بایگانی
بدون تحول، حفاظت پرندگان در ایران محکوم به شکست است
تصور کنید در یک کلانشهر، جمعیت مردم ظرف مدت کوتاهی نصف شده است. جنازهها هر روز در خیابانها پیدا میشوند و شهر با سرعتی وحشتناک بهسمت نابودی میرود. اما در همین وضعیت، پلیس و اورژانس همچنان همان کارهای روزمره همیشه را انجام میدهند: مریضها را به بیمارستان میبرند، گزارش مرگومیر مینویسند، دنبال دزدها میگردند. هیچکدام کار اشتباهی انجام نمیدهند؛ حتی شاید وظیفهشان را «خوب» انجام میدهند. اما مسئله چیز دیگری است:
هیچکس حواسش نیست که خود شهر دارد از بین میرود.
حفاظت از پرندگان در ایران امروز، شبیه همین وضعیت است. درحالیکه جمعیت بسیاری از گونهها رو به سقوط است، سازمان حفاظت محیطزیست همچنان مشغول همان کارهای تاریخی، تکراری و جاافتاده خود است. هیچکس نمیگوید این اقدامات خطاست؛ اما پرسش اصلی این است:
آیا این کارها در مقیاس بحرانی که با آن روبهرو هستیم، معنا و اثری دارد؟
علت کوچک شدن جمعیت پرندگان را میدانیم. این عوامل سالهاست شناخته شدهاند؛ تعارض انسان و پرندگان در بسیاری از مناطق کشور، کاهش منابع آبی، افت شدید جمعیت حشرات، ازدسترفتن زیستگاههای کلیدی، استفاده از برخی سموم بسیار مؤثر بر پرندگان، نابودی مسیرهای مهاجرت، ایمن نبودن سازههای انسانی، تغییر سیمای سرزمین و دهها عامل دیگر که به هم گره خوردهاند. اینها پدیدههای مبهم یا ناشناخته نیستند. بحران، امروز از همیشه شفافتر است.
اما در برابر چنین بحرانی، ادامه دادن همان کارهای همیشگی، حتی اگر عالی هم اجرا شوند، هیچ نسبتی با ابعاد مسئله ندارد. این مثل همان پلیسی است که در شهری رو به مرگ هنوز دنبال دزدها میگردد: مفید، اما کاملاً بیاثر. کار درست، وقتی در «مقیاس» یا «منطق» اشتباه انجام شود، به نتیجه نمیرسد.
مشکل این نیست که سازمان کار غلط انجام میدهد. مشکل این است که نوع کار هیچ سنخیتی با تهدیدات فعلی ندارد. در بسیاری از حوزهها نه برنامه عملیاتی داریم، نه اولویتگذاری، نه سازوکار مداخله، نه ارتباطات بینالمللی و نه حتی یک تصویر روشن از آنچه «سیاستگذاری حفاظت» باید باشد.
به همین دلیل، امروز بیش از هر زمان دیگر به یک تحول جدی و بنیادین در نگاه نیاز داریم؛ تحولی در اینکه حفاظت چیست، نقش متولی چیست و مداخله باید با چه مقیاسی انجام شود.
باید بپذیریم که با کارهای کوچک روتین نمیتوان بحرانهای بزرگ را متوقف کرد.
آینده حفاظت از پرندگان در گرو این است که بفهمیم در بحرانهای بزرگ، انجام کار «درست کوچک» کافی نیست؛ باید برنامهریزی برای کار «درست بزرگ» را آغاز کرد.
پرندگان ایران در حال ازدسترفتناند. نه آرام، نه تدریجی، بلکه بهشکلی واقعی و قابلاندازهگیری. اگر امروز نوع نگاهمان را عوض نکنیم، فردا بهجای حفاظت، گرفتار تلاش نافرجام برای احیا خواهیم شد.
مهناز محسنزاده متولد ۱۱ آذر ۱۳۵۸ است. در تهران به دنیا آمده، اما اصالتاً اصفهانی است. برای سالها در خارج از ایران یعنی آمریکا و اسپانیا زندگی کرد. سال ۱۳۹۹ به ایران بازگشت و تجربه گاوبانگی در پارک ملی گلستان او را در به عرصه حیاتوحش کشاند. عکاسی، آغاز راه او در این حوزه بود و بعد سراغ مستندسازی رفت. محسنزاده در گفتوگو با «پیام ما» از دلایل بازگشتش به ایران و چالشهای زنان در حوزه تصویربرداری از حیاتوحش می گوید.
چطور وارد حوزه محیطزیست شدید؟ آیا تجربه خاصی در کودکی داشتید؟
پدرم عاشق طبیعت بود. فرقی نمیکرد چه فصلی باشد؛ تابستان، بهار یا زمستان، تقریباً هیچ جمعهای نبود که به دل طبیعت نرویم. بنابراین، ارتباط مداوم با طبیعت از کودکی در من شکل گرفت.
شغل پدرتان چه بود؟
پدرم فارغالتحصیل مدیریت بازرگانی از آمریکا بود، اما به ایران بازگشت. تعصب و علاقه به میهن را هم او به ما منتقل کرد. من برای چندین سال خارج از ایران زندگی کردم؛ مدتی کوتاه در آمریکا و پس از آن در اسپانیا، اما درنهایت تصمیم گرفتم به ایران برگردم و مهاجرت معکوس داشتم.
چه شد بهطور جدی فعالیت در حوزه محیطزیست و حیاتوحش را آغاز کردید؟
این موضوع خیلی اتفاقی و در سال ۱۳۹۹ افتاد. در آن سال در اسپانیا ساکن و بهواسطه کرونا در قرنطینه بودم. حال روحی خوبی نداشتم و افسردگی شدیدی را تجربه میکردم. یک روز همینطورکه اینستاگرام جستوجو میکردم، وارد گفتوگو با فردی شدم که ساکن گلستان بود. او از من پرسید آیا پارک ملی گلستان را دیدهام یا نه؟ گفتم سالها قبل با پدرم آنجا کمپ زده و یکبار هم در ساختمانهای پارک مستقر شده بودیم. از خاطرهام درباره مشاهده گرازهای پارک ملی هم به او گفتم. از من پرسید میدانم گاوبانگی یعنی چه؟ پاسخ من منفی بود. او مرا تشویق کرد برای تجربه گاوبانگی به پارک ملی گلستان بروم.
و شما تصمیم گرفتید به ایران برگردید و گاوبانگی را تجربه کنید.
بله، بعد از مدتی به ایران برگشتم. آن روزها شرایط روحی مناسبی نداشتم. ماشین را برداشتم و بهتنهایی بهسمت پارک ملی گلستان رفتم. آن سال تنها علی آقای گودرزی یا «دایی علی» را میشناختم، که آنهم بهواسطه همان گفتوگو در اینستاگرام بود. متأسفانه وقتی به گلستان رسیدم، تازه متوجه شدم دایی علی کرونا گرفته و امکان دیدار میسر نیست. او شماره «فرشاد اسکندری»، کارشناس حیاتوحش، را به من داد و بهاینترتیب توانستم در برنامه گاوبانگی شرکت کنم.
آقای اسکندری من را با یک محیطبان به ارتفاعات فرستادند، چند روزی در پارک ماندم. وقتی پایین کوه دوباره آقای اسکندری را دیدم، به من گفت برق خاصی در چشمانت وجود دارد و خبری از آن افسردگی نیست. در همان سفر بود که با آقای امیر چایچی از اعضای انجمن شیردال هم آشنا شدم. او به من گفت اگر اینقدر به طبیعت علاقه داری، آگاهانهتر وارد این حوزه شو و در این زمینه دورهای را بگذران. با این توصیه، دورههای مؤسسه طبیعت و دوره عکاسی را گذراندم و کارم را با عکاسی از مناطق طبیعی شروع کردم. گلستان اولین تجربه من بود،. در ادامه به خوزستان رفتم. سال بعد در کرمان عکاسی کردم و از امسال وارد حوزه تصویربرداری از حیاتوحش شدم.
گفته میشود شما برای گرفتن فیلم از حیاتوحش ساعتهای طولانی، حتی تمام روز، در کومه مینشینید و از آن خارج نمیشوید. چطور این کار را انجام میدهید؟
من عاشق ایرانم. همیشه احساس میکردم باید ایران را آنطورکه هست، به دنیا نشان داد؛ نه آن تصویری که در ذهن مردم سایر کشورها وجود دارد. تصور آنها این است که ایران سرزمینی خشک و بدون تنوع گونهای است. من از چهار صبح یعنی قبل از طلوع آفتاب تا غروب آفتاب در کومه میمانم تا بتوانم واقعیت طبیعت و حیاتوحش کشورم را ثبت کنم.
نشستن طولانیمدت در فضای کوچک خستهکننده نیست؟
این کار فقط با عشق ممکن است و من عاشق این کار هستم.
آیا همچنان از بازگشت به کشور راضی هستید؟
گاهی دچار تردید میشوم و به خودم میگویم نکند اشتباه کردم. اما وقتی دوربین را دست میگیرم و میبینم گونههای جانوری از پرندهها و خزندگان گرفته تا زوجسمها جلوی دوربینم میایستند و انگار فیگور میگیرند، مطمئن میشوم راهم درست است.
زن بودن در این مسیر برایتان مشکلساز نبوده؟
بیشتر سفرهایم را تنها میروم؛ خوزستان، کرمان، یزد. بارها از سوی محیطبانان با این پرسش مواجه شدهام که با تعجب از من میپرسند تنها هستی؟ میگویم بله. محیطزیست زن و مرد ندارد. این خود فرد است که با رفتار، اعتمادبهنفس و آگاهیاش، فضا را مدیریت میکند.
مهمترین چالشهای تصویربرداری از حیاتوحش چیست؟
ممکن است ساعتها یا روزها در کومه بنشینی و هیچ تصویری ثبت نشود. طوفان باشد و فقط مراقب باشی دوربین نیفتد. یکی از چالشها هم شیوه برخورد با دیگران است؛ اینکه چنان آگاهانه و محترمانه رفتار کنی که در تعامل با محیطبانان و دیگران، حاشیهای نداشته باشید.
خاطرهای دارید که بخواهید آن را نقل کنید؟
ساعت ۴:۳۰ صبح داخل کومه نشسته بودم. آن روز طوفان نبود، باد هم نمیآمد. دیدم در کومه تکان میخورد. تعجب کرده بودم. ناگهان صدای پنجه پلنگ روی کومه را شنیدم که برای قلمروطلبی آمده بود. در آن ساعت روز نور نداشتم، اما متوجه شدم خاک از سقف کومه پایین میریزد. خیلی آرام کاوری روی دوربین و لپتاپ کشیدم. حواسم بود صدای نفسم هم درنیاید. موبایلم را درآوردم و فقط دکمه ضبط صدا را زدم. لحظهای گذشت، پنجه پلنگ وارد کومه شد، بعد جستی زد و رفت. این لحظه برای همیشه در یاد من میماند، هیجان داشتم و از اینکه چنین تجربهای داشتم، خوشحالم.
نگران نشدید که مبادا پلنگ وارد شود و بهواسطه مواجهه ناگهانی، آسیبی به شما بزند؟
آن لحظه برای من تنها عشق به حیاتوحش بود. جلوی دهانم را گرفتم، به ضبط صدا ادامه دادم و آن را برای همکارم فرستادم.
آینده مستندسازی حیاتوحش را با توجه به شرایط اقتصادی چگونه میبینید؟
این مسیر سخت و چالشبرانگیز است و فقط با عشق میتوان آن را ادامه داد. اما بهنظرم ارزشش را دارد. ما وظیفه داریم زیباییهای ایران و تلاش کسانی را که برای حفظ آن زحمت کشیدهاند، از نسل اسکندر فیروز گرفته تا کارشناسان امروز، به نسل آینده نشان دهیم. خاطرم است در سفری به اسپانیا به روستایی رفته بودم تا یک غار را به ما نشان دهند که ما نمونههای بسیار بهتر آن را در ایران داریم. زمانی که به ایران برگشتم و سری به غار کتلهخور زدم، در میانه غار دوربین را کاشتم، جلوی آن ایستادم و شروع به فیلم گرفتن از خودم کردم. از تجربهام در اسپانیا گفتم و زیباییهای ایران. احساس میکنم کار من همین است؛ نشاندادن زیباییهای ایران و حفاظت از داشتههایش.
درمان اعتیاد؛ رویکرد دولتی یا مشارکتی؟
در روزهای اخیر دبیرکل ستاد مبارزه با موادمخدر از وجود طرحی پرده برداشت که در آن قرار است دولت مدیریت مصرف موادمخدر در افراد دارای اعتیاد را برعهده بگیرد. این رویکرد جدید «درمان، کاهش آسیب و مدیریت مصرف» نام دارد قرار است در آن، چهار گروه هدف تعریف و کلینکهای درمانی جامع نیز بازتعریف شوند، تا هر فرد پس از مراجعه به کلینیک و طی فرایند کامل ارزیابی، متناسب با سطح تعریفشده، پروتکل درمانی یا مدیریتی مربوطه را دریافت کند.
هر دهه یک نگاه به اعتیاد
این نخستین بار نیست که طرحهایی در کشور برای حل معضل اعتیاد و درمان معتادان به موادمخدر نسخه میشوند. در سالهای پیش از انقلاب، رویکرد دولت ترکیبی از تحمل، کنترل و جرمانگاری محدود بود. مصرف موادمخدر (تریاک) در مقاطعی، نوعی مشروعیت عرفی داشت و حتی نظام توزیع دولتی تریاک وجود داشت. از دهه ۴۰ بهبعد، نگاهها به اعتیاد همزمان انتظامی و بهداشتی بود. بااینحال، نگاه قالب، کنترلی و فاقد هرگونه برنامه منسجم برای بازتوانی اجتماعی بود.
در دهه ۶۰ خورشیدی یک رویکرد قهری و جرمانگارانه به اعتیاد به وجود آمد و تلاش بر این بود که افراد دارای اعتیاد، بهویژه معتادان متجاهر، را از جامعه جدا کنند و با روشهای سختگیرانه اعتیاد را در آنان ترک دهند. در آن سالها طرحی با عنوان «جزیره» نیز اجرا شد که براساس آن، معتادان متجاهر یا غیرقابلکنترل از شهرها جمعآوری و در مکانهایی ایزوله (جزیرهمانند یا اردوگاهی) نگهداری میشدند. منطق این طرح، نه درمان اجتماعی، بلکه حذف آسیب از سطح شهر و کنترل امنیتی اعتیاد بود. این طرح سرانجام بهدلیل هزینههای انسانی بالا، انتقادات فقهی و میزان بالای مصرف دوباره پس از بازگشت به جامعه، سرانجام کنار گذاشته شد.
در دهه ۷۰ و پس از شکست طرح جزیره، نگاهها به مسئله اعتیاد تغییر یافت. رویکرد پزشکی و اجتماعی تقویت شد. در دهه ۸۰ نیز سیاستهای کاهش آسیب و ایجاد مراکز متادون درمانی، مراکز گذری و توزیع سرنگ پاک به اجرا درآمد. پسازآن، در دهه ۹۰ خورشیدی طرحهایی مانند مراکز «ماده ۱۵ و ۱۶» و مراکز «بهاران» در شهر تهران به اجرا درآمد که هدف آن ساماندهی و توانمندسازی معتادان بهبودیافته بود.
این نخستین بار بود که بازتوانی اجتماعی بهصورت رسمی به طرحهای مبارزه با اعتیاد و درمان معتادان ورود پیدا کرد. بااینحال، بهاران نیز بهدلیل فاصله گرفتن طرح از اهداف اولیه و واگذاری برخی مراکز تعطیل شدند یا با عناوین دیگر و اهداف محدودتری به کار خود ادامه دادند.
همراهی مستقیم دولت در درمان معتادان
در طرح جدید بهنظر میرسد دولت نوعی بازگشت به گذشته دارد و برنامههای قدیمی درمانی را بهروز کرده است. «علی غلامی»، رئیس کانون کشوری درمانگران اعتیاد، در گفتوگو با «پیام ما» درباره جزئیات طرح کنونی دولت میگوید: «در طرح جدید قرار است بیماران براساس شدت و نوع مصرف دستهبندی شوند. در مرحله نخست، بیماران با مصرف سبک، بهویژه جوانان، قرار دارند که با ورود به مراکز درمانی، تحت درمانهای ترک و سپس رواندرمانی قرار میگیرند. این افراد پس از سمزدایی وارد فرایندهای مشاورهای و درمانهای روانشناختی میشوند تا امکان بازگشت پایدار به زندگی عادی برایشان فراهم شود.»
بهگفته او، گروه دوم بیمارانیاند که سالها سابقه مصرف دارند، برخی سابقه مصرف تزریقی داشتهاند و امکان ترک کامل و دائمی برای آنها بسیار محدود است. برای این گروه، درمانهای نگهدارنده در اولویت قرار دارد و درصورت تمایل بیمار به ترک، از داروهای نگهدارنده و سپس ارجاع به مراکز تخصصی رواندرمانی استفاده میشود.
غلامی میگوید: «گروه سوم شامل بیماران تزریقی، کارتنخواب و افراد با مصرف پرخطر است که نیازمند خدمات کاهش آسیب شامل تغذیه روزانه، توزیع سرنگ و استریل و داروهای نگهدارنده هستند که باید بهصورت رایگان در اختیار آنها قرار گیرد تا از انتقال بیماریهای عفونی جلوگیری شود و از مصرف مواد پرخطر بهسمت مصرف کمخطر هدایت شود. درصورت کاهش مصرف، این افراد میتوانند به مراکز زندگی و مراکز تخصصی رواندرمانی و گروهدرمانی هدایت شوند تا زمینه بازگشت آنها به جامعه فراهم شود.»
او شرط موفقیت طرح را همراهی کامل دولت میداند و میگوید: «پیشتر این خدمات بهصورت پراکنده ارائه میشد، اما اکنون تلاش میشود همه این خدمات در قالب مراکز تعریفشده و با پروتکل مشخص اجرا شود. اگر دولت در مراحل اولیه همراهی کند و پروتکلهای دقیقی تدوین شود، این طرح میتواند بهصورت عملیاتی توسعه پیدا کند و خروجی مناسبی در درمان و بازگشت معتادان به جامعه داشته باشد.»
غلامی تأکید میکند: «مدیریت مصرف باید با نقشآفرینی مستقیم دولت انجام شود و واگذاری کامل آن به بخش خصوصی کارآمد نخواهد بود. برخی بیماران که بارها ترک ناموفق داشتهاند یا به سنین بالا رسیدهاند، درصورت قطع درمان نگهدارنده ممکن است به مصرف و انجام جرائم اجتماعی روی آورند و به خانواده خود آسیب بزنند.»
رئیس کانون درمانگران اعتیاد درباره برخی پیشنهادها مانند ایجاد اتاقهای تزریق که در کشورهایی مانند سوییس به اجرا درآمده است، میگوید: «با توجه به شرایط اجتماعی و فرهنگی کشور، بسیاری از کارشناسان اجرای چنین طرحهایی را برای ایران مناسب نمیدانند و با آن مخالفت میکنند.»
دولت بهجای فرمانده، همراه باشد
«نسیم صادقی»، پژوهشگر و درمانگر اعتیاد، در گفتوگو با «پیام ما» اجرای طرحهای دولتی در رابطه با اعتیاد مفید نمیداند و میگوید: «دولت نباید پروژههایی را که سابق بر این اجرا شده و موفق نبودهاند، تکرار کند. تجربه جهانی نشان میدهد درمان اعتیاد هرچقدر هم با نیت خیر آغاز شود، اگر بهصورت کاملاً دولتی، اجباری و غیرعلمی اجرا شود، معمولاً به نتیجه مطلوب نمیرسد. در بسیاری از کشورها، دولتها تلاش کردهاند با ایجاد مراکز درمانی تحت کنترل کامل خود، مسئله اعتیاد را «مدیریت» کنند؛ اما واقعیت این است که اعتیاد با دستور و اجبار درمان نمیشود.»
تجربه ناموفق دولتها در مدیریت مصرف
به گفته این درمانگر اعتیاد، در چین و برخی کشورهای جنوب شرق آسیا مدل اردوگاههای دولتی «بازپروری» اجرا شد: «بررسیها نشان میدهد بخش بزرگی از افراد، پس از ترخیص خیلی زود دوباره به چرخه مصرف باز میگردند.»
صادقی ادامه میدهد: «ایالات متحده آمریکا نیز تا سالها با سیاست «جنگ با مواد مخدر» پیش رفت؛ سیاستی که بهجای درمان، زندان را محور قرار داد. حاصل این رویکرد، افزایش جمعیت زندانیان مصرفکننده و درنهایت بحران گسترده مصرف مواد افیونی بود. آمریکا زمانی توانست بخشی از این بحران را مهار کند که نگاه کیفری را کنار گذاشت و بهسمت درمان داوطلبانه، مبتنیبر شواهد و مشارکت جامعه حرکت کرد. در ایران هم تجربههای مشابهی وجود دارد. در مقاطعی، درمانهای اجباری و متمرکز دولتی اجرا شده که اگرچه ممکن است در کوتاهمدت ظاهر مسئله را کنترل کرده باشد، اما در بلندمدت با عود بالا، فرسودگی سیستم و بیاعتمادی بیماران همراه بود. البته همزمان، نمونههای موفقتری از درمان داوطلبانه و مبتنیبر علم نیز در کشور وجود داشته است.»
این پژوهشگر حوزه اعتیاد در کشور تأکید میکند: «شکست در درمان اعتیاد معمولاً بهخاطر «دولتی بودن» نیست، بلکه بهخاطر «انحصار، اجبار و نادیدهگرفتن علم» است. مسئله اعتیاد نه با سرکوب حل میشود و نه با رهاسازی کامل؛ بلکه نیازمند مدل ترکیبی است که در آن دولت سیاستگذار و ناظر باشد، علم راهنما باشد و جامعه و بخش خصوصی نقش فعال داشته باشند. کشورهایی مانند پرتغال، کانادا و استرالیا دقیقاً با چنین رویکردی توانستهاند هم آسیبهای اجتماعی اعتیاد را کاهش دهند و هم دسترسی مؤثر به درمان را گسترش دهند. تجربه آنها نشان میدهد درمان اعتیاد بیش از هر چیز به اعتماد، تداوم و نگاه انسانی نیاز دارد.»
پرتغال یک مدل موفق مدیریت مصرف
صادقی با اشاره به تجربه پرتغال در زمینه مدیریت مصرف موادمخدر میگوید: «نکته کلیدی این تجربه این بود که دولت نقش «فرمانده» نداشت، بلکه نقش هماهنگکننده و تضمینکننده درمان مبتنیبر علم را ایفا میکرد. درمان دارویی، رواندرمانی، خدمات اجتماعی، اشتغال و پیگیری بلندمدت، همگی در یک نظام یکپارچه تعریف شدند و دسترسی به آنها برای همه ممکن بود. نتایج این سیاست چشمگیر بود. طی سالهای بعد، مرگومیر ناشی از مصرف زیاد بهطور معناداری کاهش یافت، شیوع HIV در مصرفکنندگان کاهش پیدا کرد و مهمتر از همه، انگ اجتماعی اعتیاد کمتر شد. افراد بیشتری داوطلبانه وارد درمان شدند، چون دیگر از مجازات نمیترسیدند.»
او توضیح میدهد: «درمان دولتی یا مدیریت مصرف اعتیاد زمانی موفق است که دولت سیاستگذار و ناظر باشد، نه پلیس و زندانبان؛ درمان را داوطلبانه، علمی و بلندمدت ببیند و سلامت روان و بازتوانی اجتماعی را جدی بگیرد. پرتغال اعتیاد را نه با «شُلگرفتن» و نه با «سختگیری»، بلکه با عقلانیت درمانی مدیریت کرد. این تجربه امروز یکی از مهمترین الگوهای جهانی برای کشورهایی است که میخواهند نقش دولت را در درمان اعتیاد بازتعریف کنند.»
موضع این دو درمانگر اعتیاد اگرچه متفاوت با یکدیگر است، اما هر دو، دولت را در نقش یک همراه برای طرحهای مبارزه با اعتیاد و مدیریت مصرف میدانند و بر آن تأکید دارند. بااینحال نکتهای که وجود دارد، طرح بهاران شهرداری و طرحهای اجتماعی دیگر دولت را میتوان مثال زد که هر زمان منابع مالی آن دچار مشکل شد، طرحها متوقف و به شکست انجامید. این طرح جدید دولت نیز ممکن است به چنین سرنوشتی دچار شود. بر همین اساس، اگر قرار است دولت نقش متولی طرح را برعهده داشته باشد، باید ابتدا منابع پایداری را برای اجرای آن در نظر گیرد و آن را به بودجههای محدود دولتی گره نزند و در مرحله دوم، رویکرد علمی و اجتماعی پیش گیرد. در غیر اینصورت نباید انتظار داشته باشد مصرفکنندگان موادمخدر و خانوادههایشان با آن همراهی کنند.
در روزگاری که مسئولیت اجتماعی شرکتی (CSR) بیش از هر زمان دیگری در معرض فروکاستن به «اقدامات سبز نمایشی» قرار دارد، گسترش فعالیتهای محیطزیستی کمیته مسئولیت اجتماعی شرکتی مرسدسبنز را نمیتوان صرفاً یک گزارش عملکرد یا حرکت نمادین دانست. آنچه این تجربه را متمایز میکند، گذار آگاهانه از پروژههای پراکنده و مناسبتمحور به سیاستگذاری نهادی، پیوسته و مداخلهگر در زیست شهری است؛ گذاری که در مقایسه با الگوهای رایج در صنعت خودروسازی و شرکتهای بزرگ جهانی، معنا و وزن بیشتری مییابد.
از کاشت درخت تا طراحی اکوسیستم شهری
در بسیاری از شرکتها، مسئولیت اجتماعی هنوز در سطح اقداماتی کوتاهمدت تعریف میشود: کاشت چند هزار اصله درخت، پاکسازی نمادین یا کمپینهای اطلاعرسانی محدود. اما پروژههایی مانند «Green+ Urban Forest» مرسدسبنز، واجد تفاوتی بنیادیناند. اینجا با یک پروژه تزئینی یا تبلیغاتی روبهرو نیستیم؛ بلکه با طراحی اکوسیستمهای کوچک اما پایدار شهری مواجهایم؛ مداخلهای که طبیعت را نه به حاشیه، که به متن زندگی روزمره بازمیگرداند.
پروژه جنگل شهری «بو رام» در سئول که از سال ۲۰۲۲ و با همکاری شهرداری آغاز شده، امروز به هفتادوسومین توده سبز این برنامه بدل شده است. در فضایی حدود یکهزار و ۲۰۰ مترمربع، بیش از سه هزار و ۱۲۷ درخت و بوته از گونههای دارای ظرفیت بالای جذب کربن کاشته شدهاند؛ فضایی که همزمان کیفیت هوا، منظر شهری و تجربه زیست شهروندان را بهبود میبخشد و «سرایی سبز» برای مکث و آرامش در دل کلانشهر میسازد.
پیوستگی؛ حلقه مفقوده بسیاری از برنامههای CSR
یکی از ضعفهای ساختاری CSR در سطح جهانی، فقدان تداوم و حافظه نهادی است. پروژهها با هیجان آغاز میشوند، اما با تغییر مدیران یا اولویتهای مالی، بهتدریج از دستور کار خارج میشوند. نقطهقوت تجربه مرسدسبنز، تداوم و انباشت مداخلات است: استمرار پروژههای جنگل شهری طی چند سال و گسترش آنها به بیش از ۷۰ نقطه شهری، نشان میدهد CSR در این شرکت به «فرایند» بدل شده، نه «رویداد».
در مقابل، بسیاری از شرکتهای بزرگ آسیایی و حتی خاورمیانهای هنوز در مرحلهای قرار دارند که مسئولیت اجتماعی بیش از آنکه سیاستی راهبردی باشد، واکنشی به فشار افکار عمومی یا الزامات گزارشدهی تلقی میشود.
واکنش به بحران؛ معیار بلوغ مسئولیت اجتماعی
بُعد دیگر این رویکرد، ورود مرسدسبنز به حوزه احیای جنگلهای آسیبدیده از آتشسوزی است. تخصیص ۵۰۰ میلیون وون برای بازسازی این عرصهها، نشانه عبور از مسئولیت اجتماعی نمایشی به مسئولیت اجتماعی بحرانمحور است؛ الگویی که در ادبیات جدید مسئولیت اجتماعی شرکتی، یکی از شاخصهای اصلی بلوغ سازمانی بهشمار میآید.
در جهانی که بحرانهای محیطزیستی از وضعیت استثنایی به وضعیتی دائمی بدل شدهاند، توان واکنش مؤثر و بهموقع شرکتها به بحران، معیاری مهم برای سنجش صداقت و کارآمدی مسئولیت اجتماعی است؛ معیاری که تنها تعداد محدودی از برندهای جهانی توانستهاند آن را محقق کنند.
مسئولیت اجتماعی بهمثابه بخشی از هویت برند
آنچه تجربه مرسدسبنز را متمایز میکند، همنشینی مسئولیت اجتماعی با هویت برند است. CSR در اینجا پیوست روابطعمومی و ابزار تبلیغاتی نیست، بلکه بخشی از روایت برند است؛ روایتی که لوکسبودن را نه در مصرفگرایی، بلکه در مسئولیتپذیری، کیفیت زندگی شهری و احترام به آینده بازتعریف میکند.
تجربه مرسدسبنز نشان میدهد مسئولیت اجتماعی زمانی اثرگذار و ماندگار میشود که:
– از سطح پروژه به سطح سیاست ارتقا یابد؛
– با زیست واقعی شهروندان پیوند بخورد؛
– به بحرانها پاسخ دهد، نه صرفاً به تقویم مناسبتها؛
– و درنهایت، در DNA برند جای گیرد، نه در حاشیه گزارشهای سالانه.
مسئولیت اجتماعی، آنگاه که به متن راهبرد میآید، میتواند نهفقط تصویر یک شرکت، بلکه کیفیت زیست جمعی را تغییر دهد.
همزیستی با آب برای ایجاد شهرهای تابآور
بارش باران الهی برای شهرهای ما با کشتهها، زخمیها و آسیبهای متعدد به میزان چند هزار میلیارد تومان در کل کشور همراه بوده است. اما با اقدامات تخصصی و علمی که سالهاست در کشورهای مختلف دنیا انجام شده است، این خسارتها و آسیبها به حداقل رسیده و تهدیدها به فرصت تبدیل شدهاند. یکی از پارادایمهای نوین، رویکرد «شهرهای اسفنجی» است.
در دهههای اخیر، با افزایش شدت تغییراقلیم و وقوع طوفانهای سهمگین، مدل سنتی مدیریت شهری که برپایه «زیرساختهای خاکستری» (لولههای بتنی و کانالهای بتنی رو و زیرزمینی) استوار بود، کارایی خود را از دست داده است. امروزه شهرهای پیشرو در جهان بهسمت مفهوم «شهر اسفنجی» حرکت میکنند. در این رویکرد، بهجای تلاش برای دفع سریع آب از طریق لولهها، از طبیعت الگوبرداری میشود تا شهر بتواند مانند یک اسفنج، آب را در سطح خود جذب، ذخیره و تصفیه کند. این استراتژی بر سه رکن اصلی استوار است: پارکهای سیلاب، سطوح نفوذپذیر و احیای پوشش گیاهی.
یکی از نوآورانهترین راهکارها، ساخت پارکهای سیلاب است. این فضاها در روزهای عادی بهعنوان مراکز تفریحی، زمینهای ورزشی و پارکهای عمومی استفاده میشوند، اما بهگونهای مهندسی شدهاند که در زمان بارشهای شدید، به مخازن بزرگ ذخیره آب تبدیل شوند. این کار باعث میشود فشار ناگهانی از روی سیستم فاضلاب شهری برداشته و از پسزدگی آب در خیابانها جلوگیری شود.
در اروپا، شهر کپنهاگ با پروژه «انگهاوپارکن» پیشتاز است؛ پارکی تاریخی که اکنون میتواند بیش از ۲۲ هزار مترمکعب آب را در خود جای دهد. در روتردام هلند نیز «میدانهای آبی» طراحی شدهاند که در زمان خشکی، پیست اسکیت و تئاتر خیابانی هستند و در زمان بارندگی، به حوضچههای آرامش تبدیل میشوند. در آسیا، این ایده در مقیاس بسیار بزرگتری اجرا شده است؛ برای مثال در شهر ووهان چین، پارکهای ساحلی وسیعی ساخته شدهاند که در فصل مونسون کاملاً زیر آب میروند تا از محلات مسکونی محافظت کنند.
مشکل اصلی شهرهای مدرن، پوشش گسترده آسفالت و بتن است که اجازه نفوذ حتی یک قطره آب را به زمین نمیدهد. راهکار رایج، جایگزینی این سطوح با مصالح نفوذپذیر است. روسازیهای متخلخل و بلوکهای مشبک اجازه میدهند آب باران مستقیماً به لایههای زیرین خاک هدایت شود. این اقدام نهتنها حجم روانابهای سطحی را کاهش میدهد، بلکه بهعنوان یک فیلتر طبیعی عمل میکند و آلایندههای خیابانی را قبل از رسیدن به سفرههای زیرزمینی پاکسازی میکند. شهرهایی مانند فیلادلفیا در آمریکا با اجرای طرح «هکتارهای سبز»، هزاران پارکینگ و پیادهرو را به سطوح جذبکننده تبدیل کردهاند که سالانه از ورود میلیاردها گالن آب آلوده به رودخانهها جلوگیری میکند.
درنهایت، افزایش تعداد درختان و بهبود کیفیت خاک، ارزانترین و مؤثرترین روش برای کاهش خطر سیل است. درختان با چتر گسترده خود، سرعت برخورد قطرات باران به زمین را میگیرند و ریشههای آنها با ایجاد تونلهای ریز در خاک، ظرفیت جذب زمین را چندین برابر میکنند. فرایند تعرق درختان نیز با خارج کردن رطوبت از خاک، فضا را برای جذب بارشهای بعدی مهیا میکند.
در سنگاپور، پروژه «آبهای تمیز» (ABC) با حذف کانالهای بتنی و تبدیل آنها به رودخانههای طبیعی با کنارههای پر از گیاه و درخت، توانسته است همزمان با مدیریت سیلاب، تنوعزیستی را به قلب شهر بازگرداند. این مناطق سبز نهتنها سیل را مهار میکنند، بلکه با کاهش دمای محیط، کیفیت زندگی شهروندان را نیز ارتقا میدهند.
مدیریت سیلاب در قرن ۲۱ دیگر یک چالش صرفاً مهندسی نیست، بلکه یک هنر طراحی شهری است. با ترکیب پارکهای سیلاب، سطوح نفوذپذیر و جنگلهای شهری، شهرها نهتنها در برابر بلایای طبیعی مقاومتر میشوند، بلکه به مکانهایی زیباتر، خنکتر و تابآور برای زندگی تبدیل میشوند. تجربه موفق شهرهایی مانند روتردام، ووهان و فیلادلفیا نشان میدهد «همزیستی با آب» بسیار پایدارتر و اقتصادیتر از «مبارزه با آب» است.
پیش آمده وسط شلوغی شهر و بوق ماشینها و آژیرهای مختلف، صدای پرندهای توجهتان را جلب کند؟ برای بسیاری از ما، پرندهها به چند دسته محدود مثل گنجشک، کلاغ، کفتر، عقاب و مرغابی تقسیم میشوند، اما واقعیت این است که تنوع بینظیری از پرندهها در همین نزدیکی ما زندگی میکنند، بدون اینکه حتی متوجهشان شویم. شاید باورتان نشود، ولی همان گنجشکی که برای همه آشناست، در همین ایران خودمان بیش از ۱۱ گونه مختلف دارد یا کلاغها خانوادهای بزرگ از پرندگاناند که ۱۵ نوع متفاوتشان را در کشورمان میبینیم. همین داستان برای کبوترها و اردکها و پرندههای شکاری که شاید در بینشان فقط عقاب را بشناسیم، صادق است.
اما اصلاً چه اهمیتی دارد که چند نوع پرنده دوروبرمان داریم؟ در دنیای مدرن امروز که زندگی شهری، خیلیهایمان را از طبیعت دور کرده، پرندهها میتوانند رشته نازک ارتباط بین ما و طبیعت باشند. تماشای پرندههای آزاد در زیستگاههای مختلف از جمله محیط شهری، تفریحی است که پرندهنگری نامیده میشود. برخلاف اسمش که شاید بسیار پیچیده به نظر برسد، این تفریح منحصر به گروه خاصی از جامعه نیست و تقریباً هر کسی میتواند مشغول آن شود. اگرچه پرندهنگری با تجهیزاتی مثل دوربین دوچشمی کیفیت بالاتری پیدا میکند، اما جستوجوی پرندهها از پشت پنجره اتاقتان یا در پارک محل زندگیتان هم ممکن است.
یکی از مهمترین ویژگیهای پرندهنگری این است که وادارتان میکند در زمان حال و اکنون باشید و با دقت بیشتری به اطرافتان نگاه کنید. درواقع، پرندهنگری همان کاری را میکند که خیلی اوقات با مراقبه میخواهیم به دست بیاوریم: برای لحظهای از این دنیا و تمام فکرهایمان خلاص شویم و از لحظه لذت ببریم. بهاینترتیب، دفعه بعدی که صدای ناآشنا یا خاصی شنیدیم، شاید کنجکاو شویم این موجودات زیبا و خوشصدا را پیدا کنیم و ببینیم و به تفاوتهای ریزی که با هم دارند، دقت کنیم.
نکتهای که شاید خیلیها ندانند، این است که تنوع پرندهها بسیار بیشتر از انتظار ما است؛ مثلاً در همین شهر تهران که هوای تمیزی هم ندارد و چندان هم سرسبز نیست، در طول سال بهراحتی میتوان نزدیک به ۱۵۰ پرنده دید! یا اینکه در کل ایران تا امروز حدود ۵۸۰ پرنده مختلف ثبت شده است!
میدانستید در دنیا حدود ۱۱ هزار پرنده متنوع داریم؟ حالا تصور کنید بخش زیادی از این پرندگان یک جا ساکن نیستند و در طول فصلهای مختلف به مناطق متنوع مهاجرت میکنند. پس ممکن است در فصل بهار که فصل زادآوری پرندهها است و آنها در زیباترین پوشش خود هستند و مستانه آواز میخوانند، پرندههایی را ببینیم و صدایشان بشنویم که مثلاً در زمستان ممکن است نبینیم. بعضی پرندهها در طول مهاجرتهای طولانیشان فقط مدت کوتاهی در حد چند روز یا هفته در یک محل دیده میشوند، بعضیها هم ساکنان همیشگی یک منطقه هستند.
در ادامه این مجموعه یادداشت میخواهیم با دنیای موجوداتی آشنا شویم که خیلی خیلی نزدیک به ما زندگی میکنند، اما آنچنانکه باید شناخته نمیشوند.
چرا معلولان فرصت حضور واقعی ندارند؟
مسئله نبود بازگشت و ادغام واقعی افراد دارای معلولیت در جامعه، بیش از آنکه ناشی از «نبود شناخت از مسئله» باشد، ریشه در ساختارهای معیوب اجتماعی و مدیریتی دارد. جامعه ما اساساً به قشر فعال، جوان و متخصص میدان نمیدهد و اغلب ساختارهای تصمیمگیری و اجرایی در اختیار گروههای محدود و سالخوردهای است که سالهاست در رأس باقی ماندهاند و امکان بروز و ظهور نیروهای متخصص جدید را فراهم نمیکنند.
در چنین ساختاری، حتی افراد سالم و متخصص نیز برای ورود مؤثر به عرصههای اجتماعی و حرفهای با موانع جدی مواجهاند؛ حال اگر فردی دچار معلولیت باشد، این طردشدگی بهمراتب شدیدتر میشود. متأسفانه در عمل، جامعه ما هنوز افراد دارای معلولیت را بهعنوان شهروندانی برابر و توانمند به رسمیت نمیشناسد، حتی زمانی که آن فرد از تخصص، تجربه و توان حرفهای برخوردار است.
از سوی دیگر، اگرچه صورت مسئله مناسبسازی شهری سالهاست روشن و بارها در همایشها و برنامههای رسمی تکرار شده، اما این گفتمانها اغلب در سطح نمادین باقی ماندهاند. آنچه غایب است، اراده اجرایی، پاسخگویی نهادی و تعهد واقعی مدیران شهری است. در سطح شهر، هنوز شواهد ملموسی از توجه جدی شهرداریها و نهادهای مسئول به ابتداییترین امکانات رفاهی و دسترسی شهری برای معلولان دیده نمیشود؛ از پیادهروها و حملونقل عمومی گرفته تا فضاهای فرهنگی و اداری.
درنتیجه، میتوان گفت مشکل اصلی نه فقدان آگاهی، بلکه نبود اراده ساختاری و تداوم نگاه تبعیضآمیز به «تفاوت» است؛ نگاهی که هم جوانان و متخصصان را به حاشیه میراند و هم افراد دارای معلولیت را از حق طبیعی حضور فعال در جامعه محروم میکند.
عناوین معلولان نباید تغییر کند، بلکه عملکردها باید عوض شوند
جامعه ما ناتوان است. فرد دارای معلولیت نمیتواند توانمندی خود را به رخ بکشد و در جامعه فعلی حضور داشته باشد. میان مناسبسازی و دسترسپذیری باید تفاوت قائل شویم. تعریف کلی مناسبسازی، اجرای پروژه و کاری عمرانی و فیزیکی است، اما دسترسپذیری یعنی ایجاد فضای انسانی و اجتماعی برای اینکه کارهای فرد معلول در تمام مراحل دسترسپذیر باشد، حتی در افکار عمومی. اگر افکار عمومی برای من معلول دسترسپذیر نباشد و مرا پذیرا نباشد، مناسبسازی که انجام میشود، مناسب نخواهد بود. بهطور مثال رمپی را درست میکنند، اما چون نامناسب است، دسترسپذیری برای معلول امکانپذیر نیست.
جامعه بیرونیِ ما، مناسبسازی پراکنده دارد. در این شرایط باید رسانه، انجمنها و مسئولان مرتبط این مناسبسازی پراکنده را بهسمت دسترسپذیری منظم و دارای برنامه هدایت کنند. فرد آسایشگاهی همت به خرج میدهد، سطح سوادش را بالا میبرد و توانمندی خود را به رخ میکشد؛ اما محیط بیرون از آسایشگاه مشکلات زیادی دارد. محیطی که رمپ و آسانسور ندارد، نهفقط برای معلولان مناسب نیست بلکه در آینده معلولیت ایجاد میکند. محیط باید آنقدر دسترسپذیری داشته باشد که بتواند از معلولیت پیشگیری کند.
در نبود تناسب بین مدیریت و پروژهها، اینهمه سال در عمل اتفاقات کمی برای دسترسپذیر بودن جامعه رخ داده است. پروژههای در حال انجام نظم ندارند. شهرداری هم خیلی کارها میکند که پراکنده است و طرحها را تا انتها پیش نمیبرد. اگر مناسبسازی در حال انجام است، در آن پایش و ارزیابی وجود ندارد. اگر پیمانکاری اشتباهی کرده، باید جریمهاش کنند و مجدد آن فضای نامناسب را مناسبسازی کنند. بهطور مثال، پیادهرو مناسبسازیشده و خط ویژه نابینایان ساختهاند، اما وسط راه که شیب زیاد شده، پله گذاشتهاند؛ نه برای نابینا مناسب است و نه برای کسی که ویلچر دارد. یا در مسیر نابینا، تابلوها و علائم رانندگی گذاشتهاند و حتی درخت بر سر راه است. حتی اگر ۱۰ کیلومتر را مناسبسازی کرده باشند، یک اشتباه میتواند استفاده از آن را دچار مشکل کند. بهطورکلی، مناسبسازی پراکنده که به دسترسی منجر نمیشود و نبود پایش و ارزیابی که در انتها صورت بگیرد، از مهمترین عوامل نبود فضای شهری مناسب برای افراد دارای معلولیت است.
یکی از مواردی که سبب دسترسپذیری بهتر میشود، تغییر نگرش است. تغییر نگرش به این سمت که برای مناسبسازی از خود افراد دارای معلولیت بخواهیم ایده بدهند و مهندسان معلول نظر بدهند. مطمئناً وقتی خود معلولان نظر بدهند، نظر دقیقتر و کارشناسیتر خواهند داد؛ چون معلولان درک بهتری از معلولیت و شرایط ویژه آن دارند.
از طرف دیگر، تغییر عنوان و طرح نامهای مختلف برای معلولان، فرار از اصل مسئله است. چرا باید کلمه «معلول» را حذف کنیم و بهجای آن، کلماتی چون «توانیاب»، «کمتوان» و «آسیبپذیر» بگذاریم؟ در قانون اساسی کلمه معلول قید شده است و وقتی آن را تغییر میدهیم، اینطور بهنظر میرسد که این گروه دچار تزلزلاند. اسمها را نباید تغییر داد، بلکه عملکردها باید عوض شوند. با اسم عوض کردن، مناسبسازی و دسترسپذیری ایجاد نمیشود. باید نگرش تغییر کند. دسترسپذیری از تفکر شروع میشود تا عملیات عمرانی، اجتماعی و انسانی.
قاعدهای کلی در دنیا وجود دارد که میگوید ۱۰ درصد جمعیت کشورهای پیشرفته را افراد معلول تشکیل میدهند. برای ما که کشوری درحالتوسعه هستیم، این رقم حدوداً ۱۵ درصد است. میتوان تخمین زد از جمعیت حدود ۸۶ میلیون نفری، حدود ۱۳ میلیون نفر دارای معلولیتاند. با اینهمه متأسفانه در ایران برای معلولان، با فقر آماری مواجهایم. در بهزیستی فقط تعداد افراد عضو در آمار در نظر گرفته شده و دیگر افراد معلول که عضو بهزیستی نیستند، در آمار دیده نشدهاند. این یکی از معضلات معلولان است. وقتی آمار دقیق داشته باشیم، برنامهریزی درستتری صورت میگیرد. اما وقتی مشخص نباشد چه تعداد معلول و چه نوع معلولیتهایی داریم، مناسبسازیها بدون در نظر گرفتن معلولان انجام میشود. مثلاً در مکانی مسیر ویژه نابینایان ایجاد میکنند، اما برای معلول ویلچری امکاناتی نیست. یا در مکانی دیگر رمپ مناسب معلول ویلچری میگذارند، اما معلول نابینا را نادیده میگیرند. همه اینها به این دلیل رخ داده که ارزیابی درستی از جامعه آماری معلولان صورت نگرفته است. در سرشماریها اصلاً اسمی از معلول و نوع معلولیت نبود. برای آمارگیری از جمعیت هزینه شده و هر پنج سال یکبار هم انجام میشود، اما اسمی از معلول در آن نیست.
بنابراین، چنانچه بخواهیم دسترسپذیربودن را در سطح کشور ایجاد کنیم، عزمی ملی نیاز است و این کار با یک واحد، یک نهاد و یک اداره، امکانپذیر نیست. مسئولیت فقط با شهرداری نیست، همه ادارات و نهادهای فرهنگی باید نگرش رایج درباره معلولان در جامعه را تغییر دهند و این در صورتی انجام میشود که سیستمی یکپارچه وجود داشته باشد.
سالن معلولان جسمیحرکتی، راهرویی بلند است با اتاقهایی متعدد. فضا یادآور بیمارستان است، با این تفاوت اساسی که اینجا خانه مددجویان است، نه مکانی موقت برای درمان. در هر اتاق، تختها دورتادور چیده شدهاند. در یکی از اتاقها مردی روی تخت، رو به دیوار دراز کشیده و پاهایش را در خود جمع کرده است؛ انگار نمیخواهد کسی را ببیند یا شاید نمیخواهد دیده شود. اینجا پشت هر نگاه، دنیایی حرف نهفته است. وقتی در سالن قدم میزنی، نگاهها تو را دنبال میکنند. بعضی از معلولان در خود فرو رفتهاند و حضورت را احساس نمیکنند؛ بعضی دیگر اما با رویی گشاده به تو سلام میکنند.
کار من دیگر تمام است
اسماعیل مددجویی است که رنج سالهای گذشتهاش تا حدی التیام یافته. سال ۹۲ تغییر بزرگی در زندگیاش رخ داد. تصادف با موتور باعث شد از ناحیه گردن صدمه ببیند. «قبل از این تصادف، زندگی خوبی داشتم؛ در بازار کار میکردم، مغازه داشتم، خانه، زندگی، زن و بچه. بعد از معلولیت افتادم روی تخت. پذیرش این وضعیت خیلی برایم سخت بود.» لبخند کمرنگی گوشه لبهایش دارد. «در خانه، مهارت لازم برای نگهداری را نداشتند. باوجوداین، یک سال را در خانه گذراندم. وضعیت واقعاً اسفناک بود، آرزوی مرگ داشتم.» در آن یک سال او تحت «مراقبت در منزل» (Home Care) مؤسسه کهریزک بود. این بخش به افراد معلول یا سالمندان و کسانی که بهدلایل جسمی یا ذهنی توانایی کامل مراقبت از خود را ندارند، خدمات پزشکی، پرستاری و حمایتی در خانه ارائه میدهد.
شرایط در خانه سخت و سختتر شد و او تصمیم گرفت به کهریزک برود. «ماه اول و دوم حال خوبی نداشتم. میگفتم کار من دیگر تمام است و اینجا آخر خط.» اینجاست که کار گروه مددکاری آغاز میشود. در همان دو ماه اول از علایق او میپرسند و از کارگاههای مؤسسه برای او میگویند. «باشگاه فضایی فراهم کرده بود که حتی افراد بدون توان حرکتی هم بتوانند ورزش کنند. شرکت در کلاسهای موسیقی و تئاتر بهتدریج روحیهام را بهتر کرد و طوری شد که حس کردم دوباره متولد شدهام.» در مسیری که برای زندگی جدیدش انتخاب کرده بود، به جایی میرسد که نقش «سهراب» شاهنامه را در تئاتر مؤسسه برعهده میگیرد. اسماعیل در موسیقی هم فعال است و با دهان کیبورد میزند. «آسایشگاه جایی فقط برای زنده ماندن نیست. خیلی بیشتر از این حرفهاست. فضای اینجا آدم را زنده میکند و در کنار زندهکردن، زندگی میدهد.»
راضیتر از زمانی هستم که سرپا بودم
وضعیت جامعه چیزی نیست که اسماعیل بتواند به آن دل خوش کند. «در جامعه بستری برای معلولان، آماده نیست. در آسایشگاه، آموزش از ابتدایی تا فوقلیسانس داریم، اما بیرون از اینجا هیچ مدرسه، کتابخانه، باشگاه یا کارگاه توانبخشی برای فرد معلول نخاعی وجود ندارد.»
این مددجو از برخورد مناسب کارکنان کهریزک میگوید که به او عزتنفس میدهد. «وقتی انسان خودش را پیدا میکند، دیگر این دغدغه را ندارد که پاهایش حرکت نمیکند یا دستش تکان نمیخورد. خواه ناخواه استعدادش شکوفا میشود. میتوانم بگویم از معلولیتم راضیتر از زمانی هستم که سرپا بودم. انگار دنیای جدیدی پیش رویم قرار گرفته است.»
او از نگاه جامعه به آنچه در کهریزک میگذرد، گلایه دارد. «تا از آسایشگاه حرف میزنی، فکر میکنند همه را روی تخت انداختهاند و بیحرکت و بیاستفاده، منتظر مرگاند.» اما اسماعیل آسایشگاه را جور دیگری میبیند: «تا وارد اینجا میشوی، باید آماده شوی برای پویایی و پیشرفتن در هر زمینهای.» گلایهاش این است که معلولان را در نقاط زیادی از فضای شهری در نظر نگرفتهاند. «برای رد شدن از جوی آب باید دنبال پل بگردی و استفاده از مترو هم برای یک معلول خیلی سخت است.»
حتی اگر شرایط فراهم باشد، از کهریزک بیرون نمیروم
اسماعیل یک پسر ۲۴ساله دارد و خانوادهای که کنارش هستند. «از نظر خانوادگی خیلی وابسته هستیم. به من سر میزنند، اما بیشتر خودم مرخصی میگیرم و پیش آنها میروم. دوست ندارم زحمت بیشتری برای آنها ایجاد کنم.» او از ۱۲ سال پیش همه شبها را در آسایشگاه به صبح رسانده. «کنار خانواده هم که میروم، شب برمیگردم. آسایشگاه به من زندگی داد. البته خانه و خانواده هم مهم است، اما معلول نیاز به یکسری مراقبتها دارد که انجام آن برای خانواده سخت است. چه لزومی دارد برای یک نفر، چند نفر خودشان را به زحمت بیندازند؟»
او میگوید در برخورد با معلول نباید ترحم به خرج داد. «نگاه جامعه به معلول اغلب ترحمآمیز است، درحالیکه ما به مدد نیاز داریم، نه ترحم. این رفتار آزاردهنده است. در آسایشگاه هیچ پرستار یا مددکاری با ترحم رفتار نمیکند.»
روحیهای که اسماعیل در کهریزک یافته، نوعی سازندگی است. «اینجا آدمساز است. من کجا و این روحیه کجا؟ سال ۹۲ به دکترم ۲۰۰ میلیون پیشنهاد دادم تا اتانازی کنیم. به زندگی هیچ امیدی نداشتم. اما اوضاع عوض شد. وقتی تغییرات را روزبهروز میبینی، کمتر پیش میآید به گذشته فکر کنی.» اگر بیرون از کهریزک همان امکانات و همان نوع برخورد با افراد دارای معلولیت فراهم باشد، کهریزک میتواند آدمها را توانمند کند و دوباره به جامعه برگرداند. اما تجربه اسماعیل و دیگر دوستانش نشان میدهد «بیرون، نه بسترش فراهم است و نه جامعه آماده پذیرش». بهعلاوه «کدام شرکت یا سازمان دولتی به یک فرد دارای معلولیت کار میدهد؟»
میخواهم مستقل زندگی کنم
«مصطفی» چهرهای شاداب دارد و برق زندگی در چشمانش پیداست. او بیماری «میوپاتی» ژنتیکی دارد و از کودکی با ضعف عضلانی درگیر است. تمام این سالها روی ویلچر بوده، اما هیچگاه اجازه نداده این محدودیت، آرزوهایش را متوقف کند. او در مقطع کاردانی به کارشناسی رشته کسبوکار در دانشگاه علمی کاربردی کهریزک تحصیل میکند و رؤیای راهاندازی استارتاپ خود را دارد.
«از سال ۱۴۰۲ در آسایشگاه بستری شدم. قبل از اینکه به اینجا بیایم، پشتیبان دانشگاه صنعتی شریف در قسمت خدمات فناوری اطلاعات بودم. قبلش هم حدود ۱۰ سال در حوزه بازاریابی فعالیت داشتم. بهدلیل هزینههای بالای زندگی و هزینه پرستاری، مجبور شدم به مؤسسه بیایم.» با وجود صمیمیتی که در فضای مؤسسه یافته و توصیف میکند، دلش میخواهد دوباره به زندگی مستقل خود بازگردد. «با تمام خوبیهایی که آسایشگاه دارد، اگر بیرون خانه داشتم، دوست داشتم در اجتماع باشم و در خانه خودم زندگی کنم.»
مصطفی زندگی پیش از آسایشگاه را روایت میکند: «پانزده سالم بود که مادرم فوت کرد و خواهر و برادری نداشتم. مدتی با پدر جانبازم زندگی کردم، اما او هم در سال ۹۳ بهدلیل آسیبهای ناشی از ترکشها شهید شد. از آن زمان تنها زندگی میکردم و پرستار داشتم، اما از نظر مالی شرایط سخت شد؛ در سال ۹۵ یک پرستار ۱۲ساعته ۱۵ میلیون تومان میگرفت. کارم را داشتم، با مردم در ارتباط بودم، اما هیچ حمایتی نبود و دیگر نتوانستم ادامه بدهم.»
زندگی در آسایشگاه نقطهای شد برای بازتعریف مسیر زندگیاش. «دانشگاه رفتن آرزویی بود که در بیرون از اینجا برایم محال بود، اینجا شدنی شد. رشتهای که به آن علاقه داشتم را شروع کردم تا بتوانم استارتاپ خودم را راهاندازی کنم.»
زندگی سراسر رنج است
علی، سال ۷۵، در سیزدهچهارده سالگی، هنگام بازی در جنگلهای شمال از بالای درختی بلند سقوط کرد و از ناحیه کمر دچار آسیب نخاعی شد. حالا در حوالی ۴۳سالگی، ریش بلند و موهایی که از پشت بسته، حالتی به چهرهاش میدهد که در ذهن میماند. «علی مهرعلیزاده هستم، از سال ۸۶ به خانه کهریزک آمدهام. میگویم خانه، چون ما اینجا زندگی میکنیم. اینجا مانند سکوی پرشی برای رسیدن به آرزوهایمان است.»
علی در میان صحبتهایش از شوپنهاور نقل میکند که «زندگی سراسر رنج است و تمام سعی ما این است لحظهای بیاساییم» و میگوید: «مانند بچهای که میخواهد تازه راه بیفتد، به هرچیزی چنگ میزند تا لحظهای خودش را سرپا کند. زندگی هم همین است.»
وقتی از درخت سقوط کرد، در روستایی در نزدیکی شهرستان «رودسر» زندگی میکرد. «وضعیتم در روستا خیلی بد بود. برق نداشتیم و زندگی شکلی کاملاً سنتی داشت. آدمهای عادی هم سخت زندگی میکردند، چه برسد به من. زخمهای بستر خیلی شدیدی پیدا کردم. کرمها را کنار تختم میدیدم که رژه میرفتند. اگر آنجا میماندم، شاید یکیدو هفته بیشتر دوام نمیآوردم.» او را به بیمارستان و بعد به آسایشگاه رودسر بردند. «در بیمارستان این امکان فراهم نیست که یک نفر دو سال بستری باشد.»
ابتدا فقط برای درمان زخمهای بسترش به آسایشگاه میرود، اما با دیدن شرایط و امکانات بهتر، تصمیم میگیرد همانجا بماند. «لحظههای اول برایم بسیار سخت بود و بغض سنگینی داشتم؛ فکر ماندن همیشگی در آسایشگاه آزارم میداد. اما وقتی درس خواندن را شروع کردم، فهمیدم تصمیم درستی گرفتهام. اگر به روستا برمیگشتم، احتمالاً فقط به زندگیای محدود و تکراری تن میدادم؛ خوردن، خوابیدن و گذراندن روزها تا رسیدن مرگ.»
منتظر میماندم که ماه از جلوی پنجره رد شود
«از روستایی که برایم پر از خاطره بود، دل کندم؛ چون آدم ایستایی نبودم، میخواستم در حرکت باشم، زندگی مستقلی بسازم و از پس خودم برآیم.» این تفکر باعث شد علی به تغییر فکر کند. «چند سال بود که در آن آسایشگاه بودم و میدیدم هیچ اتفاق تازهای نمیافتد و دوباره دارم تبدیل به همان آدم نباتی میشوم که فقط گذران عمر میکند.» علی درسهای تئوری دیپلم برنامهنویسی را در آسایشگاه گذراند. برای درسهای عملی باید به مراکز دیگر میرفت، اما پلهها سد راهش شدند. پلهها مثل بنبست زندگی، او را از حرکت بازمیداشتند و بسیار آزارش میدادند.
«آن روزها در آسایشگاه رودسر، گاهی تنها چیزی که به من امید زندگی میداد، این بود که پشت پنجره منتظر بمانم تا ماه رد شود و من تماشایش کنم. اینگونه روزم شب میشد. مدتها منتظر میماندم و دستم را زیر چانهام میگذاشتم و تماشا میکردم.» فکرهای عجیب و غریبی به ذهنش میرسد: «تمامش کنیم، بس است دیگر». روزی ناامید و پریشان در کوچههای رودسر بیهدف «ویلچر میزد» (علی قدمزدن را اینطور توصیف میکند) که صدای بوقی شنید. «معاون دوران دبیرستانم، آقای زیوری بود. او همیشه حواسش به من بود و حتی در آسایشگاه هم به سراغم میآمد. به او گفتم خسته شدهام. او هم از آسایشگاه کهریزک گفت.» فصل جدیدی در زندگی علی آغاز شد. یک هفته بعد به کهریزک رفت و از آن زمان، ۱۸ سال میگذرد.
«من دیپلم برنامهنویسی و نشر کامپیوتر داشتم، اما در آسایشگاه امکان ادامه این رشته نبود. رشتهام را به علوم انسانی تغییر دادم و دوباره دبیرستان را خواندم. چند سال پیش لیسانس روانشناسی گرفتم. روانشناسی را خیلی دوست داشتم و انگار در ذاتم بود، اما این رشته هم امکان ادامه نداشت.» شاید اگر جامعه شرایطی را ایجاد میکرد که علی به دانشگاهی بهجز دانشگاه کهریزک فکر کند و میتوانست مثل بسیاری دیگر به دانشگاههای سراسر ایران برود، الان در رشته روانشناسی خبره شده بود. بعد از ناکامی در مسیر روانشناسی، رشته حسابداری را انتخاب کرد و در حال حاضر در صندوق مرکزی آسایشگاه کار میکند.
این رکود ما را میکشد
در کهریزک به کسی مستقیماً نمیگویند باید برود، اما برای افرادی که طی سالها وضعیت بهتری پیدا کردهاند، نوعی تشویق غیرمستقیم وجود دارد. «میگویند سعی کن خودت را به جایی برسانی که بتوانی بیرون از اینجا زندگی کنی. در این وضعیت، آدم دچار ترس میشود؛ حسی شبیه به اینکه چیزی را از دست بدهی. این فکر را هم ایجاد میکند که باید کاری بکنی و به خودت میگویی: با زندگیام چه میخواهم بکنم؟» اینها را علی میگوید.
«افراد قبل از آمدن به اینجا فکر میکنند قرار است باقی عمر خود را زندگی آسایشگاهی داشته باشند. اما اینجا رؤیا و مسیر جدیدی را برایشان خلق میکند.» برای شروع کار در جامعه نیازهای زیادی وجود دارد. علی ادامه میدهد: «اگر برای شروع کار سرمایه داشتیم و دغدغه مالی وجود نداشت، بعد از یادگیری مهارت و حرفه، دیگر اینجا نمیماندیم و میتوانستیم کسبوکار خودمان را راه بیندازیم.»
در مؤسسه، مددجوها با دیدن همنوعانی که با وضعیتی دشوارتر کارهای زیادی انجام میدهند، انگیزه میگیرند. «این تجربه میتواند برای همه افراد دارای معلولیت در جامعه مفید باشد. کسانی که در خانه پنهان شدهاند، وقتی وارد مؤسسه میشوند، میبینند تواناییهای بسیاری دارند و میتوانند بر چالشها غلبه کنند.»
پله مثل دیواری فولادین است
علی میگوید آدمهای بسیاری، شعارهای قشنگی مثل «معلولیت محدودیت نیست» سر میدهند، اما واقعیت چیز دیگری است. «وقتی نمیتوانی از یک پله بالا بروی، محدودیت را با تمام وجود حس میکنی. آنچه میتواند این درد را کم کند، برداشتن موانع و فراهم شدن امکان خرید، ورزش و گشتوگذار در شهر است. وقتی این امکانات فراهم شود، حس میکنی برای جامعه ارزشمند هستی.»
صحبت به آخر رسیده و علی کمکم آماده رفتن به اتاقش میشود. از چیزی حرف میزند که آن را با عمق وجود حس کرده. «حتی یک پله برای ما مثل دیواری فولادین است، موانعی که به ما میگویند تو حق ادامه دادن نداری و زندگی برای تو ممنوع است. ما میخواهیم معلولیت خود را نبینیم و قوی باشیم، اما این موانع مدام یادآوری میکنند که تو نمیتوانی. این چیزی است که دوست دارم شنیده شود، حس شود و درک شود.»
خیز اروپا برای انقلاب در گردشگری سبز
سیاستهای گردشگری در اروپا تا دههها بیش از آنکه به پایداری یا کیفیت تجربه تمرکز کند، به جذب حداکثری گردشگران و فروش بیشتر خدمات متمرکز بود. رشد صنعت سفر با افزایش تعداد گردشگران، ساخت هتلهای بزرگ، گسترش پروازهای ارزانقیمت و تمرکز بر چند شهر که تبدیل به نمادهای گردشگری شده بودند، تعریف میشد. اما کیفیت زندگی ساکنان شهرهایی مانند پاریس، رم، ونیز یا بارسلون بهمرور زیر فشار حجم بالای گردشگران، افت کرد. در این دوره، محیطزیست و مقوله زیستپذیری شهری در حاشیه بودند و جایی در سیاستگذاری گردشگری نداشتند.
در دهه ۱۹۹۰، مفهوم «توسعه پایدار» که با گزارشهای بینالمللی وارد ادبیات رسمی شد، نگاه سیاستگذاران اروپایی را به پیامدهای زیستمحیطی گردشگری جلب کرد. در همین دوره، اصطلاح «اکوتوریسم» وارد دایره لغات گردشگری شد. اما بیشتر محدود به طبیعتگردی بود و شهرها همچنان از دایره این نگاه بیرون بودند. اروپا در این مقطع، مسئله را شناخته بود، اما هنوز به مرحله اقدام جدی نرسیده بود.
با شروع قرن جدید اما بحرانها عینیتر شدند. شهرهایی مانند ونیز، آمستردام و بارسلون با پدیدهای بهنام overtourism روبهرو شدند. اعتراض ساکنان محلی، بهویژه در اسپانیا، فشار بر زیرساختهای شهری، افزایش قیمت مسکن و آسیب به فضاهای تاریخی، زنگ خطر را به صدا درآورد. بااینحال، واکنشها اغلب مقطعی و محدود بود؛ از کمپینهای آگاهیبخش گرفته تا مقررات پراکنده که نتوانستند مدل غالب گردشگری را بهطور ریشهای تغییر دهند.
نقطهعطف این تغییر رویکرد اما دهه اول قرن جدید بود. از حدود سال ۲۰۱۰ پایداری از یک شعار اخلاقی به بخشی از سیاست رسمی اتحادیه اروپا تبدیل شد. در این دوره، شهرهای اروپایی شروع به بازاندیشی در فضاهای شهری کردند. پارکها و فضاهای سبز دیگر فقط محل گذران اوقات فراغت نبودند، بلکه به زیرساختهای کلیدی گردشگری بدل شدند. توسعه مسیرهای دوچرخه، کاهش حضور خودروها در مراکز تاریخی و سرمایهگذاری در فضاهای عمومی قابلدسترس، نشانههایی از این تغییر رویکرد بود. گردشگری سبز در این مرحله، از حاشیه به متن برنامهریزی شهری و گردشگری آمد.
بحران جهانی کووید به این روند شتاب بیشتری داد. توقف ناگهانی گردشگری انبوه، شهرهای اروپایی را با تجربهای متفاوت روبهرو کرد؛ خیابانها خلوتتر شدند، فضاهای عمومی دوباره به ساکنان بازگشت و کیفیت زندگی شهری مورد بازنگری قرار گرفت. پس از این تجربه، گردشگری سبز دیگر یک انتخاب داوطلبانه نبود، بلکه به ابزاری برای بازسازی صنعت گردشگری بدل شد. اتحادیه اروپا و دولتهای ملی، سرمایهگذاری در پارکهای شهری، فضاهای باز، پروژههای پایدار و جاذبههای دوستدار محیطزیست را بهعنوان راهبرد اصلی بازگشت گردشگری بعد از کووید تعریف کردند.
در چنین بستری پروژههای جدید در کشورهایی مانند پرتغال، فرانسه، آلمان، یونان و هلند معنا پیدا کرد. میشود گفت گردشگری سبز در اروپا حاصل یک تصمیم ناگهانی یا موج تبلیغاتی نیست، بلکه نتیجه مسیری تدریجی است که از توسعه بیمهار، به بحران، و از بحران به بازطراحی مدل سفر رسیده است؛ مدلی که اکنون کیفیت تجربه، حفظ محیطزیست و زیستپذیری شهرها را در مرکز توجه قرار داده است.
جاذبههای جدید؛ دوستدار محیطزیستاند
هلند، بلژیک، آلمان، مالت، بریتانیا، یونان و فرانسه در خط مقدم انقلاب گردشگری سبز در اروپا ایستادهاند. این کشورها با اقداماتی از قبیل بازطراحی پارکهای شهری و فضاهای سبز سحرانگیز جاذبههای جدیدی در شهرهای مقصد گردشگری از آتن تا برلین و از پاریس تا آمستردام ایجاد کردهاند که فقط زیبا نیستند، بلکه با رویکرد پایداری طراحی شدهاند. این تحولات به گردشگران امکان میدهد طبیعت را به شیوههایی تجربه کنند که پیشتر غیر قابلتصور بود؛ از طریق حملونقل دوستدار محیطزیست، معماری پایدار و طراحیهایی با نگاه ویژه به محیطزیست.
کشورهای اروپایی میگویند در سال ۲۰۲۶ جاذبههای بزرگ و تازهای را به جاذبههای گردشگری اضافه خواهند کرد. جاذبههایی که فقط گردشگران را مجذوب نمیکند، بلکه با ادغام فناوریهای پیشرفته و طراحیهای سبز، مرزهای پایداری در توسعه گردشگری را جابهجا خواهد کرد. از جمله «دنیای یخزده» در دیزنیلند پاریس قرار است به یک جاذبه خیرهکننده تبدیل شود و طرفداران را وارد تجربهای کاملاً فراگیر کند که سرگرمی را با پایداری در هم میآمیزد. توسعه جدید پارک «پالتونز» با تم وایکینگی در بریتانیا، هم ماجرایی پرهیجان را برای بازدیدکنندگان روایت میکند و حفاظت از محیطزیست را در اولویت قرار داده است.
انقلاب گردشگری سبز فقط ناظر بر ساخت مکانهای دیدنی نیست، بلکه هدف آن پرورش یک ذهنیت پایدار در میان گردشگران است. این کشورها قصد دارند با اقداماتی که برای سال پیش رو طراحی کردهاند استاندارد جدیدی برای صنعت گردشگری تعریف و اروپا را به الگویی پیشرو برای سایر نقاط جهان تبدیل کنند.
زیرساختهای دوستدار محیطزیست
انقلاب گردشگری سبز در اروپا محدود به جاذبهها و سیاستگذاریها نیست. زیرساختهای جدید گردشگری هم نگاه ویژهای به موضوع گردشگری سبز دارند. اروپا قرار است در سالهای پیش رو، هتلهای جدید و نوآورانه تأسیس کند؛ هتلهایی با معماری پیشرفته و تلفیق پایداری، لوکسبودن و احترام عمیق به فرهنگ محلی. در سال ۲۰۲۶ شهرهای مختلف اروپا شاهد افتتاح چشمگیرترین هتلهای دوستدار محیطزیست خواهد بود. از جمله هتل Six Senses Milan که سطح جدیدی از مهماننوازی را ارائه خواهد کرد. این هتل لوکس که در یک ساختمان تاریخی قرار دارد، گذشته و حال را در هم میآمیزد، تجربهای از تجمل پایدار ارائه میدهد و با هویت امروز میلان همخوان است. هتلهای Six Senses به تعهدشان به پایداری شهرت دارند و این مجموعه نیز از این قاعده مستثنا نخواهد بود.
چند شهر بزرگ اروپایی قرار است در سال جدید میلادی پروژههای عظیم بازسازی پارکهای شهری و ایجاد فضاهای سبز پایدار جدید را به پایان برسانند. این فضاهای شهری نهتنها به گردشگران و ساکنان این شهرها فرصتی برای گریز از زندگی شهری میدهد، بلکه فضاهایی تعاملی و سازگار با محیطزیست برای لذت بردن از طبیعت در دل کلانشهرها ایجاد میکند.
نکتهای که این نگاه را بهویژه در فضاهای شهری تبدیل به مقولهای خاص و قابلتوجه میکند، تعهد به پایداری و ادغام فضاهای سبز در بافت شهری است. میتوان گفت شهرهای مختلف اروپا در حال بازآفرینی خود هستند و زیبایی طبیعت را با زندگی پرجنبوجوش شهری ترکیب میکنند. در این مسیر با توسعه پارکهای شهری، جاذبههای دوستدار محیطزیست و ابتکارات گردشگری پایدار، راه را برای نوع جدیدی از سفر هموار میکنند. سفری که ریشه در مسئولیتهای محیطزیستی دارد و درعینحال، نیاز مسافران به سفرهای لوکس و یا ماجراجویانه را هم تأمین میکند.
پینوشت: در نگارش این گزارش از مقالات و گزارشهای Travel And Tour World بهره گرفته شده است.
در روزهای اخیر، گزارشهای متعددی از حضور گسترده خودروهای آفرود در دریاچه سد درودزن منتشر شد.
برنامهای با عنوان جشن تأسیس بزرگترین تور آفرود کشور در ۷ آذر ۱۴۰۴، که طی آن بیش از صد خودرو آفرود و سواری و دهها موتور سنگین وارد بستر و حریم پشت سد شدند، رخدادی که پیامد مستقیم آن، فرسایش شدید خاک و تخریب اکوسیستم بستر دریاچه است. برپایی آتش، استیج، نورافشانی، آتشبازی و چندین باند صوتی پرقدرت، در منطقهای انجام شد که پرندگان مهاجر، کیلومترها مسیر را برای چند صباحی زیستن و تغذیه در آن طی کردهاند. این برنامه با تبلیغ گسترده در شبکههای اجتماعی و پوشش بلاگرها و صفحات مرتبط با آفرود همراه بود و با دریافت ورودیهای چندصدهزار تا چندمیلیون تومانی، ماهیتی کاملاً تجاری داشت.
این درحالیاست که محدوده سد درودزن، حریم آب شرب شهرها و روستاهای پاییندست و دارای کارکرد زیستگاهی حساس است؛ حتی فعالیتهایی مانند قایقسواری در آن ممنوع اعلام شده است. باوجوداین، چنین رویداد پرجمعیت و مخربی بدون ممانعت مؤثر اجرا شده است.
تفریح و طبیعتگردی اصولی، حق مردم است و کسی مخالف بهرهمندی مسئولانه از طبیعت نیست. اما آنچه در سد درودزن رخ داد، اقدامی ضد محیطزیستی، هنجارشکنانه در اوج بحران آب و خشکسالی استان فارس بود، اقدامی که آب شرب میلیونها نفر، اکوسیستم منطقه و حیات پرندگان مهاجر را به خطر انداخت. این رخداد صرفاً یک سلیقه نادرست گردشگری نیست، بلکه نقض همزمان چند لایه از قوانین بالادستی کشور و نمونهای روشن از بیاعتنایی به حقوق عمومی است.
نخست، اصل ۵۰ قانون اساسی، حفاظت از محیطزیست را وظیفهای عمومی میداند و هر فعالیت مخرب را ممنوع اعلام میکند. رویدادی که مستقیماً به تخریب زیستگاه، آلودگی صوتی شدید، فرسایش خاک و تهدید منابع آب شرب منجر میشود، دیگر قابلتوجیه ذیل تفریح یا گردشگری نیست؛ این یک فعالیت مخرب محیطزیستی است. از سوی دیگر، قانون حفاظت و بهسازی محیطزیست، هر اقدامی را که تعادل اکولوژیک را برهم بزند یا موجب آلودگی شود، ممنوع میداند و سازمان حفاظت محیطزیست را مکلف به پیشگیری و مداخله در برابر آن کرده است. مسئله فقط محیطزیست نیست، پای آب شرب در میان است.
این قانون اساساً برای حفاظت از منابع آب کشور و توزیع عادلانه و منطقی آب بهویژه در مناطق مختلف و برای مقاصد مختلف تدوین شده است. در این راستا، فعالیتهایی مانند ورود خودروها به منابع آبی، ایجاد مسیرهای غیرمجاز و آلودگی صوتی و فیزیکی در حریم منابع آب تحت هیچ شرایطی مجاز نیست و میتواند به تخریب و تهدید کیفیت آب شرب و همچنین بیثباتی در اکوسیستمهای آبی منجر شود. علاوهبراین، منطقه مورد نظر دارای کارکرد زیستگاهی برای پرندگان مهاجر است.
براساس مقررات مرتبط با زیستگاههای حساس، هرگونه فعالیت مخل آرامش حیاتوحش، بهویژه در فصل مهاجرت، ممنوع است. نورپردازی شبانه، صدای شدید و تجمع انبوه، از عوامل شناختهشده اختلال در رفتار، تغذیه و مهاجرت پرندگاناند. در چنین شرایطی، مسئولیت صرفاً متوجه برگزارکنندگان نیست. تبلیغکنندگان و مروجانی که با تولید محتوا، به جذب جمعیت و عادیسازی تخریب کمک کردهاند و همچنین دستگاههای مسئول که با عدم نظارت یا صدور مجوزهای غیرشفاف زمینه این رخداد را فراهم کردهاند، همگی در برابر قانون و افکار عمومی پاسخگو هستند.
تورهایی که امروز در هر نقطهای از ایران قد علم کردهاند، به یکی از دهها بحران طبیعت ایران تبدیل شدهاند. تورهایی که فرقی نمیکند در دل جنگلهای هیرکانی باشند یا کوهستانهای زاگرس و جنگلهای بلوط ایرانی، کنار سدها و آبگیرها و تالابها، سواحل یا حتی قلب کویر.
تورهایی با چادرهای رنگی، خودروهای شاسیبلند، رقص نور، موسیقی، آتشبازی و هیاهو. این تورها همهجا هستند، در دل مناطق حفاظتشده، در جنگلهای هیرکانی و بلوط، یا حتی در مخازن سدها، بیتوجه به اینکه با چه نوع مقصدی و چه میزان حساسیت اکولوژیک مواجهاند.
آنچه امروز در بسیاری از نقاط کشور جریان دارد، نه گردشگری متناسب با مقصد است، نه مبتنیبر فرهنگ، ظرفیت برد و ملاحظات محیطزیستی، بلکه نوعی گردشگری بیضابطه است، این تصور غلط که هر جا میشود رفت، بدون توجه به اینکه مقصد کجاست، چه ویژگیهایی دارد و چه ظرفیتی را میتواند تحمل کند. گردشگریای که اغلب با تخریب، آلودگی، هیاهو و فشار مستقیم بر طبیعت همراه است. در گردشگری اصولی، هر مقصد براساس ظرفیت اکولوژیک، حساسیت زیستی و اهداف حفاظتی تعریف و مدیریت میشود. حتی در مناطق حفاظتشده، اگر مجوزی صادر شود، باید محدود، کنترلشده و صرفاً برای مشاهده، آموزش و ارتقای آگاهی عمومی باشد؛ با کمترین مداخله و بیشترین نظارت.
یکی از اصول کلیدی مدیریت گردشگری، تطابق مقصد با انگیزه سفر گردشگران است. هر منطقه ویژگیهای خاص خود را دارد و نمیتوان یک مقصد را برای همه سلیقهها و انتظارات تبلیغ و توصیه کرد. جنگلهای هیرکانی و جنگلهای بلوط ایرانی، مقصدی بکر برای طبیعتگرداناند، طبیعتگردی که پیش از ورود باید بداند قدم به اکوسیستمی زنده گذاشته است، زیستگاه پرندگان، خزندگان و گونههای متنوع گیاهی و جانوری. احترام به طبیعت و فرهنگ آن، نخستین اصل گردشگری مسئولانه است. مناطق باید منطبق با واقعیت اکولوژیک خود تبلیغ و توسعه داده شوند. هر منطقه، متناسب با نوع خاصی از گردشگری است. نمیتوان در دل منطقهای با تنوعزیستی بالا و ظرفیت محدود، کاروانی از خودروهای آفرود با آلودگی صوتی و نوری به راه انداخت. بخشی از این بحران، به سیاستگذاریها و نگاه تصمیمگیران بازمیگردد.
پاسخگویی به نیازهای مختلف گردشگری، مستلزم تعریف فضاهای متناسب در مکانهایی است که چنین ظرفیتی را دارند. اما زمانی که تبلیغات نادرست، افراد را بدون شناخت به یک مقصد حساس سوق میدهد، نتیجه چیزی جز نارضایتی گردشگران و تخریب ارزشهای طبیعی و زیستی نخواهد بود. در ایران، این اصول عملاً کنار گذاشته شدهاند، بهویژه زمانی که پای آفرود و خودروهای شاسیبلند به میان میآید. هر مسیر و هر مکانی، بدون ارزیابی و ضابطه، به مقصد گردشگری تبدیل میشود. ایجاد راههای غیرمجاز، کوبیدن خاک، تشدید فرسایش، آلودگی صوتی، انباشت زباله و تخریب مستقیم زیستگاهها.
غبار سیمان؛ دشمن سلامت مردم و تاریخ
کارخانه سیمان بهبهان که اواسط دهه ۵۰ کارش را شروع کرد و در دهههای بعدی فعالیتش را گسترش داد، در تمام سالهای گذشته در پاسخ به نگرانیهای محیطزیستی، یک جمله ثابت را تکرار کرده: «آلایندگی در حد استاندارد است.»
از سوی دیگر، مسئولان محیطزیست نیز عموماً این جمله را میگویند: «پایش انجام شده و تذکرات لازم داده شده است.» اما پرسش اصلی مردم منطقه همچنان بیپاسخ مانده: اگر همهچیز تحت کنترل است، این حجم از نارضایتی و نگرانی از کجا میآید؟
ادارهکل حفاظت محیطزیست خوزستان در سالهای اخیر بارها از بازدید میدانی، اندازهگیری خروجی دودکشها و الزام کارخانه به نصب فیلتر خبر داده و تأکید کرده «درصورت مشاهده تخلف، برخورد قانونی خواهد شد». این موضعگیریها در ظاهر اطمینانبخش است، اما واقعیت میدانی چیز دیگری میگوید.
ساکنان مناطق اطراف کارخانه، کشاورزان و باغداران بارها از نشست گردوغبار بر زمینهای کشاورزی، کاهش کیفیت محصولات و مشکلات تنفسی گفتهاند. حتی برخی پروندههای حقوقی مربوط به خسارت به درختان و باغها نیز در دستگاه قضائی مطرح شده است.
در این میان مسئولان کارخانه سیمان بهبهان از نصب و ارتقای فیلترهای غبارگیر بهعنوان اقدام اصلی برای مهار آلودگی یاد میکنند. بیتردید این اقدام ضروری است، اما سؤال کلیدی اینجاست: این فیلترها چند درصد از آلایندگی را مهار میکنند؟ آیا همه خطوط تولید بهروز شدهاند یا فقط بخشی از آنها؟ نتایج اندازهگیریها چرا بهصورت عمومی منتشر نمیشود؟
تا زمانی که دادههای دقیق و شفاف در اختیار افکار عمومی قرار نگیرد، تکرار جمله «همهچیز در حد استاندارد است» نه قانعکننده است و نه اعتمادساز.
این صحبتها در حالی مطرح میشود که در روزهای پایانی اسفند سال گذشته «عالیه چنگیزی»، رئیس اداره محیطزیست شهرستان بهبهان، از کار برکنار شد. آنطورکه پیش از این در گزارشی در «پیام ما» نوشتیم، چنگیزی در ۹ ماه حضورش، ۲۵ واحد صنعتی در شهرستان بهبهان را برای نخستینبار بهعنوان صنعت آلاینده معرفی کرد و ۱۲ صنعت آلاینده از جمله یک شرکت نفت و گاز و یک کارخانه سیمان نیز در شرف ثبت در فهرست صنایع آلاینده داشت که چند روز قبل از نهایی کردن این فهرست برکنار شد تا همه نگاهها متوجه فشارهای صنایع آلاینده بر مدیران محیطزیست بهویژه در شهرستانها شود.
گزارشهای آن زمان حکایت از آن داشتند که سرپرست اداره حفاظت محیطزیست بهبهان بهدلیل این فشارها بارها تا مرحله برکناری پیش رفته و یکبار نیز در زمان مدیرکل سابق حفاظت محیطزیست خوزستان استعفا داده بود که پذیرفته نشد.
خبر واگذاری زمین صحت ندارد
خبر آزادسازی ۵۹ هکتار از زمینهای شهر تاریخی ارجان که در نزدیکی کارخانه سیمان است، گویا هنوز به گوش مسئولان استانی نرسیده. «کاوه راهبر»، عضو شورای شهر بهبهان، میگوید این منطقه خارج از شهر است و براساس قانون آنها اختیاری در این زمینه ندارند. «درباره آزادسازی زمینهای جدید برای فعالیت کارخانه سیمان اطلاعی ندارم اما نکته اینجاست که مردم از حجم آلایندگی به ستوه آمدهاند و امیدواریم دستگاههای ناظر در این زمینه ورود کنند.»
فرماندار بهبهان هم از این ماجرا خبری ندارد. «زهرهالزهرا روحیپور» به «پیام ما» میگوید صحبتی از گسترش فعالیت جدید توسط کارخانه سیمان تاکنون مطرح نبوده است: «چنین خبری تا این لحظه در استان مطرح نبوده. نه در دستورکار است، نه اجرایی و نه عملیاتی.» او اما به نکته دیگری اشاره میکند؛ به زمینهای کارخانه سیمان که در دهه پنجاه تحت تملک قرار گرفتند و در ادامه میگوید: «اراضی تحت تملک این کارخانه چندین برابر زمینهایی است که در حال حاضر در حال استفاده است و طبق مصوبات و مالکیت، درصورت نیاز میتوانند از آن استفاده کنند.»
او همچنین درباره وضعیت آلایندگی و میراثی بودن این زمینها هم میگوید: «ادارات محیطزیست و میراثفرهنگی قطعاً باید به این موارد رسیدگی کنند و مرجع اعلام میزان آلایندگی اداره محیطزیست شهرستان است.»
این درحالیاست که «محمدجواد اشرفی»، مدیرکل محیطزیست خوزستان، هم به «پیام ما» میگوید: «هنوز استعلامی برای افزایش فعالیت از ما درخواست نشده است.» او در ادامه و در پاسخ به نگرانیها از آلایندگی این صنعت اضافه میکند: «آلایندگی کارخانه سیمان جدید نیست و این صنعت در سالهای ۹۸-۹۹ به سیستم کنترل غبار مجهز شد و پسازآن، وضعیت آلایندگی در اغلب موارد قابلقبول بوده است. هرچند منکر تصاویری که از آلودگی منتشر میشود نیستم، اما براساس پایشهای مستمر کارشناسان ما، این امر خیلی کم رخ داده و شاید سالی چند بار باشد.»
بهگفته او، این مجموعه با گاز کار میکند، اما بهدلیل ناترازی انرژی ممکن است این وضعیت تغییر کند و همین عامل انتشار آلایندگیهای مختلف باشد. «اما مشخص است که براساس اندازهگیری همکاران و آزمایشگاه معتمد و کنترل پایش آنلاین خود کارخانه در چند سال گذشته، فقط در یک فصل واجد صنایع آلاینده شده است.»
او تأکید میکند آنچه مسلم است، آن است که بهصورت مستمر این مجموعه دود تولید نمیکنند و صرفاً ممکن است برای مدت محدود انتشار غبار هم داشته باشد.
ذرات آلاینده در خاک، هوا و پوشش گیاهی موجود است
تحقیقات علمی متعدد نشان دادهاند فعالیت کارخانههای سیمان میتواند به انتشار آلایندههای محیطزیستی منجر شود که آثار آن در خاک، هوا و پوشش گیاهی اطراف کارخانهها قابلمشاهده است. بهعنوان مثال، مقاله «ارزیابی زیستمحیطی آلودگی فلزات سنگین در خاکهای اطراف کارخانه سیمان بهبهان» منتشرشده در نشریه جغرافیا و برنامهریزی محیطی (پیاپی ۶۳، پاییز ۱۳۹۵) نشان میدهد فلزات سنگین مانند آلومینیوم، سرب، کادمیوم و نیکل در خاک اطراف این کارخانه وجود دارد و میتواند نشاندهنده تأثیر فعالیت صنعتی بر کیفیت خاک باشد.
این یافته با دیگر پژوهشهای علمی بینالمللی همسو است. بهطور مثال، بررسیهای جهانی نشان دادهاند صنعت سیمان منجر به تجمع فلزات سنگین در خاک نزدیک کارخانهها میشود؛ موضوعی که در مقاله «Cement Industry Pollution and Its Impact on the Environment and Population Health» که در سال ۲۰۲۴ منتشر شد، هم مورد تأکید قرار گرفته است. این مقاله اشاره میکند فلزات سنگین و ذرات معلق ناشی از تولید سیمان میتوانند در محیط تجمع یابند و خطرات محیطزیستی و بهداشتی قابلتوجهی ایجاد کنند.
همچنین، مطالعات موردی در دیگر مناطق نشان دادهاند آلودگی خاکها اطراف کارخانههای سیمان ممکن است باعث تغییر در خصوصیات شیمیایی خاک، تجمع آلایندهها در گیاهان و ورود این مواد به زنجیره غذایی شود؛ مسائلی که در ادبیات علمی بهعنوان چالشهای محیط صنعت سیمان شناخته شدهاند.
بر همین اساس، واکنش محیطزیست به صنایع آلایندهای چون کارخانه سیمان محل مناقشه است؛ آنهم کارخانهای که علاوهبر آلایندگی گسترده بر روی شهری باستانی بنا شده، شهری که کاوش در آن و بیرون کشیدن لایههای تاریخ از دلش هم خلق ثروت ماندگاری دارد و هم اثرات طولانیمدت برای زندگی مردم منطقه.
