بایگانی
روایت ناقص مسئولیت اجتماعی در صنعت نفت
تالابها نقشی کلیدی در تنظیم چرخه آب، کنترل ریزگردها، حفظ تنوعزیستی و معیشت جوامع محلی دارند. بااینحال، بسیاری از آنها در مجاورت یا پاییندست مناطق نفتخیز و پتروشیمی قرار گرفتهاند. برداشت بیرویه آب، آلودگیهای نفتی و شیمیایی، احداث جادهها و تأسیسات صنعتی و تغییر مسیر رودخانهها، از جمله عواملی هستند که مستقیماً تالابها را تهدید کردهاند.
هورالعظیم نمونهای شاخص است؛ تالابی فرامرزی که همزمان با توسعه میادین نفتی غرب کارون، بخشهای وسیعی از آن خشک یا به حوضچههای جداافتاده تبدیل شد. هرچند در سالهای اخیر اقداماتی برای آبگیری مجدد انجام شده، اما اثرات بلندمدت آلودگی و تخریب زیستگاه همچنان پابرجاست.
مسئولیت اجتماعی شرکتی چارچوبی مبهم در صنعت نفت و پتروشیمی
در ادبیات رسمی، بسیاری از شرکتهای بزرگ نفتی و پتروشیمی کشور دارای «برنامه مسئولیت اجتماعی» هستند؛ ادبیاتی که در سطح جهانی نیز سابقهای طولانی دارد و اغلب با زبانی مثبت، کلی و غیرالزامآور تنظیم میشود. برای نمونه، شرکت Shell در گزارش پایداری ۲۰۲۲ خود اعلام میکند «متعهد به ایجاد ارزش پایدار برای جوامع محلی از طریق سرمایهگذاری در آموزش، سلامت و توسعه اجتماعی است»؛ عبارتی که در کنار آن، کاهش اثرات زیستمحیطی در قالب اهداف کلی و بلندمدت مطرح میشود، بدون آنکه الزاماً به جبران خسارت یک اکوسیستم مشخص مانند تالابها اشاره مستقیم شود.
شرکت BP نیز در اسناد رسمی CSR سال ۲۰۲۱ خود از «حمایت از جوامع میزبان از طریق پروژههای آموزشی، بهداشتی و ایجاد اشتغال محلی» سخن میگوید و این اقدامات را بخشی از مسئولیت اجتماعی خود معرفی میکند؛ درحالیکه بخش مربوط به تالابها و اکوسیستمهای حساس، عمدتاً در قالب مدیریت ریسک و انطباق با مقررات زیستمحیطی بیان میشود، نه تعهدات جبرانی مشخص .
در همین چارچوب، شرکت TotalEnergies در گزارش مسئولیت اجتماعی و محیطزیستی خود تأکید میکند «پروژههای اجتماعی محلی مکمل عملکرد اقتصادی شرکت هستند»؛ تعبیری که نشان میدهد CSR در ادبیات رسمی جهانی نیز اغلب بهعنوان حوزهای جدا از مسئولیت مستقیم در قبال تخریبهای زیستمحیطی تعریف میشود. این برنامهها معمولاً شامل ساخت مدرسه، درمانگاه، کمکهای خیریه یا پروژههای عمرانی کوچک در مناطق پیرامونی میشود. برای نمونه، شرکت ملی مناطق نفتخیز جنوب در گزارش مسئولیت اجتماعی خود که در سال ۱۳۹۹ منتشر کرده است، به ساخت و تجهیز مدارس، مراکز درمانی و کمک به زیرساختهای شهری در استان خوزستان اشاره کرده است؛ اقداماتی که هرچند از نظر اجتماعی اهمیت دارند، اما در همان اسناد، اشاره مستقیمی به جبران خسارتهای زیستمحیطی واردشده به تالاب هورالعظیم یا کاهش آلودگیهای نفتی مشاهده نمیشود.
همچنین، برخی شرکتهای پتروشیمی مستقر در منطقه ویژه اقتصادی ماهشهر، از جمله پتروشیمی بندر امام و پتروشیمی امیرکبیر، در چارچوب CSR به پروژههایی مانند احداث فضاهای آموزشی، حمایت مالی از رویدادهای فرهنگی و ورزشی محلی و کمکهای نقدی به جوامع پیرامونی پرداختهاند؛ درحالیکه موضوعاتی نظیر پایش مستقل پسابهای صنعتی ورودی به خورموسی و تالاب شادگان، یا انتشار عمومی دادههای آلایندگی، جایگاه پررنگی در این برنامهها ندارد. هرچند این اقدامات میتوانند بخشی از نیازهای محلی را پاسخ دهند، اما اغلب ارتباط مستقیمی با کاهش اثرات زیستمحیطی فعالیت شرکتها، خصوصاٌ در حوزه تلابها، ندارند.
در استانداردهای جهانی CSR، بهویژه در صنایع پرریسک مانند نفت و گاز، اولویت نخست «کاهش آسیب در مبدأ» است؛ یعنی پیشگیری از آلودگی، جبران خسارتهای اکولوژیک، شفافیت زیستمحیطی و مشارکت فعال در احیای اکوسیستمهای آسیبدیده. این رویکرد هنوز بهطور سیستماتیک در صنایع نفت و پتروشیمی نهادینه نشده است.
ادبیات رسمی CSR در سطح جهانی
در ادبیات رسمی مسئولیت اجتماعی شرکتها در سطح جهانی، گزارشهای پایداری (Sustainability Reports / CSR Reports) بهعنوان ابزار اصلی انتشار عملکرد غیرمالی شرکتها پذیرفته شدهاند. این گزارشها بهطور معمول چشماندازهای کلی درباره اهداف زیستمحیطی و اجتماعی ارائه میدهند، اما تعهدات مشخص و قابلسنجش درباره حفاظت از اکوسیستمهای حساس مانند تالابها، در آنها چندان برجسته نیست.
برای نمونه، در گزارش پایداری ۲۰۲۲ شرکت Shell، بخشهای اولیه گزارش به چشمانداز شرکت در جهت «تأمین انرژی پاکتر و کاهش انتشار گازهای گلخانهای» میپردازد و «احترام به طبیعت» (Respecting Nature) را یکی از عناصر کلیدی چارچوب استراتژی پایداری معرفی میکند، اما در این گزارش، بهجای تعهدات مشخص به احیای اکوسیستمهای خاص، زبان کلی درباره بهبود کیفیت هوا، کاهش انتشار و افزایش دسترسی به انرژی پاک به چشم میخورد: این چارچوب بیشتر بر اهداف بلندمدت در زمینه تغییراقلیم و انتشار گازها تمرکز دارد تا پروژههای جبرانی زیستمحیطی خاص در مواجهه با تخریب اکوسیستمهای محلی.
همچنین، گزارش پایداری ۲۰۲۲ شرکت BP در مقدمه خود بیان میکند چارچوب پایداری این شرکت شامل کار بر محورهای کلیدی مانند «کاهش انتشار گازهای گلخانهای، بهبود رفاه جوامع، حفاظت از سیاره و مشارکت ذینفعان» است و متعهد به «انطباق با اصول پایداری» برای کسبوکار جهانی خود میشود. این موارد مانند بسیاری از گزارشهای CSR، در سطح عمومی و بدون اشاره به تعهدات مشخص نسبت به یک اکوسیستم خاص منتشر شدهاند.
چنین رویکردی در ادبیات رسمی CSR جهانی مورد نقد برخی تحلیلگران حوزه پایداری قرار گرفته است؛ بهطوریکه مطالعهای انتقادی از مسئولیت اجتماعی در حوزه شرکتهای بینالمللی نشان میدهد بسیاری از شرکتهای چندملیتی از گزارشدهی CSR بهعنوان واسطهای برای تأکید بر اهداف کلی زیستمحیطی و اجتماعی استفاده میکنند، اما ارتباط عملی و قابلسنجش با کاهش مستقیم آلودگی و احیای اکوسیستمهای خاص در این زبان کلی نادیده گرفته میشود یا در سطح بسیار محدود ارائه میشود.
بااینحال، نمونههایی وجود دارد که در آن شرکتها یا برنامههای محیطزیستی مرتبط با تالابها و زیستبومهای آبی بهگونهای در CSR یا پروژههای مشارکتیشان دیده شدهاند. در مالزی، برنامهای تحت عنوان CSR Mangrove Restoration Program شکل گرفته که شرکتهای شریک در قالب مسئولیت اجتماعی شرکتی با همکاری نهادهای محلی و زیستمحیطی، به کاشت گونههای مانگرو و احیای تالابهای ساحلی میپردازند. این برنامه شامل ارزیابی مکان مناسب برای کاشت، حفاظت از گونههای بومی و افزایش پوشش تالابی است؛ اقدامی که مستقیماً در راستای حفاظت از اکوسیستمهای آبی و تنوعزیستی قرار دارد.
همچنین، برخی شرکتهای صنعتی مرتبط با نفت و گاز، بهجای روشهای مرسوم تصفیه پساب، از تالابهای مصنوعی (constructed wetlands) برای پاکسازی آب خروجی استفاده کردهاند. برای مثال، در نفتخیزهای Petroleum Development Oman (PDO) یکی از بزرگترین تالابهای تجاری ساختهشده برای تصفیه آب تولیدی در میدانهای نفتی بهکار گرفته شده است. این تالابها بهعنوان فیلتر طبیعی همراه با میکروارگانیسمهای بومی عمل میکنند و به میزان قابلتوجهی میزان آلایندگی نفتی را کاهش میدهند و زیستگاههایی برای پرندگان و گونههای آبزی فراهم میکنند.
از پروژههای نمادین تا حفاظت واقعی
بررسی عملکرد برخی شرکتهای پتروشیمی مستقر در جنوب کشور نشان میدهد بخش قابلتوجهی از بودجه CSR صرف فعالیتهایی میشود که بازده رسانهای بالایی دارند، اما تأثیر آنها بر حفاظت تالابها محدود است. برای مثال، کاشت چند هزار نهال در حاشیه تالاب بدون تأمین حقابه یا کنترل پسابهای صنعتی، بیشتر به یک اقدام نمادین شباهت دارد تا راهحلی پایدار.
بااینحال، مسئولیت اجتماعی شرکتی میتواند نقش مؤثرتری ایفا کند. مشارکت در پایش مستمر کیفیت آب، سرمایهگذاری در فناوریهای کاهش آلایندگی، بازچرخانی آب در فرایندهای صنعتی و همکاری با دانشگاهها و سازمانهای مردمنهاد محیطزیستی، از جمله اقداماتی است که میتواند به حفاظت واقعی تالابها منجر شود.
از سوی دیگر، باید توجه داشت که تالابها تنها زیستگاه پرندگان و آبزیان نیستند؛ بلکه بخش جداییناپذیر از زندگی جوامع محلیاند. صیادان، دامداران و کشاورزانی که معیشت آنها به تالاب وابسته است، بیش از همه از تخریب آن آسیب میبینند. بااینحال، در بسیاری از برنامههای مسئولیت اجتماعی شرکتی، صدای این جوامع شنیده نمیشود.
مشارکت واقعی جوامع محلی در طراحی و اجرای پروژههای حفاظت تالاب، میتواند هم به افزایش کارایی این پروژهها و هم به کاهش تعارضات اجتماعی منجر شود. این مشارکت، فراتر از پرداختهای جبرانی کوتاهمدت، نیازمند توانمندسازی و ایجاد منافع پایدار است.
نقش دولت و خلأ نظارتی
یکی از چالشهای اساسی مسئولیت اجتماعی شرکتی در ایران، نبود چارچوب الزامآور، شفاف و محیطزیستمحور است؛ چالشی که حتی در اسناد و مصوبات رسمی دولت نیز بهوضوح دیده میشود. در سالهای اخیر، موضوع «مسئولیت اجتماعی شرکتها» بهویژه در صنعت نفت و گاز، در قالب آییننامهها، بخشنامهها و مصوبات هیئت دولت و وزارت نفت مطرح شده است. برای نمونه، «دستورالعمل مسئولیتهای اجتماعی صنعت نفت» و همچنین مصوبات مرتبط با هزینهکرد منابع مسئولیت اجتماعی در مناطق نفتخیز و کمترتوسعهیافته، بر محورهایی مانند توسعه زیرساختهای محلی، کمک به عمران شهری و روستایی، آموزش، بهداشت و رفاه اجتماعی تأکید دارند.
بررسی محتوای این دستورالعملها نشان میدهد تالابها، پهنههای آبی و اکوسیستمهای حساس بهعنوان واحدهای مستقل حفاظت زیستمحیطی جایگاه روشنی در آنها ندارند. تمرکز غالب این اسناد بر «جبران عقبماندگیهای اجتماعی و اقتصادی مناطق میزبان صنعت» است، نه بر کاهش، پیشگیری یا جبران خسارتهای مستقیم زیستمحیطی ناشی از فعالیتهای نفتی و پتروشیمی. به بیان دیگر، مسئولیت اجتماعی در این چارچوبها بیشتر بهعنوان ابزار توسعه محلی تعریف شده، نه بخشی از سیاست حفاظت اکولوژیک.
این خلأ درحالیاست که در بسیاری از کشورها، شرکتهای نفتی و انرژی موظفاند گزارشهای سالانه پایداری منتشر کنند که در آن، شاخصهای دقیق زیستمحیطی، میزان آلایندگی، مصرف آب، اثرگذاری بر اکوسیستمهای آبی و اقدامات جبرانی مشخص بهطور قابل راستیآزمایی ارائه میشود. در ایران، اگرچه برخی شرکتها گزارشهایی تحت عنوان CSR یا پایداری منتشر میکنند، اما این گزارشها غالباً فاقد الزام قانونی، شاخصهای کمی شفاف و پیوند مستقیم با تخریب تالابها و منابع آبی هستند و در بسیاری موارد، جنبه تشریفاتی دارند.
از سوی دیگر، تداخل نقش دولت بهعنوان سیاستگذار، ناظر و همزمان ذینفع اقتصادی در صنعت نفت، موجب تضعیف نظارت مستقل شده است. در چنین ساختاری، مسئولیت اجتماعی شرکتی بهجای آنکه مکمل اجرای سختگیرانه قوانین محیطزیستی باشد، گاه به ابزاری برای جبران ناکارآمدی نظارت و اجرای قانون تبدیل میشود؛ ابزاری که با تخصیص منابع مالی به پروژههای اجتماعی، توجه را از پرسشهای اساسی درباره تخریب تالابها، کاهش حقابه و آلودگی پهنههای آبی منحرف میکند.
مقایسهای کوتاه با تجربههای جهانی
در سطح جهانی، برخی شرکتهای بزرگ نفتی، تحت فشار افکار عمومی و نهادهای نظارتی، ناگزیر شدهاند میلیاردها دلار برای احیای تالابها و اکوسیستمهای حساس هزینه کنند. در دلتاهای نفتخیز، پروژههای بازسازی هیدرولوژیک، پاکسازی آلودگیهای تاریخی و ایجاد مناطق حفاظتشده مشترک با دولتها اجرا شده است.
بهعنوان مثال، در سال ۲۰۱۰ پس از نشت نفت از سکوی Deepwater Horizon متعلق به شرکت BP، یکی از بزرگترین تلاشهای محیطزیستی در تاریخ ایالات متحده برای احیای تالابها و زیستگاههای ساحلی شکل گرفت. سازمانهای دولتی مانند NOAA و شرکا با استفاده از بخشی از تسویهحساب ۲۰.۸ میلیارد دلاری با BP، پروژههای گستردهای در بازسازی تالابها، بازیابی هیدرولوژیک و حفاظت از زیستگاههای حساس اجرا کردند که شامل بازسازی تقریباً بیش از یکهزار و ۲۰۰ هکتار مارش در حوضه Barataria میشود.
همچنین، بنا به گزارش خبرگزاری NationofChange درباره پروژه احیای تالاب East Grand در ایالت لوئیزیانا، شرکتهای نفت و خطوط لوله مانند Shell، همراه با سازمانهای غیرانتفاعی مثل The Nature Conservancy و سرمایهگذاران خصوصی همکاری کردند تا با بازطراحی جریان آب و اصلاح رسوبات، کیفیت آب و زیستگاه در تالاب و مناطق باتلاقی بهبود یابد. بخشی از حمایت مالی مستقیم توسط Shell و شرکتهای زیرمجموعه خطوط لوله تأمین شده است.
در موردی دیگر، بنا به گزارش آسوشیتدپرس در سال ۲۰۲۵، در ایالت لوئیزیانا آمریکا دادگاهی حکم داد شرکت Chevron (از طریق زیرمجموعه Texaco) باید حدود ۷۴۴.۶ میلیون دلار غرامت و بازسازی برای مرمت تالابها و اکوسیستمهای ساحلی پرداخت کند؛ چون فعالیتهای نفتی باعث تخریب گسترده این مناطق شده بود.
این اقدامات اغلب بخشی از تعهدات قانونی، توافقنامههای جبرانی، یا مشارکتهای ساختاری با دولتها و انجمنهای مردمنهاد هستند؛ چیزی که در ایران هنوز در چارچوب CSR غیرالزامآور دیده نمیشود. تفاوت اصلی این تجربهها با وضعیت ایران، در شفافیت، پاسخگویی و پیوند مستقیم CSR با عملکرد زیستمحیطی شرکتهاست. تا زمانی که CSR در ایران از یک تعهد داوطلبانه و غیر قابلسنجش فراتر نرود، نمیتوان انتظار داشت نقش تعیینکنندهای در حفاظت تالابها ایفا کند.
راهی به جلو
اگر قرار است CSR شرکتهای نفتی و پتروشیمی به ابزاری مؤثر برای حفاظت تالابهای ایران تبدیل شود، چند تغییر اساسی ضروری است: نخست، تعریف شاخصهای روشن و قابلسنجش برای اثرات زیستمحیطی؛ دوم، الزام به شفافیت و گزارشدهی عمومی؛ سوم، اولویت دادن به پیشگیری و احیای اکولوژیک بهجای اقدامات خیریه پراکنده و چهارم، مشارکت واقعی جوامع محلی و نهادهای مستقل.
تالابهای ایران دیگر تاب وعدههای کلی و پروژههای نمایشی را ندارند. مسئولیت اجتماعی، اگر قرار است معنایی فراتر از یک عنوان تبلیغاتی داشته باشد، باید به تغییر واقعی در نحوه تعامل صنعت نفت و پتروشیمی با طبیعت منجر شود؛ تغییری که بقای تالابها و درنهایت، امنیت زیستمحیطی کشور به آن وابسته است.
سوگنامه تالابها در سرزمین پارس
در سرزمینی که طبیعت با کمآبی میجنگد، وجود تالاب همواره یک استثنا بوده است؛ استثنایی ارزشمند که نشان میداد طبیعت چگونه حتی در محدودترین شرایط، سامانههایی پیچیده و پایدار خلق میکند. تالابهای فارس از بختگان و طشک گرفته تا پریشان، مهارلو و ارژن، نهتنها زیستگاه گونههای گیاهی و جانوری بودند، بلکه تنظیمکننده اقلیم محلی، مهارکننده گردوغبار، پالایشگر طبیعی آب و ستون فقرات معیشت جوامع محلی محسوب میشدند. زوال آنها، زوال یک زیستبوم نیست؛ فروپاشی یک نظام معنایی است که هم با طبیعت و هم بافرهنگ و تمدن این دیار درهمتنیده بود.
بختگان و طشک؛ وقتی یک اکوسیستم از هم میپاشد
مجموعه تالابی بختگان – طشک زمانی بزرگترین پهنه آبی داخلی استان فارس بود و زیستگاه هزاران پرنده مهاجر، ماهی و بیمهرگان آبزی نادر. این تالابها بهواسطهٔ ارتباط مستقیم با رودخانه کُر، در چرخهای طبیعی از ورود و خروج آب قرار داشتند؛ چرخهای که تنوع زیستی غنی و پایداری اکولوژیک را تضمین میکرد. اما سدسازیهای گسترده و برداشت بیرویه آب برای کشاورزی، این چرخه حیاتی را شکست.
از دیدگاه علمی، این اقدامات باعث قطع پیوستگی اکولوژیک شدهاند؛ پدیدهای که در آن جریانهای طبیعی که حیات یک اکوسیستم به آنها وابسته است، ازهمگسسته میشوند. خشکشدن بختگان تنها حذف یک تالاب نیست، بلکه آغاز فرایندی دومینووار است: مرگ جلبکها، نابودی بیمهرگان آبزی، مهاجرت یا مرگ پرندگان، و در نهایت، تبدیل بستر تالاب به منبع گردوغبار نمکی. این گردوغبار نهتنها خاک را میسوزاند، بلکه سلامت انسان را نیز تهدید میکند. بیشتر روزها، باد از میان بستر خشک بختگان میگذرد و بوی خاک و نمک را به روستاهای اطراف میبرد؛ تصویری تلخ از روزگاری که آب در این پهنه میرقصید.
پریشان؛ تراژدی آب شیرین در سرزمین تشنه
تالاب پریشان، در اعماق دشت کازرون و در آغوش کوههای فامور، روزگاری یکی از بزرگترین تالابهای آب شیرین ایران و حتی خاورمیانه بود. با مساحتی نزدیک به ۴۳۰۰ هکتار، پناهگاه میلیونها موجود زنده و زیستگاهی ارزشمند برای ماهیها، گیاهان آبزی و صدها گونه پرنده مهاجر بود و بهواسطهٔ ثبت در کنوانسیون رامسر بینالمللی شناخته میشد.
پریشان تنها منبع آب و معیشت مردم نبود؛ بلکه شاخصی حساس برای تعادل آبخوانهای منطقه بهشمار میرفت. هر نوسان در سطح آب، کیفیت و کمیت سفرههای زیرزمینی را تغییر میداد و کاهش سطح آن، شوری چاهها و پایینرفتن آب زیرزمینی را به همراه داشت.
اما این زیبایی پایدار نماند. برداشت بیرویه آب، حفر چاههای عمیق و کاهش بارش شریان حیاتی تالاب را کور کرد و از سالها قبل روند خشکشدن تدریجی آغاز شد. از منظر علم محیطزیست، پریشان نمونهای روشن از فروپاشی سامانههای وابسته به آب زیرزمینی است؛ بازسازی آن حتی با بازگشت بارندگی، دههها زمان میبرد.
از نگاه انسانی، پریشان داستان قطع رابطه دیرپای انسان با طبیعت است؛ روزگاری مأمن صدها گونه پرنده مهاجر و ماهیان بومی بود و امروز ساکنان اطراف تنها با خاطرههای رنگین پرندگان و نغمههای آب زندگی میکنند و صدای واقعی طبیعت را نمیشنوند؛ سکوتی که گویای فقدان حیات است، نه آرامش.
ارژن؛ تعادل شکننده در آستانه سقوط
تالاب ارژن، بخشی از منطقه حفاظتشده ارژن و پریشان، هنوز آب را در خود نگه داشته است، اما شکنندگی آن آشکار است. کاهش بارش، چرای بیرویه، تغییر کاربری اراضی و فشار انسانی، این تالاب کارستی را به نمونهای از اکوسیستمهای لبهای تبدیل کرده است؛ سامانههایی که در مرز میان بقا و فروپاشی قرار دارند. ازدسترفتن ارژن به معنای ازمیانرفتن یکی از آخرین پیوندهای زیستی زاگرس جنوبی خواهد بود.
اکنون هر قطره آب باقیمانده، پژواک گذشتهای است که در آن تالابها چون جویبارهایی از حیات جاری بودند؛ جایی که پرندگان و گونههای گیاهی و جانوری به هم پیوند خورده و زندگی تالاب، جریان فرهنگ و معیشت مردم را تغذیه میکرد. امروز، سکوت تالاب و شکنندگی آب آن، یادآور تراژدی طبیعی و هشدار به آیندهای است که بدون توجه ما ممکن است فراموش شود.
مهارلو؛ زیبایی فریبنده یک بحران شیمیایی
تالاب مهارلو، در جنوبشرقی شیراز، این روزها بیش از هر زمان دیگری دیده میشود، اما کمتر فهمیده میشود. رنگهای صورتی و بنفش آن در تصاویر هوایی، اگرچه جلوهای شاعرانه دارد، نشانه برهمخوردن تعادل شیمیایی و زیستی آب است. افزایش شوری، ورود پسابهای شهری و کاهش جریان آب تازه، ترکیب گونههای تالاب را دگرگون کرده و گونههای مقاوم جایگزین گونههای بومی شدهاند. آنچه زمانی پهنهای زنده و پویای موجودات شورپسند و میزبان پرندگان مهاجر بود، اکنون تبدیل به مخزنی از نمک و آلایندهها شده است.
از منظر بومشناسی، مهارلو در مرحلهای از گذار اکولوژیک قرار دارد؛ وضعیتی که در آن ساختار زیستی تالاب و چرخههای طبیعی آن تحلیل رفته و کارکردهای حیاتی تالاب کاهش یافته است. گونههایی که زمانی تالاب را شکل میدادند، اکنون یا از تالاب رفتهاند یا جای خود را به موجودات مقاوم به شوری دادهاند. این تغییر نهتنها تنوع زیستی تالاب را تهدید میکند، بلکه زنجیره غذایی و توان تالاب در حمایت از زندگی گسترده پرندگان مهاجر را نیز به خطر انداخته است.
مهارلو، باوجود ظاهر رنگین و شاعرانهاش، نمادی از بحرانهای محیطزیستی مناطق خشک و نیمهخشک ایران است. این پهنه آبی یادآور آن است که زیبایی ظاهری همیشه نشانه سلامت نیست و کهنترین درس طبیعت را به ما میآموزد: تعادل اکوسیستم شکننده است و تلاش انسان برای مصرف بیرویه و ورود آلایندهها، میتواند حتی زیباترین و مشهورترین تالابها را به سکوت و فراموشی بکشاند.
انسان؛ عامل زمینشناختی عصر حاضر
در عصر حاضر، انسان به نیرویی همتراز با عوامل زمینشناختی بدل شده است. تصمیمهای ما درباره آب، زمین و توسعه، ساختار اکوسیستمها را در مقیاسهای بزرگ دگرگون میکند. تالابهای فارس قربانی الگویی از توسعهاند که آب را صرفاً منبعی برای مصرف میبیند، نه عنصری بنیادین در شبکه حیات. نادیدهگرفتن حقابه زیستمحیطی، نبود نگاه سیستمی در مدیریت منابع آب و جدایی دانش علمی از سیاستگذاری، همگی به انباشت بدهی اکولوژیک انجامیدهاند؛ بدهیای که اکنون طبیعت در حال مطالبه آن است.
خشکشدن تالابها پیامدی صرفاً زیستمحیطی ندارد. گردوغبار، بیماریهای تنفسی، مهاجرت، ازدسترفتن مشاغل محلی و کاهش امنیت غذایی تنها بخشی از اثرات مستقیم آن است. تالابها برخلاف تصور رایج، لوکس زیستمحیطی نیستند؛ آنها زیرساختهای حیاتاند. هر بستر خشک شده، داستان ازدسترفتن منابع و پیوندهای انسانی و طبیعی را روایت میکند.
بااینحال، باید با شجاعت پذیرفت که احیای کامل بسیاری از تالابهای فارس شاید دیگر ممکن نباشد. اما این پذیرش به معنای تسلیم نیست؛ آنچه هنوز در اختیار ماست، تغییر مسیر و بازاندیشی است:
ـ تخصیص واقعی حقابه تالابها
ـ کاهش فشار بر منابع زیرزمینی
ـ بازتعریف الگوی کشاورزی و توسعه پایدار
ـ مشارکت جوامع محلی در حفاظت از تالابها
این اقدامات میتوانند تالابها را از مرگ قطعی نجات دهند و بخشی از تعادل زیستمحیطی و فرهنگی استان فارس را بازگردانند.
تالابهای فارس امروز در سکوتی تلخ میمیرند، اما روایت آنها هنوز میتواند هشدار و درس باشد برای آیندگان. سکوت تالابها، صدای زمین و تاریخ است؛ صدایی که یادآور میشود تمدن و فرایندهای زمینشناختی زمانی درهمتنیده بودند و اکنون در برابر تنگنای آب سر خم کردهاند. حفظ و بازسازی این اکوسیستمها، نه فقط وظیفه محیطزیستی، بلکه مسئولیتی زمینشناختی، اخلاقی و فرهنگی است؛ پیوندی میان گذشته، حال و آینده سرزمین پارس.
تالابهای ایران؛ میراثی در آستانه نابودی
به طور کلی چرا حفاظت از تالابها اهمیت دارد؟
تالابها، با نقش کلیدی در حفظ تنوع زیستی، تعدیل اقلیم و تامین معیشت جوامع محلی، از گنجینههای طبیعی ایران هستند. متاسفانه، ترکیبی از بیتوجهیهای مدیریتی، سوءاستفادههای اقتصادی و اثرات نامطلوب تغییرات اقلیمی، این اکوسیستمهای ارزشمند را در معرض خطر جدی قرار داده است.
چه عواملی تالابها را تهدید میکنند؟
گرمایش جهانی و تغییر الگوهای بارش، بیتردید در کاهش سطح آب تالابها و افزایش شوری آنها نقش دارد، اما در ایران، بحران مدیریت آب عامل اصلی این وضعیت است. تخصیصهای نامتوازن منابع آبی، گسترش بیرویه کشاورزی غرقابی و نبود مدیریت مؤثر بر آبهای زیرزمینی، بهطور مستقیم جریانهای ورودی تالابها را کاهش داده است. تداوم کشت محصولات پرمصرف در مناطق خشک و نیمهخشک نیز فشار مضاعفی بر این زیستبومهای شکننده وارد میکند.
از سوی دیگر، با وجود تعدد قوانین و مقررات مرتبط با حفاظت از تالابها، اجرای آنها غالباً ناکارآمد یا نادیده گرفته میشود. کارگروههای حفاظت از تالابها که با هدف هماهنگی و افزایش اثربخشی اقدامات شکل گرفتهاند، در عمل دستاورد ملموسی نداشتهاند. فقدان سازوکارهای شفاف و پاسخگو، فساد در تخصیص منابع و کمبود بودجه، از مهمترین موانع حفاظت مؤثر از تالابها بهشمار میآیند.
ریشهایترین مشکل در حفاظت از تالابهای ایران چیست؟
یکی از ریشهایترین مشکلات در حفاظت از تالابهای ایران، عدم وجود اراده سیاسی قوی و پایدار است. در بسیاری از مواقع، منافع اقتصادی گروههای ذینفع، از جمله صاحبان اراضی کشاورزی غرقابی و صنایع آببر، بر ملاحظات زیستمحیطی غلبه پیدا میکند. این موضوع باعث تضعیف تلاشها برای حفاظت از تالابها میشود و در حالی که حفظ این اکوسیستمها حیاتی است، نه تنها برای محیط زیست بلکه برای امنیت غذایی و آبی کشور، ارادهای جدی برای بهبود وضعیت مشاهده نمیشود. در واقع، با وجود چالشهای محیطزیستی و کاهش منابع آب، اولویتدهی به منافع اقتصادی کوتاهمدت در نهایت به آسیب به تالابها و تهدید امنیت غذایی کشور منجر میشود.
تالاب انزلی، بزرگترین تالاب ایران و یکی از مهمترین زیستگاههای پرندگان مهاجر، به عنوان نمونهای بارز از ناکارآمدی تلاشهای حفاظتی در کشور مطرح است. تخریب حاشیه تالاب، آلودگی ناشی از پسابهای صنعتی و خانگی، تصرف غیرقانونی اراضی و ورود گیاهان مهاجم و ضعف در کنترل آنها، سلامت این تالاب را به طور جدی تهدید میکند. متاسفانه، با وجود هشدارها و مطالعات متعدد، اقدام جدی برای رفع این مشکلات صورت نگرفته است.
چگونه تخریب تالابها بر فرهنگ و هویت جوامع محلی تأثیر میگذارد؟
در حالی که تالابها اکوسیستمهای منحصر به فردی هستند، نقش آنها در زندگی جوامع محلی و هویت فرهنگی مناطق هم بسیار مهم است. متاسفانه، تخریب تالابها نه تنها زیستگاهها را نابود میکند، بلکه سنتها، غذاها و فرصتهای گردشگری را نیز به خطر میاندازد.
تالابها همواره منبع الهام و استقرار برای فرهنگ و باورهای محلی بودهاند. بسیاری از رسم و رسوم، جشنها و آیینهای مناطق تالابی، به ارتباط عمیق انسان با طبیعت و منابع آب گره خوردهاند. برای مثال، آیینهای مربوط به صید ماهی، مراسمی برای تشکر از برکت تالاب و طلب خیر و برکت از خدایان هستند. داستانها، افسانهها و اشعار محلی نیز آکنده از تصاویر تالاب و موجودات آن هستند. اما با کاهش سطح آب و از بین رفتن منابع، بسیاری از این رسم و رسوم در حال فراموشی و کمرنگشدن هستند. جوانان به دلیل نبود فرصتهای شغلی و اقتصادی، به شهرها مهاجرت میکنند و ارتباط خود را با فرهنگ و سنتهای تالابی از دست میدهند.
این روند چطور بر تنوع غذایی و فرهنگ غذایی مناطق تالابی تأثیر میگذارد؟
روشهای پخت سنتی و دانش بومی، پایهگذار غذاهای محلی هستند که با استفاده از ماهیهای تالابی و گیاهان خوراکی تهیه میشوند. اما با کاهش جمعیت ماهیها و آلودگی تالابها، این غذاهای لذیذ نیز در معرض خطر قرار گرفتهاند. به همین دلیل، بسیاری از رستورانها و غذافروشیها به دلیل نبود دسترسی به مواد اولیه تازه و باکیفیت، به استفاده از مواد جایگزین و غیرمحلی روی میآورند. این تغییرات نه تنها بر طعم و کیفیت غذاها تأثیر میگذارد، بلکه به فراموشی ارزشهای فرهنگی مرتبط با این غذاها نیز منجر میشود.
چگونه میتوان گردشگری تالابی را به فرصتی پایدار برای جوامع محلی و حفاظت از تالابها تبدیل کرد؟
گردشگری تالابی، میتواند منبع درآمدی مهم برای جوامع محلی و همچنین فرصتی برای معرفی فرهنگ و طبیعت زیبای ایران باشد. اما متاسفانه، گردشگری در تالابهای ایران اغلب به شکل بیبرنامه و غیرپایدار توسعه یافته است. ساخت هتلها و اقامتگاههای بزرگ در حاشیه تالابها، تخریب زیستگاهها، تولید زباله و آلودگی، از جمله اثرات منفی گردشگری بر تالابها هستند. همچنین، عدم توجه به حفظ فرهنگ و سنتهای محلی، باعث میشود که گردشگران صرفاً از طبیعت تالاب لذت ببرند و با فرهنگ مردم بومی آشنا نشوند.
راهحلهای بهرهبرداری پایدار از ظرفیت گردشگری تالابها چیست؟
برای استفاده پایدار از ظرفیت گردشگری تالابها، ضروری است که رویکردی مسئولانه و محلیمحور اتخاذ شود. در این مسیر، یکی از راههای مؤثر ایجاد و توسعه اقامتگاههای بومی است. تشویق جوامع محلی به برپایی اقامتگاههای کوچک و سنتی، مانند خانههای بومگردی، میتواند به حفظ فرهنگ و سنتهای منطقه کمک کند. این اقامتگاهها باید با مصالح محلی ساخته شوند و به شیوهای طراحی شوند که با محیط اطراف هماهنگ باشند. همچنین، معرفی غذاهای محلی و راهاندازی رستورانها و فروشگاههای محلی که از مواد اولیه تازه و باکیفیت تالاب بهره میبرند، میتواند تجربهی منحصربهفردی برای گردشگران فراهم کند و در عین حال به رونق اقتصاد محلی کمک کند. جشنوارهها و رویدادهای فرهنگی نیز، از جمله دیگر روشهایی هستند که میتوانند هویت فرهنگی تالاب را تقویت کرده و به گردشگران ارائه شوند. برگزاری این برنامهها فرصتی برای نمایش هنر، صنایع دستی و سنتهای منطقه به شمار میرود. آموزش و آگاهیبخشی به گردشگران درباره اهمیت حفاظت از تالابها و احترام به فرهنگ و سنتهای محلی نیز میتواند تأثیر چشمگیری بر تجربه گردشگران داشته باشد. این آموزشها نه تنها به حفظ محیط زیست کمک میکند، بلکه رابطهای مثبت بین گردشگران و جوامع محلی برقرار میسازد که به نفع دو طرف خواهد بود. در نهایت، این رویکرد جامع و هماهنگ میتواند به بهرهبرداری پایدار از ظرفیتها و منابع تالابها کمک کند، در حالی که به حفظ تنوع فرهنگی و طبیعی این اکوسیستمها نیز توجه میکند.
بهنظر شما چه اقداماتی برای نجات تالابهای ایران ضروری است؟
برای عبور از بنبست کنونی و نجات تالابهای ایران، نیازمند رویکردی جامع و عملی هستیم:
افزایش شفافیت و پاسخگویی: ایجاد سازوکارهای شفاف برای تخصیص و نظارت بر بودجه اختصاص یافته به تالابها از اهمیت ویژهای برخوردار است. دستگاههای مسئول باید ملزم به ارائه گزارشهای منظم و دقیق شوند تا اطمینان حاصل گردد که منابع به درستی و بهموقع استفاده میشوند.
مشارکت دادن جوامع محلی: یکی از کلیدهای موفقیت در حفاظت از تالابها، ایجاد شوراهای تالابی است که شامل نمایندگان جوامع محلی، سازمانهای مردمنهاد و کارشناسان باشند. واگذاری بخشی از مدیریت تالابها به این شوراها میتواند به بهبود تصمیمگیری و اجرای برنامههای حفاظتی کمک کند.
تغییر الگوی کشت: لازم است کشاورزان به کشت محصولات کمآببر و استفاده از روشهای آبیاری نوین تشویق شوند. این تغییر الگو نهتنها به صرفهجویی در مصرف آب کمک میکند، بلکه فشار کمتری به منابع آبی تالابها وارد میآورد.
مبارزه با فساد: برخورد قاطع با متخلفان و سودجویان در حوزه حفاظت از تالابها باید در اولویت قرار گیرد. ایجاد سازوکارهای نظارتی و پیگیریهای قضائی میتواند به عنوان بازدارندهای مؤثر عمل کند.
تقویت آموزش و فرهنگسازی: ارتقای آگاهی عمومی در مورد اهمیت تالابها و ضرورت حفاظت از آنها از طریق برنامههای آموزشی و رسانهای امری ضروری است. فرهنگسازی در این زمینه میتواند به تغییر رفتار و نگرش جامعه نسبت به تالابها کمک کند و مشارکت عمومی را افزایش دهد.
با اجرای این راهحلها، میتوان گامهای مؤثری در جهت حفاظت و احیای تالابهای ارزشمند ایران برداشت.
آینده تالابهای ایران را چطور میبینید؟
آینده تالابهای ایران در گرو تصمیمات و اقدامات ماست. آیا میخواهیم به تماشای نابودی این گنجینههای طبیعی بمانیم، یا برای احیای آنها تلاش کنیم؟ انتخاب با ماست. اگر در این راه موفق نباشیم، نه تنها میراث طبیعی کشور را از دست میدهیم، بلکه امنیت غذایی و آبی نسلهای آینده را نیز به خطر میاندازیم.
تالابها؛ ستونهای نامرئی زندگی
خدمات اکوسیستمی تالابها: از تأمین معیشت تا تعادل اقلیمی
او در گفتوگو با روزنامه «پیام ما» تأکید میکند که تالابها خدمات متنوعی به انسان و طبیعت ارائه میدهند که نقش آنها در زندگی ما گاهی نادیده گرفته میشود. برخی از این خدمات ملموس و قابل برداشت مستقیم هستند؛ مانند تأمین آب شیرین، ماهی برای تغذیه، گیاهان دارویی و علوفه دام. زبردست میگوید: «تمدنهای نخستین در میانرودان و خوزستان امروز، حول محور تالابها شکل گرفتند؛ این واقعیت اهمیت تاریخی این خدمات را نشان میدهد.»
علاوه بر این، به گفته این استاد دانشگاه، تالابها نقش حیاتی در تنظیم و تعادل محیط دارند. آنها میتوانند سیلابها را کنترل کنند و با جذب آب اضافی، از تخریب مناطق پاییندست جلوگیری کنند. تصفیه آب از طریق جذب رسوبات و آلایندهها، تلطیف هوا و تنظیم رطوبت و دمای محلی نیز از دیگر عملکردهای حیاتی تالابها است. این خدمات غیرمستقیم به تأمین امنیت و سلامت جوامع انسانی کمک میکنند و در مقابله با اثرات تغییر اقلیم نقش مهمی ایفا میکنند.
تالابها همچنین ارزش فرهنگی و گردشگری بالایی دارند. چشماندازهای زیبا و آرامشبخش آنها فضایی مناسب برای گردشگری، پرندهنگری، عکاسی و فعالیتهای هنری فراهم میکند. این فضاها نه تنها برای گردشگران جذاباند، بلکه برای جوامع محلی نیز ارزش معنوی و هویتی دارند و پیوند انسان با طبیعت را تقویت میکنند.
از دید زبردست، تالابها ستون فقرات زمین هستند و زیرساخت اصلی تولید سایر خدمات اکوسیستمی به شمار میروند. آنها با ایجاد تنوع زیستی بالا — حتی بیش از بسیاری جنگلها — فرآیندهایی مانند گردهافشانی، ترسیب کربن و تولید اولیه گیاهی را ممکن میکنند و بستر حیات روی کره زمین را حفظ مینمایند. به گفته او؛ اگر خدمات حمایتی نباشد، سه خدمت دیگر نیز وجود نخواهند داشت.
تأثیر تغییر اقلیم بر تالابها
به گفته او، تغییر اقلیم در ایران، بهویژه در مناطق خشک و نیمهخشک، تهدیدی جدی برای تالابها محسوب میشود. کاهش بارشها، افزایش دما و خشکسالیهای طولانیمدت باعث شده سطح آب تالابها به شدت کاهش یابد و چرخه طبیعی اکوسیستمهای آبی دچار اختلال شود. او تأکید میکند که خشک شدن تالابها، مانند هورالعظیم، نه تنها تنوع زیستی این مناطق را تهدید میکند، بلکه بسترهای خاکی آنها را به منابع عظیم ریزگرد تبدیل میکند؛ مشکلی که نه تنها در خوزستان بلکه در کشورهای همسایه نیز مشاهده میشود.
این استاد دانشگاه تهران همچنین میگوید:« تالابهای سالم از مهمترین مخازن ترسیب کربن هستند و نابودی آنها نه تنها این نقش حیاتی را متوقف میکند، بلکه کربن ذخیرهشده در خاک و گیاهان را نیز آزاد میسازد.»
او اضافه میکند:« از بین رفتن تالابها باعث از دست رفتن توانایی این اکوسیستمها در تعدیل دما میشود و گرمایش محلی را تشدید میکند، بهطوری که اثرات تغییرات اقلیمی در سطح منطقه دوچندان میشود.»
تخریب تالابها و پیامدهای گسترده محیط زیستی
زبردست میگوید تخریب تالابها پیامدهای گستردهای برای محیط زیست و جوامع انسانی دارد. بسیاری از جوامع محلی به طور مستقیم به منابع تالابها، مانند ماهی، گیاهان و نی برای صنایع دستی وابستهاند و خشک شدن این اکوسیستمها باعث از دست رفتن شغل، افزایش فقر و مهاجرت محیط زیستی میشود. چنین مهاجرتهایی نه تنها زندگی افراد را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه با فشار بیشتر بر شهرها، بحرانهای جدیدی مانند کمبود آب شرب و مشکلات مدیریت فاضلاب ایجاد میکند.
تالابها همچنین زیستگاه منحصربهفرد گونههای گیاهی و جانوری بومی هستند و به عنوان ایستگاه امن پرندگان مهاجر عمل میکنند. نابودی این اکوسیستمها، گونهها را در معرض انقراض قرار میدهد و تعادل کل اکوسیستمهای مرتبط را بر هم میزند. از سوی دیگر، تغییر کاربری تالابها برای کشاورزی، ساختوساز یا پروژههای توسعهای یکی از بزرگترین تهدیدها است. زبردست تأکید میکند: «مطلوبیت آن منطقه برای سکونت و گردشگری دقیقاً به وجود تالاب وابسته است.» خشک کردن تالاب برای ویلاسازی یا پروژههای دیگر، در نهایت ارزش اقتصادی و جذابیت همان منطقه را از بین میبرد.
از دیدگاه این استاد دانشگاه، حفاظت پایدار از تالابها تنها با ترکیب مدیریت دولتی، مشارکت مردمی و استفاده از دانش علمی ممکن است. او میگوید تالابها بخشی از «اموال عمومی» هستند و مسئولیت اصلی حفاظت و نظارت بر آنها بر عهده دولت است. دولت باید قوانینی بازدارنده برای تغییر کاربری تالابها وضع و اجرا کند، برنامهریزی تخصیص آب را با اولویت حفظ حقآبه زیستمحیطی تالابها انجام دهد و با ایجاد سازوکارهای هماهنگی، همکاری بین دانشگاهها، سازمانهای مردمنهاد و جوامع محلی را تسهیل کند.
زبردست همچنین معتقد است مشارکت مردم محلی در پروژههای احیاء، نتیجهبخشتر از پروژههای صرفاً دولتی است: زمانی که جوامع محلی از منافع اقتصادی حفاظت تالابها، مانند گردشگری پایدار، بهرهمند شوند و هویت خود را به بقای تالابها پیوند بزنند، به نگهبانان مؤثری برای این اکوسیستمها تبدیل میشوند. او میگوید آموزش و ظرفیتسازی نیز نقش کلیدی دارد و آگاهیبخشی به عموم مردم و به ویژه ذینفعان محلی درباره ارزش واقعی تالابها، نخستین گام حفاظت پایدار است. همچنین سازمانهای مردمنهاد باید با بهرهگیری از دانش علمی از اقدامات شتابزده و غیراصولی که ممکن است به محیط زیست آسیب برسانند، پرهیز کنند.
تالابها تنها پهنههای آبی ساده نیستند؛ آنها سیستمهای پیچیده و حیاتی هستند که امنیت آب، غذا، اقلیم و معیشت را تضمین میکنند. تخریب تالابها، تحت تأثیر تغییرات اقلیمی و فعالیتهای انسانی، نه تنها یک فاجعه زیستمحیطی، بلکه بحرانی اجتماعی و اقتصادی به همراه دارد. حفاظت از این اکوسیستمها نیازمند عزمی سهجانبه است: مدیریت هوشمندانه و مسئولانه دولت، مشارکت فعال و آگاهانه جوامع محلی، و همکاری مؤثر نهادهای علمی و مردمی. همانگونه که زبردست اشاره کرده است، احیای تالابها وظیفهای فراتر از حاکمیت است؛ این یک فراخوان عمومی برای حفظ «ستون فقرات» محیط زیست و تضمین آیندهای پایدار برای همه است.
وزیر آموزشوپروش: آمار دقیق و رسمی هنوز اعلام نشده است
ایران دورهای پررنج و سنگین را پشت سر میگذارد و همچنان درگیر پیامدهای آن است. شمار زیادی از خانوادهها عزیزان خود را از دست دادهاند و برخی دیگر هنوز از سرنوشت ناپدیدشدگانشان بیخبرند. پیکرهایی هستند که تحویل داده نشده و بازماندگانی که در انتظار پاسخ و روشن شدن حقیقت به سر میبرند. در چنین شرایطی، خواست عمومی جامعه بر لزوم ارائه توضیحات شفاف و روشن دراینباره تأکید دارد.
در همین راستا، چند روز پیش «سید مهدی طباطبایی»، معاون ارتباطات دفتر رئیسجمهور، در شبکه اجتماعی ایکس اعلام کرد سازوکاری پیشبینی شده است تا تمامی اطلاعات و ادعاهای متناقض با دقت بررسی و صحتسنجی شوند. بهگفته او، این روند پاسخی صریح به اخبار نادرست و آمارهای ساختگی خواهد بود و حقیقت را از تحریف جدا میکند.
این تصمیم رئیسجمهور حدود یک هفته پس از انتشار آمار رسمی قربانیان از سوی سازمان بنیاد شهید اتخاذ شد؛ نهادی که در اطلاعیهای شمار جانباختگان این رویدادها را سه هزار و ۱۱۷ نفر اعلام کرده بود. پیش از انتشار این گزارش رسمی، برخی رسانههای فارسیزبان خارج از کشور ارقام متفاوت و بالاتری را درباره تعداد کشتهشدگان مطرح کرده بودند که با آمار اعلامی مقامات ایران همخوانی نداشت.
حالا روز یکشنبه «علیرضا کاظمی»، وزیر آموزشوپرورش، در حاشیه مراسم زنگ انقلاب که امروز در دبیرستان هیئتامنایی هاجر منطقه ۱۱ شهر تهران برگزار شد، با خواندن «نسل امروز» بهعنوان نسلی «آگاه و بیدار»، درباره تعداد فرهنگیان و دانشآموزان جانباخته توضیحاتی ارائه داده است.
بهگفته او، هنوز آمار دقیقی اعلام نشده است: «قرار است اعلام شود چون در شهرها و بخشهای مختلف این اتفاق افتاده؛ آمار دقیق و رسمی هنوز اعلام نشده است.»
کاظمی در پاسخ به ایسنا درباره «نحوه دلجویی از این خانوادهها» توضیح داد: «آموزشوپرورش هماهنگیهایی انجام داده؛ بهصورت یک تیم کامل تلاش کردیم از تمام خانواده دانشآموزان و خانوادههای معلمانی که آسیب دیدند، سرکشی انجام و بازدید شود و مراسمی که مورد نیاز بوده، برای آنها برگزار شود. اینها کارهایی بوده که با هماهنگی در هر شهرستان و در هر منطقه صورت گرفته و میگیرد.»
او همچنین در مورد امتناع برخی خانوادهها از مدرسهرفتن عدهای از دانشآموزان بهدلیل شرایط خاص کشور گفت «چنین چیزی نشنیده است.»
معلم بازداشتی نداریم
«علیرضا منادی»، رئیس کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی، نیز روز یکشنبه از ورود این کمیسیون برای آزادی دانشآموزان یا دانشجویان بازداشتی «احتمالی» خبر داده است.
اما منادی هم درباره آخرین وضعیت دانشآموزان، دانشجویان و معلمان بازداشتی در جریان اعتراضات اخیر، به ایسنا گفته است فعلاً «هیچ خبری نداریم»: «از ناجا درباره تعداد دانشجویان و دانشآموزان بازداشتی، مجروح و شهید استعلام کردیم که احتمالاً امروز به ما پاسخ میدهد و بعد از آن، اعلام میکنیم.»
او درباره وضعیت «معلمان» هم توضیح داد «استعلامی صورت نگرفته»، چون آموزشوپرورش اعلام کرده «معلم بازداشتی نداریم».
نماینده مردم تبریز، آذرشهر و اسکو درباره اینکه پیشازاین صحبتهایی مطرح شده که دانشآموز بازداشتی وجود دارد، گفت: «ما نگفتیم دانشآموز بازداشتی داریم، بلکه گفتیم استعلامی از ناجا صورت گرفته مبنیبر اینکه آیا در بین بازداشتیها، دانشآموز زندانی است یا خیر.»
منادی درباره جزئیات درخواست نامه کمیسیون به ناجا، اضافه کرد: «در این نامه از ناجا خواستار ارائه آمار شدیم تا هم آسیبشناسی شود و هم اینکه اگر خدای ناکرده چنین اتفاقی (بازداشت دانشآموزان و دانشجویان) رخ داده باشد، بتوانیم به آنها کمک کنیم.»
بهگفته او، اگر احتمالاً دانشآموز یا دانشجویی بازداشت شده باشد، قطعاً کمیسیون آموزش طبق وظیفهاش به این موضوع ورود و برای آزادی آنها تلاش میکند.
«تابآوری اجتماعی» برای دانشآموزان
سالهاست که «تابآوری» به یکی از مفاهیم پرتکرار در زمان بحرانهای اجتماعی در ایران تبدیل شده؛ مفهومی که هم در حوزه مدیریت بحران و هم در آموزش نسل نوجوان برجسته شده است. در همین چارچوب، «پیرحسین کولیوند»، رئیس جمعیت هلالاحمر، از برگزاری نخستین آزمون این طرح ویژه دادرسان جمعیت هلالاحمر، با مشارکت ۲۷۰ هزار دانشآموز از سراسر کشور بهعنوان بزرگترین آزمون برخط حوزه دانشآموزی کشور در بهمنماه امسال خبر داد.
او با اعلام این خبر، گفته با توجه به افزایش بحرانهای اجتماعی، طبیعی و روانی و تأثیر مستقیم آن بر نسل نوجوان، توجه به تابآوری اجتماعی به یک ضرورت ملی تبدیل شده است.
بهگفته کولیوند، افزایش تابآوری اجتماعی نیازمند مشارکت همهجانبه و تقویت ابعاد مختلف آن است: «جوامعی که تابآور باشند، در مواجهه با بحرانها دچار فروپاشی نمیشوند، بلکه با همبستگی و آگاهی از آن عبور میکنند.»
رئیس جمعیت هلالاحمر با اشاره به ویژگی این آزمون توضیح داد: «این آزمون، نخستین تجربه ملی سنجش تابآوری اجتماعی در میان دانشآموزان و بزرگترین آزمون برخط دانشآموزی کشور است که ویژه دادرسان برگزار میشود و گامی مهم در ارزیابی آمادگی اجتماعی نسل نوجوان در شرایط بحران به شمار میآید.»
براساس گزارش روابطعمومی سازمان جوانان هلالاحمر، این دوره آموزشی و آزمون مربوطه توسط معاونت پیشدبستانی و دانشآموزی سازمان جوانان جمعیت هلالاحمر طراحی و اجرا شده و فرایند اطلاعرسانی آن از طریق بستر ارتباطی سازمان در پیامرسان ایتا انجام میشود.
تابآوری اجتماعی ادامه مسیر گذشته هلالاحمر است
«مجتبی خالدی»، سخنگوی جمعیت هلالاحمر، در گفتوگو با «پیام ما» جزئیات بیشتری از این طرح را شرح میدهد: «در جمعیت طرحی بهنام «دادرس» برای دانشآموزان داریم که بهمعنای دانشآموزان آماده در روزهای سخت است. در این بخش دانشآموزان متوسطه اول در کانونهای دانشآموزی شرکت میکنند. تقریباً هشت هزار کانون دانشآموزی در کشور ایجاد کردهایم. روال به این طریق است که دانشآموزان در این مدارس آموزشهایی را در زمینه حمل مصدوم، احیای قلبی و ریوی، اسکان، چادرزنی، بانداژ و… میبینند. پس از گذراندن این دورهها یکسری آزمونها و المپیادها در شهرستان، استان و درنهایت، در یک المپیاد کشوری افراد برتر بهصورت گروهی انتخاب میشوند.»
بهگفته او، یکی از موضوعات مهمی که جمعیت هلالاحمر باید بیشتر به آن بپردازد، تابآوری در مشکلات و مواقع آسیبدیدگی اجتماعی است: «در فضای مجازی ایتا گروهی بهنام هلالیتا ایجاد کردیم که دانشآموزان در آن عضو هستند. در این بستر، جزوهها و محتوای آموزشی مرتبط با نحوه مواجهه با مشکلات روانی، بردباری اجتماعی و دیگر مباحث مرتبط با تابآوری اجتماعی بارگذاری میشود. هدف از این آموزشها، ارتقای توان روانی و اجتماعی دانشآموزان است تا درصورت حضور در موقعیتهای بحرانی مانند زلزله یا سیل، بتوانند واکنشهای علمی، درست و مؤثری از خود نشان دهند.»
خالدی اضافه میکند: «بعد از مشاهده این جزوات آزمونی برگزار میشود و کسانی که پذیرفته شوند، امتیازی برایشان در آن المپیاد کشوری لحاظ میشود. درواقع، تلاش ما بر این است که با در نظر گرفتن مشوقها و امتیازها، دانشآموزان را به گذراندن این دورهها ترغیب کنیم. این آزمون برای نخستینبار در جمعیت هلالاحمر ویژه دانشآموزان برگزار میشود و هدف آن، ارتقای توان مقابله با بحران و افزایش آمادگی قشر نوجوان در شرایط دشوار است.»
او در پاسخ به سؤالی درباره اینکه آیا این آزمون بهدلیل شرایط کنونی جامعه برگزار میشود، میگوید دلیل آن بحرانهای امروزی نیست: «این طرح، کل حوادث غیرمترقبه را شامل میشود و حالا مقارن شده است با شرایط امروز. اما برای مثال در این مراحل دانشآموزان باید با مفهومی مانند سوگ و تمام مراحل آن آشنا باشند.»
بهگفته خالدی، جمعیت هلالاحمر تیمهایی را برای این کار بهنام تیمهای «سحر» دارد که حمایتهای روانی را انجام میدهند: «این افراد دورههای لازم را دیدهاند و در جنگ دوازدهروزه بسیار کمک کردند و در کنار افرادی بودند که خانواده یا خانههایشان را از دست دادهاند. اما اینکه نوجوانان ورود پیدا کنند، برای اولینبار است که دارد اجرا میشود. درواقع، این تابآوری اجتماعی در امتداد و ادامه طرحهای قبلی ما است.»
میخ آخر بر تابوت تالاب بینالمللی هامون!
استراتژی افغانستان در قبال مسئله آب منجر به سدسازیهای گسترده و احداث کانالهای انحراف و انتقال آب در مسیر رودخانههای حوضه آبریز هیرمند بهعنوان منابع اصلی تغذیه تالاب بینالمللی هامون شده است.
آورد رود هیرمند توسط بند کمالخان از سال ۱۴۰۰ با رویکرد سیاسی، اقتصادی و مهندسی اجتماعی، به شورهزار گودزره منحرف میشود؛ گودزره همواره نقش زهکش تالاب بینالمللی هامون را ایفا میکرد.
طبق معاهده دلتا، درصورتیکه ایستگاه سنجش آب دهراود؛ آورد رودخانه هیرمند را پنج میلیارد و ۶۰۰ میلیون مترمکعب برآورد کند؛ سال آبی، نرمال خواهد بود. این در حالیست که کانالهای انحراف و انتقال آب و نهرهای ایجادی پاییندست بند کمالخان، ظرفیتی بیش از پنج میلیارد مترمکعب دارند.
رودخانه فراه پس از رود هیرمند، مهمترین منبع تغذیه تالاب بینالمللی هامون است که با توجه میزان آورد این رودخانه، سد بخشآباد با پیشرفت فیزیکی حدود ۹۰ درصدی در ولسوالی بالابلوک ولایت فراه، پیک سیلاب این رودخانه را در دوره ترسالی مهار خواهد کرد.
افغانستان با احداث سدهای کوچکتر بر روی خاشرود و هاروت رود و… به دنبال مهار منابع کوچکتر تالاب هامون پوزک است تا بدون اراده حکام افغانستان حتی یک قطره آب وارد تالاب هامون نشود.
رویکرد هیدروپلیتیک افغانستان ابعاد مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، حقوقی و امنیتی دارد، از طرفی ایران نیز در قبال تمام این ابعاد، اهرمهایی برای فشار در اختیار دارد که به دلیل عدم تعریف درست استراتژی افغانستان در قبال مسئله آب، عدم هماهنگی ارکان دیپلماسی آب، جزیرهای عملکردن، عدم بهکارگیری ابزارهای دیپلماسی در زمان مناسب، عدم سیاستگذاری درست فرهنگی و رسانهای، گل به خودی مقامات ایرانی در زمینه دیپلماسی رسانه و… موجب شده که ایران در زمینه حقابه رودخانه هیرمند و حقابه زیستمحیطی تالاب بینالمللی هامون توفیقی نداشته باشد.
گاهی اوقات فرایند پیگیری حقابه فدای منافع سازمانی و شخصی شده و نبود سازوکار بالادستی برای ارزیابی و نظارت دستگاههای متولی مباحث فنی و دیپلماسی، موجب اصلاح رویه نشده است.
سد بخشآباد بهاحتمال زیاد در سال ۱۴۰۵ به بهرهبرداری خواهد رسید و آخرین میخ را بر تابوت تالاب بینالمللی هامون میکوبد. بهرهبرداری این سد از منظر زیستمحیطی چنان شرایط آخرالزمانی را رقم خواهد زد که آرزوی بازگشت به شرایط کنونی را داشته باشیم. بیگمان با افتتاح سد بخشآباد، شاهد واکنش وزارت امور خارجه در حد یک یادداشت اعتراضی و چند مصاحبه خواهیم بود. مادامی که تا کنون حتی پیامدهای زیستمحیطی احداث سد بخشآباد و بند کمالخان مطالعه نشده، از طرفی سازمان حفاظت محیطزیست اعتبار پژوهشی ندارد، وزارت نیرو مشخص نیست به جز برگزاری جلسه کمیساران چه عملکرد مثبتی دارد و استانداری سیستان و بلوچستان نیز درک درستی از مسائل زیستمحیطی و هیدروپلیتیکی ندارد و حتی روایت جعلی طالبان مبنی بر وجود خشکسالی را تأیید میکند، دور از انتظار نیست که تا چندی بعد، منطقه سیستان برای زندگی مضر باشد.
در شرایط عادی، به دلیل تحریمها و انزوای بینالمللی کشور، برای احقاق حق ایران در زمینه حقابه، توفیقی نداشتیم. افزایش سطح تنش جمهوری اسلامی با بلوک غرب نیز این شرایط را دشوارتر خواهد کرد.
برگزاری حدود ۳۰ جلسه کمیساران آب ایران و افغانستان در خصوص حقابه رودخانه هیرمند هیچ نتیجه مثبتی نداشته، اما بااینحال نیز وزارت امور خارجه و سازمان حفاظت محیطزیست اعلام میکنند که حقابه توسط وزارت نیرو در حال پیگیریست. وزارت نیرو در قالب کمیساران، نقش پیگیری حقوقی و مسائل فنی حقابه را طبق معاهده دلتا بر عهده دارد. پس از مرحله حقوقی مذاکرات، بهموازات آن بایستی وارد فاز سیاسی مذاکرات شویم. باتوجهبه اینکه سدهای افغانستان، امنیت آبی، غذایی و زیستمحیطی شرق کشور را به خطر انداخته، بنابراین باید با بهرهگیری از ابزارهای امنیتی ذیل شورایعالی امنیت ملی، مسئله حقابههای ایران را پیگیری کنیم. اینکه دستگاههای متولی دیپلماسی سیاسی و دیپلماسی گردوغبار هنوز به فاز حقوقی پیگیری حقابه هیرمند امید دارند، نشاندهنده عدم درک درست مسئله دارد. شاید برای برخی از افراد، تعریف پروژههای آبی و کشاورزی یا گسترش مراودات اقتصادی با افغانستان بهمراتب شیرینتر از گرفتن حقابههای ایران از حوضههای آبریز مشترک با افغانستان باشد.
عملکرد رسانههای دولتی بهویژه صداوسیما در زمان اعتراضات و پسازآن، انتقادات بسیاری برانگیخته است و بسیاری از کارشناسان سیاسی بر آن داشت تا از ضرورت روایت سوم بگویند.
در زمان اعتراضات با قطعشدن اینترنت و سختشدن دسترسی به بسیاری از رسانههای مستقل داخلی عملاً بسیاری از مردم که سالها است صداوسیما و تمامی شبکههای آن را بهدلیل نگاههای سوگیرانه و عدم پرداختن به علایق و نیازهای اکثریت جامعه را کمتر یا اصلاً دنبال نمیکنند، به تماشای شبکههای فارسیزبان ماهوارهای روی آوردند. این موضوع درحالیاست که این شبکهها نیز روایتهای یکسویه خود را براساس سیاستهای مدیران و سرمایهگذاران آنها به مخاطب ایرانی داخل و خارج از کشور عرضه میکردند.
در زمان اعتراضات ۱۴۰۱، صداوسیما با آوردن برخی از چهرهها مانند «احمد زیدآبادی» و برخی استادان دانشگاه در برنامههای خود، کمی خود را از بار سنگین انتقادات رهانید و به مخاطب القا کرد که صدای مخالف نیز در این سازمان تحمل میشود، اما پس از آرامشدن این اعتراضات، باز صداوسیما به تنظیمات اولیه خود بازگشت و همان رویه سابق را ادامه داد.
توهین به جانباختگان دیماه
در اعتراضات دیماه امسال، صداوسیما نهتنها اقدام ۱۴۰۱ را انجام نداد، بلکه کاملاً یکسویه با همان رویه همیشگی به این اعتراضات پرداخت. او که در غیاب اینترنت و سختی دسترسی به سایر رسانهها میدان را خالی از رقیب میدید، نهتنها نتوانست جامعه ایرانی را بهسوی خود جذب کند، بلکه آنها را ناچار به نشستن پای شبکههای فارسیزبان خارج از کشور کرد. پس از این حوادث نیز نهتنها رویه خود را تغییر نداد، بلکه با اقدامی موهن هزار خانواده داغدار و جامعه ایرانی را آزار داد؛ چراکه در برنامه «خطخطی» شبکه افق به جانباختگان این حوادث توهین کرد و آنها را بهمثابه کالاهای یخچالی و تجاری پنداشت و به مسابقه پیامکی گذاشت.
پخش این برنامه انتقادات بسیاری را برانگیخت و صداوسیما را مجبور به برکناری مدیر شبکه افق و تعطیلی برنامه خطخطی کرد.
روابطعمومی صداوسیما در اطلاعیهای اعلام کرد: «در پی پخش برنامهای از شبکه افق با محتوای موهن نسبت به شهدا و جانباختگان حوادث دیماه، مدیر این شبکه بهدلیل سهلانگاری و بیتوجهی در مدیریت محتوای برنامه «خطخطی» عزل و پخش این برنامه متوقف شد.»
روابطعمومی سازمان صداوسیما ضمن ابراز همدردی مجدد با خانوادههای مصیبتدیده تأکید کرد: «شأن و جایگاه رسانه ملی چنین بیدقتیهای فاحش در مدیریت محتوا حتی بدون نیت سوء را برنمیتابد و با آن برخورد قاطع مینماید.»
صرف عذرخواهی کافی نیست
«اسماعیل سیاوشی»، عضو کمیسیون فرهنگی مجلس، در گفتوگو با «پیام ما» درباره این برنامه اظهار کرد: «صداوسیما باید عذرخواهی کند.»
او ادامه داد: «صرف عذرخواهی، اگرچه گامی ضروری است، اما برای اقناع افکار عمومی کافی نیست. مردم حق دارند بدانند با عوامل تولید چنین برنامههایی چه برخوردی صورت گرفته و چه سازوکاری برای جلوگیری از تکرار این موارد در نظر گرفته شده است. شفافیت در اعلام نوع برخوردها، خود میتواند نقش بازدارنده داشته باشد.»
این عضو کمیسیون فرهنگی همچنین تأکید کرد: «کمیسیون فرهنگی مجلس موضوع را بهطور جدی پیگیری خواهد کرد و ابزارهای نظارتی خود را برای بررسی ابعاد این اتفاق به کار میگیرد تا مشخص شود این خطا ناشی از سهلانگاری بوده یا ضعف ساختاری در نظارت بر محتوای برنامهها وجود دارد.»
سیاوشی یادآور شد: «لازم است پیش از دعوت از مهمانان و پخش برنامههای زنده یا تولیدی، تذکرات لازم و چارچوبهای دقیق محتوایی به عوامل برنامه داده شود تا از بیان مطالب مسئلهدار جلوگیری شود و هزینههای اجتماعی آن متوجه جامعه نشود.»
سرپرست جدید شبکه افق
«محسن برمهانی»، معاون سیما، پس از برکناری «صادق یزدانی» از مدیریت شبکه افق، در حکمی «سعید مقیسه»، رئیس مرکز بسیج رسانه، را بهعنوان سرپرست این شبکه منصوب کرد. او پیشازاین مشاور رئیس سازمان صداوسیما بود و ریاست ساترا، قائممقام معاون فضای مجازی، مدیرکل بازار محتوا، قائممقام معاونت برنامهریزی و منابع مالی، مدیرعامل شرکت تکتا، مدیرکل خدمات راهبردی رسانههای نوین، مدیریت شبکه تهران، قائممقام شبکه سه سیما، مدیرکل ارزیابی عملکرد معاونت برنامهریزی و نظارت، مدیریت اطلاعات و برنامهریزی شبکه قرآن سیما و… را در کارنامه خود دارد.
غفلت از مردم در رسانههای دولتی
اینگونه برنامهها و عملکرد کلی صداوسیما و برخی دیگر از رسانههای دولتی در وقایع اخیر و پیشازآن موجب شده است بسیاری از فعالین رسانهای و روزنامهنگاران بر ضرورت حمایت از رسانههای مستقل و شکلگیری روایت سوم تأکید کنند.
بهگفته «محمد عطریانفر»، روزنامهنگار و عضو هیئت اطلاعرسانی دولت، روایتهای منتشرشده در صداوسیما و رسانههای دولتی عموماً یکسویه و در پی ارائه تصویر مطلوب از جامعه است که عموماً مردم را مورد غفلت قرار میدهد.
او گفت: «روایت رسمی معمولاً از سوی رسانههای دولتی و وابسته به حکومت منتشر میشود. روایتها معمولاً با هدف تقویت مشروعیت حکومت، تبیین موفقیتها و توجیه مشکلات و پاسخی ولو به اجمالی به چالشها ارائه میشود. در بسیاری از مواقع، این روایتها بهنفع دیدگاهی خاص و تحتتأثیر منافع قدرت حاکم شکل میگیرد. رسانههای دولتی بهجای انعکاس واقعیتها بهطور کامل، بیشتر در پی ایجاد تصویری مطلوب از وضعیت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کشور هستند. در نتیجه، این روایت اغلب از دردها و مشکلات واقعی مردم غفلت میکند و نمیتواند با تمام قوا به نیازها و خواستههای عمومی پاسخ دهد.»
بهگفته این روزنامهنگار، در مقابل روایت رسمی، روایت رسانههای اپوزیسیون قرار دارد که معمولاً به چالش علیه حاکمیت میپردازند و خواستار تغییرات اساسی در ظاهر و بعضاً برانداز در باطن ماجرا هستند. «این روایتها بهدلیل ماهیت اعتراضآمیز خود نوعاً بهسمت افراطیگری و سادهسازی مسائل کشیده میشوند. گاهی اوقات، رسانههای اپوزیسیون معمولاً بهجای تمرکز بر تحلیلهای مبتنیبر واقعیت، بیشتر بر انتقادها و حملات سیاسی متمرکز میشوند. این نوع روایات اگرچه در برخی موارد نقدهای قابلاعتنایی به ساختارهای قدرت وارد میآورد، اما در مواقعی بهدلیل عدم توازن و بیاعتنایی به نیازهای مختلف جامعه، خود به یکی از عوامل تفرقه در میان مردم تبدیل میشود.»
فاصله گرفتن از دو روایت رسمی و اپوزیسیونی
بهگزارش ایسنا، عطریانفر بر لزوم فاصله گرفتن از این دو نگاه روایتی تأکید کرد و گفت: «اگر بخواهیم از دو روایت مذکور -حاکمیت و اپوزیسیون- فاصله بگیریم، ضرورت روایت سوم که دربرگیرنده و نماینده اراده مردم است؛ رخ مینمایاند. در این وضعیت پیچیده و دوقطبی، «روایت سوم» بهعنوان یک روایت مستقل و مبتنیبر واقعیتهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی مردم، ضرورتی انکارناپذیر است. این روایت باید از احساسات واقعی مردم نسبت به مسائل مختلف اجتماعی و سیاسی دفاع کند و درعینحال، از انتقاد و تحلیل منطقی برای پیشبرد اهداف مردمی نظام استفاده کند. روایت سوم باید بهجای دامن زدن به تنشهای سیاسی و اجتماعی، بر خواستههای واقعی مردم تمرکز کند و درعینحال، نقاط ضعف هر دو روایت رسمی و اپوزیسیون را مستدلاً بیان کند. این روایت باید خود را از منازعات سیاسی دور نگه دارد و در جهت بهبود وضعیت مردم و پیشبرد مطالبات آنان حرکت کند. درحقیقت، این روایت باید بتواند بهعنوان پلی میان مردم و قدرتهای حاکم و مخالف عمل کند و به ایجاد گفتوگوی مؤثر میان تمامی گروهها بپردازد. »
عطریانفر همچنین با بیان اینکه در حال حاضر جامعه ایران با دو روایت در فضای رسانهای مواجه است، اظهار کرد: «نخست صداوسیما که بنا به مأموریت قانونی و حقوقی خود، باید با نگاه ملی چتر فراگیر همراهی خود را با سلیقههای ملی و اندیشههای متنوع در جامعه همراه کند، اما سوگمندانه باید اذعان کرد از منظر گفتمانی آنها پوششدهنده و اقناعکننده تنها بخشی از جامعه ایراناند.»
او عملکرد صداوسیما را موجب سوق دادن مردم برای کسب اخبار از شبکههایی مانند ایراناینترنشنال دانست.
باخت ایران در جنگ رسانهای
عطریانفر نخستین روزنامهنگاری نیست که شکلگیری روایت سوم تأکید کرده است. «ماشاءالله شمسالواعظین»، دیگر روزنامهنگاری است که این موضوع را ضروری دنست و نیز بر ضرورت شکلگیری روایت سوم تأکید کرد.
شمسالواعظین با اشاره به باختن در جنگ رسانهای موجود، اظهار کرد: «باید به این نکته اعتراف کنیم. وقتی اعتراف کنیم، میتوانیم راه علاج را پیدا کنیم تا بهسمت ایجاد بدیعیها و آلترناتیوهای رسانهای حرکت کنیم. برای اینکه بین رسانههای موجود موازنه ایجاد کنیم و مانع دوقطبی رسانهای شویم، باید یک روایت سومی میداشتیم که محل رجوع افکار عمومی داخل و خارج، سفارتخانهها و دولتهای خارجی و بیگانه باشد که لحظهبهلحظه گزارش میدهند فلان رسانه قابلاعتماد است. ما الان فاقد آن رسانه هستیم. رسانهای که آمار واقعی بدهد، گزارش میدانی بدهد و با منافع ملی کار داشته باشد و نه منافع گروهی خاص.»
بهگفته او، روایت سوم از طریق رسانههای مستقل شکل میگیرد. رسانههایی که یک دستِ آنها در منافع ملی و یک دست آنها در سر مردم است که سایهای برای حفظ مردم و منافع مردم باشد: «این روایت سوم میتواند تبدیل به معیاری برای درستی و اصالتسنجی حرفها و رفتارها و سلوکها و تبلیغات رسانهای بیگانگان و دیگران باشد، ما الان چنین رسانهای را نداریم.»
بهگزارش ایسنا، شمس الواعظین همچنین با بیان اینکه صداوسیما یک رسانه ایدئولوژیک است، گفت: «صداوسیما، طرف خودش را نظام جمهوری اسلامی میداند و باید در جهت حفظ حکومت حرکت و تلاش کند. رسانه نه مسئول سرنگونی یک حکومت است که ایراناینترنشنال این کار را میکند و نه مسئول حفظ یک حکومت است که صداوسیما این کار را میکند. رسانه باید از دل مردم بیرون بیاید، حرفهای مردم را بزند و انتقاد و بحث کند. وقتی این اتفاق بیفتد، خود نظام حفظ میشود. اصلاً نیازی نیست صداوسیما برای حفظ نظام کار ایدئولوژیک کند.»
بحران تالابها نتیجه بیتعهدی به قانون
وضعیت امروز تالابهای ایران را چطور میبینید؟
امروز که نهم دی ۱۴۰۴ است، وضع تالابها اصلاً قابل مقایسه با دو هفته پیش نیست. دو هفته پیش اگر با من این مصاحبه را میکردید، اوضاع خیلی خراب بود؛ اما الان نسبت به دو هفته پیش، یعنی حتی تالابهای پایاب رودخانه شورِ لوت هم آب دارند؛ واقعاً عجیبوغریب است. ماهیت تالابها اینطوری است: عرصههایی که در پایاب رودخانهها قرار گرفتهاند، با یک سال ترسالی میتوانند احیا شوند. اما مهم این است که ما از یک سازمان محیطزیست قدرتمند برخوردار باشیم که تحت هر شرایطی، اخذ حقابه تالابها را مقدم بر کشاورزی و صنعت بداند و تالابها را قربانی کشاورزی و صنعت نکند. این درد ماست. الان یک آب مازادی آمده که خوشبختانه سد به اندازه کافی نداشتند و نتوانستند مهارش کنند و همین آب وارد بخشهای بزرگی از «جازموریان»، «بختگان»، «دریاچه نمک»، حتی «هورالعظیم»، «شادگان» و بخشهایی از «دریاچه ارومیه» شده است. شما در فیلمها میبینید که الان دوباره آبدار شدهاند؛ «حله» دوباره آبدار شده است؛اما این به معنای این نیست که این تالابها از «فهرست مونترو» خارج شوند.
اتفاقاً پرسش اصلی این است؛ این بارندگی و شرایط جدیدی که برای تالابهای ایران ایجاد شده، چقدر پایدار است؟ آیا موجب میشود که از «فهرست مونترو» خارج شوند؟
بههیچعنوان این شرایط پایدار نیست، چون دولت همچنان عزمی ندارد همچنان به اجرای برنامه پنجساله چهارم پایبند باشد؛ برنامهای که در آن دولت مکلف بود حقابه تالابها را تعیین کند و این حقابه، بعد از کمکردن میزان مصرف شرب و بهداشتی و پیش از صنعت و کشاورزی پرداخت شود. مصداق روشنش حوزه آبریز زایندهرود است. الان ما با یک ترسالی بیسابقهای روبهرو هستیم که در طول حداقل ۵۸ سال، از زمانی که «شرکت مدیریت منابع آب» آمار داشته، در حوزه آبخیز زایندهرود سابقه نداشته است؛ اما «گاوخونی» آبی ندارد. بنابراین تالابها زمانی وضعیت قابل دفاعی پیدا میکنند که قانون برنامه پنجساله چهارم اجرا شود و سازمان حفاظت محیطزیست را دور نزنند و سازمان حفاظت محیطزیست کوتاه نیاید. ما اگر یک رئیس سازمان داشته باشیم که بیاید بگوید چون حقابه تالابها را ندادهاید، من استعفا میدهم و بعد هم هیچ رئیس سازمانی قبول نکند که این پست را بگیرد آنوقت شرایط تغییر میکند. وقتی سازمان حتی نمیتواند مهمترین قانون خودش را اجرا کند، باور کنید وضعیت به این شکل میماند و این شرایط ادامه دارد.
شما ریشه بسیاری از مشکلات را بیتوجهی به قوانین و ضعف نظارت میدانید. بااینحال، در بحث احیای دریاچهٔ ارومیه و دیگر تالابها، اغلب این موضوع در تقابل با کشاورزی و معیشت مردم مطرح میشود؛ آن هم در شرایطی که فشار اقتصادی بر جامعه بالاست. این دوگانه را چگونه ارزیابی میکنید؟
ببینید، من وقتی دعوتم کردند برای ماجرای دریاچه ارومیه که بروم تلویزیون، سؤالی که مطرح کرده بودند از مردم این بود که آیا به نظر شما اولویت با حقابه بخش کشاورزی است یا با احیای دریاچه ارومیه؟ همینجا یک دوگانه ایجاد کرده بودند؛ یعنی مردم را در برابر هم قرار داده بودند: مردم در برابر فعالان محیطزیستی. این سؤال، سؤال خطرناک و انحرافی است. چرا؟ چون اگر دریاچه ارومیه نباشد، کشاورزی هم نخواهد بود. گردِ نمک مینشیند و تمام آن باغها و اراضی کشاورزی از بین میرود.
ما اگر حقابه را به محیطزیست اختصاص ندهیم، امنیت غذاییمان از بین میرود. چرا؟ چون سفرههای آب زیرزمینی پایین و پایینتر میروند، فرونشست بیشتر و بیشتر میشود و عملاً همه چاهها خشک خواهند شد و به همین فلاکتی که امروز به آن رسیدهایم، میرسیم.
هنر دولت و حاکمیت این است که این آگاهیها را به مردم تزریق کند و معیشتهای جایگزین معرفی کند. بالاخره این کار انجام شده است؛ سال ۱۴۰۲ «سند ملی امنیت غذایی» تصویب شد. مطابق این سند، تا افق ۱۴۱۱ باید مصرف آب در بخش کشاورزی ۳۰ میلیارد مترمکعب کم شود و به ۵۱ میلیارد مترمکعب کاهش پیدا کند. مطابق این سند، باید ناترازی به ۱۰۵ میلیارد مترمکعب کاهش پیدا کند؛ یعنی دستکم ۴۶.۵ میلیارد مترمکعب کمتر از امروز. مطابق این سند، باید نرخ فرسایش خاک از ۱۶ تن به ۱۳ تن کاهش پیدا کند. مطابق این سند، باید سالانه حدود ۱۰ درصد در مصرف آب در بخش کشاورزی کاهش ایجاد شود. فکر کنید ۸۰ میلیارد مترمکعب، ۱۰ درصدش میشود ۸ میلیارد مترمکعب؛ یعنی نیاز آب شرب ۸۰ میلیون نفر در سال.
پس چرا وزارت نیرو همچنان سد میسازد، طرح انتقال آب اجرا میکند و به سراغ شیرینسازی میرود، درصورتیکه این سند وجود دارد و بهراحتی میتواند با همین سند همه کمبودهایش را جبران کند؟ چرا مردم در تهران با کمبود آب روبهرو هستند؟ من در این ۶۰ سال سابقه نداشته که یک روز در میان، محل زندگیمان هشت ساعت آبش قطع شود؛ آن هم درحالیکه یک میلیارد و ۸۵۰ میلیون مترمکعب آب در بخش کشاورزی همین استان تهران مصرف میشود. مطابق این سند، اگر شما فقط ۱۰ درصد کم کرده بودید، یعنی ۵۶۰ میلیون مترمکعب آب، الان برای تهران ذخیره شده بود؛ میشد نیاز آب شرب ۵ میلیون و ۶۰۰ هزار نفر. نیازی نبود بروید از طالقان آب بیاورید که فردا آنها هم بدبخت شوند و مهاجرت کنند به تهران.
این حماقتها چرا اتفاق میافتد؟ چون یکسری گروهها در این کشور نفعشان در فشل بودن گروههای دیگری است؛ آنهایی که نفعشان در غلبه تفکر سازهای در مدیریت آب است. همانهایی که وقتی جنگل آتش میگیرد، میگویند: «میدانید چرا جنگل الیت آتش گرفت؟ چون شما نگذاشتید ما کندهها را جمع کنیم.» همانهایی که وقتی سیل سال ۹۸ میآید، میگویند: «میدانید چرا سیل آمد؟ چون شما نگذاشتید ما سد بسازیم.» اشاره نمیکنند که شما جنگلها را از بین بردید، شما در مناطقی که نباید اجازه کشاورزی دادید، تعداد دام را سه برابر ظرفیت کردید و بهاینترتیب ضریب هرز آب افزایش پیدا کرد. ده برابر آن هم سد بسازید، نمیتوانید کاری انجام دهید وقتی ضریب هرز آب افزایش داشته است. اما چون آدمهای اشتباهی روی صندلیهای قدرت نشستهاند که این مسائل را نمیفهمند، بهراحتی این اتفاقات میافتد. اینجاست که مثلِ «دزدی که با چراغ آید، گزیدهتر میبرد» مصداق پیدا میکند.
به نظر میرسد که صدای کارشناسان و فعالان این حوزه هم شنیده نمیشود. چون قاعدتاً اگر به نصایح عمل میکردند، شرایط متفاوت بود.
البته اینطور هم نیست که صدای ما کلاً شنیده نشود. بالاخره من را میبردند نهادهای امنیتی و میگفتند چرا مخالف شعار خودکفایی حرف میزنی؟ چرا میخواهی ما در برابر غرب برای غذا کرنش کنیم؟ میگفتند شما عوامل امپریالیسم جهانی هستید که پروژه نفوذ را اجرا میکنید. اما الان اگر من را ببرند، میگویم آقا من خواهان اجرای سندی هستم که رئیسجمهور شهید، ابراهیم رئیسی، امضا کرده؛ دیگر نمیتوانند چنین اتهامی بزنند. پس صدای ما را حداقل بخشی از حاکمیت شنیده است. یک زمانی میگفتیم مزیت این کشور انرژی خورشیدی، انرژی بادی، زمینگرمایی و جزرومدی است. ما را مسخره میکردند و میگفتند در کشوری که روی نفت و گاز خوابیده، حرف از انرژی خورشیدی مسخره است. اما الان هفته آینده ۲۵۰ مگاوات به توان انرژی خورشیدی کشور اضافه میشود. سال ۱۴۰۲ سالی ۵۰ مگاوات بود، الان هفتهای ۲۵۰ مگاوات. یعنی حرف ما را شنیدهاند؛ با درد شنیدهاند، جام شوکران میخورند، اما بالاخره شنیدهاند. یک زمانی میگفتیم چرا در بندرعباس، ۳۰ سال است که فاضلاب با حجم ۱۰۰ میلیون مترمکعب وارد خلیجفارس میشود. حالا بروید بندرعباس؛ دیگر این فاضلاب با آن عفونت وارد خلیجفارس نمیشود. پس حرف ما شنیده شده است. ما باید این نقاط امیدوارکننده را هم به مردم بگوییم.
ولی همچنان مشکلات زیادی در حوزه محیطزیست وجود دارد. خود شما در این گفتوگو به بسیاری از این مشکلات اشاره کردید.
بله، من اگر بخواهم سیاهه ناکامیها را بگویم، تمامشدنی نیست؛ اما میخواهم بگویم اینطور نبوده که همیشه صدای ما شنیده نشود. جاهایی هم شنیده شده است. ما باید همدیگر را تقویت کنیم. باید به هم کمک کنیم تا این صداها بیشتر شنیده شود. وقتی «علیرضا زاکانی» که دوچرخهسواری را مسخره میکرد و حتی مسیرهای ایمن دوچرخهسواری را در تهران جمع کرده بود، میآید و طولانیترین مسیر دوچرخهسواری تاریخ ایران را میسازد و امسال این مسیر به ۱۰۰ کیلومتر میرسد و ماه بعد افتتاح میشود، یعنی حتی با او هم، میتوان مذاکره کرد، اگر قهر نکنیم و اگر عدد و رقم بدانیم. با هر کس دیگری هم میشود وارد گفتوگو شد. ما مگر در مورد «سد شمشیر» شکست نخوردیم؟ مگر نگفتیم سد شمشیر نسازید که گتوند ۲ میشود؟ ساختند و به ریش ما خندیدند. ۱۷ استاد دانشگاه رفتیم شکایت کردیم، به حرف ما توجه نکردند. الان سد شمشیر مسئلهدار شده و همه حرفهایی که گفتیم دارد درست درمیآید. دهها شکست ازایندست خوردیم؛ سر سد گتوند، سد سیوند و جاهای دیگر؛ اما دلیل نمیشود که ما فقط وقتی مطمئنیم پیروز میشویم کنشگری کنیم. ما باید کنشگری کنیم؛ چون کار درست است؛ چون باید در طرف درست بایستیم.
در حوزه آگاهسازی جوامع محلی چه اقداماتی انجام شده است؟ باتوجهبه اینکه گاهی میان مطالبات معیشتی مردم و ضرورتهای حفاظت از محیطزیست تعارضهایی شکل میگیرد، آیا در حال حاضر برنامهها یا پروژههایی برای افزایش آگاهی و مدیریت این تعارضها در حال اجراست؟
بگذارید من یک مثالی بزنم: الان میگویند وزارت نیرو آنطور که باید روی صرفهجویی در مصرف آب سرمایهگذاری نمیکند. چرا نمیکند؟ چون طبق قانون، شرکتهای آب منطقهای از محل فروش آب درآمد دارند و حقوق کارمندانشان تأمین میشود. یعنی برای شرکت آب منطقهای خوب است که شهروندانی باشند که خانهشان استخر داشته باشد و مدام آب مصرف کنند. اگر شهروندان تهران شیرهای هوشمند داشته باشند و مصرف آب را کاملاً مدیریت کنند، درآمد این شرکتها کم میشود. این یک تعارض منافع در قوانین است که باعث میشود انگیزهای برای حل بحران وجود نداشته باشد.
اگر ما در گیلان تفکیک زباله از مبدأ را اجرا کنیم و شیرابه وارد «زرجوب» و «گوهررود» نشود، آن وقت چه بهانهای میماند برای شرکتهای مهندسی مشاور که «سد شفارود»، «پلرود»، «لاسک» و شهر «بیجار» بسازند و سالی ۶ هزار میلیارد تومان هزینه کنند؟ وقتی بهانه را از آنها بگیریم، دیگر چه میماند؟ اینها حدود ۱۰۰ هزار نفر هستند و میتوانند امامجمعه و فرماندار را تغییر دهند. اصل ماجرا اینجاست.
آن دانای کل که بالا نشسته، یعنی سازمان برنامهوبودجه، اگر درست عمل کند، باید بلافاصله بگوید تا وقتی یک لیتر فاضلاب در گیلان وجود دارد، چرا شما روی سدسازی سرمایهگذاری میکنید؟ وقتی تصفیهخانه بندر انزلی هنوز ساخته نشده، چرا دو و نیم برابر پول آن را میگذارید برای ساخت سد لاسک؟ چه کسانی میتوانند اینجا اعمال فشار کنند؟ رسانهها؛ رسانهها میتوانند دانایی را به آگاهی پر اقتدار ملی تبدیل کنند، تا مردم برای نماینده مجلسی که میگوید من برای شما سد لاسک مجوز گرفتهام کف نزنند و فکر نکنند این به فکر منافعشان است. همه چیز به هم وصل است.
حفاظت از تالابها بهطورکلی چه اهمیتی برای آینده این سرزمین دارد؟
اهمیت تالابها را در جهان، یک ایرانی معرفی کرد. ما بیش از هر کسی در جهان وامدار «اسکندر فیروز» هستیم. او بود که گفت هر هکتار تالاب، از مرغوبترین اراضی کشاورزی هم، دستکم ۱۴ برابر بیشتر میارزد. تالابها زرخیزترین پاره اکوسیستمها هستند، چون اکوتوناند؛ یعنی مرز چند اکوسیستم، و در اکوتونها بالاترین میزان تولید را داریم. در مناطق خشک مثل ایران، ارزش تالابها حتی از میانگین جهانی هم بیشتر است. تالابها مثل یک واحه میمانند، مثل یک نگین درخشان و بینظیر. تالابها باعث حفظ ظرفیت گرمایی ویژه میشوند؛ یعنی باعث کاهش تفاوت دمای شبوروز و کاهش نیاز محصولات زراعی به آب میشوند. تالابها جلوی مهیبترین نوع سرطان، یعنی سرطان ریه ناشی از ذرات کوچکتر از ۲.۵ میکرون، را میگیرند. تالابها باعث تصفیه آب میشوند و نمیگذارند آبهای شور و شیرین به هم آمیخته شوند و منابع استراتژیک آب شیرین ما مختل شود. تالابها مهمترین منبع گردشگری طبیعی و پرندهنگری هستند و میتوانند مقصد درجهیک گردشگری در کشوری مثل ایران باشند.
هر جایی که حال تالابش خوب باشد، یعنی مردم توسعهیافتهتری دارد؛ چون یکی از شاخصهای توسعهیافتگی این است که رودخانهها از سراب تا پایاب جاری باشند. این نقش تالابها در این سرزمین است؛ نقشی که میتواند کشور را زیستپذیرتر کند.
آینده تالابها را چطور میبینید؟
آینده تالابها به آینده میزان آگاهی مردم این سرزمین گرهخورده است. هرچقدر مردم داناتری مجال زیستن پیدا کنند و هرچقدر رکن چهارم دموکراسی در این کشور حالش بهتر باشد، آینده تالابها هم بهتر خواهد بود.
از کارزار تا خیابان: سیاستِ نشنیدن و منطقِ اعتراض
سالهاست که «کارزار» در ایران بهمثابه یکی از کمهزینهترین، مدنیترین و رسمیترین اشکال کنش جمعی وجود دارد؛ فضایی که قرار بود میان دولت و جامعه پل بزند، امکان بیان مطالبات را فراهم کند و از انباشت خشم و رادیکالشدن اعتراض جلوگیری کند. کارزارها با تکیه بر نامههای رسمی، امضاهای جمعی، زبان حقوقی و خطاب قرار دادن نهادهای مسئول، دقیقاً درون منطق نظم سیاسی موجود عمل میکردند و تلاشی آگاهانه برای گفتوگو با قدرت از مسیرهای تعریفشده و کمهزینه به شمار میرفتند. بااینحال، مسئله بنیادین اینجاست: دولت ایران نهتنها این فضا را به رسمیت نشناخت، بلکه عملاً با سیاستِ «نشنیدن»، آن را بیاثر و تهی از معنا کرد.
در ادبیات علوم سیاسی، یکی از پیششرطهای حداقلی ثبات و حکمرانی پایدار، وجود «کانالهای نهادمند بیان نارضایتی» است؛ کانالهایی که اجازه میدهند تعارض اجتماعی پیش از رسیدن به نقطه انفجار، دیده، پردازش و مدیریت شود. پلتفرم کارزار دقیقاً قرار بود چنین کارکردی داشته باشد: سازوکاری برای ترجمه رنج اجتماعی به زبان سیاست. اما وقتی نامهها بیپاسخ میمانند، امضاها نادیده گرفته میشوند و حتی حداقلیترین اشکال پاسخگویی حذف میشود، دولت عملاً پیام روشنی به جامعه مخابره میکند: این مسیر، مسیر شنیدهشدن نیست!
از منظر جامعهشناسی سیاسی، کنش جمعی و نظریههای جنبشهای اجتماعی، این وضعیت را میتوان نمونهای کلاسیک از «انسداد فرصتهای سیاسی» دانست. «چارلز تیلی» و «سیدنی تارو» در بحث از چرخههای اعتراض نشان میدهند کنش جمعی زمانی از اشکال نهادمند به اشکال پرهزینهتر گذار میکند که دولت ظرفیت جذب، پاسخگویی و تنظیم تعارض را از دست بدهد؛ یعنی دقیقاً لحظهای که «دیدهنشدن» به تجربهای ساختاری بدل میشود. پژوهشهای متعددی نشان دادهاند رادیکالشدن اعتراض نه حاصل میل ذاتی معترضان به خشونت یا بیثباتی، بلکه نتیجه مستقیم بستهشدن مسیرهای نهادمند مشارکت است. وقتی کنش مدنی و کمهزینه بیاثر میشود، خیابان نه انتخاب اول، بلکه آخرین امکان باقیمانده برای دیدهشدن است. در این معنا، خیابان جایگزین کارزار نمیشود؛ بلکه محصول حذف کارزار است.
کارزارها در ایران، برخلاف تصور رایج، صرفاً ابزار اعتراض طبقه متوسط شهری نبودند. بهتدریج، این فضا به بستری اینترسکشنال بدل شد که در آن مطالبات زنان، کارگران، معلمان، پرستاران، بازنشستگان، دانشجویان و گروههای به حاشیه رانده شده در کنار هم مفصلبندی میشد. از این منظر این ویژگی اهمیت سیاسی تعیینکننده دارد. کارزارها محل تلاقی ستمهای طبقاتی، جنسیتی، قومی و نسلی بودند؛ جایی که میشد پیوند میان استثمار اقتصادی، نابرابری ساختاری و سرکوب فرهنگی را به زبان مطالبه ترجمه کرد.
نادیدهگرفتن سیستماتیک این فضا، در عمل بهمعنای نادیدهگرفتن شبکهای از رنجهای انباشته بود. دولت با بیاعتنایی به کارزار، نهفقط به یک فرم اعتراضی، بلکه به امکان گفتوگوی اجتماعی پشت کرد. این «نشنیدن» صرفاً یک خطای ارتباطی نبود، بلکه یک تصمیم سیاسی بود؛ تصمیمی که مسئولیت پیامدهای آن را نمیتوان از دوش ساختار قدرت برداشت. نتیجه چنین تصمیمی، انتقال رنج ترجمهنشده به خیابان است؛ جایی که زبان بدن، فریاد، حضور فیزیکی و ریسک، جایگزین نامه، امضا و خطاب رسمی میشود. در این معنا، خیابان نشانه شکست جامعه در گفتوگو نیست؛ بلکه نشانه شکست سیاست در شنیدن است. دولتی که این پلتفرم گفتوگویی را جدی نمیگیرد، عملاً خودش منطق خیابان را فعال میکند.
خیابان در این چارچوب، نه صرفاً عرصه خشم، بلکه میدان بازتولید سوژههای سیاسی است؛ سوژههایی که در غیاب به رسمیت شناخته شدن، یاد گرفتهاند با بدن، حضور و هزینهدادن، سیاست را به خود یادآوری کنند. از این موضع نمیتوان اعتراض خیابانی را بدون دیدن زمینههای مادی و ساختاری آن قضاوت یا تقبیح کرد. خیابان زمانی پدیدار میشود که شکاف طبقاتی، تبعیض جنسیتی، حذف سیستماتیک گروههای به حاشیه رانده شده و انسداد سیاسی بهطور همزمان عمل کنند. پلتفرم اجتماعی کارزار تلاشی بود برای مهار این همزمانی و ترجمه آن به مطالبه؛ تلاشی که با بیتوجهی دولت، عملاً خنثی شد.
اگر امروز اعتراض به خیابان آمده است، نه به این دلیل که جامعه گفتوگو را نمیفهمد یا از کنش مدنی عبور کرده، بلکه چون دولت سالهاست زبان گفتوگو را بیاثر کرده است. کارزارها هشدار بودند؛ هشدارهایی مکتوب، مدنی و کمهزینه و اما خیابان، نتیجه نشنیدن مداوم همان هشدارهاست.
نظام سلامت کشور، در روزها و هفتههای گذشته با بار زیادی از مراجعان و مجروحان حوادث اخیر مواجه شد. این موضوع افزایش مصرف خون در مراکز درمانی را در پی داشت. پیش از این حوادث، بسیاری از استانها بهگفته مقامات سازمان انتقال خون بهدلیل مسائلی مانند سرما و آلودگی هوا کاهش شدید ذخایر خونی روبهرو بودند؛ اگرچه مقامات سازمان انتقال خون زیر بار کاهش ذخایر خونی نمیرفتند. بااینحال، برخی گروهها از بیماران، مانند بیماران تالاسمی که نیازمند تزریق منظم خون هستند، کمبود خون را احساس کردهاند و روند تزریق خون به آنها با اختلال مواجه شده است.
وضعیت برزخی بیماران تالاسمی
یونس عرب، مدیرعامل انجمن بیماران تالاسمی، در گفتوگو با «پیام ما» وضعیت کنونی بیماران تالاسمی در دسترسی به خون را برزخی توصیف میکند و میگوید: «بیماران تالاسمی به مرحله فروپاشی روانی رسیدهاند.»
عرب تأکید میکند حیات ۲۳ هزار بیمار تالاسمی در کشور وابسته به تزریق منظم خون در هر دو تا سه هفته است، اما این موضوع در هفتههای اخیر دچار اختلال شده: «نوبتهای تزریق خون بیماران به تعویق افتاده، میزان خون دریافتی کاهش یافته و در برخی موارد بهجای دو تا سه واحد، تنها یک واحد خون تزریق میشود و در برخی مراکز، بهدلیل نبود خون، نوبت بیماران بهطور کامل لغو شده است.»
او هشدار میدهد: «لغو یا جابهجایی نوبتها، اثر زنجیرهای دارد و مانند «گلوله برفی» به سایر بیماران منتقل میشود؛ بهگونهایکه عقبافتادن تزریق یک بیمار، کل برنامه تزریق مرکز درمانی را مختل میکند و درنهایت به وضعیت بحرانی فعلی منجر میشود.»
مدیرعامل انجمن بیماران تالاسمی کمبود ذخایر خونی را حاصل چند عامل همزمان میداند و اظهار میکند: «کمبود خون در فصول سرد سال، پدیدهای تکراری و قابلپیشبینی است. بررسی آرشیو اخبار سازمان انتقال خون در سالهای گذشته نشان میدهد در ماههای سرد، همواره کاهش اهدای خون بهدلیل شیوع بیماریهای فصلی گزارش شده است. عامل دوم، افزایش چشمگیر مصرف خون در هفتههای اخیر در مراکز درمانی و بیمارستانها است که این موضوع موجب شده اولویت تأمین خون به موارد اورژانسی اختصاص یابد و بیماران مزمن، از جمله بیماران تالاسمی، با محدودیتهای جدی مواجه شوند.»
عرب همچنین با اشاره به نزدیکی ماه رمضان و تعطیلات نوروز هشدار میدهد کاهش مشارکت عمومی در اهدای خون در این بازه زمانی، میتواند بحران فعلی را تشدید کند و یادآور میشود: «اگرچه اهدای خون در فرهنگ دینی و اجتماعی جایگاه ویژهای دارد و برخی افراد در ماه رمضان با حضور در پایگاههای انتقال خون در قالب «نذر خون»، خون اهدا میکنند، اما تمرکز مقطعی بر برخی ایام خاص کافی نیست و «نذر خون» باید بهعنوان یک مسئولیت مستمر در تمام طول سال دیده شود.»
بیماران هموفیلی در انتظار فرآوردههای خونی
بیماران هموفیلی دیگر بیمارانیاند که این روزها بهدلیل کمبود داروهای حیاتی خود بیش از قبل به فرآوردههای خونی وابسته شدهاند. در این روزها آنها نیز مانند دیگر بیماران خاص، حیاتشان وابسته به فرآوردههای خونی است و دسترسی منظمشان به این فرآوردهها دچار مشکل شده.
«احمد قویدل»، عضو مجمع عمومی کانون هموفیلی، در گفتوگو با «پیام ما»، در مورد وضعیت این گروه از بیماران خاص میگوید: «بخشی از داروهای بیماران هموفیلی مانند داروهای «وان ویلبران»، «بن ویلبرت» و «فاکتور ۱۳» و «فیبرینوژن» بهصورت کنسانتره از خارج وارد میشد، اما بهدلیل تحریمها بهسختی وارد میشود یا اصلاً وارد نمیشود. به همین دلیل، بیماران هموفیلی مجبورند از فرآوردههای خونی حاصل از اهدای خون مانند «کرایو» و «پلاسما» استفاده کنند.»
او با اشاره به تجربه مستقیم بیماران هموفیلی در بیمارستانها برای دریافت این فرآوردهها، میافزاید: «ممکن است بهمحض مراجعه بیمار به بیمارستان، پلاسما یا پلاکت مورد نیاز در دسترس نباشد. اگر اهدای خون بهصورت فزاینده نباشد، همه گروههای خونی مورد نیاز با کمبود مواجه خواهند شد.»
قویدل تأکید کرد: «پیام انجمن ما به مردم این است که امروز بیش از هر زمان دیگری باید برای امکان اهدای خون به سازمان انتقال خون تلاش کنیم. بیماران اکنون نمیتوانند مشکلات درمانی خود را با دارو حل کنند و دقیقاً با پلاسمای بهدستآمده از خون اهداکنندگان است که میتوانند درمان شوند.»
تغییر در نحوه خوندهی به بیماران نیازمند خون
برخی روایتها در بیمارستانها هم طی هفتههای اخیر از کمبود این ماده حیاتی حکایت دارد. یک پرستار به «پیام ما» میگوید: «الان بهدلیل مشکلاتی که وجود دارد، گویا براساس دستور سازمان انتقال خون، بیمارانی که هموگلوبین آنها هشت است خون نمیگیرند و درصورتیکه هموگلوبین آنها به زیر هشت برسد، به آنها خون تزریق میشود. این درحالیاست ما در بسیاری از بیماریها شاهدیم که هموگلوبین آنها هشت و بالای هشت است، این بهمعنی این نیست که بیمار حال خوبی دارد و نیاز به خون ندارد. مثلاً در بدن بیماری که مشکلات مغز استخوان دارد، هموگلوبین تولید نمیشود و به تزریق خون نیاز دارد، اما بهدلیل شرایطی که وجود دارد، به این بیمار خون تزریق نمیشود.»
او ادامه میدهد: «بانک خون بیمارستان، بهدلیل کمبود خونی که وجود دارد، خونهای موجود را برای بیمارانی که هموگلوبین آنها زیر هشت است، نگه میدارد.»
وضعیت خون در دیدگاه سازمان انتقال خون
بهرغم این گفتهها، یک مقام سازمان انتقال خون کمبود خون در بیمارستانها رد میکند و شرایط کنونی را تحت کنترل توصیف میکند.
«بابک یکتاپرست»، معاون اجتماعی سازمان انتقال خون، در گفتوگو با «پیام ما» کمبود خون را رد میکند و میگوید: «شرایط تحت کنترل و مدیریت است. نمیگویم وضعیت خوب یا عالی است و ذخایر خونی در وضعیت ایدئال قرار دارند، اما وضعیت تحت کنترل است.»
او تأکید میکند: «برای رسیدن به وضعیت کاملاً ایدئال لازم است ظرفیت اهدای خون در کشور حداقل ۱۵ درصد افزایش پیدا کند. بااینحال، کمبودها در حال حاضر با مدیریت مصرف و توزیع کنترل شده است.»
بهگفته او، بیشترین فشار کمبود خون در استانهایی مانند تهران، سیستانوبلوچستان و مازندران مشاهده میشود که یا تعداد بیماران وابسته به تزریق خون در آنها بالاست یا تأمین خون بهطور سنتی حساسیتهای خاصی دارد. برای مثال، تنها در استان سیستانوبلوچستان حدود سه هزار و ۵۰۰ بیمار تالاسمی وجود دارد که برای تأمین نیاز آنها، باید روزانه هزاران واحد خون آماده و توزیع شود.»
یکتاپرست در مورد روایتهایی از کمبود خون برای بیماران خاص و سایر بیماران توضیح میدهد: «بخش عمده شکایات بیماران به «نرسیدن کامل خون» مربوط نمیشود، بلکه به کاهش یا جابهجایی نوبتها بازمیگردد. در برخی موارد، برای یک بیمار دو واحد خون آماده شده، اما بهدلیل بروز شرایط اورژانسی مانند تصادفات رانندگی یا حوادث غیرمترقبه، بخشی از خون آمادهشده به بیماران اورژانسی اختصاص یافته و از بیمار درخواست شده چند روز بعد برای دریافت نوبت بعدی مراجعه کند. بااینحال، برای مدیریت بهینه منابع، از مراکز درمانی خواسته شده اعمال جراحی غیراورژانسی (الکتیو) درصورت امکان و با تشخیص پزشک، به تعویق بیفتد تا اولویت با بیماران اورژانسی و مصرفکنندگان دائمی خون باشد».
او همچنین درباره برخی شنیدهها درباره فوت بیماران بهدلیل نرسیدن خون در برخی استانها، از جمله گیلان میگوید: «تاکنون هیچ گزارش مستند و رسمی در این زمینه به سازمان انتقال خون ارائه نشده است و درصورت دریافت مستندات مشخص، موضوع بهطور کامل بررسی میشود.»
این مقام سازمان انتقال خون «تحت کنترل بودن شرایط» بهمعنای بینیازی از اهدای خون نیست، میگوید: «خون تاریخ مصرف دارد؛ بهویژه پلاکت که عمر نگهداری آن بسیار کوتاه است. حتی اگر امروز شرایط مطلوب باشد، فردا با یک حادثه بزرگ یا افزایش ناگهانی مصرف، وضعیت میتواند تغییر کند. نیاز به خون همیشگی است؛ همانطورکه همیشه بیمار تالاسمی، سرطانی و دیالیزی وجود دارد.»
عدم اعلام وضعیت ذخایر خونی و فراخوان
در سالهای گذشته هر زمان ذخایر خونی کشور دچار چالش میشد یا بهدلیل برخی حوادث نیار به خون بیشتر در کشور وجود داشت، سازمان انتقال خون با فراخوانهایی از اهداکنندگان دعوت میکرد با حضور در مراکز خونگیری و اهدای خون، چالش بهوجودآمده برای این ذخایر را جبران کنند. اما در هفتههای اخیر کمتر شاهد انتشار چنین فراخوانهایی بودیم و فراخوانها عمدتاً استانی و از سوی مقامات انتقال خون استانها اعلام میشد.
«گیتی ایزدیپور»، مدیر پزشکی انتقال خون استان گیلان، در ۱۹ دیماه به ایسنا میگوید: «در این استان به همه گروههای خونی، بهویژه O منفی و O مثبت، نیاز است. از عموم هماستانیها دعوت میشود برای اهدای خون به مراکز انتقال خون استان مراجعه کنند.»
«محمدرضا مهدیزاده»، مدیرکل انتقال خون استان تهران، نیز در ۲۴ دیماه، با اشاره به فعالیت تیمهای سیار خونگیری در بیمارستانها، میگوید: «تیمهای سیار را افزایش دادهایم تا بتوانیم میزان ذخایر خونی را افزایش دهیم. تیمهای سیار در بیمارستانهای استان تهران حاضر میشوند و مردم میتوانند خون اهدا کنند.»
او همچنین یادآور میشود: «مردم همواره با حضور گرم خود در پایگاههای انتقال خون به کمک سازمان آمدهاند. از مردم بهویژه زنان و جوانان درخواست میکنم در کنار سازمان انتقال خون حضور داشته باشند. همچنین، از افرادی که تاکنون نسبت به اهدای خون اقدام نکردهاند، درخواست میکنم لذت اهدای خون و نجات جان افراد نیازمند به خون را تجربه کنند و شیرینی آن را بچشند.»
بهرغم این گفتهها، فراخوان سراسری گستردهای از سوی سازمان انتقال وجود ندارد که وضعیت ذخایر خونی کشور را اعلام کند و از مردم بخواهد برای جبران این کمبودها به مراکز اهدای خون مراجعه کنند.
عرب هم بر این موضوع صحه میگذارد و میگوید: «جزئیات این تصمیم به سیاستهای داخلی سازمان انتقال خون بازمیگردد. اما آنچه مسلم است، نیاز فوری کشور به مشارکت گسترده مردم در اهدای خون است.»
مدیرعامل انجمن بیماران تالاسمی تأکید میکند: «امروز بیش از هر زمان دیگری، همکاری مردم در اهدای خون میتواند جان بیماران مزمن، بهویژه بیماران تالاسمی را نجات دهد؛ بیمارانی که ادامه حیاتشان به تزریق منظم خون وابسته است و هر وقفهای میتواند پیامدهای جبرانناپذیری داشته باشد.»
قویدل هم با اشاره به کاهش حضور افراد برای اهدای خون میگوید: «سن اهداکنندگان خون در کشور ما در حال افزایش است و جوانان بهمیزان کافی در حوزه اهدای خون مشارکت ندارند. آنها گروه هدفی هستند که باید دعوت شوند تا منابع خونی کشور را تأمین کنند. همچنین، مشارکت زنان در اهدای خون پایین است.»
معاون اجتماعی سازمان انتقال با بیان اینکه همواره این سازمان از مردم برای اهدای خون دعوت کرده و نمیتوان گفت فراخوانی صادر نشده است، در مورد عدم اعلام وضعیت ذخایر خونی برخلاف سالهای گذشته میگوید: «ذخایر خونی جزو دادههای حساس و استراتژیک نظام سلامت محسوب میشود و انتشار جزئیات عددی آن میتواند پیامدهای ناخواسته داشته باشد. در گذشته ذخایر را بهصورت عددی اعلام میکردیم؛ مثلاً دو روز، سه روز یا پنج روز. اما این اطلاعات میتواند باعث سوءبرداشت یا حتی آسیبپذیری برخی استانها شود. به همین دلیل، اکنون وضعیت ذخایر بهصورت کیفی و با عناوینی مانند «مطلوب، ایدئال یا تحت کنترل» اعلام میشود.»
یکتاپرست تأکید کرد: «تحت کنترل بودن شرایط» بهمعنای نبود بحران یا بینیازی از اهدای خون نیست. خون تاریخ مصرف دارد؛ بهویژه پلاکت که عمر نگهداری آن بسیار کوتاه است. بنابراین، حتی اگر امروز ذخایر در وضعیت قابلقبول باشد، بدون اهدای مستمر خون، فردا با کمبود مواجه میشویم.»
دریافت خون از افراد دارای تتو
اهدای خون در ایران مانند بسیاری از کشورهای دیگر از قوانین خاصی برخوردار است تا سلامت خون اهدایی تضمین شود. بر این اساس، حداقل سن اهداکنندگان باید ۱۸ سال تمام و حداکثر ۶۵ سال باشد. حداقل وزن ۵۰ کیلوگرم و فواصل اهدای خون هر هشت هفته یکبار، مشروط به آنکه تعداد دفعات آن در طول یکسال از چهار بار تجاوز نکند.
همچنین، در وبسایت اهدای خون آمده است درصورت وجود برخی سوابق مانند آلرژیها، مصرف دارو، سابقه بیماریهای قلبی و عروقی، ریوی، کلیوی، کبدی، سابقه تزریق خون و فرآوردههای آن، سابقه غش، صرع، تشنج، سابقه اعتیاد به موادمخدر تزریقی، سابقه عمل جراحی، سابقه رفتارهای پرخطر جنسی، سابقه خالکوبی، حجامت و تتو و… باید پزشک انتقال خون را در جریان قرار داد.
در سالهای گذشته داشتن هر یک از این سوابق از جمله تتو مانع از اهدای خون در بخش زیادی از جمعیت، بهویژه جوانانی که تتو و خالکوبی داشتند، میشد. بااینحال، یک پرستار در تهران با اشاره به دریافت خون از افراد دارای تتو از سوی تیمهای خونگیری سیار در بیمارستانها میگوید: «ما شاهد بودیم که در این اتفاقات برخی از افرادی که به اهدای خون اقدام میکردند، «تتو» داشتند و از آنها خون دریافت میشد. این درحالیاست که قبلاً چنین چیزی را شاهد نبودیم و براساس مقررات سازمان انتقال خون افرادی که تتو داشتند، قادر به اهدای خون نبودند. سازمان انتقال باید تکلیف اهدای خون این افراد را روشن کند، امروزه افراد بسیار زیادی هستند که تتو دارند و خواهان اهدای خون هستند. اگر منع اهدای خون دارندگان تتو برداشته شده است، سازمان انتقال خون آن را اعلام عمومی کند تا این افراد هم به جمع اهداکنندگان خون بپیوندند.»
قویدل نیز با اشاره به تغییر مقررات جهانی در مورد اهدای خون میگوید: «براساس تغییر مقررات اخیر در سیستم انتقال خون جهانی، شرایط اهدای خون برای افراد دارای تتو تغییر کرده است. پیشازاین، افراد دارای تتو عملاً نمیتوانستند خون اهدا کنند، اما اکنون اگر از تاریخ تتو مدت معینی گذشته باشد، امکان اهدای خون وجود دارد. این در مورد ایران هنوز مشخص نیست و اگر چنین شده باشد، باید سازمان انتقال خون آن را اعلام کند.»
یکتاپرست با تأکید بر اینکه هیچگونه گزارش مستند و تأییدشدهای مبنیبر نقض استانداردهای سلامت خون در پایگاههای انتقال خون کشور دریافت نشده است، درباره دریافت خون از دارندگان تتو میگوید: «براساس دستورالعملهای رسمی سازمان انتقال خون، افرادی که تتو، پیرسینگ یا خالکوبی جدید انجام دادهاند، تا پایان دوره مشخص «ریجکت» یا محرومیت موقت از اهدای خون، نمیتوانند خون اهدا کنند. این محدودیت نه بهدلیل خود تتو، بلکه بهخاطر ریسک انتقال بیماریهای ویروسی مانند هپاتیت و HIV در بازه زمانی اولیه پس از انجام آن است.»
او تأکید کرد: «اگر فردی تتوی قدیمی داشته باشد و از دوره منع عبور کرده باشد، از نظر دستورالعملهای سلامت خون، منعی برای اهدای خون ندارد. اما انجام خونگیری از افراد در دوره ریجکت، خلاف صریح استانداردهاست. سلامت خون اولویت مطلق سازمان است و هیچگونه کمبود یا بحران، مجوز عبور از خطوط قرمز ایمنی محسوب نمیشود.»
آیندهای که به تصمیمهای امروز گره خورده است
در روزگاری که آینده بیش از هر زمان دیگری نامطمئن، پرمخاطره و درعینحال سرشار از فرصتهای بالقوه برای تغییر به نظر میرسد، کتاب «On the Future: Prospects for Humanity» نوشته «مارتین ریس» (Martin Rees)، کیهانشناس برجسته و رئیس پیشین انجمن سلطنتی بریتانیا، کوششی حسابشده و مسئولانه برای نظمدادن به پرسشهای ما درباره آینده بشر به شمار میآید. این اثر که بهتازگی با ترجمه فارسی و با عنوان «درباره آینده، چشماندازهای بشریت» از سوی نشر نو منتشر شده، نه پیشگویی است و نه ستایش اغراقآمیز فناوری؛ بلکه دعوتی است به گسترش افق نگاه عمومی و سیاسی نسبت به روندهای بلندمدت و جهانی.
نویسنده از همان آغاز به محدودیت ذاتی هرگونه سخنگفتن از آینده اذعان میکند. ریس در پیشگفتار کتاب یادآور میشود که حتی متخصصان نیز کارنامه درخشانی در پیشبینی ندارند، اما این امر او را از ورود به بحث بازنمیدارد؛ زیرا بهباور او، آنچه بیش از پیشگویی دقیق اهمیت دارد، تقویت گفتوگوی عمومی و سیاسی درباره روندهایی است که سرنوشت نسلهای آینده را رقم میزنند. این موضع، کلید فهم لحن و رویکرد کتاب است: احتیاط علمی همراه با مسئولیت اجتماعی.
ریس در این کتاب به طیفی گسترده از تهدیدها و فرصتها میپردازد. از خطرات زیستفناوری، سایبری و محیطزیستی -که میتوانند تصادفی یا عامدانه از دل کنشهای انسانی سربرآورند- تا چالشهای هوش مصنوعی، سلاحهای هستهای و تغییراقلیم. او نشان میدهد چگونه قدرت فزاینده فناوری، در کنار دستاوردهای بیسابقه، امکان بروز فاجعههایی را نیز فراهم کرده که دامنه آنها از مرزهای ملی فراتر میرود و کل تمدن انسانی را در بر میگیرد.
بااینحال، روایت کتاب، آخرالزمانی نیست. یکی از امتیازهای مهم آن، پرهیز از بدبینی مطلق است. ریس همزمان با برجستهکردن مخاطرات، بر این نکته نیز تأکید میکند که علم و فناوری میتوانند ابزار مهار این خطرات و حتی بهبود چشمگیر کیفیت زندگی در سراسر جهان باشند؛ بهشرط آنکه نگاه کوتاهمدت در تصمیمگیریها حاکم نباشد. در اینجاست که یکی از محورهای اصلی کتاب برجسته میشود: ناتوانی ساختاری نظامهای سیاسی -بهویژه در دموکراسیها- در اندیشیدن به افقهای بلندمدت. ریس این ضعف را نه با سرزنش صرف سیاستمداران، بلکه با دعوت به مشارکت فعال دانشمندان و متخصصان در گفتوگوی عمومی پاسخ میدهد.
نویسنده معتقد است اگر جامعه، فناوری را صرفاً تهدید ببیند، میدان را به ترس، سوءبرداشت و تصمیمهای شتابزده واگذار کرده است. از نظر او، دانشمندان و متخصصان فناوری وظیفه دارند به زبان روشن و قابلفهم توضیح دهند که چگونه میتوان از فناوری در جهت منافع جمعی استفاده کرد و همزمان سازوکارهای کنترلی و اخلاقی آن را تقویت کرد. این تأکید بر «گفتوگو با جامعه» کتاب را از یک متن صرفاً نخبگانی فراتر میبرد.
از نظر سبک نگارش، «درباره آینده» نمونهای موفق از نوشتار علمی برای مخاطب عام است. دامنه ارجاعات و آگاهی نویسنده گسترده است، اما متن هرگز به دام پیچیدگی فنی یا زبان تخصصی سنگین نمیافتد. استدلالها دقیق، فشرده و مرحله به مرحله پیش میروند و همین امر خواننده را وادار میکند با تمرکز پیش برود. پاداش این تمرکز، درک شفافتر پیوند میان علم، سیاست، اخلاق و سرنوشت جمعی انسان است. ریس دامنه بحث را به حوزههای فلسفی و حتی الهیاتی نیز میکشاند و از این رهگذر، پرسش «آینده انسان» را صرفاً به مسئلهای فنی فرو نمیکاهد.
این کتاب شایسته آن است که نهتنها علاقهمندان علم، بلکه سیاستگذاران و شکلدهندگان افکار عمومی نیز آن را بخوانند. پیام کتاب روشن است: نادیدهگرفتن روندهای بلندمدت، هزینههایی دارد که ممکن است برگشتناپذیر باشند. آینده بشریت، بیش از آنکه محصول تقدیر باشد، نتیجه تصمیمهایی است که امروز درباره توسعه و کاربرد علم و فناوری گرفته میشود.
انتشار ترجمه فارسی این کتاب در ایران را میتوان فرصتی مغتنم دانست؛ فرصتی برای بازاندیشی درباره نسبت ما با آینده، علم و مسئولیت جمعی. «درباره آینده، چشماندازهای بشریت» خواننده را به این پرسش وامیدارد که آیا سیاست و جامعه ما توان آن را دارند که فراتر از «روزمرگی» بیندیشند و افق دید خود را به نسلهای آینده گسترش دهند یا نه. این پرسش، پرسشی است که پاسخ آن، فقط به آینده مربوط نیست؛ بلکه کیفیت تصمیمهای امروز ما را نیز آشکار میکند.
