روایت یک دختر از مشکلات مالی و بیماری پدر و مادرش: گفتند به جای سبد کالا، صد هزار تومان بگیرید

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 587

روایت یک دختر از مشکلات مالی و بیماری پدر و مادرش:
گفتند به جای سبد کالا، صد هزار تومان بگیرید

صدای کسی که نیازمند بود ما را برآن داشت که بشنویم داستانی که شاید تلخ، اما واقعی است. غم انگیز و تلخ به بزرگی نداشتن حق ویزیت دکتر. به بزرگی نداشتن پولی برای گذران زندگی. به بزرگی باز کردن سفره ی دلی که سراسر درد بود و از بی مرهمی به سراغ گوشی آمده بود؛ شاید تنها برای شنیدن و ما گوش شدیم برای درد هایی که سنگین بود و بزرگ …
روزی که با دفتر روزنامه تماس گرفت با توجه به رسالت بزرگی که «پیام ما» برای خود در برابر تک تک اعضای جامعه احساس می کند تصمیم گرفتیم شرح درد را بیان کنیم به امید مرهمی امید بخش و واقعی.
خانمی از روستای بابتنگل واقع در ۱۲ کیلومتری زرند با ما تماس گرفت و از شرایطش گفت و روز بعد به دیدن ما آمد. زنی جوان بود که مردی سالمند و بیمار همراهی اش می کرد. زن این گونه شروع کرد: پدرم راننده ی مینی بوس بود و از روستا مسافر به شهر می برد. به خاطر اخلاق خوبش همیشه مسافر داشت و خرج زندگی را در می آورد؛ تا این که ناگهان دچار گلو درد شدیدی شد. به دکتر مراجعه کردیم.بعد از چندین مرتبه آزمایش و نمونه برداری تشخیص دادند که پدرم سرطان حنجره گرفته و تنها راه چاره عمل جراحی است. دکتر گفت غده ی گلویش بزرگ است و امکان دارد که از اتاق عمل زنده بیرون نیاید؛ اما چاره ای نبود. پول نداشتیم.بیمه هم نبودیم. مجبور شدیم برای هزینه های عمل مینی بوس را بفروشیم و بعد از عمل هم گفتند که باید شیمی درمانی شود. از پول مینی بوس هم چیزی باقی نمانده بود. یک مقدار از خویشاوندان کمک گرفتیم. ولی باز هم نتوانستیم که درمان را کامل کنیم. باید پرتو درمانی را شروع می کردیم؛ ولی دیگر پولی نبود. پدرم بعد از عمل نمی توانست حرف بزند. به دلیل برداشتن حنجره احتیاج به دستگاه داشت. تازه چند وقت است که توانستیم یک دستگاه دست دوم برایش بخریم تا حداقل بفهمیم که چه می گوید. پدرم دوباره احتیاج به عمل دارد؛ چون دچار چسبندگی بعد از عمل شده است. غیر از سوپ چیز دیگری نمی تواند بخورد. باید دوباره عمل کند تا مشکلش حل شود. مادرم هم دچار آسم شدید هست و هر ماه دو بار باید به یزد برویم؛ ولی حتی پول داروهایش را هم نداریم. نمیدانم با این دو مریض چه کنم. نه هیچ درآمدی داریم، نه چیزی برای فروش. سراغ فرماندار زرند رفتم. از ایشان خواستم که به ما کمک کند. فرماندار با تعدادی همراه به خانه ی ما آمدند و قول داد که کمکمان کند. گفتند وضعیت شما را برای استانداری کرمان فاکس می کنیم، هر دستوری بدهند انجام می دهیم؛ اما بعد از چند وقت دیدم خبری نشد. در استانداری گفتند که هیج فاکسی از طرف فرمانداری زرند نیامده است. خواستم که استاندار را ببینم اما گفتند که نمی شود . همه جا برای دریافت کمک رفتم. تنها زیر نظر کمیته امداد هستیم وآن هم فقط شصت هزار تومان در ماه به ما می دهند که حتی پول خورد و خوراکمان هم نمی شود. پولی نداریم که هزینه دکتر و داروی پدر و مادرمان را بدهیم.
او آمده بود به امید این که کمکی دریابد؛ از سازمانی، از خیری تا شاید درد های والدینش را کم کند. برایمان قصه ی زندگی اش را گفت. از او مجالی خواستیم و با فرماندار زرند تماس گرفتیم. فرماندار زرند از ما خواست تا پیغامش را به خانم علیزاده برسانیم واز اوخواست چند روز بعد به فرمانداری برود چون جلسه ای با کمیته امداد و بهزیستی دارد. گفت که پیگیر وضعیت آن ها می شود. بعد از زمان موعود با علیزاده تماس گرفتیم. گفت به فرمانداری رفته است. معاون فرماندار از رییس بهزیستی خواسته که مساعدت کنند. بعد که به بهزیستی رفته گفته اند قرار بود یک سبد کالا به شما بدهیم که به جای آن صد هزار تومان می دهیم تا بتوانی پدرت را دکتر ببری….
علیزاده می گوید با گریه از آن جا بیرون آمده و این پایان درخواست کمکش بود اما پایان انتظارش نه. او هم چنان در جستجوی یاری سبزاست…

17

نوشته های مرتبط


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 53
  • دیروز: 144
  • هفته: 1,633
  • ماه: 7,432
  • سال: 83,340