بایگانی
بیانیه شبکه تشکلهای محیطزیست، منابع طبیعی و توسعه پایدار کشور به مناسبت روز جهانی تالاب
یک: شبکه تشکلهای محیطزیست، منابع طبیعی و توسعه پایدار کشور، اعلام میدارد در شرایطی که کشور با بحرانهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی مواجه است، بخش قابلتوجهی از این بحرانها ریشه در حکمرانی نادرست منابع طبیعی، بهویژه مدیریت منابع آب کشور دارد.
دو: همچنین در حالی که همچون عموم مردم عزیز کشورمان، سوگوار زیباترین فرزندان ایران هستیم و ضمن عرض تسلیت به خانوادههای داغدار و گرامیداشت یاد جانباختگان وقایع دیماه ۱۴۰۴، اهمیت حیاتی توجه به عوامل محیط زیستی و اجتماعی پدیدآورنده یا تشدیدکننده ناترازیهای اقتصادی را متذکر میشویم و بر نقش مؤثر حکمرانی نامطلوب سرزمینی در ایجاد یا تداوم شکستهای اقتصادی تأکید مینماییم.
سه: تشکلهای مردمنهاد عضو «دبیرخانه تخصصی آب، تالاب و حوضههای آبریز» شبکه محیط زبست و منابع طبیعی کشور، در تمام این سالها نسبت به سوءمدیریت منابع آب، تصمیمات بخشینگر، ناکارآمدی ساختارهای تصمیمگیر و عدم اجرای قوانین بالادستی هشدار دادهاند.
➖ اجرای طرحهای مدیریت تالاب بدون ارزیابی مستقل، بدون آسیبشناسی اجتماعی و محیطزیستی و بدون مشارکت واقعی جوامع محلی و تشکلهای تخصصی، علیرغم معدود تصمیمات و اقدامات درست و قابل توجه و امیدبخش، به دلیل عدم تعهد و بیتوجهی وزارت نیرو، شوربختانه به شکست انجامیده است. همانگونه که اقدامات وزارتخانههای نفت، صمت، جهاد کشاورزی، راه و شهرسازی و برخی دستگاههای اجرایی یا پیمانکاری کلان کشور و یا مجلس شورای اسلامی نقش مؤثری در نابودی تالابها و تخریب سرزمین داشتهاند.
➖ مواردی همچون سیاست مدیریت استانی آب که به تضعیف مدیریت یکپارچه منابع آب انجامید و یا بیتوجهی به تعهد و تکلیف قانونی پرداخت حقآبه بیش از ۱۰ میلیارد مکعبی در قانون برنامه هفتم توسعه، نمونههایی از سیاستهای اشتباه و ترکفعلهاست.
➖ متأسفانه تداوم این روندها و رویکردها، هیچ چشمانداز مثبتی را فراروی کنشگران و فعالان و کارشناسان این حوزه قرار نمیدهد.
➖ اینها در کنار عدم شفافیت آزاردهنده و بیاعتقادی به مشارکت مردمی و پاسخگویی، بیهوده بودن ادامه روند موجود و لزوم تغییر بنیادین در سیاستها و رویکردهای مدیریتی و قانونی را، به باور جمعی ما تبدیل نموده است.
چهار: ما تشکلهای مردمنهاد تخصصی این حوزه، تأکید مینماییم از این پس، تا زمانی که اقدامات مؤثر، شفاف و قابل ارزیابی در دستور کار نهادهای مسئول قرار نگیرد، از حضور در نشستهای بیحاصل و مشارکت بلااثر خودداری خواهیم نمود چرا که با رسالت اجتماعی تشکلهای مردمنهاد همخوانی ندارد. فقدان خروجی مشخص و اثرگذاری و اراده اصلاح، تاکنون به این اندازه روشن و آشکار نبوده است. هرچند همچنان امیدوار به حضور و عاملیت معدود مسؤولان دلسوز و متعهد به مشارکت اجتماعی واقعی هستیم و تلاشهای آنان را ارج مینهیم.
➖ بدیهی است این تصمیم جمعی، ذیل حقوق نظارت و دیدهبانی تشکلهای مردمنهاد، مستند به ماده ۲۹ آییننامه تشکلهای مردمنهاد مصوب ۱۳۹۵/۰۶/۰۶، اتخاذ شده و ارزیابیهای مداوم، این امکان را فراهم خواهد نمود که در صورت شروع تغییرات ملموس و محسوس و مشارکت واقعی، تمام توان داوطلبانه و مسؤولانه تشکلهای تالابی، در همراهی با مردم و برنامههای جدید، قرار خواهد گرفت.
پنج: با تأکید بر لزوم تغییر در دیدگاه و گفتمان حاکم بر مدیریت سرزمین، بدینوسیله اولویتهای فوری و غیرقابل تعویق این حوزه را به شرح ذیل اعلام میداریم:
➖ ۱. تخصیص و تحویل حجمی و قابل پایش حقآبه محیطزیستی تالابها، بهویژه در فصل زمستان و در محل مصب تالابها، با پذیرش دیدهبانی غیردولتی و مردمنهاد
➖ ۲. استقرار مدیریت یکپارچه، هماهنگ و ملی منابع آب با مشارکت مؤثر همه ذینفعان؛
➖ ۳. ارزیابی مستقل، بازنگری و اصلاح طرحهای مدیریت تالابها و برنامههای کشاورزی و معیشت پایدار اجراشده.
➖ ۴. اجرای بدون تنازل و قطعی تکالیف مندرج در برنامه هفتم توسعه
➖ ۵. تعیین سازوکار و ساختار مشارکت واقعی تشکلهای مردمنهاد تخصصی این حوزه.
شش: بحران تالابها نماد آشکار بحران حکمرانی آب در کشور است. حاصل به رسمیت شناخته نشدن پیوند میان تخریب محیطزیست، ناکارآمدی اقتصادی و بیثباتی اجتماعی و محصول عدم اصلاحات ساختاری در مدیریت منابع آب کشور؛ ما سالها هشدار دادیم و همزمان سعی کردیم با همه توانمان به دولت و مردم یاری برسانیم. حالا دیگر زمان هشدار هم گذشته است. گفتنیها، گفته شده و زمان اقدام واقعی، مسؤولانه و شفاف فوری است.
➖ دبیرخانه تخصصی آب، تالاب و حوضههای آبریز شبکه محیط زیست، منابع طبیعی و توسعه پایدار کشور/۱۳ بهمن ۱۴۰۴
انگار نصیب کودکان ما از سیاست و سیاستمداری شعار و حرف بدون عمل است. «یا ایها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون» خطاب این آیه شما هستید! «ای کسانی که ایمان آوردهاید، چرا سخنی میگویید که عمل نمیکنید.» این پرسش مستقیماً متوجه شما، مسئولان و تصمیمگیران است؛ کسانی که از قانون، دین و امنیت سخن میگویید اما در عمل، کودکان را بیپناه در دل بحران رها میکنید.
کودکان و نوجوانان آسیبپذیرترین اعضای جامعهاند. مغز و نظام عصبی آنان هنوز در حال رشد است و توانایی ارزیابی خطر، مهار هیجان و پیشبینی پیامدها کامل نشده است. مواجهه کودک با بحران، بازداشت یا خشونت، تجربهای گذرا نیست؛ بلکه عاملی با پیامدهای ماندگار بر سلامت روان، هویت و آینده اوست. پیامدهای روانی بحران برای کودکان جدی و بلندمدت است. اضطراب و ترس پایدار، اختلالات خواب و رفتاری که ممکن است سالها ادامه داشته باشد، افسردگی و کاهش اعتماد به بزرگسالان و احساس بیپناهی تنها گوشهای از این آسیبهاست. پیامدهای اجتماعی و تحصیلی نیز قابل چشمپوشی نیست، ترک یا افت تحصیلی، انزوای اجتماعی، کاهش مشارکت در فعالیتهای جمعی و افزایش آسیبپذیری در برابر سوءاستفاده و بهرهکشی، کودک را بهصورت جدی تهدید میکند. این پیامدها نهتنها ضرورت حمایت اخلاقی و اجتماعی از کودکان را روشن میکند، بلکه تعهدات قانونی را نیز برجسته میسازد.
کنوانسیون حقوق کودک، که ایران بیش از ۳۲ سال پیش به آن پیوسته است، تأکید دارد کودکان در هر شرایطی باید در برابر خشونت و آسیب محافظت شوند و «منافع عالیه کودک» در همه تصمیمها و اقدامها در اولویت قرار گیرد. ماده ۳۷ کنوانسیون، شکنجه، رفتار بیرحمانه و بازداشت غیرقانونی کودکان را ممنوع میکند و ماده ۴۰ حق دادرسی عادلانه و متناسب با سن کودک متهم یا بازداشتشده را تضمین میکند. این تعهدات قانونی روشن میسازد که حتی در بحرانها و اعتراضات، هیچ کودکی نباید در معرض خشونت، بازداشت خودسرانه یا محرومیت از حمایت قضائی قرار گیرد. بااینحال، تحقق واقعی این حقوق فراتر از امضای یک پیماننامه است و نیازمند اقدام عملی و ملموس است تا کودکان در زندگی روزمره از حمایت قانونی و اجتماعی بهرهمند شوند.
افزونبر تعهدات بینالمللی، «قانون حمایت از اطفال و نوجوانان» مصوب ۱۳۹۹، دولت را موظف میکند از کودکان در برابر خشونت، سوءاستفاده، بهرهکشی و قرار گرفتن در وضعیتهای مخاطرهآمیز محافظت کند و رسیدگی قضائی به وضعیت آنان را متناسب با سن، نیازهای رشدی و آثار روانی تجربههای بحران سامان دهد. این قانون بر تقدم مصلحت کودک، لزوم حمایت ویژه در شرایط پرخطر و مسئولیت نهادهای مربوطه در پیشگیری از آسیب تأکید دارد. بنابراین، دولت نهتنها بر اساس کنوانسیون حقوق کودک بلکه مطابق قوانین داخلی نیز مکلف به حمایت، پیشگیری و پاسخگویی است؛ تکلیفی که نادیده گرفتن آن، نقض قانون و تعهدات رسمی محسوب میشود.
آنچه در جریان بحران دیماه و اعتراضات رخ داد، شکاف عمیق میان قانون و واقعیت میدانی را نشان داد؛ شکافی که هزینهاش را کودکان پرداختند. کودکانی که به تجمعات فراخوانده شدند، کودکانی که بدون درک کامل پیامدها توسط جریانهای سیاسی در دل بحران قرار گرفتند، کودکانی که بازداشت شدند، آسیب دیدند و جان خود را از دست دادند.
براساس کنوانسیون حقوق کودک، دولتها موظفاند کودکان را در برابر خشونت، سوءاستفاده، بهرهکشی و قرار گرفتن در موقعیتهای پرخطر محافظت کنند. هیچ شرایط سیاسی، امنیتی یا اعتراضی، این مسئولیت را معلق نمیکند. تعلیق حقوق کودک، حتی بهصورت موقت، در هیچ چارچوب حقوقی قابلتوجیه نیست. حتی در وضعیتهای بحرانی، اصل حمایت ویژه از کودک باید تقویت شود، نه نادیده گرفته شود.
استفاده از کودکان در اعتراضات، چه با نیت سیاسی، چه از سر ناچاری و خشم اجتماعی نقض آشکار حقوق آنان است. کودکان «کنشگران سیاسی» نیستند؛ مسئولیت حفاظت از آنان، هم بر دوش دولت است و هم بر عهده خانوادهها، جامعه و جریانهای سیاسی. فراخواندن کودکان به تجمع، بازداشت و مواجهه خشونتآمیز، محرومکردنشان از دادرسی عادلانه متناسب با سن و نادیدهگرفتن آثار روانی بحران، همگی نقض تعهداتی است که دولت ایران پذیرفته است. اینها نه «هزینههای اجتنابناپذیر بحران» بلکه نمونهای آشکار از بهرهبرداری سیاسی و بیرحمانه از کودکان بهعنوان سپر و ابزار فشار است.
کودکان، نه آغازگر بحراناند و نه نقشی در ایجاد بحران داشتهاند؛ آنها حق دارند زنده بمانند، امن زندگی کنند و قربانی بازیهای سیاسی نشوند. اگر کنوانسیون حقوق کودک فقط سندی برای امضا و گزارشنویسی است، صادقانه بگویید؛ و اگر تعهدی واقعی است، باید پرسید در دیماه ۱۴۰۴ سهم کودکان ایران از این تعهد چه بود؟
دیگر چه چیزی برای قطعکردن باقی مانده است؟ بیایید آنچه در دسترس داریم را واکاوی کنیم. عصر چهارشنبه گذشته (۸ بهمن) خبرگزاریهای دولتی نوشتند دسترسی کاربران ایرانی به اینترنت بینالمللی پس از حدود ۲۰ روز اعمال محدودیت، فراهم شده. اما اینطور نبود. در روزهای بعد، اتصال فقط با استفاده از ویپیانها ممکن بوده و هر دقیقه قطع و وصل میشود. درواقع، اینترنت بهطور عمومی هنوز در دسترس نیست.
اینترنتی که نیست
«شبکه ملی اطلاعاتی که روزنهای محدود و پراختلال به شبکه جهانی اینترنت دارد.» «حامد بیدی»، مدیرعامل پلتفرم «کارزار» و فعال حق اینترنت، وضعیت فعلی اتصال را اینطور توصیف میکند. او به «پیام ما» میگوید: «اینترنتی که بدون ابزارهای واسط نظیر ویپیانها استفاده میکنیم، هیچ شباهتی به اینترنت بهمعنای شبکه جهانی ندارد؛ شبکهای بسیار محدود مبتنیبر «وایت لیست» شدن (فهرست سفید) یکسری از وبسایتهاست برای اینکه سرعتشان قابلقبول باشد. درواقع، بر بدنه ارتباطات مبتنیبر اینترنت یا بخش عظیم ترافیک ناشناسی که ردوبدل میشود، اختلالهای تعمدی صورت میگیرد، سقف و محدودیت ترافیک بر آن اعمال شده و این است که باعث میشود در کنار مسدودسازی پروتکلها و یکسری از متدهای امنیتی نظیر IPV6 و SSH با شبکه ملی اطلاعاتی روبهرو باشیم که در آن روزنهای بسیار محدود و پراختلال به شبکه جهانی باز مانده است.»
بهگفته «آرین اقبال»، پژوهشگر شبکه و کارشناس حوزه فناوری اطلاعات، آنچه امروز فعالان این حوزه مشاهده میکنند، اجرای عملی سیاست «وایتلیست» در اینترنت ایران است. به این معنا که برخلاف رویکردهای پیشین، اصل بر این است که فقط بعضی دسترسیهای از پیشتعیینشده مجاز شمرده میشوند و باقی ارتباطات مسدود یا مختل میمانند. «در گذشته، تلاش بر این بود که اینترنت در دسترس باشد و فقط با سایتها، پلتفرمهای شبکههای اجتماعی یا سرویسهایی که حاکمیت آنها را نامطلوب میدانست، مقابله شود. بخشی از این مقابله هم به تخریب پروتکلهای ویپیان محدود میشد. اما این روش، پیامدهای جانبی جدی دارد؛ چراکه بخش عمده ترافیک عادی اینترنت هم ذاتاً رمزگذاریشده است.»
بهگفته او، در برخی موارد تفاوت میان ترافیک ویپیان و ترافیک عادی اینترنت بهقدری مشخص است که میتوان از طریق «اثر انگشت» ارتباطات، آنها را از هم تفکیک کرد و صرفاً ویپیانها را هدف قرار داد. اما در بسیاری از موارد دیگر، این دو نوع ترافیک آنقدر به هم شبیهاند که تفکیک دقیق میان ارتباط عادی اینترنت و ارتباط مبتنیبر ویپیان عملاً ممکن نیست. در چنین شرایطی، مقابله با فیلترشکنها ناگزیر به تخریب فعال ارتباطات اینترنتی منجر میشود؛ وضعیتی که حتی ارتباطات عادی کاربران را هم مختل میکند. این البته یکسوی ماجراست.
طبق توضیح اقبال، در سوی دیگر ماجرا، فعالان حوزه فیلترشکن و دسترسی آزاد به اینترنت تلاش میکنند ابزارهای خود را کارآمدتر کنند. «آنها برای عبور از سیستمهای تشخیص، شکل ترافیک فیلترشکنها را هرچه بیشتر به ترافیک عادی اینترنت شبیه میکنند. درنتیجه، میزان خطای سیستمهای شناسایی ویپیان افزایش مییابد و فیلترشکنها مؤثرتر عمل میکنند.»
او میگوید: «در واکنش به این وضعیت، نهادهای مسئول برای مقابله، محدودیتها را تشدید میکنند و عملاً «شیر اینترنت» را سفتتر میبندند و پیامدهای جانبی باز هم بر جریان عادی زندگی دیجیتال کاربران اثر میگذارد.»
مقابله حداکثری با دسترسی آزاد
بخش دیگر ماجرا «سطوح دسترسی اینترنت» است. اینطورکه اقبال میگوید، دستکم پنج سطح دسترسی به اینترنت تعریف شده است. «سطح پنج بهمعنای قطع کامل اینترنت و محدود شدن دسترسی به اینترنت ملی است. سطح دو وضعیتی است که کاربران اکنون آن را تجربه میکنند؛ اینترنت ظاهراً وصل است، اما در عمل بخش بزرگی از خدمات و ارتباطات کار نمیکند. سطح یک نیز وضعیتی است که پیش از دورههای اخیر وجود داشت؛ شرایطی که اینترنت کار میکرد، اما دسترسی آزاد به ویپیان وابسته بود.»
بهگفته این پژوهشگر حوزه شبکه، تجربه این روزها بهوضوح نشان میدهد اینترنت ایران در سطح یک قرار ندارد، بلکه در سطوح بالاتری از محدودسازی قرار گرفته است. در این سطوح، «تصمیمگیران اولویت را بر مقابله حداکثری با دسترسی آزاد، از جمله ویپیانها، میگذارند». اقبال میگوید: «فارغ از اینکه چنین رویکردی از نظر فلسفی، انسانی یا اجتماعی تا چه اندازه قابلدفاع است، واقعیت این است که درنهایت مرجع ذیربط، تصمیم گرفته اینترنت در چنین وضعیتی باقی بماند.»
او ادامه میدهد: «در این شرایط تقریباً تمام نشانههای یک اینترنت مختلشده دیده میشود: بسیاری از ابزارها از کار افتادهاند، اختلالها گسترده و مداوم است و شبکه بینالمللی عملاً قابلاستفاده نیست. حتی در مواردی که اتصال برقرار به نظر میرسد، میزان «پکت لاس» (نرسیدن بخشی از دادهها به مقصد) بسیار بالاست، تأخیر شبکه زیاد است و نوسان تأخیر یا همان «جیتر» (نوسان در زمان انتقال دادهها) در سطحی قرار دارد که استفاده پایدار از اینترنت را ناممکن میکند. مجموعه این عوامل در کنار هم باعث شده اینترنت، هرچند بهطور کامل قطع نشده، اما عملاً غیر قابلاستفاده باشد.»
قطع اینترنت برای برقراری امنیت؟
در نخستین روز جنگ دوزادهروزه (۲۳ خرداد) بهدلیل آنچه «جلوگیری از نفوذ سایبری» اعلام شد، «محدودیتهایی موقتی» بر اینترنت اعمال کردند. این محدودیت درنهایت به خاموشی گستردهای انجامید که دستکم تا یک روز پس از آتشبس ادامه داشت. در آن روزها مدام گفته میشد قطع اینترنت بهدلایل امنیتی و برای جلوگیری از حمله سایبری است، اما از نگاه اقبال این تحلیل چندان مبنای واقعی ندارد. او توضیح میدهد: «دشمن بهندرت کل عملیات خود را وابسته به دسترسی به اینترنت مقصد میکند و حتی در زمان فعلی نیز حفظ ارتباط برای یک جاسوس، عامل خرابکار یا نیروی وابسته به سازمانی اطلاعاتی کار سختی نیست. قطع اینترنت برای او مشکلی ایجاد نمیکند و بهجای افزایش امنیت مردم، به دشمن پیام میدهد روی اینترنت داخلی نمیتوان حساب کرد. آن جاسوس میداند باید به راهحلهای جایگزین متوسل شود.»
اکنون متن یکی از درخواستهای پر امضا برای برقراری دوباره اینترنت در پلتفرم «کارزار»، به همین موضوع اشاره دارد: «قطعی اینترنت هیچ اخلالی در عملکرد جاسوسان و مزدوران خارجی ایجاد نکرده؛ زیرا احتمالاً ایشان از شبکه اینترنت ماهوارهای استفاده میکنند و نه خطوط شبکه تلفن ایران.»
اقبال در موضوع تهدیدهای سایبری، هکرها را به سه دسته تقسیم میکند؛ دسته نخست «اسکریپتکیدیها» هستند که توان آنها معمولاً به تغییر ظاهر سایتها یا اضافهکردن پیامهای نمایشی محدود میشود. دسته دوم حرفهایتریاند و توان انجام حملات سایبری جدیتری دارند، اما موفقیت آنها به میزان امنیت زیرساختهای کشور وابسته است؛ امنیتی که «با قطع گسترده اینترنت بهشدت تضعیف میشود». دسته سوم، هکرهای نخبهاند که در ادبیات امنیت سایبری، اساساً جلوگیری کامل از فعالیت آنها ممکن نیست. «راهکار مقابله با هکرهای نخبه کند کردن فرایند نفوذ است؛ بهطوریکه امکان شناسایی و واکنش بهموقع فراهم شود.» اما بهگفته او، قطع اینترنت چنین امکانی را ایجاد نمیکند؛ چراکه «مهاجمان حرفهای میتوانند از مسیرهای جایگزین مانند اینترنت ماهوارهای یا اتصال به شبکه کشورهای همسایه بهراحتی به دسترسی مورد نظر برسند».
با این نگاه، قطع اینترنت ابزار مؤثری برای مقابله با حملات سایبری در این سطح نیست و در عمل، بیشترین آسیب متوجه معیشت و زندگی روزمره شهروندان عادی است.
سراسر زیان
۲۵ روز قطعی اینترنت کسبوکارهای خرد وابسته را به کما برده و با وجود امکان اتصال محدود با استفاده از فیلترشکنها، فضای اجتماعی هم هنوز آماده برگشت به وضعیت عادی نیست. شرکتها و کسبوکارهای اینترنتی از آستانه تابآوری گذشتهاند. وزیر ارتباطات پیش از این گفته بود در این مدت اقتصاد دیجیتال -که حدود ۱۰ میلیون نفر در آن شاغلاند- روزانه حدود ۵۰۰ میلیارد تومان و اقتصاد کلان کشور نزدیک به پنج هزار میلیارد تومان زیان دیدهاند. هر روز درباره پیامدهای اجتماعی این روند هشدار داده میشود.
اقبال در میان اطرافیانش افراد زیادی را دیده که پیشتر تصمیم داشتند در ایران بمانند، با هر شرایطی کنار بیایند و برای پیشرفت کشور تلاش کنند، اما اکنون به نقطهای رسیدهاند که حتی برای تأمین هزینههای اولیه زندگی، مانند اجاره خانه، ناتوان شدهاند و به فکر مهاجرت افتادهاند. او این وضعیت را یکی از نمودهای عوارض اجتماعی سیاستهای محدودسازی اینترنت میداند.
از نگاه این پژوهشگر حوزه شبکه، شاید از نظر فنی بتوان ادعا کرد اینترنت امروز با دو هفته قبل تفاوت دارد، اما این تفاوت برای کسبوکار، فعالیت علمی یا هر نوع کار جدی دیجیتال معنادار نیست. «ممکن است کاربری با استفاده از چندین ویپیان و روشهای پیچیده تونلسازی بتواند بهطور مقطعی ارتباطی برقرار کند یا محتوایی بارگذاری کند، اما در مقیاس واقعی، کسبوکارها مختل شدهاند و امکان تعریف روند عادی زندگی دیجیتال برای کاربران عادی، پژوهشگران یا فعالان اقتصادی وجود ندارد. بهای چنین رویکردی به فناوری، متوقفکردن پیشرفتهای انسانی و ایجاد مجموعهای از آسیبهای جانبی گسترده است.»
بهگفته او، دامنه پیامدها به مسائل اجتماعی محدود نمیشود و میتواند به سطوح سنگینتری، از جمله تبعات امنیت ملی، برسد. «ایزولهکردن کامل فضای رسانهای و محدودشدن جریان اطلاعات به چند منبع رسمی مشخص، پیامدهایی دارد که از منظر رسانهای و اجتماعی قابلچشمپوشی نیست و آثار آن در سطوح بالاتر نیز قابلبررسی است. این آسیبها از حوزه علم آغاز میشود و تا ناامیدی اجتماعی گسترش مییابد. وضعیت کنونی اینترنت هیچ فایدهای ندارد و مجموعهای از زیانهای کوتاهمدت و بلندمدت را به جامعه تحمیل میکند.»
اقبال بزرگترین مشکل در وضعیت فعلی اینترنت، را پاسخگو نبودن نهادهای تصمیمگیر مانند شورای امنیت ملی، کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه و ستاد فیلترینگ میداند. او میگوید: «وزارت ارتباطات، با وجود جایگاه خود، قادر نیست صدای مردم را منتقل کند یا اهمیت فنی، اقتصادی و اجتماعی محدودسازیها را بهدرستی منعکس کند. نتیجه این است که مردم و فعالان فضای دیجیتال، راهی برای تأثیرگذاری یا انتقال نگرانیهای خود به مقامات مسئول ندارند و احساس ناامیدی گستردهای وجود دارد.»
محدودیتهای گسترده اینترنت پیامدهای عمیقی بر کشور داشته است: «نیروهای متخصص مهاجرت میکنند، امنیت سایبری کاهش مییابد و انگیزه برای فعالیت در حوزه فناوری از بین رفته است. این وضعیت فراتر از یک بحران مقطعی است و تصمیمهای مکرر برای قطع اینترنت در زمان اعتراضات، باعث فرار سرمایه، تضعیف فضای فناوری و نقض حق دسترسی آزاد به ارتباطات شده است.»
بهگفته این فعال حوزه اینترنت، شرکتها و فعالان کسبوکار در حوزه فناوری که پیشتر با محدودیتها کنار میآمدند، اکنون با ورشکستگی، تعطیلی کسبوکار، فروش اموال و مهاجرت مواجه شدهاند. «فضای فناوری کشور نابود شده است. من احساس میکنم نهادهای بالادستی درک درستی از تأثیر تصمیمات خود بر اقتصاد و توسعه فناوری ندارند.»
قبح قطع اینترنت ریخته است
در روزهای حملات اسرائیل در جنگ اخیر، فراتر از موضوع معیشت و مسئله ارتباط افراد با یکدیگر، نگرانی مردم این بود که در نبود اینترنت، از هشدارهای تخلیه که دشمن از طریق اینترنت اعلام میکرد، باخبر نشوند. بعد از این تجربه، با اوج گرفتن اعتراضات در شامگاه ۱۸ دی، دومین و دشوارترین و طولانیترین قطعی اینترنت را از سر میگذرانیم. حالا که سایه جنگ دیگری بر سر ماست، آیا درصورت حمله، روزنههای باقیمانده به جهان بسته میشود؟ بیدی، مدیرعامل پلتفرم کارزار، اینطور جواب میدهد: «بهاحتمال بسیار زیاد، بله.»
او میگوید: «از این بهبعد هر اتفاقی بیفتد که ارتباط مردم با هم بهمثابه تهدید دیده شود و جریان آزاد اطلاعرسانی تبدیل به مسئلهای امنیتی شود، اینترنت قطع خواهد شد. اینترنت در سطح و مقیاسی قطع شده است که دیگر قبح این ماجرا از بین رفته و دولت عملاً ابایی ندارد از اینکه حقوق مردم را در حوزههای مختلف بهبهانه امنیت نادیده بگیرد. چراکه شاهدیم در حوزههای مختلف و مقیاسهای مختلف حق آزادی بهبهانه امنیت سلب میشود. آنجا که صحبت از آزادی بیان است، با برخوردها با فعالانی که در شبکههای اجتماعی مینویسند، مواجهایم. آنجا که از حق اعتراض میگوییم، شیوه برخورد با اعتراضات را دیدهایم. شاهدیم که روایتهای کاملاً متفاوتی از آنچه مردم میبینند، بازگو میشود و اعتراضات را «عملیات مسلحانه تروریستها» تعبیر میکنند. آنجا که درباره حق اعتراض در پلتفرمها صحبت میشود، میبینیم با پلتفرمهایی مثل کارزار برخورد میکنند و مسدود میکنند.»
بهگفته او، کارزار همچنان محدودیتهای همیشگی را دارد. «اجازه نداشتیم بسیاری از موضوعات اساسی را که باعث شده امروز مردم به خیابانها بروند، منتشر کنیم. برخی مواردی که منتشر میشد، با برخورد امنیتی با نویسنده کارزار یا خود پلتفرم مواجه بود. در آخرین مورد هم سیمکارت من از سوی نهاد امنیتی مسدود شد و توضیح ندادهاند که دلیلش چیست.»
از نگاه بیدی اینترنت را هم باید در ادامه همین سیاست تحلیل کرد. «اینترنت زیرساختی است که بسیاری از این موضوعات روی آن بنا میشود و طبیعی است که حق دسترسی آزاد به اینترنت هم بهبهانه امنیت از مردم سلب شود.»
او ادامه میدهد: «قطعی اینترنت درصورت جنگ دوباره رخ خواهد داد. کمااینکه در جنگ دوازدهروزه هم که مسئله حمله سایبری یا مباحث فنی امنیتی نبود؛ این موضوع بارها از سوی خود مسئولان دولت اذعان و تأکید شد. تمام آن روایتها نادقیق و نادرست بودند. قطع اینترنت صرفاً بهخاطر این بود که افکار عمومی نتواند روایت مستقل خود را پیش ببرد و مشاهدات خود را به اشتراک بگذارد. بنابراین، در هر برههای که بحرانی به وجود بیاید، هر وقت که صلاح بدانند، خیلی راحتتر از قبل اینترنت را بهصورت کامل قطع خواهند کرد؛ این راحتتر هم از بعد سیاستگذاری است و هم از بعد فنی.»
مردم چه میخواهند؟
در روزهای جنگ دوزادهروزه، با وجود تمام اختلالها و قطعیها، نامههای بارگذاریشده در پلتفرم کارزار همچنان امضا میشد و پرامضاترینشان درخواستهای مربوط به برقراری دوباره اینترنت بود. بیدی میگوید: «در اعتراضات اخیر هم پرامضاترین کارزارهایی که در طول مدت قطعی اینترنت راهاندازی شد و بیش از ۱۷۰ هزار امضا جلب کرد، کارزار برقراری مجدد شبکه جهانی اینترنت بود. این وقتی مهم میشود که بدانیم حتی در روزها و هفتههای اولیه که پیامکها و پیامرسانهای داخلی قطع بودند، این کارزار توانست بیشتر از ۷۰ امضا بگیرد. درواقع، ۷۰ هزار امضا را در شرایطی گرفت که مردم ابزار ارتباط با یکدیگر را نداشتند و جای شگفتی بود که چگونه لینک کارزار را برای هم ارسال میکنند. این بهعنوان یک شاخص نشان میدهد چه اتفاقی برای روان جامعه رخ میدهد و جامعه چه برداشتی از وضعیت دارد.»
او اضافه میکند: «اگر دوباره بهبهانه اعتراضات برای قطع اینترنت برگردیم و فرض بگیریم فقط بخشهایی از مردم خشم و نارضایتی زیادی داشتند، در اعتراضات شرکت کردند یا با آن همدلی داشتند، به نظر میرسد قطع اینترنت، دامنه و عمق خشم اجتماعی را بیشتر کرد. افرادی که تا قبل از آن اعتراضات خود را بروز نمیدادند یا خشم بالایی نسبت به وضعیت نداشتند، یک مرحله خشمگینتر شدند و نارضایتیشان بیشتر شد و معترضتر شدند.»
بیدی انبوه هزاران کامنتی را که در بخش نظرات کارزار ثبت شده، گواه این نظر میداند. «تنوع بسیار بالایی از اقشار و سنین مختلف نظر داده بودند؛ از افرادی که کسبوکارشان لطمه خورده بود تا نوجوانهایی که اینترنت بخشی از زیست روزمره آنها بود و فشار روانی بسیار بالایی را احساس میکردند. انبوهی از پیامهای تهدید به خودکشی توسط این قشر در آن روزها دریافت میکردیم، که هرچند برای انتشار تأیید نمیشد، ما را شگفتزده میکرد که چقدر دامنه و عمق خشم بهواسطه قطع اینترنت در اقشار و سنین مختلف در حال گستردهشدن است.»
«نیایش» را به خاطر میآورم با طبیعت ایران
«مهاجرت، آخرین مسیری است که دلم میخواهد بروم. تصور جمعکردن چمدانی که در آن نتوانم خانوادهام، جنگلهای هیرکانی، خلیجفارس، دریای کاسپین و کودکانی را که هنوز مدرسهای برایشان ساخته نشده، جا دهم، برایم بسیار سخت است.» اینها را «نیایش مظفری» در گفتوگویی که با او درباره زنان حفاظتگر دهه هشتادی در ابتدای امسال داشتم، گفته است. امروز سهشنبه (۱۴ بهمن) که این یادداشت منتشر میشود، مدت زمان بازداشت نیایش به ۲۵ روز یا بهعبارتی ۶۰۰ ساعت رسیده است. دلیل بازداشت را نمیدانم، همچنان که از حالوروزش در این روزها اطلاعی ندارم، اینکه آنجا به چه فکر میکند؟ آیا در خیالش خود را در گلوگاه و در حال شمارش پرندگان شکاری میبیند یا در «چمروش» و در حال آموزش محیطزیست به کودکان!
نیایش جوان است؛ ۲۲ساله و جزو دهه هشتادیهای حفاظتگر؛ نسلی که سه سال پیش نیز تاوان بسیار داد. امسال هم بنابه گفته نهادهای رسمی اغلب بازداشتشدگان جوان هستند، نرسیده به ۳۰ سال؛ مانند نیایش! باز به خاطر میآورم که در این مصاحبه گفته بود: «بودن، زیستن و تلاش در مسیر حفاظت، تنها راهی است که باعث میشود بودنم را فراموش نکنم.» حالا که امکان زیستن در طبیعت، تلاشکردن در مسیر حفاظت را ۲۵ روز است از او گرفتهاند، نیایش چطور روز را به شب میرساند؟ این را هم نمیدانم.
دانستههای من درباره امروز او، اوضاع و احوالش و… کم است. آنچه به خاطر دارم، اما دختری است با شور فراوان، کسی که در جلسه یادش نمیرود فراتر از معرفی خودش، خواستهاش را مطرح کند. اینکه بگوید چطور برای کارش سنگاندازی میکنند و نمیگذارند آن را انجام دهد. نیایش میکروفون را رها نمیکند تا قول مساعد برای کار کردن در حوزه محیطزیست و کودکان را بگیرد. باز خاطرم است که در یکی از همایشها که غرفه داشت و برخورد خوبی ندید، گلهمندیاش را منتقل کرد.
نیایش جوان است و شور جوانی دارد، او را به خاطر میآورم در میان جمع دوستانش؛ دوستانی که گوشهگوشه خاک این سرزمین را گز میکردند تا بدانند چطور از آن حفاظت کنند و برای بهتر کردنش بکوشند. او را در فیلمی به خاطر میآورم که قورباغهای را در دست گرفته و تلاش میکند بر ترسش غلبه کند. او را با دوربین دوچشمی به خاطر میآورم که در حال شمارش پرندگان است، یا در غرفهای ایستاده و در حال توضیح درباره حیاتوحش است. من نیایش را تنها با طبیعت به خاطر میآورم، نه با هیچچیز دیگر.
به یاد آخرین گفتهاش در آن مصاحبه میافتم: «اگر روزی احساس کنم در این خاک، بستری برای فعالیتهای حفاظتیام وجود ندارد و جایی دیگر این امکان برایم فراهم است، خواهم رفت.» به این فکر میکنم آن روز که نیایش از بازداشت رها شود، نزد خانواده و دوستانش برگردد، توصیه همه به او چه خواهد بود؟ به او نمیگویند رها کن، نه امکانش نیست؟
کتاب «چرخ خیاطی» نهتنها بهعنوان یک خودزندگینامه، بلکه بهعنوان شاهدی بر امیدی است که در دل تاریکیهای مهاجرت، چالشهای بیپایان و ناملایمات سیاسی زنده مانده است.
«چرخ خیاطی» نوشته «سامی نوری»، طراح مد و نویسنده متولد افغانستان، بهتازگی منتشر شده است؛ اثری روایتمحور که با تکیه بر تجربههای زیسته نویسنده، به بازخوانی مفاهیمی چون زندگی، مهاجرت، هویت و خلاقیت فردی میپردازد. این کتاب تلاش میکند از خلال خاطرهها و روایتهای شخصی، تصویری انسانی و ملموس از زیستن در میان مرزها و دگرکونیها ارائه دهد؛ تصویری که نه صرفاً گزارشگونه است و نه کاملاً داستانی، بلکه در مرز میان تجربه و روایت حرکت میکند.
سامی نوری که بیشتر بهعنوان یک طرح مد شناخته میشود، در این کتاب وجهی دیگر از فعالیت حرفهای و فکری خود را به نمایش گذاشته است. او در «چرخ خیاطی» به گذشته، مسیر زندگی و نقاط عطفی بازمیگردد که نقش تعیینکنندهای در شکلگیری نگاه و هویت شخصیاش داشتهاند. نوری در این اثر، چرخ خیاطی را بهمثابه نمادی از کار، تداوم، خلق و بازسازی معنا میکند؛ نمادی که لایههای مختلف متن تکرار میشود و به پیوند میان زیست فردی و خلاقیت هنری معنا میبخشد.
زبان کتاب ساده، روان و دور از پیچیدگیهای مرسوم ادبیات نظری است و همین ویژگی باعث شده است «چرخ خیاطی» برای طیف گستردهای از مخاطبان قابلخواندن باشد. نویسنده با پرهیز از اغراق و شعار، تجربههای شخصی خود را روایت میکند و اجازه میدهد خواننده از خلال جزئیات زندگی روزمره، به درکی نزدیکتر از مسائل کلانتری چون مهاجرت، ازدستدادن، تطبیق با محیط جدید و تلاش برای حفظ هویت برسد.
«چرخ خیاطی» را میتوان تلاشی برای ثبت بخشی از حافظه فردی و جمعی دانست؛ روایتی که از دل زندگی یک طراح مد برآمده، اما فراتر از یک زندگی شخصی میرود و به تجربهای مشترک برای بسیاری از خوانندگان بدل میشود. انتشار این کتاب، گامی تازه در مسیر فعالیتهای سامی نوری به شمار میآید و نشان میدهد او علاوهبر عرصه طراحی، به روایت و بازگویی تجربه انسانی نیز توجهی دارد.
در ادامه این روایت شخصی، سامی نوری در «چرخ خیاطی» با تکیه بر جزئیات زندگی روزمره، تلاش میکند تجربه زیسته خود را به زبانی قابللمس برای خواننده تبدیل کند. کتاب بیش از آنکه بهدنبال بازسازی یک خط داستانی منسجم باشد، بر لحظهها، خاطرهها و نشانههایی مکث میکند که در شکلگیری هویت فردی نویسنده نقش داشتهاند. نوری در بخشهایی از کتاب، چرخ خیاطی را بهعنوان عنصری ثابت در زندگی خود معرفی میکند؛ ابزاری که همزمان یادآور کار، بقا و خلاقیت است و در بزنگاههای مختلف زندگی، حضوری پررنگ دارد.
او در جایی از کتاب مینویسد «چرخ خیاطی برایش تنها یک وسیله نبوده، بلکه راهی برای ایستادن روی پاهای خود و ادامه دادن، حتی زمانی که همهچیز از هم گسسته به نظر میرسید». چنین جملاتی نشان میدهد نویسنده چگونه از اشیای ساده و تجربههای شخصی، مفاهیمی گستردهتر میسازد و آنها را به روایت زندگی پیوند میزند. مهاجرت، تغییر زیست جهان و مواجهه با محیطهای تازه، از محورهای تکرار شنونده کتاب است؛ اما نوری این مفاهیم را نه از زاویه تحلیل اجتماعی، بلکه از منظر تجربه فردی و زیسته روایت میکند.
نثر کتاب موجز و بیتکلف است و نویسنده آگاهانه از زیادهگویی پرهیز میکند. همین ویژگی باعث شده است روایتها حالتی صمیمی و مستندگونه پیدا کنند. خواننده با متنی روبهروست که تلاش نمیکند قضاوت کند یا نتیجهگیریهای قطعی ارائه دهد، بلکه امکان هم ذات پنداری را فراهم میآورد.
«چرخ خیاطی» در مجموع تصویری از زندگی فردی است که میان حرفه، خاطره و هویت در رفتوآمد است و میکوشد از دل تجربه شخصی، روایتی قابلتأمل به مخاطب امروزی ارائه دهد.
در مجموع «چرخ خیاطی» را میتوان اثری دانست که در سکوت و بیادعایی پیش میرود و همین ویژگی، آن را از بسیاری از روایتهای پرهیاهوی معاصر متمایز میکند. کتاب تلاش نمیکند خواننده را با مفاهیم بزرگ و نتیجهگیریهای ازپیشساخته مواجه کند، بلکه با تکیه بر روایتهای خرد و تجربههای فردی، فضایی برای تأمل فراهم میآورد. این شیوه روایت، مخاطب را به مشارکت دعوت میکند و او را وادار میسازد میان سطرها، معنای شخصی خود را جستوجو کند.
سامی نوری بهعنوان فردی که سالها در عرصه طراحی و کار خلاقه فعالیت داشته، در این اثر نشان میدهد خلاقیت تنها به تولید اثر هنری محدود نمیشود، بلکه میتواند به شیوهای برای زیستن و مواجه با دشواریها بدل شود. «چرخ خیاطی» از این منظر، کتابی درباره سازگاری، پایداری و یافتن معنا در شرایط ناپایدار است؛ بی آنکه این مفاهیم را بهشکل مستقیم و شعاری مطرح کند.
این کتاب همچنین بهعنوان نمونهای از ادبیات روایتمحور معاصر، جایگاه قابلتوجهی دارد؛ چراکه تجربهای شخصی را بهشکلی بیان میکند که امکان خوانشهای متنوع را فراهم میآورد. خواننده میتواند بسته به پیشزمینه و تجربه زیسته خود، با لایههای مختلف متن ارتباط برقرار کند؛ از سطحیترین خاطرهها تا تأملهای عمیقتر درباره مسیر زندگی و انتخابها.
«چرخ خیاطی» بیش از آنکه پاسخی قطعی ارائه دهد، پرسشهایی آرام اما ماندگار در ذهن مخاطب باقی میگذارد.
نام کتاب: چرخ خیاطی
نویسنده: سامی نوری و اولیویا کارام
مترجم: فرهمند بزرگمهر
سال چاپ: ۱۴۰۴
تعداد صفحات: ۲۰۴
قیمت: ۲۸۴
ناشر: آناپنا
بهشت زهرا چرا دوباره توسعه مییابد؟
۵۵ سال از روزی که بهشت زهرا در تهران افتتاح شد، میگذرد. روزنامه اطلاعات سال ۴۹ این گورستان را «فضایی مدرن» خواند که قرار بود فقط تا ۲۵ سال میزبان اموات پایتختنشینها باشد. بااینحال، گورستان بهشت زهرا روزبهروز توسعه پیدا کرد و اموات بیشتری را در خود جای داد. در سالهای اخیر بسیاری از متولیان امر شهری از تکمیل ظرفیت این گورستان و آمادهسازی فضای دیگری برای دفن اموات تهرانیها خبر داده بودند.
در یکی از آخرین واکنشها، ۱۸ دی امسال، «داود گودرزی»، معاون خدمات شهری و محیطزیست شهرداری تهران، گفت ظرفیت بهشت زهرا تقریباً رو به اتمام است. او گفت: «حواشی و زمینهای اطراف بهشت زهرا هم قابلتوسعه نیست و ناچاریم یک زمین یا زمینهایی را برای توسعه آرامستانها اختصاص دهیم.»
یک سال قبل از این نقلقول، چهار زمین جایگزین برای گورستان جدید معرفی شد. شهرداری میگوید برای دو قطعه در شورای شهر مصوبه گرفت که یکی از آنها به مشکل خورد و زمین تازه معرفی شد. گودرزی درباره آخرین مراحل احداث گورستان جدید تأکید کرد: «در حال حاضر دو قطعه زمین برای ایجاد آرامستان را نهایی کردیم و استانداری و شورای برنامهریزی و توسعه استان نیز دراینخصوص با ما همکاری میکنند. احداث آرامستان را در یکی از آن دو زمین آغاز کردیم و به کمک یکی از شهرداریهای حاشیه شهر تهران در تلاشایم تا بتوانیم این آرامستانها را احداث کنیم. در شورای برنامهریزی و توسعه استان هم اعلام کردیم زمین جایگزین معرفی کنند؛ زیرا نمیتوانیم با این وضعیت ادامه دهیم.»
قبور تازه برای متوفیان؟
دو هفته بعد از صحبتهای گودرزی، اینبار «جواد تاجیک»، مدیرعامل سازمان بهشت زهرا، نقلقول متفاوتی داشت؛ گفتههایی که نشان از توسعه مجدد بهشت زهرا و احداث قبور تازه برای متوفیان داشت؛ صحبتی که بعد از ناآرامیهای دیماه و انتشار تصاویر از کشتهشدگان در بهشت زهرا، برای بسیاری از شنوندگان این خبر معنادار بود.
تاجیک یازدهم بهمن در جلسه ستاد مدیریت بحران کلانشهر تهران گفت: «مجموعهای در کنار عروجیان در سه هزار مترمربع در حال آمادهسازی است که فضای نگهداری موقت متوفیان را به ما میدهد تا خلأ جدی در این زمینه برطرف شود. همچنین، با این کار بخشی از خدمات پزشکی قانونی به این مرکز منتقل میشود. علاوهبراین، توسعه مجموعه معراجالشهدا نیز از دیگر مواردی است که باید پیگیری شود.» اما آیا این خبر بهمعنای فضایی برای دفن اموات است؟
پیگیری «پیام ما» از سازمان بهشت زهرا نشان میدهد این فضا توسعه سالن است و نه توسعه فضای دفن. پیگیریها نشان میدهد فضای درحالتوسعه و اشارهشده، شامل قبور نیست و فضای سردخانه و تغسیل است. دلیل ایجاد آن هم به موضوعاتی مانند احتمال پاندمی مجدد یا بیماریهایی ازایندست برمیگردد.
پیشتر در مرداد امسال و بعد از جنگ دوازدهروزه هم خبر توسعه سالن عروجیان آرامستان بهشت زهرا مطرح شده بود. روابطعمومی این سازمان همان زمان اعلام کرد: «مساحت این پروژه هشت هزار مترمربع، شامل دو طبقه و دارای ظرفیت پذیرش هزار و ۶۰۰ نفر متوفی است و نقش مهمی در مدیریت بحران و جلوگیری از بیماریهای عفونی آینده ایفا خواهد کرد.» در ادامه این خبر نوشته شده بود: «سالنهای تطهیر بانوان و آقایان، سردخانه سالنی زیر صفر و بالای صفر، کریدورهای ضدعفونی و بخش اداری از جمله فضاهای تعبیهشده در این مجموعه است.»
پنج هزار قبر برای سربازان آمریکایی
«جنگ و مذاکره» پربسامدترین واژههای اخبار، افکار عمومی و حتی مهمانیهای شبانهاند. مردم لحظهای از اخبار ناامید میشوند و لحظه دیگر امیدوار، در یکی از همین روزها خبر دیگری از سازمان بهشت زهرا مخابره میشود: «محلی برای دفن موقت کشتهشدگان احتمالی سربازان متجاوز آمریکایی در حاشیه تهران آماده شده است.»
جواد تاجیک، مدیرعامل سازمان بهشت زهرا، در توضیح بیشتر این خبر گفته بود: «براساس سیاستهای این سازمان، برخلاف برخی تجربههای تاریخی، از جمله زمان جنگ جهانی دوم که دفن نیروهای نظامی اجانب در داخل شهر انجام میشد، اما الان بهطور کامل خارج از شهر تهران در نظر گرفته شده است.» او تأکید کرده بود: «در سناریوهای احتمالی تجاوز زمینی یا هلیبرن، موضوع ساماندهی موقت جنازه متجاوزان به کشور از جمله سربازان آمریکایی، محل نگهداری و دفن موقت تا زمان تعیینتکلیف نهایی بهمیزان پنج هزار قبر آماده شدهاند.» این خبر بدون تصویر در رسانهها منتشر شد، اتفاقی که بهگفته تاجیک دلیل آن «مدیریت حرفهای رسانهای و جلوگیری از برداشتهای هیجانی است.»
در شورای شهر تهران، بسیاری از اعضا درباره جزئیات این خبر اطلاعات چندانی ندارند و ترجیح میدهند درباره آن صحبتی نکنند. «مهدی چمران»، رئیس پارلمان شهری، درباره جزئیات این خبر با لبخند به خبرنگاران گفت: «این موضوع ارتباطی به شورای شهر ندارد و اساساً مشخص نیست چنین افرادی قرار است در ایران دفن شوند.»
بااینحال «علیرضا نادعلی»، سخنگوی شورای شهر تهران، از این صحبت استقبال میکند و به «پیام ما» میگوید: «این اقدام نمادین خوبی است که پیام آن به آمریکا برسد که از آن طرف دنیا وظیفه خودش میداند دائم در منطقه حضور داشته باشد و دوبههمزنی بین کشورها انجام دهد، امنیت کشورها را به خطر بیندازد و ادعای ایجاد آرامش و دموکراسی در کشورها را داشته باشد، درحالیکه خودش مهمترین آفریننده داعش در منطقه بوده است. این اقدام، نمادین میتواند باشد که بگوییم ما آمادهایم در مقابل یورش و هجمه تو، سربازان تو کشته شوند و ما برای آنها جا تعیین کردهایم.»
عضو شورای شهر تهران میگوید این اقدام میتواند واقعی هم باشد: «مانند آن زمانی که اعلام کردند، اسم خلیجفارس را میخواهند عوض کنند، ما هم گفتیم در اینجا برای اتوبانهای داخل آمریکا اسم تعیین میکنیم. این اتفاقات نمادین است، اما انسان ایرانی مسلمان سلحشور که پشتوانه آن فردوسی و شاهنامه و نگاه و فرهنگ شیعه و امیرالمؤمنین است، در مقابل حرف دشمن زبونی که هیچ پشتوانه فرهنگی هم ندارد، باید محکم بایستد و جواب هم بدهد. دنیا ما را نگاه میکند.»
نادعلی در پاسخ به این پرسش که این موضوع در زمانی که سایه جنگ هنوز از سر ایران کم نشده و مردم همچنان از مسئله ترس دارند، درست است یا نه هم؟ میگوید: «خطاب این حرف دشمن است. دشمن آمده است، کشتی او آمده است و اطراف خلیجفارس و عمان است. اگر شما وقتی دشمن بیاید، دستت را بگیری و عقبنشینی کنی، میآید بالای سرت. شما باید دفاعت را شروع کنی و اجازه ندهی او قدم جلو بگذارد و بر تو مسلط شود! دیگر میخواهید کجا بیاید؟» بااینحال، هنوز جزئیات بیشتری از محل دقیق این قبور منتشر نشده است.
آمار دقیقی از بازداشتیهای محیطزیستی وجود ندارد
بعد از روزهای پرتنش اعتراضی دیماه ۱۴۰۴، با وجود غم عمیق و تمامنشدنی کشتهشدگان، موضوع تعداد بازداشتشدگان به یکی از محورهای اصلی توجه بدل شده است. هرچند دولت در روزهای اخیر آماری از کشتهشدگان منتشر کرده که به همان لیست هم انتقاداتی وارد است، اما تاکنون آمار رسمی و جامعی درباره تعداد بازداشتشدگان از سوی مراجع مسئول منتشر نشده و اطلاعات موجود عمدتاً برپایه گزارشهای پراکنده، دادههای میدانی و برآوردهای نهادهای مستقل گردآوری شده است.
براساس گزارشهایی که توسط رسانههای بینالمللی و سازمانهای حقوق بشری منتشر شده، تا اواخر دیماه و اوایل بهمنماه ۱۴۰۴، تعداد بازداشتشدگان مرتبط با این رویدادها دستکم در بازهای بین چند ده هزار نفر برآورد میشود. برخی منابع حقوق بشری از ثبت و راستیآزمایی هزاران مورد بازداشت خبر دادهاند، درحالیکه تحلیلهای مبتنیبر دادههای غیررسمی و منابع میدانی، اعداد بالاتری را بهعنوان تخمین کلی مطرح کردهاند. این اختلاف ارقام، بیش از آنکه ناشی از تناقض باشد، بازتابدهنده تفاوت در روشهای گردآوری داده است.
روشهای جمعآوری این آمارها شامل گزارش خانوادهها و وکلا، اطلاعات بهدستآمده از مراجع قضائی و زندانها، دادههای بیمارستانی و نیز بررسیهای نهادهای حقوق بشری است. سازمانهای حقوق بشری معمولاً تنها مواردی را در آمار خود لحاظ میکنند که هویت، زمان و مکان بازداشت آنها قابلتأیید باشد. از همین رو، آمارهای منتشرشده از سوی این نهادها غالباً «حداقلی» تلقی میشوند. در مقابل، برخی رسانهها با اتکا به منابع مطلع یا برآوردهای کلی، ارقام بالاتری را مطرح میکنند که بیشتر جنبه تخمینی دارد.
کارشناسان معتقدند عواملی همچون محدودیتهای ارتباطی، بازداشتهای کوتاهمدت، ثبتنشدن برخی بازداشتها، آزادی و بازداشت مجدد افراد و نیز نگرانی خانوادهها از اطلاعرسانی عمومی، موجب شده است دستیابی به رقم دقیق با دشواری جدی همراه باشد. به همین دلیل، عدد نهایی بازداشتشدگان همچنان محل بحث است و احتمال میرود آمار واقعی فراتر از ارقام تأییدشده کنونی باشد.
از منظر ترکیب جمعیتی، گزارشهای غیررسمی حاکی از آن است که در میان بازداشتشدگان، اقشار متنوعی از جمله دانشجویان، معلمان، کارگران و فعالان مدنی حضور داشتهاند و بازداشتها محدود به یک گروه یا منطقه خاص نبوده است. همچنین، پراکندگی جغرافیایی بازداشتها نشان میدهد رویدادهای دیماه، دامنهای فراتر از چند شهر بزرگ داشته است.
در مجموع، آنچه در حال حاضر میتوان با اطمینان گفت، این است که آمارهای موجود، تصویری تقریبی از گستره بازداشتها ارائه میدهند و تا زمان انتشار اطلاعات رسمی و شفاف، هرگونه عدد اعلامشده باید در چارچوب «برآورد» و «تخمین» مورد توجه قرار گیرد. شفافسازی آماری میتواند نقش مهمی در کاهش ابهامها و بازگشت اعتماد عمومی ایفا کند.
سه بازداشتی، یک آزادی
ماجرا درباره بازداشتشدگان فعالان محیطزیست هم مانند دیگر حوزههاست. تا لحظه نگارش این گزارش نام سه فعال محیطزیست در لیست بازداشتیهاست. فریبرز حیدری، عکاس حیاتوحش، هفتم دیماه در تهران بازداشت شد و همچنان، دلیل و نهاد بازداشتکننده او نامشخص است. او در بیوگرافیاش نوشته ۳۲ سال است از حیاتوحش عکاسی میکند و آخرین پست اینستاگرام او هم سه روز قبل از بازداشتش یعنی چهارم دیماه منتشر شده. او آنجا عکسی از «سارگپه پابلند» منتشر کرده و نوشته: «مردم غالباً آنها رو با عقابها اشتباه میگیرند. سارگپه پا بلند از پستانداران کوچک و پرندگان تغذیه میکند و در دو فرم کوچک و بزرگ دیده میشود.» حالا مشخص نیست فریبرز حیدری کجاست.
دیگر عکاس حیاتوحش، «شیرکو کانیسنانی»، در هنگام نوشتن این گزارش خبر آزادیاش منتشر شد. او عکاس و عضو انجمن محیطزیستی چیاست و روز دوم دیماه در مریوان بازداشت شده بود و تا مدتها بازداشت او خبری نشده بود. مانند «نیایش مظفری» که روز گذشته خبر بازداشتش رسانهای شد. او دانشجوی دانشگاه منابعطبیعی گرگان و فعال محیطزیست است. او پس از حضور در پروژه شمارش پرندگان شکاری در گلوگاه نوشته بود: «من در اوج ناامیدی از رشته انتخابی و دور بودن واحدهای درسی از انتظارم و فکر انصراف با پروژه شمارش شکاریها آشنا شدم و چندی نگذشت که دیدم هر آخر هفته از یک ساعت بعد از طلوع تا دوساعت قبل از غروب، چشمانم بهدنبال شکاریها میگردد و قلبم از دیدنشان حتی تا آخرین روز شمارش سریعتر میتپد…» او ۲۲ساله است و حالا بعد از گذشت بیش از ۲۰ روز، بازداشتش خبری شده و خبر چندانی از او در دست نیست.
«آرش نیکخو» فعال محیطزیست دیگری است که در ۲۹ دیماه بازداشت شد. او در یاسوج بازداشت شده و برخی اطلاعات خبر از انتقال او به زندان دهدشت میدهند.
منتظر خبر نهایی از استانها هستیم
گزارشها از تعداد بازداشتیهای محیطزیستی هنوز تکمیل نشده است، این را «محمد الموتی»، دبیر شبکه تشکلهای محیطزیست و منابعطبیعی، به «پیامما» میگوید. او از ابتدای ماجرا خبرهای جستهوگریختهای از بازداشت فعالان این عرصه دریافت کرده، اما همه این اخبار نیازمند راستیآزمایی و تکمیل شدن است. «از ابتدای ماجرا گزارشهای بسیاری درباره بازداشت عدهای از فعالان داشتیم که فقط تعدادی از آنها خبری شده است. ما از دبیران شبکه در استانهای مختلف خواستیم تا عصر امروز اطلاعات را جمعبندی کنند و تعداد بازداشتی محیطزیست در هر استان را به دست ما برسانند.»
ارزیابیها تکمیل نشده و شنیدهها حاکی از بازداشتهایی در شهرها و روستاهای مختلف است و همین هم دلیلی است تا شبکه تشکلها بخواهد لیست مشخصی به دست آورد. آنها نامهای بسیاری را شنیدهاند و حالا در تلاشاند تا این نامها را به ثبت برسانند و کارهایشان را پیگیری کنند. «ما بعد از نهایی شدن لیست تلاش میکنیم از طریق ارتباطاتی که با افراد اثرگذار داریم و همچنین، از طریق مراجع حقوقی از محل نگهداری این افراد مطلع شویم و بعد مراحل دیگر طی شود. ما امیدواریم این افراد هرچه زودتر آزاد شوند و لیست این بازداشتیها طولانی نباشد.» الموتی میگوید در روزهای آینده این لیست نهایی میشود؛ لیستی که هنوز نمیدانیم شامل چه کسانی میشود و بسیاری از آنها صدایی برای بلند شدن نداشتهاند.
میراث تاریخی در بحران فرو میریزد
در این روزها که نهفقط حال میراثفرهنگی که حال ایران ما خوش نیست، از دغدغهمندان درباره راههای حفاظت بهتر از این میراث پرسیدیم، اینکه چه باید کرد تا پس از گذر از بحران، میراثی داشته باشیم تا به آیندگان بسپاریم. اینکه در روزهایی که همه ما داغدار فرزندان این سرزمینایم، چطور حواسمان به میراث پدرانمان باشد. «سیاوش آریا» معتقد است در این روزها باید بیشتر از همیشه نگران میراث باشیم؛ چون بیپناهتر است و آسیبپذیرتر از همیشه. کنشگران و دوستداران میراثفرهنگی هر کدام در گوشهای از ایران در حد توان برای حفظ این سرمایه ارزشمند تلاش میکنند و چهبسا سرزنشهایی بشنوند از اطرافیانی که معتقدند «این روزها وقت توجه به مسائل دیگری است.» اما عاشقان میراثفرهنگی میدانند چرا امروز باید این میراث را حفظ کرد و چرا باید برای سرنوشتش نگران بود.
در روزهای اخیر اخبار و گزارشهای متعددی از تخریبهای عامدانه و افزایش حفاریهای غیرمجاز به دست ما رسیده است؛ وضعیتی که نشان میدهد سودجویان از شرایط عمومی کشور سوءاستفاده کرده و به جان میراثفرهنگی افتادهاند و بیوقفه مشغول کارند. در چنین وضعیتی، فعالان و کنشگران میراثفرهنگی در نقاط مختلف کشور تلاش میکنند با حضور و اقدام خود از این سرمایههای ملی محافظت کنند. آنها با سرکشیهای داوطلبانه و پایشهای مستمر تنها کسانی هستند که حواسشان به این میراث ارزشمند است. اما نگرانیهایی هم دارند که تنها بخشی از آن در این گزارش منعکس شده است.
تعهد و تخصص؛ حلقههای گمشده حفاظت از میراثفرهنگی
بیش از دو دهه از کنشگری «مهدی تمیزی» در حوزه میراثفرهنگی استان اصفهان میگذرد. او معتقد است وضعیت میراثفرهنگی نهفقط در سالهای اخیر که سالهاست بسیار وخیم است: «معتقدم اگر روزی وزارت میراثفرهنگی تعطیل شود، میراثفرهنگی ما بهتر اداره خواهد شد.» میگوید هر بار که گذشته این حوزه را با وضعیت امروز مقایسه میکند، حسرت میخورد: «ما زمانی زندهیاد «حسین معارفی» را داشتیم که خانه خودش را فروخت تا بتواند آجر مرغوب برای مرمت میدان نقش جهان تهیه کند. اما امروز وزارت میراثفرهنگی و ادارات وابسته به آن، بیشتر به ادارهای تبدیل شده که کارکنانش صبح میآیند و ظهر میروند و اگر پروندهای بود، رسیدگی میکنند. در بسیاری از موارد، زمانی که یک اثر ارزشمند و دردانه میراثی در شهری آسیب میبیند، وزارت میراثفرهنگی تقریباً آخرین جایی است که واکنش نشان میدهد؛ درحالیکه این وزارتخانه و ادارات تابعه باید نقش پاسداران میراثفرهنگی را ایفا کنند.»
او تأکید میکند اگر نهادهایی مانند شهرداریها یا اداره اوقاف به یک اثر تاریخی آسیب بزنند، این وظیفه ادارات میراثفرهنگی است که سینه سپر کنند و بایستند، نه اینکه سکوت کنند یا همراهی نشان دهند: «اما بهوضوح میبینیم مدیران میراث در بسیاری از مواقع، اگر همسو با نهادهای تخریبگر حرکت نکنند، در برابرشان سکوت میکنند.» خالی شدن نیروی انسانی این حوزه از تعهد و تخصص موضوع دیگری است که او به آن اشاره میکند: «نیروهای این وزارتخانه در تمام شهرها، روزبهروز از تخصص و حتی مهمتر از آن، از تعهد تهی شدهاند. بسیاری از معاونان ادارات میراثفرهنگی مستقیماً درگیر کسبوکار فرهنگ هستند، نه پاسداری از میراث.»
او از زندهیاد «عباس بهشتیان» یاد میکند؛ فردی که تحصیلات آکادمیک در حوزه میراثفرهنگی نداشت، اما به تعبیر تمیزی، «خداوندگاری» برای پاسداری از میراثفرهنگی بود. او به روایتهایی اشاره میکند که در حافظه میراثی اصفهان ثبت شده است: «وقتی درختهای خیابان چهارباغ در حال خشکشدن بود و شهردار وقت به هشدارها توجهی نمیکرد، عباس بهشتیان سیلی بهصورت شهردار زد. یا زمانی که کامیونداران اصفهان گاراژ خود را دیوار به دیوار مسجد شیخ لطفالله ساخته بودند، با وجود تهدید به قتل، کتک خوردن و فشارهای متعدد، تمامقد ایستاد تا درنهایت مدیران شهری را قانع کرد این گاراژ از کنار یک اثر تاریخی ارزشمند به خیابان شاهپور منتقل شود. سؤال اینجاست که امروز چند نفر شبیه عباس بهشتیان در کشور داریم؟»
بهباور او، اگر قرار است ادارات میراثفرهنگی بهجای درستی برسند، باید هم از نظر ساختار اداری و هم از نظر نیروی انسانی، از صدر تا ذیل دچار تغییر اساسی شوند.
او درباره نگاه حاکم بر مقوله فرهنگ در شرایط بحرانی میگوید: «متأسفانه فرهنگ در لحظات بحران، اولین چیزی است که نادیده گرفته میشود و در شرایط ثبات آخرین چیزی است که به آن توجه میشود. بااینحال، اگر پرسنل ادارات میراثفرهنگی فراتر از تخصص، تعهد واقعی داشتند و خود را پاسداران میراث میدانستند، تفاوتی میان دوران بحران و ثبات برای میراثفرهنگی وجود نداشت.» او به نمونههایی از دوران جنگ ایران و عراق اشاره میکند و میگوید: «در شهرهای مختلف، افرادی بودند که در اوج بحران تا پای جان از میراثفرهنگی دفاع کردند. بهعنوان نمونه، تخریب حدود هزار مترمربع از مسجدجامع اصفهان در اثر بمباران عراق که توسط افراد متعهدی چون زندهیاد «غلامحسین سنمار» بازسازی شد؛ آنچنانکه یونسکو از کیفیت این بازسازی شگفتزده شده بود.»
بهباور او، این افراد با ترکیبی از تعهد و تخصص از میراثفرهنگی پاسداری کردند، درحالیکه امروز برای مرمت آثاری چون گنبد مسجدجامع عباسی یا مسجد شیخ لطفالله، که مشابهی در جهان ندارند، بهجای جستوجو در سراسر جهان برای یافتن بهترین و متعهدترین متخصص، پروژه مرمت به مناقصه گذاشته میشود و در این مناقصهها معمولاً کمتخصصترین و غیرمتعهدترین افراد برنده میشوند؛ صرفاً به این دلیل که پایینترین قیمت را ارائه دادهاند: «آیا پروژه مرمت گنبد مسجد شیخ لطفالله باید به مناقصه گذاشته شود؟» او تأکید میکند این مسئله نه به دوران بحران مربوط است و نه به دوران ثبات، بلکه ریشه در نبود فهم عمیق و تعهد در میان پرسنل میراثفرهنگی، از بالاترین سطوح مدیریتی تا بدنه اجرایی دارد.
تمیزی در پایان میگوید: «اشراری که در مسیر تخریب میراثفرهنگی حرکت میکنند، همیشه آمادهبهرکاباند؛ چه در دوران بحران و چه در دوران ثبات. تفاوت اینجاست که در دوران بحران، شمشیرشان تیزتر و رکابشان محکمتر میشود؛ چون حواس مدیران شهری و کشوری به آنچه پیشینه و فرهنگ ما را تعریف میکند، کمتر است و همین غفلت، میدان را برای تخریب بازتر میکند.»
سیاستزدگی فرهنگ
«امیر ترقینژاد» که سالهاست بهعنوان کنشگر میراثفرهنگی یزد شناخته شده است، از زاویه سیاست به مسائل امروز میراثفرهنگی نگاه میکند. او معتقد است متولیان میراثفرهنگی از سالها پیش هیچ زیرساخت و برنامه مشخصی برای حفاظت از میراث، بهویژه در شرایط بحرانی، آماده نکردهاند. دلیلش این است که در ادوار مختلف همواره این حوزه با رویکردی سیاسی اداره شده و این وضعیت همچنان ادامه دارد: «فرقی نمیکند کدام دولت سر کار باشد؛ فردی که در رأس ساختار میراثفرهنگی قرار میگیرد، معمولاً یک چهره سیاسی است.»
او با اشاره به وزیر فعلی میراثفرهنگی که خود را چهرهای فرهنگی معرفی میکند، میگوید: «سؤال من این است که برنامه او برای این حوزه چیست؟ من به شما قول میدهم که هیچ برنامهای ندارد و تا امروز هم اقدام مؤثری انجام نداده است. برایند عملکرد وزارت میراثفرهنگی این ادعا را تأیید میکند.»
ترقینژاد معتقد است میراثفرهنگی امروز بهشدت آسیبپذیر شده است: «ممکن است در برخی بحرانها اقداماتی انجام شده باشد، اما مسئله اصلی این است که چه میزان از این اقدامات در قالب مدیریت بحران، فعالیتهای پدافندی یا براساس دستورالعملها و پروتکلهای ازپیشطراحیشده است. ما هیچ نشانهای از وجود برنامه مدون یا دستورالعمل مشخص برای حفاظت از میراثفرهنگی در زمان بحران نمیبینیم.»
بهاعتقاد او، اگر این حوزه واقعاً برای دولت اهمیت دارد، باید از کنشگران و متخصصان میراثفرهنگی دعوت شود، نشستهای هماندیشی برگزار شود و سرمایهگذاری جدی در این بخش صورت بگیرد. اما وقتی خود وزارتخانه اعلام میکند برای مرمت یا حتی فعالیتهای جاری بودجه کافی ندارد، نمیتوان انتظار داشت در شرایط بحرانی برنامهریزی مؤثر یا اقدام عملی انجام دهد: «وقتی در شرایط عادی پولی برای حفاظت اصولی از بناها یا مرمت درست آنها وجود ندارد، چطور میتوان انتظار داشت در شرایط بحران از میراثفرهنگی حفاظت شود؟»
او با مقایسه حوزه میراثفرهنگی و گردشگری میگوید دولت در بخش گردشگری، آنهم در شرایط بحرانی، تا حدی برنامهریزیهای ناقص و نیمبندی انجام داده که بهگفته او، بیشتر تحت فشار بخش خصوصی بوده است. بااینحال، در حوزه میراثفرهنگی چنین ضرورتی اساساً احساس نشده است.
او با اشاره به آثار تاریخی ثبتشده در فهرست میراث جهانی یونسکو در شهرهای مختلف اشاره میکند این آثار طبق کنوانسیونها و پروتکلهای جهانی باید در شرایط بحران حفاظت شوند. بااینحال، این آثار جهانی حتی به مردم داخل کشور هم بهدرستی معرفی نشدهاند: «یکی از وظایف میراثفرهنگی در شرایط عادی این است که آگاهی عمومی ایجاد کند تا در شرایط بحران بتواند هشدارهای لازم را بدهد؛ وظیفهای که متأسفانه به آنهم بهدرستی عمل نشده است.»
غفلت از سرمایه انسانی
نام «حسین زندی» برای علاقهمندان و اهالی فرهنگ در همدان نام آشنایی است؛ کنشگر میراثفرهنگی، که تلاشها و فعالیت رسانهای او در آگاهیبخشی مردم در مورد میراثفرهنگی تأثیرگذار بوده. او معتقد است در شرایط فعلی، وضعیت میراثفرهنگی کشور از بسیاری حوزههای دیگر بحرانیتر است: «افرادی که همواره در پی تخریب میراثفرهنگی بودهاند، چه حفاران غیرمجاز و چه کسانی که بهدنبال تخریب بناهای تاریخیاند، این روزها بهترین فرصت را پیدا کردهاند؛ چراکه نه صدای فعالان میراثفرهنگی به جایی میرسد و نه ادارات کل میراثفرهنگی استانها پیگیری مؤثری دارند.»
او با اشاره به نمونهای مشخص در شهر همدان توضیح میدهد که خانه «میرزایی پارسا» متعلق به دوره پهلوی اول، که بنایی منحصربهفرد محسوب میشود، اخیراً در اثر باد و طوفان دچار آسیب شده و بخشهایی از شیروانی آن تخریب شده است. مالک این خانه در آن سکونت دارد، اما اقدامی برای تعمیر انجام نداده و درعینحال، اداره میراثفرهنگی نیز پیگیر موضوع نیست: «زمانی هم که ما این مسئله را پیگیری میکنیم، پاسخ میشنویم که «همهچیز تعطیل است» و عملاً هیچ اقدامی صورت نمیگیرد.»
زندی به مسئله مهم دیگری اشاره میکند و آن تعطیلی مراکز میراثی در ماههای اخیر از شروع جنگ تا بحران بعدی است: «حضور انسان یکی از عوامل اصلی حفاظت از بناهای تاریخی است. وقتی یک خانه یا بنای تاریخی دارای حیات و حضور انسانی است، تخریبها سریعتر مشاهده و از پیشرفت آن جلوگیری میشود. انسان به بنا زندگی میبخشد. اما در شرایط فعلی که بسیاری از بناهای تاریخی تعطیلاند، این پایش و نظارت طبیعی از بین رفته است.» او با اشاره به شرایط فصلی نیز هشدار میدهد زمستان، با بارندگی، باد، یخبندان و شرایط جوی نامناسب، همواره برای آثار تاریخی آسیبزا بوده و حالا این خطرها تشدید شده است.
از نگاه زندی، کشور در حال حاضر یکی از بحرانیترین دورهها را برای میراثفرهنگی تجربه میکند؛ بهویژه آنکه اگر خدای نکرده شرایطی مانند جنگ رخ دهد، آثار تاریخی از دو جهت در معرض خطر قرار خواهند گرفت؛ هم از سوی تجاوزگران و هم از سوی افراد سودجو. او به لزوم فعالیت نیروهای داوطلب و مردمی در چنین شرایطی اشاره میکند، اما درعینحال به این نکته هم اشاره دارد که الان زمان تربیت فعال مدنی جدید نیست. او به فشارهایی اشاره میکند که در سالهای گذشته بر کنشگران این حوزه وارد شده و میگوید: «بسیاری از افرادی که وارد این عرصه شدهاند، با برخوردهای امنیتی مواجه شده و مورد آزار قرار گرفتهاند؛ این مسئله باعث شده تمایل به مطالبهگری در حوزه میراثفرهنگی کاهش پیدا کند.»
بهباور او، در این شرایط امکان انجام اقدامات مؤثر بسیار محدود است و اگر قرار است روزنهای برای نجات آثار تاریخی باقی بماند، این مسئولیت بیش از هر چیز بر دوش رسانههاست تا صدای میراثفرهنگی باشند و اجازه ندهند این آثار در سکوت تخریب شوند.
جای خالی انجمنهای میراثفرهنگی
«سمیه مراقی» که طرح ابتکاری او با موضوع حفاظت از باغستانها در حوزه حفاظت از باغهای تاریخی قزوین در سال ۲۰۲۲ موفق به دریافت جایزه جهانی فرهنگ و طبیعت مؤسسه فرهنگی ایکوموس شد، با اشاره به نبود آمادگی لازم در حوزه میراثفرهنگی برای مواجهه با شرایط بحرانی میگوید: «بسیاری از الزامات مدیریت بحران در حوزه میراثفرهنگی باید از پیش فراهم میشد، اما نشد.» او به موضوع فعالیت انجمنهای میراث در کشور اشاره میکند و میگوید: «سیاستهای اتخاذشده در سالهای گذشته عملاً انجمنهای میراثفرهنگی را از کارکرد اصلی خود دور کرده است؛ درحالیکه با توجه به گستره و حجم آثار تاریخی، حفاظت از میراثفرهنگی بدون مشارکت مردمی اساساً امکانپذیر نیست.»
بهباور او در یک دهه گذشته، انجمنهای میراثفرهنگی بهشدت تضعیف شدهاند؛ بخشی از این تضعیف به سیاستهای حاکمیتی بازمیگردد و بخشی دیگر به عملکرد خود وزارت میراثفرهنگی.» او به تغییرات ساختاری که در تضعیف نقش انجمنها اثرگذار بود، اشاره میکند و توضیح میدهد ادارهکل امور انجمنها پس از تبدیل سازمان به وزارتخانه، در امور استانها ادغام و عملاً حذف شد و همین اقدام، آخرین فرصتهای فعالیت مستقل انجمنها را از بین برد: «وزارتخانه میتوانست دستکم حمایتهای حداقلی از این تشکلها داشته باشد، اما نهتنها چنین حمایتی صورت نگرفت، بلکه پس از این تغییرات، هیچ برنامه مشخصی برای تقویت انجمنها اجرا نشد و در عمل بخش مردمی میراثفرهنگی به حاشیه رانده شد.»
مراقی با اشاره به اظهارات اخیر وزیر درباره استفاده از ظرفیت مشارکت مردمی در شرایط بحرانی میگوید: «این رویکرد، بیشتر شبیه سیاستهای مقطعی است؛ رویکردی که فقط در زمان ضرورت به سراغ مشارکت مردمی میآید، نه برپایه برنامهریزی بلندمدت. درحالیکه در شرایط بحرانی یا حتی جنگ، انجمنها میتوانستند نقش مؤثری ایفا کنند و حتی در عرصه بینالمللی از میراثفرهنگی کشور دفاع کنند، اما این ظرفیت هیچگاه جدی گرفته نشد.»
مراقی اما به نکته قابلتأمل دیگری هم درباره فعالیت انجمنها اشاره میکند؛ نکتهای که شاید تعمق در آن بتواند ما را در درک فاجعهای که در این سالها آرام و بیصدا پیشروی کرده، کمک کند: «در حال حاضر در شرایطی بحرانی قرار داریم؛ حتی اگر بخواهیم امروز اقدام کنیم و چند تشکل را دور هم جمع کنیم، بسیاری از فرصتها از دست رفته است. کمتر از ۱۰ سال پیش، فهرستی از بیش از ۸۰۰ انجمن فعال میراثفرهنگی وجود داشت و دستکم یک یا دو نفر از اعضای فعال هرکدام شناختهشده بودند، اما امروز بهسختی میتوان نام ۳۰ انجمن فعال با هویت مشخص و فعالیت مستمر را برشمرد.»
در روزهای بحران میراث بیشتر نیاز به توجه دارد
«سیاوش آریا»، کنشگر میراثفرهنگی در استان فارس، همواره با دلنگرانیهایش برای آثار تاریخی که در پهنه وسیع این استان پراکندهاند، شناخته شده است. او معتقد است حفاظت از میراث، در هر شرایطی باید در اولویت کشور باشد؛ اما نیست. بهگفته او، در شرایط بحرانی و با توجه به مخاطراتی که امروز با آن روبهرو هستیم، حساسیت بیشتری نسبت به میراثفرهنگی لازم است و این امر مستلزم تخصیص بودجه بیشتر و مهمتر از آن، درک مسئولان از اهمیت حفاظت از میراثفرهنگی است.
آریا با اشاره به بازدیدهای اخیر خود از محوطههای تاریخی برخی شهرستانهای استان فارس، میگوید حتی در سطح شهرستانها نیز دغدغهای جدی نسبت به میراثفرهنگی دیده نمیشود: «در مواردی، مسئولان محلی حتی حاضر نشدهاند از محوطههای تاریخی بازدید کنند و همین مسئله نشان میدهد میراثفرهنگی نه برای مردم و نه برای مسئولان، اولویت محسوب نمیشود.» بهباور او، در شرایط بحرانی، کنشگران میراثفرهنگی وظیفه دارند نظارت و سرکشی خود به آثار را افزایش دهند تا از بروز آسیبهای احتمالی جلوگیری شود: «هرچند حفاظت از میراث، وظیفه دولت است، اما مردم و کنشگران هم باید در چنین شرایطی نقش فعالتری ایفا کنند؛ همانگونهکه در طول هزاران سال، این مردم بودهاند که از آثار تاریخی حفاظت کردهاند.»
آریا معتقد است در شرایط بحرانی، رصد و پایش آثار تاریخی باید بهمراتب جدیتر باشد: «وضعیت حفاظت از آثار تاریخی مناسب نیست و اگر خدای نکرده شرایطی مانند جنگ رخ دهد، خلأهای جدی در زمینه حفاظت از موزهها و محوطههای تاریخی نمایان خواهد شد. بدون حضور و اراده مردم، حفاظت از میراثفرهنگی ممکن نیست.» آریا با اشاره به تجربههای میدانی خود در روستاها و شهرستانهای مختلف و مشاهده افزایش میزان حفاریهای غیرمجاز در ماههای اخیر، میگوید: «در گذشته، نسلهای پیشین، بدون آنکه شناخت دقیقی از ارزش تاریخی آثار داشته باشند، با دلسوزی از این محوطهها در برابر آسیبهای طبیعی و انسانی حفاظت میکردند. اما امروز در مواردی، نوه همان افراد به حفاریهای غیرمجاز روی آورده و همان آثار را نابود میکند.» او ریشه این مسئله را بیش از هر چیز در فقر فرهنگی میداند؛ هرچند به نقش اقتصاد نیز اشاره میکند، اما معتقد است مشکلات معیشتی هرگز نمیتواند توجیهی برای تخریب هویت و میراث یک جامعه باشد.
آریا با بیان اینکه در شرایط بحرانی، اولویت اصلی او میراثفرهنگی است، به انتقاداتی که برخی مطرح میکنند که در شرایط فعلی موضوعات دیگری اهمیت دارد، اشاره میکند و میگوید: «جان مردم بیتردید مهمترین مسئله است و من هم از آسیبها و اتفاقات انسانی متأثر میشوم، اما بهعنوان یک کنشگر میراثفرهنگی وظیفه دارم در چنین شرایطی به حفاظت از آثار تاریخی فکر کنم.» او تجربه دوران کرونا را یادآوری میکند که با وجود قرنطینه عمومی، به هر شکل ممکن به محوطههای تاریخی سرکشی میکرد؛ چون میدانست در آن دوره، حفاریهای غیرمجاز افزایش پیدا کرده است.
بهباور او، دلسوزی واقعی زمانی معنا پیدا میکند که منافع ملی بر منافع فردی اولویت داشته باشد. حفاظت از میراثفرهنگی باید بین مردم نهادینه شود و برای شرایط بحرانی، سازوکارهای مشخصی تعریف شود. تا زمانی که فرهنگ اصلاح نشود، اقتصاد هم سامان نخواهد گرفت.
ویرانی؛ سهم خانههای تاریخی از بحرانها
«رسول مجیدی» در کنار دغدغههای میراثی و تلاش برای حفاظت از آثار تاریخی و باستانی گلپایگان، در حوزه گردشگری هم فعالیت دارد. او وضعیت فعلی میراثفرهنگی را بهطورکلی نامطلوب ارزیابی میکند و با اشاره به وضعیت وخیم بناهای و خانههای تاریخی، میگوید: «در شهر ما بناهایی که مالک شخصی دارند هم وضعیت مطلوبی ندارند، چراکه هزینه مرمت و نگهداری بسیار بالا رفته است؛ چه رسد به بناهایی که سالهاست به حال خود رها شدهاند.»
بهگفته او، گردشگری از حدود یک سال گذشته حالوروز خوبی نداشت و در یک سال اخیر، مجموعهای از بحرانها، تورم و مشکلات اقتصادی، این وضعیت را بهمراتب بدتر کرده است: «بسیاری از بناهایی که بهعنوان اقامتگاه مورد بهرهبرداری قرار میگرفتند، توان تأمین هزینههای مرمت و نگهداری را ندارند. از سوی دیگر، محوطههای تاریخی در سراسر کشور، بهدلیل فشارهای اقتصادی و شرایط نابسامان فعلی، بیش از گذشته در معرض تجاوز حفاران غیرمجاز قرار گرفتهاند. تعداد این حفاریها آنقدر زیاد شده که عملاً امکان کنترل آنها وجود ندارد.»
او میگوید حتی زمانی که بههمراه چند نفر از کنشگران میراث تلاش کردهاند بهصورت شخصی یا با همکاری میراثفرهنگی و محیطزیست گشتهای میدانی در محوطههای تاریخی داشته باشند، با واقعیت تلخی روبهرو شدهاند: «در یکی از همین سرکشیها، با چند گروه دو یا سه نفره حفاران غیرمجاز روبهرو شدیم که آشکارا در حال حفاری بودند. وقتی ماشین ما را دیدند، نهتنها فرار نکردند، بلکه هیچ ترسی هم نداشتند. پیاده شدیم و از آنها پرسیدیم چه میکنید؟ جواب دادند حفاری برای گنج؛ گفتند همه دارند میبرند، ما هم ببریم، چرا فقط آنها ببرند؟ این وضعیت بسیار اسفناک است.»
مجیدی به آسیبهای ناشی از بارندگیهای امسال اشاره میکند: «بسیاری از بناهای تاریخی که رها شده بودند، بر اثر بارشها تخریب شدهاند و وضعیتشان نسبت به گذشته بدتر شده است. در چنین شرایطی، پیدا کردن سرمایهگذار برای احیای این خانهها هم تقریباً غیرممکن است. مرمت بناهای تاریخی هزینههای هنگفتی دارد و سرمایهگذار فقط زمانی وارد میشود که به بازگشت سرمایه و سود امیدوار باشد. وقتی گردشگری عملاً از کار افتاده، هیچکس حاضر نیست برای حفاظت از بناهای تاریخی سرمایهگذاری کند. حتی بناهای ثبت ملی هم با مشکلات جدی روبهرو هستند و کنشگران میراثفرهنگی عملاً کاری از دستشان برنمیآید، جز تماشای نابودی تدریجی این آثار.»
او تأکید میکند بسیاری از اقامتگاهها که در خانههای تاریخی فعالیت میکنند، توان مالی مرمت، بازسازی بنا را ندارند: «اگر گردشگری پویا باشد، بناهای تاریخی هم حفظ میشوند. گردشگری ما برپایه میراثفرهنگی است و وقتی گردشگری زمینگیر شود، بناهای تاریخی هم حالوروز خوبی نخواهند داشت. لکهگیری و مرمت جزئی یک بنای خشتی حدود ۷۰۰ میلیون تومان هزینه دارد. وقتی قرار نیست بنا درآمدی داشته باشد، چنین هزینهای صرفه اقتصادی ندارد. از طرفی، بنای تاریخی اگر بهموقع مرمت نشود، بهسرعت تخریب میشود. برخی بناها هر سال نیاز به مرمت کاهگل دارند، در غیر اینصورت، ظرف چند سال به ویرانه تبدیل میشوند.» بهباور او، اگر این شرایط چند ماه دیگر ادامه پیدا کند، در سال جدید با سونامی تعطیلی بناهای تاریخی و اقامتگاههای بومگردی روبهرو خواهیم شد؛ و این یعنی نابودی تدریجی خانهها و بناهای تاریخی.
مسئله هویت
«رضا سلیماننوری» کنشگر میراثفرهنگی مشهد و عضو شورای راهبردی میراثفرهنگی خراسانرضوی، میگوید: «در بحرانها وزارتخانههایی مانند میراثفرهنگی و حتی سازمان محیطزیست عملاً کاری از پیش نمیبرند.»
بهگفته او، تنها کاری که وزارت میراثفرهنگی در چنین شرایطی میتواند انجام دهد، حفاظت حداقلی از آثاری است که مستقیماً در اختیار دارد؛ از جمله تخلیه موزهها یا تأمین محافظ برای آثاری که امکان بازدید دارند. اما پرسش اصلی اینجاست که چه تعداد نیروی حفاظتی در اختیار وزارتخانه است؟ «استانی مثل خراسان با این حجم از آثار تاریخی، یا شهری مثل مشهد، در بهترین حالت شاید سه نیروی میراثبان و یگان حفاظت داشته باشد، درحالیکه تعداد آثار تاریخی به بیش از ۲۰۰ یا ۳۰۰ اثر میرسد. با چنین وضعیتی اساساً امکان حفاظت وجود ندارد.» بهگفته سلیماننوری، این همان نقطهای است که دوباره به مسئله قدیمی و حلنشده بودجه میرسیم؛ موضوعی که سالهاست هم مسئولان و هم فعالان میراثفرهنگی درباره آن هشدار میدهند.
او بر ضرورت آگاهی عمومی در مورد حفاظت از میراثفرهنگی اشاره میکند و میگوید: «حفاظت از میراثفرهنگی بدون مشارکت اجتماعی ممکن نیست. مردم باید آگاه شوند که وجود یک اثر تاریخی چه اهمیتی دارد. اینکه فردی بهخاطر مقدار کمی پول حاضر میشود اثری تاریخی را تخریب کند یا محوطهای را حفاری کند، ریشه در ناآگاهی دارد.» بهگفته او، بارها در این زمینه هشدار داده شده، اما گوش شنوایی برای شنیدن وجود نداشته و نتیجه این بیتوجهی، ضربههایی است که امروز در شرایط بحرانی به میراثفرهنگی وارد میشود. سلیماننوری ضعف آگاهی عمومی و نگاه نادرست حاکمیت به مقوله میراثفرهنگی را عامل اصلی آسیبهای انباشتهشده در این حوزه میداند.
او تأکید میکند سیستم حکومتی در ایران جایگاه واقعی میراثفرهنگی را بهدرستی نمیشناسد و تفاوتی هم میان آثار هخامنشی، ساسانی یا حتی یک امامزاده تاریخی قائل نیست. او حفظ ایران را منوط به توجه جدی به دو مسئله اساسی میداند: «اول آموزش زیربناهای هویتی به کودکان و نوجوانان، تا نسل جدید شناختی واقعی از ایران و هویت ایرانی پیدا کند. دوم، بهکارگیری فعالان فرهنگی برای بازخوانی فرهنگی در میان گروههای سنی بالاتر. اگر این نیروها در کنار هم قرار بگیرند، میتوان مانع بسیاری از بحرانها شد.» او با انتقاد از نظام آموزشی از اواخر دهه ۶۰ تا امروز میگوید: «آموزشهای رسمی و غیررسمی در این سالها هویتساز نبوده و نگاه ایرانمدار و ایراندوست را تقویت نکرده است. آنچه امروز دیده میشود، بیشتر لایههای ظاهری ایراندوستی است؛ لایههایی که عمق ندارند و واقعی نیستند. این وضعیت نیاز به تعمیق دارد و تنها راه آن، استفاده از افرادی است که دانش و آگاهی بیشتری درباره فرهنگ و هویت ایران دارند.»
خلأ تخصص در مدیریت میراثفرهنگی
«امید ابراهیمی»، کنشگر میراثفرهنگی کرمان، وضعیت میراثفرهنگی کشور را نهتنها در شرایط بحرانی، بلکه حتی در باثباتترین دورهها نیز نامناسب ارزیابی میکند. بهگفته او، نبود نگاه تخصصی، تعهد و دلسوزی در میان مدیران این حوزه باعث شده است میراثفرهنگی هیچگاه در وضعیت مطلوبی قرار نگیرد. این مشکل در استانها، بهویژه استانهای دورافتادهتر، با نگاه سیاستزده به میراثفرهنگی تشدید شده است.
او با اشاره به وضعیت استان کرمان میگوید: «در سالهای اخیر بهسختی میتوان مدیرکلی را در حوزه میراثفرهنگی پیدا کرد که متخصص این حوزه باشد و تجربه و دانش لازم را داشته باشد. این ضعف تخصصی محدود به مدیران ارشد نیست و بدنه اداری میراثفرهنگی هم از همین مشکل رنج میبرد؛ مسئلهای که آثار آن در شرایط بحرانی نمایان میشود.» او تأکید میکند دغدغه حفاظت از میراث باید در میان همه مدیران استانی وجود داشته باشد، اما وقتی متولی اصلی فاقد تخصص و دغدغه کافی است، نمیتوان انتظار داشت نهادهایی مانند شهرداری حساسیتی نسبت به میراثفرهنگی نشان دهند. ابراهیمی میگوید: «در چنین شرایطی میبینیم شهرداریها بهراحتی و بهبهانههای مختلف، خانههای تاریخی را تخریب میکنند و این آثار یکییکی از بین میروند و بافت تاریخی به خرابهای رهاشده تبدیل میشود.»
ابراهیمی نقش انجمنها و تشکلهای مردمنهاد را در حفاظت از میراثفرهنگی بسیار مهم میداند، اما تأکید میکند اثرگذاری آنها کاملاً وابسته به سیاستهای دولت است. بهگفته او، ایران پر از دوستداران میراثفرهنگی و انجمنهای فعال است، اما این گروهها به حمایت و آموزش نیاز دارند: «در گذشته، انجمنها زیرمجموعه وزارتخانه بودند و ادارهای مشخص برای سازمانهای مردمنهاد وجود داشت، اما این ساختار سالهاست منحل شده و با ادارات شهرستانها ادغام شده است؛ موضوعی که عملاً باعث کماهمیت شدن فعالیت انجمنها شده است. در کرمان حتی مشخص نیست انجمنهای مردمنهاد زیر نظر کدام معاونت ادارهکل فعالیت میکنند و در بسیاری از موارد، افرادی بدون تخصص در این حوزه منصوب میشوند. همین مسئله باعث قطع ارتباط تشکلها با ادارهکلها و حتی وزارتخانه شده و ضربه جدی به فعالیتهای مردمی وارد کرده است.»
او معتقد است در چنین فضایی، تنها گروهی از کنشگران باقی ماندهاند که به تعبیر خودش «کفش آهنین به پا کردهاند» تا حداقل بتوانند کاری انجام دهند. بااینحال، وزارتخانه نهتنها این افراد را «خودی» نمیداند، بلکه آنها را کسانی میداند که بهنوعی چوب لای چرخ میراثفرهنگی میگذارند: «درعینحال، فعالان میراثفرهنگی بارها با شکایت نهادهایی مانند شهرداریها یا بخش خصوصی درگیر پروژههای تخریبی مواجه شدهاند؛ شکایتهایی که هدفشان ناامید کردن و عقب راندن کنشگران است. در چنین شرایطی طبیعی است فردی که بدون دریافت هیچ دستمزدی وقت و انرژی خود را صرف حفاظت از میراثفرهنگی میکند و همزمان تحت فشارهای مختلف قرار میگیرد، درنهایت عقبنشینی کند.»
دغدغهها پشت درهای بسته
«حسین ترحمی»، کنشگر میراثفرهنگی در استان سمنان، معتقد است میراثفرهنگی کشور بهره بسیار اندکی از فارغالتحصیلان و متخصصان این حوزه میبرد. بهگفته او، نگاه حاکم به فارغالتحصیلان رشتههای مرتبط با میراثفرهنگی، نگاهی صرفاً کارمندی است و نه تخصصمحور؛ نگاهی که عملاً دانش و توان علمی این افراد را نادیده میگیرد. ضعف دانش ارائهشده در دانشگاهها هم به این مسئله دامن میزند: «بسیاری از فارغالتحصیلان حتی درک درستی از بافتهای تاریخی ندارند و از نظر علمی، سطح تخصص در این حوزه بهشدت افت کرده است. بااینحال، وزارت میراثفرهنگی ضرورتی برای جذب نیروهای متخصص احساس نمیکند.»
او به مواردی اشاره میکند که حتی فارغالتحصیلان رشته مرمت، بهجای بهکارگیری در حوزه تخصصی خود، در نهادهایی مانند فرمانداریها استخدام شدهاند؛ وضعیتی که بهگفته او، آثار مخربش در شرایط بحرانی آشکارتر میشود. بهباور ترحمی، در چنین شرایطی کنشگران میراثفرهنگی تلاش میکنند خلأ موجود را جبران کنند، اما وزارت میراثفرهنگی از ظرفیت این نیروها هم استفاده نمیکند: «کنشگران نیروهای داوطلبی هستند که هم دانش این حوزه را دارند و هم دغدغه حفاظت از آثار تاریخی را. این افراد حتی در مستندسازی و مکتوبکردن اطلاعات آثار تاریخی فعالاند و در بسیاری از شهرستانها، در حد یک اداره میراثفرهنگی کار میکنند.»
بااینحال، بهگفته ترحمی، ادارات میراثفرهنگی نهتنها همکاری مؤثری با این کنشگران ندارند، بلکه هشدارها و تلاشهای آنها را نیز جدی نمیگیرند: «ما حفاظتگرانی هستیم که هم علمی کار میکنیم و هم دلسوزانه، اما نادیده گرفته میشویم.» او معتقد است تداوم این نگاه باعث شده بسیاری از این حفاظتگران در طول سالها ناامید شوند و درنتیجه، در شرایط بحرانی، دیگر انگیزه یا حضوری برای اثرگذاری در حفاظت از میراثفرهنگی نداشته باشند.
آثار تاریخی ایران امروز نهتنها زیر فشار بحرانهای طبیعی و اقتصادی و سیاسی و تهدیدات مختلف، که در سایه بیتوجهی و سیاستزدگی نهادهای مسئول در حال تخریباند. کنشگران و فعالان میراثفرهنگی، با تمام توان و تعهد، سعی میکنند این سرمایههای ملی را زنده نگهدارند، اما بدون حمایت ساختاری، حضور متخصصان و مشارکت مردمی، این تلاشها ثمر نمیدهد. شنیدن هشدارها و اظهارات کسانی که بسیار نزدیکتر از نهادهای دولتی با آثار تاریخی و چالشها و مشکلاتشان مواجهاند، میتواند راه معقولی برای سیاستگذاری صحیح و حفاظت اصولی از سرمایه عظیمی باشد که امروز به محاق فراموشی رفته و زیر سایه بحرانهای پیدرپی در خاموشی فرو میریزد.
پریرخ
پریرخ هفتادوچندساله است. ۱۰ سالی میشود که با سرطان غدد لنفاوی دستوپنجه نرم میکند. یک دوره شیمیدرمانی انجام داد، حالش بهتر شد. دوباره بیماری عود کرد. بار دیگر شیمیدرمانی انجام داد، دوباره عود بیماری و روند شیمیدرمانی. در این سالها پزشک اصلیاش را بهواسطه مهاجرتش به کانادا از دست داده و ناچار شده سراغ پزشک دیگری برود. پزشک اول یعنی «فرهاد شاهی» در یک بیمارستان دولتی پاسخگوی خیل عظیم بیمارانی بود که از شهرهای مختلف ایران به آنجا میآمدند، در ابتدای ورود هر بیماری، کلامی به شوخی میگفت که مختص حال همان مراجعهکننده بود. بیمار که میخندید، سراغ پرونده پزشکیاش میرفت و درباره درمانش توضیح میداد. سال ۱۴۰۱ بنا بر آمارها حدود شش هزار و ۵۰۰ پزشک از ایران مهاجرت کردند. فرهاد شاهی هم آن سال چمدانش را بست و رفت. او حالا و در مرکز درمان سرطان در ناوا اسکوشیای کانادا به درمان بیماران مشغول است. از فرهاد شاهی و آنچه انجام میدهد، بگذریم و سراغ پریرخ برویم.
پریرخ این شبها احساس خفگی میکند. تصاویری که دیده، شوکهاش کرده است. یکی از همین شبها که میخواست بخوابد، حس کرد چیزی در ریهاش گیر افتاده، نمیتوانست نفس بکشد. فکر کرد این آخرین شب زندگی اوست و به فردا نمیرسد، حتی به ساعتی بعد! «مدام به خودم میگفتم تو نباید بمیری، تو نباید بمیری، تو نباید بمیری.» پریرخ زنده ماند و روز بعد دوستانش نوبتی برای ویزیت یک پزشک داخلی برایش گرفتند. پزشک مشکل حادی نیافت، مجموعهای آزمایش نوشت تا انجام دهد. بااینحال، این احساس خفگی تمام نمیشود. احساس اینکه چیزی در ریهاش جا خوش کرده؛ چیزی که به دیده نمیآید، اما جلوی نفس کشیدنش را گرفته است. پزشک دیگری میگوید این موضوع ممکن است به حجم اضطرابی برگردد که او این روزها تجربه میکند. این استیصال است که نمیگذارد شبها بخوابد و راحت نفس بکشد.
مریم
مریم سالها در یک مجموعه دولتی کار میکرد. ۱۰ سال آنجا بود، اما تصمیم گرفت سراغ علایقش برود؛ مگر آدم چند بار زندگی میکند که بخواهد آن را هدر دهد. استعفانامه را نوشت و تحویل داد. دورههای راهنمایان گردشگری شرکت کرد. پس از فارغالتحصیلی سراغ بازار کار رفت، بازاری که بهواسطه رکود توریسم بهشدت کوچک شده. توانست چند تور برگزار کند. جنگ شد. تورم شد. ارز بالا رفت. ناآرامی شد. اینترنتها قطع شد. مریم ورزش میکرد، کتاب میخواند، فیلم میدید. کمکم تصاویر بیرون آمد و بعد فیلم کهریزک. «از زمانی که فیلم کهریزک و اخبار تکمیلی را دیدم، سوزشی را در سینهام حس میکنم. دردی هم زیر دلم پیچیده که تمام نمیشود.»
مریم در سینهاش کیست داشت. مادرش را هم بهواسطه سرطان از دست داده. برای همین ماموگرافی و سونوگرافی را سالی دو بار انجام میدهد. آخرینش همین چند وقت پیش بود که دکتر به او اطمینان داد حالش خوب است. «نمیدانم این سوزش و درد چه منشأیی دارد.»
پریود مریم هم تا همین چند هفته قبل منظم بود، میتوانست بگوید چه روزی سراغش میآید، آنهم بدون درد. اما حالا، هم زودتر از معمول پریود شده، هم درد و خونریزی زیاد دارد؛ همچنانکه برخی دیگر از دوستانش هم دچار پریودهای طولانی یا زودتر از موعد شدهاند.
در کنار نظم در پریود، خوابش هم منظم بود. همه او را به خوشخوابی میشناختند؛ اینکه سرش را زمین میگذارد و خوابش میبرد، آنهم نه چهار ساعت و پنج ساعت. خیلی راحت میتوانست ساعتها بخوابد؛ بیهیچ تشویشی. «این روزها گاهی ساعت یک میخوابم و چهار بیدار میشوم. کابوس میبینم؛ کابوسهایی از همین خیابانهای اطراف؛ اینکه دنبال کسی میگردند.»
مریم از لحاظ کاری هم صدمه دیده. تصمیم گرفته گردشگری را کنار بگذارد. این حوزه، چالش مداوم دارد و در مواقعی محدود میتوان انجامش داد. «کار سخت شده، برای حوزه کاری ما دشوارتر.»
فاطمه
راه رفتن برای فاطمه مشکل شده؛ چند قدم که برمیدارد، کمرش از درد تا میشود و تیر میکشد. تیری که میکشد خودش را به گردن و از آن جا میرود تا کف پا. بهواسطه حوزه کاریاش، یعنی روزنامهنگاری، باید مدام در جریان تحولات و اخبار باشد و به این فکر کند که در این شرایط چه موضوعاتی را میتوانند کار کنند. او با هزار سوال و ابهام روبهروست. باید بداند چطور در مرز حرکت کند، همه این فکرها و دیدن آنچه بر جامعه رفته، چون دردی در تنش نشسته و امانش را بریده. به دکتر مراجعه کرده، گفته شاید دیسک کمر باشد. اما فاطمه میداند که دلیل بازگشت آن درد قدیمی از کجاست. روزی چند مسکن میخورد تا سرپا باشد، بتواند ببیند، بشنود و بنویسد. او میخواهد بماند و مراقبت کند از سرمایههای کشورش؛ در اندازه وسع و توان خودش. درد اما به کار خود مشغول است و هر روز بیشتر میشود.
محسن
محسن روزنامهنگار است، همواره دنبال این بوده که قدمی به جلو بردارد، اینکه جامعه هزینه ندهد، اینکه فرصت زندگی از کسی گرفته نشود. دراینباره بارها و بارها بحث کرده، حرف زده و نوشته. علاقهمندی محسن خواندن است و خواندن. هیچ هدیهای بهاندازه کتاب خوشحالش نمیکند. قانع است به آنچه دارد و بیدغدغه برای چیزهای که ندارد؛ چیزهایی که میتوانست و به دست نیاورده. چون در جامعه جایی برای او نبوده؛ نه برای خودش نه برای دغدغههایش. دکمه قطع اینترنت را که زدند، موبایل او هم از کار افتاد. بااینحال، ذرهذره خبرها پیش چشمش آمد، گیرم نه از راه شبکههای اجتماعی و سایتها. تصاویر و فیلمها ویرانش کردند. محسن سیگار پشت سیگار میکشید، متوجه شد قلبش گرفته، چیزی در درونش میسوخت. نمیدانست از سیگار است یا حجم تصاویر تلخ. سیگار را کنار گذاشت و سوزش ماند. او این روزها درمانده از آنهمه خیال، میرود، میآید، اما دیگر چیزی نمینویسد. گاهی سوزشی در قلبش حس میکند که تمام سینهاش را میگیرد. به زور چند کلمهای میخواند و رها میشود در دنیای خواب.
تینا
تینا همین چند سال قبل دچار مشکلی در رحم شد. هفته دوم دیماه به دکتر مراجعه کرد، پزشک گفت سمت چپ رحم او دچار آندومتریوز شده (به حالتی گفته میشود که یاختههای مشابه با یاختههای آندومتر در بیرون از رحم رشد کنند). این موضوع باعث شد برای درمان به تهران بیاید. در این یک هفته که از کرمان به تهران برسد، حوادث اتفاق افتاده و هزاران ایرانی در خاک خفته بودند. هفت روز بعد دوباره آزمایش داد. گفتند نهتنها سمت چپ، بلکه در سمت راست رحم او هم تودههایی مشاهده میشود. اینکه چطور این اتفاق افتاده، از نظر تینا یک علت بیشتر ندارد؛ حجم استرس و وحشتی که تجربه کرده. او تلاش میکند روحیهاش را حفظ کند، به کارش برسد و همزمان سراغ درمان برود. بااینحال، تصاویر همچنان میآیند؛ هر روز یکی و بیش از آن.
مهدی
مهدی در دوران دانشجویی فعال صنفی بود، پس از آن تصمیم گرفت به زندگیاش بپردازد. با دوستی کاری را از صفر شروع کردند. آرامآرام کسبوکارشان رونق گرفت. بااینحال جنگ، ناآرامیها و هزار چیز دیگر کارشان را دچار اختلال کرد. این روزها هم کاری ندارد، میرود در دفتر مینشیند، کلامی با همکارانش حرف میزند و برمیگردد. اخبار را میبیند و هر بار غمی بر غمهایش افزوده میشود. در آسمان ایران فعلاً خبری نیست، لااقل تاکنون که این گزارش در حال نوشته شدن است. بااینحال، مهدی شبها کابوس میبیند؛ کابوس جنگ، کابوس بمب، کابوس زیستن در زمانهای که زندگی از ارج و قرب افتاده است.
استرسهای جمعی، پریشانی روان عمومی
«خشونت سیاسی، سلامت و راهبردهای مقابلهای در میان زنان در کرانه باختری» عنوان مقالهای است که بیش از دو دهه از انتشار آن میگذرد. در این مقاله آمده است: «نتایج مطالعات بینالمللی نشان میدهد بین یکسوم تا نیمی از افراد مواجهشده با استرسهای جمعی شدید، مانند فجایع و خشونت سیاسی، نوعی پریشانی روانی را تجربه میکنند.»
مقاله دیگری با عنوان «خشونت سیاسی، کارکرد جمعی و سلامت: مروری بر ادبیات پژوهش» که در سال ۲۰۱۳ منتشر شده، به مسئله تأثیر چنین خشونتهایی بر کارکرد جامعه و انسجام اجتماعی پرداخته است. براساس این مقاله، تخریب جامعه (بهعنوان مکان فیزیکی مشترک مردم)، فرهنگ و هویت یکی از تبعات آن است. بهعلاوه، شاهد تغییر کلی جو و عملکرد جوامع از طریق ایجاد احساس ترس و وحشت جمعی، ازبینبردن شبکهها و کاهش فعالیتهای سازماندهی اجتماعی هستیم. درنهایت سومین نتیجه این وضعیت از نظر نگارندگان مقاله، ایجاد حس عمومی و جمعی ترس است. آنها همچنین عنوان میکنند «ترس جمعی» و «نفرت جمعی» میتواند زمینهساز تداوم خشونت و تعمیق درگیریها شود.
وقتی نام هامون بر زبان میآید، سخن از یک دریاچهٔ فیزیکی نیست، سخن از یک کهنالگوی تمدنی است که در آن آب، خاک و آسمان، تنها اجزای یک زیستبوم نبودهاند، بلکه عناصر سازندهٔ یک نظام معناساز بودهاند. هامون و هیرمند، در این منظومه، دوگانهٔ حیاتبخش ‘پدر-مادر’ اساطیر سیستان هستند. هیرمند به مثابهٔ جریان آفریننده و خطیرِ زمان، و هامون به مثابهٔ گهوارهای که آن را در خود نگه میدارد، پرورش میدهد و به شکل فرهنگ متجلی میسازد. اینجا جغرافیا تبدیل به متن میشود، متنی که نسلها آن را خواندهاند، در آن زندگی کردهاند و خود را در آن بازشناختهاند.
هامون به مثابهٔ آبهای آغازین در اساطیر بینالنهرین و هندواروپایی
هامون را باید در چارچوب گستردهتر اسطورهشناسی جهانی آبهای نخستین دید. در اساطیر بینالنهرین، تیامات نماد آبهای شور و آشوب آغازین است که نظم از آن زاده میشود. اما هامون، آبهای شیرین و نظمبخشی است که خود، زایشگاه نظم حماسی است. این تقابل و تداوم، نشان از جایگاه هامون در نقشهٔ اسطورهای خاورمیانه دارد. از سوی دیگر، در سنت هندواروپایی، مفهوم آپاه (آبهای مقدس) بهعنوان مادر حیات و پاککننده، با ایزدبانو آناهیتا پیوند میخورد. هامون، تبلور زمینی آن آبهای کیهانی است که نهتنها جسم که روان و فرّه را نیز شستشو و تقویت میکند.
سوشیانس و ایدئولوژی امید و الهیات محیطی در اساطیر زرتشتی
باور به زاده شدن سوشیانس (منجی نهایی) از آبهای هامون، تنها یک افسانه نیست، یک الهیات محیطی پیشدانشگاهی است. در این دیدگاه، محیطزیست (آب) نه فقط شرط زندگی مادی که شرط امکان نجات و رستگاری جمعی است. خشکیدن هامون، در این چارچوب، تنها یک فاجعهٔ اکولوژیک نیست، ازبینرفتن گهوارهٔ رستگاری و بهتعویقافتادن موعود تاریخی یک قوم است. این باور عمیق، ریتمی چرخهای به زندگی میبخشد. هر بارندگی، تنها آبیاری زمین نیست، بلکه یادآوری وعدهای الهی است. این نگاه، رابطهٔ انسان سیستانی با محیط را به رابطهای قدسی و مسئولانه ارتقا میدهد.
رستم سوژهٔ حماسیِ زادهشده از دل طبیعتِ دوگانه
رستم تنها یک پهلوان نیست، او سوژهٔ سیستانی است. زادهٔ مرزی اسطورهای (زال و رودابه)، پروردهٔ محیطی خاص (هامون و کوه)، و نمایندهٔ رویارویی ابدی انسان با دوگانگیهای طبیعت (خشکسالی و ترسالی، اژدها و دیو). رستم، در واقع تجسد انسانیِ خودِ هامون است. هم نیرومند و زایاست، هم آسیبپذیر و در معرض تهدید. حماسهٔ رستم، روایت هویت سیستانی به مثابهٔ هویتی مرزی و مقاوم است. از این منظر، خشکیدن هامون، خشکیدن امکان بازتولید این سوژهٔ حماسی در ذهن جمعی است.
فلسفه و پدیدارشناسی فاجعه و خشکسالی به مثابهٔ مرگ جهانی فرهنگی
از منظر پدیدارشناسی (بهویژه اندیشههای مارتین هایدگر)، انسان پیش از آن که در فضا زندگی کند، در مکان سکونت دارد. مکان فضایی است که با خاطره، معنا و هویت آمیخته است. هامون برای مردم سیستان، نمونهٔ متعالی یک مکان بود، نه یک فضا. خشکیدن آن، چیزی فراتر از تغییر اکولوژیک است. این یک غیرمکان شدن است. بهعبارتدیگر خشکسالی، جهانزیست سیستانیها را از بین برده است. اینجا دیگر جهان به معنای هایدگری آن وجود ندارد، جهانی که شبکهای از معناها و روابط بود. آنچه باقی مانده، زمین خشک و بیرمز و راز است.
در جامعهشناسی محیطزیست، فجایعی مانند خشکسالی را خشونت آهسته مینامند. خشونتی نامرئی، تدریجی و گسترده در زمان و مکان که قربانیان آن اغلب فقیر، حاشیهنشین و خاموش هستند. این خشونت، نه فقط بر بدنها که بر حافظه و تخیل جمعی نیز تأثیر میگذارد. نابودی هامون، نمونهٔ بارز این خشونت آهسته است که توسط تصمیمات سیاسی، سدسازیهای بیرویه و مدیریت ناکارآمد آب در بالادست (افغانستان و داخلی) اعمال میشود. این فرایند، فاجعه را عادیسازی میکند و غم ناشی از آن را به حسی مبهم و مزمن تبدیل میسازد.
عصر حاضر، عصر آنتروپوسین نامیده میشود. عصری که در آن فعالیتهای انسان، تبدیل به نیروی مسلط زمینشناختی شده است. بحران هامون، جلوۀ محلی این عصر جهانی است.
این بحران، پرسشهای فلسفی عمیقی را مطرح میکند. انسانمحوری تا کجا مجاز است؟ رابطهٔ ما با طبیعت، رابطهٔ سوژه – ابژه است یا همزیستی متقابل؟ نابودی یک تالاب، صرفاً ازدستدادن یک منبع است، یا مرگ یک شخصیت اخلاقی؟ پاسخ به این پرسشها، نیازمند چرخش پارادایمی از اخلاق انسانمحور به اخلاق بوممحور است که در آن، هامون بهعنوان یک کلیت زیستی – فرهنگی، دارای ارزش ذاتی است.
جامعهشناسی فاجعه و فروپاشی ساختارهای فرهنگی
جامعهٔ سنتی سیستان پیرامون هامون، نمونهٔ بارز یک جامعهٔ آلی (به تعبیر فرناندز تونیس، جامعهشناس آلمانی) بود. پیوندها بر اساس خون، همسایگی و همکاری در فعالیتهای مشترک (ماهیگیری، کشاورزی، حصیربافی) شکل میگرفت. ترانههای کار، تنها آهنگ نبودند، بلکه سازوکار هماهنگکنندهٔ اجتماعی بودند که کار جمعی را تنظیم و انسجام را تقویت میکردند. با خشکیدن هامون، این فعالیتهای جمعی از بین رفتهاند. جامعه به سمت جامعهٔ گسسته حرکت کرده است. مهاجرت گسترده، فردگرایی اجباری و گسست پیوندهای سنتی. جوانان، دیگر ترانه های کار(حشر)، آواز خوانی برای گاو هنگام را نمیشناسند، زیرا زمینهٔ اجتماعی تولد آن از بین رفته است.
پیر بوردیو، مفهوم سرمایهٔ فرهنگی را مطرح میکند. مجموعهای از دانشها، مهارتها و داراییهای نمادین که موقعیت اجتماعی فرد را تعیین میکند. در سیستان، مهارتهایی مانند توتن سازی، ماهیگیری، ساخت سد گزی، حصیربافی، تشخیص جهت باد برای حرکت در نیزارها، یا ساختن تختک (خانههای شناور)، اشکالی غنی از سرمایهٔ فرهنگی بودند. این مهارتها، دانش بومی پیچیدهای بودند که طی هزاران سال تطبیق با محیط شکل گرفته بودند. نابودی هامون، این سرمایهٔ فرهنگی را یکشبه بیارزش کرده و منجر به فقر نمادین شدید شده است. انسانهایی که زمانی حاملان دانشی ارزشمند بودند، اکنون خود را بیسواد محیط جدید میبینند.
حافظهٔ جمعی (به تعبیر موریس هالبواکس) در مکانها و مناسک تجسم مییابد. هامون بایگانی زندهٔ حافظهٔ جمعی سیستان بود. هر نقطه از آن، خاطرهای را در خود داشت: محل یک نبرد اساطیری، نهری که عروس و دامادها به رسم سنت در آن استحمام میکردند، مکانی که خواهران دوقلو غرق شدند و غلامعلی رئیس الذاکرین در سوگ آنها مرثیهای سرود و خواند و بسیاری آن را زمزمه کردند. خشکیدن هامون، پاکشدن این بایگانی فیزیکی است. این رویداد یک ترومای جمعی ایجاد کرده است. اما ترومای محیطی با ترومای تاریخی (مثل جنگ) متفاوت است، فاجعه تمام نمیشود. هر روز که خورشید بر زمینهای خشکیده میتابد، زخم کهنه باز میشود. این وضعیت، منجر به سوگ ناممکن میشود، زیرا فقدان، دائمی و در حال گسترش است.
بومشناسی سیاسی و نقش قدرت در ساخت فاجعه
هیرمند، نهتنها یک رود که یک رودخانهٔ مرزی و بنابراین یک ابزار ژئوپلیتیک است. معاهدات مرزی (مانند معاهدهٔ ۱۹۷۳ بین ایران و افغانستان) و ساخت سدهای متعدد در بالادست (مانند سد کجکی و کمالخان)، جریان آب را به یک مادهٔ چانهزنی سیاسی تبدیل کرده است. اینجاست که حقوق بومشناختی یک منطقه، قربانی مصلحتهای سیاسی میشود. بحران هامون، نشان میدهد که چگونه حاکمیت ملی میتواند در تقابل با امنیت بومشناختی قرار گیرد. این بحران، لزوم حرکت به سمت دیپلماسی زیستمحیطی فرامرزی و پذیرش مفهوم حوضهٔ آبریز بهعنوان یک واحد مدیریتی یکپارچه را آشکار میسازد.
خشکیدن هامون، همچنین نتیجهٔ گفتمان مسلط توسعهٔ نامتوازن در نیمقرن اخیر است. در این گفتمان، پیشرفت به معنای مهار طبیعت، سدسازی و تبدیل منابع طبیعی به کالا و انرژی برای رشد اقتصادی تعریف شده است. ارزشهای غیراقتصادی آب مانند ارزشهای نمادین، زیباییشناختی و هویتبخش آن، نادیده گرفته شدهاند. این نگاه، تقلیلگرایی اقتصادی به طبیعت است. بحران هامون، نتیجهٔ این تقلیلگرایی است و ما را به بازاندیشی در مفهوم پیشرفت وادار میکند: آیا پیشرفتی که حافظه و هویت یک مردم را نابود میکند، واقعاً پیشرفت است؟
در مواجهه با این فاجعه، یک انسانشناسی اضطراری ضروری است. ضرورتی اجتنابناپذیر و تکیه بر پژوهشهای بنیادین و علمی در مورد گذشته و حال این پهنه جغرافیایی.
هنر میتواند نقش زیستشناسی فرهنگی را ایفا کند. همانگونه که برخی گیاهان خاک آلوده را پاک میکنند، هنر میتواند محیط نمادین آلوده به فراموشی را تصفیه کند. تولید رمانهای گرافیکی، بازیهای ویدئویی با محوریت اساطیر هامون یا تئاترهای محیطی در بستر خشکیدهٔ دریاچه. خلق آثاری در مقیاس بزرگ با استفاده از همان خاک خشکیده که حامل پیام یادآوری و اعتراض باشند.
راهحل هرگز نمیتواند صرفاً فنی یا سیاسی باشد. باید به دنبال احیای یکپارچهٔ اکولوژیک – فرهنگی بود. با استفاده از ظرفیتهای حقوق بینالملل محیطزیست و فشار افکار عمومی جهانی. دخالتدادن جوامع محلی بهعنوان صاحبان اصلی دانش و ذینفعان اصلی در هر طرح احیا. بهجای توریسم طبیعتمحور مخرب، ایجاد گردشگریای که راوی تاریخ و فاجعهٔ هامون باشد و به اقتصاد محلی کمک کند، بدون آن که بر فشار بر منابع بیفزاید.
کمک به نسل جوان سیستان برای بازتعریف هویت سیستانی در جهانی که هامون فیزیکی در آن کمرنگ شده است. این هویت میتواند بر پایهٔ مقاومت، حافظه و بازآفرینی فرهنگی استوار باشد.
بحران هامون، تنها یک تراژدی محلی نیست. این بحران، استعارهای قدرتمند برای وضعیت انسان در عصر آنتروپوسین است: وضعیتی که در آن، پیوند ناگسستنی میان طبیعت، فرهنگ و هویت در حال گسستن است. خشکیدن هامون، به ما میگوید که وقتی آبی را میخشکانیم، تنها یک منبع را از بین نبردهایم. جهانی از معنا را خشکاندهایم. نجات هامون، اگرچه دشوار اما ناممکن نیست. اما این نجات، مشروط به گذار از انسانمحوری مطلق به بوممحوری آگاهانه، از توسعهٔ کورکورانه به پیشرفت مبتنی بر خِرَد محلی و از سیاستزدگی منابع به اخلاق مسئولیت در قبال مکان است.
آواز فراموششدهٔ سیستان در حقیقت، آواز همهٔ جوامعی است که ریشه در زمین دارند و امروز این ریشهها در معرض خشکی است. تا وقتی که این آوا، هرچند ضعیف به گوش برسد و تا وقتی که نام هامون و رستم با هم بر زبان آیند، امکان بازگشت امواجِ خیال به این سرزمین وجود دارد. امواجی که این بار شاید نه از آسمان که از ژرفای ارادهٔ جمعی، خِرَد بینالمللی و قدرت بیپایان هنر و حافظه بجوشند. این تنها راه است: تبدیل زخم تاریخ به آینهای برای آینده.
روز جهانی تالابها؛ آگاهی بهعنوان نقطه آغاز
دوم فوریه، سالروز امضای کنوانسیون رامسر، هر سال بهعنوان «روز جهانی تالابها» گرامی داشته میشود. در سال ۲۰۲۵، پیام این روز بر نقش تعیینکننده تالابها در آینده مشترک بشر تمرکز داشت؛ پیامی که نشان میدهد حفاظت از تالابها نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی جهانی است.
در بیش از ۸۰ کشور جهان، برنامههایی از جمله فعالیتهای آموزشی، گفتوگوهای عمومی، رویدادهای میدانی و کمپینهای رسانهای برگزار شد. هدف مشترک این برنامهها، افزایش درک عمومی از کارکردهای کمتر دیدهشده تالابها بود؛ از تنظیم چرخه آب و کاهش خطر سیلابها گرفته تا حفظ تنوع زیستی و افزایش تابآوری در برابر تغییر اقلیم.
پیام محوری این روز ساده اما اساسی بود: تا زمانی که جامعه تالابها را نشناسد، از آنها محافظت نخواهد کرد.
COP15؛ تالابها در مرکز سیاست جهانی
نقطه اوج توجه جهانی به تالابها در سال ۲۰۲۵، برگزاری پانزدهمین نشست کنفرانس طرفهای کنوانسیون تالابها (COP15) در ویکتوریا فالز زیمبابوه بود. این نشست نمایندگان دولتها، سازمانهای بینالمللی، پژوهشگران و نهادهای غیردولتی را گرد هم آورد.
در COP15، آگاهسازی عمومی و مشارکت اجتماعی بهعنوان یکی از ارکان اصلی حفاظت از تالابها مطرح شد. بسیاری از سخنرانان تأکید کردند که بدون همراهی مردم، هیچ برنامه احیایی—even با برخورداری از منابع مالی و فنی—به موفقیت نخواهد رسید.
در این نشست، تجربه کشورهایی مطرح شد که توانستهاند با آموزش، ارتباط مؤثر با رسانهها و مشارکت دادن جوامع محلی، روند تخریب تالابها را متوقف یا فرایند احیا را تسریع کنند.
همچنین نقش جوانان، رسانهها و شبکههای اجتماعی در تغییر نگاه عمومی به تالابها، بهویژه مقابله با تصور نادرست «زمینهای بلااستفاده»، مورد توجه ویژه قرار گرفت؛ نگاهی که همچنان در بسیاری از کشورها، از جمله ایران، یکی از موانع اصلی حفاظت از تالابها به شمار میرود.
هفته جهانی آب؛ پیوند تالابها و تابآوری اقلیمی
در ادامه این روند، هفته جهانی آب ۲۰۲۵ نیز بار دیگر تالابها را بهعنوان بخشی از راهحل بحرانهای اقلیمی برجسته کرد. در این رویداد، تالابها نه فقط بهعنوان زیستگاههای طبیعی، بلکه بهعنوان «زیرساختهای طبیعی» برای مدیریت پایدار منابع آب معرفی شدند.
کارشناسان تأکید کردند که حفاظت از تالابها میتواند هزینههای مقابله با خشکسالی، سیلاب و کمآبی را بهطور قابل توجهی کاهش دهد. این نگاه، تالابها را از یک موضوع صرفاً محیطزیستی به مسئلهای اقتصادی و توسعهای تبدیل میکند؛ تغییری که نقش مهمی در جلب توجه سیاستگذاران دارد.
پیام مشترک رویدادهای ۲۰۲۵
جمعبندی رویدادهای بینالمللی سال ۲۰۲۵ یک پیام روشن دارد: دوران حفاظت پشت درهای بسته به پایان رسیده است. تالابها زمانی شانس بقا دارند که مردم آنها را بشناسند، ارزششان را درک کنند و خود را ذینفع حفاظت بدانند. از اینرو، آگاهسازی عمومی، آموزش محیطزیستی و گفتوگوی اجتماعی، به اندازه اقدامات فنی و حقوقی اهمیت یافته است.
برای کشورهایی مانند ایران، که بخش قابل توجهی از تالابهایشان با خشکی، کاهش حقآبه و فشارهای انسانی مواجهاند، این پیام جهانی اهمیت دوچندان دارد. تجربههای سال ۲۰۲۵ نشان میدهد حفاظت از تالابها، پیش از آنکه به بودجه و فناوری وابسته باشد، به تغییر نگاه و مشارکت اجتماعی نیاز دارد.
تالابها؛ آزمون آینده مشترک
سال ۲۰۲۵ را میتوان سالی دانست که تالابها بیش از گذشته به زبان سیاست، رسانه و جامعه ترجمه شدند. این ترجمه، هرچند هنوز کامل نیست، نشانهای از تغییر تدریجی در فهم جهانی از ارزش این زیستبومهاست. تالابها شاید آرام و کمصدا باشند، اما آینده آب، اقلیم و زیست انسانی، بیش از آنچه تصور میشود، به سرنوشت آنها گره خورده است.
مردم تالابنشین ایران در آینه تجربههای جهانی
تالابها از نخستین زیستگاههای بشر بودهاند. دسترسی همزمان به آب، خاک حاصلخیز، تنوع زیستی و مسیرهای طبیعی حملونقل، باعث شد که بسیاری از تمدنهای اولیه در کنار رودخانهها، دریاچهها و تالابها شکل گیرند. در ایران نیز تالابها نقشی بنیادین در استقرار و تداوم جوامع انسانی داشتهاند؛ از هامون در شرق کشور که با تمدن سیستان و اسطورههای آن پیوند خورده، تا تالابهای شمالی مانند انزلی که قرنها بستر تعامل انسان، آب و جنگل، در جنوب، شادگان و هورالعظیم نهتنها زیستگاه پرندگان و آبزیان، بلکه ستون فقرات معیشت و فرهنگ محلی بودهاند، این پیوند تاریخی نشان میدهد که تالاب در ایران، همواره بیش از یک پدیده طبیعی صرف بوده است.
همین رابطه را میتوان در دیگر نقاط جهان نیز دید. در دلتای مکونگ در جنوب شرق آسیا، میلیونها نفر زندگی خود را با نوسان آب تنظیم میکنند و اقتصاد محلی بر کشاورزی سیلابی و صیادی استوار است. در هند و بنگلادش جنگلهای مانگرو نهتنها سپری طبیعی در برابر طوفانها هستند، بلکه منبع اصلی معیشت مردم نیز به شمار میروند. در آفریقا، تالاب اوکاوانگو نمونهای شاخص از همزیستی انسان و طبیعت است؛ جایی که حفاظت اکوسیستم و اقتصاد محلی در تضاد با یکدیگر تعریف نشدهاند. این نمونهها نشان میدهد که رابطه انسان و تالاب، رابطهای جهانی، قدیمی و مبتنی بر وابستگی متقابل است؛ رابطهای که اگر بهدرستی مدیریت شود، میتواند همزمان حافظ طبیعت و معیشت باشد.
معیشت مردم تالابنشین در ایران و جهان عمدتاً بر پایه فعالیتهایی شکل گرفته که با منطق طبیعت، سازگار است. صیادی سنتی، کشاورزی مبتنی بر سیلاب، دامداری فصلی، برداشت نی و گیاهان آبزی و صنایعدستی، مهمترین ستونهای اقتصاد محلی را پوشش میدهد. در ایران، هزاران خانوار در حاشیه تالابها از طریق صید ماهی، پرورش دام، حصیربافی، کشتهای محدود و دادوستد محلی امرارمعاش میکنند. این الگوی معیشتی شباهت چشمگیری به وضعیت تالابنشینان در آمریکای لاتین، آفریقا و جنوب شرق آسیا دارد. تفاوت اصلی اما در میزان حمایت نهادی و بهرسمیتشناختن این معیشتها و سبک زندگی است. در بسیاری از کشورها، این فعالیتها بخشی از اقتصاد رسمی محسوب میشوند و با سیاستهای حمایتی، بیمهای و آموزشی همراه هستند. درحالیکه در ایران، معیشت تالابنشینان اغلب در حاشیه سیاستگذاری باقی مانده و در برابر هر بحران زیستمحیطی یا تصمیم ناگهانی، قرار دارند.
تالابها علاوه بر تأمین معیشت مستقیم، خدمات اکوسیستمی گستردهای ارائه میدهند که ارزش آنها بهمراتب فراتر از محاسبات مالی کوتاهمدت است. کنترل و کاهش سیلاب، تصفیه طبیعی آب، ذخیره کربن، تعدیل دمای محلی، کاهش گردوغبار و حفظ تنوع زیستی از جمله این خدماتاند. این خدمات، پایههای نامرئی امنیت انسانیاند و فقدان آنها هزینههایی بهمراتب سنگینتر از حفاظت تالابها بر جامعه تحمیل میکند. در بسیاری از کشورهای جهان، این خدمات بهعنوان «زیرساخت طبیعی» به رسمیت شناخته شدهاند. در هلند، تالابها بخشی از سیستم ملی مدیریت آباند. در ژاپن، احیای تالابها در راستای افزایش تابآوری جوامع محلی در برابر بلایای طبیعی انجام میشود. در ایران، اما همچنان نگاه غالب، نگاه بهرهبردارانه و کوتاهمدت است؛ نگاهی که تالاب را قربانی توسعه میکند و در نهایت، هزینه آن را مردم محلی و نسلهای آینده میپردازند.
در این میان، توجه به مفهوم «شهرها و روستاهای تالابی» که در چارچوب کنوانسیون رامسر مطرح شده، اهمیت ویژهای دارد. کنوانسیون رامسر که ایران خود میزبان شکلگیری آن بوده است، در سالهای اخیر بر نقش سکونتگاههای انسانی وابسته به تالابها تأکید ویژهای داشته و برخی شهرها و روستاهای جهان را بهعنوان نمونههای همزیستی پایدار انسان و تالاب معرفی کرده است. این سکونتگاهها نشان میدهند که حفاظت از تالاب الزاماً به معنای حذف انسان نیست، بلکه میتواند بر پایه مشارکت فعال جوامع محلی شکل گیرد. در کشورهایی مانند ژاپن، کره جنوبی و برخی کشورهای اروپایی، شهرها و روستاهای تالابی بهعنوان الگوهایی برای توسعه محلی پایدار شناخته میشوند؛ جایی که معیشت، گردشگری مسئولانه و حفاظت محیطزیست در کنار هم تعریف شدهاند.
ایران نیز ظرفیت بالایی برای قرارگرفتن در این چارچوب دارد. بسیاری از روستاها و شهرهای اطراف تالابهای کشور، واجد ویژگیهایی هستند که میتواند آنها را در زمره سکونتگاههای تالابی قرار داد. بااینحال، این ظرفیت تاکنون کمتر به طور نظاممند موردتوجه قرار گرفته است. بهرسمیتشناختن روستاها و شهرهای تالابی میتواند گامی مهم در تغییر نگاه سیاستگذاران باشد؛ نگاهی که مردم تالابنشین را نه مانع حفاظت، بلکه شریک آن بدانند.
تخریب تالابها در ایران، پیامدهایی فراتر از محیطزیست داشته و به بروز بحرانهای اجتماعی گسترده انجامیده است. خشکشدن تالاب هامون، نمونهای آشکار از پیوند مستقیم تخریب اکوسیستم و فروپاشی معیشت در جامعه محلی است. مهاجرت اجباری، افزایش بیکاری، فقر و ازهمگسیختگی اجتماعی، تنها بخشی از نتایج این فرایند بوده است. در تالاب انزلی، آلودگی و رسوبگذاری، صیادی را به فعالیتی کمدرآمد و پرریسک تبدیل کرده و امنیت معیشتی هزاران خانوار را تهدید میکند. این تجربهها، منحصر به ایران نیستند. فاجعه دریاچه آرال در آسیای میانه، نمونهای جهانی از پیامدهای نادیدهگرفتن ظرفیتهای اکولوژیک پهنههای آبی است؛ فاجعهای که زندگی میلیونها نفر را تحتتأثیر قرار داد.
در این میان، دریاچه ارومیه جایگاهی ویژه در حافظه جمعی و زیستمحیطی ایران دارد. ارومیه تنها یک دریاچه یا تالاب نیست؛ نمادی از رابطه پیچیده انسان، توسعه و طبیعت در ایران معاصر است. خشکشدن بخشهای وسیعی از این دریاچه، پیامدهای زیستمحیطی گستردهای از جمله افزایش گردوغبار نمکی، تهدید سلامت عمومی و تغییر اقلیم محلی به همراه داشته و معیشت کشاورزان، دامداران و ساکنان منطقه را بهشدت تحتتأثیر قرار داده است. تجربه ارومیه نشان میدهد که نادیدهگرفتن حقابههای محیطزیستی و فشار بر منابع آب، چگونه میتواند یک سیستم عظیم طبیعی و اجتماعی را در معرض فروپاشی قرار دهد. درعینحال، تلاشهای انجامشده برای احیای دریاچه، هرچند با چالشهای فراوان همراه بوده، نشان میدهد که بازگشت به مسیر اصلاح هنوز ممکن است، بهشرط آنکه مردم محلی بهعنوان بخشی از راهحل دیده شوند.
از سوی دیگر تغییرات اقلیم، تهدیدی مشترک برای تالابنشینان سراسر جهان است. افزایش دما، کاهش بارندگی، خشکسالیهای طولانی و تغییر الگوی بارش، تالابها را آسیبپذیرتر از گذشته کردهاست. مردم تالابنشین نخستین گروههایی هستند که آثار این تغییرات را در زندگی روزمره خود احساس میکنند. در بسیاری از کشورها، برنامههای سازگاری با تغییرات اقلیم با مشارکت مستقیم جوامع محلی اجرا میشود. تالابنشینان در این برنامهها نه بهعنوان قربانی، بلکه بهعنوان کنشگر و حامل دانش دیده میشوند. در ایران، اگر چه اسناد و برنامههایی در این زمینه وجود دارد، اما مشارکت واقعی مردم محلی هنوز به طور کامل نهادینه نشده است.
دانش بومی مردم تالابنشین، یکی از مهمترین سرمایههای مغفول در سیاستگذاری است. این دانش حاصل نسلها همزیستی با طبیعت است و قواعد نانوشتهای برای بهرهبرداری پایدار از منابع دارد. در بسیاری از نقاط جهان، این دانش به رسمیت شناخته شده و در مدیریت تالابها به کار گرفته میشود. در استرالیا، بومیان نقش فعالی در مدیریت تالابها دارند و در آمازون، حفاظت بدون مشارکت جوامع محلی عملاً ناممکن است. در ایران نیز تالابنشینان حامل چنین دانشیاند، اما اغلب در فرایند تصمیمگیری نادیده گرفته میشوند؛ نادیدهگرفتن سرمایهای که میتوانست هزینههای حفاظت و احیا را به طور چشمگیری کاهش دهد.
نگاه تطبیقی به تجربههای جهانی نشان میدهد که حفاظت پایدار از تالابها بدون توجه به معیشت مردم محلی ممکن نیست. بهرسمیتشناختن حقوق جوامع تالابنشین، تضمین حقابههای محیطزیستی، حمایت از معیشتهای سنتی و ایجاد فرصتهای جدید مانند گردشگری مسئولانه، از جمله اقداماتی است که میتواند آینده تالابها را تغییر دهد. در بسیاری از کشورها، تالابها از «مسئله محیطزیستی» به «فرصت توسعه پایدار» تبدیل شدهاند. این تغییر نگاه، نتیجه سالها آزمونوخطا و پذیرش این واقعیت است که تخریب طبیعت، در نهایت به تخریب جامعه منجر میشود.
در کنار همه این چالشها، یک خلأ مفهومی مهم در نظام برنامهریزی ایران وجود دارد که کمتر به آن توجه شده است و آن، نادیدهگرفتن مفهوم «مردم تالابنشین» بهعنوان یک گروه اجتماعی – معیشتی متمایز است. در اغلب اسناد توسعهای، برنامههای آمایش سرزمین و سیاستهای روستایی، ساکنان پیرامون تالابها ذیل عنوان کلی روستاییان تعریف میشوند؛ تعریفی که تفاوتهای بنیادین زیستجهان تالابنشینان با دیگر جوامع روستایی را نادیده میگیرد. معیشت مردم تالابنشین وابسته به نوسان آب، صیادی، بهرهبرداری از منابع آبزی و تعامل مستقیم با اکوسیستم تالاب است، درحالیکه برنامهریزی روستایی کلاسیک عمدتاً بر کشاورزی پایدار بر زمین خشک، دامداری ثابت و الگوهای سکونتی متفاوت استوار است. نتیجه این یکسانانگاری، طراحی و اجرای برنامههایی است که نهتنها پاسخگوی نیازهای واقعی تالابنشینان نیست، بلکه گاه به تشدید مشکلات آنان میانجامد؛ از محدودیتهای غیرواقعبینانه در صیادی گرفته تا پروژههای عمرانی و کشاورزی که حقابه تالاب را نادیده میگیرند. این نگاه، مردم تالابنشین را به حاشیه میراند، احساس بیعدالتی و بیاعتمادی را تقویت میکند و مشارکت آنان در حفاظت از تالاب را کاهش میدهد؛ درحالیکه تجربههای جهانی نشان میدهد بهرسمیتشناختن هویت مستقل تالابنشینان، پیششرط هر برنامه موفق حفاظت و توسعه پایدار است.
تالابهای ایران، امروز در نقطهای حساس ایستادهاند. ادامه روند کنونی، به معنای ازدسترفتن نهتنها اکوسیستمهای ارزشمند، بلکه شیوههای زندگی، فرهنگها و دانشهایی است که قرنها در کنار آب شکل گرفتهاند. نگاه به تجربههای جهانی و مفاهیمی مانند شهرها و روستاهای تالابی نشان میدهد که راه دیگری نیز وجود دارد؛ راهی که در آن تالاب و انسان، بهجای قربانیکردن یکدیگر، به بقای مشترک میاندیشند. آینده مردم تالابنشین، صرفاً موضوعی محیطزیستی نیست؛ این آینده، آزمونی برای شیوه توسعه، عدالت اجتماعی و نحوه مواجهه ما با طبیعت است.
