغازانی (ته دیگ) نام دارد، کنجد بیشتری اضافه میکنند. این نوع حلوا که رنگ تیرهتری دارد، بهدلیل مزه و حجم کنجد زیاد، طرفداران بسیار دارد.
طبق مستندات و گزارشهای شفاهی، تهیه این حلوا یکی از اولین مدلهای کارگاهی در شهر بوده است که در حال حاضر نیز در کارگاهها تهیه و در بازار عرضه میشود و بهندرت، در خانهها تهیه میشود. در گذشته نیز بهدلیل سختی پخت، سالی یکیدو بار برای شب چله تهیه میشده است.
این شیرینی و روش آمادهسازیاش با عنوان «مهارت پخت و تهیه حلوا کنجدی جاجرم» به شماره ۳۰۱۵ مورخ ۳۰ دیماه ۱۴۰۲ در فهرست میراث ناملموس کشور به ثبت رسیده است.
واریاسیونهای شیشهگران از بامداد خسته
|پیام ما| کتاب «شاملو؛ صد پرتره» مجموعه آثار طراحی و نقاشی «بهزاد شیشهگران» منتشر شده است.
کتاب «شاملو؛ صد پرتره»، شامل طراحیها و نقاشیهای بهزاد شیشهگران از «احمد شاملو» است که در حدفاصل سالهای ۳۷۰ تا ۱۴۰۰ خلق شدهاند. آثار منتشرشده از شیشهگران براساس ایده «واریاسیون» (گونبهگون) طراحی شده است. شیشهگران در مقدمه این کتاب درباره این ایده مینویسد: «امروز، در جایگاه نقاش و طراح گرافیک، با بیش از ۵۰ سال تجربه حرفهای، به این باور رسیدهام که طراحی و نقاشی گونبهگون با قیمتی مناسب، از مؤلفههای مهم پیوند هنرمند با جامعه است. در این عصر، با تکنولوژیهای نو و افزایش بیسابقه تولید طراحی و نقاشی، شاهد دگرگونی فرایند تولید آثار نیز هستیم؛ دگرگونیای که با قیمتی معقول در اختیار مردم قرار گیرد و امکانی فراهم میآورد که هنرهای تجسمی پیوندی گستردهتر با جامعه برقرار کنند.»
آثار ارزشمند منتشرشده در کتاب «شاملو» در قالبی نفیس در قطع رحلی بزرگ با کاغذ گلاسه و جلد چرم در ۲۴۸ صفحه و با قیمت سه میلیون و ۵۰۰ هزار تومان از سوی نشر «وزن دنیا» به بازار کتاب عرضه شده است.
«عمه رزا» و رؤیاهایی که هرگز ساکت نشدند
در میان آثار ادبی معاصر ترکیه، کتابهایی که بتوانند همزمان ساده، انسانی و عمیق باشند، جایگاه ویژهای دارند؛ آثاری که بدون شعار دادن، لایههای پنهان زندگی روزمره را آشکار میکنند و خواننده را به تأمل وامیدارند. «عمه رزا» یکی از همین کتابهاست؛ روایتی ظاهراً کوتاه، اما پرمغز از زندگی زنی که در حاشیه ایستاده، درحالیکه تمام تضادها، شکستها و آرزوهای انسان معاصر را در خود حمل میکند. این کتاب نهفقط داستان یک شخصیت، بلکه آینهای از جامعه روابط انسانی و تنهایی زنان در جهان مدرن است.
داستان عمه رزا با زبانی صمیمی و درعینحال گزنده، ما را وارد زندگی زنی میکند که در طول سالها بارها عاشق شده، شکست خورده، امید بسته و ناامید شده. رزا زنی است که مدام میکوشد زندگی را آنطور که دوست دارد، بسازد؛ اما هر بار با دیوارهای واقعیت برخورد میکند. نویسنده بدون قضاوت، با نگاهی همدلانه و گاه طنزی تلخ، مسیر پرپیچوخم زندگی این زن را روایت میکند؛ مسیری که برای بسیاری از خوانندگان آشنا و قابللمس است. عمه رزا قصه زنی معمولی است، اما درست همین معمولی بودن، او را به شخصیتی جهانی تبدیل میکند.
«سوگی سویسال»، نویسنده این اثر، از چهرههای مهم ادبیات مدرن ترکیه به شمار میرود. متولد ۱۹۳۶ است و در کنار نویسندگی، تجربه زیستن در فرهنگها و کشورهای مختلف را دارد؛ تجربهای که به آثارش نگاهی چندلایه و انسانی بخشیده است. سویسال بهویژه بهخاطر پرداختن به مسائل زنان، تنهایی، هویت فردی و تضاد میان خواستههای شخصی و فشارهای اجتماعی شناخته میشود. زبان او ساده اما عمیق است و شخصیتهایش اغلب زنانی هستند که در سکوت، مبارزه میکنند. عمه رزا یکی از شاخصترین آثار اوست که بهخوبی سبک و جهانبینی نویسنده را بازتاب میدهد.
داستان عمه رزا، زنی بهظاهر معمولی را روایت میکند، اما آنچه او را از دیگران متمایز میکند، نوع نگاهش به زندگی و مواجههاش با چالشها و سختیهاست. رزا زنی است که در تلاش برای زندگی بهتر، در بستر جامعهای پیچیده و پر از تضاد حرکت میکند. در ابتدا، ممکن است خواننده تصور کند رزا از آن دسته از زنهایی است که در هر جامعهای وجود دارند؛ زنی میانسال، تنها و در جستوجوی آرامش. اما داستان او بهسرعت عمق بیشتری پیدا میکند و پیچیدگیهای روابط انسانی، طمعها، آرزوها و شکستها را به تصویر میکشد.
یکی از ویژگیهای برجسته کتاب، توانایی نویسنده در خلق لحظات ظریف و ملموس است. از دل همین لحظات است که شخصیت رزا جان میگیرد. در حین مواجهه با مشکلات خانوادگی و شخصی، او از زاویهای جدید به زندگی نگاه میکند و گاهی در دل بدبختیها و شکستها، جرقههایی از امید و آزادگی پیدا میشود. این امید و آزادگی درنهایت به پیامی شجاعانه در مورد زن بودن و مواجهه با دشواریهای زندگی تبدیل میشود.
سوگی سویسال در این کتاب با استفاده از نثری ساده، اما مؤثر، مخاطب را در دنیای رزا غرق میکند. او بهخوبی نشان میدهد چگونه فردیت انسانها در روابط اجتماعی و فرهنگی تحتتأثیر قرار میگیرد و هر کدام از ما بهنحوی در تقابل با انتظارات جامعه، آرزوهای شخصی و محدودیتهای فرهنگی میایستیم. در این میان، شخصیتهای جانبی نیز بهشکلی باورپذیر و با ویژگیهای منحصربهفرد خود در داستان حضور دارند و باعث غنای بیشتر روایت میشوند.
نکتهای که در این اثر میتوان بهوضوح مشاهده کرد، توجه سویسال به جزئیات روزمره و تمایل او به کاوش در احساسات درونی شخصیتهاست. او نمیخواهد فقط داستانی از زنی معمولی را روایت کند، بلکه میخواهد نشان دهد در دل زندگی معمولی، افکار و احساسات پیچیدهای جریان دارد که هر کدام دنیایی از کشمکشها و جستوجوهای درونی را بههمراه دارند.
او در این اثر، با نگاهی دقیق و انسانی، به مسئله زن در جامعه میپردازد؛ زنی که میخواهد مستقل باشد، دوست داشته شود و زندگی را مطابق میل خود پیش ببرد، اما پیوسته با قضاوتها و ساختارهای محدودکننده روبهرو میشود. نویسنده بدون آنکه به دام شعارزدگی بیفتد، صدای زنانی را بازتاب میدهد که اغلب شنیده نمیشوند. زبان ساده و روان کتاب، در کنار لایههای عمیق روانشناختی آن، باعث میشود عمه رزا هم برای مخاطب عام و هم برای خوانندگان جدی ادبیات جذاب باشد.
سویسال با این اثر، یکی از درخشانترین نمونههای ادبیات مدرن ترکیه را خلق کرده است. روایت او از رزا، همچنان برای نسلهای مختلف خوانندگان مهم و تأثیرگذار است؛ چراکه در کنار روایت زندگی یک زن، سؤالاتی جهانی و بنیادی در مورد امید، شکست و آزادی انسانها را به میان میآورد. سویسال در این اثر توانسته است پیچیدگیهای شخصیتهای خود را با زبان سادهای بیان کند و درعینحال، داستان را به اثری فراموشنشدنی تبدیل کند.
این کتاب یادآور آن است که شکستها الزاماً پایان راه نیستند، بلکه بخشی جداییناپذیر از فرایند زیستناند. عمه رزا خواننده را دعوت میکند تا با نگاهی تازه به زندگی، انتخابها و روابط انسانی بنگرد و بپذیرد که معنا گاه در خود مسیر نهفته است، نه در رسیدن به مقصد. همین نگاه صادقانه و انسانی، این اثر را به کتابی ماندگار و قابلتأمل تبدیل کرده است.این کتاب بهویژه برای کسانی که به مطالعه روانشناسی شخصیتها و تأثیرات اجتماعی بر فرد علاقهمندند، تجربهای غنی خواهد بود.
نام کتاب: عمه رزا
نویسنده: سوگی سویسال
مترجم: عینله غریب
ناشر: چشمه
سال چاپ: ۱۴۰۴
تعداد صفحات: ۱۳۵ صفحه
قیمت: ۱۹۰ هزار تومان
«بازگشت گور ایرانی»، تحقق یک رؤیا
«رضا شاهحسینی»، رئیس پارک ملی کویر، یک دهه قبل رؤیایش حضور دوباره گورخر در این پارک بود. او در صحنهای از مستند «بازگشت گور ایرانی» میگوید اگر این رؤیا محقق شود، حسابش را با زندگی صاف کرده است.
سالن شلوغ است،؛ نهتنها صندلی خالی باقی نمانده، بلکه بخش بزرگی از علاقهمندان محیطزیست و حیاتوحش روی پلههای سالن سینما نشستهاند تا آخرین ساخته «فتحالله امیری» و «نیما عسگری»، دو مستندساز شناختهشده حوزه حیاتوحش، را ببینند. مستند «بازگشت گور ایرانی» حاصل ۹ سال کار آنان برای نشان دادن یک تلاش جمعی در معرفی مجدد گورخر به پارک ملی کویر است. ما در این مستند بارها امیدوار و ناامید شدن، خندیدن و گریستن، کلافگی و هیجانزدگی، تولد و مرگ را میبینیم! و درنهایت تحقق رؤیایی که محیطبانان و رؤسای پارک ملی کویر برایش خون دل خوردند؛ بازگشت گور ایرانی!
سکانس ابتدایی رضا شاهحسینی را نشان میدهد که دفتر گزارش محیطبانی را از طاقچه ساختمان مخروبهای در پارک ملی کویر برمیدارد و شروع به خواندن گزارشهایی از دهه ۵۰ میکند که در آن مشاهدات روزانه از گور در پارک ملی کویر آمده است. پسازآن، فتحالله امیری و نیما عسگری صحنههایی از شروع زندهگیری گورها در فنس پارک ملی توران را نشان میدهند که قرار است برای معرفی مجدد به پارک ملی کویر منتقل شوند. آنها در این بخش تصمیمگیری برای انتقال، افراد دخیل و نظرات هر کدام را بهخوبی روایت کردهاند.
سکانس بعدی مستند باز شدن جعبهها را نشان میدهد؛ اولین گور سالم است، دومی هم، سومی آسیب دیده، چهارمی آسیب دیده و خونآلود و پس از آن، با جنازهها مواجه میشویم. گورهایی که در فرایند انتقال تلف شدهاند و روی دست رضا شاهحسینی ماندهاند. بهت و حیرت در چهره کارشناسان و مدیران دستاندرکار از دوربین مستندسازان بهخوبی هویداست.
نیما عسگری و فتحالله امیری پس از آن، سراغ زندگی گورهای باقیمانده در فنس میروند، اینکه چطور یکییکی میمیرند و مدیر پارک ملی کویر مستأصل خودش را به جایی میرساند تا ارتباط تلفنی برقرار شود و بپرسد چه باید بکند. ما در مستند «بازگشت گور ایرانی» با چهره دیگری از رضا شاهحسینی مواجه میشویم، مدیری که آرام و قرار ندارد تا بفهمد چرا از گورهایی که قرار بود رؤیای حضور دوباره گور را در این پارک محقق کند، چند جنازه بهجا مانده است و موجی از انتقاد از سوی مردم و رسانهها.
در صحنهای از مستند، رئیس پارک ملی و «مهدی لهردی»، معاون پارک، در حال دیدن انیمیشنی هستند که این انتقال را دستمایه طنز کردهاند. آنها با اندوه به انیمیشن نگاه میکنند و نمیدانند عاقبت کار چه خواهد شد.
فتحالله امیری و نیما عسگری در مستندشان نشان میدهند که حضور «حمید ظهرابی»، معاون وقت محیط طبیعی سازمان حفاظت محیطزیست، در پارک کویر باعث حمایت از انتقال مجدد اینبار از یزد میشود. در ادامه شاهد دومین برنامه انتقال هستیم که دو جمعیت یزدی و تورانی را در پارک ملی کویر ایجاد میکنند.
تولد و مرگ کرهها بخش دیگری از مستند است، با تصویر مرگ هر کره، جمعیت نشسته در سالن بیشتر در صندلی فرو میروند. دوست حفاظتگری که کنار دستم در سمت چپ نشسته، اشک میریزد. من صورتش را در تاریکی سالن نمیبینم، اما دستمال را که از جیبش بیرون میکشد، توجهم جلب میشود.
در سکانسهای بعد باز شاهد تلاشهای تیم محیطبانان پارک ملی کویر هستیم، از چادر زدن کنار فنس و مراقبت شبانهروزی برای جلوگیری از مرگ کرهها گرفته تا بردن کره بیمار توسط شاهحسینی به دامپزشکی در تهران و حضور مسئولان وقت سازمان حفاظت محیطزیست در دامپزشکی، فرایند احیا و باز هم مرگ.
در ادامه مستند شاهد رهاسازی گورها در طبیعت هستیم، گمشدن چندروزه آنها، عملیات جستوجو در میان باتلاق و دشتهای وسیع پارک و درنهایت رسیدن به یک وضعیت مطلوب. گورهایی که بالاخره این پارک را خانه خودشان حساب کردهاند و رؤیایی که بالاخره پس از سالها تلاش محقق شده است. رضا شاهحسینی در آخرین سکانس دفتر را برمیدارد و تعداد گورها، ۵۰ رأس، را در آن ثبت میکند.
مستند «بازگشت گور ایرانی» بهخوبی توانسته است نشان دهد معرفی مجدد یک گونه چقدر دشوار است،؛ حتی اگر آن گونه علفخوار باشد. فتحالله امیری و نیما عسگری سالها وقت گذاشتهاند تا سادهسازیهایی را که درباره حوزه حیاتوحش صورت میگیرد، زیر سؤال ببرند و نشان دهند چوب جادویی در کار نیست تا بزنی و گورها یکباره از یک زیستگاه وارد زیستگاه دیگر شوند. خون دلها باید خورد و رنجها باید کشید تا پس از چند دهه زیستگاه تاریخی گورها شاهد حضور دوباره آنها باشد.
این مستند در کنار همه این زحمات چندساله که روی دوش رضا شاهحسینی، مهدی لهردی و محیطبانان پارک ملی کویر است، جای خالی چند چیز را هم نشان میدهد. اینکه پروژهای با این اندازه از اهمیت و دشواری با چه خلأهایی مواجه بوده است. براساس دادههای این مستند، ما با جای خالی مشاوران در این پروژه مواجهایم؛ کسانی که درباره این موضوع مطالعات کافی داشته باشند، بدانند بهترین شیوه انتقال چیست و پس از انتقال چه باید کرد،. رضا شاهحسینی و تیمش همهچیز را به تجربه میآموزند و از هر مرگ، درسی برای زندگی میگیرند. مستند «بازگشت گور ایرانی» روایتی از یک تیم تنهاست که یکباره قرار است بار بزرگی را بردارند. آنها بودجه و نیروی محیطبانی اضافه دریافت نمیکنند، برای همین باید چندین برابر روز و شب تلاش کنند تا سازمان حفاظت محیطزیست سرش را بالا بگیرد و از یک پروژه موفق در محافل مختلف بگوید.
چراغهای سینما که روشن میشود، جمعیت حاضر در سالن شروع به دست زدن میکنند. صورتم را بهسمت چپ میگیرم و صورت خیس دوست حفاظتگرم را میبینم، در بیرون سالن فتحالله امیری و نیما عسگری ایستادهاند و بازار عکسهای دستهجمعی با آنها داغ میشود. گورها به پارک ملی کویر بازگشتهاند، با تلاش شبانهروزی تیمی که میخواست یک رؤیا محقق شود.
همسرایی بیموقع پرندگان در زمستان
در چند هفته گذشته، آواز چندین گونه شنیده شدهاند؛ نه با همان قدرت و شدت بهاری، اما بهاندازهای که توجه را جلب کند.
سینهسرخها قلمروهای پاییزی و زمستانی دارند. بنابراین، بهخوبی شناخته شدهاند که با آواز ظریف و تا حدی اندوهگین خود، روزهای کسلکننده دسامبر را روشن میکنند. آکاها (Wren) نیز اغلب در زمستانهای کمتر سرد آواز میخوانند؛ هرچند این رفتاری نسبتاً تازه است.
در سامرست، در دسامبرهای گرمتر سالهای اخیر، این دو گونه با توکای آوازخوان (song thrush) همراه شدهاند؛ پرندهای که آواز بلند، شاد و پرطنینش همیشه شنیدنی است. بااینحال، خویشاوند نزدیکش، توکای سیاه (blackbird)، بهندرت در زمستان آواز میخواند. در نواحی ساحلی، چکاوکهای آسمانی که زمستان را همانجا میگذرانند نیز گاه آواز سر میدهند.
تا اینجا هنوز رکورد دسامبر نشکسته نشده است؛ رکوردی که در یک بعدازظهر غیرمنتظره گرم و آفتابی در اواخر سال ۲۰۱۵ ثبت شد. آن روز، دستکم هفت گونه آواز میخواندند: افزون بر سهگانه همیشگی، پرندگانی چون پرستوی پرچین (dunnock)، تاجطلایی (goldcrest)، سسک سبز (chiffchaff) و سسک ستّی (Cetti’s warbler) با آواز بسیار بلندشان نیز حضور داشتند.
اما پرسش اینجاست؛ آیا این پرندگان خبر از آمدن دورِ بهار میدادند، یا ما را نسبت به خطرات بحران اقلیمی هشدار میدادند؟ |منبع: گاردین
«بدون آب، بدون زندگی»، دجله در خطر ناپدید شدن
«شیخ نظام کریدی الصباحی» بهعنوان رهبر یکی از کهنترین ادیان گنوسی جهان، حتی برای نوشیدن آب نیز تنها مجاز است از آبی استفاده کند که از رودخانهای جاری برداشت شده باشد.
این مرد ۶۸ساله، ریشی بلند و خاکستری دارد که بر روی ردای ساده نخودیرنگش افتاده و کلاهی سفید بر سر گذاشته که موهای بلندش، موهایی که شیوخ اجازه کوتاه کردن آنها را ندارند، زیر آن پنهان شده است. او میگوید هرگز از نوشیدن آب رود دجله بیمار نشده. او باور دارد تا زمانی که آب در جریان باشد، پاک و سالم است. اما بهزودی ممکن است این آب دیگر جاری نباشد.
رود افسانهای دجله در عراق بهشدت آلوده شده و در معرض خشکیدن قرار دارد. اگر اقدامی فوری برای نجات این رود انجام نشود، زندگی جوامع باستانی که قرنها در کرانههای آن زیستهاند، بهطور اساسی تغییر خواهد کرد.
«بدون آب، زندگی وجود ندارد»، این را «شیخ نظام»، رهبر مذهبی مندایی که در شهر جنوبی العماره و در کنار رودخانهای زندگی میکند که از یکماهگی بهطور منظم در آن غسل کرده، میگوید.
صابئین مندایی پیروان یکی از کهنترین ادیان گنوسی جهان هستند. جنوب عراق بیش از هزار سال سرزمین اصلی آنان بوده، بهویژه استان «میسان». شهر «العماره»، مرکز این استان، پیرامون رود دجله شکل گرفته است. آب در باور دینی آنان نقشی محوری دارد و هر رویداد مهم زندگی مستلزم تطهیر آیینی با آب است. مراسم ازدواج با ورود به آب آغاز میشود و پیش از آخرین نفس، فرد مندایی باید برای آخرین شستوشوی آیینی به رودخانه برده شود.
شیخ نظام توضیح میدهد: «برای دین ما، اهمیت آب مثل هواست. بدون آب، زندگی وجود نداشت. در آغاز آفرینش، آدم نخستین انسان روی زمین بود. پیش از آدم، آب وجود داشت و آب یکی از عناصری بود که آدم را آفرید.»
رود «دجله» یکی از دو رود مشهور است که «میانرودان (بینالنهرین)» را در آغوش گرفته و زمانی بخشی از «هلال حاصلخیز» را تشکیل میداد. این رود از جنوبشرقی ترکیه سرچشمه میگیرد و در سراسر عراق جریان مییابد، از دو شهر بزرگ «موصل» و «بغداد» عبور میکند و سپس به «فرات» میپیوندد؛ این دو رود با هم، تحت نام «شط العرب»، مسیر خود را بهسوی خلیجفارس به پایان میبرند.
در همین کرانههای رودخانهها بود که تاریخ جهان دگرگون شد. کشاورزی در مقیاس بزرگ نخستین بار شکل گرفت، نخستین واژهها نوشته و چرخ اختراع شد. امروزه آب دجله برای آبیاری، حملونقل، صنعت، تولید برق و آشامیدنِ حدود ۱۸ میلیون عراقی که در حوضه آبریز آن زندگی میکنند، مورد استفاده قرار میگیرد.
«سلمان خیرالله»، بنیانگذار سازمان غیردولتی «حُماه دجله» که به حفاظت از این رود اختصاص دارد، میگوید: «زندگی عراقیها به آب وابسته است. تمدن و تمام داستانهایی که میشنوید، به این دو رود بستگی دارد. این فقط آبِ نوشیدن یا آبیاری یا شستوشو نیست… حتی فراتر از معنویت است.»
اما سلامت این رودخانه دهههاست که رو به زوال گذاشته است. عراق پیش از آنکه ایالات متحده در سال ۱۹۹۱ و در جریان عملیات «طوفان صحرا» زیرساختهای آبی را هدف قرار دهد، از سامانههای پیشرفته تصفیه و مدیریت آب برخوردار بود. با تخریب تصفیهخانهها، فاضلاب مستقیماً وارد آبراههها شد. سالها تحریم و جنگ باعث شد این زیرساختها هرگز بهطور کامل بازسازی نشوند. امروز، در جنوب و مرکز عراق، تنها ۳۰ درصد خانوارهای شهری به سامانه تصفیه فاضلاب متصلاند. این رقم در مناطق روستایی به ۱.۷ درصد سقوط میکند.
علاوهبر پسماندهای شهری، کودها و آفتکشهای شیمیایی حاصل از رواناب کشاورزی، پسماندهای صنعتی، از جمله بخش نفت، و زبالههای پزشکی نیز همگی راه خود را به رودخانه باز میکنند. یک مطالعه در سال ۲۰۲۲ نشان داد کیفیت آب در نقاط متعدد بغداد «ضعیف» یا «بسیار ضعیف» ارزیابی شده است. در سال ۲۰۱۸ دستکم ۱۱۸ هزار نفر در شهر جنوبی بصره پس از نوشیدن آب آلوده تحت درمان بیمارستانی قرار گرفتند.
رودخانه همچنین از نظر حجم آب بهطور چشمگیری کوچک شده است. در ۳۰ سال گذشته، ترکیه سدهای بزرگی بر دجله ساخته و میزان آبی که به بغداد میرسد ۳۳ درصد کاهش یافته است. ایران نیز سدهایی احداث کرده و آب رودخانههای مشترکی را که دجله را تغذیه میکنند، منحرف کرده است. در داخل عراق نیز آب بهویژه در بخش کشاورزی که دستکم ۸۵ درصد آبهای سطحی کشور را مصرف میکند، بهشدت بیشازحد استفاده میشود.
بحران اقلیمی نیز فشار مضاعفی وارد کرده است. عراق کاهش ۳۰ درصدی بارش را ثبت کرده و درگیر بدترین خشکسالی خود در نزدیک به یک قرن اخیر است. پیشبینی میشود تا سال ۲۰۳۵ تقاضا برای آب شیرین از میزان عرضه فراتر رود. تابستان امسال، سطح آب دجله چنان پایین آمد که مردم بهراحتی میتوانستند پیاده از عرض آن عبور کنند.
سلمان خیرالله معتقد است سدسازی در بالادست و سوءمدیریت، بزرگترین عوامل نگرانی هستند؛ زیرا با کاهش حجم آب رودخانه، غلظت آلایندهها افزایش مییابد. او میگوید: «کیفیت آب به کمیت آن بستگی دارد.»
دولت عراق بارها ناچار شده همسایه شمالی خود را برای رهاسازی آب بیشتر از سدها تحت فشار قرار دهد. در این گفتوگوها، مقامات ترکیهای اغلب به اتلاف آب در داخل عراق اشاره میکنند.
در ماه نوامبر، بغداد و آنکارا سازوکاری برای مقابله با بخشی از مشکلات رودخانه امضا کردند؛ جلوگیری از آلودگی، معرفی فناوریهای نوین آبیاری، احیای زمینهای کشاورزی و بهبود حکمرانی آب. این توافق بهعنوان «نفت در برابر آب» توصیف شده، زیرا پروژههای زیرساختی توسط شرکتهای ترکیهای اجرا و از محل درآمدهای نفتی پرداخت میشود. وزارت خارجه عراق آن را توافقی «بیسابقه» خواند.
بااینحال، این توافق با انتقادات تند کارشناسان، فعالان محیطزیست و افکار عمومی روبهرو شده است؛ بهدلیل نبود جزئیات منتشرشده، این نگرانی وجود دارد که کنترل منابع آب عراق عملاً به آنکارا واگذار شود و دیگر اینکه توافق الزامآور حقوقی نیست.
«محسن الشمری»، وزیر پیشین منابع آب، میگوید: «در حال حاضر هیچ توافق واقعیای وجود ندارد. بهنظر من، بیشتر شبیه تبلیغات انتخاباتی است.» این توافق تنها ۹ روز پیش از انتخابات سراسری عراق امضا شد.
وزارت منابع آب عراق، وزارت محیطزیست و سخنگوی دولت به درخواستها برای اظهارنظر پاسخی ندادند.
شیخ نظام بدون آب، نگران آینده صابئین مندایی در جنوب عراق است. بسیاری از آنها پیشتر کشور را ترک کرده یا به مناطق بالادست در اقلیم خودمختار کردستان کوچ کردهاند. برآوردها جمعیت جهانی آنان را بین ۶۰ تا صد هزار نفر میدانند، درحالیکه کمتر از ۱۰ هزار نفر در عراق باقی ماندهاند. مرگ تدریجی دجله ممکن است آخرین میخ بر تابوت حضور آنان در این سرزمین باشد. |منبع: گاردین
چشمانداز یوز آسیایی در «ریوند»
منطقه حفاظتشده ریوند با وسعتی بیش از ۷۵ هزار هکتار، در غرب خراسانرضوی و در مرز چهار شهرستان سبزوار، داورزن، جوین و جغتای قرار دارد. این منطقه مجموعهای از دشتهای نیمهبیابانی و ارتفاعات ناهموار را در خود جای داده و از گذشته تا امروز بهعنوان یکی از مهمترین زیستگاههای غرب خراسانرضوی شناخته شده است. در ماههای اخیر، طبق فیلمهای منتشرشده در فضای مجازی و گزارشهای کارشناسان محیطزیست منطقه، تاکنون چهار مورد ثبت حضور یوز آسیایی در ریوند تأیید شده است؛ موضوعی که اهمیت این منطقه را بیشازپیش نمایان کرده و توجه دوبارهای را به ضرورت حفاظت مؤثر و مشارکتی در این پهنه ارزشمند جلب میکند.
حضور یوز آسیایی در منطقه ریوند، براساس دادههای ثبتشده و شواهد اکولوژیکی، چشماندازی نوین برای ارزیابی اکولوژی این گونه فراهم میکند. ریوند بهدلیل وسعت نسبتاً زیاد، آرامش نسبی و اتصال به زیستگاههای پیرامونی، از جمله حفاظتگاه مشارکتی یوزکنام، بهعنوان زیستگاه ثانویه و بخشی از کریدورهای اصلی حرکت یوز عمل میکند و ظرفیت بالقوهای برای تبدیلشدن به یکی از زیستگاههای اصلی این گونه در استان خراسانرضوی دارد.
طی پایشهای میدانی و سرشماریهایی که انجام شده، بخشهای شمالی منطقه بهدلیل تراکم بالای طعمههای مناسب بهعنوان مراکز تجمع طعمه (prey hotspots) عمل میکنند و عمده حضور یوز در این بخشها گزارش شده است. علاوهبر یوز، گونههای دیگری از جمله قوچومیش، آهو، کلوبز، گربه پالاس، کفتار و پرندگان شکاری نیز در ریوند حضور دارند که اهمیت حفاظتی این منطقه را افزایش میدهند.
تعامل سازنده با جوامع محلی؛ فرصتی برای حفاظت از یوز آسیایی
با توجه به اهمیت ژنتیکی و جمعیتی یوز آسیایی در کشور، هر نقطهای که شواهد حضور این گونه را نشان دهد، ارزش حفاظتی ویژهای پیدا میکند. ریوند یکی از مناطقی است که با کمترین هزینه و بیشترین مشارکت محلی میتواند به زیستگاه امنی برای یوز تبدیل شود. منابع آبی زیاد، مناطق امن و وجود طعمه کافی، همگی شرایطی فراهم آوردهاند که باید از آنها بهره برد.
در گفتوگوهای میدانی بسیاری از اهالی آمادگی خود را برای همراهی با برنامههای حفاظتی اعلام کردند؛ بهویژه زمانی که رویکرد محیطزیست بهجای محدودیتمحور، «مشارکتمحور» و «اعتمادساز» بوده است. بسیاری از افراد محلی سالها در این منطقه زندگی کردهاند و شناخت عمیقی از مسیرها، حضور گونهها و تغییرات منطقه دارند؛ دانشی که میتواند بهشکل مؤثری در مسیر حفاظت یوز به کار گرفته شود. ازاینرو، لازم است برنامههای آگاهیرسانی، نشستهای محلی، معرفی فرصتهای گردشگری طبیعتمحور و ایجاد سازوکارهایی برای منفعت اقتصادی مردم، در اولویت طرحهای آتی قرار گیرد.
جوامع محلی؛ رکن فراموششده حفاظت در ریوند
در محدوده ریوند، ۲۲ روستا قرار دارد که معیشت، فرهنگ و تعامل روزمره ساکنان آنها به این منطقه وابسته است. یکی از یافتههای مهم حاصل از گفتوگوهای میدانی این است که بخش قابلتوجهی از ساکنان از وضعیت حفاظتی منطقه بیاطلاع بودهاند. در نبود گفتوگوی سازنده و ارتباط مؤثر با جوامع محلی، طبیعی است برخی محدودیتهای حفاظتی از دیدگاه محلیها تهدید تلقی شود.
علاوهبراین، فقدان زیرساختهای مناسب، مهاجرت جوانان، کاهش فعالیتهای فرهنگی و کاهش رونق صنایعدستی از جمله چالشهایی است که کیفیت زندگی در این روستاها را کاهش داده. بخش قابلتوجهی از آیینها، رسوم محلی و صنایعدستی نیز در سالهای اخیر رو به فراموشی گذاشته است. تجربههای مشابه در سایر نقاط کشور نشان میدهد موفقیت اقدامات حفاظتی زمانی تضمین میشود که جوامع محلی نهتنها احساس تعلق داشته باشند، بلکه از مزایای حفاظتی بهرهمند شوند و در فرایند تصمیمگیری و مدیریت، مشارکت واقعی داشته باشند.
فشارهای انسانی و لزوم مدیریت پایدار
اگرچه بخشهایی از ریوند تحت فشار چرای دام، ورود افراد غیرمجاز و برداشت منابعطبیعی قرار میگیرد، اما عمده این فشارها را میتوان با افزایش مشارکت مردم، بهبود ارتباط با ادارات محیطزیست و ایجاد سازوکارهای حمایتی کاهش داد. بسیاری از تعارضها ناشی از نبود آگاهی کافی، نبود جایگزین اقتصادی و خلع ید مردم از فرایند تصمیمگیری است. بنابراین، تقویت تعامل و حضور میدانی منظم میتواند میزان تخریب را بهشکل محسوسی کاهش دهد.
کیفیت گشت و اقدامات حفاظتی
با وجود تلاش قابلتقدیر محیطبانان، وسعت زیاد منطقه و سختگذر بودن مسیرها سبب میشود توان پایش محدود شود. تجهیز پاسگاهها، اختصاص خودرو و موتورسیکلت مناسب، استفاده از دوربینهای پایش و همکاری مردم محلی میتواند شکاف موجود را پوشش دهد. ثبت حضور یوز بهترین دلیل برای سرمایهگذاری فوری بر افزایش توان حفاظتی است.
حفاظت مؤثر تنها با مردم ممکن است
تجربه ریوند نشان میدهد حفاظت در این منطقه نه با اعمال محدودیت از بالا، بلکه با اعتمادسازی، گفتوگوی صمیمانه و مشارکت واقعی مردم به نتیجه میرسد. حضور یوز نهتنها مسئولیت، بلکه فرصتی کمنظیر برای ایجاد همگرایی بین محیطزیست و جامعه محلی است؛ فرصتی که اگر درست مدیریت شود، میتواند ریوند را از یک منطقه کمتوجهشده به نمونهای موفق از حفاظت مشارکتی تبدیل کند.
